شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند:کتاب نیرنگستان : نوشته صادق هدایت فصل اول آداب و تشریفات زناشوئی


ادامه از  نوشتار پیشین 

کتاب نیرنگستان  : نوشته صادق هدایت  فصل اول

آداب و تشریفات زناشوئی

آداب عقد - اطاقی که در آن آداب عقد را بجا می‌آورند باید زیرش پر باشد. زنهائیکه موقع عقد در آن اطاق هستند همه باید یک بخته و سفید بخت باشند. رو بقبله سفره سفیدی پهن میکنند، آینه‌ای که داماد فرستاده «آینه بخت» بالای سفره میگذارند دو جار دو طرف آینه میگذارند که در آنها یک شمع باسم عروس و یک شمع باسم داماد روشن میکنند. جلو آینه مشتی گندم پاشیده رویش سوزنی ترمه میاندازند بعد پیه سوزی از عسل و روغن روشن کرده رویش یکی تشت واژگون میکنند، روی تشت یک زین اسب میگذارند و عروس روی این زمین می نشیند.

عروس در هنگام عقد در آینه نگاه میکند و در لباس‌های او نباید گره باشد همچنین بندهای لباس او باید باز باشد تا گره در کارش نخورد.

چیزهای ذیل در سفره سر عقد لازم است:

قرآن - جا نماز - قدح شربت - نان سنگک بزرگ - خوانچه اسفند - نان و پنیر و سبزی - گردو - جیوه - کاسهٔ آب که رویش یک برگ سبز باشد - دو کله قند که در موقع خواندن خطبه آدم[۱] بالای سر عروس بهم میسایند - میوه و شیرینی - هفت جواهر که در هاون میسایند - در یک قهوه جوش قلیاب سرکه و فلفل سفید میجوشانند و در قهوه جوش دیگر روی منقل دو تخم مرغ در هفت ادویه به نیت اولاد می‌جوشانند که یکی از آنها را عروس میخورد و دیگری را داماد. یکنفر هم بالای سر عروس با نخ هفت رنگ زبان مادر شوهر و خواهر شوهر را میدوزد و با یک زبان از شله سرخ درست می‌کنند و آنرا زیر عروس بزمین میخکوب میکنند و میگویند: «زبان مادر شوهر، خواهر شوهر، جاری و پدر شوهر را بستم.»

در همین وقت یکنفر قفلی را دائماً می بندد و باز میکند و همینکه خطبه تمام شد آنرا قفل میکند و آن قفل نباید تا شب عروسی باز بشود برای آنکه داماد با زن دیگری آشنا نشود.

مغز یک فندق را در آورده در آن جیوه میریزند و سوراخ آنرا با موم میگیرند و آنرا همراه عروس میکنند تا همانطوری که جیوه در فندق میلغزد دل داماد برای عروس بتپد.

پس از انجام مراسم عقد کاسه آب را میریزند بسر عروس و با کفش های او شمع‌ها را خاموش میکنند.

هفت جواهر و جیوه برای سفید بختی است، آب روشنائی است، برگ سبز خرمی است، روی زین نشستن عروس برای اینست که بسر شوهرش مسلط باشد. عسل و روغن برای اینست که چرب و شیرین باشند. اسپند شگون دارد. نان و پنیر و سبزی برکت دارد و هر گاه اهل مجلس از آن بخورند هیچ وقت دندان درد نمیگیرند.

عروسی - جهاز عروس را که بخانه داماد میفرستند اول آینه و قرآن و لاله را وارد خانه میکنند و برای شگون اسفند دود میکنند.

در شب عروسی اشعار مخصوصی میخوانند[۲].

هنگامیکه عروس را بخانه داماد میبرند پسر نا بالغی بکمرش نان و پنیر می بندند و برای سفید بختی یک لنگه کفش کهنه عروس را در درشکه پهلویش میگذارند. 

عروس را که می‌آورند داماد باید پیشباز برود، در هنگام پیشباز داماد بطرف عروس نارنج می‌اندازد و هر گاه عروس آنرا گرفت بر داماد مسلط میشود. 

عروس که وارد خانه شوهر میشود میگوید: «یا عزیزالله» برای اینکه عزیز بشود. داماد باید برود بالای سر در خانه که عروس از زیر پایش رد بشود تا بسر او مسلط بشود. 

موقع ورود داماد در اطاق عروس کفشهای عروس را بالای در میگذارند تا داماد از زیر آن رد بشود. درین شب داماد بهمه زنهائیکه در آن خانه جمعند محرم است و نقلی که سر عروس و داماد شباش میکنند.

 هر کس بر دارد و بخورد اسباب گشایش کارش میشود. در موقع دست بدست دادن هر یک از عروس و داماد که در گذاشتن پایش روی پای دیگری سبقت بگیرد زبانش بسر او دراز خواهد بود، بعد از دست بدست دادن شست پای عروس و داماد را بهم می بندند و با گلاب میشویند ولی اینکار خیلی تردستی لازم دارد چه هر گاه شست یکی از آنها روی شست دیگری قرار بگیرد بر سر او مسلط خواهد شد، سپس داماد پول طلا در آن لگن میاندازد و یک رو نما هم بعروس میدهد و آن گلاب را بدیوار میپاشند که مایه برکت خانه میشود.

رختخواب عروس و داماد را باید زن یک بخته بیندازد که هوو نداشته باشد. صبح پا تختی از خانه عروس برایش کاچی غیغناغ میفرستند.

در شب زفاف باید یک زن از طرف خانوادهٔ عروس پشت در اطاق حجله بخوابد.

داماد را که بحمام میبرند باید یک نفر ینگه (یا لنگه) از اقوام معتبر او که هنوز زن نگرفته باشد دوش بدوش او همه جا برود و بیاید و آن شخص زود زن خواهد گرفت همچنین عروس باید یک ینگه داشته باشد و ینگه شدن باعث سفید بختی است...

ادامه دارد

البته بسیاری از باورهای فوق امروزه کنار گذاشته شده و هر دو طرف به هم‌می گویند: تعارف کم کن و بر مبلع افزای

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: زندگینامه یک یوگی : فصل ۲۵ بخش اول : برادرت زنده نخواهد ماند!



ادامه از نوشتار پیشین


زندگینامه یک یوگی : فصل ۲۵ بخش اول

برادرت زنده نخواهد ماند!

"آنانتا زنده نخواهد بود. چیزی از شنهای کارمایش طی این عمر باقی نمانده."

یک روز صبح این سخنان درد آور در حین مدیتیشن عمیق به ذهن آگاهی درونیم رسیدند. تازه به رسته سوامی پیوسته بودم و چند روزی برای دیدن برادر بزرگم آنانتا به گراکپور، زادگاهم، رفتم. او به ناگاه ناخوش احوال در بستر افتاد. از او مهربانانه مراقبت کردم.

این خبر بد درونی همه وجودم را از اندوه پر کرد. حس کردم که دیگر دل ماندن در گراگپور و دیدن محو شدن برادرم از جلوی چشمان درمانده ام را ندارم. میان هیاهوی سرزنش بستگان، با اولین کشتی هند را ترک گفتم. از برمه و سپس دریای چین گذشتم تا به ژاپن رسیدم. در کوبه پیاده شدم ولی تنها برای چند روز. دلم طاقت گشت و گذار نداشت.

در راه برگشت به هند کشتی در شانگهای لنگر انداخت. آنجا دکتر میسرا، پزشک کشتی، مرا به چند عتیقه فروشی برد و آنجا برای سری یوکتشوار و دوستان و خانواده مقداری سوغاتی خریدم. برای آنانتا یک چوب بزرگ حکاکی شده بامبو خریدم. همین که فروشنده چینی سوغات بامبو را دستم داد، آنرا روی زمین ول کردم و فریاد زدم "این را برای داداش عزیز رفته ام خریده ام!"

درک روشنی مرا فرا گرفت که جانش در همین لحظه دارد در لایتناهی رها میشود. سوغات به طرز نمادینی با به زمین افتادنش شکست. گریان روی سطح بامبو نوشتم: "برای آنانتای عزیزم، که راهی شده." همراهم، آقای دکتر، داشت این جریانات را به تمسخر تماشا میکرد.

به من گفت:‌"اشکهایت را بگذار برای وقتی که مطمئن شدی او مرده." بعد از اینکه کشتی به کلکته رسید دکتر میسرا هنور با من بود. برادر کوچکم بیشنو برای ملاقات من به اسکله آمده بود.

"میدانم که آنانتا از این دنیا رفته." اینرا پیش از آنکه بیشنو فرصتی برای حرف زدن پیدا کند به او گفتم. "به من و دکتر اینجا بگو لطفا که آنانتا کی مرد."

بیشنو تاریخش را به زبان آورد، که همان روزی بود که من سوغاتی را در شانگهای خریده بودم.

دکتر میسرا شگفت زده اعلام کرد: "عجب!‌ نگذارید این خبر به کسی برسد! دانشگاه های پزشکی یکسال کلاس در مورد تله پاتی ذهنی به درس ها که همین حالا هم زیاد هستند اضافه خواهند کرد!"


وقتی وارد خانه خیابان گورپارمان شدم پدرم صمیمانه مرا در آغوش گرفت. "آمدی." این را با نرمی به من گفت. دو اشک بزرگ از چشمانش جاری شدند. او معمولا احساسی بروز نمیداد و او هرگز جلوی من احساساتی نشان نداده بود. او در ظاهر مانند پدری سختگیر بود اما در باطنش قلب عاطفانه مادری داشت. در همه امور خانوادگی این دو جنبه متفاوت او به روشنی بارز بودند.

کمی پس از درگذشت آنانتا، خواهر کوچکم نالینی بگونه معجزه آسایی از مرگ نجات پیدا کرد. پیش از گفتن داستان چندی از گذشته او مینویسم...


امیر تهرانی

ح.ف


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب بیگانه اثر آلبر کامو پایان محاکمه: حکم کردند سر مر ا به نام ملت فرانسه ازتنم جدا کنند


ادامه  از نوشتار پیشین

کتاب بیگانه اثر آلبر کامو

پایان محاکمه: حکم کردند سر مر ا به نام ملت فرانسه ازتنم جدا کنند

هیئت رئیسه دادگاه برگشت . خیلی تند ، یک رشــته سـئوالات از قضـاۀ شـد . کلمـات : « مقصـر جـانی » . . « تحریک ». . « عوامل تخفیف دهنده » را شنیدم . قضاۀ خارج شدند و مرا به اتاق کوچکی کــه قبـلاًهـم بـه انتظـار در آن نشسته بودم بردند . وکیلم نیز خودش را به من رساند . خیلی تند حرف می زد و بـا اعتمـاد و صمیمیتـی کـه تـاکنون از خود نشان نداده بود با من صحبت کرد . عقیده داشت که کار به خوبی خاتمه خواهد یافت و من با چنــد سـال حبـس با  اعمال شاقه از این گرفتاری خلاص خواهم شد .

 از او پرسیدم که در صورت قضاوت نا مساعد امیدی بــرای تقاضـای تمیزهست ؟ به من جواب داد نه . چـون او بـرای اینکـه هیئـت قضـاۀ را متغـیر نسـازد روشـش ایـن اسـت کـه قبـلاً درخواست تمیز نمی دهد . و برایم توضیح داد که همچو ادعا نامه أی را به همین سادگی نمـی تـوان نقـض کـرد .

 ایـنمطلب به نظرم واضح بود وخود را به دلایل او تسلیم کردم.اگر مطلب را با خونسـردی تلقـی کنیـم ایـن مسـئله کـاملاً

طبیعی است . در غیر این صورت دچار کاغذ بازی خواهیم شد. وکیلم به من گفت : « درهر صورت ، بعد مرحلــه تمـیزاست . اما مطمئنم که حکم رضایت بخش خواهد بود . » 


 مدت درازی به انتظار گذراندیم ، گمان می کنم تقریباً 3 ربع ساعت . پس از این مدت ، زنگی بــه صـدا درآمـد .  وکیلم از من جدا شددر حالی که می گفت : « رئیس دادگاه الان جوابها را می خواند . و شما را جز بــرای اعـلام حکـم به داخل نخواهند خواست ،» درها بههم خورد . مردم در پلکانهائی که من نمی دانســتم نزدیکنـد یـا دور ،مـی دویدنـد . ‌بعد صدای سنگینی را شنیدم که در تالار چیزی را می خواند . هنگامی که باز زنگ به صــدا درآمـد و در اتـاق کـوچـک باز شد ، موج سکوت تالار بود که به طرف من آمد . 


سکوت بــود و بعـد وقتـی دریـافتم کـه آن روزنامـه نویـس جـوان که چشمانش را از من برگردانده است ، احساس عجیبی به سراغم آمد . به طرفی که ماری بود نگاه نکــردم . فرصـت ایـنکار را نداشتم . زیرا رئیس با وضع عجیبی به من گفت که به نــام ملـت فرانسـه سـرم در میـدان عمومـی از بـدن جـدا خواهد شد . آنگاه به نظرم آمد معنی احساسی را که بر روی همه قیافهها می خواندم ، درک می کنم . گمان مــی کنـم

یک نوع حس احترام بود.ژاندارمها با من بسیار مهربان بودند.وکیل دستش را روی مشـت مـن گذاشـت . مـن دیگـر بـههیچ چیزی نمی اندیشیدم . اما رئیس از من پرسید آیا مطلب دیگری ندارم که بیفزایم . فکر کــردم . و گفتـم : « نـه » 

در این هنگام بود که مرا بردند ...


ادامه دار


امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب گفتگو با خدا نوشته: نیل دونالد والش(بخش اول از فصل اول) جلد اول


کتاب گفتگو با خدا نوشته  نیل دونالد والش(بخش اول از فصل اول)

جلد اول


بهار 1992 - حدوداً نزدیکیها عید پاک – پدیده خارق العاده ای در زندگیم اتفـاق افتـاد . خداونـد شروع به صحبت با شما – از طریق – من کرد.  اجازه دهید توضیح دهم. 

 در آن روزها چه از نظر شخصی، چه از نظر شغلی، چه از نظر هیجانی، بسیار ناشـاد بـودم و  احساس می کردم در همه جنبه ها شکسـت خـورده هسـتم . همـانطور کـه سالهاسـت عـادت دارم ‌احساسات درونیم را بر روی کاغذ بیاورم ( و البته پست نکنم)، این بار هم یا دداشت زرد رنگـم را  برداشتم و شروع به بیرون ریختن احساساتم کردم. 

 این بار به جای آن که به شخصی که مرا قربانی هوی و هوس خود کرده بود نامـه ب نویسـم،  مستقیماً به سراغ منبع اصلی، رفتم. تصمیم گرفتم نامه ای به خداوند بنویسم. 

 نامه ای بود بسیار تنـد و زننـده، پـر از تحکـیم و تحکـم،     مطـالبی گنـگ و انبـوهی ازسـوالات  خشمگینانه.رابطه ها از شادی اثری نبود؟ آیا این تصور که پول کارساز همه چیز است می رفـت کـه تـا آخـر عمر زندگی مرا دنبال کند و فریب دهد؟ و نهایتاً – و مهم تر از همه – من چه گنـاهی کـرده بـودم 

که شایسته یک چنین زندگی پر از کشمکش باشم؟ 

 با کمال تعجب، همین که آخرین جملات تلخ و بـی پاسـخ ام را بـه روی کاغـذ آوردم و آمـاده 

بودم تا هر چه نوشته ام به دور بیندازم، دستم بی حرکت بر روی کاغذ بـاقی مانـد، گـویی قـدرتی 

نامریی آنرا نگاه داشته بود. ناگهان قلـم بدون اراده من شروع به حرکت کـرد . کـوچکترین عقیـده 

ای از آنچه می خواستم بنویسم، نداشتم، ولی مثل این بود که کلمـات در حـال بـارش هسـتند . لـذا 

تصمیم گرفتم با آنها جاری شوم و اینها چیزهایی است که از ذهنم تراوش کردند. 

 آیا واقعاً مایلی به پاسخ برای همه پرسش هـایی کـه داری برسـی یـا فقـط مـی خـواهی 

خشمت را بیرون بریزی؟ 

 چشمکی زدم ، و ... بعد پاسخی به ذهنم رسید که آنرا یادداشت کردم. 

 مسلماً هر دو، هم دلم را می خواستم خـالی کـنم و هـم اگـر پرسـش هـایم پاسـخی دارد، بـه جهنم، حاضر بودم آنرا هم بشنوم. 

 « مسلماً» تو آماده برای شنیدن هستی ولی به جای «جهنم» بهتر نیسـت بـه «بهشـت » همه را واصل کنی؟ 

 پیش از آن که خودم متوجه شوم، گفتگویی را شروع کرده بودم... در واقع آنچه را بـه مـن  دیکته می شد داشتم می نوشتم نه اینکه از خودم چیزی بر روی کاغذ بیاورم. 

 آنچه دیکته شد، سه سال طول کشید. در آن موقع هیچ نمی دانستم چـه چیـزی مـی خواسـت اتفاق بیفتد. پاسخ سؤالات مطرح شده، هنگامی از قلمم تراوش می کردند، که به طـور کامـل مطـرح می شدند و من افکار خودم را از آنها جدا می کردم. اغلب پاسخها سریعتر از آنچـه مـی توانسـتمبنویسم به ذهنم می آمدند، بطوریکه ناگزیر بودم بدخط و با شتاب بنویسم. هر گاه ذهـنم مشـوش می شد، یا شک داشتم که آنچه می نویسم از جای دیگری دیکته شده، قلم را زمین مـی گذاشـتم و مطالب را ناتمام رها می کردم تا مجدداً احساس می کردم کلمـات دارد بـه مـن الهـام مـی شـود –

متأسفم، ولی این واژه الهام، تنها کلمه ای است که واقعاً به نظرم مناسب می آیـد – و آمـاده ام بـه یادداشت زرد برگردم و رونویسی را آغاز کنم.   این مکالمات هنوز که هنوز است ادامه دارد. و اکثر آنهـا را در آنچـه در صـفحات بعـد آمـده، ملاحظه می کنید. صحفاتی حـاوی پرسـش و پاسـخ هـایی کـه ابتـدا بـاور نمـی کـردم، ولـی بعـداً احساس کردم دارای ارزشی شخصی هستند، و اکنون متوجه می شوم که آنها خطاب بـه بـیش از یک نفر بوده اند. آنها برای استفاده شما و هر کس که به این مطالب دست یافتـه، عنـوان شـده انـد ، چون هرچه باشد سوالات شما، از پرسشهای من جدا نیست. 

 دوست دارم هر چه سریعتر به این پرسش و پاسخ ها برسید، چون آنچه در اینجـا واقعـاً مهـم است داستان من نیست بلکه داستان شما است. این داستان زندگی شما است که شما را بـه اینجـا کشانده. این تجربه های شخصی شما است که با این مطالب ارتباط پیدا کرده وگرنـه شـما اکنـون در اینجا و با این مطالب نبودید. 

 بنابراین اجازه دهید با پرسشی که مدتهای طولانی برایم مطرح بوده سـ خن را آغـاز کـنم . خـدا چگونه با بنده اش حرف می زند؟ و اصولاً با چه افـرادی صـحبت مـی کنـد؟ وقتـی ایـن سـؤال را  مطرح کردم پاسخ زیر به ذهنم رسید: 

من در همه مواقع و در همه جا با بندگانم صحبت می کنم، مهـم نیسـت کـه مـن بـا چـه کسـی صحبت می کنم، بلکه چه کسی به من گوش می کند؟

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند:کتاب نیرنگستان : نوشته صادق هدایت(۲) سیری در باورهای عامیانه ما ایر انیان


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب نیرنگستان : نوشته صادق هدایت(۲)

سیری در باورهای عامیانه ما ایر انیان


باورهای عامیانه اگر  در فرهنگ و اخلاق یک ملت تاثیر مثبت و سازنده بگذارد و یا برای دوری از درد سر ها یی که نمی شود بطور صریح بیان کرد مورد استفاده قرار گیر ند شاید اثرات سودمند داشته باشند. ولی  متاسفانه اغلب باورهای عامیانه چنین نیستند. بلکه مخربند و یا خرافات و بدون هیچ گونه پایه و اساس هستند. 


ادامه: 

- هرگاه بخواهند باران نیاید (قرآن را زنجیر میکنند) طلسم مخصوصی را با قرآن و موی سگ و گربه و نان و فضلهٔ انسان در آب میریزند که بند بیاید. و اگر طلسم چهل «ص» را بدیوار بچسبانند همین خاصیت را دارد.( میراث جادوگری  سیاه که بزعم‌خودشان اهانت به کتاب خداوند نیرو می آورد.)

-در مازندران صبح زود که از خانه بیرون میایند هرگاه به زن بربخورند بدیمن است.(امروزه دیگر چنین اعتقاداتی وجود ندارد و یا بسیار نادر است)

-عیادت ناخوش در شب چهار شنبه و یکشنبه برای مریض آفت است.

-هر کس روز شنبه پول بدهد تا آخر هفته پول از جیبش خارج میشود و بر عکس هرگاه روز شنبه پول بگیرد تا آخر هفته پولدار است.

-مهمان که شب چهار شنبه وارد میشود نامبارک است، همچنین شب جمعه اگر مهمانی برود بد است چون شب جمعگی خانه را میبرد.(اشاره به این که ایرانیها می خواهند شب جمعه متعلق به خودشان باشد. اهل سیاحت و تفریح به شادی بپردازند ، اهل عبادت به نیایش و دعا)

-در خراسان شب چهار شنبهٔ آخر صفر باید پلو بپزند و بالای خانه آتش برافروزند و تفنگی خالی بکنند و در کوزه‌ای سپند و نمک و پنبه دانه و جو پیشرس (ولگار) و آب کنند و از پشت بام بزمین زنند.

-شب ۱۲ شعبان یا اول برات حلوا میپزند و برای آموزش مردگان به گدا میدهند و شب دوم روغن جوش و شب سوم در هر یک از دالانهای اطاق ها فتیلهٔ روغنی یا شمع روشن میکنند چون مردگان در آن شب بدیدن خانه های خودشان میآیند.

-اگر زنی سه یا چهار مرتبه روز چهار شنبه به حمام برود شوهرش میمیرد.

-ناخن گرفتن و رخت شوئی در روز چهار شنبه بد است روز جمعه نباید رخت شست چون آبهای روز جمعه همه رو به بهشت میرود و نباید کثیف بشود.

-گوشهٔ سفره بنشینند برکت کم میشود.

-چراغ را نباید بشکل مثلث گذاشت.

-هر کس چهل و یک شنبه پیاز بخورد حاجی میشود.

-جمعه نباید پیاز خام خورد چون فرشته نمی آید بالای سر آدم.

-اگر کسی دیگ یا ظرف سیاهی را از همسایه به عاریه بگیرد و آن را بخواهد شب رد بکند نباید قبول کرد بخصوص که در خانه ناخوش هم داشته باشند. همچنین گرفتن آب و آتش نزدیک غروب از خانه دیگر بد است و نباید گذاشت که این دو آخشیج را که روشنائی خانه است از منزل خارج کنند. 

-نمک روی زمین بپاشند دعوا میشود.

-اگر نزدیک غروب از بقال بخواهند نمک بخرند باید بگویند: طعام بده و کلمهٔ نمک را بزبان نیاورند و الا بقال نمک را نمیدهد.

-در شب نباید ایستاده آب خورد.

-وقت تحویل دست نباید به قلیان زد.

-دست زیر چانه زدن بدبختی می‌آورد. چنباتمه نشستن نکبت میآورد.(شاید اشاره به تربیت نوجوانان و جوانان باشد که نباید دل به افسردگی بدهند)

-کسی که برادرش زنده است نباید چشم گوسفند را بخورد.

-هر کس آب در اجاق (دیگدان) بریزد جن‌زده میشود.(شاید یکی از اصلی ترین علل آتش سوزی در جنگلها و مزارع و باغها البته در روزگار قدیم!) 

-اگر سر جاروب را بسوی آسمان بگیرند دعوا میشود.

-مگس سگ روی هر کس بنشیند پولدار میشود.

-تار عنکبوت بند ساعت شیطان است.

-هر کس پینه دوز (حشره کوچکی که باین نام معروف است و غالباً در میان انگور یاقوتی دیده میشود) بخورد پیشباز گرگ میرود.

-اگر در سر سفره نان یا آب به گلوی انسان گیر کند یکی از خویشان او گرسنه‌است، اگر پاره نانی راست قرار گیرد مهمان می‌آید. اگر ظرفی تکان بخورد یکی از اهل خانواده خیال قهر دارد و بروایت دیگر روح بهشتی در سر سفره حاضر است.(فکر خویشان گرسنه بودن جوانمردی است ولی ربطی به گلوگیر شدن ندارد.)


-اگر کسی میان درگاه بایستد و دستهایش را بدو طرف در بگذارد دعوا میشود برای اینکه دعوا نشود باید دستهایش را سه بار بهم بزند.

در موقع الو کردن اگر از میان الو زبانه‌های آتش صدا کند و فرفر نماید میگویند کسی غیبت انسان را میکند.

-هنگامیکه ابزار کار گاه «تون» پارچه بافی را بخواهند عوض کنند در صورتیکه هنوز یکی دو گز بیش بافته نشده باشد اگر از اهل خانه آن کرباس یا پارچه را ببرد یا ناخوش میشود و یا میمیرد لذا باید یکنفر بیگانه اینکار را انجام بدهد.

-لوله های پنبه ای (گاله) را که زنها برای ریشتن آماده میکنند باید حتماً تا شب جمعه تمام شود و اگر گاله‌ای بروز شنبه بیفتد برای اهل خانه بد است.

گاو داران شیر یا ماست را به کسی که بخواهد آن را برای مرهم روی زخم بکار ببرد نمیدهند و میگویند این امر سبب کم شدن شیر گاو میشود.

-تابوت مرده را پیش از چال کردن سه بار بزمین میگذارند و برمیدارند برای اینکه او را به گور آشنا بکنند.

-در بعضی از دهات  اگر شب جمعه پروانه سفید بدور خانه پرواز کند میگویند روح یکی از خویشان بدیدن آمده است. حرف زخمهای بد که بشود مثل سالک، خنازیر و غیره نباید با انگشت روی تن خودشان نشان بدهند چون ممکن است آن زخم را بگیرند.


-برای اینکه در بازی برد بیاید قمار باز ها بدستشان میشاشند.

به دانه های برنج قسم میخورند و میگویند: بهه مین دانه های نشمرده قسم.

اسفند در خانه سبز بشود آوارگی میآورد.

اگر آب روی قبر بپاشند روح مرده تازه میشود.

معروفست که خانواده ای از ترکهای فجر دارای دم کوتاهی (دمبلیچه) هستند.

هر روز هزار نفر میمیرند و هزار و یکنفر بدنیا می آیند.

ستاره سهیل اگر برروی دختر بخورد خوشگل و سرخ و سفید میشود و اگر به میوه بخورد خوش مزه و بی‌مضرت میشود و رنگ میاندازد


ادامه دارد