ادامه از نوشتار پیشین
زندگینامه یک یوگی: نوشته یوگاناندا
یک مکاشفه شگرف
...ساتیش میگفت. "موکوندا، آخر چطور این کلاشان بی ارزش را میستایی؟ حتی قیاقه یک سادهو (زاهد) زننده است. یا مثل اسکلت لاغرند یا همچون یک فیل چاق و ناپسند!"
بلند خندیدم. اما واکنش خوش خویانه من برای ساتیش آزار دهنده بود. او به سکوت عبوسی فرو رفت. همین که تاکسی ما به صحن داکشینسوار وارد شد، او کنایه وار نیشخندی زد.
"پس این گردش، گمان کنم، برای این است که مرا به راه راست بیاورید؟"
وقتی بدون جوابی به طرفی دیگر نگاه کردم او بازوی مرا گرفت و گفت: "آقای راهب جوان، یادت نرود که به کارکنان معبد بسپاری که ناهار ما را بدهند."
پاسخ تندی دادم: "من میخواهم به مدیتیشن بپردازم. ناراحت ناهارت نباش. مادر الهی جورش میکند."
ساتیش با صدایی تهدید کننده جواب داد. "من به مادر الهی برای انجام یک کار هم اعتمادی ندارم. اما من تو را مسؤول خوراکم میدانم."
من تنها به ایوان با ردیف های ستون آراسته جلوی معبد کالی، یا مادر طبیعت، رفتم. جایی سایه دار کنار یکی از ستون ها چهارزانو (لوتوس) نشستم. با اینکه هنوز فقط ساعت هفت بود، آفتاب صبح بزودی طاقت فرسا میشد.
با فرو رفتن به حالت نیایش دنیا برایم متوقف شد. ذهنم مجذوب الهه کالی بود که عکسش در داکشینسوار مورد ستایش خاص استاد بزرگ سری راماکریشنا پارامهانسا بوده است. در پاسخ التماسهای عمیق او، عکس سنگی همین معبد اغلب فرم زنده میگرفته و با او سخن میگفته است.
به دعا گفتم: "مادر خاموش و با دل سنگی، تو با درخواست زاهد عزیزت راماکریشنا زنده شدی. چرا پس جواب شیون های این پسر نالانت را نمیدهی؟"
نیایشم بی حد و بند شدت گرفت و سپس آرامشی الهی وجودم را فرا گرفت. با این حال، وقتی که پنج ساعت گذشته و الهه ای که در درونم متجسم میکردم جوابم را نداده بود، کمی حس نومیدی به من دست داد. گاهی خداوند ما را با به تاخیر انداختن جواب دعاهایمان می آزماید. اما سرانجام او در برابر پارسای تسلیم ناپذیرش به هر شکلی که برای او عزیز است نمایان میشود. یک مسیحی مومن عیسی را میبیند و یک هندو کریشنا یا الهه کالی را و یا یک نقطه نور در حال انبساط چنانچه نوع نیایش او غیر شخصی باشد.
با بی میلی چشمان را گشودم و دیدم که کشیشی دارد در معبد را، مرسوم نیمروز، قفل میکند. از گوشه خلوت در سالن مسقف و بازی که نشسته بودم برخاستم و وارد محوطه ایوان شدم. سنگ زمین زیر آفتاب سوزان نیمروز سوزنده بود. پاهای برهنه ام بدجور سوختند.
در دلم شکایت کردم: "یا مادر الهی، تصویرت به من وحی نشد و حالا تو پشت درهای بسته معبد پنهانی. من امروز میخواستم دعایی خاص از جانب شوهر خواهرم به درگاه تو بفرستم."
اعتراض درونیم بلافاصله پاسخ داده شد. نخست، موج خنکی پشتم و زیر پاهایم نشست و مرا راحت کرد. سپس حیران دیدم که معبد بسیار بزرگتر شد. در بزرگش آرام باز شد و مجسمه سنگی الهه کالی را نمایان کرد. آرام آرام به شکل زنده تبدیل شد. به خوشامد لبخند میزد و مرا در هیجان شادیی وصف ناپذیر غرق کرد. گویی که توسط یک سرنگ جادویی ریه هایم از نفس خالی شدند و بدنم بسیار ساکن اما نه بی حس شد.
بعد وسعت آگاهیم شروع به گستردن کرد. میتوانستم به وضوح کیلومترها به روی رود گنجیز سمت چپم و همچنین فرای معبد تمام منطقه دور و بر داکشینسوار را ببینم. دیوار همه بنا ها شفاف و متبلور بود. از میان آنها مردم را میدیدم که هکتار ها دور تر به این سو و آن سو راه میرفتند.
با اینکه تنفس نمیکردم و بدنم بطرز غریبی در سکوت بود، میتوانستم آزادانه دستها و پاهایم را حرکت بدهم. چند دقیقه ای چشم هایم را برای آزمایش بستم و باز کردم. در هر دو حالت میتوانستم همه محوطه داکشینسوار را خوب ببینم.
بینش بصیرت مانند اشعه ایکس به دل هر ماده ای نفوذ میکند. چشم الهی مرکزش همه جاست و محیطش هیچ جا. ایستاده آنجا در حیاط آفتابی، باری دیگر دریافتم که وقتی که انسان از بازی نقش فرزند طمعکار و ولخرج خداوند، مجذوب دنیای مادی که چه بسا رویاست و چون حباب، دست باز میزند، آندم بار دیگر حیطه ابدی او را به ارث میبرد. اگر نیاز "فرار از واقعیات" (escapism) نیاز انسان، که در شخصیت حقیر خود گم است، باشد، دیگر چه فراری میتواند بالاتر از رسیدن به حضور مطلق و همه جایی الهی باشد؟
طی تجربه مقدسم در داکشینسوار، تنها اشیائی که بطرز غریبی بزرگ شده بودند معبد و شمایل الهه بودند. همه چیزهای دیگر اندازه طبیعی خود را داشتند، اما هاله ای سفید و آبی و شبنمای ملایمی دور آنها را فرا گرفته بود. حس میکردم بدنم از اتر و آماده از زمین بلند شدن است. با آگاهی کامل از محیط اطرافم، دور و برم را نگاه انداختم و چند قدمی بدون بر هم زدن الهام پر سرورم برداشتم.
پشت دیوار معبد، ناگهان شوهر خواهرم را دیدم که زیر یک درخت مقدس bael با شاخه های پر از خاری نشسته بود. براحتی میتوانستم سیر افکارش را بخوانم. با اینکه نسبتا تحت تاثیر مقدس داکشینسوار خلق خوبی داشت اما هنوز در ذهنش نسبت به من دیدی نامهربان داشت. بسوی نمای والای الهه نگیرستم.
دعا کردم:"مادر الهی! دید معنوی شوهر خواهرم را عوض نمیکنی؟"
پیکر زیبا که تا به حال ساکت بود سرانجام لب گشود: "آرزویت برآورده است!"
خوشحال به ساتیش نگاه انداختم. انگار که حس کرده باشد که قدرتی روحانی او را دارد تحت تاثیر قرار میدهد، با عصبانیت از جایش روی زمین بلند شد. او را در حال دویدن پشت معبد دیدم. او با دستان مشت کرده به من نزدیک شد.
رویای الهامی فراگیر غیب شد. دیگر الهه با شکوه را نمیتوانستم ببینم. معبد به آسمان برافراشته دوباره به اندازه طبیعیش بازگشت، اما هنوز شفاف باقی ماند. دوباره پرتوهای آفتاب روی پوستم داغ و طاقت فرسا شدند. من بسوی سایه های زیر طاق ها گریختم و ساتیش هم خشمگین بدنبال من افتاد. به ساعتم نگاه کردم. ساعت یک بود. رویای الهی یکساعت طول کشیده بود.
شوهر خواهرم به من پرید: "ای احمق، اینجا چهار زانو و چهار چشمی شش ساعت نشسته ای. من هی اینسو و آنسو راه رفتم و تو را نگاه کردم. غذای من کو؟ حالا معبد بسته است. تو دست اندرکاران را نگفتی. بدون ناهار مانده ایم!"
حس شوق و سرفرازی که در حضور الهه به من دست داده بود هنوز در قلبم میتپید. جسارت آنرا پیدا کردم که اعلام کنم: "مادر الهی به ما غذا میدهد!"
ساتیش دیگر داشت از خشم میترکید. داد زد: "یکبار هم که شده میخواهم ببینم مادر الهی بدون قرار قبلی اینجا ما را خوراک بدهد!"
هنوز کلمه آخرش به زبان نیامده بود که کشیش معبدی به حیاط وارد شد و بسوی ما آمد.
او رو به من کرد و گفت: "پسرم، داشتم طی ساعتهای مدیتیشن تو به صورتت که آرام و تابان بود نگاه میکردم. بامداد امروز دیدم که با همراهانت آمدی و دلم خواست برایتان غذای کافی کنار بگذارم. این خلاف قوانین معبد است که بدون درخواست قبلی به اشخاص غذا داد، اما من برایتان استثنا قائل شدم."
از او سپاسگزاری کردم و بعد راست به چشمان ساتیش زل زدم. رنگ صورتش از احساسات سرخ شد و چشمانش را در سکوت توبه پایین انداخت. وعده غذای مفصلی به ما دادند، از جمله انبه خارج فصل، اما متوجه شدم که خواهر شوهرم اشتهایی ندارد. سر در گم و پریشان بود و غرق در اقیانوسی از فکر. در سفر بازگشتمان به کلکته ساتیش گهگاهی نگاه نرمی ملتمسانه به من میکرد. اما از لحظه ای که کشیش، گویی در پاسخی مستقیم به چالش ساتیش، برای دعوتمان به غذا آمده بود او یک کلمه هم به زبان نیاورده بود.
بعد از ظهر روز بعد برای دیدار خواهرم به خانه شان رفتم. او با مهر و محبت به من خوشامد گفت.
او گریان گفت: "برادر عزیزم، چه معجزه ای! دیشب شوهرم جلوی من گریه کرد."
گفت: "'دوی* عزیزم. نمیتوانم بیان کنم که چقدر از اینکه نقشه برادرت در من تحول ایجاد کرده خوشحالم. من جبران هر بدی که در حق تو کرده ام را خواهم کرد. از امشب اتاق خواب بزرگمان را تنها برای عبادت استفاده خواهیم کرد. اتاق کوچک مدیتیشن تو را تبدیل به اتاق خواب میکنیم. از اینکه برادرت را مسخره کرده ام عمیقا شرمنده ام. بخاطر رفتار بیشرمانه ام، به خودم مجازات این را میدهم که تا وقتی که در طریق معنویات پیشرفت نکرده ام با موکوندا سخن نخواهم گفت. از حالا مادر الهی را عمیقا خواهم جست. میدانم که روزی او را میابم!'"
سالها بعد به دیدن شوهر خواهرم به دهلی رفتم. از دیدن اینکه او در خود شناسی حسابی پیشرفت کرده و تجربه دیدن مادر الهی را داشته بسیار شاد شدم. طی اقامتم، متوجه شدم که ساتیش، با وجود بیماری وخیمش، پنهانی بیشتر شب را در مدیتیشن با خداوند میگذراند و روزها هم در اداره کار میکند.
به این فکر افتادم که عمر شوهر خواهرم طولانی نخواهد بود. روما لابد ذهنم را خوانده بود.
گفت: "برادرجان، من خوبم و شوهرم بیمار. با این حال، میخواهم بدانی که من به عنوان یک همسر وفادار هندی، پیش از او این دنیا را ترک خواهم کرد.* چیزی زیادی به زمان رفتنم نمانده."
با حرفش جا خوردم اما راست بودنش را درک کردم. وقتی خواهرم مرد در آمریکا بودم، نزدیک یکسال پس از پیشگوییش. برادر کوچکم بیشنو بعدا جزییات را برایم تعریف کرد.
بیشنو به من گفت: "روما و ساتیش وقت مرگش در کلکته بودند. صبح آنروز او جامه عروسیش را پوشیده بود."
"ساتیش پرسید: 'چرا این لباس خاص؟'
"روما پاسخ داد: 'این روز آخر خدمت من به تو در زمین است.' کمی بعد روما به یک حمله قلبی دچار شد. وقتی پسرش برای کمک خبر کردن به سوی در میدوید او گفت:
"'پسرم مرا تنها نگذار. فایده ای ندارد. پیش از رسیدن دکترها من خواهم رفت.' ده دقیقه بعد، دست بروی پای شوهرش برای احترام، روما آگاهانه و شادمان و بی درد بدنش را ترک کرد.
بیشنو ادامه داد: "ساتیش پس از مرگ همسرش خیلی گوشه گیر شد. روزی من و او داشتیم به عکس بزرگی از روما نگاه میکردیم.
"ساتیش به ناگه، انگار که زش حاضر است، متعجب گفت: 'چرا لبخند میزنی؟ فکر میکنی که زرنگی که پیش از من رفته ای؟ به تو ثابت میکنم که دیگر زمان زیادی را بی من نخواهی گذراند. بزودی بسراغت می آیم.'
"با اینکه آن موقع ساتیش کاملا سلامتیش را بدست آورده بود و سر حال بود کمی بعد از بیان عجیبش خطاب به عکس بدون علت موجهی از دنیا رفت."
اینگونه بود که خواهر بزرگ نازنینم با پیشگویی از این دنیا رفت و همچنین شوهرش ساتیش که در داکشینسوار از یک مرد معمولی به یک قدیس خاموش تبدیل شده بود.
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد...
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بخواهید به شما داده می شود: نوشته جری هیکس
واقعیت مجازی
چه وقت از این فرایند استفاده کنید:کل فرایند عالم از وجود شما بهره می برد
هنگامی که آرزوی خاصی در وجود شما تبلور پیدا می کند و بدین علت که خالق عالم صدای شما را می شنود و به درخواست شما پاسخ می دهد، جهانی که همه ی ما در آن زندگی می کنیم توسعه می یابد و بزرگتر می شود. چه اتفاق شگفت انگیزی!
بنابراین در اهمیت وجود شما تردیدی نیست . برای ما که تردیدی وجود ندارد . ما ارزش فوق العاده ی شما را کامالً درک می کنیم. ارزش شما جای چون و چرا ندارد. برای ما که ندارد. ما می دانیم که شما استحقاق آن را دارید. از طریق انرژی که کلعالم را آفریده به هر یک از خواسته هایتان جامه ی عمل بپوشانید و می دانیم این کار اگر چه شدنی است اما بعضی از شما، به بعضی دالیل خو را از تحقق آرزوهایتان محروم می کنید.
کشف دوباره هنر پذیرش سعادتمند بودن می خواهیم دوباره کشف کنید که قابلیتی ذاتی دارید که سعادتمند باشید. ) زیرا سعادت در وجود شما پنهان شده و آن را از یاد برده اید ( در جهان جریان ثابت و
نامحدودی از سعادت جاری است و می باید اجازه دهید تا این سعادت به سوی شماجذب شود. ما این هنر ، هنر پذیرش می نامیم. این هنر، هنر پذیرش سعادت و رفاه است. هنر پذیرش یعنی مقاومت نکردن در برابر سعادتی که مستحق آن هستید.سعادتی که همه مستحق آنند و برای همه طبیعی است. سعادتی که میراث شماستجزء وجود منبع خلقت و وجود خود شماست.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه ا ز نوشتار پیشین
کتاب شاهنامه فردوسی
رفتن کاووس شاه به مازندران و گرفتاریهای او (۲)
کاووس در حمله به مازندران با لشگر دیو سپید روبرو می شود که با ترفندی ویژه فضای جنگ را بر ارتش ایران تیره ساخته و آنان را گرفتار ساخته و بسیاریشان را به بند و زنجیر می آورد و غذایی ناچیز و بی ارزش در زندان به آنان می دهد. دز ضمن همه گنجهای کاووس شاه را که همراه او ولشگرش بوده ضبط نموده و به ارژنگ پهلوان مازندرانی می سپرد. و بعد او راونه ساخته تا به کاووس شاه بگوید که اگر او رانکشته است بخاطر آنست که می خواسته شاه به خود آمده و به اشتباه خود پی ببرد. ولی در ضمن لشگریان ایر انی را به بتد کشیده و فضای تنفس و دید آنان را تاریک ساخته است :
بهشتم بغرید دیو سپید
که ای شاه بیبر به کردار بید
همی برتری را بیاراستی
چراگاه مازندران خواستی
همی نیروی خویش چون پیل مست
بدیدی و کس را ندادی تو دست
چو با تاج و با تخت نشکیفتی
خرد را بدینگونه بفریفتی
کنون آنچ اندر خور کار تست
دلت یافت آن آرزوها که جست
ازان نره دیوان خنجرگذار
گزین کرد جنگی ده و دوهزار
بر ایرانیان بر نگهدار کرد
سر سرکشان پر ز تیمار کرد
سران را همه بندها ساختند
چو از بند و بستن بپرداختند
خورش دادشان اندکی جان سپوز
بدان تا گذارند روزی به روز
ازان پس همه گنج شاه جهان
چه از تاج یاقوت و گرز گران
سپرد آنچ دید از کران تا کران
به ارژنگ سالار مازندران
بر شاه رو گفت و او را بگوی
که ز آهرمن اکنون بهانه مجوی
همه پهلوانان ایران و شاه
نه خورشید بینند روشن نه ماه
به کشتن نکردم برو بر نهیب
بدان تا بداند فراز و نشیب
به زاری و سختی برآیدش هوش
کسی نیز ننهد برین کار گوش
چو ارژنگ بشنید گفتار اوی
سوی شاه مازندران کرد روی
همی رفت با لشکر و خواسته
اسیران و اسپان آراسته
امیر تهرانی
ح،ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو: ادامه محاکمه
ادامه گفتار دادستان
...این مرد ، این مرد باهوش است . شما به سخنان او گوش دادید ، اینطور نیست ؟ او می داند چـه جـواب بگویـد . ارزش
کلمات را می شناسد و درباره آنچه که انجام داد . . نمی توان گفت قصد و غرضی نداشته.»
من گوش می دادم و می شنیدم که مرا باهوش و زیرک می دانند . اما به خوبــی نفـهمیدم کـه صفـات یـک مرد عادی چگونه می توانددر مورد یک مقصر بار خرد کننده ای بــه شـمار بیـاید . اقـلاً ، ایـن موضـوع بـود کـه مـرا متعجب می ساخت و من دیگر به دادستان گوش ندادم .
تا لحظه أی که شنیدم می گفــت : « آیـاهیـچ اظـهار ندامـت کرد ؟هرگز ، آقایان ! در تمام مدت بازپرسی حتی یک دفعههم این شخص از جنایت دهشتناک خــود متـأثر بـه نظـر نمی آمد .» در این لحظه ، در حالی که همانطور به جملات طاقت فرسای خود ، کـه در حقیقـت علـت آن را نفـهمیدم ادامه می داد بطرف من برگشت و مرا با انگشتش نشان داد . بی شک من نمـی توانسـتم خـودم را بـاز دارم از ایـن کـه حق را به جانب او بدهم. من از کاری که کرده بودم زیاد تأسف نمی خوردم . اما تا این حـد کینـه جوئـی؛ مـرا متعجـب می کرد .
می خواستم سعی کنم ، صمیمانه و تقریباً با دلسوزی ، به او حالی کنم که تاکنون هرگز نتوانسته ام حقیقاً بر چیزی افسوس بخورم . من همیشه ،هــر چـه پیـش آید خوش آید را در مد نظر داشته ام . اما طبیعۀ ، در این وضعی که مرا قرار داده بودند ، نمی توانســتم بـاهیچکـس بـه این نحو صحبت کنم . من حق نداشتم خود را تأثر پذیر یا خیر خواه جلوه بدهم . و سعی کردم باز گوش بدهــم . زیـرا دادستان راجع به روح من صحبت می کرد .
می گفت که : آقایان قضاۀ در روح من دقیق شده است ولی هیــچ چـیزی در آن نیافتـه اسـت . مـی گفـت درحقیقت ، من ابداً روح ندارم وهیــچ خصوصیـت انسـانی در مـن نیسـت . و از آن اصـول اخلاقـی کـه قلـب انسـان را محافظت می کند حتی یکی راهم دارا نیستم . می افزود : « بی شک ، ما نمی توانیم گله کنیم که او چرا فــاقد چـیزی است که نتوانسته است بدست بیاورد . ولی وقتی صحبت از چنین محاکمه ایســت ، تقـوای کـاملاً خـالی از اغمـاض و گذشت ، باید جای خود را به تقوای دیگری که سختگیر تر ولی عالی تر است – یعنـی بـه عدالـت بدهـد . بخصـوص وقتی قلب خالی ازهمه چیز این مرد بصورت پرتگاهی درآمده باشد که بیم ســرنگون شـدن اجتمـاع در آن بـرود . » در این هنگام بود که از طرز رفتار من نسبت به مادرم صحبت به میان آورد . و مطالبی را که طی محاکمه بیــان کـرده بـود ، تکرار کرد ولی خیلی بیشتر از وقتی که راجع به جنایت من صحبت می کــرد ، حـرف زد .
دادستان: بی تفاوتی نسبت به مادر بد تر از قتل پدر است
آنقـدر زیـاد حـرف زد کـه عاقبت من چیز دیگری جز گرمای آن صبح را حس نمی کردم تا لحظه أی که دادستان از سخن باز ایســتاد و ، بعـد از یک لحظه سکوت ، دوباره با صدائی بم و مؤثر رشته کلام را به دست گرفـت : « آقایـان ،همیـن دادگـاه فـردا دربـاره دهشناکترین جنایت یعنی قتل یک پدر ، قضاوت خواهد کرد .» به عقیده او نــیروی تصـور در مقـابل ایـن سـوء قصـد وحشتناک پا عقب می کشید .
می گفت با کمال جرأت امیدوار است که عدالتخواهی مردم بــی هیـچ ضعـف و فتـوری این جنایت را مجازات بکند . اما ، از بیان این مطلب نمی هراســید کـه وحشـت ناشـی از ایـن پـدر کشـی ، در مقـابلوحشتی که از بیحسی و بی قیدی من در او ایجاد شده بود ، شدت خود را از دست می داد . و نـیز بـه عقیـده او ، مـردی که اخلاقاً مادر خود را می کشد ، مثل همان جنایتکاری که دست جنایت به طرف هستی دهنده خود دراز کـرده اسـت ، به اجتماع لطمه می زند .
درهر صورت اولی اعمال دومی را مهیا می سـازد . آن اولـی بـه یـک معنـی سرمشـق دومـی است و عمل او را قانونی جلوه می دهد . و در حالی که صدای خود را بلند کرده بود افــزود : « آقایـان ، مـن اطمینـان دارم که اگر بگویم مردی که روی نیمکت نشسته است جنایتش و تقصیرش با مردی که فــردا در اینجـا بـاید محاکمـه بشود یکیست ، عقیده ام را مبالغه آمـیز تلقـی نخواهیـد کـرد . در نتیجـه ، بـه جـزای آن نـیز بـاید برسـد . » در اینجـا دادستان صورت خود را که از قطرات عرق می درخشید ، پاک کرد و بعد گفت که وظیفه دردناکی به عهده اوست ، امــا او مصمماً آن را به انجام خواهد رساند . ..
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو
بقیه خاطرات دختر برزیلی در سوئیس
دوره های افسردگی و راه های فرار از آن
اگر چه ماریـا توانـایی نوشـتن افکـار عاقلانـه را داشـت، امـا از پیـروی کـردن نصیحت های خود عاجز بود. او به دوره های افسردگی بیشتری مبتلا می شـد و تلفن هنوز از زنگ زدن خودداری می کرد. برای این کـه در زمـان بیکـاری حـواس خود را پرت کند، و همچنین برای تمرین زبان مجله هایی در مورد افراد مـشهور می خرید.
اما به یک باره تشخیص داد که پول زیادی را صرف خرید ایـن مجلـه ها می کند و شروع به جستجو برای نزدیک ترین کتابختانه کرد. زنی که مسئول آآنجا بود به او گفت که آنها مجله ها را برای اجاره به بیرون نمی دهند و تنهـا تعداد کمی کتاب که به بهبود بخـشیدن فرانـسه ی او کمـک مـی کـرد بـه او معرفی کرد.
" من وقت برای خواندن کتاب ندارم"زن گفت: " عزیز من، تو هنوز خیلی جوانی، همه زندگی در انتظار توست. مطالعه کن. هر چیزی که به تو "در مورد کتاب ها گفته شده را فراموش کن و فقط بخوان " من کتابهای زیادی خوانده ام"
ناگهان ماریا به یاد آورد که ملسون، مسئول امنیت به او چه گفته بود: کتابدار به نظر او فردی مطبوع و حساس بود، کسی که می توانست بـه ماریـا کمک کند. ماریا نیاز داشت که او را به دست آورد. احساسش به او می گفت که آن زن می توانست دوستش باشد. او بلافاصله رویه را عوض کرد.
" اما دوست دارم بیشتر بخوانم. می توانید در انتخـاب کتـاب بـه مـن کمـک کنید؟" زن کتاب شاهزاده کوچولو را برای او آورد. ماریا همان شب شروع بـه خوانـدن آن کتاب کرد. در صفحه ی اول کتاب نقاشی بود که به نظر طرح یک کـلاه مـی آمد اما بنا بر آنچه در کتاب نوشته شده بود، بیشتر بچـه هـا آن را مثـل یـک
مار که درونش یک فیل قرار داشت تصور می کردند.
ماریا فکر کرد: " پس مـن هیچ وقت یک بچه نبودم". " به نظر من بیشتر شبیه یک کلاه اسـت".
در نبـود تلویزون او همسفر شاهزاده کوچولو در سفرهایش می شد. هر جا کـه کلمـه ی " عشق" (که خود را از فکر کردن به این موضوع منع کرده بود) بـه میـان مـی آمد، او ناراحت می شد. اگر چه، جدا از احـساسات دردنـاک و رومانتیـک بـین شاهزاده و روباه و گل رز، کتاب بسیار جـذاب بـود، و او دیگـر هـر پـنج دقیقـه موبایلش را چک نمی کرد(ماریا خیلی می ترسید که به خاطر بی احتیـاطی تنهـاشانسش را از دست بدهد.)
ماریا مشتری همیشگی کتابخانه شد، جایی که می توانست بـا آن زن کـه بـه نظر می آمد به اندازه ی ماریا تنها باشد گفتگو کند. او از زن تقاضـا مـی کـرد که کتاب های بیشتری به او معرفی کند و با او در مورد زنـدگی و نویـسندگانگفتگو می کرد- تا جایی که تشخیص داد پولش در حال ته کشیدن اسـت و تـا دو هفته ی دیگر حتی پول خرید بلیط برگشت به برزیل را هم نخواهد داشت. و از آنجایی که زندگی همیشه برای لحظه های بحرانی صبر می کند تا خودش رانشان دهد، بالاخره تلفن به صدا در آمد. ...
امیر تهرانی
ح.ف