ادامه از نوشتار پیشین
کتاب زنان خیابانی سودازده من : نوشته گابریل گارسیا مارکز
وارد محله فقیرانه یی شدم که با آنچه در دوران خودم میشناختم شباهتی نداشت. همان خیابان های عریض با شنهای گرم و خانه هایی با درهای باز، دیوارهای تخته ای کپک زده، سقف هایی از برگ نخل و حیاط هایی مفروش با سنگریزه،اما مردمش آرامش گذشته ها را از دست داده بودند. در بیشتر خانه ها خوش گذرانی های جمعه شب ها بر قرار بود با صدای طبل ها و سنج ها که در اندرون آدمی طنین می انداختند. هر کسی می توانست با پرداخت نیم پزو به هر کدام از محفل هایی که دوست داشت وارد شود و یا در مجاورت خانه بایستد و مجانی برقصد. ازخجالت به خاطر لباس های آن چنانی که به تن داشتم با تشویش راه می رفتم اما هیچ کس به من توجهی نداشت به جز مرد سیاه ژنده پوشی که در پشت در خانه یی به حالت نشسته چرت می زد و از ته دل خطاب به من فریاد کشید: خداحافظ دکتر، خوش بگذره! ... غیر از این که از او تشکر کنم چه کار می توانستم بکنم.
.....
این خاطرات را در بقایای اندکی که از کتابخانه والدینم به ج ای مانده و قفسه های آن به برکت پشتکار بیدها در حال فروریختن است می نویسم. دست آخرش هم برای آن چه در این دنیا برایم باقی مانده است که انجام بدهم لغت نامه های متنوعی راکه دارم کفایت می کند به علاوه دو مجموعه قصائد ملی نوشته بنیتوگالدس و کتاب کوهستان جادو یی که به من آموخت تا شوخ طبعی های مادرم را که سل پژمرده اش کرده بود بفهمم.
بر خلاف سایر اثاثیه منزل و خودم، میزی که روی آن می نویسم با گذشت زمان هنوز خوب و سالم مانده است. دلیلش هم این است که آن را پدر بزرگ پدریم که نجار قایق ساز بود از چوب اعلا ساخت. هر روز صبح، حتی اگر چیزی برای نوشتن نداشته باشم، با چنان نظم و ترتیبی به سراغش رفته ام که منجر به از دست دادن عشق های زندگیم شده است. کتاب های مکمل دم دستم است: دو «دائره المعارف تصویری» آکادمی سلطنتی اسپانیا سال۱۹۰۳» ،گنجینه زبان اسپانیایی» تألیف سباستیان د کوباروبیا دستور زبان» آندرز بئیو و در صورتی که شکی از نظر معانی لغات باشد که غالباً هم هست «لغت نامه نوین ایدئولوژی» خولیو کاسارز (به خصوص برای لغت های مترادف و متضاد، «لغت نامه زبان ایتالیایی» نیکلا زینگارلی برای استفاده از زبان مادریم که از گهواره آن را آموخته بودم و لغت نامه لاتین که چون مادر آن دو زبان دیگر است آن را زبان تولدم می دانم.
در سمت چپ میز همیشه پنج ورق کاغذ به اندازه اداری برای مقاله های روز های یکشنبه و محفظه پودر نامه قرار گرفته است که آن را به بالشتک خشک کن های جدید ترجیح می دهم. در طرف راستم قلم و جا قلمی سبک وزنی با آویزه ای طلایی وجود دارد. هنوز هم با حروف شکسته می نویسم که فلورینا دو دیوس به من آموخت، برای این که خطم شبیه خط اداری شوهرش، که تا آخرین نفس یک محضردار رسمی و حسابدار قسم خورده باقی ماند، نشود. چندی قبل در روزنامه دستور آمد که برای محاسبه دقیق تر متون و اطمینان بیشتر از حروف چینی، از ماشین تحریر استفاده شود، اما هیچ وقت به این کار عادت نکردم و به خاطر امتیاز ناخوش آیند قدیمی ترین کارمند بودن همین طور متن ها را با دست می نوشتم و بعداً با نوک زدن های مرغ مانند به دکمه ها از ماشین تحریر می گذراندم. امروزه روز، بازنشسته و نه از کار افتاده، از امتیاز مقدس نوشتن در خانه برخوردارم، با تلفن قطع شده تا کسی مزاحمم نشود و بدون ممیزی که از بالای شانه هایم در کمین هر آنچه می نویسم باشد.
بی سگ و بی پرنده و بی خدمتکار زندگی می کنم، به جز دامیانای با وفا که مرا از دردسرهایی که فکرش را هم نمی کردم نجات داده است و هنوز هم یک روز در هفته، با همین حالی که دارد، با چشمان و ذهن ضعیف شده، برای کارهایی که باید انجام بشود می آید. مادرم در بستر مرگ به من التماس کرد تا وقتی جوانم با زنی سفید ازدواج کنم و حداقل سه بچه داشته باشم که یکی از آنها دختری باشد هم اسم او، که اسم مادر و مادربزگشهم بود. به فکر این تقاضای مادرم بودم اما برای من جوانیمعنایی داشت که هیچ وقت به نظرم خیلی دیر نمی رسید.
تا یکبعد از ظهر داغ که در خانه خانواده پالومار د کاسترو در محله پالومار در اتاقی را اشتباهی باز کردم و هیمنا ارتیزدختر کوچک خانواده که بی لباس در اتاق مجاور خوابیده بود غافلگیر شد. پشت به در خوابیده بود اما چنان سریع برگشت و از بالای شانه ها نگاهم کرد که به من فرصت فرار نداد. فقط توانستم بگویم آخ ببخشید، جانم به لبم رسیده بود.
تبسمی کرد و با طنازی یک غزال به طرف من برگشت و تمام پیکرش را به من نشان داد. تمام فضا از او اشباع شد... در گوشهایش گوشواره هایی با گل های نارنجی رنگ شبیه المپیاد اثر مانه و دست بندی طلایی در دست راست و گردن بندی با مرواریدهای ریز داشت. فکر نمی کردم که تا آخر عمرم بتوانم چیزی وسوسه کنده تر از آن ببینم و امروز شهادت می دهم که حق با من بود.
خجالت زده از حواس پرتیم در را به شدت بستم و تصمیم گرفتم این منظره را فراموش کنم اما هیمنا ارتیز نگذاشت. توسط دوستان مشترک هدیه می فرستاد و یا نامه های تحریک آمیز می نوشت و یا تهدیدهای وحشیانه می کرد و چیزی نگذشت که بدون این که کلمه ای رد و بدل کرده باشیم شایعه شدکه هر دو دیوانه وار عاشق یکدیگریم.
مقاومت کردن غیر ممکن بود. چشمانی شبیه گربه وحشی داشت. با لباس و بی لباس بدنی اغواگر با موهای پرپشت طلایی و انبوه که عطر زنانه آن باعث گریه های شبانه من از شدت عجز می شد. هر چند می دانستم با عشق فرق دارد اما جذابیت شیطانی او چنان سوزنده بود کهبا هر زن خود روش چشم سبزی که سر راهم قرار می گرفت خودم را تسکین می دادم. هیچ وقت نتوانستم آتش خاطره تختخواب «پرادومار» را فراموش کنم و به همین دلیل به خواستگاری رسمی، رد و بدل حلقه و اعلام خبر عروسی قبل از روز نزول روح القدس تسلیم شدم...
انتخاب و اندکی تغییر : امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بخواهید به شما داده می شود: نوشته جری هیکس
فصل هفدهم
کجا هستید و می خواهید کجا باشید؟
آیا تا به حال چیزی درباره ی سامانه موقعیت یاب دریانوردی و هوانوردی که در کشتیها و هواپیماها موجود است شنیده اید . آنتِنی بر بالای وسیله ، علایمی را به ماهواره ای می فرستد و موقعیت شما در هر لحظه مشخص می شود. رایانه مسافت حلی را که در آن هستید و محلی را که می خواهید بروید مشخص می کند. صفحه ی نمایش بهترین مسیر ممکن را به شما نشان می دهد. سامانه از طریق صفحه ی نمایشگر یا با گفتن کلمات مسیر بخصوصی را به سوی مقصد به شما ارایه می کند.بزرگترین موهبتی که می توانید به دیگران بدهید شادی شماست
بزرگترین موهبتی که می توانید به دیگران بدهید شادی شماست. هنگامی که در حالت شادی، نشاط و خوشحالی هستید بطور کامل به جریان پاک انرژی مثبت مبدأ و خود واقعیتان وصل شده اید. هنگامی که در حالت اتصال هستید، هر چیز و هر کس که مورد توجه شماست از این توجه سود می برد. شادی شما به آنچه دیگران می کنند بستگی ندارد شادی شما به رفتار دیگران بستگی ندارد. بلکه به ارتعاشات درونی شما مربوط است.
شادی دیگران هم به شما بستگی ندارد، بلکه به توازن ارتعاشات درونی آنها مربوط است . احساس شما نشانگر توازن ارتعاش میان خواسته ها ی شما و انرژی درونی شماست که ارایه می کنید.
هیچ چیز مهم تر از این نیست که ارتعاشات صادره از شما با ارتعاشات خواسته ها ی شما یکی باشد. احساس درونی شما نشانگر پذیرش ارتباط شما با منشأ وجودیتان است. هر احساس خوب ، هر آفرینش مثبت ، برکت ، سالمت ، سرزندگی و رفاه و همه چیزهایی که آنها را خوب می دانید بستگی دارد به این که در این لحظه چه
احساسی دارید.
هر اندیشه ای شما را به مقصد نزدیک تر یا دورتر می کند. درست همان طور که برای شما آسان است که طرح و برنامه ی سفری را از این شهر به آن شهر بریزید. می توانید سفری موفقیت آمیز از حالت مضیقه ی مالی به فراوانی مال یا از بیماری به سالمت، از سردرگمی به آرامش خاطر فکری ، و غیره انجام دهید. در سفرهای زمینی مسایل ناشناخته ی عمده ای وجود ندارد زیرا مسافت بین دو شهر را می دانید ، می دانید در طول سفر از کجاها خواهید گذشت و می دانید اگر در جهت اشتباه پیش بروید چه اتفاقی می افتد.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب در جستجوی معنی نوشته ویکتور فرانکل : خاطرات باز داشتگاهای نازی
وقتی بیماری تیفوس آمد
در زمستان و بهار سال 1945 تیفوس شایع شد و تقریبا همه زندانیان به این بیماری مبتلا شدند.درصد مرگ و میر افراد ضعیف که باید تا آنجا که توان داشتند به کار خود ادامه می دادند بالا بود. جایی که بیماران را بستری کرده بودند، نامناسب بود. نه دارویی وجود داشت و نه مراقبتی. پاره ای ازنشانه های بیماری بسیار ناخوشایند بود، بی اشتهایی غیرقابل کنترل حتی نسبت به مقدار ناچیز غذا (که خطر دیگری برای زندگیش به شمار می رفت) و حمله های وحشتناک سرسام و هذیان از آن جمله بودند.
احضار ارواح
گه گاهی هم جلسات بحث علمی در اردوگاه تشکیل می شد. یکبار شاهد چیزی بودم که هرگز در زندگی عادی و با اینکه به علایق حرفه ام نزدیک بود، ندیده بودم و این یک جلسه احضار روح بود. سرپرست پزشکان اردوگاه که می دانست تخصصم روان پزشکی است (و خود یکی از زندانیان بود) از من هماین جلسه در اتاق کوچک خصوصی او در بخش بیماران بستری تشکیل می شد. تعداد کمی گرد آمده بودند که در میان آنان، برخلاف قانون، افسری هم از بخش بهداری دیده می شد.
در اینجا مردی با خواندن دعا، شروع به احضار روح کرد. منشی اردوگاه بدون اینکه خیال نوشتن داشته
باشد روی زمین نشسته بود و یک برگ کاغذ سفید هم برابرش بود. ده دقیقه بعد (پس از اینکه جلسه بهبه روشنی واژه «V.VAE «خوانده می شد گفته شد که منشی هرگز لاتین نیاموخته بود و همچنین هرگز
پیش از آن واژه های «victis-Vae «را که به معنای وای بر مغلوب است را نشنیده بود.
به عقیده من او باید یکبار این واژه ها را پیش تر شنیده باشد و اکنون بدون اینکه به یاد بیاورد به روح (ضمیرناخوادآگاه او) بازگشته بود، این جلسه چند ماه پیش از آزادی ما و در پایان جنگ تشکیل شد.
غوطه ور شدن در معنویت
با وجود اینکه ما در اردوگاه کار اجباری محکوم به یک زندگی ذهنی و جسمی بدوی بودیم، امکان این بود که در ژرفای زندگی معنوی نیز غوطه ور شدیم. شاید افراد حساسی که به یک زندگی روشنفکرانه پرباری عادت کرده بودند، بیشتر از دیگران رنج می بردند (این عده اغلب ساختمان بدنی ظریفی داشتند) اما کمتر از دیگران به زندگی درونی آنان آسیب رسید. آنان می توانستند از محیط وحشتناک به زندگی درونی پربار خود و به آزادی معنوی بازگردند.
تنها به همین دلیل است که می توان پی به این راز آشکار برد که اغلب دیده می شد عده ای از زندانیان ضعیف و ناتوان بهتر از کسانی که نیرومند بودند در برابر زندگی اردوگاهی دوام می آوردند. برای اینکه مساله برای خودم روشن شود، ناچارم به تجارب شخصی خود بازگردم. بگذارید برایتان بازگو کنم که در آن سحرگاهان گرگ و میش که ناچار بودیم پیاده به سوی محل کارمان برویم چه اتفاقی افتاد.
توی گودالهای بزرگ می لغزیدیم نگهبانانی که ما را همراهی می کردند، سرمان فریاد می زدند و با
قنداق تفنگ ما را به پیش می راندند. کسانی که پاهایشان آماس کرده بود و نمی توانستند درست راه
بروند بازوی رفیق خود را می گرفتند.
اگر همسران ما...
هیچ سخنی شنیده نمی شد، زیرا سوز سرما حالی برای حرف زدن باقی نمی گذاشت. مردی که کنار من بود، دهانش را در یقه اش که بالا کشیده بود فرو برده و ناگهان در گوشم زمزمه کرد: «اگر همسران ما، ما را در این وضع می دیدند! امیدوارم وضع آنان در اردوگاهشان بهتر از ما باشد و از بلایی که به سر ما می آید خبر نداشته باشند.»
سخنان رفیقم مرا به یاد همسرم انداخت. در حالیکه کیلومترها مسافت را روی یخها سکندری می خوردیم، بارها از یکدیگر به عنوان حایل استفاده می کردیم، یکدیگر را از روی زمین بلند می کردیم و به پیش می راندیم، افتان و خیزان در حرکت بودیم، بدون اینکه سخنی بگوییم. اما هر دو می دانستیم، که هر یک به همسر خود می اندیشد.اندیشه ای در من شکفت: برای نخستین بار در زندگی ام حقیقتی را که شعرای بسیاری به شکل ترانه
سروده اند و اندیشمندان بسیار نیز آنرا به عنوان حکمت نهایی بیان داشته اند، دیدم. این حقیقت، کهپی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز می تواند به خوشبختی و عشق بیندیشد، ولو برای لحظه ای کوتاه، به معشوقش می اندیشد. بشر در شرایطی که خلا کامل را تجربه می کند و نمی تواند نیازهای درونی اش را به شکل عمل مثبتی ابرازکند...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
ازرنجی که می بریم نوشته جلال آل احمد
در راه چالوس بخش سوم
...وقتی برگشتم هنوز اتوبوس مهیای حرکت نبود. اردوئی در بانک کاری داشت. با هم به آنجا رفتیم. میخواستم بدانم چکار دارد. وقتی مرا با دو نفر از رفقای آنجا که در بانک کار میکردند آشنا کرد و ما برگشتیم در راه از او پرسیدم که در بانک چکار داشت. گفت:
— اسکناس بزرگ میخواستم بگیرم.
فکر کردم لابد خیلی پول دارد. ولی من هنوز نفهمیده بودم او چکاره است. نمیدانم چرا علاقهٔ مخصوصی به دانستن این مسئله در من انگیخته شده بود. ماشین عازم حرکت بود. تصمیم گرفتم پس از حرکت اولین سؤالی که از او میکنم همین باشد. ولی. خود او وقتی یک سیگار آتش زد و ماشین که آمل را پشت سرگذاشت و دوباره در جادهٔ خاکی مارپیچی که در میان مزارع برنج تا زیر جنگلهای دوردست میپیچید افتاد، مثل اینکه دنبالهٔ داستان خود را گرفته باشد، اینطور ادامه داد:
— هرطور بود چهاراه یزد موندم. وقتی سروصداها خوابید برگشتم به اصفهان. یکماهی هم اونجا بودم. با دونفر اهوازی همونجا آشنا شدم. اونا منو واداشتند به این کار جدیدم مشغول شم...
با قیافهٔ خجلت زدهای جملهٔ خود را تا به اینجا رسانید. من با عجله پرسیدم:
— پس بالاخره کاری پیدا کردید؟ ...
نگذاشت سؤال من تمام شود و گفت:
— براتون میگم که حالا چیکار دارم. اما بگذارید قبل از اینکه باعث تعجبتون بشم هر چی رو که بایست براتون بگم. شایدم از من متنفر بشید.
من از خودم میپرسیدم این چیست که مرا به تعجب و نفرت وا خواهد داشت. و او ادامه میداد:
— خیال میکنید تا حالا چند نفر اینطور خواستهاند از حال من خبری بگیرند؟ ها؟ ... حتی برادرم تا حالا نخواسته بدونه که من چیکار میکنم. میفهمید؟ خوب چه کنه. مگه وقت اینکارو داره؟ ما اصلا کی سر فرصت همدیگه رو میبینیم؟ صبح تا شام سواری اربابش زیر پاشه و خوشگذرانیهایی رو که از دندهٔ ماشینشم بهش نزدیکتره با حسرت نگاه میکنه و میگذره. مادرمون در حال انتظار، خونه برادرش نشسته که من یا برادرم برگردیم و سراغی ازش بگیریم. دیگه هیچ چی هم ازمون توقع نداره. دائیم مدتها است او رو به خونهاش برده و نمیگذاره حتی یک شب هم پهلوی ما بیاد و درد دلهای پسر آوارهشو بشنوه. همونوقت که من فرار کردم و برادرمو گرفتند، او رو به خونهاش برده بود به این شرط که از ما چشم بپوشه. حق هم داره من و برادرم که نمیتونسیم خرجیش رو بدیم... چه میگفتم؟...
صدایش به ناله شبیه شده بود و من، که سروصدای ماشین نمیگذاشت صدایش را بشنوم، سرم را خیلی نزدیک به او برده بودم. فهمید. ماشین در یک دست انداز افتاد. سخت تکان بخورد. او روی صندلی جابجا شد. نگاهی از آینهٔ جلوی ماشین به صورت شوفر کرد و ادامه داد:
— همهٔ اونایی که تا دیروز محل سگم بهشون نمیگذاشتیم امروز برای خودشون آدمی شدند و برامون پشت چشم نازک میکنند. من اگه میدونستم شوفر ماشین این یارو است اصلا سوار نمیشدم. وقتی هم که دونستم فقط بخاطر همسفری با شما بود که بلیطمو پس ندادم. خیلیها خودشونو رفیق و هم مسلک ما جا میزدند. این سرشونو بخوره، خودشونو نوکر و چاکرمونم میدونستند. اما الان لابد دیدند که در بابل روزنومه و مجله رو چه جور پخش میکردیم.... باز پرت شدم. از اونوقت تا حالا کار من اینه. گاهی اهوازم. گاهی اصفهان و تهران و گاهی هم میام اینجا، چند روزی هستم و باز برمی گردم...
گردوخاک از درز تختهٔ کنار ماشین تو میزد. و روی لباس سیاه او مینشست، او کنار پنجره نشسته بود. باد میزد و موهایش را روی صورت کشیدهاش میریخت. دستی به موهای مجعد و پرپشت خود که خاک بر آن مینشست برد؛ مرتبش ساخت و بعد اینطور مشغول شد:
— خیلی خسته شدهم. سه ماه بیشتر نیست که به کار جدیدم سوارم. اما تو همین مدت میبینم که دارم خورد میشم. من شاید یکوقتی هم بزن بهادر بودم. اما حالا برام تره هم خورد نمیکنند. میبینید که به اصطلاحات تهرانیهام خوب آشنام...
تعجبی را که آشنایی او با اصطلاحات تهرانبها در من ایجاد کرده بود، در قیافهام خواند و اینطور ادامه داد:
— میبینید که لهجهٔ منم مازندرانی نیست. خود منم بابل به دنیا نیومدهم. پدرم از مجاورین کاظمین بود. من دوساله بودم که از عراق بنه کن راه افتادند. سه سال اصفهان و بعد هم چند ماهی تهران بودند و بعد بسراغ همین دائیم که الانه صحبتشو میکردم به بابل اومده بودند. و خدا نمیدونم بگم چیکارشون کنه، همونوقت دست منم تو حنا گذاشتند و از همون بچگی دختر دائیمو برام شیرینی خوردند...
موضوع صحبت باز فراموش شده بود. متوجهش کردم. شاید از اینکه میدید علاقهای به دانستن چیزهای دیگری از زندگی او ندارم دلتنگ میشد ولی کلام خود را بهم دوخت و دوباره به سر مطلب آمد:
— این سه ماهه شاید ده دفعه اصفهان و سه دفعهم اهواز رفتهام. اما در هیچکدوم این سفرها هیچ مقصدی نداشتم. درست آواره بودهم. لابد میدونید شوفرها چه عقیدهای دارند؟ از این شهر که راه میافتند، اگرم مسافرهارو بقصد چالوس گرفته باشند هیچوقت نمیدونند کجا میرند. وقتی هم ازشون مثلا بپرسی «کی میرسیم؟» میگند: «کی کار شیطونه». لابد شما هم دیدید. تنها اطمینانی که میتونند داشته باشند اینه که چون جاده به چالوس میره لابد اونام به اونجا میرسند. من این پنجماهه درست اینطور بودهم. شایدم از این بدتر. اگه شوفرها امیدوارند که شاید واسهٔ ماشینشون خطری پیش نیاد، و حتم دارند که غیر از اینم خطری واسشون نیست، من این امیدراهم نداشتهام...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلوفصل هفتم
یادگیری زبان
روز بعد، ماریا در کلاس زبان فرانسه که صبح ها برگذار می شد ثبت نـام کـرد.در آنجا او با مردمی با عقاید، احساسات و سن های مختلف آشنا شد، مردانی که لباس های رنگ روشن می پوشیدند و مقدار زیـادی دسـت بنـد طـلا از خـودآویزان کرده بودند، زنهایی که همیشه روسری به سر داشـتند، بچـه هـایی کـه خیلی سریع تر از بزرگ ترها یاد می گرفتند، در صورتی که باید برعکس می بـود،چون بزرگترها دارای تجربه ی بیشتری بودند. او احـساس غـرور مـی کـرد وقتـی فهمید همه کشورش- جشن ها، سامبا، فوتبال، و مشهورترین فرد دنیا،پلـه- را می شناختند. در ابتدا ماریا خواست فرد مطلوبی به نظر برسد و سعی کرد تا تلفظ آنها را صحیح کند(آن پله است!پله) اما بعد از مدتی از آنجایی که آنهـا حتی پافشاری می کردند که او را ماریو صدا کنند(با هیجانی که تمام خارجی ها سعی دارند اسم خارجی ها را عوض کنند و باور داند که حق با آنهاست) خسته
شد و آن را رها کرد.
بعد از ظهر ها، به هدف تمرین زبان، برای اولین بار بـه دور آن شـهر دو اسـمه رفت. شکلات های بسیار خوشمزه ای کشف کرد، و البته پنیری که تـا بـه حـال نخورده بود، فواره ای بسیار بزرگ وسط دریاچه، برف(کـه هـیچ کـس در شـهر او حتی لمس نکرده است)، لک لک، و رستوران هایی با منقل( اگـر چـه او داخـل آنها نشد اما دیدن آتش به او احساس شادابی می داد).
ماریا هم چنین توجه کرد که همه ی تابلو های مغازه ها تبلیغ ساعت نبودند، بلکه بین آنهـا بانـک هم پیدا می شد، اگر چه ماریا نمی فهمیـد چـرا تعـداد زیـادی بانـک بـرای آن جمعیت کم وجود دارند و به ندرت کسی داخل آنها دیده می شد. در هر صورت او تصمیم گرفت که سوالی نپرسد. بعد از سه ماه که ماریا کنترل شدیدی در محیط کار بر خود داشت، خون برزیلی او- همان قدر نفسانی و شهوانی که همه فکر می کننـد- بـه جـوش آمـد؛ او عاشق یک عرب شد که بـا او در یـک دوره زبـان فرانـسوی مـی خواندنـد. ایـن عشق بازی تا سه هفته طول کشید تا اینکه یک شب ماریا تصمیم گرفت بـه خودش مرخصی دهد و به دیدن کوهی در حاشیه ی ژنو برود؛ و ایـن باعـث شـد روز بعد به محض اینکه پایش را در محل کار بگذارد به دفتر راجر احضار شود.
به محض ورود به دفتر،خیلی خلاصه به خاطر آن که مثال بدی برای بقیه دخترها که آنجا کار می کردند بوده، راجرقصد به اخراج او کرد. او عصبانی گفت که بـار دیگر شکست خورده- زنهای برزیلی نمـی تواننـد مـورد اطمینـان باشـند-( اوه عزیز، همان هیجان برای عمومیت دادن همه چیز). ماریا سعی کـرد کـه بـه او بگوید که تب شدیدی به علت تغییرناگهانی آب و هوا داشته، اما مرد ملایـم تر نشد و حتی اظهار داشت که باید مستقیم به برزیل برگردد تا جایگزینی پیـدا کند، و اینکه بهتر است به فکر استفاده از موسـیقی و رقاصـه هـای یوگوسـلاو باشد که زیباتر و قابل اطمینان تر بودند.
شاید ماریا جوان بود اما احمق نبود، بخصوص کـه معـشوقه ی عـربش بـه او گفته بود قانون استخدام سوییس بسیار سخت گیر است و از آنجا کـه کلـوپ شبانه مقدار زیادی از حقوق او را نگه داشته بود، او می توانست به راحتی ادعا کند از او مثل یک غلام کار کشیده شده است.
او دوباره به دفتر راجر برگشت، این بار بـا زبـان فرانـسه مـستدل، کـه شـامل کلمه ی " وکیل" می شد. مقداری توهین و پنج هزار دلار نصیب او شد- پـولی که هیچ گاه دربهترین رویاهایش هم نمی دیـد- و همـه ی ایـن هـا بـه خـاطر کلمه ی جادویی "وکیل" بود. او حـالا آزاد بـود کـه...