کتاب مدیر مدرسه نوشته جلال آل احمد : فصل هشتم
ماجرای عکسهای ناجور
تازه از دردسرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که یک روز صبح یکی از اولیاء اطفال آمد. که سلام علیکم و حال شما چطور است و دست دادیم و نشست و دست کرد توی جیب بغلش و شش تا عکس در آورد گذاشت روی میزم. شش تا عکس زن لخت. لخت لخت و هرکدام بیک حالت و در هر حالت هزار عور و اطوار. یعنی چه ? نگاه تندی باو کردم. آدم مرتبی بود. اداری مانند. یا دلال ملک.
گاهی ازین جور عکسها دیده بودم اما یادم بود که هیچوقت نخواسته بودم دنیای خیالم را با این باسمههای فرمایشی مکدر کنم که بعنوان فعل معین توی جیب هر آدم کودن یا عنینی هست. کسر شأن خودم
میدانستم که این گوشه از زندگی را طبق دستور عکاس باشی فلان فاحشه خانهٔ ببینم.
بهمین علل همیشه این جور عکسها را بهمان چشم دیدهام که چنگک دکان قصابی را. تا خوراک ذهن را بآن بیاویزی.
اما حالا یک مرد اطو کشیدهٔ مرتب بود و شش تا از همین عکسها را روی میزم پهن کرده بود و بانتظار آنکه وقاحت عکسها چشمهایم را پر کند.
داشت سیگارش را چاق میکرد . گیری کرده بودم! هرگز فکر نمیکردم مدیر مدرسه که باشی دچار چنین دردسرهایی بشوی. حسابی غافلگیر شده بودم. حتی آنروز که آن پاسبان ریزه و باریک بشکایت از پسرش آمد مدرسه و وقتی فهمید ترکهها را شکستهایم کمربندش را باز کرد و دور پای پسرش پیچید و او را دراز خواباند و ناظم را واداشت ده تا خطکش کف پایش بزند؛ حتی آنروز تعجبی نکردم. چون بهر صورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و میگفت «خدا شلاق رو واسهٔ چی آفریده ?»
اینقدر بود که ابزار کار خودش را جزو لوازم خلقت میدانست. این بود که تعجبی نداشت. اما این دیگر که بود و از کجا آمده بود ?.. حتماً تا هر شش تای عکسها را ببینم بیش از یک دقیقه طول کشید. همه از یک نفر بود.
باین فکر گریختم که الان هزارها یا میلیونها نسخهٔ آن توی جیب چه جور آدمهایی است و در کجاها و چقدر؟ خوب بود که همهٔ این آدمها را میشناختم یا میدیدم؛ که دود سیگار یارو دماغم را انباشت.
پیش ازین نمیشد گریخت. یارو با تمامی وزنهٔ وقاحتش جلوی رویم نشسته بود. سیگاری آتش زدم و چشم باو دوختم. کلافه بود و پیدا بود برای کتک کاری هم آماده است. سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیهگاهی برای جسارتی که میخواست بخرج دهد میجست. عکسها را با یک ورقه از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن شروع میکنند پرسیدم:
– خوب، غرض ?
و صدایم توی اتاق پیچید. پیدا بود که اگر محکم نمیآمدم یا رو سوار اسبش شده بود و حالا تاخت کرده بود. حرکتی از روی بیچارگی بخودش داد و همهٔ جسارتها را با دستش توی جیبش کرد و آرامتر از آنچیزی که با خودش تو آورده بود گفت:
– چه عرض کنم ?.. از معلم کلاس پنجتون بپرسید.
که راحت شدم و او شروع کرد باینکه «این چه فرهنگی است؟ خراب بشود. وا اسلاما! پس بچههای مردم بچه اطمینانی بمدرسه بیایند?» و از این حرفها ... راست میگفت. دروغ هم میگفت.
کار کار معلم پنجم بود ولی من چه باید می کردم؟
خلاصه اینکه معلم کاردستی کلاس پنجم این عکسها را داده به پسر آقا تا آنها را روی تخته سه لایی بچسباند و دورش را سمباده بزند و بیاورد. باقی مطلب هم روشن بود. یا او پدری است وسواسی که بهر گوشهٔ کار بچهاش سر میکشد و بزودی او را از دست آقا بالا سریهای خودش فراری خواهد کرد یا بچهاش از آن عزیز دردانهها است که آب بیاجازهٔ پاپا و مامان نمیخورند. فرق نمیکرد.
بهر صورت معلم کلاس پنج بی گدار بآب زده بود. و حالا چه بکنم؟ باو چه جواب بدهم؟ بگویم معلم را اخراج خواهم کرد? که نه میتوانم و نه لزومی دارد. او چه بکند? پیدا بود که در هیچ خانهای و در هیچ گوشهای از شهر کسی را ندارد که باین عکسهای روی کاغذ دلخوش کرده. ولی آخر چرا اینطور? یعنی اینقدر احمق است که حتی شاگردهایش را نمیشناسد ? آنهم شاگردی را که چنین عکسهایی را بدستش میدهند؟
... پاشدم ناظم را صدا کنم. خودش آمده بود بالا توی ایوان منتظر ایستاده بود. همیشه همینطور بود. من آخرین کسی بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبر میشدم. اگر خودشان میتوانستند سروسامانی بآن بدهند که (بهتر یا بدتر) من اصلا از آن مطلع هم نمیشدم.
اما اگر کارشان بمن میکشید پیدا بود که تویش درماندهاند ... آمد تو. حضور این ولی طفل گیجم کرده بود که چنین عکسهایی را از توی جیب پسرش – و لابد بهمین وقاحتی که آنها را روی میز من ریخت – درآورده بود. وقتی فهمید هر دودرماندهایم سوار بر اسب شد که اله میکنم و بله میکنم. در مدرسه را میبندم، وزیر فرهنگ را استیضاح میکنم و ازین جفنگیات... حتماً نمیدانست که اگر در هر مدرسه بسته بشود در یک اداره بسته شده است. میخواست نان امثال خودش را ندانسته آجر کند. باز از مسلمانی حرف زد. از مقام معلم، از مهد الی اللحد. و از خیلی دهن پر کنهای دیگر.
اما من تا او بود نمیتوانستم فکرم را جمع کنم. میخواست پسرش را بخواهیم تا شهادت بدهد و روبرو کند و چه جانی کندیم تا حالیش کردیم که پسرش هرچه خفت کشیده بس است و وعدهها دادیم که معلمش را دم خورشید کباب کنیم و از نان خوردن بیندازیم.
یعنی اول ناظم شروع کرد که از دست او دل پری داشت و منهم دنالش را گرفتم. برای دک کردن او چارهای جز این نبود. و بعد که رفت ما دو نفری ماندیم با شش تا عکس زن لخت که قلم اندازهای آنروزم ستر عورتشان شده بود.
حواسم که جمع شد بناظم سپردم صدایش را در نیاورد و یک هفتهٔ تمام مطلب را با عکسها توی کشوی میزم قفل کردم.
و بعد پسرک را خواستم. نه عزیزدردانه مینمود و نه هیچ جور دیگر. تا بالغ شدن هم هنوز سه چهار سالی کار داشت. سفیدرو بود و کوتاه تر از سنش شانهاش فقط دو انگشت از میز بلندتر بود. داد میزد از خانوادهٔ عیالواری است. کم خونی و فقر غذایی. دیدم معلمش زیاد هم بد تشخیص نداده یعنی زیاد بیگدار بآب نزده گفتم:
– خواهر برادر هم داری?
– آ... آ... آقا داریم آقا.
– چند تا ?
– آ... آقا چهار تا آقا.
– عکسها رو خودت به بابات نشون دادی ?
– بخدا نه آقا... بخدا قسم...
– پس چطور شد ?
و دیدم دارد از ترس قالب تهی میکند. گرچه چوبهای ناظم شکسته بود اما ترس او از من که مدیر باشم و از ناظم و از مدرسه و از تنبیه سالم مانده بود. از خود ناظم مدرسه هم ساق و سالمتر. ناچار باید خیالش را راحت میکردم.
– نترس بابا. کاریت ندارم. تقصیر آقا معلمه که عکسها رو داده... تو کار بدی نکردی باباجان. فهمیدی ؟ اما میخواهم ببینم چطور شد که عکسها دست بابات افتاد.
– آ ... آ.. آخه آقا ... آخه...
میدانستم که باید کمکش کنم تا بحرف بیاید. اما از جاسوس بازی خوشم نمیآمد و محاکمه بازی. آنهم با بچهای که خون توی صورتش نبود. نمیخواستم قضیه جوری بشود که خودم احساس کنم دارم از بچهٔ مردم زیر پاکشی میکنم. همینها را هم که نمیشد باو گفت. ناظم توی بچهها مأمور هم داشت که شناخته بودمشان اگر این کار را هم باو واگذار میکردم همان روز اول خلاص شده بودیم. ناچار باید حرف بزنم. گفتم:
– میدونی بابا ؟ عکسهام چیزی بدی نبود. تو خودت فهمیدی چی بود ?
– آخه آقا.... نه آقا.... خواهرم آقا ... خواهرم میگفت ...
– خواهرت از تو کوچکتره ?
– نه آقا. بزرگتره. میگفتش که آقا ... میگفتش که آقا ... هیچی سر عکسها دعوامون شد.
دیگر تمام بود. عکسها را بخواهرش نشان داده بود که لای دفترچههایش پر بوده از عکس آرتیستها. باو پز داده بوده. اما حاضر نبوده حتی یکی از آنها را بخواهرش بدهد. آدم مورد اعتماد معلم باشد و چنین خبطی بکند ?
و تازه جواب معلم را چه بدهد ؟ ناچار خواهره او را لو داده بوده و پدر که هیچ همچه عادتها نداشته بساط اورا شبانه گشته و عکسها را پیدا کرده و کتک مفصل؛ و هردومان خلاص شدیم.
بعد ازو معلم را احضار کردم. علت احضار را میدانسست. و داد میزد چیزی ندارد بگوید. و پس از یک هفته مهلت هنوز از وقاحتی که من پیدا کرده بودم تا از آدم خلع سلاح شدهای مثل او دست برندارم در تعجب بود. راستش کمی خجالت کشیدم.
باید سرو ته قضیه را هم می آوردم
ولی چاره نبود. باید یک جوری سر قضیه را بهم میآوردم. اول خیالش را دربارهٔ پسرک راحت کردم که تقصیری نداشته و بعد گفتم نشست و سیگار تعارفش کردم و این قصه را برایش گفتم،
که در اوایل تأسیس وزارت معارف یک روز بوزیر خبر میدهند که فلان معلم با فلان بچه روابطی دارد. وزیر فوراً او را میخواهد و حال و احوال و اینکه چرا تا بحال زن نگرفته و ناچار تقصیر گردن بی پولی میافتد که فلانقدر باو کمک کنند تا عروسی راه بیندازد و خود او را هم دعوت کند و قضیه بهمین سادگی تمام میشود.
و بعد گفتم که خیلی جوانها هستند که نمیتوانند زن بگیرند و وزرای فرهنگ هم اینروزها گرفتار مصاحبههای روزنامهای و رادیویی هستند و شرفیابی و پذیرایی و بهر صورت گرفتاریشان از آن عهدها بیشتر است. اما در نجیب خانهها که باز است و ازین مزخرفات... و همدردی و دلسوزی و نگذاشتم حتی یک کلمه حرف بزند. بعد هم عکسها را که توی پاکت گذاشته بودم بدستش دادم و وقاحت را با گفتن این جمله بحد اعلا رساندم که:
– اگه بتخته نچسبونید ضررشون کمتره.
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
زندگی نامه یگ یوگی: نوشته یوگاناندا بقیه فصل ۲۱
رازهایی ناگفته از شفابخشی های گوروها و اساتید معنویی
هفته هایی بیاد ماندنی در کشمیر گذراندیم اما مجبور بودم بخاطر آغاز سال تحصیلی کالج سرمپور به بنگال برگردم. سری یوکتشوار به همراه کانای و آدی در سریناگار ماند. پیش از اینکه خداحافظی کنم استاد به اشاره به من گفت که قرار است در کشمیر بدنش به بیماریی مبتلا شود.مخالفت کردم که "آقا شما خیلی هم سر حالید."
"حتی امکانش هست که این دنیا را ترک کنم."
"گوروجی!" بپایش به التماس افتادم. "استدعا میکنم که به من قول بدهید که در این زمان تنتان را پشت سر نمیگذارید. من به هیچ وجه آمادگی بی شما بودن را ندارم."
سری یوکتشوار ساکت ماند اما با چنان عطوفتی به من نگاه کرد که احساس خاطر جمعی کردم. دلخور او را ترک گفتم.
هر طور که می خو اهی باشد
"استاد بد بیمار." مدت زیادی از بازگشتنم به سرمپور نگذشته بود که این تلگراف را از آدی دریافت کردم.
کلافه به گورو سیمی فرستادم: "آقا، از شما خواسته بودم که مرا رها نکنید. خواهش میکنم در بدن بمانید، وگرنه من هم خواهم مرد."
"هر طور که میخواهی باشد باشد." این جواب سری یوکتشوار از کشمیر بود.
با نامه ای از آدی چند روز بعد خبر گرفتم که استاد بهبود یافته. وقتی دو هفته بعد آنها به سرمپور برگشتند هراسان دیدم که بدن گورویم نیمی از وزنش را از دست داده.
خوشبختانه برای مریدانش، سری یوکتشوار بسیاری از گناهان آنها را در آتش تب شدیدش در کشمیر سوزاند. به روش متافیزیکی انتقال فیزیکی بیماری تنها یوگی های بسیار پیشرفته آگاهی دارند. یک شخص نیرومند میتواند با کشیدن بار سنگینش به فردی ضعیفتر یاری بدهد. یک سوپرمن معنوی هم میتواند با سهیم شدن کارمای اعمال گذشته مریدانش سنگینی های مادی یا روانی آنها را به حداقل برساند. همچنان که یک فرد ثروتمند با پرداخت بدهی های سنگین پسر ولخرجش مقداری از مال خود را از دست میدهد و این چنین پسر را از عواقب وخیم حماقتش نجات میبخشد، یک استاد هم بخشی از سرمایه تن خودش را برای کاستن رنج مریدانش فدا میکند*.
روش سری شفابخشی و انتقال بیماری
با یک روش سری، یک یوگی ذهن و تن آسمانیش را با ذهن و تن آسمانی فرد رنجور یکی میکند. اینچنین قسمتی یا همه مرض به تن قدیس منتقل میشود. چون یک استاد در حیطه مادی به خدا رسیده، دیگر آن فرم مادی برایش اهمیتی ندارد. حتی وقتی او میگذارد که برای تسکین دیگران به بیماریی مبتلا شود، ذهن او هرگز تاثیری نمیبیند. او از اینکه میتواند اینگونه یاریی به دیگران بدهد خشنود است.
پارسایی که به رستگاری نهایی در آغوش پروردگار رسیده میداند که هدف بدنش برآورده شده و اکنون هرگونه که شایسته میداند میتواند از آن استفاده کند. کار او در جهان کاستن رنج انسانیت است، چه با روشهای معنوی یا با پند و اندرز عقلانی یا با نیروی اراده و یا با انتقال فیزیکی مرض. یک استاد چون هر دم که اراده کند میتواند به حال فرای آگاهی بگریزد، او نسبت به رنج بدنی بی تفاوت است. ممکن است گاهی عمدا درد را حس کند تا برای شاگردانش الگویی باشد. با به تن گرفتن بلای دیگران یک یوگی قادر است بجای آنها قانون کارمایی علت و معلول را بجا بیاورد. عملکرد این قانون مکانیکی و از روی ریاضیات است. مردان صاحب حکمت الهی میتوانند آنرا بطور علمی دستکاری کنند.
شفای آنی
قانون معنوی این نیست که استاد پس از شفای یک فرد باید خودش بیمار بیافتد. اغلب قدیسان با دانش خود در زمینه روش های مختلف در شفای آنی به افراد شفا میبخشند و در این موارد آسیبی به شفا دهنده وارد نمیشود. اما در مواردی نادر، استادی که میخواهد تکامل مریدانش را بسیار جلو بیاندازد ممکن است بخش بزرگی از کارمای منفی آنها را به بدن خود بگیرد.
عیسی خویشتن را به عنوان باج برای بخشش گناهان بسیاری دانست. با آن توانایی های الهی که داشت*، بدن او هرگز بخاطر به صلیب کشیده شدنش نمیمرد اگر او با میل خودش خود را در معرض قانون پنهانی علت و معلول ننهاده بود. اینگونه او نتایج کارمای دیگران را به خود گرفت، به خصوص برای مریدانش. به این ترتیب بود که آنها به خلوص رسیدند و شایستگی دریافت آگاهی فراگیر الهی که بعدا به آنها رسید را از آن خود ساختند.
تنها یک استاد به کمال خود آگاهی رسیده میتواند نیروی زندگانیش را منتقل کند و یا بیماری دیگران را به بدن خودش بکشاند. یک فرد معمولی قادر به انجام چنین شفای یوگایی نیست و توصیه هم نمیشود که دست به چنین کاری بزند. چرا که یک دستگاه فیزیکی خراب جلوی مدیتیشن در خداوند را میگیرد. متون مقدس هندی می آموزند که نخستین وظیفه انسان این است که تن خویشتن را سالم نگاه دارد، وگرنه او توانایی تمرکز در پرستش و عشق الوهیت را نخواهد داشت.
قدیسان رنجور
البته، یک ذهن فوق العاده قدرتمند میتواند به هر نوع مشکل فیزیکی غلبه کند و به خدا برسد. قدیسان بسیاری بوده اند که بیماری را نادیده گرفته و در راه الهی خود به موفقیت دست یافته اند.
سنت فرانسیس آسیسی، که خودش به شدت به بیماری ها مبتلا بود، دیگران را شفا میداد و حتی مردگان را زنده میکرد.
قدیسی هندی میشناختم که نیمی از تنش پر بود از زخم و بیماری. مرض دیابتش چنان حاد بود که در حالت عادی بیش از پانزده دقیقه نمیتوانست آرام یکجا بنشیند. اما آرمان معنوی او تکان نخورده بود. دعا میکرد: "خداوندا، آیا به این معبد خرابم می آیی؟" با اراده ای شکست ناپذیر این قدیس کم کم توانایی آنرا یافت تا هجده ساعت متوالی در حالت چهارزانو (لوتوس) ی مدیتیشن، مجذوب در حال خلسه، بنشیند.
او به من گفت: "و پس از سه سال دیدم که نور الهی دارد به هر گوشه تن درهم شکسته ام میتابد. شادمانه در جلال بدنم را فراموش کردم. بعدا دیدم که به رحمت الهی تنم سالم شده."
داستان شفایی از شاه بابر (۱۵۳۰-۱۴۸۳) موسس امپراتوری مغول در هند نقل شده. پسرش، شاهزاده همایون، در بستر مرگ بود. پدرش سراسیمه و با عزم فراوان دعا میکرد که مرض به او منتقل شود و پسرش نجات پیدا کند. همایون سلامتی خودش را با وجود اینکه همه پزشکان ناامید بودند بدست آورد. بابر بلافاصله به همان مرض پسر افتاد و جان داد. همایون بجای بابر به تخت امپراتوری هندوستان نشست.
بدن قوی یا ضعیف کدام نشانه قدرت الهی است؟
عده زیادی از مردم بر این باورند که یک استاد روحانی حتما باید سلامتی و نیروی بدنی یک سندو (Sandow) را داشته باشد. چنین نیست. داشتن بدن ضعیف دلیل این نیست که یک گورو توانایی الهی ندارد، درست همانطور که داشتن سلامتی همیشگی ربطی به داشتن یا نداشتن حکمت درونی ندارد. به عبارت دیگر یک استاد را نمیتوان با وضعیت بدنی او سنجید. کیفیت های متمایز او را باید در حوزه خودش یعنی در معنویات جست.
در غرب بسیاری از جویندگان حقیقت به اشتباه میپندارند که اگر سخنگو یا نویسنده ای در باب متافیزیک فصیحانه و سخنورانه صحبت کند لابد دلیل بر استادی اوست.
حالت بی تنفسی
اما ریشی ها اشاره کرده اند که نشانه یک استاد راستین این است که بتواند هر وقت اراده کند به حالت بی تنفسی و حال ناگسستنی نیربیکالپا* سمادی وارد شود. تنها با چنین دستاوردی انسان میتواند ثابت کند که به مایا یا توهم دوگانگی چرخ فلک چیره شده و به "استادی" رسیده است. فقط اوست که از اعماق بینش خود میتواند اعلام کند: "اکم سات،" "تنها یکی وجود دارد."
شانکارا، معتقد وحدت خداوند، نوشته: "وداها میگویند که انسان نادانی که کوچکترین فرقی میان روح و جان شخص و 'خود اعلی' (Supreme Self) قائل میشود همواره در خطر سقوط است. وقتی بواسطه نادانی دوگانگی باشد، فرد همه چیز را جدا از 'خود' (Self) میداند. آندم که همه چیز در غالب 'خود' دیده شود، حتی یک اتم هم جدای از 'خود' وجود ندارد.
"به محض اینکه حقیقت راستین دانسته شود، دیگر میوه اعمال گذشته از میان میروند، بخاطر عدم واقعیت تن، همانطور که پس از بیدار شدن رویایی نمیماند."
تنها گورو های بزرگ قادر به تاوان کشیدن کارمای مریدان هستند. سری یوکتشوار در کشمیر رنج نمیدید مگر آنکه از روح الهی اجازه کمک به مریدانش را به آن نحو عجیب نگرفته بود. کمتر قدیسی به اندازه استاد با خدا همساز من در انجام دستورات الهی حساسیت و دقت دارد.
پس از اینکه چند کلمه ای در همدردی او بخاطر تن نحیفش ادا کردم، گورویم شادمانه پاسخ داد:
"مزیت های خودش را دارد. حالا گنجی (زیر پیراهنی) هایی به تنم میروند که سالها نپوشیده ام!"
با گوش دادن به خنده خوشحال استادم بیاد جمله سنت فرانسیس سالس افتادم: "قدیسی که غمگین باشد قدیسی غمدار (ناخوشایند) است!"
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
زندگی نامه یک یوگی نوشته یوگاناندا
فصل ۲۱استاد در مورد این میوه کوچک قرمز عجیب کنجکاو بود. یک سبد پر خرید و به من و کانای که در آن حوالی بودیم تعارف کرد. یکی امتحان کردم اما فوری آنرا به روی زمین تف کردم.
یک پیشگویی که به وقوع پیوست
"آقا چه میوه ترشی. من که هرگز از توت فرنگی خوشم نخواهد آمد!"
گورویم خندید. "در امریکا از آن خوشت خواهد آمد. شبی در یک شام میزبانت آنرا با شکر و خامه برایت سرو خواهد کرد. او میوه را با چنگال له میکند و تو به دهان میگذاری و میگویی: 'عجب توت فرنگی های خوشمزه ای!' در آن لحظه تو این روز در سیملا را بخاطرت می آوری."
پیش بینی سری یوکتشوار از خاطرم رفت، اما سالها بعد، چندی پس از رسیدنم به امریکا، دوباره به من بازگشت. مهمان شام شب در خانه خانم الیس تی. هیسی (خواهر یوگماتا) در وست سامرویل در ماساچوست بودم. وقتی دسر توت فرنگی پذیرایی شد، میزبانم چنگالش را برداشت و توت های مرا له کرد و خامه و شکر اضافه کرد. به من اشاره کرد: "این میوه ای ترش مزه است. گمان دارم که شما اینطوری آنرا ترجیح میدهید."
اولین قاشق را به دهان گذاشتم و سپس گفتم: "عجب توت فرنگی های خوشمزه ای!" همان لحظه پیشگویی گورویم در سیملا از درون غار ژرف حافظه نمایان شد. شگفت آور بود که ذهن با خدا همساز سری یوکتشوار توانسته بود مسیر رویدادهای کارمایی جاری در اتر آینده ها را چنان دقیق ببیند.
اندکی بعد سیملا را ترک کردیم و روانه راوالپیندی شدیم. آنجا کالسکه بزرگی کرایه کردیم که آنرا دو اسب میکشیدند. با آن کالسکه سفر هفت روزیمان را به سریناگار شهر اصلی کشمیر آغاز کردیم. روز دوم سفر شمال ما بود که مناظر وسیع هیمالیا نمایان شدند. در حالی که چرخهای آهنی کالسکه مان روی جاده های داغ سنگی صدا میکردند ما مبهوت چشم انداز متغیر و عظیم کوهستان ها بودیم.
آدی به استاد گفت: "آقا، من در حضور روحانی شما دارم حسابی از مناظر باشکوه لذت میبرم."
با اظهار قدردانی آدی احساس خشنودی به من دست داد چرا که من به واقع میزبان سفر بودم. سری یوکتشوار فکرم را خواند. به سمت من نگاه کرد و زمزمه کرد:
"خودت را بیخودی خوشحال نکن. آدی خیلی بیشتر از اینکه مست مناظر باشد شوق این را دارد که ما را به مدت کافی ترک کند تا بتواند سیگاری دود کند."
من جا خوردم. یواشی گفتم: "آقا، همسانی مان را با این حرف های ناخوشایند بهم نزنید. بعید میدانم که آدی مشتاق دود است.*" من کمی با ترس به گوروی اغلب چیره نشدنیم نگاه انداختم.
استاد پیش خود خندید. "باشد، من چیزی به آدی نمیگویم. اما خواهی دید که به محض ایستادن کالسکه آدی از فرصت استفاده میکند."
کالسکه به کاروانسرای کوچکی رسید. وقتی که اسب ها را برای آب دادن میبردند آدی پرسید: "آقا با اجازه من با راننده میروم تا کمی هوای بیرون بخورم."
سری یوکتشوار او را اجازه داد و سپس رو به من کرد و گفت: "هوس دود تازه کرده نه هوای تازه."
کالسکه حرکت پر سر و صدایش به روی جاده های خاکی را از سر گرفت. چشمان استاد برق میزد. به من گفت: "گردنت را از در کالسکه بیرون بیانداز و ببین که آدی دارد با هوا چه میکند."
من اطاعت کردم و شگفت زده دیدم که آدی دارد با سیگارش حلقه دود درست میکند. نگاهی پوزش طلبانه به سری یوکتشوار انداختم.
"مثل همیشه حق با شما بود آقا. آدی دارد با دود از مناظر لذت میبرد." لابد رفیقم از راننده تاکسی هدیه گرفته بود، چون میدانستم که آدی از کلکته با خود سیگار نیاورده بود.
به راه پر پیچ و خممان که با مناظر رودخانه ها و دشتها و دره های عمیق و ردیف های متعدد کوهستانها آراسته شده بود ادامه دادیم. شبها را در کاروانسراهای قدیمی میگذراندیم و غذایمان را خودمان آماده میکردیم. سری یوکتشوار سفارش کرد که من هر وعده آبلیمو بخورم. هنوز ضعیف بودم اما روزانه بهتر میشدم، ولو اینکه انگار کالسکه مخصوصا برای تکان خوردن شدید و ناراحتی درست شده بود.
کشمیر بهشت زمینی
با رسیدن به نزدیک کشمیر مرکزی، این بهشت زمینی دریاچه های نیلوفر آبی و باغچه های شناور و خانه های قایقی رنگارنگ و رودخانه پر از پل جهلوم و دشتهای پر از گل، که همه با شکوه کوههای هیمالیا احاطه شده اند، شور و شوق فراوانی در دلهایمان جای کرد. خیابانی زیبا که درختانی بلند آنر می آراستند ما را بسوی سریناگار میبرد. در مسافرخانه ای دوطبقه جلوی کوهستان پرشکوه جا گرفتیم. آب لوله کشی موجود نبود و از چاهی در آن نزدیکی آب می آوردیم. هوای تابستانی ایده آل بود و روزهای گرم و شبهای نسبتا خنکی داشت.آنچه که در خلسه دیدم
در سریناگار به زیارت معبد مقدس سوامی شانکارا رفتیم. وقتی به خانقاه بالای قله کوه که جسورانه در برابر آسمان ایستاده بود خیره شدم، به حالت خلسه وارد شدم. تصویری در ذهنم نمایان شد از یک عمارت بالای تپه در سرزمینی دور. آشرام بلند شانکارا جلوی چشمانم تبدیل به بنایی شد که سالها بعد در امریکا به عنوان ساختمان اصلی بنیاد خودیابی (Self-Realization Fellowship) تاسیس کردم. وقتی که برای نخستین بار به لوس انجلس رفتم و عمارت بزرگ را در بالای مونت واشتگن دیدم، فوری آنرا از روی تصویری که در کشمیر و جاهای دیگر به من الهام شده بود تشخیص دادم.ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه در نوشتار پیشین
کتاب از رنجی که می بر یم: نوشته جلال آل احمد
در راه چالوس
دست اندازهای جاده خیلی زیاد شده بود. من او را و درددلهای او را خوب میفهمیدم. درک میکردم. درودیوار ماشین سخت تلق تلق کرد و فضای اتوبوس پر از گرد و خاک شده بود. و او با لحنی شکوه آمیز اینطور به اعترافات خود ادامه میداد:
— از این کارم چه رضایتی میتونم داشته باشم؟ باور کنید وقتی ماشین باریم زیر پام بود و به پیشواز یک عده مسلح کلاردشتی میرفتم هیچوقت نشده بود که بترسم. یا دلم هری تو بریزه. اما الان که دم دروازهٔ چالوس و اونطرفتر پایین کرج — برای تفتیش پای ماشین میاند، تیرهٔ پشتم باز میلرزه. اون اوایل که تواینکار فقط برای خطرهایی که داشت پاگذاشته بودم برام هیچ فرقی نداشت. هیچم نمیترسیدم. اما الانه... چی بگم؟... وقتی یکی رو مثل شما میبینم، از خودم بیزاریم میگیره. دوباره بیاد اونوقتا میافتم. آرزو میکنم که کارمو ول کنم. میخوامم اینکارو ول کنم اما فکر میکنم بعدش چه بکنم. به رخ کسی نمیکشم که ماشینامو یا زندگیمو سر چه چیزهایی گذوشتم. اونای دیگه جونشونم دادهند.
پندهای نظامیان فراری
نظامیهای فراری دشت به من خیلی پندها دادها ند. من کار دیگهای که ازم برنمیاد. اگه بدونم یک نفر نگران وضعیه که من دارم — نمیخوام فکر سیری یا گشنگیم باشند — فقط اگه بدونم نگران وضع منند، همین کافیه که کارمو ول کنم و دوباره برم گوشهای بشینم. من اگه اینهمه شبها بیداری کشیدهم، اگه خودمو آوارهٔ بیابونها کردهم، اگه زندگی ناچیزم روآتش زدهم، همهش دلم به این خوش بوده که چشمهایی هست که خبر دوندگیهامو با علاقه میخونه و بهش اهمیت میده.
اما وقایع پارسال زمستون که در مازندرون گذشت این ایمان رو از من گرفت. حالا بعضی وقتها که به فکر میافتم به خودم میگم اصلا چرا تو اون واقعهٔ نزدیک آمل فرار کردم؟ و چرا نگذاشتم منم بگیرند و به زندونم بندازند؟ حتماً راحتتر بودم. حتماً پشت این چوبای تفتیش سر جادهها دیگه پشتم نمیلرزید. اما بعضی وقتهام به خودم میگم شاید همین بهتر بود که به زندون نیفتادم. من از کجا میتونستم حتم داشته باشم که با اینهمه عذابی که به آدم میدند، بتونم ساکت بمونم و خودمو از دست ندم. چطور میتونستم؟...
آهی کشید. باز یک سیگار آتش زد. با دستمال گردوخاک را از دور لبهای خود پاک کرد. از شیشهٔ جلوی ماشین کمی به جاده خیره شد و گفت:
— میدونم که سرزنشم خواهید کرد. میدونم خیلی دلتون میخواد نصیحتم کنید که اینکارو ول کنم...
کلامش را بریدم و گفتم:
— من هیچ دوست ندارم به کسی نصیحت کنم. اما میخواستم بگم شما خیلی خوب میتونید ایمان شکسته شدهتونو روی از خودگذشتگی آدمهایی که هنوزم در گوشه و کنارملکت رنج میبرند بنا کنید. فکر میکنم خوب بشه اینکارو کرد. همچی نیست؟...
به من مهلت نداد و افزود:
گودالهای خباثت
— چطور همچی چیزی میشه؟ من که تو این شش هفت ماه هرجا پاگذاشتم تابلوهای سرنگون شده دیدهم و به هر کی برخوردهم با زبون درازش بهم نیش زده چطور میتونم این بدجنسیها رو فراموش کنم؟ و روی این گودالهای خباثت، ایمان از دست رفتهام رو پیریزی کنم؟ من دیگه قدرت اینکارو ندارم. ازم برنمیاد...
درست عصبانی شده بود و حرف خود را میجوید. در اولین برخوردم با او فکر نمیکردم بتوانم غیر از جملههای تکرار شده و عادی زندگی را از دهان او بشنوم ولی او خیلی دقیقتر از آنچه من فکر میکردم دل خود را برایم باز میکرد.
جملات قالبی و خسته کنندهای را که در هر گوشهای که رفته بودم از دهان همهٔ آشنایان و رفقایم میشنیدم کمتر از دهان او میشنیدم. کم کم میدیدم که سعی میکند مرا به حرف بیاورد. شاید میخواست من برایش بگویم که مسافرت من تنها یک سفر گردشی نیست. و شاید میخواست نظر مرا نسبت به این بدبینیهای خودش بشنود. ولی من بیش از آن چیزی نگفتم و ساکت ماندم و او ناچار ادامه میداد:
من به دلداری کسی گرم نمیشم
— بابل که بودم، و حتی تهران، رفقای زیادی داشتم که شبها براشون درددل میکردم و اونا هم مرو دلداری میدادند. اما من که به دلداری کسی گرم نمیشم. شاید این خیلی بد باشد. اما من مثل اینکه عادت کرده باشم میخوام بازم از من بخواند ماشین باریمو داشته باشم و با یکدسته از رفقام، از این شهر به اون شهر، به پیشواز یاغیهایی برم که به جون من و امثال من تشنهاند. من همیشه میخواستهم به راهی قدم بگذارم که اقلا از چند تا پرتگاه بگذرد و منو با خطراتی که ازش فقط خیلی مبهم اطلاع دارم روبرو کند. شاید واسهٔ همین بود که اینکاره شدهم.
اما گفتم که الان دیگه اینطور نیست. این دل منو بهم میزنه. حالا که اینجا نشستهم مثل اینکه زیر صندلیم کورهٔ داغی گذاشته باشند اذیتم میکنه. اما بازم این رنج رو به خودم قبول میکنم و بازم چمدون خودمو از همهٔ چیزهایی که برای آدم خطری پیش میاره پر میکنم و تو این سفرهای دور و دراز خودمو آواره میکنم و سرمای شبهای دراز زمستون رم بجان و دل میخرم...
ساکت شد. من نمیخواستم قبل از اینکه همهٔ درددلهای او را بشنوم سخنی گفته باشم. ولی او ساکت شده بود. فکر کردم شاید گمان کند این بیزاری من از او است که زبانم را بسته و خاموشم ساخته. نمیبایست میگذاشتم ساکت باشد. شاید دیگر کسی را گیر نمیآورد که برایش درددل کند. گفتم:
— آخه همیشه که کلاردشتیها وجود ندارند که بشه به پیشوازشون رفت و خلع سلاحشون کرد. ماشین باریتون رو هم که گفتید فروختهاید...
حرف مرا قاپید و گفت:
— من اگه از زیر سنگ هم شده ماشین گیر میارم... اینکه کاری نداره. من که کار دیگهای ازم برنمیاد. امروز به چه درد میخورم. من فقط میخوام پشت رل ماشینم بشینم و واسهٔ شماها سگدوی کنم. اینم یک جورشه. چی باید کرد؟ شاید شما تعجب کنید. شایدم بخواهید منو راضی کنید به شهر برگردم و مثل اونای دیگه کاری بگیرم و مثل همه زندگی کنم...
تنفر تنفر
چنان تنفری در قیافهٔ او خوانده میشد که گویا چشمش به مرداری افتاده باشد:
— من به این زندگی مردم شهر تف میکنم و بدورش میندازم. من کی میتونم برم پشت دکون بشینم و صبح تا شام صلوات بفرستم و منتظر یک مشتری کوفتی باشم؟ یا کی حوصله دارم برم کار دولتی بگیرم و دفتر حضور و غیاب امضا کنم؟ دائیم چند بار گفته که بیام و برم تو ادارهٔ ثبت برام کاری بگیره. سرشو بخوره به خودشم گفتهام. بدبخت اونم واسهٔ خاطر من نیست که دلسوزی میکنه. میخواد دخترشو بپام ببنده و منو خونه نشین کنه...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو فصل چهارم : حاشیه های محاکمه من
بیشتر از جنایت من ، از خود من حرف می زدند.
...حتی روی نیمکت متهمین نیز جالب است که انسان حرف و سخنهای دیگران را درباره خودش گوش کنــد. هنگـام
اظهارات دادستان و وکیلم می توانم بگویم زیاد راجع به مــن حـرف زده شـد . و شـاید بیشـتر از جنـایتم ، از خـود مـن
صحبت کردند ، وانگهی . آیا این اظهارات زیاد باهم تفاوتی داشتند ؟ وکیل دستهای خــود را بلنـد مـی کـرد و بعنـوان
یک مقصر از من دفاع می کرد ، و برایم طلب بخشش می نمود .
دادستان دستهای خود را دراز مــی کـرد و مـرا مجـرممی دانست ، اما بی اینکه بخششی بطلبد. با وجود این چیزی بطور مبهم مرا ناراحت می کرد . با وجود مشــغولیت هـای فکری ام ، اغلب قصد می کردم دخالتی بکنم . ولی وکیلم در آن هنگام می گفت : « خـاموش باشـید ، سـکوت بیشـتر به نفع شما است .» به عبارت دیگر ، مثل این بود که آنها کار محاکمه را ، خارج از وجود من ، حل و فصل مــی کردنـد.
پس متهم کیست؟
همه چیز بی مداخله من پیش می رفت ، بی اینکه از من نظری بخواهند ، سرنوشت من تعیین می شــد . گاهگـاهی ، به سرم می زد که سخن همه مردم را قطع کنم و بگویم : « بــاهمـه اینـها آخـر متـهم کیسـت ؟ متـهم بـودن مسـئله مهمی است . و من مطالبی دارم که باید بیان کنم !» ، اما فکرش را که می کردم ، می دیــدم چـیزی نـدارم بگویـم . و آنگهی ، من بایستی درک کرده باشم که سودی که از مشغول کردن مردم می شود برد ، مدت زمانی طــول نمـی کشـد ؛ اظهارات دادستان به زودی مرا خسته کرد . فقط بعضی از نکات یا حرکات یا بعضی از جملات کاملش بــود کـه مجـزاگاز سراسر اظهاراتش مرا به تعجب وامی داشت یا توجهم را جلب می کرد .
اصل داستان جنایت من بود ولی...
اگر به خوبی فهمیده باشم ، اصل فکر دادستان این بود که من جنایت را باقصد و تعمــد قبلـی انجـام داده بـودم . یا لااقل ، سعی می کرد آنرا این طور جلوه بدهد . چنانکه خودش این موضوع را می گفت : « برای اثبات ایــن مدعـا ، آقایان ! نه یک دلیل بلکه دو دلیل محکم در دست دارم . اولاً در وضوح و روشنی خیره کننده وقایع ، و ثانیــاً بـه کمـک روشنائی مبهمی که این روح جنایتکار به دست می دهد .» بعد وقایع پس از مرگ مادرم را خلاصـه کـرد . و دوبـاره بـی حسی و بی قیدی مرا ، عدم اطلاعم را از سن مادرم ، آب تنــی ام را در فـردای آن روز آن هـم بـا یـک زن ، سـینمای فرناندل را و بالاخره مراجعتم را با ماری خاطر نشان ساخت .
در این لحظه مدتی فکر کردم تا حرفش را بفهمم . زیرا در باره ماری می گفت : « رفیقه اش » . و برای مــن ، او فقط ماری بود بعد ، فوراً داستان ریمون را به میان کشید . فهمیدم که طرز ادراکش در مــورد وقـایع خـالی از وضـوح نیست . آنچه که او می گفت به حقیقت نزدیک بود .
من با موافقت ریمون نامه ای نوشته بـودم و رفیقـه اش را دعـوت کرده بودم تا او را در معرض رفتار خشن مردی که « اخلاق مشکوکی » داشــته ، قـرار دهـم . در کنـاره رقیـب هـایریمون را تحریک کرده بودم ، ریمون زخمی شده بود و من هفت تیرش را گرفته بودم و بـه تنـهائی بـرای بکـار بـردن آن برگشته بودم .
وهمانطور که از قبل نقشه کشیده بــودم مـرد عـرب را زده بـودم . و منتظـر شـده بـودم ، و « بـرای اطمینان به اینکه کار به خوبی انجام یافته است .» باز چهار تیر آهسته و با دقــت ، و یـا بـه عبـارت دیگـر ، بـا روشـی حساب شده خالی کرده بودم
. آنگاه دادستان گفت : « و این است آقایان ! من از رشته وقایعی که این شخص را با علم به علــل کـارش ، بـه قتل نفس رهبری کرده است در برابر شما سخن گفتم – و گفت – روی این مطلب تکیه می کنم . زیرا در این مـورد صحبت از یک جنایت عادی یا از یک عمل غیر ارادی نیست ، که شما بتوانید حالات و وضعیات را در آن مؤثــر بدانیـد...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف