نیرنگستان :نوشته صادق هدایت: بخش یکم
مهمترین و تحقیقی ترین اثری که در زمینه باورهای عامیانه مردم ایران نوشته دو جلد کتاب می باشد که از هنری ماسه استاد دانشمند و ایر ان دوست فر انسوی پرفسور هنری ماسه بیادگار مانده که مطالعه آن دو جلد راز بزرگی را در مورد ما ایر انیان و یا حد اقل گروه زیادی از ایر انیان فاش خواهد ساخت .این راز بزرگ همان باورهای خرافی است که هم چون شبکه ای تارعنکبوتی مردم ما را طی تاریخ در خود فروبرده است.
یکی از شرط های اصلی تمدن و بهبود او ضاع فرهنگی و فکری رهایی از این باورهای خرافی است. مگر این که این باورها پند و اندرزی خردمندانه در خود داشته باشند که این سری باورها اغلب بصورت ضرب المثل در آمده اند. برای مثال به تعدای از باورهای ضرب المثل گونه اشاره می شود:
-چراغ از بهر تاریکی نگهدار: تندروی مکن!
-هر گردی گردو نیست: زود باور مباش!
-سالی که نکوست از بهارش پیداست: بهار پرباران و لطیف آغاز گر سالی نیکو ست.
-بر زمینت می زند نادان دوست: به دوست نادان اعتماد مکن
اما گروه زیادی از باورهای ایرانیان بویژه در گذشته فقط و فقط منشاء در جهل و خرافات داشته است. در حقیقت از سرزمینی که بزرگانی همچون فارابی، ابوریحان بیرونی، ابن سینا، رازی، خیام ، سعدی، نظامی و خواجه نصیر الدین ، میر فندرسکی ، ملا صدرا و... ظهور کرده اند، بسیار بدور ست که مردمش به این افکار معتقد باشند.
صادق هدایت نویسنده مشهور ایرانی فهرست مختصری از این باورها را در کتاب نی نگستان ارایه است که اولین بخش انتخابی آن ارائه می شود:
-بچه که تازه بدنیا میآید در هنگام گرفتن ناخنهای او یا باید پول در کفش بگذارند که متمول بشود و یا قلم بدستش بدهند که صاحب قلم گردد.
-اگر زن آبستن مرده به بیند چشم بچهاش شور میشود.
-اگر زن آبستن را در موقع وضع حمل تا ده روز تنها بگذارند جن زده یا دعائی میشود.
-اگر بچه ناخوش بشود و بهیچ داروئی معالجه نشود آنوقت تشخیص میدهند که بچه جن زده یا دعائی است و باید او را پیش دعا نویس برند تا برایش عزایم بخواند.
-هر گاه زنی که وضع حمل کرده داخل حمام شود و زن زاج دیگری نیز در همان موقع داخل حمام شود هر کدام دیرتر از حمام خارج شوند خود و بچهاش ناخوش خواهند شد مگر اینکه او هم همان زن را در موقع دیگر غافل گیر کرده از او زود تر از حمام خارج شود.
-شیر زن بچه دار را اگر در جای کثیف بریزند شیرش خشک میشود. پس باید آنرا در آب روان و یا در گوشهٔ سایه که آفتاب نمیگیرد بریزند.
-ناف بچهٔ تازه بدنیا آمده را در سوراخ موش بگذارند آن بچه موذی خواهد شد.
-اگر کسی بخواهد بچهاش پا بگیرد و نمیرد یکدست جامه از بچه زنی که چندین بچه زائیده و هیچیک نمردهاند بگیرد و به بچهاش بپوشاند آن کودک بزرگ میشود و نمیمیرد.
-اگر کسی خرده های نان میان کوچه را جمع کند بچهاش نمیمیرد.
-اگر بچه را در طاقچه بگذارند عمرش کوتاه میشود و با لاجون و لاغر میماند.(بله امکان دار د از طاقچه به پایین بیفتد و بمیرد و یا صدمه بخورد.)
-پشت کردن بچه را نباید بوسید چونکه بد اخلاق و لجباز میشود.
-اگر یکدست بچه را ماچ بکنند دست دیگرش را نیز باید ببوسند و گرنه بچه ناخوش میشود.
-وقتیکه بچه بخودش میپیچد باید گیاهی که به پیچک معروف است دنبالش کنند.
-گهواره خالی را اگر تکان دهند گوش بچه درد میگیرد.
-شیر پستان خود بچه را بخودش بدهند خوش آواز میشود.
-هنگامیکه بچه زیر پستان غرغر میکند و شیر میخورد میگویند: «ممه لال است» زیرا اگر نگویند بچه ناخوش میشود.
-بچه که بالا پائین بشود (شکم روش پیدا کند و قی بکند) عود و سلیم نر و ماده را بهم می بندند و روی بام سوت میکنند.
-هر کس مهرهٔ مار همراه داشته باشد نباید بالای سر بچه چلگی برود زیرا که بیوقتی میشود
-بچه که چیز از پدر و مادرش بدزدد خدا خندهاش میگیرد.
-دایه عام که پستان دهن بچهٔ سید بگذارد پستان او به آتش جهنم نمیسوزد.
-بچهای که سر هفت ماه بدنیا بیاید در هر کاری شتاب زده است و عجله میکند
-اسم بچه را که بخواهند عوض بکنند آش میپزند و دستهای را دعوت میکنند و بعد اسم او را عوض میکنند.
-اگر بچهای که بدنیا میآید بد حال باشد جفت او را روی آتش میاندازند بچه بحال میآید.
دندونی - وقتیکه دندان بچه تاول میکند برای او برسم خیرات «دندانی» درست میکنند باین ترتیب که از بنشنها عدس، نخود، گندم پوست کنده، ماش، لوبیا قرمز و لوبیا چشم بلبلی را از هر کدام چهل دانه میشمارند و علاوه بر آن هر مقدار دیگر که بقدر وسع پزنده باشد توی دیگ میریزند و با کمی آب آنرا میجوشانند و مثل پلو دم میکنند گاهی روغن و پیاز داغ هم به آن اضافه میکنند (همهٔ اینها را خود پدر و مادر بچه میدهند و مثل آش نذری نیست که برایش گدائی بکنند) و از آن جلو کبوتر امامزاده هم میریزند.
-بعد از آنکه پوست ختنه را جدا کردند آنرا نخ میکشند و بگردن بچه می آویزند و پس از هفت روز آنرا جلو خروس میاندازند.
-عیادت زن در موقع وضع حمل تا ده روز خوب نیست مگر اینکه چادر یا چادر نماز روی دوشش بیندازند یا اینکه بچه را به اطاق دیگر ببرند.
-اگر کسی چشم بشود «زمه» زاج سفید را بدور سرش میگردانند و دعای مخصوصی بخوانند آنوقت آنرا روی آتش اندازند اگر بشکل چشم بشود او را چشم کردهاند و خوب میشود و اگر بشکل نامنظمی باشد جن زده شده و اگر بشکل چهار پایهای بشود میگویند میمیرد و این تابوت اوست بعد زمه را آب میکنند و پیشانی و کف دست و کف پا و سینهٔ او را خال میکنند و سپس آب را در کاسه ای ریخته یکی آنرا میبرد سر کوچه میریزد برمیگردد و سلام میکند یکی از اهل خانه میپرسد از کجا میائی؟ میگوید: از خانهٔ دشمن، میپرسد: چه میکرد؟ جواب میدهد: جان میکند. میگوید: الهی جانش برآید!(بیچاره دشمن!)
-در موقع مسافرت اگر سید باریک سیاهی با مسافر مصادف شود سفر او خوب نیست و بر عکس مصادف شدن با قرشمال برایش میمنت دارد.
-وقتیکه مسافر بساعت خوب حرکت میکند اگر دوباره برگردد خوب نیست و باصطلاح اهالی دهات خراسان چپیک میشود و چپیک شدن خوب نیست.
-وقتی که مسافر حرکت میکند اگر پشت سر او آب و جو بریزند زود برمیگردد.
-اگر یکی از اهل خانه در سفر باشد و یک قسم کلاغ که در خراسان معروف به «کلنجدک» است بالای آن خانه صدا کند خبر خوش از مسافر میآید.
-هرگاه باران نیاید در دهات خراسان بچه ها دسته راه میاندازند و کلهٔ خری را بسر چوبی قرار داده دم خانه ها میبرند و میگویند: «کله خر هیزم بخر» و بدین طریق مقدار زیادی هیزم جمع و در سر کوهی کله خر را آتش میزنند تا باران بیاید.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کویئلو
...بعد از سه ماه که ماریا کنترل شدیدی در محیط کار بر خود داشت، خون برزیلی
او- همان قدر نفسانی و شهوانی که همه فکر می کننـد- بـه جـوش آمـد؛ اوایـن رابطه عشقی تا سه هفته طول کشید تا اینکه یک شب ماریا تصمیم گرفت بـهخودش مرخصی دهد و به دیدن کوهی در حاشیه ی ژنو برود؛ و ایـن باعـث شـد روز بعد به محض اینکه پایش را در محل کار بگذارد به دفتر راجر احضار شود.
به محض ورود به دفتر،خیلی خلاصه به خاطر آن که مثال بدی برای بقیه دخترهاعربش بگذراند، چند هدیه بخرد، چند عکس از بـرف بیانـدازد و پیروزمندانـه بـه خانه بازگردد.
اولین کاری که ماریا کرد تماس با همسایه ی مادرش بود تا به آنها بگوید که
او شاد است، شغل عالی دارد و نیازی نیست که خانواده اش نگران او باشـند.
سپس، از آنجا که باید پانسیونی که راجر برای او تدارک دیده بـود را تـرک مـی
کرد، هیچ چاره ای ندید جز آنکه به دوست پسر عربش پناه آورد، به عشق ابدی
اش قسم بخورد، به دین او ایمان آورد و با او ازدواج کند، حتی اگر مجبور شود
یکی از آن روسریهای عجیب را به سر کند؛ از همه مهم تر، همان طور که همه
می دانند، عربها بی نهایت ثروتمند هستند و همین کافی است.
اگر چه پسر عرب دیگر خیلی دور بود، ممکـن اسـت در عربـستان، کـشوری کـه
ماریا حتی اسمی از آن نشنیده بود، و ماریا در دلش از مریم مقدس تشکر کرد
که مجبور نشده به دینش خیانـت کنـد. حـالا او مـی توانـست در حـد کـافی و
معقولی زبان فرانسه صحبت کند، پول کافی برای بلیط برگشت، اجازه کـار بـه
عنوان رقصنده سامبا و ویزا داشت؛ از آنجا که او مـی دانـست هـر زمـان کـه
بخواهد می تواند به خانه برگردد و با رئیـسش ازدواج کنـد تـصمیم گرفـت بـا
استفاده از ظاهرش پولی بدست آورد.
او اتاق کوچکی اجاره کرد(بدون تلویزیون، او باید تا قبل از اینکـه پـول زیـادی
بدست آورد با صرف جویی زندگی می کرد) و از روز بعد در آژانس ها بـه دنبـال
کار می گشت. همه ی آنها می گفتند که او به چند عکس حرفـه ای نیـاز دارد،
بعد از مدتی به این نتیجه رسید رویاهـا ارزان بـه دسـت نمـی آینـد.
قـسمت زیادی از پولش رو صرف یک عکاس عالی کرد که خیلـی کـم حـرف مـی زد امـامجموعه ی بزرگی لباس در استدیواش داشت. ماریـا ژسـت هـا و لبـاس هـای
مختلفی را امتحان کرد، میتن و سنگین، باز و غیر معقـول، او حتـی بیکینـی را امتحان کرد...ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
کتاب مدیر مدرسه نوشته جلال آل احمد: فصل یکم
داستان مردی که معلمی را رها کرد تا با پارتی بازی مدیر مدرسه شود
راز استخدام : پارتی و صدو پنجاه تومان
از در که وارد شدم سیگارم دستم بود و زورم آمد سلام کنم. همینطوری دنگم گرفته بود قد باشیم. رییس فرهنگ که اجازه نشستن داد نگاهش لحظهای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که مینوشت تمام کرد و میخواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم. حرفی نزدیم. رو نویس را با کاغذهای ضمیمهاش زیر و رو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت:
– جا نداریم آقا. این که نمیشه ! هر روز یک حکم میدند دست یکی و میفرستنش سراغ من... دیروز به آقای مدیرکل...
حوصلهٔ این اباطیل را نداشتم حرفش را بریدم که:
– ممکنه خواهش کنم زیر همین ورقه مرقوم بفرمایید؟
و سیگارم را توی زیرسیگاری براق روی میزش تکاندم. روی میز پاک و مرتب بود. درست مثل اتاق مهمانخانهٔٔ تازه عروسها. هر چیز بجای خود. و نه یک ذره گرد . فقط خاکستر سیگار من زیادی بود. مثل تفی در صورت تازه تراشیدهای... قلم را برداشت وزیر حکم چیزی نوشت و امضا کرد و من از در آمده بودم بیرون. خلاص.
تحمل این یکی را نداشتم. با اداهایش. پیدا بود که تازه رییس شده. زورکی غبغب میانداخت و حرفش را آهسته توی چشم آدم میزد. انگار برای شنیدنش گوش لازم نیست. صد و پنجاه تومان در «کارگزینی کل» مایه گذاشته بودم تا این حکم را به امضا رسانده بودم. توصیه هم برده بودم. و تازه دو ماه هم دویده بودم. مو لای درزش نمیرفت. میدانستم که چه او بپذیرد چه نپذیرد کار تمام است. خودش هم میدانست . حتماً هم دستگیرش شد که با این نک و نالی که کرد خودش را کنفت کرده ولی کاری بود و شده بود.
یک وزارتخانه بود و یک کار گزینی کل ، مگر جرئت می کردند....
در کارگزینی کل سفارش کرده بودند که برای خالی نبودن عریضه رونویس حکم را به رؤیت رییس فرهنگ هم برسانم که تازه اینطور شد. وگرنه بالای حکم کارگزینی کل چه کسی میتوانست حرفی بزند؟ یک وزارتخانه بود و یک کارگزینی! شوخی که نبود. ته دلم قرصتر از اینها بود که محتاج به این استدلالها باشم. اما به نظرم همهٔ تقصیرها ازین سیگار لعنتی بود که به خیال خودم خواسته بودم خرجش را از محل اضافه حقوق شغل جدید در بیاورم.
از معلمی بیزار شده بودم
البته از معلمی هم عقم نشسته بود.دهسال الف ب درس دادن و قیافههای بهت زده بچههای مردم برای مزخرفترین چرندی که میگویی... و استغناء با غین و استقراء با قاف و سبک خراسانی و هندی و قدیمترین شعر دری و صنعت ارسال مثل وردالعجز.. وازین مزخرفات!
دیدم دارم خر میشوم؛ گفتم مدیر بشوم. مدیر دبستان! دیگر نه درس خواهم داد و نه دمبدم وجدانم را میان دوازده و چهارده به نوسان خواهم آورد و نه مجبور خواهم بود برای فرار از اتلاف وقت در امتحان تجدیدی به هر احمق بیشعوری هفت بدهم تا ایام آخر تابستانم را که لذیذترین تکهٔ تعطیلات است نجات داده باشم. این بود که راه افتادم. و از اهلش پرسیدم. از یک کارچاق کن. دستم را توی دست کارگزینی گذاشت و قول و قرار، و طرفین خوش و خرم،و یک روز هم نشانی مدرسه را دستم دادند که بروم وارسی که باب میلم هست یا نه. و
اسرار مدرسه سازی
مدرسه دوطبقه بود و نوساز بود و در دامنهٔ کوه تنها افتاده بود و آفتابرو بود. یک فرهنگدوست خرپول عمارتش را وسط زمینهای خودش ساخته بود و بیست و پنج ساله در اختیار فرهنگ گذاشته بود که مدرسهاش کنند،
و رفت و آمد بشود و جادهها کوبیده بشود و این قدر ازین بشودها بشود تا دل ننه باباها بسوزد و برای این که راه بچههاشان را کوتاه کنند بیایند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند و زمین یارو از متری یک عباسی بشود صد تومان.
یارو اسمش را هم روی دیوار مدرسه کاشی کاری کرده بود. به خط خوش و زمینهٔ آبی و با شاخ و برگی. البته که مدرسه هم به اسم خودش بود. هنوز در و همسایه پیدا نکرده بودند که حرفشان بشود و لنگ و پاچهٔ سعدی و باباطاهر را بکشند میان و یک ورق دیگر از تاریخ الشعراء را بکوبند روی نبش دیوار کوچهشان.
تابلوی مدرسه هم حسابی و بزرگ و خوانا. از صد متری داد میزد که توانا بود هر که... هرچه دلتان بخواهد! با شیر و خورشیدش که آن بالاسر سه پا ایستاده بود و زورکی تعادل خودش را حفظ میکرد و خورشید خانم روی کولش با ابروهای پیوسته و قمچیلی که به دست داشت.
و تا سه تیر پرتاب اطراف مدرسه بیابان بود. درندشت و بیآب و آبادانی. و آن ته رو به شمال، ردیف کاجهای در هم فرو رفتهای که از سر دیوار گلی یک باغ پیدا بود و روی آسمان لکهٔ دراز و تیرهای زده بود. و حتماً تا بیست و پنج سال دیگر همهٔ این اطراف پر میشد و بوق ماشین و ونگ ونگ بچهها و فریاد لبوئی و زنگ روزنامه فروش و عربدهٔ گل بهسر دارم خیار. نان یارو توی روغن بود. - «راستی شاید متری ده دوازده شاهی بیشتر نخریده باشد؟ شاید هم زمینها را همین جوری به ثبت داده باشد؟ هان؟
– احمق بتو چه؟...»
بله این فکرها را همان روزی کردم که ناشناس به مدرسه سر زدم و آخر سر هم به این نتیجه رسیدم که مردم خواهند آمد . این بود که خیالم راحت بود. حق دارند جائی بخوابند که زیرشان آب نرود . - «تو اگر مردی عرضه داشته باش و مدیر همین مدرسه هم بشو.» و رفته بودم و دنبال کار را گرفته بودم تا رسیده بود به این جا.
همان روز وارسی فهمیده بودم که مدیر قبلی مدرسه زندانی است. لابد کلهاش بوی قرمه سبزی میداده و باز لابد حالا دارد کفارهٔ گناهانی را میدهد که یا خودش نکرده یا آهنگری در بلخ کرده. جزو پرقیچیهای رییس فرهنگ هم کسی نبود که با مدیر شدن اضافه حقوقی نصیبش بشود و ناچار سرو دستی برای این کار بشکند. خارج از مرکز هم نداشت. این معلومات را توی کارگزینی به دست آورده بودم.
هنوز «گه خوردم نامه نویسی» هم مد نشده بود که بگویم یارو به این زودیها از سولدونی در خواهد آمد فکر نمیکردم کس دیگری هم برای این وسط بیابان دلش لک زده باشد با زمستان سختش و با رفت و آمد دشوارش. این بود که خیالم راحت بود. از همهٔ اینها گذشته کارگزینی کل موافقت کرده بود!
البته اول ایراد می گرفتند ولی پول کار خود را کرد
درست است که پیش از بلند شدن بوی اسکناس، آن جا هم دو سه تا عیب شرعی و عرفی گرفته بودند و مثلا گفته بودند لابد کاسهای زیر نیمکاسه است که فلانی یعنی من با دهسال سابقهٔ تدریس میخواهد مدیر دبستان بشود! غرضشان این بود که لابد خل شدهام که از شغل بسیار مهم و محترم دبیری دست میشویم یا ابنه دارم و خلاصه این که شاید بچه بازم و از این جور حرفها.
و کار بهمین حرفها کشیده بود که واسطهٔ قضیه فهماند که باید در کیسه را شل کنم و من هم کردم. ماهی صد و پنجاه تومان حق مقام در آن روزها پولی نبود که بتوانم ندیده بگیرم. و تازه اگر ندیده میگرفتم چه؟ باز باید بر میگشتم به این کلاسها و قرائتها و چهار مقاله و قابوس نامه و سالنامهٔ فرهنگی و اینجور حماقتها...
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو
محاکمه ادامه می یابد:
دادستا ن : من در چهره این مرد یک غول می بینم
دادستان نتیجه گرفت که من آدمی هستم که اجتماع برایم مهم نیست و قوانین آنرا را انکار می کرده ام ، و احترام آنرا نداشته ام . و در نتیجه نمی توانم با چنین قلبی که ابتدائی تریــن تـأثرات را فـاقد اسـت از چنـان اجتماعی کمک بطلبم . بعد گفت : « من سر این مرد را از شما می خواهم وایـن طلـب را بـا دلـی آسـوده از شـما مـی کنم.زیرا اگرچه مدتهای مدیدی در این شغل؛بارها چنین مجازاتهای سنگینی را تقاضا کرده ام ، بــاید بگویـم کـه هیـچ وقت با قوت قلب امروز ، این وظیفه دشوار را انجام نداده بودم . وظیفه أی که طبق فرمانی مقاومت ناپذیــر و مقـدس ، تعدیل شده است و در اثر وحشتی که از من در برابر این صورت انسانی ، که در آن جز خطوط قیافه یک غـول را نمـی خوانم . سنجیده شده و روشن گردیده است . »
من گفتم : آفتاب باعث شد تا آن مرد عرب را بکشم
وقتی که دادستان به جای خود نشست ، سکوتی نسبۀ طولانی برقرار شد . من ، از گرما و از تعجب گیــج شـده بودم . رئیس کمی سرفه کرد و با صدائی بسیار آهسته ، از من پرسید آیا مطلبی نــدارم کـه بیفزایـم ؟ مـن بلنـد شـدم و
چون دلم می خواست حرف بزنم ، گرچه کمی سربه هوا ، گفتم قصد کشتن آن مرد عرب را نداشــته ام .
رئیـس جـوابداد که این فقط ادعااست و گفت تاکنون از طرز دفاعم سر در نیاورده است و خیلی خوشبخت خواهـد شـد اگـر قبـل ازصحبت کردن وکیلم ، درباره عللی که مرا وادار به این عمل کرده بوده توضیح بدهم . من ، در حــالی کـه کلمـات را بـا
هم قاطی می کردم ، و به وضع مسخره آمیز خودم پی می بردم ، با تنـدی جـواب دادم کـه علـت و بـاعث ایـن عمـل
آفتاب بود . تالار از خنده پرشد . وکیلم شانه خود را بالا انداخت و بلافاصله ، به او اجازه صحبــت داده شـد . و او اعـلام
داشت که دیر وقت است ، و او چندین ساعت وقت لازم دارد و خواهش می کند که جلسه به بعد از ظهر موکـول گـردد
. دادگاه موافقت کرد .
بعد از ظهر بادبزنهای بزرگ همچنان هوای سـنگین تـالار را بـه جریـان مـی انداختنـد و بادبزنـهای کـوچـک رنگارنگ قضاۀ نیز بههمان منظور در حرکت بودند . به نظرم می آمد که دفاع وکیلم هرگز نباید پایان بیــابد . بـا وجـود این ، در یک لحظه معین به او گوش دادم . زیرا می گفت : « صحیح است که مــن قـاتلم .» بعـد بـاهمیـن لحـن بـه کلام خود ادامه داد . در حالی کههر بار می خواست از من صحبت کنــد خـود لفـظ « مـن» را بکـار مـی بـرد . بسـیارمتعجب شدم . به طرف ژاندارم خم شدم و علت این موضوع را از او پرسیدم . به من گفت خاموش باشــم و بعـد از یـک لحظه افزود :« همه وکلا این کار را می کنند .» من فکر کردم که این کار مرا بازهم از جریان دورتر می کند ، مــرا بـه صفر تنزل می دهد . و ، به عبارت دیگر ، او خودش را جای من می گذارد . اما گمــان مـی کنـم کـه آن موقـع از ایـن جلسه محاکمه خیلی دور بودم .
وکیل من و برگ برگ کتاب روح من
از طرف دیگر ، وکیلم به نظرم مسخره آمد . از تبلیغات سوئی که بــرای مـن شـده بـود به تندی گله کرد و بعد اوهم از روح من صحبت کرد . اما به نظرم آمـد کـه خیلـی کمـتر از دادسـتان مـهارت داشـت .
گفت : « من هم درباره روح این مرد اندیشیده ام ، اما برعکس نماینده محترم وزارت عامـه ، چیزهـائی در آن یافتـه ام .
و می توانم بگویم که برگ برگ کتاب روح او را مطالعه کــرده ام » . در کتـاب روح مـن خوانـده بـود کـه مـن مـردی
شریف ، کارگری مرتب و پشتکار دار ، وفادار نسبت به اداره أی کهدر آن کار مــی کـرده ام ، محبـوب همـه و دلسـوز
نسبت به مصائب دیگران هستم . به نظر او ، من پسر نمونه ای بودم که مادر خود را مدت زمانی طویل ، تــا جـائی کـه
توانسته بودم . پرستاری کرده بودم . و بالاخره امیــدوار شـده بـودم کـه نوانخانـه ، بـرای ایـن زن سـالخورده ، وسـایل
آسایشی را که درآمد ناچیز من اجازه تهیه اش را نمی داد ، فراهم خواهد کرد . و افزود « آقایــان ، مـن در شـگفتم کـه
در اطراف این نوانخانه ، سروصدائی به این بزرگی راه افتاده است . زیرا بالاخره ، اگر دلیلی برای فایده و عظمــت ایـن
مؤسسات باید نشان داد ، لازم است تذکر داده شود که دولت خودش هم به آنــها کمـک مـالی مـی کنـد . » فقـط ، از
مراسم تدفین حرفی نزد و من حس کردم که نطق دفاعی او از این نظر ناقص است . اما به علت همه این جملـههـای
طویل وهمه این روزها و ساعات پایان ناپذیر کهدر آن از روح من صحبت کرده بودند ، حس کــردم کـههمـه چـیز در
نظرمهمچون آب بیرنگی شده است که من در میان آن خودم را دچار سرگیجه می دیدم ...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
کتاب حرفهای همسایه: نوشته نیما یوشبج
نامه
از من میپرسید چرا آن قسمتها که از شکسپیر برای رفیق همسایه خواندید، در او اثر نکرد و هاج و
واج به شما نگاه کرد؟
برای اینکه در نظر او هیچ چیز تجسم نیافت. و این علت دارد. گله مند نباشید و تعجب نکنید که او با
اینکه بسیار حساس و باهوش است؛ چطور؟!
ملت ما ِ دید خوب ندارد. عادت ملت ما نیست که به خارج توجه داشته باشد، بلکه نظر او همیشه به
حالت درونیخود بوده است. در ادبیات و به همپای آن در موسیقی؛ که بیان میکنند، نه وصف.
شلوغپلوغی در اشعار وصفیی ما هم به همین سبب است. تشبیه زلف به چوگان و گونه به ارغوان و
ترکیب این مضمون که: "گر چوگان زنی بر ارغوان". این گوینده که از خارج روگردان است، در عین
بهره گرفتن وصف از خارج، باز به درون خود میپردازد.
پس از این کوچه باغ، باز سر حرف اول بیاییم. احساساتی که در خودتان سراغ دارید بستگی با تاثرات شما دارند. اگر عادت داشته باشید که در اوضاع بیرون دقیق شوید هرقدر بیشتر دقت کنید اثر چیزها هم بیشتر است و میبینید که دید شما کافی نبوده است و بعد، به نسبت، کفایت پیدا میکنید و به همپای این کفایت، احساسات شما هم عالتیتر میشود. و آنوقت هنگامیکه در خلوت خود لم دادهاید، خوبتر در خاطر خودتان چیزهایی را که دیدهاید تجسم میدهید. و وقتی به همین اندازه که میبینید به خواننده دادید، او هم کم و بیش، مثل شما میبیند، و باز در صورتیکه همین مراحل را گذرانیده باشد. مثلن برای کسی که در یک هنگام، غروب درهی خلوتی را درنیافته است، وصف یک هنگام غروب شما در درهی خلوت، برای او بیتجسم میماند و به همینجهت بیاثر و گله و توقعِ شما از او بسیار بیجا.
استادان عالیمقام ما که درباره ی «سخن سنجی» رساله مینویسند، خودشان در این ورطه غرق اند و
نمیتوانند جزییترین احساسات خودشان را بیان کنند! جوانان ما که تجدد دوست دارند، مثل همان
جوانانی هستند که عشق به زنی دارند و کاغذهای پر از آه و فریاد و سوختم و مُردم مینویسند، ولی
بی اثر است؛ زیرا ذره ای چاشنی از دید خودشان به آن نداده اند.
باید اساس یک ترجمه و قرائت جدی و مفصل، کمکم در بین افراد ما برقرار شود. باید از مدرسه ها
شروع شود. تا این کار نشود، هیچ چیز نیست. طرز کار عوض شدن هم، که هنوز جوانان به آن متوجه
نیستند، بیفایده است. باید خواندن به حالت طبیعی را به مردم یاد داد.
تا اینها نشده است، نگویید چرا نمیفهمند. برای اینکه نمیبینند. پیش از اینکه بگویم میفهمند یا
نمیفهمند یا هوش و حواس کافی دارند یا نه.
مهر ۱۳۲۴
استادان عالیمقام ما که دربارهی «سخنسنجی» رساله مینویسند، خودشان در این ورطه غرقاند و
نمیتوانند جزییترین احساسات خودشان را بیان کنند! جوانان ما که تجدد دوست دارند، مثل همان
جوانانی هستند که عشق به زنی دارند و کاغذهای پر از آه و فریاد و سوختم و مُردم مینویسند، ولی
بیاثر است؛ زیرا ذرهای چاشنی از دید خودشان به آن ندادهاند.
باید اساس یک ترجمه و قرائت جدی و مفصل، کمکم در بین افراد ما برقرار شود. باید از مدرسهها
شروع شود. تا این کار نشود، هیچچیز نیست. طرز کار عوض شدن هم، که هنوز جوانان به آن متوجه
نیستند، بیفایده است. باید قرایت به حالت طبیعی را به مردم یاد داد.
تا اینها نشده است، نگویید چرا نمیفهمند. برای اینکه نمیبینند. پیش از اینکه بگویم میفهمند یا
نمیفهمند یا هوش و حواس کافی دارند یا نه.
مهر 1