ادامه از نوشتار پیشین
زندگی نامه یک یوگی نوشته یوگاناندا: فر آگاهی های استاد
غمگین به خانه برگشتم و به این فکر میکردم که آیا در دعوتم زیادی اصرار کرده بودم و یا اینکه دست استاد در کار است. باز روبروی کلیسای مسیحیان گورو را دیدم که آرام بسوی من قدم برمیداشت. بدون اینکه نتیجه را از من بشنود گفت:"خوب پس بیهاری نمی آید! حالا برنامه ات چیست؟"
احساس فرزند سرکشی را داشتم که بر آن است تا به پدر زیرکش غلبه کند. "آقا، برنامه ام این است که از عمویم بخواهم که خدمتکارشان، لال دهاری، را به ما قرض بدهد."
سری یوکتشوار با ته خنده ای پاسخ داد: "پیش عمویت برو اگر دلت میخواهد. اما گمان ندارم از بازدیدت لذت ببری."
ترسیده اما سرکش گورویم را ترک کردم و وارد دادستانی سرمپور شدم. عمویم، سارادا گوش، که وکیل دولت بود با من به گرمی خوشامد و احوالپرسی کرد.
به او گفتم "امروز با چند تا از دوستانم داریم به کشمیر میرویم. سالهاست که انتظار این سفر به هیمالیا را میکشم."
"از شنیدنش خوشحالم موکوندا. کاری از دست من برای راحتی مسافرتت برمیاید؟"
این چند واژه مرا امیدوار کردند. "عمو جان، آیا میشود که خدمتکارتان لال دهاری را به من بدهید؟"
درخواست ساده من زلزله ای بپا کرد. عمویم چنان از صندلیش بالا جهید که صندلی کله پا شد، کاغذ های روی میزش به همه سو به پرواز درآمدند و قلیان ساقه نارگیلیش با سر و صدایی زیاد به روی زمین افتاد.
لرزان از فرط خشم فریاد زد: "جوان خودخواه، عجب فکر مهملی. کی از من مراقبت کند آنوقت که تو خدمتکارم را با خود به سیاحت میبری؟"
با خودم فکر کردم که عوض شدن ناگهانی طبع عموی مهربانم هم یکی دیگر از عجایب درک نشدنی این روز غریب است. اما چیزی نگفتم. مدت ماندنم در دادستانی خجالت آورانه کوتاه بود.
به خانقاه برگشتم. دوستانم منتظر ایستاده بودند. فکر اینکه لابد کردار استاد به دلیلی موجه و سری است داشت در من قوی تر و قوی تر میشد. از اینکه بر خلاف اراده گورویم کوشیده بودم سخت دچار پشیمانی شدم.
سری یوکتشوار از من خواست: "موکوندا، نمیخواهی کمی بیشتر با من بمانی؟ راجندرا و دیگران میتوانند الان بروند و در کلکته منتظر تو بمانند. وقت برای سوار شدن یک قطار کلکته به کشمیر زیاد خواهد بود."
رنجیده گفتم: "نمیخواهم بدون شما بروم آقا."
دوستانم کمترین توجهی به حرف من نکردند. درشکه ای گرفتند و با همه اسباب و چمدانها راهی شدند. کانای و من خاموش کنار پای گورویمان نشستیم. پس از نیمساعت سکوت تمام، استاد برخاست و به سوی ایوان غذاخوری طبقه بالا حرکت کرد.
"کانای، لطفا به موکوندا غذا بده. قطارش بزودی حرکت میکند."
وقتی از روی پتویی که نشسته بودم بلند شدم ناگهان دچار حالت تهوع و حس چرخش وحشتناکی در معده شدم. درد چنان شدید بود که حس کردم ناگهان به جهنمی هولناک انداخته شده ام. کورکورانه بسوی گورویم جنبیدم و جلوی پایش از حال رفتم. همه علایم وبای آسیایی با هم به من هجوم آوردند. سری یوکتشوار و کانای مرا به اتاق نشیمن کشاندند.
زیر آوار درد طاقت ناپذیر فریاد زدم: "استاد، جانم را به شما میدهم." چرا که براستی اعتقاد داشتم که در شرف رها کردن تنم است.
سری یوکتشوار سرم را روی زانویش گذاشت و با نرمی فرشته وار پیشانیم را نوازش کرد.
گفت "حالا میفهمی که چه میشد اگر همراه دوستانت در ایستگاه بودی؟ مجبور شدم به این گونه عجیب از تو مراقبت کنم چرا که تو تصمیم گرفتی که در قضاوت من در مورد رفتن به سفر در این زمان خاص شک کنی."
سرانجام دریافتم. بخاطر اینکه اساتید بزرگ به ندرت شایسته میدانند که قدرتهایشان را به نمایش بگذراند، وقایع آنروز طوری جلوه کردند که یک ناظر معمولی همه چیز را مطابق روال عادی ببیند. مداخله گورویم پنهانی تر از آن بود که کسی آنرا درک کند. او اراده خودش را در بیهاری و عمویم سارادا و راجندرا و دیگران چنان جای داده بود که احتمالا همگی بجز خود من شرایط را کاملا منتقی و عادی دیده بودند.
چون سری یوکتشوار همواره تعهدات اجتماعیش را محترم میدانست به کنای دستور داد که متخصصی بیاورد و عمویم را خبر کند.
اعتراض کردم: "استاد فقط شمایید که میتوانید مرا شفا بدهید. من حالم خرابتر از آنست که بخواهم دکتر ببینم."
"فرزند، تو محفوظ رحمت الهی هستی. نگران دکتر نباش، او تو را در این شرایط نخواهد یافت. همین اکنون شفا یافته ای."
با همین حرف گورویم درد مشقت بار از تنم رفت. به زحمت خودم را بلند کردم و نشستم. بزودی پزشکی آمد و به دقت مرا بررسی کرد.
گفت: "به نظر میاید که سخت ترین قسمتش رد شده. چند نمونه برای آزمایش با خودم میبرم."
صبح روز بعد پزشک با عجله وارد شد. من قبراق و سر حال نشسته بودم.
"میبینم که نشستی با لبخند گپ میزنی انگار نه انگار که کمی پیش از مرگ قسر در رفته ای." او آرام دستش را روی دستانم گذاشت. "امید زیادی به زنده دیدنت نداشتم چرا که پس از آزمایش نمونه ها دریافتم که وبای آسیایی داری. بدان که خوش شانس هستی که چنین گورویی با قدرت شفابخشی الهیی داری! من شکی ندارم!"
"با او کاملا موافقت کردم. هنگامی که دکتر در شرف رفتن بود، راجندرا و آدی از در وارد شدند. خشمشان با دیدن پزشک و سیمای نسبتا رنگ باخته من به همدردی تبدیل شد."
"از پیدا نشدنت در ایستگاه کلکته مطابق قرارمان عصبانی بودیم. مریض بوده ای؟"
"آری." از دیدن اینکه رفقایم چمدان ها را همانجا که دیروز قرار داشتند گذاشتند خنده ام گرفت. این جمله را بیاد آوردم و گفتم: "یک کشتی به اسپانیا رفت. وقتی رسید دوباره بازگشت!"
استاد وارد اتاق شد. به خودم اجازه آزای نقاهت دادم و دستش را صمیمانه گرفتم.
به او گفتم: "گوروجی، از دوازده سالگی تلاشهای ناموفق بسیاری برای رسیدن به هیمالیا داشته ام. حالا میدانم که بدون دعای برکت شما الهه پارواتی* حاضر به دیدن من نمیشود!"
* با اینکه استاد هیچ دلیلی نیاورد، امکان دارد که عدم رضایت او به سفر طی آن دو تابستان داشتن بصیرت این بوده باشد که زمان برای بیماری او آنجا مناسب نبود .
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
خدمات متقابل اسلام و ایران نوشته مرتضی مطهری(بخش دوم)
... و اسلام هم دنیایی است سرشار از فرهنگ و سنتهای مخصوص و مقتضی خود. ببینیم که در صورت دلبستگی این ملتها به اسلام مبانی وجدان مشترک و وحدت ملی در آنها چگونه است، یعنی اسلام به عنوان یک جهانبینی و مسلک چه داعیههایی به آنان تعلیم و تلقین میکند، و ثانیا، این جماعات با وجود اسلام به چه دردهای مشترکی مبتلا هستند.
آیات قرآن:
1 - شما طوق اطاعت و اسارت و بندگی هیچ مقامی غیر از گرداننده این کائنات را برگردن نمینهید
مگر اسمهایی که خود یا اسلافتان نامگذاری کردهاید(خود ساخته و قدرت دادهاید).
2 -سوره یوسف، آیه 40 .
3 -ای مردم به این مثل گوش دهید: آن کسانی که شما به درگاهشان پناه میبرید نه قدرت خلق یک
مگس دارند ونه دربرابر مگسی تاب مقاومت. هم آنها که ستایش میکنید و میطلبید و هم شما که
دلبسته و اسیر آنانید ضعیف و بیچارهاید (. سوره حج، آیه 73 .
4 - در راه پروردگار، آنچنانکه حق جهاد است، مجاهده و تلاش کنید. او شما را برگزیده و رنج شما را
طالب نیست. این جهاد و تلاش در خدا و برای خدا آئین پدر شما ابراهیم است که از پیش این ملیت را
پایه گزاری کرده و شما را"ملت اسلام"خواند. در این راه محمد(ص) نمونه ای اعلی برای شما است و
شما هم نمونه ای عالی برای خیل انسانیت باشید. پس مدام با حفظ صلات رابطه خود را با مدبر بی
همتای این عالم برقرار و با زکات پیوسته وجود هستی خود را تزکیه کنید و امید و دل به خدا ببندید
که او دوست و سرپرست شما است و چه نیکو سرپرستی و چه خوب یاوری (. حج / 78 .(
کسانی که درتاریخ جنبشهای آزادی بخش مطالعه میکنند میدانندکه اساس رهایی بخشی ملتهاو امتها
بر این است که فرد یا جماعتی، ولو قلیل، خود به معنای واقعی از قید اسارت و دلبستگی ارباب رها
شده ه ب ه درجه آزادگی کامل رسیده باشندواینان به مردم و ملت خود بگویند که اگر ملتها بخواهند سلطه
و حکومت ارباب دنیا برسرشان باقی خواهد ماند و اگر ایشان اراده کنند، همان ارباب زور و زر چون یخی
آب ونابود میشوند.
بنای رهایی بخشی انسان بر ایمان به حقانیت و مظلومیت خود از یک طرف و ضعف و تزلزل و بطلان دستگاههای اربابی روزگار از طرف دیگر است. چه مکتب و آئینی صریحتر و روشنتر از اسلام به پیروان خود اصول و مبانی این آزادگی را تعلیم میدهد؟
توحید و اسلام یعنی رهایی و آزادی،یعنی شکستن قیود و زنجیرها و باز کردن راه تکامل و تعالی به سوی آستان الهی.
اسلام به پیروان خود میگوید :
که این اختلاف رنگها و نژادها و زبانها که در ملتهای روی زمین میبینی و آنها آن راملاک جدایی و تفرقه ساخته اند، چیزی اصیل و جوهری نیست. در مجموع، آن مردمی عزیز وشریف ترندکه درراه تکامل انسانیت قدم بردارند. رنگها و زبانها و سنتهایی که درمیان ابناء بشر مشاهده میکنی، همچون اختلافی که در خود طبیعت به چشمت میخورد جلوه های گوناگون یک حقیقت وشمه ای از غنا و کثرت در وجود است، که هر گلی رنگ و بویی دارد و خواص و فوایدی، که همه در راه حرکت آدمیت به سوی مبدأ اعلای خودارزیابی وتقدیرمیشوند. این اختلاف وتفاوتها نه تنها مایه جدایی و دشمنی نتوانند بود، بلکه برخورد و آشنایی(تعارف) اینان است که تکامل مادی و معنوی میزاید.
پس راه شما که در این آیین مشترکید، از هر نژاد و اقلیم و زبانی که باشید، این است که آیین خدایی
را با قوت حفظ کنید و از هم متفرق نگردید و یاد آور این نعمت باشید ....
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
از رنجی که می بریم
در راه چالوس ۲
من میان حرفش دویدم و گفتم:
— پس اون جوونکی هم که پریروز ما رو به بابلسر برد برادر شما بود؟
— بله
— لابد ماشین سواریش هم همون بود که الان میگفتید؟
— نخیر... سواریم توهمون وقایع چند روزهٔ اول از بین رفت. باری رو دوماه پیش ازون فروخته بودم و خرج سواری کرده بودم. خیلیهارو آنروزها به تهران بردم و عدهٔ زیادی رو از تهران به اینجا رسوندم. اونهاییشون رو هم که نمیبایست آفتابی میشدند دوسه شب خونهم نگهشون میداشتم. بعضیهاشون چه جوونهای خوبی بودند. شما اونا رو ندیده بودید: خیلیها خودشونو اینجا و همه جای دیگه رفیق آدم میدونند. اما اگه تو دنیا بشه رفقایی پیدا کرد همونها هستند. همین.
آفتاب زیبای این دوسه روز گل و لای جاده را خشک کرده بود و از زیر چرخهای اتوبوس، در عقب ماشین، غوغایی از گرد و خاک بپا میشد. اردوئی خیلی چیزها داشت که بگوید. با همهٔ عجلهای که در حرف زدن داشت، درست پیدا بود که اگر تا چالوس هم سؤالی نمیکردم و او را میگذاشتم که یکریز حرف بزند، بازهم نمیتوانست دل پر خود را خالی کند. ولی من چیزهای دیگری را هم لازم داشتم بدانم. پرسیدم:
— پس شمام شوفر بودهئید! لابد حالام میرید ماشینی چیزی بخرید؟...
— نخیر. برام چیزی باقی نمونده که باهاش بتونم ماشین بخرم. همین شوفری رو که پشت رل نشسته میبینید؟ درسته که جوون شوخیه اما راستش رو بخواید آدم نیست. سواری منو همین خودش خرید. اما الان با هم قهریم. به ما فحشم میده. بعد از اون وقایع که من فرار کردم، درست چهارماه یزد بودم. اونجا فقط با پول سواریم که برام فرستاده بودند زندگی میکردم. همین جوون سرم کلاه گذاشت و مغبونم کرد. شاید به دردتون نخوره که بدونید چه جور معامله کردیم و چه جوری سرم کلاه گذاشت...
قیافهٔ حریص به دانستن من، او را به سر شوق آورد. جملهٔ استفهام آمیز خود را، که از سر بیمیلی میجوید نیمه کاره ول کرد و گفت:
— یک روز قبل از اونکه همهٔ شهرهای اینطرف مازندرون حکومت نظامی بشه من کسی رو به تهران برده بودم. فردا صبح وقتی برگشتم هنوز نمیدونستم چه خبره. پایین آمل یهو ملتفت شدم که دارند تعقیبم میکنند. سواری زیر پام بود. همهٔ رفیقهای مازندرون میشناختنش. حتماً نشونیهاشو کسی داده بود. یکنفر دیگهم با من بود. سواریم خیلی بکش نبود. محکم بود اما نمیتونست تندتر از چهل بره. حتماً به ما میرسیدند. یک جیب زیر پاشون بود و مثل برق میاومدند. دنبالمون میکردند. به آمل چیزی نمونده بود. اما آمل برای ما لونهٔ زنبور بود. اگه پارسال بمازندرون اومده بودید میفهمیدید چی میگم. حتم داشتیم اگه به آمل برسیم کارمون تمومه. نزدیکیهای آمل کنار جاده یک میدونگاهی بیدرختی هست که تا وسط جنگل میره. جاده که پیچ خورد و سواری ما از نظرشون غایب شد، فوراً تو اون میدونگاهی پیچیدم و صاف تا وسط جنگل روندم. نمیگذاشتم رل هیچ تکون بخوره. خیلی تند میروندم. چرخها از روی ریشهٔ درختایی که بریده بودند میپرید. من نمیگذاشتم رل پیچ بخوره. دو سه دفعه سخت برخورد کرد. حتماً لاستیکها روی ریشهٔ درختها عیب کرد. این جوونک بی غیرتم لابد همینو دستک کرده بود و لاستیکهای ماشین رو اسقاط شده حساب کرده بود و باصطلاح سواری رو بی لاستیک خرید...
نگاهی به جوانک انداخت. مثل اینکه شوفر متوجه گفتههای ما بود. و گاهگاهی که من سرم را رو به جلو میگرداندم، در آینهٔ جلوی او میدیدم که متوجه ما است. اردوئی داستان خود را ادامه میداد:
— جیبشون رد شده بود. ما ممکن نبود برگردیم. سواری منو مثل گاو پیشونی سفید همه از دور میشناختند. باک رو خالی کردم. سویچو ورداشتم و ماشینو همونجا ول کردیم و رفتیم.
تهران که رسیدم میخواستم واسهٔ برادرم بنویسم که بره و ماشین رو ضبط و ربط کنه. اما میگفتند که اوراهم گرفتهاند. همهٔ اینها رو میشناختم. با هم رفیق بودیم. واسهٔ همین جوونکی کاغذی نوشتم که بره و کار ماشینو تمام کنه. بهش اختیار دادم که هر طوری دلش میخاد سواری رو بفروشه و پولشو برام بفرسته. بعد از یک ماه سه هزارتومن برام فرستاد. نوشته بود که لاستیکهای جلو از بین رفته بود. اما بعدها که برادرمو آزاد کردند برام نوشت که ماشینو با همون لاستیکاش یکدفعه دیده...
آب دهان خود را فروبرد. سیگاری درآورد و آتش زد. پس از آن تا به آمل که رسیدیم، خصوصیات اطراف شهر را برای من شرح میداد.
از روی پل که رد میشدیم برایم گفت که ویلاهای ردیف کنار رودخانه را کی و چه کسانی ساختهاند. توی یکی از خیابانهای فرعی مقابل رودخانه پیچیدیم و دم گاراژ ایستادیم. اتوبوس میباید مسافر میگرفت و من وقت داشتم که سری به شهر و به بازار آن بزنم.
با سقف کوتاه خود، بازار خیلی تنگ و خودمانی بود و من گرچه غریبه بودم توجه هیچکس را جلب نمیکردم. در یک دکان بزازی یک خانوادهٔ دهقانی برای دخترشان که در همان کنار ایستاده بود و دخالت نمیکرد، جهیز تهیه میکردند. لامپاهای نفتی پهن و واز و ولنگ امریکایی از در و دیوار اینجا هم بالا میرفت. و قاطردارهای مازندرانی با بار برنج خود و کره مادیانهایی که بازار را از شیطنت خود پر میکردند راه را بند آورده بودند.
وقتی برگشتم هنوز اتوبوس مهیای حرکت نبود. اردوئی در بانک کاری داشت. با هم به آنجا رفتیم. میخواستم بدانم چکار دارد. وقتی مرا با دو نفر از رفقای آنجا که در بانک کار میکردند آشنا کرد و ما برگشتیم در راه از او پرسیدم که در بانک چکار داشت. گفت:
— اسکناس بزرگ میخواستم بگیرم...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
از رنجی که می بریم
نوشته جلال آل احمد
در راه چالوس (۱)
رفیق سفر کردهٔ من، وقتی میخواستم از تهران حرکت کنم، پای قطار خوب برایم گفته بود که با اینهمه اسامی نو، و اروپایی مآب هنوز هم برای یک مسافرت کوتاه در ولایات، باید مثل عهد دقیانوس، چهار روز بلیط گاراژها را در جیب نگهداشت و بالاخره هم با یک ماشین قراضه و زوار دررفته برای صد کیلومتر راه، یک بیست و چهار ساعت گرد و خاک جادههای پر از دست انداز را بلعید و پس از رسیدن به مقصد هم چهار روز برای رفع خستگی مسافرتی که فقط برای فرار از یکنواخت بودن و خستگی زندگی شهر در پیش گرفته شده بوده از کار بیکار ماند و استراحت کرد.
من از بابل که به رشت میخواستم بروم درست همین اتفاق افتاد. قرار بود با یک سواری هشت نفره ساعت یازده فردای آنروزی که بلیط گرفتم راه بیفتیم و پس فردا را به رشت برسیم. ولی درست دو روز بعد از موعد حرکت، بالاخره مجبور شدم یک روز صبح ساعت هفت با اتوبوس تهران خود را تا چالوس برسانم و از آنجا با ماشین دیگری به رشت بروم.
اتوبوس خالی بود. ما فقط هفت نفر بودیم. دو نفر سرباز که از مرخصی برمیگشتند، یک بازاری، دو نفر شوفر که ماشینهاشان آنطرف تونل جادهٔ مخصوص بانتظارشان بود، و «اردوئی» که میبایست رفیق همسفر من میشد، و خود من.
اردوئی را در گاراژ که میخواستیم راه بیفتیم، رفیق میزبانم به من معرفی کرد و قرار شد مرا در پیشامدهای محتملی که ممکن است تا قبل از چالوس اتفاق بیفتد، کمک کند.
اردوئی هم مثل من باری نداشت. چمدان کوچک خود را زیر صندلی دوم، که با هم روی آن نشسته بودیم، گذاشت و راه افتادیم.
سرسبزی و طراوتی که در همه جای مازندران چشم را خیره میکند، اینجا، در کنار جادهٔ پر از گردوخاکی که ما را بسوی آمل و بعد هم به چالوس میبرد، از غبار اندوه پوشیده شده بود. ولی دورتر از جادهٔ خاکی و سفیدی که در وسط مزارع میپیچید، شالیزارها با «نفار»هایی که پایههاشان در میان رطوبت زمین پوسیده شده بود و به آن اطمینانی نمیشد کرد، و دخترهای چارقد بسری که از میان صیفیکاریها سبدهای خربزه به سر داشتند و بطرف شهر میرفتند، هنوز تماشایی بود. در آن دورها مهی که باقیماندهٔ ابر پربرکت دو روز پیش بود هنوز بر فراز درختهای درهم پیچیدهٔ جنگل موج میزد. و حتی سفالهای طاق کوخهای معدودی هم که در کنار جاده از وسط درختها پیدا بود، سبزی زده بود.
بالاخره سر صحبت ما باز شد. یادم نیست از کجا شروع کردیم. لابد او از مقصود من در این سفر پرسید و من هم مقصد او را سؤال کردم، و یا من به دانستن شغل او علاقهمندی نشان دادم و او نیزمیخواست بداند که من در تهران چه میکنم. بالاخره به او میگفتم:
— بابل خیلی خلوت بود. تو کوچهها و خیابونهای شهر شما من فقط سفال بام خونهها رو میدیدم. همهش همین. چیز دیگهای از شهر شما برای من جالب نبود. راستی چرا. فقط وقتی هم که کف چوبی اتاقها زیر پام صدا میکرد محیط تازهای رو حس میکردم...
با علاقهٔ زیاد حرف مرا برید و گفت:
— من نمیدونم از بابل ما چی میخواستید که توش ندیدید. به نظرم اگه پارسال بابل بودید تازگیهاش واسهٔ شما که تو تهران سوت و کور اونوقت زندگی میکردید بیشتر بود، شایدم نبود. بهر جهت بابل که دیگه بابل من نیست.
— مگه شما در بابل کار نمیکنید؟
— نه. من کاری ندارم که بکنم. یک ساله که از بابل آوارهم.
از شیشهٔ روبرو به جاده خیره شده بود و این جمله را با یکدنیا آه و درد گفت. من پرسیدم:
— پس الان کجا میرید؟
— نمیدونم. شاید چالوس، شاید تهران، شایدم به اصفهان...
بی اینکه من سؤال دیگری کرده باشم حرف خود را دنبال کرد:
— اونوقتها که هنوز صاحب ماشینام بودم سالی یکدفعهم رنگ دریا رو نمیدیدم. همین دریایی رو که زیر گوشمونه. همیشه پشت رل ماشین باریم نشسته بودم و جادهٔ ساری و آمل زیر پام بود. همهٔ شهرهای مازندرونو هفتهای یک دفعهم شده بود میدیدم. خیلی کم بار میزدم. ماشینم در اختیار رفقام بود. راستی لابد شمام از وقایع اونوقتا خبری شنیدید. ما اونوقتا تو مازندرون فقط حزبی نبودیم. خود من دوشب دم دروازهٔ آمل کشیک دادهم. مثل ریگ واسهٔ مخالفین ما تفنگ میفرستادند. میبایس حساب این تفنگها رو نیگه میداشتیم وگرنه سر دو روز میخوردنمون.
کار من با ماشین باریم همین بود. مادرمو هفته به هفته هم نمیتونستم ببینم. سواری هم که زیر پای برادرم بود. یا تهران بود، یا گرگان و دشت. خودشون بنزین میخریدند و هر جام که میرسیدیم چیزی پیدا میشد که بخوریم و از گشنگی نمیریم. دو سال کار من این بود...
من میان حرفش دویدم و گفتم:
— پس اون جوونکی هم که پریروز ما رو به بابلسر برد برادر شما بود؟
— بله
— لابد ماشین سواریش هم همون بود که الان میگفتید؟
— نخیر... سواریم توهمون وقایع چند روزهٔ اول از بین رفت. باری رو دوماه پیش ازون فروخته بودم و خرج سواری کرده بودم. خیلیهارو آنروزها به تهران بردم و عدهٔ زیادی رو از تهران به اینجا رسوندم. اونهاییشون رو هم که نمیبایست آفتابی میشدند دوسه شب خونهم نگهشون میداشتم. بعضیهاشون چه جوونهای خوبی بودند. شما اونا رو ندیده بودید: خیلیها خودشونو اینجا و همه جای دیگه رفیق آدم میدونند. اما اگه تو دنیا بشه رفقایی پیدا کرد همونها هستند. همین...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب زندگی نامه یک یوگی نوشته یوگاناندا
کلید یک یوگی
مرد جوان لاغر اندامی که سیمایی دلنشین داشت تند به سوی ما آمد. زیر درخت که رسید ایستاد و به پای من خم شد.
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد