شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

کتاب شاهنامه فردوسی رفتن کاووس شاه به مازندران و آغاز شکستها و خفت باریهای ا و

ادامه از نوشتار پیشین

کتاب شاهنامه فردوسی

رفتن کاووس شاه به مازندران و آغاز شکستها و خفت باریهای ا و


پس از آن که کاووس شاه از روی بی خردی و خودخواهی  تصمیم به جنگ در اطراف  مازندران می گیرد زال زر قهرمان نامی ایران به نزد ا  و رفته و کاووس را از این حمله بر حذر می دارد و بطور واضح و صریح به او              می گوید که با این کار درخت نفرین می کا رد و سر بزرگان ای ان را به باد می دهد. زال می افزاید که بزرگانی هم چون منو چهر و نوذر و کیقباد دست به چنین کاری نزدند. ولی کاووس که درون کله بجای مخ خاک بی حاصل داشت که به زال پاسخ می دهد که ا  و از همه آنان بر تر است و قدرت بیشتری دارد. ا  و صر یحا اعلام می کند که از قدرت شاه مازندران و از جادو و دیو نمی ترسد و نمی هراسد و همه آنان را به ضرب شمشیر در هم‌خواهد کوبید:




چنین گفت مر شاه را زال زر

که نوشه بدی شاه و پیروزگر

همه شاد و روشن به بخت تواند

برافراخته سر به تخت تواند

ازان پس یکی داستان کرد یاد

سخنهای شایسته را در گشاد

چنین گفت کای پادشاه جهان

سزاوار تختی و تاج مهان

ز تو پیشتر پادشه بوده‌اند

که این راه هرگز نپیموده‌اند

که بر سر مرا روز چندی گذشت

سپهر از بر خاک چندی بگشت

منوچهر شد زین جهان فراخ

ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ

همان زو و با نوذر و کیقباد

چه مایه بزرگان که داریم یاد

ابا لشکر گشن و گرز گران

نکردند آهنگ مازندران

که آن خانهٔ دیو افسونگرست

طلسمست و ز بند جادو درست

مران را به شمشیر نتوان شکست

به گنج و به دانش نیاید به دست

هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد

مده رنج و گنج و درم را به باد

همایون ندارد کس آنجا شدن

وزایدر کنون رای رفتن زدن

سپه را بران سو نباید کشید

ز شاهان کس این رای هرگز ندید

گرین نامداران ترا کهترند

چنین بندهٔ دادگر داورند

تو از خون چندین سرنامدار

ز بهر فزونی درختی مکار

که بار و بلندیش نفرین بود

نه آیین شاهان پیشین بود

چنین پاسخ آورد کاووس باز

کز اندیشهٔ تو نیم بی‌نیاز

ولیکن من از آفریدون و جم

فزونم به مردی و فر و درم

همان از منوچهر و از کیقباد

که مازندران را نکردند یاد

سپاه و دل و گنجم افزونترست

جهان زیر شمشیر تیز اندرست

چو بردانشی شد گشاده جهان

به آهن چه داریم گیتی نهان

شوم‌شان یکایک به راه آورم

گر آیین شمشیر و گاه آورم

اگر کس نمانم به مازندران

وگر بر نهم باژ و ساو گران

چنان زار و خوارند بر چشم من

چه جادو چه دیوان آن انجمن

به گوش تو آید خود این آگهی

کزیشان شود روی گیتی تهی

تو با رستم ایدر جهاندار باش

نگهبان ایران و بیدار باش

جهان آفریننده یار منست

سر نره دیوان شکار منست






 اندر کنار

ره سیستان را برآراست کار


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

کتاب شاهنامه فردوسی رفتن کاووس شاه به مازندران و آغاز شکستها و خفت باریهای کاووس



ادامه از نوشتار پیشین

کتاب شاهنامه فردوسی

رفتن کاووس شاه به مازندران و آغاز شکستها و خفت باریهای ا و


پس از آن که کاووس شاه از روی بی خردی و خودخواهی  تصمیم به جنگ در اطراف  مازندران می گیرد زال زر قهرمان نامی ایران به نزد ا  و رفته و کاووس را از این حمله بر حذر می دارد و بطور واضح و صریح به او              می گوید که با این کار درخت نفرین می کا رد و سر بزرگان ای ان را به باد می دهد. زال می افزاید که بزرگانی هم چون منو چهر و نوذر و کیقباد دست به چنین کاری نزدند. ولی کاووس که درون کله بجای مخ خاک بی حاصل داشت که به زال پاسخ می دهد که ا  و از همه آنان بر تر است و قدرت بیشتری دارد. ا  و صر یحا اعلام می کند که از قدرت شاه مازندران و از جادو و دیو نمی ترسد و نمی هراسد و همه آنان را به ضرب شمشیر در هم‌خواهد کوبید:




چنین گفت مر شاه را زال زر

که نوشه بدی شاه و پیروزگر

همه شاد و روشن به بخت تواند

برافراخته سر به تخت تواند

ازان پس یکی داستان کرد یاد

سخنهای شایسته را در گشاد

چنین گفت کای پادشاه جهان

سزاوار تختی و تاج مهان

ز تو پیشتر پادشه بوده‌اند

که این راه هرگز نپیموده‌اند

که بر سر مرا روز چندی گذشت

سپهر از بر خاک چندی بگشت

منوچهر شد زین جهان فراخ

ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ

همان زو و با نوذر و کیقباد

چه مایه بزرگان که داریم یاد

ابا لشکر گشن و گرز گران

نکردند آهنگ مازندران

که آن خانهٔ دیو افسونگرست

طلسمست و ز بند جادو درست

مران را به شمشیر نتوان شکست

به گنج و به دانش نیاید به دست

هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد

مده رنج و گنج و درم را به باد

همایون ندارد کس آنجا شدن

وزایدر کنون رای رفتن زدن

سپه را بران سو نباید کشید

ز شاهان کس این رای هرگز ندید

گرین نامداران ترا کهترند

چنین بندهٔ دادگر داورند

تو از خون چندین سرنامدار

ز بهر فزونی درختی مکار

که بار و بلندیش نفرین بود

نه آیین شاهان پیشین بود

چنین پاسخ آورد کاووس باز

کز اندیشهٔ تو نیم بی‌نیاز

ولیکن من از آفریدون و جم

فزونم به مردی و فر و درم

همان از منوچهر و از کیقباد

که مازندران را نکردند یاد

سپاه و دل و گنجم افزونترست

جهان زیر شمشیر تیز اندرست

چو بردانشی شد گشاده جهان

به آهن چه داریم گیتی نهان

شوم‌شان یکایک به راه آورم

گر آیین شمشیر و گاه آورم

اگر کس نمانم به مازندران

وگر بر نهم باژ و ساو گران

چنان زار و خوارند بر چشم من

چه جادو چه دیوان آن انجمن

به گوش تو آید خود این آگهی

کزیشان شود روی گیتی تهی

تو با رستم ایدر جهاندار باش

نگهبان ایران و بیدار باش

جهان آفریننده یار منست

سر نره دیوان شکار منست






 اندر کنار

ره سیستان را برآراست کار


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو: ادامه جریان روز محاکمه بخش سوم


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو  بقیه گزارش دادگاه بخش سوم

چرا متهم در مرگ مادرش گر یه نمی کرد؟

دادستان از او پرسید : لااقل مرا دیده بوده است که گریه کنـم . پـرز جـواب داد نـه . آنگـاه دادستان هم به نوبه خود گفت : « آقایان قضاۀ توجه خواهند فرمود .»

 اما وکیلم عصبانی شد و بـا لحنـی کـه بـه نظـرم‌ مبالغه آمیز آمد از پرز پرسید : « آیا دیده بوده است که من گریه نمـی کـردم ؟» پـرز گفـت « نـه» و مـردم خندیدنـد .

وکیلم ، در حالی که یکی از آستینهایش را بالا می زد ؛ با لحنی قاطع گفت : « این اسـت مـاهیت ایـن محاکمـه. همـه چیز حقیقی است وهیچ چیز حقیقی نیست ؛ » دادستان قیافه ای درهم داشت و با نوک مـدادی ، عنـوان هـای پرونـده هایش را سوراخ میکرد .
پس از پنج دقیقه تنفس ، که در طی آن وکیلم به من گفت کارها دارد بر وفق مراد می شود ، سلست را کــه بـه
اجبار به محکمه حاضرش کرده بودند ، فراخواندند . اجبار ، من بودم . سلست گاهگاه به جانب من نظری مــی افکنـد و
کلاه پانامایش را در دستهایش می چرخاند. لباس نوی را که بعضی یکشنبه ها می پوشــید و بـا مـن بـه مسـابقه اسـب
دوانی می آمد ، به تن داشت . اما اینطور فکر می کنم که نتوانسته بود یخه خود را بزند . زیــرا فقـط دکمـه مسـی یخـه
پیراهنش را بسته می داشت . از او پرسیده شد آیا من مشتری او بوده ام ؟ و او گفت : بله ، عـلاوه بـر ایـن دوسـت مـن
هم بود . » عقیده اش را درباره من سئوال کردند و او جواب داد که من مردی بودم .
آیا او آدمی در خود فرو رفته بوده است؟
منظور او را از این جمله پرسیدند و او اظهار داشت همه مردم مفهوم این کلام را در می یابند . پرســیدند آیـا مـن آدم در
خود رفته ای بوده ام ؟ و او جواب داد فقط فهمیده است که من برای هر مطلب بی اهمیتی حــرف نمـی زدم . دادسـتان
از او پرسید آیا من مخارجم را مرتب می پرداختم ؟ سلست خندید و گفت : « اینها مطالب جزئی بین خودمان اســت .»
باز از او پرسیدنددر مورد جنایت من چه عقیده ای دارد . در این موقع او دستهای خود را روی نـرده قـرار داد و بـه نظـر
می رسید که قبلاً مطالبی تهیه کرده است . و گفت : « به نظر من ، این یــک بدبختـی اسـت . همـه مـردم مـی داننـد
بدبختی چیست . شما را بی دفاع می گذارد . به عقیده من این یک بدبختی است .
» می خواست ســخن خـود را ادامـهدهد . اما رئیس دادگاه به او گفت بسیار خوب و از او سپاسگزاری می شود . آنگاه سلســت کمـی مبـهوت مـاند و اعـلام داشت که بازهم می خواهد صحبت کند . از او خواهش کردند خلاصه کند . بازتکرار کرد که این یک بـد بختـی اسـت .
و رئیس دادگاه به او گفت : « بله ، مسلم است ولی ما در اینجا گرد می آئیم تا درباره این نـوع بدبختیـها قضـاوت کنیـم
. از شما تشکر می کنیم . 
» آنگاه سلست که به انتهای معلومات و خیر خواهی خود رسیده بود ، به طرف مـن بـرگشـت. به نظرم آمد که چشمانش برق می زد و لبهایش می لرزید . مثـل ایـن بـود کـه از مـن مـی پرسـید : دیگـر چـه مـی توانستم بکنم ؟ من هیچ نگفتم . وهیچ حرکتی نکردم . اما برای اولین بار بود که در زنــدگـانیم هـوس کـردم مـردی را در آغوش بکشم و ببوسم . رئیس باز به او امر کرد که نرده را ترک کند . همانطور آنجـا نشسـته بـود . در حالیکـه کمـی بطرف جلو خم شده ، آرنجها را روی زانوهایش گذاشته بوده و کلاه پاناما در دستهایش بــود . و آنچـه را کـه گفتـه مـیشد گوش می داد .

ماری وارد شد . کلاهی بر سر داشت و باز زیبا بود . اما من او را با موهای باز بیشتر دوســت داشـتم . از جـائی کـه
نشسته بودم ، سبکی وزن سینه هایش  را حدس می زدم . و لب پائینش را که همیشـه کمـی بـاد کـرده بـود ، تشـخیص
می دادم . بسیار عصبانی به نظر می رسید . فوراً ، از او سئوال شد از کی مرا می شناخته است . او به زمــانی اشـاره کـرد
که در اداره با من کار می کرد . 
رئیس دادگاه خواست بداند که روابطش با من چه نوع بــوده . مـاری گفـت کـه دوسـتمن بوده است . به سوالی دیگر ، جواب داد : درست است ، قرار بود زن او بشوم . دادســتان کـه پرونـده ای را ورق مـی زد ، ناگهان از وی پرسید روابط ما از چه تاریخی شروع می شود . او تاریخ آن را تعییــن کـرد : دادسـتان بـا خونسـردی اظهار کرد به نظرش می رسد که این تاریخ فردای مرگ مادر من است . بعد بــا تمسـخر گفـت: نمـی خواهـددر ایـن نکته باریک پافشاری کند زیرا ناراحتی ها و دغدغه خاطرهای ماری را درک می کند . اما ( و در اینجــا لحـن کلامـش  بسیار سخت شد .) وظیفه اش به او امر می کند که شرایط ادب را زیر پا بگذارد .
 آنگاه از ماری خواست خلاصــه وقـایع آن روزی را که من از نزدیک با او آشنا شدم شرح دهد . ماری نمی خواست حرف بزند . اما در مقـابل اصـرار دادسـتان ، داستان آب تنی مان و خارج شدن از سینما و برگشتن از سینما و برگشتن به خانــه را شـرح داد . دادسـتان گفـت کـه در تعقیب اظهارات ماری هنگام بازپرسی از او ، در برنامه سینمای آن روزها ، کاملاً دقیق شده اســت . و افـزود کـه مـاری خودش خواهد گفت کهدر آن موقع چه فیلمی نشان می دادند.ماری با لحنی تقریبا روشــن اظـهار کـرد کـه فیلمـی از فرناندل بود . وقتی که او سخنانش را تمام کرد سکوت کاملی تالار را فرا گرفتــه بـود . آنگـاه دادسـتان بـا وقـار بسـیار بلند شد و با صدائی کاملاً بههیجان آمده و در حالی که انگشــت خـود را بطـرف مـن دراز کـرده بـود ، بـه آهسـتگی وکلمه به کلمه شروع به صحبت کرد :
 « آقایان قضاۀ ! این مرد فردای مرگ مــادرش ، بـرای شـنا بـه کنـاره مـی رود ، رابطه نامشروع با زنی را شروع می کند ، و برای خندیدن ، به دیدن فیلم مضحکـی مـی رود . چـیز بیشـتری نـدارم کـه برایتان بگویم . » و نشست . وهمانطور سکوت برقرار بود . 
اما ، ناگهان ، ماری بــه هـق هـق افتـاد. گفـت ایـن طـورنیست و چیزهای دیگری در کار است و او را مجبور کرده اند بر خلاف آنچه فکر می کــرده اسـت حـرف بزنـد ، و مـرا‌بخوبی می شناسد و من هیچ عمل بدی انجام نداده بودم . اما دربان با اشاره رئیس دادگــاه ، او را بـیرون بـرد و محاکمـه ادامه یافت .

بعد صدای ماسون شنیده شد که اعلام می داشت من مرد شریفی بودم « و دیگــر بگویـد ، مـرد شـجاعی بـودم .» که کسی به آن توجهی نکرد وهم چنین با اظهارات سالامانو که خاطر نشــان مـی سـاخت مـن نسـبت بـه سـگش خوبی کرده بودم . و در مورد سئوالی که راجع به من و مادرم از او شـد ، جـواب داد کـه مـن چـیزی نداشـتم بـه مـادرم‌بگویم . و از این جهت او را به نوانخانه سپرده بودم . سالامانو می گفت : « باید فهمید . باید فهمید .» اما بــه نظـر نمـی‌آمد که کسی بفهمد . او را بیرون بردند .
بعد نوبت ریمون ، که آخرین شاهد بود ، رسید . ریمون اشاره کوچکی به من کرد و فــوراً گفـت کـه مـن بیگنـاه هستم.

مصیبتهایی  کارهای اتفاقی 
 اما رئیس اعلام داشت که از او تصدیق یا تکذیب نمی خواهند ، بلکــه شـرح وقـایع را مـی پرسـند . رئیـس او را دعوت کرد که برای جواب گفتن صبر کند تا از او سئوال کند. از او خواستند که روابط خود را با مقتــول توضیـح بدهـد . ریمون موقع را مغتنم شمرد و گفت پس از اینکه او خواهر مقتول را سیلی زده بوده ، مـورد بغـض و کینـه مقتـول قـرار گرفته بوده است . با وجود این ، رئیس از او پرسید آیا دشمنی مقتول نسبت بــه مـن هـم علتـی داشـته . ریمـون گفـت وجود من در کناره فقط بر حسب تصادف بوده. آنگاه دادستان از وی پرسید پـس چگونـه نامـه أی کـه اصـل ایـن درام است به توسط من نوشته شده بوده است . ریمون جواب داد این امر تصادفی بود و دادستان نتیجــه گرفـت کـه تـاکنون تصادف در این واقعه بر شعور و آگاهی اثرات شوم زیادی داشته . و خوب است بداندهنگامی کــه ریمـون رفیقـه اش را سیلی زده بوده است ، آیا تصادفی بوده که من مداخله نکرده بودم ؟ آیا تصادفی بوده کــه در کلانـتری برلـه او شـهادت داده بودم ؟ و نیز آیا تصادفی بوده که اظهارات من در ضمن آن شهادت ناشی از یک خوش خدمتی کــامل بـوده اسـت  ؟

 در پایان از ریمون سئوال کرد که از چه ممری اعاشه می کند و چون او جــواب داد : « انبـار دارم » ، دادسـتان اعـلام
داشت که در بین مردم چنین شهرت دارد که شغل شاهد حاضر دلالی فحشا اســت . و مـن هـم شـریک جـرم و دوسـت او
بوده ام ، و در اینجا سر و کار ما با یکی از پست ترین انواع ماجراهای ننگین است ، اضافه بر این کــه در ایـن مـورد از لحاظ اخلاقی ، با یک آدم رذل و بیرحم طرف هستیم . 
ریمون خواست دفاع کند و وکیلم اعــتراض کـرد . امـا بـه آنـها‌گفته شد که باید بگذارند دادستان صحبت خود را تمــام کنـد . دادسـتان گفـت : « دیگـر چـیزی نمـانده اسـت . » ....

ادامه دارد
ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند :زندگی نامه یک یوگی نوشته یو گاناندا: شاگردان نسخه های زنده اند


ادامه از نوشتار پیشین

زندگی نامه یک یوگی نوشته یو گاناندا: شاگردان نسخه های زنده اند


...ماهاریشی، کاشکی کتابی در باب یوگا برای آگاهی و استفاده جهانیان مینوشتی."

"من مرید میپرورانم. آنها و شاگردان آنها نسخه های زنده خواهند بود، گواهی در برابر با گذشت زمان بگونه طبیعی فرو ریختن و مورد تفسیر غیر طبیعی نکوهشگران قرار گرفتن." خردمندی بادوری بار دیگر مرا به طوفان خنده واداشت.

تنها با یوگی ماندم تا اینکه مریدانش عصرانه رسیدند.

 بادوری مهاسایا یکی دیگر از سخنرانی های بی مانندش را آغاز کرد. همچون سیلی آرام، او آوار فکری شنوندگانش را با خود پاک میکرد و آنها را بسوی خداوند میبرد. او مثل ها و داستان هایش را به زبان بنگالی بدون کمترین عیب و کاستی ادا میکرد.

آن شب بادوری داستانهایی فلسفی میگفت در باب زندگی میرابای، یک شاهزاده قرون وسطی از راجپوتان، که زندگی در کاخ را رها کرده بود تا با سادهوان بگردد. یک سانیاسی* بالا مقام از پذیرفتن او سر باز زد به خاطر زن بودنش; پاسخ او آنچنان بود که سانیاسی به پایش افتاد.

او گفته بود: "به استاد بگو که من نمیدانستم که در هستی مردی به جز خداوند هست; ایا ما در برابر او همه زن نیستیم؟" (این اشاره دارد به دیدگاهی در کتاب مقدس که پروردگار را یگانه نیروی آفرینش میداند و همه آفریده ها چیزی نیستند جز "مایای" کنش پذیر و تسیلم.)

میرابای ترانه های پر شور بسیاری سروده که هنوز در هندوستان خوانده میشوند; یکی از آنها را اینجا برگردان کرده ام:

"اگر با هر روز شستن بدن میتوان به خدا رسید
زود خود را نهنگی در اعماق خواهم کرد;
چنان که میشود با خوردن ریشه و میوه ها خداوند را فهمید
با میل و اشتیاق میخواهم که بز بشوم;
اگر شمردن مهره های تسبیح خدا را نمایان میکرد
به روی کوهی از مهره در حال نیایش بودم;
چنان که به پای عکس های سنگی خم شدن او را نمایان میکرد
یک کوه سنگ را با فروتنی میپرستیدم;
اگر با شیر نوشیدن میشد خدا را به درون کشید
بسیاری از توله ها و نوزادان او را میشناختند;
اگر زن خود را رها کردن خدا را برایت میاورد
آیا هزاران خود را اخته نمی کردند؟
میرابای میداند که برای شناختن یگانه الهی
آن چه که چاره ناپذیر است، عشق است."

چند تن از شاگردان درگیوه های بادوری که در کنارش بود روپیه گذاشتند، در حالیکه او به حالت چهار زانوی یوگی نشسته بود. این گونه پیشکش از روی احترام، که در هند رسم است، به نشانه این است که مرید دارایی مادی خود را به پای گورویش مینهد. دوستان قدردان همان خداوند هستند که با هویت پنهان کرده بر آنند تا از آنچه از آن خود اوست مراقبت کنند.

استاد ! تو زندگیت را رها کردی تا خدا را بجویی...

"استاد تو چقدر خوبی!" یکی از شاگردان که داشت برای رفتن آماده میشد این را به زبان آورد. او با چشمانی فروزان به مرد مقدس نگریست. "تو آسودگی و دارایی زندگیت را رها کرده ای تا خدا را بجویی و به ما دانش بیاموزی!" داستان اینکه بادوری مهاسایا در آغاز کودکیش مال و منال هنگفت خانوادگیش را ول کرده بود تا با تمام وجودش به راه یوگی بپیوندد را همه میدانستند.

"تو داری آن را وارونه بازگو میکنی!" چهره قدیس اندکی ملامت گرانه بود. "من چند روپیه ناچیز و لذت خوار را رها کرده ام و به جایش یک سرزمین از شادی الهی از آن کرده ام. پس چطور میشود گفت که من برای خود از چیزی دریغ کرده ام؟ من شادی و سرور گنجینه را سهم کردن را میدانم. آیا این فداکاریست؟ مردم کوته بین دنیا دوستند که فداییان* راستین هستند. آنها دارایی بیکران الهی را فدای چند اسباب بازی بی ارزش دنیوی میسازند!"این نگرش تناقض آمیز در باب رهبانیت و دنیا را رها کردن مرا به خنده انداخت، که تاج کروسوس را به سر گدای وارسته مینهد و همه میلیونرهای گرانسر را تبدیل به شهیدان ندانسته میکند."قانون الهی آینده ما را بسی زیرکانه تر از شرکت های بیمه سازمندی میکند.

" سخنان پایانی استاد کیش آموخته ایمانش بود. "جهان پر است از معتقدان بیمناک امنیت جهان بیرونی. اندیشه های تلخ آنها چون خط های روی پیشانی آنها هستتد. او که از دم نخستین زندگیمان به ما هوا و شیر داده همانا میداند که چگونه به بندگانش روزی برساند."

من به زیارت های خانه قدیس پس از مدرسه ام ادامه دادم. با اراده خاموش، او مرا یاری داد تا به آنوبهاوا دست یابم. روزی فرا رسید که به خانه ای دیگر در خیابان رام موهان روی رفت که از محله خانه خیابان گورپار ما دور بود. مریدان عاشق او برای او ویلایی نو ساخته بودند که نامش "ناگندرا مات"* بود.

با اینکه مرا چند سالی از داستانم جلو می اندازد، اینجا سخنان پایانی بادوری مهاسایا را به من باز میگویم. کمی پیش از راهی باختر شدنم، به او سری زدم و به پایش خم شدم تا از او تبرک خداحافظی بگیرم:

"پسرم به امریکا قدم بگذار. بزرگی و مقام هند را چون سپری برای خود بگیر. پیروزی در ابروانت نگاشته است. مردمان باشرف دوردست تو را بشایستگی میزبانی خواهند کرد."


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو: فصل ششم: : -باید متفاوت با دیگران باشیم. باید زبان محلی آموخت


ادامه از نوشتار پیشین


کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو: فصل ششم: مشکلات کاری:

-باید زبان کشوری را که در آن زندگی می کنیم یاد بگیریم.

-باید متفاوت با دیگران باشیم

ماریا انتخاب کرد که جستجو گری به دنبال گنج باشد-احساساتش را به کنـاری گذاشت- هر شب گریه کردن را متوقف کرد و فردی که قـبلا بـود را فرامـوش کرد

او کشف کرد که اراده ی کافی دارد که تظاهر کنـد تـازه بـه دنیـا آمـده و بنابراین دلیلی برای دلتنگی برای کسی نداشت. احساسات مـی توانـستند صـبر کنند، در حال حاضـر او نیـاز بـه پـول داشـت، و اینکـه آن کـشور را بـشناسد و پیروزمندانه به خانه برگردد.

در کنار اینها، همه چیزها در اطراف او خیلی شبیه به برزیل، و شهر کوچـک آنهـا بود: زنها به پرتقالی صحبت می کردند، در مورد مردها می نالیدنـد و از سـاعت کارشان شکایت می کردند، دیر به کلوپ می رسیدند، با رئـیس مـی جنگیدنـد،‌فکر می کردند که زیبا ترین زن در دنیا هستند، و در مورد شاهزاده هاشان ، کـه
اغلب مایل ها دورتر زندگی می کردند یا متاهل بودند یا اینکه پولی نداشتند و از آنها پول می گرفتند، قصه ها می گفتند. 

بـرعکس آن چـه کـه او بـا دیـدن مجلاتی که راجر با خود آورده بود فکر می کرد، کلوپ دقیقـا ماننـد توصـیفات ویوان بود: جو خانوادگی داشت. دخترها- رقصنده های سامبا- اجـازه نداشـتند  که با مشتری ها صحبت کنند یا با آنها بیرون روند. اگر آنها را در حال گـرفتن  یادداشتی همراه شماره تلفن می گرفتند، برای دو هفته ی تمـام از کـار اخـراج‌ می شدند. ماریا، که انتظار زندگی بانشاط تر و هیجان انگیز تری را داشت، کـم‌‌کم تسلیم غم و خستگی شد.

در طول دو هفته ی اول، خانه ای کـه در آن زنـدگی مـی کـرد را تـرک کـرد، بـه خصوص وقتی فهمید که هیچ کس در آنجا زبان او را نمـی فهمـد حتـی اگـر- خیــــــــــــلــــی آهســـــــته -صحبت کند. با شگفتی فهمید شهری کـه در‌‌آن زندگی می کند دو اسم دارد- ژنو برای کسانی که آنجا زندگی می کردمـد و ژنبرا برای برزیلی ها.‌در آخـر، بعـد از گذرانـدن سـاعت هـای طـولانی و ملالـت آور در اتـاق بــدون تلویزیونش، ماریا نتیجه گرفت:

(الف) او هرگز نمی تواند به آن چیزی که می خواست برسد اگر نتواند خـودش را نشان دهد. و برای این کار او نیاز به آن داشت که زبـان محلـی آنجـا را یـاد‌بگیرد. 

(ب) از آنجا که همه ی همکارانش به دنبال چیز مشابهی می گردنـدد، او بایـد‌متفاوت باشد. برای این مشکل به خصوص، او هیچ گونه راه حل یا روشی پیدا

نکرد.
از دفترچه ی خاطرات ماریا، چهار هفته بعد از رسیدن به ژنو/ ژنبرا.
زمان بی پایانی را در اینجا گذرانده ام. زبان آنهـا را صـحبت نمـی کـنم، تمـام‌ روزم را از رادیو موسیقی گوش می دهم، و در مورد برزیل فکـر میکـنم، سـعی  می کنم دیرتر به پانسیون بازگردم. 


من در آینده زندگی می کنم نهدر زمان حال

شاید خودکشی کنم

به زبان دیگر، من در آینده زندگی می کـنم‌‌نه در حال حاضر.  یک روز در آینده، بلیط می گیرم ، بـه برزیـل بـاز مـی گـردم، بـا صـاحب پارچـه فروشی ازدواج می کنم و به نظرهای بدخواهانه دوستانی که هیچ وقت ریسکی

نکرده اند و تنها اشتباهات بقیه مردم را می بینند، گوش می دهـم. نـه!، مـن نمی توانم این طوری برگردم. ترجیح می دهم وقتی هواپیما از اقیـانوس مـی گذرد خودم را به بیرون پرت کنم.  

از آنجایی که نمی تـوان پنجـره هواپیمـا را بـاز کـرد ( مـن اصـلا انتظـار آن را‌نداشتم، چه قدر مسخره که نمی توان در هوای پاک نفس کشید!)، مـن اینجـا خواهم مرد. اما قبلا از آنکه بمیرم، می خواهم برای زنـدگی بجـنگم. اگـر مـی توانم راه بروم، می توانم به هر جا که می خوام بروم. 


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف