ره سیستان را برآراست کار
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب شاهنامه فردوسی
رفتن کاووس شاه به مازندران و آغاز شکستها و خفت باریهای ا و
پس از آن که کاووس شاه از روی بی خردی و خودخواهی تصمیم به جنگ در اطراف مازندران می گیرد زال زر قهرمان نامی ایران به نزد ا و رفته و کاووس را از این حمله بر حذر می دارد و بطور واضح و صریح به او می گوید که با این کار درخت نفرین می کا رد و سر بزرگان ای ان را به باد می دهد. زال می افزاید که بزرگانی هم چون منو چهر و نوذر و کیقباد دست به چنین کاری نزدند. ولی کاووس که درون کله بجای مخ خاک بی حاصل داشت که به زال پاسخ می دهد که ا و از همه آنان بر تر است و قدرت بیشتری دارد. ا و صر یحا اعلام می کند که از قدرت شاه مازندران و از جادو و دیو نمی ترسد و نمی هراسد و همه آنان را به ضرب شمشیر در همخواهد کوبید:
چنین گفت مر شاه را زال زر
که نوشه بدی شاه و پیروزگر
همه شاد و روشن به بخت تواند
برافراخته سر به تخت تواند
ازان پس یکی داستان کرد یاد
سخنهای شایسته را در گشاد
چنین گفت کای پادشاه جهان
سزاوار تختی و تاج مهان
ز تو پیشتر پادشه بودهاند
که این راه هرگز نپیمودهاند
که بر سر مرا روز چندی گذشت
سپهر از بر خاک چندی بگشت
منوچهر شد زین جهان فراخ
ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ
همان زو و با نوذر و کیقباد
چه مایه بزرگان که داریم یاد
ابا لشکر گشن و گرز گران
نکردند آهنگ مازندران
که آن خانهٔ دیو افسونگرست
طلسمست و ز بند جادو درست
مران را به شمشیر نتوان شکست
به گنج و به دانش نیاید به دست
هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد
مده رنج و گنج و درم را به باد
همایون ندارد کس آنجا شدن
وزایدر کنون رای رفتن زدن
سپه را بران سو نباید کشید
ز شاهان کس این رای هرگز ندید
گرین نامداران ترا کهترند
چنین بندهٔ دادگر داورند
تو از خون چندین سرنامدار
ز بهر فزونی درختی مکار
که بار و بلندیش نفرین بود
نه آیین شاهان پیشین بود
چنین پاسخ آورد کاووس باز
کز اندیشهٔ تو نیم بینیاز
ولیکن من از آفریدون و جم
فزونم به مردی و فر و درم
همان از منوچهر و از کیقباد
که مازندران را نکردند یاد
سپاه و دل و گنجم افزونترست
جهان زیر شمشیر تیز اندرست
چو بردانشی شد گشاده جهان
به آهن چه داریم گیتی نهان
شومشان یکایک به راه آورم
گر آیین شمشیر و گاه آورم
اگر کس نمانم به مازندران
وگر بر نهم باژ و ساو گران
چنان زار و خوارند بر چشم من
چه جادو چه دیوان آن انجمن
به گوش تو آید خود این آگهی
کزیشان شود روی گیتی تهی
تو با رستم ایدر جهاندار باش
نگهبان ایران و بیدار باش
جهان آفریننده یار منست
سر نره دیوان شکار منست
اندر کنار
ره سیستان را برآراست کار
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب شاهنامه فردوسی
رفتن کاووس شاه به مازندران و آغاز شکستها و خفت باریهای ا و
پس از آن که کاووس شاه از روی بی خردی و خودخواهی تصمیم به جنگ در اطراف مازندران می گیرد زال زر قهرمان نامی ایران به نزد ا و رفته و کاووس را از این حمله بر حذر می دارد و بطور واضح و صریح به او می گوید که با این کار درخت نفرین می کا رد و سر بزرگان ای ان را به باد می دهد. زال می افزاید که بزرگانی هم چون منو چهر و نوذر و کیقباد دست به چنین کاری نزدند. ولی کاووس که درون کله بجای مخ خاک بی حاصل داشت که به زال پاسخ می دهد که ا و از همه آنان بر تر است و قدرت بیشتری دارد. ا و صر یحا اعلام می کند که از قدرت شاه مازندران و از جادو و دیو نمی ترسد و نمی هراسد و همه آنان را به ضرب شمشیر در همخواهد کوبید:
چنین گفت مر شاه را زال زر
که نوشه بدی شاه و پیروزگر
همه شاد و روشن به بخت تواند
برافراخته سر به تخت تواند
ازان پس یکی داستان کرد یاد
سخنهای شایسته را در گشاد
چنین گفت کای پادشاه جهان
سزاوار تختی و تاج مهان
ز تو پیشتر پادشه بودهاند
که این راه هرگز نپیمودهاند
که بر سر مرا روز چندی گذشت
سپهر از بر خاک چندی بگشت
منوچهر شد زین جهان فراخ
ازو ماند ایدر بسی گنج و کاخ
همان زو و با نوذر و کیقباد
چه مایه بزرگان که داریم یاد
ابا لشکر گشن و گرز گران
نکردند آهنگ مازندران
که آن خانهٔ دیو افسونگرست
طلسمست و ز بند جادو درست
مران را به شمشیر نتوان شکست
به گنج و به دانش نیاید به دست
هم آن را به نیرنگ نتوان گشاد
مده رنج و گنج و درم را به باد
همایون ندارد کس آنجا شدن
وزایدر کنون رای رفتن زدن
سپه را بران سو نباید کشید
ز شاهان کس این رای هرگز ندید
گرین نامداران ترا کهترند
چنین بندهٔ دادگر داورند
تو از خون چندین سرنامدار
ز بهر فزونی درختی مکار
که بار و بلندیش نفرین بود
نه آیین شاهان پیشین بود
چنین پاسخ آورد کاووس باز
کز اندیشهٔ تو نیم بینیاز
ولیکن من از آفریدون و جم
فزونم به مردی و فر و درم
همان از منوچهر و از کیقباد
که مازندران را نکردند یاد
سپاه و دل و گنجم افزونترست
جهان زیر شمشیر تیز اندرست
چو بردانشی شد گشاده جهان
به آهن چه داریم گیتی نهان
شومشان یکایک به راه آورم
گر آیین شمشیر و گاه آورم
اگر کس نمانم به مازندران
وگر بر نهم باژ و ساو گران
چنان زار و خوارند بر چشم من
چه جادو چه دیوان آن انجمن
به گوش تو آید خود این آگهی
کزیشان شود روی گیتی تهی
تو با رستم ایدر جهاندار باش
نگهبان ایران و بیدار باش
جهان آفریننده یار منست
سر نره دیوان شکار منست
اندر کنار
ره سیستان را برآراست کار
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو بقیه گزارش دادگاه بخش سوم
چرا متهم در مرگ مادرش گر یه نمی کرد؟
دادستان از او پرسید : لااقل مرا دیده بوده است که گریه کنـم . پـرز جـواب داد نـه . آنگـاه دادستان هم به نوبه خود گفت : « آقایان قضاۀ توجه خواهند فرمود .»
اما وکیلم عصبانی شد و بـا لحنـی کـه بـه نظـرم مبالغه آمیز آمد از پرز پرسید : « آیا دیده بوده است که من گریه نمـی کـردم ؟» پـرز گفـت « نـه» و مـردم خندیدنـد .
ادامه از نوشتار پیشین
زندگی نامه یک یوگی نوشته یو گاناندا: شاگردان نسخه های زنده اند
...ماهاریشی، کاشکی کتابی در باب یوگا برای آگاهی و استفاده جهانیان مینوشتی."
"من مرید میپرورانم. آنها و شاگردان آنها نسخه های زنده خواهند بود، گواهی در برابر با گذشت زمان بگونه طبیعی فرو ریختن و مورد تفسیر غیر طبیعی نکوهشگران قرار گرفتن." خردمندی بادوری بار دیگر مرا به طوفان خنده واداشت.
تنها با یوگی ماندم تا اینکه مریدانش عصرانه رسیدند.
بادوری مهاسایا یکی دیگر از سخنرانی های بی مانندش را آغاز کرد. همچون سیلی آرام، او آوار فکری شنوندگانش را با خود پاک میکرد و آنها را بسوی خداوند میبرد. او مثل ها و داستان هایش را به زبان بنگالی بدون کمترین عیب و کاستی ادا میکرد.
آن شب بادوری داستانهایی فلسفی میگفت در باب زندگی میرابای، یک شاهزاده قرون وسطی از راجپوتان، که زندگی در کاخ را رها کرده بود تا با سادهوان بگردد. یک سانیاسی* بالا مقام از پذیرفتن او سر باز زد به خاطر زن بودنش; پاسخ او آنچنان بود که سانیاسی به پایش افتاد.
او گفته بود: "به استاد بگو که من نمیدانستم که در هستی مردی به جز خداوند هست; ایا ما در برابر او همه زن نیستیم؟" (این اشاره دارد به دیدگاهی در کتاب مقدس که پروردگار را یگانه نیروی آفرینش میداند و همه آفریده ها چیزی نیستند جز "مایای" کنش پذیر و تسیلم.)
میرابای ترانه های پر شور بسیاری سروده که هنوز در هندوستان خوانده میشوند; یکی از آنها را اینجا برگردان کرده ام:
"اگر با هر روز شستن بدن میتوان به خدا رسید
زود خود را نهنگی در اعماق خواهم کرد;
چنان که میشود با خوردن ریشه و میوه ها خداوند را فهمید
با میل و اشتیاق میخواهم که بز بشوم;
اگر شمردن مهره های تسبیح خدا را نمایان میکرد
به روی کوهی از مهره در حال نیایش بودم;
چنان که به پای عکس های سنگی خم شدن او را نمایان میکرد
یک کوه سنگ را با فروتنی میپرستیدم;
اگر با شیر نوشیدن میشد خدا را به درون کشید
بسیاری از توله ها و نوزادان او را میشناختند;
اگر زن خود را رها کردن خدا را برایت میاورد
آیا هزاران خود را اخته نمی کردند؟
میرابای میداند که برای شناختن یگانه الهی
آن چه که چاره ناپذیر است، عشق است."
چند تن از شاگردان درگیوه های بادوری که در کنارش بود روپیه گذاشتند، در حالیکه او به حالت چهار زانوی یوگی نشسته بود. این گونه پیشکش از روی احترام، که در هند رسم است، به نشانه این است که مرید دارایی مادی خود را به پای گورویش مینهد. دوستان قدردان همان خداوند هستند که با هویت پنهان کرده بر آنند تا از آنچه از آن خود اوست مراقبت کنند.
استاد ! تو زندگیت را رها کردی تا خدا را بجویی...
"استاد تو چقدر خوبی!" یکی از شاگردان که داشت برای رفتن آماده میشد این را به زبان آورد. او با چشمانی فروزان به مرد مقدس نگریست. "تو آسودگی و دارایی زندگیت را رها کرده ای تا خدا را بجویی و به ما دانش بیاموزی!" داستان اینکه بادوری مهاسایا در آغاز کودکیش مال و منال هنگفت خانوادگیش را ول کرده بود تا با تمام وجودش به راه یوگی بپیوندد را همه میدانستند.
"تو داری آن را وارونه بازگو میکنی!" چهره قدیس اندکی ملامت گرانه بود. "من چند روپیه ناچیز و لذت خوار را رها کرده ام و به جایش یک سرزمین از شادی الهی از آن کرده ام. پس چطور میشود گفت که من برای خود از چیزی دریغ کرده ام؟ من شادی و سرور گنجینه را سهم کردن را میدانم. آیا این فداکاریست؟ مردم کوته بین دنیا دوستند که فداییان* راستین هستند. آنها دارایی بیکران الهی را فدای چند اسباب بازی بی ارزش دنیوی میسازند!"این نگرش تناقض آمیز در باب رهبانیت و دنیا را رها کردن مرا به خنده انداخت، که تاج کروسوس را به سر گدای وارسته مینهد و همه میلیونرهای گرانسر را تبدیل به شهیدان ندانسته میکند."قانون الهی آینده ما را بسی زیرکانه تر از شرکت های بیمه سازمندی میکند.
" سخنان پایانی استاد کیش آموخته ایمانش بود. "جهان پر است از معتقدان بیمناک امنیت جهان بیرونی. اندیشه های تلخ آنها چون خط های روی پیشانی آنها هستتد. او که از دم نخستین زندگیمان به ما هوا و شیر داده همانا میداند که چگونه به بندگانش روزی برساند."
من به زیارت های خانه قدیس پس از مدرسه ام ادامه دادم. با اراده خاموش، او مرا یاری داد تا به آنوبهاوا دست یابم. روزی فرا رسید که به خانه ای دیگر در خیابان رام موهان روی رفت که از محله خانه خیابان گورپار ما دور بود. مریدان عاشق او برای او ویلایی نو ساخته بودند که نامش "ناگندرا مات"* بود.
با اینکه مرا چند سالی از داستانم جلو می اندازد، اینجا سخنان پایانی بادوری مهاسایا را به من باز میگویم. کمی پیش از راهی باختر شدنم، به او سری زدم و به پایش خم شدم تا از او تبرک خداحافظی بگیرم:
"پسرم به امریکا قدم بگذار. بزرگی و مقام هند را چون سپری برای خود بگیر. پیروزی در ابروانت نگاشته است. مردمان باشرف دوردست تو را بشایستگی میزبانی خواهند کرد."
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو: فصل ششم: مشکلات کاری:
-باید زبان کشوری را که در آن زندگی می کنیم یاد بگیریم.
-باید متفاوت با دیگران باشیم
ماریا انتخاب کرد که جستجو گری به دنبال گنج باشد-احساساتش را به کنـاری گذاشت- هر شب گریه کردن را متوقف کرد و فردی که قـبلا بـود را فرامـوش کرد.او کشف کرد که اراده ی کافی دارد که تظاهر کنـد تـازه بـه دنیـا آمـده و بنابراین دلیلی برای دلتنگی برای کسی نداشت. احساسات مـی توانـستند صـبر کنند، در حال حاضـر او نیـاز بـه پـول داشـت، و اینکـه آن کـشور را بـشناسد و پیروزمندانه به خانه برگردد.
در کنار اینها، همه چیزها در اطراف او خیلی شبیه به برزیل، و شهر کوچـک آنهـا بود: زنها به پرتقالی صحبت می کردند، در مورد مردها می نالیدنـد و از سـاعت کارشان شکایت می کردند، دیر به کلوپ می رسیدند، با رئـیس مـی جنگیدنـد،فکر می کردند که زیبا ترین زن در دنیا هستند، و در مورد شاهزاده هاشان ، کـهبـرعکس آن چـه کـه او بـا دیـدن مجلاتی که راجر با خود آورده بود فکر می کرد، کلوپ دقیقـا ماننـد توصـیفات ویوان بود: جو خانوادگی داشت. دخترها- رقصنده های سامبا- اجـازه نداشـتند که با مشتری ها صحبت کنند یا با آنها بیرون روند. اگر آنها را در حال گـرفتن یادداشتی همراه شماره تلفن می گرفتند، برای دو هفته ی تمـام از کـار اخـراج می شدند. ماریا، که انتظار زندگی بانشاط تر و هیجان انگیز تری را داشت، کـمکم تسلیم غم و خستگی شد.
در طول دو هفته ی اول، خانه ای کـه در آن زنـدگی مـی کـرد را تـرک کـرد، بـه خصوص وقتی فهمید که هیچ کس در آنجا زبان او را نمـی فهمـد حتـی اگـر- خیــــــــــــلــــی آهســـــــته -صحبت کند. با شگفتی فهمید شهری کـه درآن زندگی می کند دو اسم دارد- ژنو برای کسانی که آنجا زندگی می کردمـد و ژنبرا برای برزیلی ها.در آخـر، بعـد از گذرانـدن سـاعت هـای طـولانی و ملالـت آور در اتـاق بــدون تلویزیونش، ماریا نتیجه گرفت:(الف) او هرگز نمی تواند به آن چیزی که می خواست برسد اگر نتواند خـودش را نشان دهد. و برای این کار او نیاز به آن داشت که زبـان محلـی آنجـا را یـادبگیرد.
(ب) از آنجا که همه ی همکارانش به دنبال چیز مشابهی می گردنـدد، او بایـدمتفاوت باشد. برای این مشکل به خصوص، او هیچ گونه راه حل یا روشی پیدا
نکرد.من در آینده زندگی می کنم نهدر زمان حال
شاید خودکشی کنم
به زبان دیگر، من در آینده زندگی می کـنمنه در حال حاضر. یک روز در آینده، بلیط می گیرم ، بـه برزیـل بـاز مـی گـردم، بـا صـاحب پارچـه فروشی ازدواج می کنم و به نظرهای بدخواهانه دوستانی که هیچ وقت ریسکی
نکرده اند و تنها اشتباهات بقیه مردم را می بینند، گوش می دهـم. نـه!، مـن نمی توانم این طوری برگردم. ترجیح می دهم وقتی هواپیما از اقیـانوس مـی گذرد خودم را به بیرون پرت کنم.از آنجایی که نمی تـوان پنجـره هواپیمـا را بـاز کـرد ( مـن اصـلا انتظـار آن رانداشتم، چه قدر مسخره که نمی توان در هوای پاک نفس کشید!)، مـن اینجـا خواهم مرد. اما قبلا از آنکه بمیرم، می خواهم برای زنـدگی بجـنگم. اگـر مـی توانم راه بروم، می توانم به هر جا که می خوام بروم.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف