شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: تجربه ای در آگاهی آسمانی: همه جهان را از درون خانه می دیدم

زندگینامه یک یوگی

فصل ۱۴
تجربه ای در آگاهی آسمانی: همه جهان را از درون خانه می دیدم

"من اینجایم گوروجی." روی خجالت زده ام بهتر از خودم حرفم را بیان میکرد.
"بیا به آشپزخانه برویم و چیزی برای خوردن پیدا کنیم." لحن سری یوکتشوار چنان بود که گویی نه روزها بلکه تنها چند ساعتی کنار هم نبوده ایم.
"استاد، حتما شما را با رها کردن وظایف اینجایم و به ناگه رفتن ناراحت کرده ام. میپنداشتم که از من عصبانی هستید."
"البته که نه! خشم تنها از خواست های سرکوب شده سرچشمه میگیرد. من انتظاری از دیگران ندارم و بنابراین کارهای آنان هرگز مانعی برای خواستهای خودم نمیتوانند باشند. من تو را برای استفاده خودم نمیخواهم، بلکه تنها خوشحالی راستین خودت است که مرا خوشحال میکند."
"آقا، حرف هایی که درباره عشق الهی زده میشوند مبهم و ناملموس هستند، اما برای بار اول من بواسطه فرشته گونه شما مثالی واضح و راستین را تجربه میکنم. در این دنیا، حتی یک پدر به آسانی فرزندی که بی هشدار تجارت پدر را رها کرده است نمیبخشد. اما شما کوچکترین دل آزردگی بروز نمیدهید، با اینکه بی شک بخاطر کارهای ناتمام و بجا گذاشته من بسیار دردسر دیده اید."
هر دو نگاهی به چشمان هم انداختیم که با اشک درخشان بودند. موج سروری تمام وجودم را فرا گرفت. میدانستنم که در آن لحظه خداوند، در شکل گورویم، دارد شوق های کوچک دل مرا به قلمروی بی مرز عشق آسمانی گسترش میدهد.
بامداد چند روز بعد به اتاق استاد که خالی بود قدم گذاشتم. میخواستم به مدیتیشن بپردازم اما نیت ستودنی من خواست افکار مغشوش و فرمان ناپذیرم نبود. مانند پرندگان جلوی یک شکارچی به هر سو میپریدند.

"موکوندا!" آوای سری یوکتشوار را از جای دوری در ایوان شنیدم.
مانند افکارم در حال لجاجت بودم. با خودم زمرمه کردم "استاد همیشه میگوید که باید مدیتیشن بکنم. حالا که میداند چرا به اتاق او آمده ام نباید مزاحمم بشود."
دوباره مرا ندا داد. لجوجانه سر جای خودم ماندم. بار سوم صدایش توام با سرزنش بود.
با عصبانیت داد زدم "آقا دارم مدیتیشن میکنم."
"میدانم که مدیتیشن میکنی، با ذهنی چون برگهای در طوفان! بیا اینجا ببینم."
.با آبروی رفته و غمگینانه به پیش او رفتم.


با دست او جهان را تجربه کردم

بیچاره پسر، کوهها نتوانستند آنچه را که میخواست به او بدهند. استاد دلسوزانه با من سخن میگفت. نگاه آرام او غیر قابل سنجش و بینهایت ژرف بود. "خواست دلت برآورده میشود."
سری یوکتشوار به ندرت با ابهام سخن میگفت. سر در گم بودم. او یواش دستی به سینه ام بالای قلبم زد.

بدنم از حرکت ایستاد. نفس از ریه هایم بیرون کشیده شد به مثال آهنربایی بزرگ که ذرات را در جا به خود میکشد. روح و ذهنم در یک آن اسارت فیزیکی خود را باختند و چون اشعه نوری از هر منفذ من به بیرون پاشیده شدند. بدن گویی که مرده بود، اما در حال آگاهی متعالیم حس میکردم که هرگز به این اندازه زنده نبوده ام. احساس هویتم دیگر محدود به این تن نبود، بلکه هر اتم گوشه کنار را در بر میگرفت. مردم در خیابان های دور به نظرم میامدند که آرام در برابر دید وسیع خودم دارند حرکت میکنند. ریشه های گیاهان و درختان در شفافیت نسبی خاک پیدا بودند. جریان کشش بسوی خودشان را حس میکردم.

همه محله پیش رویم پیدا بود. دید معمول جلوی سرم حالا به همه کره سرم گسترده شده بود و همزمان کار میکرد. از پشت سرم مردمانی را دیدم که در نقطه دوری در خیابان رای قات قدم میزدند. یک گاو را دیدم که آهسته نزدیک میشد. وقتی به در جلوی آشرام رسید آنوقت او را با چشمان فیزیکیم دیدم. وقتی پشت دیوار ضخیم از آنجا رد میشد، باز هم آشکارا او را میدیدم.

همه اشیا جلوی دید پانورامیک من همچون فیلم های متحرک سریع در حال لرزه و ارتعاش بودند. بدن من، بدن استاد، حیاط با ستون هایش، زمین و مبلمان، درختان و نور خورشید گاهی شدیدا آشفته میشدند تا جاییکه در دریایی نورانی ذوب میشدند، درست مثل حبه های قند که در آب با بهم خوردن حل میشوند. نور فراگیر گاهی دوباره به فرم تبدیل میشد. این متامورفوسیز نشان میداد که قانون علل و اثر چگونه کار میکند.

شادیی به وسعت اقیانوس به ساحل بی انتها و آرام جانم نشست. دریافتم که روح خداوند سرور خالص و خستگی ناپذیر است. تنش بافت هایی بیشمار از نور است. 

شکوهی در درونم آغاز شد که دم به دم گسترده تر میشد تا جایی که شهرها و قاره ها و زمین و کهکشان ها و سحاب های عظیم گازی و جهانهای شناور را در خود گرفت. همه کیهان ها، اندکی درخشان، چون نور های شهری که از دور دیده میشود، در وجود بی انتهایم چشمک میزدند. لبه های این طرح جهانی در دورترین جا تا حدودی کمرنگ میشدند. آنجا بود که درخشش کمرنگی میدیدم که تمامی نداشت. نمیتوان آنرا توضیح داد. مناظر کیهانی از نوری ناخالص تر درست شده بودند.


پرتوهای الهی از منبعی بی نهایت فرود می آمدند و به کهکشانها پاشیده میشدند و بگونه ای وصف ناپذیر تغییر شکل میدادند. بارها و بارها دیدم که نورهای آفریده به شکل کهکشان ها متراکم میشدند و دوباره در صفحات شفاف آتش حل میگشتند. بگونه ای موزون میلیاردها میلیارد جهان در برق نور آمدند و رفتند و آتش آسمان میشد.

مرکز والاترین جای بهشتی را نقطه ای از ادراک بصری در درون قلب خودم دیدم. از هسته هستیم به هر سوی ساختار عالم شکوه میتابید. نبض "آمریتا"، شهد جاودانگی، مسرور در من جاری بود. طنین آفریدگار را با آواز "اوم"* میشنیدم، ارتعاش موتور الهی.

به ناگه نفس به ریه هایم بازگشت. اندوه دریافتن اینکه عظمت بینهایت من از دست رفته غیر قابل تحمل و دردناک بود. باری دیگر به قفس تحقیر آمیز تن محدود شدم، که جان و روان به آسانی درش نمیگزینند. همچون فرزندی ناخلف، من از خانه جهان عالم فراگیر گریخته بودم و خود را زندانی عالم تنگ و صغیر تن کرده بودم.

گورویم بی حرکت پیش رویم ایستاده بود. به قدردانی از دادن این تجربه در آگاهی الهی که مدتها در جستجوی آن بودم به پایش افتادم. او مرا بلند کرد و آرام و بی تفاوت سخن گفت: 
"نباید مست حالت خلسه شد. کارهای بسیاری مانده که باید در این دنیا انجام بدهی. بیا، بیا تا زمین ایوان جارو کنیم. سپس برای قدم زدن به کنار گنجیز میرویم."
جارویی برداشتم. میدانستم که استاد میخواست اهمیت تعادل در زندگی را به من یاد آور شود. روح و روان باید در همه اقیانوس عالمیان بال و پر باز کند در همان حال که بدن انسان مشغول کار روزمره است. وقتی بعدا برای قدم زدن بیرون رفتیم من هنوز در حال سروری توصیف ناپذیر بودم. تنمان را دو جلوه آسمانی میدیدم که روی خیابانی که در اصل از نور خالص بود روانه اند.

استادم توضیح داد: "این روح خداوندی است که همواره انواع موجودات و نیروها را جان میبخشد. اما او در سرور نامخلوق هیچی و ماورای پدیده جهانهای ارتعاشی است.* قدسیانی که هنوز در تن خود این الوهیت را درمیابند با این ماهیت دوگانه آشنا هستند. آگاهانه به کار زمینی خود مشغول، اما در عین حال در سعادتی درونی باقی میمانند. پروردگار همه انسانها را از شادی بی انتهای وجود خودش ساخته. با اینکه آنها دردمندانه در تنشان حبس شده اند، خداوند انتظار دارد جانها، که در تصویر او آفریده شده اند، سرانجام خود را از هر نوع هویت مادی رها ساخته و به او ملحق شوند."

این رویا و چشم انداز آسمانی درس های همیشگی بسیاری به من داد. با آرام کردن افکارم روزانه میتوانستم باور واهی را که بدن من توده ای است از استخوان و گوشت که خاک سخت مادی را زیر پا میگذارد رها کنم. دریافتم که نفس و ذهن مغشوش همانند طوفانی هستند که اقیانوس نور را به شکل امواج ماده، آسمان و آدمیان و حیوانها و پرندگان و درختان در میاورد. فهم لایتناهی به عنوان تنها پرتو نور بدون آرام کردن آن طوفانها ممکن نیست. هر موقع که این دو همهمه را ساکت کرده ام، امواج آفرینش را دیده ام که در دریای نورانی حل شده اند، همانگونه که فروکش امواج دریا با بازگشت در دریای وحدت آرامش میگیرند.


ادامه دارد


امیر تهرانی

ح.ف

زندگینامه یک یوگی نوشته یوگاناندا: فصل ششم ؛ مردی که با ببر ها می جنگید سوامی ببری(بخش یکم)


ادامه از نووشتار پیشین


زندگینامه یک یوگی نوشته یوگاناندا: فصل ششم ؛ مردی که با ببر ها می جنگید


سوامی ببری(بخش یکم)


"من آدرس سوامی ببری را پیدا کرده ام. بیا فردا به دیدار او برویم."
این پیشنهاد خوب از سوی چاندی، یکی از دوستان دبیرستانم، آمد. من شوق داشتم این مرد مقدس را ببینم، که در زمان پیش از راهبگیش با دست های خالی ببر ها را گرفته و با آنها جنگیده بود. یک شوق بچه گانه با اندیشه این نبردها مرا فراگرفته بود.
روز بعد سرمای زمستانی آورد، اما چاندی و من با خوشحالی براه افتادیم. پس از چندی گشتن در بهوانیپور بیرون کلکته به در خانه درست رسیدیم. در دو حلقه آهنین داشت، که من بلند به صدا درآوردم. با وجود سر و صدا، خدمتکار به آرامی پیش ما آمد. لبخند کنایه دار او میگفت که مهمانها، با وجود سر و صدایشان، توانایی بر هم زدن آرامش خانه مرد مقدس را ندارند.
با احساس زخم زبان خاموش، من و همراهم برای دعوت شدن به اتاق پذیرایی سپاسگزار بودیم. انتظار طولانی ما آنجا پشیمانی ناخشایندی آورد. عرف نانوشته هند برای جوینده حقیقت، شکیباییست; یک استاد ممکن است جدیت یک نفر برای دیدار او را بیازماید. این کلک روانشناسی آزادانه در باختر بوسیله پزشک ها و دندانپزشکها بکار برده میشود!
سرانجام خدمتکار ما را خواست. من و چاندی وارد یک اتاق خواب شدیم. سوامی سوهونگ* مشهور روی تختش نشسته بود. دیدن بدن تنومندش ما را شگفت زده کرد. با چشمان بهت زده، ما خاموش ایستادیم. هیچوقت چنین سینه یا بازوهای مانند توپ فوتبال ندیده بودیم. روی گردن پهناورش، چهره ژیان اما آرام او با موهای برافراشته، ریش، و سبیل آراسته شده بود. در چشمان تیره او نشان های چون کبوتر و چون ببر دیده میشدند. او لخت بود، به جز یک پوست ببر که گرد کمرش بسته بود.
پس از اینکه صدای خود را باز یافتیم، من و دوستم به راهب درود گفتیم و از دلاوری او را در نبرد با گربه سانان ستایش کردیم.
"میشود لطفا به ما بگویید که چطور میشود که با دستهای خالی به وحشی ترین حیوانهای جنگل، بنگالهای شاهی، چیره شد؟"
"پسران من، برای من نبرد با ببرها چیزی نیست. اگر نیاز باشد امروز هم میتوانم." او لبخندی کودکانه زد. "شما نگاه ببر به ببر ها میکنید. به چشم من آنها گربه ملوسند."
سوامی جی*، به گمانم بتوانم ناخودآگاهیم* را بباورانم که ببرها گربه ملوس هستند، اما میتوانم ببر ها را هم باور دهم؟"
"خوب بی گمان زور بازو هم نیاز است! نمیتوان از یک نوزاد که می اندیشد یک ببر تنها گربه ای ملوس است پیروزی خواست! بازوان نیرومند جنگ افزار کافی من هستند."
او از ما خواست که با او به ایوان برویم. آنجا او مشتی به گوشه دیواری زد. یک آجر به زمین افتاد; آسمان با لرز به دندان شکسته دیوار مینگریست. من مات و شگفت زده بودم; با خود اندیشیدم او که با یک مشت میتواند آجرهای دیواری ستبر را بشکند، بی گمان توانایی ریختن دندان های ببرها را دارد!
"مردان بسیاری زور مرا دارند، اما اعتماد به خویشتن پا برجایی ندارند. آنان که توانایی بدنی دارند اما نه توانایی روانی ممکن است تنها با دیدن حیوانی وحشی در جنگل غش کنند. ببری که در زیستگاه و درندگی طبیعی خود باشد بسیار با حیوان تریاک داده سیرک فرق میکند!
چه بسیار مردانی با زور هرکولی که در برابر یک ببر شاهی بنگال از ترس بیجان شده اند. بنابراین ببر، در اندیشه خودش، آدمی را به خواری و بیچارگی یک گربه ملوس در آورده است. همچنین میشود که آدمی، به کمک داشتن تنی به اندازه زورمند و اراده ای ستبر، همین بلا را سر ببر بیاورد و او را به بیچارگی گربه ای ملوس در بیاورد. چه بارها من همین کار را کرده ام!"
من به سادگی میتوانستم تصور کنم که پهلوان پیش رویم میتواند این دگرگونی ببر به گربه ملوس را انجام دهد. به نظر میامد که او حال و هوای آموختن دارد; من و چاندی به احترام گوش فرامیدادیم.
"ذهن است که ماهیچه را میگرداند. زور چکش بسته به نیرویی است که به آن وارد میشود; زوری که از طرف بدن انسان بروز میشود بستگی دارد به اراده راسخ و دلاوری او. بدن براستی ساخته و نگاهداشته ذهن است. با فشار غریزه های بجای مانده از زندگی های پیشین، توانایی ها و کاستی ها کم کم به آگاهی آدمی رخنه میکنند. اینها به فرم خوی ها درمیایند و سرانجام سبب داشتن بدنی مناسب یا نامناسب میشوند. سستی های بیرونی از درون ریشه میگیرند; در چرخه ای بیرحم، بدن وابسته به خوی ها به ذهن چیره میشود. چنانچه ارباب بگذارد از سوی خدمتگزار فرمان داده شود، دومی مستبد میشود. همچنین ذهن میتواند با گردن نهادن به خواست بدنی به بردگی درآید...


ادامه دارد


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من: برگه های اضافی(۲): کتاب راز بزرگ(۱)


رازهای کتابخانه من: بر گه های اضافی(۲)

کتاب راز بزرگ(۱)

کتاب راز بزرگ و یا آن گونه که توسط شادروان ذبیح الله منصوری ترجمه شد : کتاب علوم غیبی و اسرار  آن نوشته موریس مترلینگ یکی از آثار مشهور موریس مترلینگ نویسنده مشهور بلژیکی است که خالق آثار بسیاریست و در ادبیات اروپا نام جاودانه دارد.

من  این کتاب  را در سن پانزده سالگی خواندم و اکنون متوجه می شوم که مطالعه آن برای من  خیلی زود بود.چون این کتاب جزو نخستین کتابهایی بود که من می خواندم و از سوی دیگر با موضوعاتی سرو کار داشت که هم  در نوع خود بسیار جالب و مسحور کننده بودند و هم این که مصداق خارجی آنها در دسترس نبود.

 علوم غیبی و دانش های ماورایی همان گونه که از اسمشان پیداست چیزی نیستند که در دسترس همگان باشند. اصولا همین در دسترس نبون باعث شکوهمندی و هیبت چنین دانشهایی شده است.

حال می توان تصور کرد که این کتاب چه آتشی به خرمن روح جستجو گر من زد که دوست داشتم از همه چیز سر در بیاورم.

از دیدگاه مترلینگ راز بزرگ یا راز رازها  راز شناسائی خداوند یا خالق جهان هستی است، که در رهگذر آن مسائلی چون پیدایش جهان، انسان و… مطرح می شود.  ولی مترلینگ برای گشودن این راز، به جستجوئی ژرف در مذاهب الهی و غیر الهی (هندوئیسم، مذاهب مصر باستان، کلده و آشور، ایران باستان و…) می پردازد و علوم غیبی را از دیدگاه آنان مورد بررسی قرار می دهد.

علوم غیبی یا پنهانی یا علوم ما بعدالطبیعه به معرفتهایی گفته می شود که مسائلی نظیر ذات خداوند، جهان پس از مرگ، ارواح و بقای آن، شعور باطن، ارتباط با ارواح و… را مورد بحث و گفتگو قرار می دهد. بخشی از این کتاب به هندوستان قدیم اختصاص داده شده است. هند شناسی، به تعبیری که در اروپا نامیده می شود، یعنی مطالعه درباره تاریخ و زبان و مذهب و ادیان قدیم هندوستان، یک علم تازه می باشد و با اینکه مهد آن هندوستان بوده ولی در اروپا زودتر از هندوستان به وجود آمده است.

فهرست مطالب کتاب راز بزرگ و یا عدوم غیبی و اسرار آن این چنین است:فصل اول: هند   

فصل دوم: مصر   فصل سوم: ایران

فصل چهارم: کلده  فصل پنجم: یونان قبل از دوره سقراط
فصل ششم: دارندگان حقیقت و افلاطونیان جدید
فصل هفتم: کعبال  فصل هشتم: هرمیتیان  فصل نهم: طرفداران علوم پنهانی در عصر جدید  فصل دهم: جویندگان این دوره یا دانشمندان

هند

اگر کتاب زندگی یک یوگی نوشته یوگاناندا روحگرای معروف هندی را خوانده باشید که به ده ها زبان زنده جهان و در تیراژ ده ها هزار نسخه ترجمه شد ه متوجه خواهید شد که چرا موریس مترلینگ کتاب راز بزرگ را با مطالعه تاریخ علوم غیبی در هند آغاز کرده است .
اگر بنا را بر این بگذاریم که  هرچه یوگاناندا در این کتاب گفته صحیح است و این کارهای شگفتی که او بصورت  گزارش شخصی  از مرتاضان و یا یوگیهای هند تهیه کرده و گزارش شخصی او بوده و خود شاهد آنها بوده است درست باشد در آن صورت هند مطالب زیادی برای گفتن در این زمینه داشته است: راهب و مرتاضی که از هوا هر نوع عطری را که می خواستند تهیه می کرد و به یوگی و یا قدیس عطر معروف بود، گورو و یا استاد روحی که در دوبدن همزمان ظاهر می شد و به مردم راهنمایی ارائه می کرد، و یوگی که مسیح وار شفا می بخشید ، یوگی که از پنهانیها خبر داشت، یوگی که  با نگاهی ذهن انسانها را متحول می ساخت و ... همه اینها همان موضوعاتی است که هر جوینده دانشهای ماورایی و علوم غیبی بدنبال آن است.حتی کسانی که باور به این موضوعات ندارند تمایل دارند حتی برای یکبار هم‌که شده سری به هند بزنند و از یوگی و یا مرتاضی دیدن کنند که کارهایی ماورایی می کند.
با کلیک برروی آدرس اینترنتی زیر و یا کپی پیست آن شما می توانید گزارش مستندی را ببینید که یک جادوگر معروف یهودی آمریکایی از  مراسم بر افراشتن طناب جادو در هند تهیه کرده و خود او اعتراف می کند که از راز آن بی خبر است و کوشش برای فهم این حقه جادویی به جایی نمی رسد.

https://m.youtube.com/watch?v=6jxK-v9SOmk

امیر تهرانی

ح.ف


ادامه دارد


۳۵۰۰ جلد کتابی که خوانده ام: برگه های اضافی (۱): کتابخوانی ها و خاطرات(۱)

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند : زنان سودا زده من نوشته گابریل گارسیا مار کز


ادامه از نوشتار پیشین

زنان  سودا زده من نوشته گابریل گارسیا مار کز

...تنها سفرهای من چهار بار رفتن به جشن های آذین بندی گلدر کارتاهنا- د- ایندیاس قبل از سی سالگی ام و سپری کردنیک شب بد در لنچ موتوری در سفری بود که برای افتتاح یک عشرتکده در ساکرامنتومونتیل از طرف اوبه   سانتامارتا دعوت شدم. از نظر زندگی داخلی کم خور و سادهخورم. وقتی دامیانا پیر شد و دیگر در خانه غذا نمی پخت تنهاغذای مرتب من کوکوی سیب زمینی در کافه رم بعد از بستهشدن روزنامه بود.

و بدین منوال در آستانه نود سالگی ام بی نهار مانده بودم وزا کابارکاس نمی توانستم حواسم را روی
در انتظار خبری از نوشته ها متمرکز کنم. 

سیر سیرک ها در گرمای دو بعد از ظهر سرو صدا می کردند و گردش خورشید روی پنجره ها مجبورم کرد

که سه بار محل ننو را عوض کنم. همیشه به نظرم می رسید کهروزهای تولد من گرم ترین روزهای سالند و یاد گرفته ام که آن راتحمل کنم،اماآن روز حال و حوصله ام اجازه این را هم نمی داد.در ساعت چهار سعی کردم با شنیدن شش سوئیت برای ویولنسل تنها از سباستیان باخ، با آخرین اجرای پابلو کاسالز 
به خودم آرامش دهم. به نظر من از همه موسیقی های دیگرآرامش بخش ترند، اما به جای آرامش همیشگی دچار رخوتشدم. با قطعه دوم، که به نظرم کمی بی رمق است، به چرتافتادم، و در خواب صدای ناله ویولن سل با ناله قایق تنهایی کهدور می شد در هم آمیخت. 

درست در همین وقت تلفن بیدارمزا کابارکاس مرا به زندگی برگرداند.

او برای من مورد کم سن و سالی یافته بود که چند سال زندان جریمه داشت. من هم که نمی فهمیدم او چه می گوید پذیر فتم. اما باید بگویم که این زا کابارکاس خرمن خود را از همین کم سن و سالها برداشت می کرد، فوت و فن کار را یادشان می داد و بعد  شیره شان را آن قدر می کشید تا زندگیشان از بدکاره های  فارغ التحصیلعشرتکده های قدیمی نگرو افمیا  خراب تر می شد.

جریمه نمی پرداخت

هیچ وقتجریمه ای نپرداخته بود چون حیاط خانه اش پاتوق مقاماتمحلی بود، از فرماندار گرفته تا پایین رتبه ترین کارمندان و قابلتصور نبود که اگر صاحب خانه هوس انجام کار خلافی داشتهباشد از قدرت و حمایت چیزی کم و کسر بیاورد. به این ترتیبهدف از این تقلا های ساعت آخر چانه زدن و بهره برداریبیشتر از انجام خدماتش بود: هر چه مجازاتش بیشتر قیمتش همگران تر. تفاوت قیمت با اضافه کردن دو پزو روی سرویس مرتبشد و قرار شد که ساعت ده شب با پنج پزو نقد و پرداخت از پیشدر خانه اش حاضر باشم. نه حتا یک دقیقه زودتر چون دخترکباید خواهر و برادرهای کوچکش را غذا می داد و می خواباند ومادرش را که به خاطر رماتیسم زمین گیر شده بود به رختخوابمی برد.

چهارساعت وقت باقی مانده بود. همین طور که زمان می گذشتقلب من هم از تشویش چنان پر می شد که نفس کشیدن را برایمسخت می کرد. تلاش بیهوده یی کردم تا با تشریفات لباسپوشیدن وقت را بگذرانم. کار تازه یی نبود که بکنم، حتا دامیاناهم می گوید تشریفات لباس پوشیدن من به سادگی یک کشیشاست. تیغ صورتم را برید، باید صبر می کردم تا آب دوش که بهخاطر تابش گرمای آفتاب به لوله ها داغ شده بود خنک شود و بااندک تلاشی که برای خشک کردنم با حوله به خرج دادم باز دوبارهعرق کردم. به اقتضای شب لباس پوشیدم: کت و شلوار کتانیسفید، پیراهنی با راه راه های آبی و یقه آهار دار، کراواتی ازابریشم چینی، کفش های براق سفید و دودی و ساعت طلاییجیبی که با زنجیری به جا دکمه یی بسته می شد و بالاخره کمر
شلوارم را روبه تو تا کردم تا لاغریم معلوم نشود.

به خسیس بودن معروفم چون هیچ کس نمی تواند تصور کند باخسیسی ایی که زندگی می کنم بتوانم آن همه فقیر باشم. اما واقعیتاین است که شبی مثل آن شب خیلی پایم را از گلیم خودم درازترکردم. ازصندوق پس اندازی که زیر تختم جاسازی شده بود، دوپزو برای اجاره اتاق، چهار پزو برای خانم رئیس، سه پزو برای ان مورد  و پنج پزو برای شام و مخارج متفرقه احتمالی برداشتم.به عبارت دیگر همان چهارده پزویی که روزنامه ماهانه بابتمقالات روزهای یکشنبه به من می داد. آنها را در یک جیبمخفی داخل کمربندم گذاشتم و با یک عطر پاش به خودم اودکلنلان م ِ ن و بار کلی زدم. صدای ضربه وحشت را حس کردم و


با اولین ناقوس ساعت هشت پلکان های تاریک را، کورمالکورمال و عرق کرده از ترس پایین آمدم و به شب مشعشع قبل ازنود سالگیم وارد شدم.هوا خنک شده بود. در گذر کلن گروهی از مردان تنها در میان
تاکسی هایی که در کنار خیابان به حالت روشن توقف کرده بودند،با سرو صدای زیاد در مورد فوتبال مجادله می کردند. یک گروهجاز، زیر درختان پر شکوفه ماتاراتون  والس بی رمقی رامی نواخت. یکی از زنان خود فروش بیچاره که مشتریان خود را از میان صاحب منصبان خیابان «محضردارها» شکار می کنند از منسیگار همیشگی را خواست و من هم جواب همیشگی را دادم:سی و سه سال و دو ماه و شانزده روزه که ترک کردم. وقت عبوراز مقابل «میله طلایی" خودم را در ویترین های روشنبرانداز کردم، از آن چه خودم حس می کردم پیرتر و بد لباس تربودم.
کمی قبل از ساعت ده سوار یک تاکسی شدم و برای این که رانندهنفهمد واقعاً به کجا می روم از او خواستم که مرا به گورستانانیورسال ببرد. با شیطنت از آینه مرا نگاه کرد وگفت: اینجوری منو نترسون آقای فهمیده، کاشکی خدا منو هم مثل تواین طوری زنده نگه می داشت. چون پول خورد نداشت با هممقابل گورستان پیاده شدیم و مجبور شدیم برای خورد کردن
پول به «مقبره» برویم؛ یک بار فکسنی که مست های آخر شب

در آنجا برای مرده هایشان گریه می کردند. وقتی حساب راننده راپرداخت می کردم خیلی جدی گفت: مواظب باش جناب، خونهزا کابارکاس اصلاً اون چیزی نیست که سابق بود. نتوانستمحداقل از او تشکر نکنم، و مثل همه مردم ایمان آوردم که زیرآسمان هیچ رازی نیست که از راننده های گذر کلن مخفی بماند.
وارد محله فقیرانه یی شدم که با آنچه در دوران خودم میشناختم شباهتی نداشت. همان خیابان های عریض با شنهای گرم و خانه هایی با درهای باز، دیوارهای تخته ای کپکزده، سقف هایی از برگ نخل و حیاط هایی مفروش با سنگریزه،اما مردمش آرامش گذشته ها را از دست داده بودند. در بیشترخانه ها خوش گذرانی های جمعه شب ها بر قرار بود با صدایطبل ها و سنج ها که در اندرون آدمی طنین می انداختند. هر
کسی می توانست با پرداخت نیم پزو به هر کدام از محفل هاییکه دوست داشت وارد شود و یا در مجاورت خانه بایستد و مجانیبرقصد. ازخجالت به خاطر لباس های آن چنانی که به تن داشتمبا تشویش راه می رفتم اما هیچ کس به من توجهی نداشت بهجز مرد سیاه ژنده پوشی که در پشت در خانه یی به حالت نشسته
چرت می زد و از ته دل خطاب به من فریاد کشید: خداحافظدکتر، خوش بگذره! ... غیر از این که از او تشکر کنم چه کار می توانستم انجام دهم.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف


۳۵۰۰ جلد کتابی که خوانده ام: برگه های اضافی (۱): کتابخوانی ها و خاطرات(۱)


۳۵۰۰ جلد کتابی که خوانده ام: برگه های اضافی (۱): کتابخوانی ها و خاطرات(۱)

رازها ی کتابخانه من

برگه های اضافی شماره (۱)

من از کودکی به کتاب علاقمند بودم . نگاه کردن به کتابهای کتابخانه پدری برایم بقدری لذتبخش و شادی آفرین بود که بازی های دوران کودکی و نوجوانی( علیرغم آن که با طبیعت کودکی و نوجوانی هماهنگی بسیار دارد ) آن چنان شور  وشوقی را نمی توانستند در من ایجاد کنند . به همین خاطر کتاب برای من از همان زمان بسان دوست جلوه گر شد. خوشبختانه در این مورد طبیعت من درست و صد در صد عاقلانه عمل کرده بود. زیرا از زمانی که کتاب خواندن را آموختم و شوق فهمیدن و دانایی در من نیز پیدا شد توانستم لذتهایی را ببرم که فقط نصیب   کسی می شود که یار و دوست حقیقی او کتاب باشد.
من در کتابها سرزمین هایی را با چشم سر دیدم که شاید نتوانم در تمام عمر با پا بر آنها قدم بگذارم. از کو های بلندی بالا رفتم که حتی قویترین افراد نمی توانند بر قله های آنان صعود کنند.

 با خواندن کتابها به اتاق مطالعه و تفکر  دانشمندان ، نویسندان ،شعرا جهانگردان و متفکرانی و حتی هنرمندانی راه یافتم  که سالها رازهای خود را در سینه و یا بر روی اوراق کاغذ نگاشته  و یا فقط با دوستان نزدیک در میان گذارده بودند.

رازهایی که بعدها در شکل و فرم نسخه های خطی و یا طومار ها و با اختراع چاپ بصورت کتابهای چاپی و به منزله ثروتهای معنوی و مادی بشر جلوه گر شدند.
از نخستین کتابهایی که بر من وشکل گیری شخصیت من تاثیر فراوان داشتند و از منشاء زمینی بودند یعنی انسانی ساکن همین کره خاکی  آنها را نوشته که خود من روی آن زندگی می کنم کتابهای زیر جزو نخستین جزء ها از کل بودند:
گلستان و بوستان سعدی:  سعدی بلبل بهارستان پر شکوه ادب پارسی مرد و ذرات وجودش در هوا پراکنده شد ولی هنواز آواز می آید که سعدی در گلستان است.
از جمله گفتارهای سعدی شیرین سخن و آن شیخ اجل و آن نظم و نثر گویی که ورقش را هم چون زر خریدارند و سخت در من رسوخ نمود  اینان بودند:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرفست         با دوستان مروت با دشمنان مدارا

هرکس در جریان زندگی خود به مفهوم این شعر پایبند بوده از بسیاری از دشمنی ها در امان بوده است. شما به این نصیحت سعدی از امروز حتی از همین امروز ! !پایبند باشید بطور حتم زندگی شما در مسیر دیگری قرار خواهد گرفت .

 چون بجز ابلیس وشان و هیولاهایی که در لباس انسانبوده  و درمیان ما رفت و آمد می کنند اکثریت مردم اگر دوست شما هستند و مروت ببینند و اگر دشمن شما هستند و مدارا ببینند شما را پاس خواهند داشت و سعی می کنند با شما از سر دشمنی در نیایند و چه بسا که در بسیاری از مواقع آنان نیز با شما مروت نموده و مدارا کنند.

 این تبادل مروت و مدارا مانند صدای ما در دامنه کوه است که به خود ما باز می گردد.

مثالی برای شما می زنم و از یکی از حوادثی که بر خود من گذشته سخن می گویم. حدود سی سال پیش در شرکتی استخدام شدم. یعنی در مصاحبه با مدیر عامل شرایط و حقوقی را که پیش نهاد کرده بودم که از حد معمول بسیار بالاتر بود پدیرفته شدو من درخواست خود را باامضای مدیر عامل نزد مدیر اداری و کارگزینی بردم . وقتی او نام مرا خواند از من پرسید : شما با آن بزرگواری به همین نام که سالها ناظم ،مدیر و معلم  مدرسه خرد تهران بود نسبتی دارید؟
پاسخ دادم: بله ایشان پدر من بودند.
ناگهان یکه خورد و گفت مگر فوت کرده اند.
پاسخ مثبت من اشک به چشمانش آورد و گفت : ایشان استاد من بودند حق استادی و پدری بر گردن من دارند. به همین دلیل من به شما پیشنهاد می کنم که در این شرکت استخدام نشوید. خودمن هم استعفا نامهام  را نوشته و از فردا دیگر در این شرکت نخواهم بود.اینان افراد خوبی نیست و کار خلاف می کنند.سپس استعفا نامه اش را از کشوی میز در آورده و به من نشان داد.

من نیز با شنیدن آن نصیحت از شاگر پدر م از کار در آن شرکت دست کشیدم . پانزده روز بعد در روز نامه گزارش مفصلی از دستگیری مدیر عامل و مدیر بازرگانی جدید منتشر شده بود مبنی بر این که مدیر عامل به اعدام و مدیر بازرگانی به پانزده سال زندان محکوم شده بودند. دلیلمحکومیت : مدیر عامل و برخی همکارانش علاوه بر کار تجاری در خرید و فروش مواد مخدر نیز  دست داشتند.

در حقیقت من این نجات از آن بلا ی در هم کوبنده را مدیون   رفتار و مدل : با دوستان مروت با دشمنان مدارا ، داشتم که پدرم از سعدی آموخته بود و همواره رعایت آنرا  به همه فرزندان خود گوشزد           می کرد.

رازهای نسخه سنگی گلستان و بوستان سعدی

علاوه بر نسخه چاپی بوستان و گلستان سعدی ، پدرم یک نسخه سنگی چاپ ناصر الدین شاهی از بوستان و گلستان در کتابخانه اش داشت که حتی بخش اروتیک و اشعار جنسی سعدی نیز در انتهای کتاب  آمده بود. زمانی که شادروان استاد عبدالعظیم قریب بوستان و گلستان را تصحیح و چاپ نمود این بخش را  حذف نمود.

داستان بوق روئین
در این بخش اروتیک  کتاب،  سعدی با همان زبان شعری لطیف و سحر آمیز داستان جوانی را شرح داده که دختری را ندیده و بر  اساس رسومات قدیم  ولی پسندیده و به همسری گرفته بود. درشب ازدواج زمانی که جوان روپوش تور از صورت عروس بر می دارد متوجه می شود که عروس شاهکار زشترویی و نا زیبایی است.

 به همین دلیل از او دوری می گزیند و فردا صبح نزد پدر دختر رفته و به او می گوید که دخترش صحیح و سالم است و او همه مهر دختر را می پردازد بشرط آن که همان روز صیغه طلاق جاری شود. چون او ندیده خریده و حال که دیده متوجه زیان خود شده است.

ولی پدر پیشنهاد جوان را رد کرده و حتی او را تهدید هم می کند. مدتی می گذرد و جوان پسر می ماند و عروس هم دختر، و پدر عروس حاضر به طلاق دخترش نمی شود. نا گهان فکری شیطانی و انتقام گرایانه در ذهن جوان شکل می گیرد و  درپی آن و در پنهانی با دیگر افراد خانواده روابط پنهانی نامشروع بر قرار می کند. سعدی از این حمله نهانی و نابکارانه جوان با این شعر یاد می کند:
بوق روئین در آن قبیله نهاد           هم‌چو شمشیر قتل در بغداد
پس از مدتی پدر عروس پی می برد که جوان تمامی خانواده او را به پرتگاه فساد برده است. بناچار برای حفظ آبرو ی خود و خانواده اش طلاق را پذیرفته و جوان مهاجم را از خانه بیرون می کند.
خوب!  آیا  ای پدر بهتر نبود که به محض شکایت داماد و اعلام این که عروس هم‌چنان دختر است و مهر را داماد دو دستی تقدیم او می کند، تن به طلاق  می دادی؟ و در نتیجه سایه خیانت را از سر خانه و کاشانه خود  دور می کرد ی و طلاق دخترت را می پذیرفتی  ؟

حتما باید پای بوق روئین و آهنین و دسیسه های ننگین در میان بیاید تا رضایت بدهی؟

تو نیز اگر می خفتی بهتر بودی!

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی، شب خیز و مولع زهد و پرهیز، شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته، پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای بگزارد؛ چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند؛ گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی، به از آن که در پوستین خلق افتی!

نبیند مدعی جز خویشتن را        که دارد پرده پندار در پیش

گرت چشم خدا بینی ببخشند    نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش

این گزارش سعدی از دوره نوجوانی خود می تواند ما را به  درک حقیقت زهد و دینداری برساند که از دیگران بد نگفتن و عیب بر آنان نبستن از ارکان دینداری است. لیکن خلق به کار خود که عیب دیگران گفتن است سخت دل مشغولند.واقعا چرا چنینیم ؟ 

اگر دیگران در پوستین ما افتند چه؟ و بد ما گویند چه؟ نماز شب بخوانیم و عیب دیگران گوییم؟ خدا وکیلی با یکدیگر جور در می آیند؟

فرشتگان برای تبریک به سعدی  آمده بودند

سعدی آن بلبل شیراز چمن       در گلستان سخن دستان زن

شد شبی بر شجر حمد خدای      از نوای سحری انوار قدم

بست بیتی ز دو مصراع به هم     هر یکی مطلع سحر نمای

جان ازان مژده جانان می یافت      بر خرد پرتو عرفان می تافت

عارفی زنده دلی بیداری                     که نهان داشت به او انکاری

دید در خواب که درهای فلک      باز کردند گروهی ز ملک

رو نمودند ز هر در زده صف      هر یکی از نور نثاری بر کف

پشت بر گنبد خضرا کردند        رو درین معبد غبرا کردند

با دلی دستخوش خوف و رجا‌      گفت کای گرم روان تا به کجا

مژده دادند که سعدی به سحر  سفت در حمد یکی تازه گهر

چشم زخمی نرسد گر ز قضا‌        می سزد مرسله گوش رضا

نقد ما کان نه به مقدار وی است بهر آن نکته ز اسرار وی است

خواب بین عقده انکار گشاد‌        رو بدان قبله احرار نهاد

به در صومعه شیخ رسید            از درون زمزمه شیخ شنید

که رخ از خون جگر تر می کرد    با خود آن بیت مکرر می کرد

برگ درختان سبز در نظر هوشیار        هر ورقش دفتریست معرفت کردگار

این اشعار از جامی شاعر و عارف مشهور ایر انی است و به موجب رویایی که او  دیده فرشتگان برای تبریک به سعدی بخاطر سرودن شعر  برگ (درختان سبز در نطر هوشیار    هر ورقش دفتریست معرفت کردگار)  به زمین آمده بودند، آنهم با طاقه نثار آسمانی و ملکوتی!

خود این پرده شعری جامی نوعی تئاتر ادبی است که تجلی آن فقط در ادبیاتی فوق العاده قوی میسر       می باشد، که در طی زمان سعدی بیتی شعر در مدح و ستایش پرودگار می گوید  و شاعر دیگری از آن یک نمایشنامه عالی و سحر امیز ادبی ارائه می کند.

بی شک  این امتیاز گفتار سعدی و عرفان ادبی ایر انی است که  درک آن جز با مطالعه میسر نمی گردد.

بر روی آب راه رفت

قضا را من و پیری از فاریاب           رسیدیم در خاک مغرب به آب

مرا یک درم بود برداشتند            به کشتی و درویش بگذاشتند

سیاهان براندند کشتی چو دود  که آن ناخدا نا خدا ترس بود

مرا گریه آمد ز تیمار جفت                بر آن گریه قهقه بخندید و گفت

مخور غم برای من ای پر خرد        مرا آن کس آرد که کشتی برد

بگسترد سجاده بر روی آب          خیال است پنداشتم یا به خواب

ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت  نگه بامدادان به من کرد و گفت

تو لنگی به چوب آمدی من به پای      تو را کشتی آورد و ما را خدای

چرا اهل معنی بدین نگروند           که ابدال در آب و آتش روند؟

نه طفلی کز آتش ندارد خبر              نگه داردش مادر مهرور؟

پس آنان که در وجد مستغرقند    شب و روز در عین حفظ حقند

نگه دارد از تاب آتش خلیل              چو تابوت موسی ز غرقاب نیل

چو کودک به دست شناور برست   نترسد وگر دجله پهناورست

تو بر روی دریا قدم چون زنی       چو مردان که بر خشک تردامنی

من وقتی برای نخستین بار این اشعار سعدی را خواندم چند روزی در فکر بودم که چگونه ممکن است شخصی بر جاذبه زمین غلبه کند و بر روی آب فرورود. این حیرت چند روزی ادامه داشت تا این که من بدون پی بردن به حقیقت آن از پیگیری ذهنی موضوع دست کشیدم. تا این که بیست سال بعد در کشور هلند کتاب بزرگ و مصور و جالبی تحت عنوان " دایره المعارف علوم پنهانی " خریدم که در صفحات نخستین آن تصویر یک عارف ایرانی را به کمک نقاشی کشیده که برروی سجاده خود و بر رروی آب در یا نشسته بود. 

نویسنده در زیر تصویر نوشته بود: متخصصان علوم پنهانی(Occult) در مغرب زمین بر این باورند که اگر به راز عارف ایرانی پی می بردند  که سعدی گزارش راه رفتن او بر روی آب دریا را در شعری آورده  در آن صورت به یکی از اصلی ترین موضوعات علوم پنهانی می بردند.

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند : زنان سودا زده من نوشته گابریل گارسیا مار کز


ادامه از نوشتار پیشین

زنان  سودا زده من نوشته گابریل گارسیا مار کز

...تنها سفرهای من چهار بار رفتن به جشن های آذین بندی گلدر کارتاهنا- د- ایندیاس قبل از سی سالگی ام و سپری کردنیک شب بد در لنچ موتوری در سفری بود که برای افتتاح یک عشرتکده در ساکرامنتومونتیل از طرف اوبه   سانتامارتا دعوت شدم. از نظر زندگی داخلی کم خور و سادهخورم. وقتی دامیانا پیر شد و دیگر در خانه غذا نمی پخت تنهاغذای مرتب من کوکوی سیب زمینی در کافه رم بعد از بستهشدن روزنامه بود.

و بدین منوال در آستانه نود سالگی ام بی نهار مانده بودم وزا کابارکاس نمی توانستم حواسم را روی
در انتظار خبری از نوشته ها متمرکز کنم. 

سیر سیرک ها در گرمای دو بعد از ظهر سرو صدا می کردند و گردش خورشید روی پنجره ها مجبورم کرد

که سه بار محل ننو را عوض کنم. همیشه به نظرم می رسید کهروزهای تولد من گرم ترین روزهای سالند و یاد گرفته ام که آن راتحمل کنم،اماآن روز حال و حوصله ام اجازه این را هم نمی داد.در ساعت چهار سعی کردم با شنیدن شش سوئیت برای ویولنسل تنها از سباستیان باخ، با آخرین اجرای پابلو کاسالز 
به خودم آرامش دهم. به نظر من از همه موسیقی های دیگرآرامش بخش ترند، اما به جای آرامش همیشگی دچار رخوتشدم. با قطعه دوم، که به نظرم کمی بی رمق است، به چرتافتادم، و در خواب صدای ناله ویولن سل با ناله قایق تنهایی کهدور می شد در هم آمیخت. 

درست در همین وقت تلفن بیدارمزا کابارکاس مرا به زندگی برگرداند.

او برای من مورد کم سن و سالی یافته بود که چند سال زندان جریمه داشت. من هم که نمی فهمیدم او چه می گوید پذیر فتم. اما باید بگویم که این زا کابارکاس خرمن خود را از همین کم سن و سالها برداشت می کرد، فوت و فن کار را یادشان می داد و بعد  شیره شان را آن قدر می کشید تا زندگیشان از بدکاره های  فارغ التحصیلعشرتکده های قدیمی نگرو افمیا  خراب تر می شد.

جریمه نمی پرداخت

هیچ وقتجریمه ای نپرداخته بود چون حیاط خانه اش پاتوق مقاماتمحلی بود، از فرماندار گرفته تا پایین رتبه ترین کارمندان و قابلتصور نبود که اگر صاحب خانه هوس انجام کار خلافی داشتهباشد از قدرت و حمایت چیزی کم و کسر بیاورد. به این ترتیبهدف از این تقلا های ساعت آخر چانه زدن و بهره برداریبیشتر از انجام خدماتش بود: هر چه مجازاتش بیشتر قیمتش همگران تر. تفاوت قیمت با اضافه کردن دو پزو روی سرویس مرتبشد و قرار شد که ساعت ده شب با پنج پزو نقد و پرداخت از پیشدر خانه اش حاضر باشم. نه حتا یک دقیقه زودتر چون دخترکباید خواهر و برادرهای کوچکش را غذا می داد و می خواباند ومادرش را که به خاطر رماتیسم زمین گیر شده بود به رختخوابمی برد.

چهارساعت وقت باقی مانده بود. همین طور که زمان می گذشتقلب من هم از تشویش چنان پر می شد که نفس کشیدن را برایمسخت می کرد. تلاش بیهوده یی کردم تا با تشریفات لباسپوشیدن وقت را بگذرانم. کار تازه یی نبود که بکنم، حتا دامیاناهم می گوید تشریفات لباس پوشیدن من به سادگی یک کشیشاست. تیغ صورتم را برید، باید صبر می کردم تا آب دوش که بهخاطر تابش گرمای آفتاب به لوله ها داغ شده بود خنک شود و بااندک تلاشی که برای خشک کردنم با حوله به خرج دادم باز دوبارهعرق کردم. به اقتضای شب لباس پوشیدم: کت و شلوار کتانیسفید، پیراهنی با راه راه های آبی و یقه آهار دار، کراواتی ازابریشم چینی، کفش های براق سفید و دودی و ساعت طلاییجیبی که با زنجیری به جا دکمه یی بسته می شد و بالاخره کمر
شلوارم را روبه تو تا کردم تا لاغریم معلوم نشود.

به خسیس بودن معروفم چون هیچ کس نمی تواند تصور کند باخسیسی ایی که زندگی می کنم بتوانم آن همه فقیر باشم. اما واقعیتاین است که شبی مثل آن شب خیلی پایم را از گلیم خودم درازترکردم. ازصندوق پس اندازی که زیر تختم جاسازی شده بود، دوپزو برای اجاره اتاق، چهار پزو برای خانم رئیس، سه پزو برای ان مورد  و پنج پزو برای شام و مخارج متفرقه احتمالی برداشتم.به عبارت دیگر همان چهارده پزویی که روزنامه ماهانه بابتمقالات روزهای یکشنبه به من می داد. آنها را در یک جیبمخفی داخل کمربندم گذاشتم و با یک عطر پاش به خودم اودکلنلان م ِ ن و بار کلی زدم. صدای ضربه وحشت را حس کردم و


با اولین ناقوس ساعت هشت پلکان های تاریک را، کورمالکورمال و عرق کرده از ترس پایین آمدم و به شب مشعشع قبل ازنود سالگیم وارد شدم.هوا خنک شده بود. در گذر کلن گروهی از مردان تنها در میان
تاکسی هایی که در کنار خیابان به حالت روشن توقف کرده بودند،با سرو صدای زیاد در مورد فوتبال مجادله می کردند. یک گروهجاز، زیر درختان پر شکوفه ماتاراتون  والس بی رمقی رامی نواخت. یکی از زنان خود فروش بیچاره که مشتریان خود را از میان صاحب منصبان خیابان «محضردارها» شکار می کنند از منسیگار همیشگی را خواست و من هم جواب همیشگی را دادم:سی و سه سال و دو ماه و شانزده روزه که ترک کردم. وقت عبوراز مقابل «میله طلایی" خودم را در ویترین های روشنبرانداز کردم، از آن چه خودم حس می کردم پیرتر و بد لباس تربودم.
کمی قبل از ساعت ده سوار یک تاکسی شدم و برای این که رانندهنفهمد واقعاً به کجا می روم از او خواستم که مرا به گورستانانیورسال ببرد. با شیطنت از آینه مرا نگاه کرد وگفت: اینجوری منو نترسون آقای فهمیده، کاشکی خدا منو هم مثل تواین طوری زنده نگه می داشت. چون پول خورد نداشت با هممقابل گورستان پیاده شدیم و مجبور شدیم برای خورد کردن
پول به «مقبره» برویم؛ یک بار فکسنی که مست های آخر شب

در آنجا برای مرده هایشان گریه می کردند. وقتی حساب راننده راپرداخت می کردم خیلی جدی گفت: مواظب باش جناب، خونهزا کابارکاس اصلاً اون چیزی نیست که سابق بود. نتوانستمحداقل از او تشکر نکنم، و مثل همه مردم ایمان آوردم که زیرآسمان هیچ رازی نیست که از راننده های گذر کلن مخفی بماند.
وارد محله فقیرانه یی شدم که با آنچه در دوران خودم میشناختم شباهتی نداشت. همان خیابان های عریض با شنهای گرم و خانه هایی با درهای باز، دیوارهای تخته ای کپکزده، سقف هایی از برگ نخل و حیاط هایی مفروش با سنگریزه،اما مردمش آرامش گذشته ها را از دست داده بودند. در بیشترخانه ها خوش گذرانی های جمعه شب ها بر قرار بود با صدایطبل ها و سنج ها که در اندرون آدمی طنین می انداختند. هر
کسی می توانست با پرداخت نیم پزو به هر کدام از محفل هاییکه دوست داشت وارد شود و یا در مجاورت خانه بایستد و مجانیبرقصد. ازخجالت به خاطر لباس های آن چنانی که به تن داشتمبا تشویش راه می رفتم اما هیچ کس به من توجهی نداشت بهجز مرد سیاه ژنده پوشی که در پشت در خانه یی به حالت نشسته
چرت می زد و از ته دل خطاب به من فریاد کشید: خداحافظدکتر، خوش بگذره! ... غیر از این که از او تشکر کنم چه کار می توانستم انجام دهم.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف