شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: زندگینلمه یک یوگی نوشته یوگاناندا: مرد مقدسی که در هوا شناور میماند


ادامه از نوشتار پیشین


زندگی نامه یک یوگی : نوشته یوگاناندا


مرد مقدس شناور


...".د
یشب در یک جلسه گروهی دیدم که یک یوگی در هوا شناور ماند، چند فوت بالای زمین." دوستم، اوپندرا ماهون چادهوری، با هیجان این را به زبان آورد.به او لبخندی پر شور زدم. "شاید بتوانم نام او را حدس بزنم. بادوری مهاسایا بود، که در خیابان آپر سیرکولار خانه دارد؟"

اوپندرا سر را به نشانه آری تکان داد و کمی هم حالش گرفته شد که خبرش دست اول نبود. کنجکاوی من در مورد مردان مقدس خوب میان دوستانم شناخته شده بود; آنها از آوردن سر نخ تازه ای از یکی از آن قدیسان برای من لذت میبردند.
"آن یوگی خیلی نزدیک خانه ما زندگی میکند و من مرتب به دیدنش میروم." سخنم به چهره اوپندرا شور و هیجان داد. من چیز دیگری را افشا کردم.
"من کارهای شگفت انگیزی از او دیده ام. او در پرانایاما* های مختلف، که جزیی از یوگای کهن هشتگانه که از سوی پتانجالی* بیان شده است، به درجه استادی رسیده است. باری بادوری مهاسایا 'باستریکا پرانایاما' را پیش چشم من با چنان نیرویی انجام داد که پنداری یک توفان راستین در اتاق بلند شده است! سپس او دم توفان برانگیز را خاموشی داد و بدون هیچ تکانی وارد یک حال والای فوق آگاهی* شد. رایحه آرامش پس از توفان چنان زنده بود که برایم از یاد نرفتنی است."
"شنیده ام که این قدیس هیچگاه از خانه بیرون نمیرود." آوای اوپندرا کمی ناباورانه بود.

"همانا که چنین است! طی بیست سال گذشته او تنها در خانه زیسته است. او تنها این قانون فردی را به مدت کوتاهی به هنگام جشن های دینی میشکند، و آنوقت تا کنار پیاده روی جلوی در خانه میرود! گدایان آنجا گرد میایند، چرا که روحانی بادوری به داشتن دلی مهربان شناخته شده است."
"چگونه او میتواند که در هوا شناور بماند و قانون جاذبه را رد کند؟"
"تن یک یوگی ناپاکی و مادیت خود را از راه به کار گرفتن برخی 'پرانایاماها' از دست میدهد. این چنین آن از روی زمین بلند میشود و یا چون قورباغه ای بالا میجهد. حتی قدیسانی که یوگای رسمی* انجام نمیدهند دیده شده که به هنگام حالت خلوت مشتاقانه با خداوند گاهی در هوا شناور میشوند."
"دوست دارم باز هم از این مرد مقدس بدانم. تو به نشست های شبانه او میروی؟" چشمان اوپندرا به کنجکاوی میدرخشیدند.
"آری، من بسیار آنجا میروم. بسیار از هوش و دانش او لذت میبرم. گاهی خنده طولانی من خاموشی و‌ آرامش نشست های او را بر هم میزند. مرد مقدس ناراحت نمیشود، اما خشم را در چشمان مریدانش خوب میشود دید!"

آن بعد از ظهر پس از مدرسه از سرای خانه بادوری مهاسایا رد میشدم و بر آن شدم که سری به آنجا بزنم. یوگی در دسترس عموم مردم نبود. تک مریدی در طبقه نخست از خلوت استادش محافظت میکرد. این شاگرد سختگیر بود و این بار از من پرسید که آیا "وقت قبلی" دارم. خشبختانه گوروی او به موقع وارد شد و مرا از بیرون انداخته شدن رها ساخت.
"بگذار موکوندا هر وقت خواست بیاید." چشمانش درخشید. "عرف در خلوت نشستن من بخاطر راحتی خودم نیست، بلکه برای دیگران است. انسان های دنیوی رک گویی هایی که گمراهیشان را در هم میشکنند نمیپسندند. قدیسان نه تنها کمیاب بلکه همچنان نگرانی آورند. حتی در کتاب های مقدس آنان شرمنده کننده جلوه شده اند!"
به دنبال بادوری مهاسایا به اتاق ساده اش در طبقه بالا رفتم، که کمتر از آنجا تکان میخورد. استادان بسی از چشم انداز حال امور دنیا چشم میپوشند، چرا که آن تا به تاریخ کهن نپیوسته دیدگاه درستی نمیتواند باشد. همسالان قدیسان از آنان که در زمان باریک حال با آنها هستند بسی فراتر است.

چرا یک جا نشسته ای؟

"ماهاریشی*، تو نخستین یوگی که من دیده ام هستی که همواره در خانه میماند."
"پروردگار گاهی قدیسانش را جایی سبز میکند که انتظار نمیرود، تا نشود او را هیچ دم به تنها یک قانون ساده کرد!"

مرد مقدس بدن چالاکش را به شیوه چهارزانوی یوگیان قفل کرد. در هفتاد و چند سالگی، او نشانی بارز از پیری یا زمین گیری نداشت. ستبر و راست قامت، او از همه دیدگاهی بی کاستی بود. چهره او چهره یک ریشی* بود، همانگونه که در متون کهن گفته شده است: سر بالا گرفته، پر از ریش، همیشه راق و راست نشسته، و چشمان خاموشش به سوی هستی مطلق* خیره شده.
مرد مقدس و من به حالت مدیتیشن وارد شدیم. پس از گذشت یک ساعت، طنین آوای نرمش مرا برانگیخت.
"تو بسیار به خاموشی مینشینی، اما آیا به آنوبهاوا* دست یافته ای؟" او مرا یادآور میشد که به خدا بیش از مدیتیشن عشق بورزم. "تکنیک را با هدف اشتباه مکن."

او به من میوه انبه داد. با آن شوخ سرشتی دلپذیری که در هستی خاموش و سنگینش پنهان بود، او گفت، "مردمان بیشتر به جالا یوگا (یگانگی با غذا) دلبندند تا به دیانا یوگا (یگانگی با خداوند)."
کنایه یوگی گرایش من را بلند به خنده انداخت.
"چه خنده ای داری تو!" درخشش پر مهری به نگاه او به من نشست. چهره خودش همواره جدی بود، اما لبخندی زیبا آنرا پنهانی می آراست. چشمان بزرگ نیلوفرانه اش خنده الهیی را در خود پنهان داشتند.
"آن نامه ها از امریکای دوردست میایند." مرد مقدس به چندین پاکت کلفت نامه روی میز اشاره کرد. "من با چند انجمن آنجا نامه نگاری میکنم که افراد عضو آنها به یوگا علاقه مندند. آنها هند را دارند دوباره کشف میکنند، و این بار با مسیر یابی بهتری نسبت به کولومبوس! کمک به آنها مرا خشنود میکند. دانش یوگا برای همگان که تشنه آن هستند رایگان است، همچون نور روز.
"آنچه که 'ریشیها' برای رهایی انسان اساسی دانستند، نیازی نیست که در باختر کمرنگ و آبکی تدریس شود. چون در دل و جان همانند هم هستتد، با اینکه در جهان و تجربه خارجی فرق دارند، باختر و خاور هر دو بدون شیوه ای از درس یوگا شکوفا نخواهند شد."
مرد مقدس مرا با چشمان آرامش نگاه داشت. من در نیافتم که این گفته اش یک رهنمود پیشگویانه الهی پنهان بود. تنها اکنون که این لغت ها را مینویسم براستی میفهمم که او با این اشاره های کوچک به من از روزی خبر میداد که دانسته های هند را به امریکا خواهم برد.
"ماهاریشی، کاشکی کتابی در باب یوگا برای آگاهی و استفاده جهانیان مینوشتی."
"من مرید میپرورانم. آنها و شاگردان آنها نسخه های زنده خواهند بود، گواهی در برابر با گذشت زمان بگونه طبیعی فرو ریختن و مورد تفسیر غیر طبیعی نکوهشگران قرار گرفتن." خردمندی بادوری بار دیگر مرا به طوفان خنده واداشت.


ادامه دارد ...


امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: نماد گمشده: نوشته دن بر اون: سیزده روح سر گردان


ادامه از نوشتار پیشین

نماد گمشده: نوشته دن بر اون

در نقطة امنیتی، یک نگهبان اسپانیولی جوان در حالیکه لنگدان جیب هـایش را خـالی میکرد و ساعت قدیمیاش را در می  آور د  با او حرف می  نگهبان که به نظر میرسید کمی خندهاش گرفته، گفت «: میکی ماوس

لنگدان که به این اظهار نظر عادت کرده بود، سـر تکـان داد . سـاعت میکـی مـاوس نسخة کلکتور را پدر و مادرش در تولد نه سالگی اش بـه او هدیـه داده بو دنـد «. اینـ و میپوشم که به یادم بندازه زیاد تند نرم و زندگی رو زیاد جدی نگیرم ». نگهبان با لبخندی گفت «: فکر نکنم فایده ای داشته باشه . آخه به قیافه تون میاد خیلیعجله داشته باشید ».
لنگدان لبخند زد و کیفش را از میان دستگاه اشعة ایکس رد کرد «. ها سالن مجسمه از کدوم طرفه؟ »
نگهبان به سمت پلکان برقی اشاره کرد «. تابلوها رو میبینید ».
«ممنون » . لنگدان کیفش را از روی دستگاه حامل برداشت و با عجله راه افتاد . هنگامیکه پله برقی بالا می رفت، لنگدان نفس عمیقی کشید و سعی کـرد افکـارش راسر و سامان دهد . از میان شیشة باران خوردة سقف به گنبد کوه مانند عمـارت بـالای سرش خیره شد . ساختمان شگفت انگیزی بود . مجسمة آزادی، که تقریبا سیصد فوت بالاتر از بام ساختمان قد برافراشته بود، مانند دیده بانی خیالی به درون تاریکی مه آلـود شب خیره شده بود . اینکه کارگرانی که هر تکه از مجسمة برنزی نوزده و نیم فوتی را
بــالا مــیبردنــد خودشــان بردگــانی بودنــد همیــشه بــه نظــر لنگــدان طعنــه آمیــز میآمد- رازی از کاپیتول که به ندرت در مطالب درسی کلاس های تـاریخ دبیرسـتان گنجانده میشد .

وان قاتل و سیزده روح سرگردان

تمام این ساختمان، در حقیقت خزانه ای از رازهای عجیب و غریب بـود، شـامل یـک  «وانِ قاتل » که مسئول قتل سینه پهلویی معاون رئیس جمهور هنری ویلسون بـود،

یک پلکان با لکه های خون دائمی که به نظر می رسید تعداد بی شماری از مهمانان در بالای آن در رفت و آمد هستند، و یک تالار زیرزمینی مهر و موم شـده کـه در سـال1930 کارگران اسب مسموم شدة ژنرال جان الکساندر لوگان‌ر ا در حالی پیدا کردنـد‌ که زمان زیادی از مردن آن گذشته بود .

 با اینحال، هیچ یک از افسانه به اندازة ادعای وجود سیزده روح مختلف که بـه ایـن ساختمان رفت و آمد می کردند ماندگارتر نبود . ر بارها گزارش شـده بـود کـه روح پیـه لنفانت مهندس شهرسـازی در ایـن سـالن هـا سـرگردان اسـت و خواسـتار پرداخـت صورتحسابهایش است گذ که اکنون دویست سـال از انقـضای آنهـا مـی شـت .

 روح کارگری که در جریان ساخت گنبد کاپیتول از بالا سقوط کرده بود در حالی دیده شده بود که با جعبه ای از ابزارهای کارش در راهروها سرگردان بود و. البته، معـروف تـرینِ همة ارواح، به دفعات در زیرزمین کاپیتول دیده شده بود - گربة مردنی سیاهی کـه در پیچ و خم وحشتناک راهروهای باریک و اتاقک .زد های زیر ساختمان پرسه می لنگدان از روی پله برقی به بیرون قدم گذاشت و دوباره به سـاعتش نگـاه کـرد . سـه دقیقه. با عجله از راهروی پهن پایین رفت و در حالیکه ح رفهای اولیه اش را با خـود‌تمرین می کرد تابلوها را به سمت سالن مجسمهها دنبال کرد . لنگدان باید می پذیرفت که حرف های معاون پیتر صحیح بوده انـد؛ ایـن موضـوع سـخنرانی، بـا مراسـمی بـه میزبانی یک فراماسون برجسته، در واشنگتن دی.سی خیلی جور در میآمد . اینکه دی .سی تاریخ چة فراماسونی باشکوهی داشت به هیچوجـه یـک راز محـسوب نمی . شد سنگ گوشة همین ساختمان در یک مراسم کـاملا فراماسـونی توسـط خـو د جرج واشنگتن گذاشته شده بود. این شهر توسط فراماسونهای اسـتاد طراحـی شـده بود- جرج واشنگتن، بن فرانکلین  ، و پیه ر لنفانت - مغزهـای متفکـری کـه پایت خـط جدیدشان را با نمادگری، معماری، و هنر فراماسونی آراسته بودند .


البته، مردم همه جور عقایدی از دیوانگی در اون نمادها میبینند . خیلی از تئوریست های توطئه ادعا می کردند که نیاکان فراماسونی رازهای قدرتمنـدی را در سراسر واشنگتن به همراه پیام های نمادینی که در طر حبندی خیابان هـای شـهر اند نهفته است پنهان کرده لنگدان هیچوقت توجهی به این هـا نمـی کـرد...


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب بخواهید تا به شما داده شود: نوشته جری هیکس


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب بخواهید تا به شما داده شود: نوشته جری هیکس

سه گام برای آن که هر چه می خواهید بشوید، بکنید و داشته باشید

فرایند خالقیت بسیار ساده است و از سه مرحله تشکیل شده است:

گام اول ) کار شماست : بخواهید!
گام دوم ) کار شما نیست :پاسخ داده می شود.
گام سوم ) کار شماست :پاسخ داده شده می باید دریافت یا پذیرفته شود
میباید آن را بپذیرید و اجازه ی ورود به قلمرو خود را بدهید. 

گام اول : بخواهید
از آن جا که در دنیای پرتنوع و شگفت انگیز زندگی می کنید گام اول به آسانی وخود به خود برداشته می شود. زیرا طبیعت شما چنین است. هر چیز – از خواستههای جزیی و ناخودآگاه تا خواسته های بزرگتر و واضح تر ، از تجربیات متنوع روز بهروز شما حاصل می شود. آرزوها ) یا درخواستها ( حاصل طبیعی زندگی در این
جهان است و به همین دلیل وجود گام اول طبیعی است.
گام دوم: پاسخ کائنات
گام دوم بسیار ساده است. زیرا اصولا لارم نیست کاری بکنید. هر چه هست وظیفه ی کائنات است و کار نیروهای الهی است. هر آنچه طلب می کنید، بزرگ و کوچک، بدون استثناء بلا فاصله پذیرفته و برآورده می شود. 

هر وجود آگاهی حق خواستن دارد و به این خواسته احترام گذاشته شده و پذیرفته می شود. هرگاه که بخواهید،به شما داده خواهد شد.

خواسته های شما گاه از طریق کالم و بیشتر اوقات از طریق ارتعاشات وجود شماساطع می گردد. به همه ی آنها احترام گذاشته شده و پاسخ داده می شود.
به هر خواسته ای جواب داده می شود و آرزویی برآورده می شود. دلیل این که عده ای این حقیقت را باور ندارند و مثالهایی از آرزوهای برنیامده خود در زندگی ارایه می کنند آن است که گام مهم سوم را درک نکرده و برنداشته اند. زیرا بدون کامل شدن این مرحله وجود گام اول و دوم بی معناست.
گام سوم: به آن اجازه پذیرش دهید
گام سوم به کار بردن هنر پذیرش است. سامانه ی راهنمای شما به این دلیل وجوددارد. از این طریق می توانید فرکانسهای وجود خود را با فرکانسهای آرزویتان هماهنگ کنید. درست همان طور که فرکانس دستگاه رادیو با فرکانس ایستگاه فرستنده می باید هماهنگ شود تا بتوانید برنامه ی دلخواهتان را بشنوید. تا درحالت پذیرش نباشید، خواسته های شما حتی اگر اجابت شوند، برای شما برآوردهنشده باقی می مانند.

هر مقوله از دو بخش تشکیل شده: آنچه خواسته شده و آنچه خواسته نشده هر مقوله در واقع از دو بخش تشکیل شده: آنچه آرزوی آن را دارید و آنچه فقدانآن را می خواهید

. اغلب – حتی وقتی درباره چیزی فکر می کنید که آرزوی آن رادارید- درست درباره عکس آن فکر می کنید. به عبارت دیگر وقتی این عبارت را میگویید : » می خواهم سالم باشم؛ نمی خواهم مریض باشم.« یا » می خواهم امنیت مالی داشته باشم، نمی خواهم دچار مضیقه ی مالی بشوم. « یا » می خواهم روابط کاملی را تجربه کنم، نمی خواهم تنها باشم. « در حقیقت بر بخش دوم جمله ی خود تمرکز داشته اید.


آنچه فکر می کنید و آنچه به دست می آورید در هماهنگی ارتعاشی کامل بایکدیگرند، بنابراین بسیار مفید است که رابطه ی آگاهانه ای میان آنچه فکر میکنید و آنچه در زندگی شما ظاهر می شود برقرار کنید . از آن مهم تر این است که بدانید رو به سوی چه هدفی دارید. 

هنگامی که عواطفتان پیامهای مهمی را به شمامی دهند درک کردید، دیگر الزم نیست صبر کنید تا چیزی در زندگی شما ظاهرشود و بفهمید که ارتعاشات وجود شما از چه نوعی هستند – از راه بررسی احساستان،           می توانید بگویید روبه سوی کدام هدف دارید.

توجه شما باید بر حضور باشد نه فقدان 

دلیل آن که همیشه از برآورده شدن خواسته هایتان آگاه نمی شوید آن است که میان مرحله خواستن  گام اول ( و پذیرش شما ) گام سوم ( فاصله ی زمانی وجود دارد. گاه شما بر روی شرایطی که سبب برانگیخته شدن آرزویی شده و نه خود آرزو تمرکز می کنید. برای مثال خودروی شما کهنه شده و مکرر احتیاج به تعمیر دارد... رنگ و رویش هم رفته و دلتان خودروی جدیدی می خواهد. این خواسته عمیق شما باعث فوران آرزو در شما می شود. منشأ انرژی آن را دریافت می‌کند و آن را صمیمانه می پذیرد و پاسخ می گوید. اما چون از قوانین کائنات و سه گام برای خالقیت آگاه نیستید ، این آرزو اندکی در ذهن شما می ماند و کم کم محو می گردد. ...


ادامه دارد...

امیر تهرانی


ح.ف


گتاب بیگانه نوشته آلبر کامو فصل ۲ بخش ۲: کسی که یک روزه زندگی کند صد سال خاطره دارد

ادامه از نوشتار پیشین

گتاب بیگانه نوشته آلبر کامو  فصل ۲  بخش ۲

...صدای بسیار بلند به من گفــت : « چطـوری ؟» جـواب دادم « همچنیـن » او گفـت : « خـوب هسـتی ، آنچـه کـه میخواهی داری ؟ جواب دادم . « آره ،همه چیز .» 

 خاموش شدیم و ماری همانطور می خندید . زن چاق و چله به طرف همسایه من فریاد می کشید کــه بـی شـک شوهرش بود و مرد چهارشانه ای بود و موهایش بور و نگاهش پاک و بی آلایــش بـود . صحبتشـان دنبالـه مکالمـه ای بود که مدتی قبل شروع کرده بودند .  زن با تمام قوا فریاد می کشید : « ژان نخواست او را نگــهدارد » مـرد مـی گفـت « خـوب ، خـوب » - « بهش گفتم وقتی که بیرون آمدی او را پس خواهی گرفت ، اما او نخواست نگهش دارد . » 

ماری از پهلوی آن زن فریاد کشید که ریمون به من سلام می رساند و من گفتم :« متشکرم .» امــا صـدای مـندر صدای همسایه ام که پرسید « آیا حالش خوبست » گم شد . زنش خندید و گفت : « هیچ وقت به این خوبــی نبـودهاست . » همسایه دست چپم ، مرد ریزه جوانی بود که دستهای ظریفی داشت و چیزی نمی گفت . متوجــه شـدم کـه او روبروی پیر زن نحیف قرار گرفته است ؛ و با اصرار به یکدیگر نگاه می کنند . نتوانستم بیشتر به آنها دقیق شــوم . زیـراماری به طرف من فریاد کشید که باید امیدوار بود . 

 گفتم : « آره » و در عین حال به او نگاه مــی کـردم و مـایل بـودم شـانه اش را از روی پـیراهن درهـم بفشـارم . هوای این پارچه ظریف را کرده بودم و به خوبی نمی دانستم که بغیر از آن ، به چه چیز امیدوار باشم . بـی شـک همیـنمطلب بود که ماری می خواست بگوید زیراهمینطور مــی خندیـد . 

بیرون می آیی عروسی می کنیم

مـن جـز درخشـندگـی دندانـهایش را ، و چینـهایکوچک اطراف چشمش را نمی دیدم . دوباره فریاد کشید : « بــیرون مـی آئـی و عروسـی مـی کنیـم !» جـواب دادم : همچنین خیال می کنی ؟ » این جمله را بیشتر برای این گفتم که چــیزی گفتـه باشـم . آنگـاه اوهمچنـان بـا صـدایبسیار بلند و تند گفت : بله . و گفت که من تبرئه خواهم شد و ما دوباره به شنا خواهیم رفــت . 

کنـار مـاری ، آن زن دادمی زد که سبدی در دفتر گذاشته است و محتویات سبد را یک بـه یـک مـی شـمرد کـه بـاید تحویـل گرفـت ، چـونبالاخره خیلی گران تمام شده بود . همسایه دیگر من و مادرش همــانطور بـه هـم نگـاه مـی کردنـد . زمزمـه عربـها درپائین پای ما ،همانطور ادامه داشت . در بیرون به نظر می آمد که روشنائی ، پشــت پنجـره بـادکرده اسـت . نـور مثـلعصاره تازه میوه روی صورت ها روان بود .  حس می کردم که حال ندارم و می خواستم بروم . سر و صدا اذیتــم مـی کـرد . امـا از طـرف دیگـر مـی خواسـتمبازهم از حضور ماری استفاده ببرم . 

ملتفت نشدم باز چقدر وقت گذشت . ماری از شغلش صحبت می کـرد و دائمـاً مـیخندید . زمزمه ، فریادها و مکالمات ، بهم برخورد می کردند . تنها جزیره سکوت پهلوی من بــود ؛ در جـائی کـه ایـنجوانک ریزه و آن پیرزن ، بههم می نگریستند . کم کم عربها را بردند . همیــن کـه نفـر اول خـارج شـد ، تقریبـاًهمـه سکوت اختیار کردند . پیرزنک خود را به میله ها نزدیک کرده بود ، و درهمین لحظه ، نگهبان اشاره بـه پسـرش کـرد . 

او گفت : « به امیددیدار مادر . » و دست خود را از میــان دو نـرده ، بـرای نشـان دادن علامتـی آهسـته و طولانـی بـه طرف مادرش دراز کرد . 

 پیرزن خارج شد ، و درهمان وقت ، مردی کلاه به دست داخل گردید و جایش را گرفت . یــک زندانـی آوردنـد . با حرارت حرف می زدند ، ولی آهسته ، زیرا دوباره تالار را سکوت فرا گرفته بود . بــه سـراغ رفیـق طـرف راسـت مـنآمدند و زنش بی اینکه آهنگ صدای خود را پائین بیاورد ، مثل اینکههنوز ملتفت نشده بــود کـه دیگـر فریـاد کشـیدنلزومی ندارد ، به او گفت : « مواظب خودت باش و دقت کن » . بعد نوبت من رسید . ماری علامتی فرسـتاد کـه یعنـیمرا می بوسد . پیش از اینکه از نظرش نا پدید شوم ، دوباره برگشتم . بی حرکت بود . صــورت خـود را بـاهمـان خنـدهممتد و درهم فشرده به نرده چسبانیده بود 

......

وقایعی رخ داد که نمی خواستم در باره اشان صحبت کنم

 اندکی بعد بود که به من نامه نوشت . از این لحظه به بعدهمان وقایعی روی داد که هرگز مــایل نبـوده ام راجـع به آنها حرف بزنم به هر حال ، درهیچ چیز مبالغه نباید کرد . و برای من رعایت این نکتــه بسـیار آسـان تـر از دیگـران

بوده است . 

افکار آزاد ممکن نبود

با وجود این در ابتدای زندانی شدنم . چیزی که بر من بسیار ناگوار می آمــد ، ایـن بـود کـه افکـاری مـانند افکار یک انسان آزاد داشتم . مثلاً ، آرزو می کردم کنار ساحل باشم و به طرف دریا پیش بروم . صــدای اولیـن امـواج رازیر کف پایم ، داخل شدن بدنم را در آب ، آسودگی و استراحتی را کهدر آن می یافتم ، پیش خود مجسم مــی کـردم . 

و ناگهان حس می کردم کهچقدر دیوارهای زندانم بههم نزدیک است اما این حالت چند ماه دوام یـافت . پـس از آن ،جز افکار یک زندانی را نداشتم : منتظر گردش روزانه ای می ماندم که در حیاط انجام می دادم . یـا بـه انتظـار ملاقـاتوکیلم می نشستم . ترتیب بقیه اوقات راهم بخوبی داده بودم .

اگر قرار بود در تنه درختی زندگی کنم

 آنگاه غالباً فکر می کردم کــه اگـر مجبـورم مـی کردنـد‌ در تنه درخت خشکی زندگانی کنم ، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جــز نگـاه کـردن بـه کـل آسـمان ، بـالای سـرم ،  نداشته باشم ، آنوقت هم کم کم عادت می کردم . آنجاهم به انتظاگذشتن پرندگان ، و یا بــه انتظـار ملاقـات ابرهـا ،  وقت خود را می گذراندم . همچنان که در این جا ، منتظر دیدن کراواتهای عجیــب وکیلـم هسـتم ، وهمـانطور کـه درآن دنیای دیگر ، روزشماری می کردم که شنبه فرا برسد ، تا اندام ماری را در آغوش بکشم . بــاری ، درسـت کـه فکـرکردم ، در تنه یک درخت خشک نبودم . بدبخت تر از من هم پیدا می شد . وانگهی این یکی از عقاید مــادرم بـود و آنرا غالباً تکرار می کرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت می کند . 

رنجهای زندان

 به هر جهت در تصوراتم بیشتر از حد معمول فرا نمی رفتم ، ماههای اول سخت بود . ولی کوششــی کـه بـرای تحملشان به کار می بردم ، به گذشتن آنها کمک می کرد . مثلاً میل به زن مــرا آزار مـی داد . ایـن طبیعـی بـود . مـنجوان بودم . هرگز به ماری ، بخصوص نمی اندیشیدم . اما چنان به یک زن ، بــه زنـها ، بـه تمـام زنـهائی کـه شـناختهبودمشان ، و به تمام مواقعی که آنها را دوست داشته بودم فکر می کردم ، که سلولم ازهمه قیافههای آنـها پرمـی شـدو از خواهشهای من انباشته می گردید . به یک معنی ، این کار تعادل فکری مرا از بین می بــرد . امـا از طـرف دیگـر ،وقت را می کشت . دست آخر این تخیلات ، وقتی علاقه مندی سر نگهبان را که در ساعات غذا با شاگرد آشـپزهمـراهمی آمد ، به دست آوردم ، پایان یافت . این او بود که ابتدا راجع به زنها با من صحبت کرده بود ، به من گفتــه بـود کـه این مطلب بزرگترین مسئله ایست که دیگران را عذاب می دهد . به او گفتم من هم مثــل آنـهاهسـتم و ایـن رفتـار را نادرست می بینم . او گفت : « ولی ، درست برای همین موضوع است . که شما را به زندان می اندازند 

 ــ چطور ، برای این موضوع ؟ ــ بله آزادی همین است . شما را از آزادی محروم می کنند .» هرگـز بـه ایـن مطلـبنیندیشیده بودم . گفته اش را تأیید کردم . به او گفتم : « درســت اسـت ، در صـورت وجـود زن تنبیـهی وجـود نخواهـدداشت ــ بله ، شما مطالب را می فهمید ، شما ، نه دیگران . اما دیگران هــم بـه ایـن نتیجـه مـی رسـند کـه خودشـان وسیله تسکین خود را فراهم کنند .» سپس نگهبان رفت. 

سیگار

 مطلب دیگر ، مسئله سیگار بود . هنگامی که وارد زندان شدم ، کمر بنـد ، بندکفشـها ، کراواتـم و آنچـه را کـه در جیبهایم بود مخصوصاً سیگارهایم را گرفتند . در سلول ، یکبار تقاضا کردم سیگارها را بـه مـن بـرگرداننـد . امـا گفتنـد قدغن است . روزهای اول بسیار سخت بود شایدهمین موضوع بود که مرا بیــش ازهمـه چـیز درمـانده کـرد . قطعـات چوبی را که از تخته تختخوابم می کندم می جویدم . تمام روز تهوعی دائمی در دل داشــتم . نمی فـهمیدم چـرا مـرا ازچیزی که به هیچکس ضرری نمی رساند محروم کرده اند . کمی بعد فهمیدم که ایـن محرومیـت نـیز قسـمتی از تنبیـه است . و از این لحظه به بعد خودم را عادت دادم که دیگر سیگار نکشم . 

وقت کشی ویا ورزیده شدن در یاد آوری خاطرات

و دیگر این تنبیه هم برای من تنبیهی نبود . این ناراحتی ها را که کنار بگذاریم ، دیگر چندان بدبخت نبودم . مهمترین مسـئله ، بـازهم یکبـار دیگـر ، کشـتنوقت بود . اما از آن لحظه که یاد گرفتم خاطرات گذشته را دوباره زنده کنم دیگرهیچ چیز مرا کسل نمی کــرد . گـاهیبه این می پرداختم که به اتاقم فکر کنم و در خیال ، از یک گوشه به گوشه دیگر اتاق می رفتم و یک یک اشــیاء سـرراهم را می شمردم . ابتدا ، این کار زود انجام گرفت . اماهر دفعه که دوباره شروع می کردم ، کمی بیشتر طول می کشید . زیرا یک یک اثاثیه را ، و در موردهر یک از اثاث خانه هر چیزی را کـه روی آنـها پیـدا مـی شـد و درهـرمورد شیئی تمام جزئیاتش و حتی خود جزئیات راهم ، از یک خاتمکاری گرفته تا یک شکاف یا کنــارهُ تـراش خـورده دیگری را ، و رنگ و لکه های روی اشیاء را به خاطر می آوردم . در عین حـال ، مـی کوشـیدم رشـته تخلیـم گسـیخته نشود ، تا شمارش کاملی از آنها بکنم . دراین کار بقدری ورزیده شدم که پس از چندهفته می توانسـتم چندیـن سـاعت به همین حال بمانم بی اینکه جز به شمردن تمام آنچه که در اتاقی بود به چیز دیگری فکر کنم .

اگر یک روز درست زندگی کرده باشیم!

 بدین طــرز ،هـر چـهبیشتر می اندیشیدم چیزهای مجهول و فراموش شده بیشتری را از تاریکی ذهنـم بـیرون مـی آوردم .آن وقـت فـهمیدممردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد می تواند بی هیچ رنجی ، صـد سـال در زنـدان بمـاند . چـون آنقـدر خـاطرهخواهدداشت که کسل نشود . به یک معنی ، این هم خودش بردی بود .  وانگهی خواب هم بود . ابتدا ، شب را درست نمی خوابیدم و در روز ابداً خوابم نمی برد . کــم کـم ، شـب هایم بـهتر  شد وهمچنین توانستم روزهم بخوابم . می توانم بگویــم کـه در ماهـهای آخـر ، شـبانه روزی 16 تـا 18 سـاعت مـیخوابیدم . و فقط شش ساعت باقی می ماند که آن را با خوردن غـذا ، رفـع حوائـج ضـروری ، مـرور خـاطراتم و واقعـه  چکسلواکی می کشتم . 

یاد آوری روزهای چکسلواکی و داستان آن مادر و خواهر  بدبخت

 میان چوب تختخواب و تشک کاهی اش ، یک تکه روزنامه کهنه که تقریباً چسبیده به پـارچـه بـود یـافتم کـهزرد رنگ و شفاف شده بود . واقعه نامعینی را بیان میکرد که اولش افتاده بود . ولــی مـی بایسـت در چکسـلواکی اتفـاق افتاده باشد . مردی برای ثروتمند شدن از یک دهکده چک راه افتاده بود . بعد از بیست و پنج ســال ، متمـول ، بـا یـک زن و یک بچه ، مراجعت کرده بود .مادر و خواهرش در دهکــده زادگـاه او ، مهمانخانـه ای را اداره مـی کردنـد . بـرای غافلگیر ساختن آنها ، زن و بچه اش را در مهمانخانه دیگری گذاشته بود، و به مهمانخانه مــادرش کـه او راهنگـام ورودنمی شناسند ، رفته بود . و برای خوشمزگی به فکرش رسیده بود که اتاقی در آنجــا اجـاره کنـد . پولـش را بـه رخ آنـهاکشیده بود . و مادر و خواهرش شبانه به وسیله چکشی ، برای بدست آوردن پولش ، او را کشته بودنـد و جسـدش را بـه رودخانه انداخته بودند . صبح ، زنش آمده بود و بی اینکه از قضایا خبر داشته باشـدهویـت مسـافر را فـاش کـرده بـود . مادر خودش را بدارزده بود و خواهر خود را بچاه انداخته بود . 

این حکایت را ،هزارهـا بـار ، مـی بـاید مـی خوانـدم . ازیک جهت باور نکردنی بود . اما از جهت دیگر . عادی و طبیعی می نمود . بــاری مـن دریـافتم کـه مـرد مسـافر کمـیاستحقاق این سرنوشت را داشته است . و دریافته بودم که هرگز نباید شوخی کرد .  بدین ترتیب باساعات خواب ، تخیلات خواندن این واقعه عجیب و آمـد و رفـت متنـاوب روشـنائی و تـاریکی ،زمان می گذشت .خوانده بودم که بالاخره در زندان ، انسان مفهوم زمان را از دست می دهــد . ولـی ایـن مطلـب برایـممعنی زیادی نداشت . نفهمیده بودم که روزها تا چه حد می توانندهم کوتاه باشند وهـم بلنـد باشـند . بلنـد از ایـن نظـرکه چقدر زیاد طول می کشیدند و چنان کشیده و گسترده بودند که بالاخره سر می رفتند و درهم می آمیختند . 

 

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند:زندگینامه یک یوگی :نوشته یوگاناندا : تجربه ای در آگاهی آسمانی: همه جهان را از درون خانه می دیدم

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: تجربه ای در آگاهی آسمانی: همه جهان را از درون خانه می دیدم

زندگینامه یک یوگی

فصل ۱۴
تجربه ای در آگاهی آسمانی: همه جهان را از درون خانه می دیدم

"من اینجایم گوروجی." روی خجالت زده ام بهتر از خودم حرفم را بیان میکرد.
"بیا به آشپزخانه برویم و چیزی برای خوردن پیدا کنیم." لحن سری یوکتشوار چنان بود که گویی نه روزها بلکه تنها چند ساعتی کنار هم نبوده ایم.
"استاد، حتما شما را با رها کردن وظایف اینجایم و به ناگه رفتن ناراحت کرده ام. میپنداشتم که از من عصبانی هستید."
"البته که نه! خشم تنها از خواست های سرکوب شده سرچشمه میگیرد. من انتظاری از دیگران ندارم و بنابراین کارهای آنان هرگز مانعی برای خواستهای خودم نمیتوانند باشند. من تو را برای استفاده خودم نمیخواهم، بلکه تنها خوشحالی راستین خودت است که مرا خوشحال میکند."
"آقا، حرف هایی که درباره عشق الهی زده میشوند مبهم و ناملموس هستند، اما برای بار اول من بواسطه فرشته گونه شما مثالی واضح و راستین را تجربه میکنم. در این دنیا، حتی یک پدر به آسانی فرزندی که بی هشدار تجارت پدر را رها کرده است نمیبخشد. اما شما کوچکترین دل آزردگی بروز نمیدهید، با اینکه بی شک بخاطر کارهای ناتمام و بجا گذاشته من بسیار دردسر دیده اید."
هر دو نگاهی به چشمان هم انداختیم که با اشک درخشان بودند. موج سروری تمام وجودم را فرا گرفت. میدانستنم که در آن لحظه خداوند، در شکل گورویم، دارد شوق های کوچک دل مرا به قلمروی بی مرز عشق آسمانی گسترش میدهد.
بامداد چند روز بعد به اتاق استاد که خالی بود قدم گذاشتم. میخواستم به مدیتیشن بپردازم اما نیت ستودنی من خواست افکار مغشوش و فرمان ناپذیرم نبود. مانند پرندگان جلوی یک شکارچی به هر سو میپریدند.

"موکوندا!" آوای سری یوکتشوار را از جای دوری در ایوان شنیدم.
مانند افکارم در حال لجاجت بودم. با خودم زمرمه کردم "استاد همیشه میگوید که باید مدیتیشن بکنم. حالا که میداند چرا به اتاق او آمده ام نباید مزاحمم بشود."
دوباره مرا ندا داد. لجوجانه سر جای خودم ماندم. بار سوم صدایش توام با سرزنش بود.
با عصبانیت داد زدم "آقا دارم مدیتیشن میکنم."
"میدانم که مدیتیشن میکنی، با ذهنی چون برگهای در طوفان! بیا اینجا ببینم."
.با آبروی رفته و غمگینانه به پیش او رفتم.

با دست او جهان را تجربه کردم

بیچاره پسر، کوهها نتوانستند آنچه را که میخواست به او بدهند. استاد دلسوزانه با من سخن میگفت. نگاه آرام او غیر قابل سنجش و بینهایت ژرف بود. "خواست دلت برآورده میشود."
سری یوکتشوار به ندرت با ابهام سخن میگفت. سر در گم بودم. او یواش دستی به سینه ام بالای قلبم زد.

بدنم از حرکت ایستاد. نفس از ریه هایم بیرون کشیده شد به مثال آهنربایی بزرگ که ذرات را در جا به خود میکشد. روح و ذهنم در یک آن اسارت فیزیکی خود را باختند و چون اشعه نوری از هر منفذ من به بیرون پاشیده شدند. بدن گویی که مرده بود، اما در حال آگاهی متعالیم حس میکردم که هرگز به این اندازه زنده نبوده ام. احساس هویتم دیگر محدود به این تن نبود، بلکه هر اتم گوشه کنار را در بر میگرفت. مردم در خیابان های دور به نظرم میامدند که آرام در برابر دید وسیع خودم دارند حرکت میکنند. ریشه های گیاهان و درختان در شفافیت نسبی خاک پیدا بودند. جریان کشش بسوی خودشان را حس میکردم.

همه محله پیش رویم پیدا بود. دید معمول جلوی سرم حالا به همه کره سرم گسترده شده بود و همزمان کار میکرد. از پشت سرم مردمانی را دیدم که در نقطه دوری در خیابان رای قات قدم میزدند. یک گاو را دیدم که آهسته نزدیک میشد. وقتی به در جلوی آشرام رسید آنوقت او را با چشمان فیزیکیم دیدم. وقتی پشت دیوار ضخیم از آنجا رد میشد، باز هم آشکارا او را میدیدم.

همه اشیا جلوی دید پانورامیک من همچون فیلم های متحرک سریع در حال لرزه و ارتعاش بودند. بدن من، بدن استاد، حیاط با ستون هایش، زمین و مبلمان، درختان و نور خورشید گاهی شدیدا آشفته میشدند تا جاییکه در دریایی نورانی ذوب میشدند، درست مثل حبه های قند که در آب با بهم خوردن حل میشوند. نور فراگیر گاهی دوباره به فرم تبدیل میشد. این متامورفوسیز نشان میداد که قانون علل و اثر چگونه کار میکند.

شادیی به وسعت اقیانوس به ساحل بی انتها و آرام جانم نشست. دریافتم که روح خداوند سرور خالص و خستگی ناپذیر است. تنش بافت هایی بیشمار از نور است. 

شکوهی در درونم آغاز شد که دم به دم گسترده تر میشد تا جایی که شهرها و قاره ها و زمین و کهکشان ها و سحاب های عظیم گازی و جهانهای شناور را در خود گرفت. همه کیهان ها، اندکی درخشان، چون نور های شهری که از دور دیده میشود، در وجود بی انتهایم چشمک میزدند. لبه های این طرح جهانی در دورترین جا تا حدودی کمرنگ میشدند. آنجا بود که درخشش کمرنگی میدیدم که تمامی نداشت. نمیتوان آنرا توضیح داد. مناظر کیهانی از نوری ناخالص تر درست شده بودند.


پرتوهای الهی از منبعی بی نهایت فرود می آمدند و به کهکشانها پاشیده میشدند و بگونه ای وصف ناپذیر تغییر شکل میدادند. بارها و بارها دیدم که نورهای آفریده به شکل کهکشان ها متراکم میشدند و دوباره در صفحات شفاف آتش حل میگشتند. بگونه ای موزون میلیاردها میلیارد جهان در برق نور آمدند و رفتند و آتش آسمان میشد.

مرکز والاترین جای بهشتی را نقطه ای از ادراک بصری در درون قلب خودم دیدم. از هسته هستیم به هر سوی ساختار عالم شکوه میتابید. نبض "آمریتا"، شهد جاودانگی، مسرور در من جاری بود. طنین آفریدگار را با آواز "اوم"* میشنیدم، ارتعاش موتور الهی.

به ناگه نفس به ریه هایم بازگشت. اندوه دریافتن اینکه عظمت بینهایت من از دست رفته غیر قابل تحمل و دردناک بود. باری دیگر به قفس تحقیر آمیز تن محدود شدم، که جان و روان به آسانی درش نمیگزینند. همچون فرزندی ناخلف، من از خانه جهان عالم فراگیر گریخته بودم و خود را زندانی عالم تنگ و صغیر تن کرده بودم.

گورویم بی حرکت پیش رویم ایستاده بود. به قدردانی از دادن این تجربه در آگاهی الهی که مدتها در جستجوی آن بودم به پایش افتادم. او مرا بلند کرد و آرام و بی تفاوت سخن گفت: 
"نباید مست حالت خلسه شد. کارهای بسیاری مانده که باید در این دنیا انجام بدهی. بیا، بیا تا زمین ایوان جارو کنیم. سپس برای قدم زدن به کنار گنجیز میرویم."
جارویی برداشتم. میدانستم که استاد میخواست اهمیت تعادل در زندگی را به من یاد آور شود. روح و روان باید در همه اقیانوس عالمیان بال و پر باز کند در همان حال که بدن انسان مشغول کار روزمره است. وقتی بعدا برای قدم زدن بیرون رفتیم من هنوز در حال سروری توصیف ناپذیر بودم. تنمان را دو جلوه آسمانی میدیدم که روی خیابانی که در اصل از نور خالص بود روانه اند.

استادم توضیح داد: "این روح خداوندی است که همواره انواع موجودات و نیروها را جان میبخشد. اما او در سرور نامخلوق هیچی و ماورای پدیده جهانهای ارتعاشی است.* قدسیانی که هنوز در تن خود این الوهیت را درمیابند با این ماهیت دوگانه آشنا هستند. آگاهانه به کار زمینی خود مشغول، اما در عین حال در سعادتی درونی باقی میمانند. پروردگار همه انسانها را از شادی بی انتهای وجود خودش ساخته. با اینکه آنها دردمندانه در تنشان حبس شده اند، خداوند انتظار دارد جانها، که در تصویر او آفریده شده اند، سرانجام خود را از هر نوع هویت مادی رها ساخته و به او ملحق شوند."

این رویا و چشم انداز آسمانی درس های همیشگی بسیاری به من داد. با آرام کردن افکارم روزانه میتوانستم باور واهی را که بدن من توده ای است از استخوان و گوشت که خاک سخت مادی را زیر پا میگذارد رها کنم. دریافتم که نفس و ذهن مغشوش همانند طوفانی هستند که اقیانوس نور را به شکل امواج ماده، آسمان و آدمیان و حیوانها و پرندگان و درختان در میاورد. فهم لایتناهی به عنوان تنها پرتو نور بدون آرام کردن آن طوفانها ممکن نیست. هر موقع که این دو همهمه را ساکت کرده ام، امواج آفرینش را دیده ام که در دریای نورانی حل شده اند، همانگونه که فروکش امواج دریا با بازگشت در دریای وحدت آرامش میگیرند.

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف