ادامه از نوشتار پیشین
کتاب داستان زنان نوشته آل احمد
داستان گناه
گناه
...یک مرتبه به صرافت افتادم، به صرافت این افتادم که مدت هاست دلم میخواهدیواشکی بروم و روی رختخواب پدرم دراز بکشم. هنوز جرات نداشتم آرزو کنم کهروی آن بخوابم. فقط میخواستم روی آن دراز بکشم. رخت خواب پدرم را تنهاییآن طرف بام میانداختیم. من و مادرم و بچهها این طرف میخوابیدیم و رخت خواببرادرم را که دو سال بزرگتر از من بود آن طرف، آخر ردیف رخت خوابهای خودمانمیانداختیم. همچه که این خیال به سرم زد، باز مثل همیشه اول از خودم خجالت کشیدمو نگاهم را از سمت رخت خوابها پدرم برگرداندم. بعد هم خوب یادم هست کهمدتی به آسمان نگاه کردم. دو سه تا ستاره هم پریدند؛ ولی نمیشد.
پاشدم و آهستهآهسته و دولا دولا برای این که سرم در نور چراغهای حیاط نیفتد، به آن طرف رفتمو کنار رختخواب پدرم ایستادم. تنها رخت خواب او ملافه داشت. خوب یادم است.هر شب وقتی رخت خوابش را پهن میکردم، دشک را که میتکاندم و متکا رابالای آن میگذاشتم و لحاف را پایینش جمع میکردم، یک ملافه سفید و بزرگ همداشت که روی همه اینها میانداختیم و دورو برش را صاف میکردیم. سفیدیملافه رخت خواب پدرم، در تاریکی هم به چشم میزد و هرشب این خیالرا به سر من میانداخت. هر شب مرا به هوس میانداخت. به این هوس کهیک چند دقیقهای، نیم ساعتی، روی آن دراز بکشم. به خصوص شبهایچهارده که مهتاب سفیدتر بود و مثل برف بود. چه قدر این خیال اذیتممیکردم! اما تا آن شب، جرات این کار را نکرده بودم. نمی دانم چه بودکسی نبود که مرا ببیند. کسی نبود که مرا ببیند. اگر هم میدید، نمی دانم مگرچه چیز بدی در این کار بود؛ ولی هروقت این خیال به سرم میافتاد،ناراحت میشدم. صورتم داغ میشد. لبهایم میسوخت و خیس عرقمیشدم و نزدیک بود به زمین بخورم. کمی دودل میماندم و بعد زود خودم
را جمع و جور میکردم و به طرف رخت خوابهای خودمان فرار میکردمو روی دشک خودم میافتادم. یک شب، چه خوب یادم مانده است، گریه هممیکردم. بعد خودم از این کارم خندهام میگرفت و حتی به خواهرم هم نگفتم.اما چه قدر خنده دار بود گریه آن شب من! وقتی روی رخت خواب خودم افتادم،مدتی گریه کردم و بین خوب و بیداری بودم که خواهرم آمد بالا و صدایم کردکه شام یخ کرد. آن شب هم وقتی این خیال به سرم افتاد، اول همان طورناراحت شدم. سفیدی رخت خواب پدرم را هرشب به خواب میدیدم.
ولی مگر جرات داشتم به آن نزدیک شودم؟ اما آن شب نمی دانم چه طورشد که جرات پیدا کردم. مدتی پای رخت خوابش ایستادم و به ملافهسفیدش و به دشک بلندش نگاه کردم و بعد هم نفهمیدم چه طور شد یکمرتبه دلم را به دریا زدم و خودم را روی رخت خواب پدرم انداختم.ملافه خنک خنک بود و پشت من تا پایین پاهایم آنقدر یخ کرد که حالا هم
وقتی به فکرش میافتم، حظ میکنم. شاید هم از ترس و خجالتوحشت کردم که اینطور یخ کردم؛ ولی صورتم داغ بود و قلبم تند میزد.مثل این که نامحرم مرا دیده باشد. مثل وقتی که داشتم سرم را شانهمیکردم و پدرم از در وارد میشد و من از ترس و خجالت وحشتمیکردم ولی خجالتم زیاد طول نکشید. پشتم گرم شد. عرقم بند آمدو دیگر صورتم داغ نبود. ومن همان طور که روی رخت خواب پدرمطاقباز افتاده بودم، خوابم برد. برادرم مدرسه میرفت و تنها من در کارهای
خانه به مادرم کمک میکردم. خستگی از کار روز و رخت خوابها راکه پهن کرده بودم، مرا از پا درآورده بود و نمی دانم آن شب اصلاچه طور شده بود که من خواب دیو پیدا کرده بودم. هروقت به فکر آن شبمیافتم، هنوز از خجالت آب میشوم و مو برتنم راست میشود. منکه دیگر نفهمیدم چه اتفاقهایی افتاد.
فقط یک وقت بیدار شدم و دیدم لحافپدرم تا روی سینهام کشیده شده است و مثل این که کسی پهلویم خوابیدهاست. وای! نمی دانید چه حالی پیدا کردم !خدایا! یواش اما با عجلهتکان خوردم و خواستم یک پهلو بشوم؛ ولی همان تکان را هم نیمه کاره ولکردم و خشکم زد و همان طور ماندم. سرتاپایم خیس عرق شده بود و تنمداغ داغ بود و چانهام میلرزید. پاهایم را یواش یواش از زیر لحاف پدرم
درآوردم و توی سینه جمع کردم. پدرم پشتش را به من کرده بود و یکپهلو افتاده بود. دستش را زیر سرش گذاشته بود و سبیل میکشید؛ و منکه نتوانستم یک پهلو شوم، دود سیگارش را میدیدم که از بالای سرش بالامیرفت. از حیاط نور چراغهای روضه بالا نمیآمد. سروصداییهم نبود. فقط صدای کاسه بشقاب از روی بام همسایه مان-که دیر و همان
روی بام شام میخوردند-می آمد. وای که من چه قدر خوابیده بودم! چه طورخوابم برده بود! هنوز چانهام میلرزید و نمیدانستم چه کار کنم. بلند شوم؟چطور بلند شوم؟ همان طور بخوابم؟ چطور پهلوی پدرم همانطور بخوابم؟ دلممیخواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پایین ببرد. راستی چه حالیداشتم !در این عمر چهل سالهام، حتی یک دفعه هم این حال به من دستنداده است.
اما راستی چه حال بدی بود! دلم میخواست یک دفعه نیستبشوم تا پدرم وقتی رویش را برمی گرداند، مرا در رختخواب خودشنبیند. دلم میخواست مثل دود سیگار پدرم -که به آسمان میرفت و پدرمبه آن توجهی نداشت-دود میشدم و به آسمان میرفتم؛ و پدرم مرا نمیدید که این طور بی حیا، روی رخت خوابش خوابیدهام. وای که چه حالیداشتم! کمکم باد به پیراهنم، که از عرق خیس شده بود، میخورد وسردم شده بود؛ ولی مگر جرات داشتم از جایم تکان بخورم؟ هنوز همانطور مانده بودم. نه طاقباز بودم و نه یک پهلو. یک جوری خودم را نگهداشته بودم. خودم هم نمی دانم چه جور بود، ولی پدرم هنوز پشتش به منبود و دراز کشیده بود و سیگارش را دود میداد. بعضی وقتها که بهفکر این شب میافتم، میبینم اگر پدرم عاقبت به حرف نیامده بود،
منآخر چه میکردم! مثل این که اصلا قدرت هیچ کاری را نداشتم و حتماتا صبح همان طور میماندم و از سرما یا ترس و خجالت خشکم میزد.
اما بالاخره پدرم به حرف آمد و همان طور که سبیلش به دهنش بود، از لایدندانهایش گفت:«دخترم !تو نماز خوندی؟»
من نماز نخوانده بودم. همان از سر شب که بالا آمده بودم، دیگر پایین نرفتهبودم؛ ولی اگر هم نماز خوانده بودم، میباید در جواب پدرم دروغ میگفتمو میگفتم که نماز نخواندهام. بالاخره این هم خودش راه فراری بود ومیتوانست مرا خلاص کند.
اما به قدری حال خودم از دستم رفته بود و ترسو خجالت به قدری آبم کرده بود که اول نفهمیدم در جواب پدرم چه گفتم؛ ولیبعد که فکر کردم، یادم آمد. مثل این که در جواب گفته بودم:«بله نماز خوانده م.»ولی بالاخره همین سوال و جواب، وسیله این را به من داد که در یک چشم به همزدن بلند شوم و کفشهایم را دست بگیرم و خودم را از پلهها پایین بیندازم.سوال پدرم مثل این که مرا از جا کند. راستی از پلکان خود را پایین انداختم و وقتیتوی ایوان، مادرم رنگ و روی مهتابی مرا دید، وحشتش گرفت؛ و پرسید:«چرا رنگت این جور پریده ؟»
و من وقتی برایش گفتم، خوب یادم است که رویش را تند از من برگرداند وهمان طور که از ایوان پایین میرفت، گفت:
«خوب دختر، گناه کبیره که نکردی که!»اما من تا وقتی که شامم را خوردم و نمازم را خواندم، هنوز توی فکر بودم و
هنوز از خودم و از چیز دیگری خجالت میکشیدم. مثل این که گناه کرده بودم.گناه کبیره. مثل این که رخت خواب پدرم مرد نامحرمی بوده است و مرا دیده.این مطلب را از آن وقتها همین طور بفهمی نفهمی درک میکردم. اما حالا
که فکر میکنم، میبینم ترس و وحشتی که آن وقت داشتم، خجالتی که مراآب میکرد، خجابت زنی بود که مرد نامحرمی بغلش خوابیده باشد. وقتی بعداز همه، دوباره بالا رفتم و آهسته توی رخت خواب خودم خزیدم و لحاف را
تا دم گوشم بالا کشیدم، خوب یادم است مادرم پهلوی پدرم نشسته بود و میگفت:«اما راسی هیچ فهمیدی که دخترت چه وحشت کرده بود؟ به خیالش معصیتکبیره کرده !»
و پدرم، نه خندید و نه حرفی زد. فقط صدای پکی که به سیگارش زد، خیلیکشیده و دراز بود و من از آن خوابم برد.
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
برتراندراسل خود را افشاء می کند.
س-پس به چه دلیل ،در جریان قرون گذشته،بشریت به مذهب احتیاج پیدا کرده است؟
ج- گمان می کنم منشاء مذهب قبل از هرچیز دیگر ترس و وحشت باشد.انسان،خود را بی نهایت ناتوان
احساس میکند و موجب و علت اصلی وحشت او سه عامل است ، اولاً بلایی که طبیعت می تواند بر سرش
بیاورد،مثلاًدر اثر زمین لرزه در اعماق زمین مدفونش کند . ثانیاً آسیبی است که ابناء نوع خودش می توانند
به او برسانند،مثلاً در میدان جنگ او را بکشند. عامل سوم -که به مذهب بستگی پیدا می کند- عبارت از
اعمالی است که شهوات ویژه انسان ،به هنگام غلیان و شدت می تواند او را وادار به انجام آنها بکند.
البته،
انسان به خوبی می داند که پس از اعاده آرامش از اینکه چنین اعمالی انجام داده است متاسف خواهد شد.
اینها بودند علل اصلی ترس و وحشتی که اکثر مردم بدان ها دچارند. مذهب،از شدت این خوف وناراحتی
می کاهد .
س-ولی ،آیا بنیان گذاران مذاهب چنین هدفی نداشته اند؟
ج- نه ، زیرا هدف بانیان مذاهب ا- لبته منظورم کلیه مذاهب است- مغایر تعلیماتی است که پیروانشان تبلیغ
می کنند . واقعاً هم ارتباط زیادی بین هدف پیغمبران وآنچه که پیروان آنها تبلیغ میکنند وجود ندارد.در این
مورد مثالی می زنم، عده ای از نظامیان تصور می کنند که ایمان مسیحی در مبارزه با کشور های شرقی
نقش مهمی بازی میکند.اینان معتقدند که اگر ایمان به مسیحت وجود نداشته باشد در مبارزه مذکور-آنقدر
را 13 که شاید و باید - حدت و شرارت نشان نمی دهند . بسیار خوب من «موعظه عیسی در بالای کوه»
خواندم و در آن جا حتی یک کلام هم پیدا نکردم که استعمال بمب هیدروژنی را تشویق کرده باشد،حتی
یک کلمه هم ندیدم .
س - آیا به عقیدة شما مذهب هنوز هم مضر است؟شما مسائل مربوط به ادوار گذشته را مورد انتقاد قرار
دادید .دربارة عصر حاضر چه عقیده ای دارید؟
ج- اوضاع همیشه بر همین منوال بوده است.بمب هیدروژنی را که بعنوان مثال ذکر کردم مربوط به دورانهای
گذشته نیست، واین جای تاسف و بدبختی است.تصور میکنم که مذهب - بصورتی که امروزه در کلیسا رواج
دارد-مانع پیشرفت هر نوع فکر شرافتمندانه و صحیح می باشد.در شرایط کنونی مذهب بیشتر به مسائلی
اهمیت میدهد که اصولاً، فاقد ارزشند. بطورکلی مسیر مذهب از سمت و جهتی که دارای ارزش می باشد
منحرف گردیده است .
س-آیا می توانید در این مورد مثالی ذکر کنید؟
زیرا، از این طرز رفتار چنین بر می آید که بدون کمک فلان یا بهمان ...انسان قادر نیست خود را آمادة
مبارزة زندگی کند.ما بایستی،همگی،با استفاده از وسایلی که طبیعت در اختیار ما گذاشته است در میدان
زندگی از عهدة مبارزه برآئیم .این جاست که مسئلۀ شجاعت... به میان می آید .
س-آیا شما فکر می کنید که اگر مردم بار مسائل و مشکلات را از دوش خود برداشته و آنها را به عهدة خدا
یا کشیش یا یک سازمان مذهبی واگذار کنند-وبدین ترتیب خود را از مواجهه مستقیم با مسائل کنارکشند-
این موضوع دلیل بر بی عرضگی آنهاست؟
ج- آری. اوضاع جهان را در شرایط وخیم کنونی در نظر آورید. من همیشه نامه هایی دریافت می کنم که در
آنها نوشته اند «: خدا جهان را حفظ میکند» ولی، با در نظر گرفتن این مسئله که خدا تا کنون هرگز چنین
کاری نکرده است .نمی فهمم چه چیز موجب می شود که اینان باور کنند خداوند در آینده جهان را حفظ
خواهد کرد .
س-آیا می خواهید بگویید که این شریعت کاملاً عاری از عقل و کیاست است؟آیا شما معتقدید که انسان
باید - بدون اینکه چشم بدست دیگران باشد- گلیم خود را از آب بدرکشد؟
ج- کاملاًصحیح است .
س-شما می گویید مذهب برای آدم مضر است با آن همه ،بشر همواره با سماجت و عناد کوشیده است که
خود را به مذهبی پای بند سازد. در این مورد چه عقیده ای دارید؟
ج- آدم را می فرمایید؟گمان نمیکنم. ممکن است عده ای باشند .این عده افسار خود را بدست عادت سپرده
اند. سرزمین هایی وجو دارد که مردمش با عکاز[نوعی عصا ] راه می روند و خوششان نمی آید جور دیگری
نقل مکان کنند.
دربارة مذهب هم همینطور است.برخی کشورها به مذهب عادت کرده اند. در مقابل ممالکی
هم وجود داذد که مردمش به مذهب عادت ندارند.مثلآً چندی قبل -برای مدت یکسال - در چین زندگی
میکردم ؛ و آنجا برایم مسلم شد که اصولاً اهالی چین ؛ یعنی چینی های متوسط و معمولی ،پای خود را از
هر نوع بند مذهبی آزاد ساخته اند.و از این لحاظ به خوشبختی و سعادت آنها هم لطمه ای وارد نیامده است
- حتی تصور می کنم با منظورداشتن شرایط دشوار مردم چین- بازهم اهالی لا مذهب این سرزمین از
مسیحیان سعادتمندترند .
س-بدون شک یک نفر مسیحی مذهب بر این عقیده است که اگر می توانست چینی ها را مسیحی بکند
خوشبختی آنها خیلی بیشتر می شد .
ج- گمان نمی کنم این آقای مسیحی مذهب هیچگونه دلیلی برای اثبات ادعای خود داشته باشد .
س-ولی، آیا بشریت در جستجوی دلیلی بمنظورایمان آوردن به چیزی که خارج از وجود و هستی ما قرار
گرفته است و به مراتب بزرگتر از انسان نمی باشد؟ البته، نه آنچنان چیزی که ،واقعاً در اثر بی عرضگی و
خلاصی از مسائل و مصائب زندگی بدان توسل جوید بلکه بشر می خواست غایتی کشف کند که خود را
-با وجود همۀ این حرفها ،آیا شما با این مسئله موافقید که مذهب ، گاهی اوقات ،محسناتی هم داشته
است؟ مذاهب موجب وعامل توسعه و گسترش فرهنگ و تمدن درسرزمین هایی شدند که هیچ سازمان
ودستگاه دیگری نمی توانست بدانجاها راه یابد.برای نمونه اگر کشور بیرمانی رادرنظر بگیرید ملاحظه
خواهید کرد که روحانیون و کشیشان بودایی، با اشاعۀ تعلیم و تربیت در بین توده های تهی دست این
سرزمین چه خدمات شایسته و گران بهایی انجام داده اند .
ج- ممکن است اینطور باشد.تصور می کنم کشیشان بند کتینی(روحانیون مسلک سن به نوا) در این زمینه
کارهای قابل توجهی انجام داده اند. ولی قبل از اینکه خیری به مردم برسانند برای آن ها عامل شر شدند . بله
اول یک دنیا ستم وسپس یک جو احسان !
س-ولی عقیدة شما دربارة کسانی که احساس میکنند به شریعت و مذهبی نیازمندند و بالاخره می خواهند
بتوانند مشکلات زندگی را متحمل شوند چیست ؟
ج - من معتقدم این اشخاص مظهر یک نوع بی عرضگی هستند. چنین رفتاری اگر در زمینه ای غیر
ازمذهب مشاهده می شد نتیجه ای جز ایجاد حقارت و نفرت نداشت. ولی، مطلب این جاست که این بی
عرضگی در امری مذهبی به چشم می خورد و بدین جهت قابل ستایش جلوه می کند.من بی عرضگی را در
هر مورد که باشد نمی ستایم .
اینجاست که راسل سخنی می زند که همه گفته هایش را که تا ایتجا گفته باطل اعلام می دارد:
-آیا تصور می کنید اهالی اسکاندیناوی؛ یعنی سوئدی ها از اینکه مدت های طولانی در صلح زیسته اند
خوشبخت باشند؟
ج- کاملاً همین طور است. مردم سوئد از سال 1814 تا کنون روی جنگ را ندیده اند ،و تا آنجایی که اطلاع
دارم سوئد یکی از خوشبخت ترین ممالک جهان است در آن جا مردم از زندگی حداکثر لذت را می برند و
هیچگاه ندیده یا نشنیده ام که خاطر سوئدی ها از اینکه در جنگ نبوده اند رنجیده باشد .
س-ولی در آنجا خودکشی زیاد است
- البته ،این موضوع صحت دا رد سوئدی ها بدان دلیل خودکشی میکنندکه معتقدات مذهبی ندارند.ملت سوئد چندان در قید دین و مذهب نیست.آن عده از مردم سوئد که مذهبی داشتند به ایالات متحده و غرب میانه مهاجرت کردند و بقیه هم که در سوئد مانده اند مردمان لا مذهبی هستن.
ادامه دارد....
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب داستان حاجی آقا نوشته صادق هدایت
حاجی آقا
(هدایت مردم زمانه خود را خوب می شناسد. بر خی صنفهاومثل صنف حاجی آقا را خیلی خوب می شناسد. از زبان محاوره و کوچه و باز ار مردم استفاده می کند. داستانهای او پر از اصطلاحات مرسوم دوره قاجار است. ولی هیچوقت خوشی و شادی در آن نیست. او روایتگر در د ورنج است. به شادیها نگاه نمی کند . در این کتاب که پس از رفتن رضا شاه چاپ شده از،زبان حاجی مراد که خود عرقه ای ناب است انتقاد های نیشدار می کند.
در ضمن چاپلوسی مردمی را هم نشان می دهد که مردم فرودست در قبال بالادست ها و پولدارها رجز نوکری و چاکری و بندگی سر می دهند ..)
متن کتاب
...ممکنه این جا کسی پیش من بیاد. حساب اتوبوسها را به ماشااالله واگذار میکنم، آدم با خداییه، میترسم غرولندش بلند بشه! اما میان خودمان، کار زیادی نداره. تحصیلداری سه دستگاه حمام و چند تا خونه و چند تا دآان آه آدم را نمیکشه! از صبح تا شام یللی میزنه. مالم را خیلی زیر و رو آرده. وانگهی حساب آارخانه پای خودمه، املاآم را هم میرزا تقی به کارش میرسه، میدانی مراد؟ همه منو میچاپند، من چشمم را هم میگذارم، ندیده میگیرم، خوب دور زمونه...مرد کاسبکاری با ریش آوسه، شبکلاه و آت و شلوار کثیف ماشی از در وارد شد و تعظیم غرایی کرد. حاجی رویش را به جانب او
کرد و گفت: یا االله یوز باشی، احوالت چطوره؟
ـ زیر سایه ی حضرتعالی هستیم. خاکستر ته گلیم، همین گوشه/موشه ها میپلکیم.
ـ برو بچه ها چطورند؟ حالا بگیر بنشین!
ـ از مرحمت حضرتعالی. (یوزباشی حسین روی سکوی مقابل نشست).
ـ شنیدهام خیال زیارت به سرت زده، آجا میخواهی بری؟
ـ میخواستم از حضرتعالی اجازه بگیرم، آخر عمری با اهل و عیال بریم آربلا استخوان سبک بکنیم.
ـ زیارت قبول! حالا همهی آارهایت روبراه شده؟
ـ قربان، آمدهام آه دست به دامان حضرتعالی بشم. دو ماه آزگاره آه توی نظمیه و این طرف و آن طرف دوندگی میآنم، کلیرپول خرج کردم، هنوز دستم به جایی بند نیست.
حاجی قاه قاه خندید و گفت: میدانستم آه آخرش گذر پوست به دباغخانه میافته، خب، چقدر سر آیسهات آردند؟
ـ تا حالا پانصد و هشتاد تومن دم سبیل چرب کردم، تازه سرتیپ هژیر آسا حق و حساب خودش را میخواد.
ـ تو را به این سادگی هم نمیدانستم. دمت را خوب توی تله انداختند!
ـ قربان، آدمیزاد شیر خام خورده، حالا تازه پشت دستم را داغ آردم، فهمیدم از اول باید دست به دامان حضرتعالی میشدم.
ـ گویا حساب خردهای با ما داری؟
ـ قربان، صحبتش را نکنید، ما را خجالت میدید، هر چه بفرمائید برای بندگی حاضرم.
ـ حالا ببینم!
ـ هرچه بفرمائید، جانا و مالا حاضرم. البته از اول راه غلطی رفتم و نمیدانѧستم . حالا هرچه بفرمائید، بندگی میآنم. بنده از
این نظمی چیها چشمم آب نمیخوره. سه روز استنطاقم آردند، بعد هم میترسم سر حد گیرِ گمرک بیافتم، یه کلیچهی وفتی آه برای
جانماز میبرم، از دستم دربیارند!
ـ میتوانی کاری برای من صورت بدی؟
ـ از جان و دل!
ـ خلج پور را میشناسی؟
ـ نه قربان! این مرتیکه از اون پاچه ورمالیدههای بخو بریده است. من سعی میکنم هر چه زودتر باشپرتت را بگیرم . آن وقت
میخواستم...
در باز شد، آدم نوآربابی آه لباس اتوزدهی تمیزی در بر داشت، به حاجی سلام آرد.
ـ سلام علیک، محسن خان، احوال شما چطوره؟
ـ از مرحمت جنابعالی!
ـ آقای دوامالوزاره حالشان خوبه؟ مدتی است آه به افتخار ملاقاتشان نائل نشدم، بفرمائید!
ـ اجازه میفرمائید، آقا همین جا توی اتومبیل هستند.
ـ قدمشان روی چشم، منزل خودشانه، خواهش میآنم! (مرد آوتاه مسنی، لاغر و زردنبو با چشمهای زل و موهای جوگندمی
وارد شد).
حاجی (نیمخیز آرنش آرد): آقای دوامالوزاره سلام علیکم، به به چه سعادتی، مشرف فرمودید، ما را سرافراز آردید!
دوام الوزاره: از مراحم جنابعالی سپاسگزاریم.
یوزباشی حسین بلند شد و دست به سینه ایستاد. حاجی رو آرد به او و گفت: فردا همین وقت بیا، خبرش را میدم. پس یادت
نره، سجل احوال خودت و همراهانت را هم بیار، تا من هر چه زودتر اقدام آنم!
یوزباشی تعظیمی آرد و رفت.
حاجی به دوامالوزاره : قربان نمیدانم از این سعادتی آه امروز به من رو آورده، به چه زبان تشکر بکنم. خیلی ببخشید، خانه ی
فقراست، بفرمائید بریم اتاق بیرونی!
دوام الوزاره با ته لهجهی آاشی آه داشت، قجرافشار و خیلی شمرده صحبت میآرد: خیر، خیر، به سر خودتان همین جا خوب
است . خواهش میآنم بفرمائید، وگرنه جدا خواهم رنجید. خیلی ببخشید آه زحمت شما را فراهم آوردم. فقط مقصودم این بود آه از فیض
حضورتان مستفیض بشوم. دو/سه روز بود آه به این فکر بودم. اول آه آسالت و بعد هم گرفتاریهای روزمره مانع میشد.
ادامه
امیر تهرانی
ح.ف
ادانه از نوشتار پیشین
جستجوی وارثان میر اث هاروت و ماروت(۲)
پایتخت (یا بزرگترین شهر) کلدانیان بیت یاکین نام داشت و در کرانه سمت چپ فرات، میانِ بصره و ناصریه کنونی قرار داشت. حاکم کلدانیان نیز پادشاه بیت یاکین نامیده میشد. همانطور که بابلیها پادشاهِ خود را پادشاهِ بابل مینامیدند.
کلدانیها سامی بودند. خاستگاه آنان شاید عربستان بودهاست. زبان کلدانیان از زبانهای سامی بابلی بود و شباهتهایی به زبان آشوری داشت، در دورههای بعدی زبان بابلی و سپس زبان آرامی جای آن را گرفت.
آنها بخشی از تمدن بابلی بهشمار میآمدند و در خواندن و نوشتن استاد بودند و زبردستی شگفتی در سحر و جادو و علوم غریبه داشتند. به طوری که در دوران حکومت ایرانیان کلمه کلدانی به معنای ستارهشناس و جادوگر به کار میرفت (از جمله در کتاب دانیال نبی و در نوشتههای استرابو).
کتاب ضد جادوی کلدانی
فاصله میان دوران زندگی سلیمان پیامبر و حکومت کلده حدود ۳۰۰ سال می شود. با توجه که از میان اقوامی که در آنجا یعنی در بابل زندگی می کردند کلدانیها از همه تبحر و تسلط بیشتری در سحر و جادو داشتند شاید در زمان همین حکومتهای کلده بوده است که دو فرشته از طرف خداوند ماموریت می یابند تا از اسمان بزمین امده و به بابل بروند و به ان مردم خطرات استفاده از جادو را گوشزد کنند.
فرانسوا لو نرمان پژوهشگر معروف فر انسوی کتاب مشهوری بنام: جادوگری اقوام کلدانی " دارد که بر اساس کتیبه های بد ست آمده در عراق امروزی بررسی و متون آنها خوانده شده و مطالب مربوط به جادو و ضد جادو که در آنها ثبت شده به
تفصیل در این کتاب آورده شده است.
این می تواند سرنخ خوبی برای ردیابی میراث هاروت و ماروت در زمینه ضد جادو باشد. ولی مشگلی در این ارتباط وجود دارد و آن این است که در متون ضد جادوی کلدانیها از خدای یکتا خبر ی نیست . بلکه آنها برای خنثی سازی جادو ی سیاه و حتی دفع و رفع بیماریها و دشمن در دعا ها و تعویذات و طلسمات خود از چیزی و منبعی بنام " روح آسمان و روح زمین" و موجوداتی بنامهای روح مول - گ و نین -گلال و نین -دار و روح پاکو و روح آن - زونا و روح تیشکو کمک می خواستند که نخستین آقای حفاظت از مخالفان، و دومی بانوی محافظت از دشمنان، و سومی جنگجوی قدرتمند مول - گ و چهارمی هوش برتر مول- گ می باشد.
روش استادان ضد جادو در کلده قویم این بوده که ابتدا مشکل مورد نظر مانند چشم زخم ، دشمنی ، بیماری ، خشکسالی، حمله دیو ان و....را فهر ست می کردند و نام منابع بوجود آورنده این مشکلات را نیز در فهرست می آوردند و سپس در آخر از روح آسمان و روح زمین و منابعی که نام آنها در بالا آمده در خواست محافظت و یا حمایت می کردند.
بنظر می رسد این منابع باید خدایانی باشند که اقوام بت پرست به آنان اعتقاد داشتند. به همین دلیل سیستم ضد جادوی کلدانی نمی تواند آن سیستم و روشی باشد که دو فرشته الهی به مردم بابل یاد می دادند تا آثر سیاه جادو را که منشاء شیطانی داشت از بین ببر ند. چون می بایست روش آنان مبتنی بر در خواست حمایت و حفاظت از خداوند و نامهای او باشد که با معتقدات ادیان الهی مطابقت دارد.
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد
قرآن
"آنچه را که شیطانها در سلطنت سلیمان بر مردم خوانده بودند پیروى کردند و البته سلیمان کفر نورزید لیکن آن شیطانها به کفر گراییدند که به مردم سحر مى آموختند و آنچه بر آن دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرو فرستاده شده بود [پیروى کردند] با اینکه آن دو [فرشته] هیچ کس را تعلیم [سحر] نمیکردند مگر آنکه مى گفتند ما آزمایشى برای شما هستیم پس زنهار کافر نشوید ولی آنها از آن دو [فرشته] چیزهایى مى آموختند که به وسیله آن میان مرد و همسرش جدایى بیفکنند هر چند بدون فرمان خدا نمى توانستند به وسیله آن به احدى زیان برسانند و [خلاصه] چیزى مى آموختند که برایشان زیان داشت و سودى بدیشان نمى رسانید و قطعا دریافته بودند که هر کس خریدار این متاع باشد در آخرت بهره اى ندارد وه که چه بد بود آنچه به جان خریدنداگر مى دانستند (۱۰۲) سوره بقره"
بررسی تاریخ بابل و وارثان هاروت و ماروت(۱)
بابِل (به زبان اکدی: بابایلو، به بابلی کهن: بابیلیم، یکی از نامدارترین شهرهای دوران باستان بود. این شهر از اوایل هزاره دوم پیش از میلاد تا اوایل هزاره اول پیش از میلاد، پایتخت تمدن بابل در جنوب میانرودان (بینالنهرین) و در سده هفتم و ششم پیش از میلاد که هنگام اوج شکوه و جلال آن بود.
بابل بوسیله کوروش کبیر فتح می شود
در ۵۳۹ پیش از میلاد، بابل توسط کوروش بزرگ بنیانگذار امپراتوری هخامنشی در ایران، فتح شد و پس از آن، مرکز ثروتمندترین ساتراپ این امپراتوری بود.
به نقل از هرودوت تاریخنگار یونانی، بابل در این زمان باشکوهترین شهر جهان بود و معروف است که باغهای معلق بابل یکی از عجایب هفتگانه جهان باستان متعلق به این شهر بود. در سال ۳۳۱ پیش از میلاد، شهر به دست اسکندر مقدونی اشغال شد که تصمیم داشت آن را پایتخت قلمرو خود کند.
اسکندر در همین شهر و در قصر بختالنصر از دنیا رفت. بابل در زمان سلوکیان، با احداث شهر بزرگ سلوکیه به عنوان پایتخت این امپراتوری و انتقال ساکنان بابل به آن شهر، اهمیت پیشین خود را از دست داد. بقایای ویران شده این شهر امروزه در استان بابل در شهر الحله عراق، حدود ۸۸ کیلومتری جنوب بغداد، واقع شدهاست.
بابل یعنی گیج کردن
در عهد عتیق نیز به بابل اشاره شدهاست. در کتاب آفرینش (۱۱:۹) لغت بابل به معنی گیج شده از لغت بیلبل בלבל به معنای گیج کردن گرفته شدهاست. در عهد عتیق آمدهاست که به دلیل گمراهی بندگان، خدا زبان واحد مردم را به هفتاد زبان در بابل تبدیل کرد و از این رو مردم در صحبت کردن با یکدیگر گیج شدند.
گاهشمار تمدن بابل
• در حدود ۱۸۹۶ پیش از میلاد حمله نافرجام کاسیها به بابل روی میدهد. همچنین در حدود ۱۷۴۹ پیش از میلاد بابل توسط کاسیها سقوط میکند
اولین نشانهها از وجود شهر بابل در لوحههایی که از زمان سارگون اکدی باقیماندهاست وجود دارد. در این الواح آمدهاست که سارگون بابل را بنا کرد؛ ولیکن بعضی محققین اعتقاد دارند که این الواح شاید به سارگون بابلی و نه به سارگون اکدی اشاره میکنند.
در عهد عتیق آمدهاست که نمرود بود که شهر بابل را بنا کرد.
اولین سلسله بابلی توسط یک آموری به نام سومو آبوم در ۱۸۹۴ قبل از میلاد بنا شد. آموریها از مردمان بومی بین النحرین نبودند و بلکه از اقوام عشایری سامی در غرب عراق بودند.
بابل دارای محدوده کوچکی بود تا اینکه در زمان حمورابی توسعه پیدا کرد. حمورابی یک سری قوانین به نام قوانین حمورابی تدوین کرد که تأثیر زیادی بر سیستم قضایی بعد از او گذاشت. بعد از مرگ حمورابی امپراتوری او به سرعت از هم پاشید. با اینکه آموریها تا سال ۱۵۹۵ قبل از میلاد دارای قدرت بودند تا اینکه توسط هیتیها که از آسیای شرقی آمدند مغلوب شدند.
بعد از اینکه هیتیها بابل را غارت کردند، کاسیها به بابل حمله کرده و آن را در اختیار گرفتند. آنها سلسلهای ایجاد کردند که تا سال ۱۱۶۰ قبل از میلاد دوام پیدا کرد. کاسیها از سلسله جبال زاگرس در حدود لرستان امروزی نشات گرفته بودند؛ ولیکن بابل سرانجام به تسلط ایلامیها و آشوریها درآمد. شاه آشوری توکولتی نینورتا در سال ۱۲۳۵ قبل از میلاد بابل را تحت کنترل گرفت.
تخمین زده میشود که در بین سالهای ۱۷۷۰ تا ۱۶۷۰ قبل از میلاد و دوباره بین سالهای ۶۱۲ تا ۳۲۰ قبلاً از میلاد بابل بزرگترین شهر دنیا بودهاست. محققان معتقدند بابل اولین شهری بود که به جمعیت بالای ۲۰۰۰۰۰ نفر رسید.
بابل آشوری
در زمان حکومت آشوری جدید در بین سالهای ۹۱۱ تا ۶۰۸ قبل از میلاد بابل در کنترل آشوریان بود. در زمان شاه آشوری سناچریب بابل دائماً در حال شورش بود که به نابودی کامل بابل انجامید. در سال ۶۸۹ قبل از میلاد تمامی دیوارها، معابد و باغها نابود شدند. جانشین سناچریب به نام اثارحدون تصمیم به بازسازی شهر گرفت.
امپراتوری بابل جدید
در زمان نابوپولاسر بابلیها موفق شدند که آشوریها را در سال ۶۱۲ قبل از میلاد سرنگون کنند. در این زمان بابل دوباره قدرت گرفت و در زمان فرزند او نبوکدنصر دوم (۶۰۴ تا ۵۶۱ قبل از میلاد) بابل به یکی از عجایب دنیای قدیم تبدیل شد. نبوکدنصر دستور داد که زمینها دوباره بازسازی شوند، زیگوراتها دوباره ساخته شده و دروازه ایشتار ساخته شود.
نبوکدنصر همچنین باغهای معلق بابل را نیز ساخت که یکی از عجایب هفتگانه دنیای قدیم بود. گفته میشود که دلیل ساخت این باغها این بود که همسر نبوکدنصر که آمیتیس نام داشت از سرزمین ایران بود و برای کوههای بلند ایران دلتنگی میکرد. از این رو نبوکدنصر دستور داد این باغها را برای جلوگیری از دلتنگی او بنا کنند؛ ولیکن به دلیل اینکه هیچ آثاری از بابل باغی نماندهاست محل این باغها مورد اختلاف است و بعضی اعتقاد دارند که این باغها در نینوا بودهاند.
بابل در تسلط ایرانیان
در سال ۵۳۹ قبل از میلاد کوروش بزرگ هخامنشی شاهنشاه ایران، بابل را در جنگ اپیس شکست داد. به دلیل اینکه بابل بر روی رودخانه بنا شده بود تنها یک راه برای ورود به آن وجود داشت و بقیه دیوارها بر روی رودخانه بود. در زیر آب دروازههای فلزی برای جلوگیری از ورود دشمنان وجود داشت. کوروش و سربازانش مسیر آب رودخانه فرات را منحرف کرده و سربازان پارسی از زیر دیوارها وارد شهر بابل شدند. این داستان توسط هرودت بهطور مفصل نقل شدهاست و در انجیل عهد عتیق نیز آیهای در مورد آن وجود دارد.
کوروش سپس دستوری صادر کرد که یهودیانی که زندانی بودند به سرزمین خود بازگردند و دوباره معبد اورشلیم را بازسازی کنند.
در زمان کوروش و جانشین او داریوش بابل به یکی از شهربها (ساتراپیهای) شاهنشاهی هخامنشی تبدیل شد.
گفته میشود بابل چهار ماه در سال خواروبار دربار هخامنشی را تانین می کرد.
منبع : ویکیپدیا
در جستجوی دو استاد ضد جادو
کَلده یا کلدان (به اکدی: māt Kaldu) نام یکی از بخشهای تمدن بابل است که سلسله یازدهم پادشاهی بابل را به نام آنان کلده ای می نامند، دورانی کوتاه (۶۱۲_۵۳۹ پ.م.) با پنج پادشاه بود که دو تای آخری نیز کلدانی نبودند (واپسین آنان نبونید، آرامی بود).
نخستین آنان نبوپلسّر بود که فرزند خود را به نام یکی از پادشاهان اکد نبوکدنصر یکم، که با وی هیچ خویشاوندی نداشت، نبوکد نصر دوم (بخت النصر) خواند.
پایتخت (یا بزرگترین شهر) کلدانیان بیت یاکین نام داشت و در کرانه سمت چپ فرات، میانِ بصره و ناصریه کنونی قرار داشت. حاکم کلدانیان نیز پادشاه بیت یاکین نامیده میشد. همانطور که بابلیها پادشاهِ خود را پادشاهِ بابل مینامیدند.
کلدانیها سامی بودند. خاستگاه آنان شاید عربستان بودهاست. زبان کلدانیان از زبانهای سامی بابلی بود و شباهتهایی به زبان آشوری داشت، در دورههای بعدی زبان بابلی و سپس زبان آرامی جای آن را گرفت.
آنها بخشی از تمدن بابلی بهشمار میآمدند و در خواندن و نوشتن استاد بودند و زبردستی شگفتی در سحر و جادو و علوم غریبه داشتند. به طوری که در دوران حکومت ایرانیان کلمه کلدانی به معنای ستارهشناس و جادوگر به کار میرفت (از جمله در کتاب دانیال نبی و در نوشتههای استرابو).
فاصله میان دوران زندگی سلیمان پیامبر و حکومت کلده حدود ۳۰۰ سال می شود. با توجه که از میان اقوامی که در آنجا یعنی در بابل زندگی می کردند کلدانیها از همه تبحر و تسلط بیشتری در سحر و جادو داشتند شاید در زمان همین حکومتهای کلده بوده است که دو فرشته از طرف خداوند ماموریت می یابند تا از اسمان بزمین امده و به بابل بروند و به ان مردم خطرات استفاده از جادو را گوشزد کنند.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف