ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبرت کامو(۲)
...مدیر بازهم با من حرف زد . ولی من دیگر به او گــوش نمـی دادم . بعـد بـه مـن گفـت : « گمـان مـی کنـم مـی خواهید مادرتان را ببینید . » من بی اینکه جوابی بگویم بلند شدم . و او بطرف در ، از من جلو افتــاد . در پلکـان ، برایـم گفت : « او را در اطاق کوچک مردهها گذاشته ایم . برای اینکه دیگران متأثر نشوند . در اینجــاهـر وقـت کسـی مـی میرد ، بقیه تا دو سه روز عصبانی اند و این موضوع باعث زحمت میشود . »
از حیاطی عبور می کردیم که عده زیادی پیرمرد ، در آن ، دسته دسته باهم وراجی می کردند . هنگــامی کـه مـا عبـور میکردیم آنها خاموش می شدند . و پشت سرما باز گفتگو شروع میشد گوئی کههمهمـه سـنگین طوطـی هـا سـت . دم یک ساختمان کوچک مدیر از من جدا شد : « آقای مورسو شما را تنها می گذارم در دفتر خود بــرای انجـامهـر گونـه خدمتی حاضرم .
بنا به قاعده ساعت ده صبح برای تدفین معین شده است . زیرا فکر کردیم بدین ترتیب شــما خواهیـدتوانست در بالین آن مرحومه شب زنده داری کنید . یک کلمه دیگر : مادرتان اغلب به رفقایش اظهار می کـرده اسـت . که می خواهد با تشریفات مذهبی به خاک سپرده شود . بر من واجب است که لوازم این امر را فراهم کنم امــا خواسـتم ضمناً شما راهم مطلع گردانم . » از او تشکر کردم . مادرم ، گرچه بی دین نبود ، ولی هنگام زندگیش هــرگـز بـه دیـن نمی اندیشید .
داخل شدم . اطاقک بسیار روشنی بود ، که با آب آهک سفید شده بود . و یک قــاب شیشـهُ طـاق آن را پوشـانده بود . اثاثیه اش صندلی ها و سه پایههائی بشــکل ضربـدر بـود .روی دو تـای آنـها ، در وسـط ، تـابوتی بـا سـرپـوش مخصوصش قرار گرفته بود . میخهای براق تابوت را می شددید کههنوز کوبیده نشده بودند و روی تخته هــای تـابوت که با پوست گردو رنگشان کرده بودند مشخص به چشم می آمدند
نزدیک تابوت ، زن پرستار عربی بود که روپوش سفید بر تن داشت و لچکی بارنگی تند بسر بسته بود .
در این هنگام دربان پشت سر من داخل شد . پیدا بود که دویده است . کمی لکنـت داشـت : « سـرتابوت را بسـته اند ، ولی برای اینکه شما بتوانید جسد را ببنید باید میخها را بکشم . » به تابوت ، نزدیک شده بــود ، کـه نگـهش داشـتم . به من گفت « نمیخواهید ؟» جواب دادم : «نه.» یکه خورد و من ناراحت شدم .
زیرا حس کـردم کـه نبایسـتی همچـو حرفی زده باشم . پس از لحظه أی ، به من نگاه کرد و بی هیچ سرزنشی ، مثل اینکه خبر می خواهــد بگـیرد . پرسـید : « برای چی؟ » گفتم « نمیدانم.» آنگاه در حالیکه سبیل سفیدش را می تابید ، بی اینکه بمن نگــاه کنـد گفـت : « مـی فهمم . » چشمانی زیبا ، به رنگ آبی روشن داشت و رنگ پوستش کمی قرمز بود . صندلی بمن داد و خــودش بفاصلـه کمی پشت سرم نشست .
زن پرستار بلند شد و به طرف در رفت در این لحظه دربان بـه مـن گفـت . « ایـن زن خـوره دارد .» چون چیزی نفهمیدم ، بطرف پرستار متوجه شدم و دیـدم کـه از زیـر چشـمهایش پـارچـه ای گذرانیـده و بـدور سرش پیچیده . در جای بلندی دماغش پارچه صاف بود. روی صورت او جز سفیدی پارچه چیزی دیده نمی شد .
وقتیکه او رفت ، دربان گفت : « من الان شــما را تنـها مـی گـذارم .» نمیدانـم چـه قیافـه ای بخـود گرفتـم کـه منصرف شد و پشت سر من ایستاد .
این وجود پشت سرم ، عذابم می داد . تمـام اتـاق را نـور زیبـای بعـد از ظـهر فـرا گرفته بود . وزوز دو زنبور طلائی پشت شیشهها بگوش می رسید . حس کردم که خوابم گرفتــه اسـت . بـی اینکـه بـه طرف دربان برگردم . به او گفتم : « مدتی است که اینجاهستید ؟» مثل اینکه مــدت هـا منتظـر چنیـن سـئوالی بـود ،
فوراً جواب داد : « پنچ سال .»
دنبال آن ، خیلی پرگوئی کرد . اگر پیش از اینها به او گفته بودند که با شغل دربانی در « مــارانگو» روزگـار خـود را بـه پایان خواهد رسانید ، سخت تعجب میکرد . شصت و چهار سال داشت و اهل پــاریس بـود . ...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبرت کامو(۲)
...مدیر بازهم با من حرف زد . ولی من دیگر به او گــوش نمـی دادم . بعـد بـه مـن گفـت : « گمـان مـی کنـم مـی
خواهید مادرتان را ببینید . » من بی اینکه جوابی بگویم بلند شدم . و او بطرف در ، از من جلو افتــاد . در پلکـان ، برایـم
گفت : « او را در اطاق کوچک مردهها گذاشته ایم . برای اینکه دیگران متأثر نشوند . در اینجــاهـر وقـت کسـی مـی
میرد ، بقیه تا دو سه روز عصبانی اند و این موضوع باعث زحمت میشود . »
از حیاطی عبور می کردیم که عده زیادی پیرمرد ، در آن ، دسته دسته باهم وراجی می کردند . هنگــامی کـه مـا عبـور
میکردیم آنها خاموش می شدند . و پشت سرما باز گفتگو شروع میشد گوئی کههمهمـه سـنگین طوطـی هـا سـت . دم
یک ساختمان کوچک مدیر از من جدا شد : « آقای مورسو شما را تنها می گذارم در دفتر خود بــرای انجـامهـر گونـه
خدمتی حاضرم .
بنا به قاعده ساعت ده صبح برای تدفین معین شده است . زیرا فکر کردیم بدین ترتیب شــما خواهیـد
توانست در بالین آن مرحومه شب زنده داری کنید . یک کلمه دیگر : مادرتان اغلب به رفقایش اظهار می کـرده اسـت . که می خواهد با تشریفات مذهبی به خاک سپرده شود . بر من واجب است که لوازم این امر را فراهم کنم امــا خواسـتم ضمناً شما راهم مطلع گردانم . » از او تشکر کردم . مادرم ، گرچه بی دین نبود ، ولی هنگام زندگیش هــرگـز بـه دیـن نمی اندیشید .زیرا حس کـردم کـه نبایسـتی همچـو حرفی زده باشم . پس از لحظه أی ، به من نگاه کرد و بی هیچ سرزنشی ، مثل اینکه خبر می خواهــد بگـیرد . پرسـید : « برای چی؟ » گفتم « نمیدانم.» آنگاه در حالیکه سبیل سفیدش را می تابید ، بی اینکه بمن نگــاه کنـد گفـت : « مـی فهمم . » چشمانی زیبا ، به رنگ آبی روشن داشت و رنگ پوستش کمی قرمز بود . صندلی بمن داد و خــودش بفاصلـه کمی پشت سرم نشست .
زن پرستار بلند شد و به طرف در رفت در این لحظه دربان بـه مـن گفـت . « ایـن زن خـوره دارد .» چون چیزی نفهمیدم ، بطرف پرستار متوجه شدم و دیـدم کـه از زیـر چشـمهایش پـارچـه ای گذرانیـده و بـدور سرش پیچیده . در جای بلندی دماغش پارچه صاف بود. روی صورت او جز سفیدی پارچه چیزی دیده نمی شد .
وقتیکه او رفت ، دربان گفت : « من الان شــما را تنـها مـی گـذارم .» نمیدانـم چـه قیافـه ای بخـود گرفتـم کـه منصرف شد و پشت سر من ایستاد .این وجود پشت سرم ، عذابم می داد . تمـام اتـاق را نـور زیبـای بعـد از ظـهر فـرا گرفته بود . وزوز دو زنبور طلائی پشت شیشهها بگوش می رسید . حس کردم که خوابم گرفتــه اسـت . بـی اینکـه بـه طرف دربان برگردم . به او گفتم : « مدتی است که اینجاهستید ؟» مثل اینکه مــدت هـا منتظـر چنیـن سـئوالی بـود ،
فوراً جواب داد : « پنچ سال .»ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
شاهنامه فردوسی
انتقام سیامک و شاهی هوشنگ
گیومرث نخستین فرمانروای ایر ان بود . هم او بود که برای ایر ان و مردمش قانون زندگی سالم و سودمند را ارائه کرد . گیومرث پسری بنام سیامک داشت که فوق العاده مورد علاقه پدر بود. ولی سیامک جوانی بود پر از شور و شوق و اما بی تجربه !.
وقتی سیامک می شنود که اهرمنان و دشمنان بر علیه پدرش و حکومت او فتنه گری می کنند ، شور جوانی بر او غلبه کرده و بدون آن که قواعد جنگ را رعایت کند و جوشن و زره و اسلحه کافی بکار برد و فقط در حالی که پلینگینه پوشیده بود به جنگ دیوان ۰می رود.
دیوانی که قصد حمله داشته و به خاک ایران دست یازیده و سر تا پا مسلح بودند .این جنگ نخستین جنگ دوران اساطیری ایران به شمار می آید. فردوسی در همان آغاز تاریخ ایران این نوع کار ها را احساساتی و اشتباه می داند.
اگر تاریخ را ورق بزنیم و بیندیشیم مشاهده می کنیم که ما از این شهامت ها بسیار به خرج داده ایم که اغلب به از دست دادن جان عزیزان ما انجامیده است.
در حالیکه با دشمن نباید راست رو بود.ما بعضی وقت ها با دشمن هم چون کف دستیم.
و او پنهانی فتنه می کند و ما آشکا ارا پاسخ می دهیم.
در نتیجه همه نقشه ما را حدس می زند پس ضربه خود را در جایی که انتظار نداریم وارد می کند.
دیو آهرمنی از پشت بر سیامک جوان ضربه زد و جان او را بگرفت.از این ضربه خوردنها هم از پشت و پنهان زیاد در تا ریخمان داشته ایم. هر جا که با تدبر و تفکر پیش رفتیم دشمن را به خاک سیاه نشان داده و ضربه شصتی به او نشان دادهایم که او صدای خورد شدن استخوانهایش را شنیده و دود جکر آب شده اش را بو کرده است.
خوشبختانه سیامک جان باخته فرزندی بنام هوشنگ داشت که از جوانی هوشمند و آگاه بود. گیومرث نیز او را برای نبرد با دیوان آماده کرد. این بار ایران آماده و با طرح و برنامه بود.
یعنی ایر انیان عقل و خرد را بکار انداختند و زمانی که هوشنگ فرزند سیامک به سن رشد و جوانی رسید با پدر بزرگ خود گیومرث نقشه حمله حساب شده ای را ریخته و انتقام خون سیامک را گرفتند :
خجسته سیامک یکی پور داشت که نزد نیا جاه دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بود تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
به نزد نیا یادگار پدر نیا پروریده مراو را به بر
نیایش به جای پسر داشتی جز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دل کینه و جنگ را بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
همه گفتنیها بدو بازگفت همه رازها بر گشاد از نهفت
که من لشکری کرد خواهم خروشی برآورد خواهم همی
ترا بود باید همی پیشرو که من رفتنیام تو سالار نو
کیومرث راز های جنگ را با هوشنگ در میان می گذارو و طرحی استراتژیک و در خفا ریخته و دو لشگر یکی به فرماندهی هوشنگ در پیش و دیگری به فر ماندهی هوشنگ در پشت لشگر اول به جلو رفتند.
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر ز درندگان گرگ و ببر دلیر
دد و دام و مرغ و پری سپهدار پرکین و کندآوری
پس پشت لشکر کیومرث شاه نبیره به پیش اندرون با
بیامد سیه دیو با ترس و باک همی به آسمان بر پراگند خاک
ز هرای درندگان چنگ دیو شده سست از خشم کیهان خدیو
به هم برشکستند هردو گروه شدند از دد و دام دیوان ستوه
ازآنروی که دیوان همه را به ستوه آورده بودند اتحادی شگفت صورت گرفت و هوشنگ توانست سر از تن دشمن آهرمنی جدا ساخت.
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ جهان کرد بر دیو نستوه تنگ
کشیدش سراپای یکسر دوال سپهبد برید آن سر بیهمال
به پای اندر افگند و بسپرد خوار دریده برو چرم و برگشته کار
با این جنگ و پیروزی روز گار گیومرث سر آمد و دوران هوشنگ آغاز گردید.
سرآمد کیومرث را روزگار برفت و جهان مردری ماند ازوی
نگر تا کرا نزد او آبروی جهان فریبنده را گرد کرد
ره سود بنمود و خود مایه خورد جهان سربهسر چو فسانست و بس
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
شاهنامه فردوسی
انتقام سیامک و شاهی هوشنگ
گیومرث نخستین فرمانروای ایر ان بود . هم او بود که برای ایر ان و مردمش قانون زندگی سالم و سودمند را ارائه کرد . گیومرث پسری بنام سیامک داشت که فوق العاده مورد علاقه پدر بود. ولی سیامک جوانی بود پر از شور و شوق و اما بی تجربه !.
وقتی سیامک می شنود که اهرمنان و دشمنان بر علیه پدرش و حکومت او فتنه گری می کنند ، شور جوانی بر او غلبه کرده و بدون آن که قواعد جنگ را رعایت کند و جوشن و زره و اسلحه کافی بکار برد و فقط در حالی که پلینگینه پوشیده بود به جنگ دیوان ۰می رود.
دیوانی که قصد حمله داشته و به خاک ایران دست یازیده و سر تا پا مسلح بودند .این جنگ نخستین جنگ دوران اساطیری ایران به شمار می آید. فردوسی در همان آغاز تاریخ ایران این نوع کار ها را احساساتی و اشتباه می داند.
در حالیکه با دشمن نباید راست رو بود.ما بعضی وقت ها با دشمن هم چون کف دستیم.
و او پنهانی فتنه می کند و ما آشکا ارا پاسخ می دهیم.
در نتیجه همه نقشه ما را حدس می زند پس ضربه خود را در جایی که انتظار نداریم وارد می کند.
دیو آهرمنی از پشت بر سیامک جوان ضربه زد و جان او را بگرفت.از این ضربه خوردنها هم از پشت و پنهان زیاد در تا ریخمان داشته ایم. هر جا که با تدبر و تفکر پیش رفتیم دشمن را به خاک سیاه نشان داده و ضربه شصتی به او نشان دادهایم که او صدای خورد شدن استخوانهایش را شنیده و دود جکر آب شده اش را بو کرده است.
یعنی ایر انیان عقل و خرد را بکار انداختند و زمانی که هوشنگ فرزند سیامک به سن رشد و جوانی رسید با پدر بزرگ خود گیومرث نقشه حمله حساب شده ای را ریخته و انتقام خون سیامک را گرفتند :
خجسته سیامک یکی پور داشت که نزد نیا جاه دستور داشت
گرانمایه را نام هوشنگ بود تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
به نزد نیا یادگار پدر نیا پروریده مراو را به بر
نیایش به جای پسر داشتی جز او بر کسی چشم نگماشتی
چو بنهاد دل کینه و جنگ را بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
همه گفتنیها بدو بازگفت همه رازها بر گشاد از نهفت
که من لشکری کرد خواهم خروشی برآورد خواهم همی
ترا بود باید همی پیشرو که من رفتنیام تو سالار نو
کیومرث راز های جنگ را با هوشنگ در میان می گذارو و طرحی استراتژیک و در خفا ریخته و دو لشگر یکی به فرماندهی هوشنگ در پیش و دیگری به فر ماندهی هوشنگ در پشت لشگر اول به جلو رفتند.
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر ز درندگان گرگ و ببر دلیر
دد و دام و مرغ و پری سپهدار پرکین و کندآوری
پس پشت لشکر کیومرث شاه نبیره به پیش اندرون با
بیامد سیه دیو با ترس و باک همی به آسمان بر پراگند خاک
ز هرای درندگان چنگ دیو شده سست از خشم کیهان خدیو
به هم برشکستند هردو گروه شدند از دد و دام دیوان ستوه
ازآنروی که دیوان همه را به ستوه آورده بودند اتحادی شگفت صورت گرفت و هوشنگ توانست سر از تن دشمن آهرمنی جدا ساخت.
بیازید هوشنگ چون شیر چنگ جهان کرد بر دیو نستوه تنگ
کشیدش سراپای یکسر دوال سپهبد برید آن سر بیهمال
به پای اندر افگند و بسپرد خوار دریده برو چرم و برگشته کار
با این جنگ و پیروزی روز گار گیومرث سر آمد و دوران هوشنگ آغاز گردید.
سرآمد کیومرث را روزگار برفت و جهان مردری ماند ازوی
نگر تا کرا نزد او آبروی جهان فریبنده را گرد کرد
ره سود بنمود و خود مایه خورد جهان سربهسر چو فسانست و بس
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب در جستجوی معنی نوشنه و یکتور فرانکل
از مطلب دور افتادم بهتر است رویدادها را به ترتیب بیان کنم.
از نظر روانشناسی از سپیده دمی که وارد ایستگاه شدیم، تا نخستین استراحت مان در اردوگاه راهی بس دراز پیش روی داشتیم. در حالیکه افسران مسلح اس. اس ما را همراهی می کردند، مجبور بودیم از ایستگاه بدویم، از سیم های خارداری که برق داشت و از اردوگاه بگذریم تا به گرمابه ها برسیم. برای ما که نخستین گزینش را پشت سر گذارده بودیم این یک حمام واقعی بود.
بار دیگر توهم رهایی در ما جان گرفت. افسران اس.اس به نظر دوست داشتنی می رسیدند و ما به زودی به دلیل این امر پی بردیم. تا زمانی که ساعت به مچ داشتیم و می توانستند با چرب زبانی رامجابمان کرده و ساعت مان را بگیرند، خوب بودند.
(واقعا چه قدر افسر یک ارتش باید بد بخت و از لحاظ روحی مفلوک باشد که بخاط یک ساعت مچی چنین عملی از او سر بزند. این پایین در جه سقوط اروح است.)
آیا بهتر نبود همه چیز خود را به آنان بدهیم؟ و چرا نباید این افسران خوش ظاهر ساعت داشته باشند؟ شاید روزی به همین مناسبت، این گذشت ما را تلافی می کردند.۰
(چون زندانیان حتی تصور این راهم نمی کردند که صاحبان قدرت در جهان چه نقشه های بر ای آنان کشیده اند نمی توانستند انتهای این تئاتر زجر کش ولی هدفدار را حدس بزنند.طلق مستدل ترین مدارک که اف بی آی منتشر کرده هیتلر تا سال ۱۹۶۳زنده بود وهمراه همسرش در آرژانتین زندگی می کرد.)
در آلونکی که به نظر می رسید اتاق انتظار بخش ضدعفونی باشد، به انتظار نشستیم، افسران اس. اس
آمدند و پتویی روی زمین پهن کردند که بایستی همه اثاث مان، ساعتها و جواهرات مان را روی آن می
ریختیم. در میان ما هنوز افراد ساده لوحی بودند که از زندانیان کارکشته ای که به کمک ما آمده بودند
می پرسیدند آیا می توانند حلقه ازدواج شان، یا یک قطعه نشان یا چیزی را که شانس می آورد نگه
دارند یا نه.
(با آن که نویسنده یادداشتها یک روانپزشک است ولی هنوز نتوانسته علت جمع آوری آنها را در بازداشتگاه دریابد.او فکر می کند این یک بازداشت چند روزه است و بدنبال شانس می گردد.)
هیچکس هنوز به این حقیقت پی نبرده بود که همه چیز ما را از ما خواهند گرفت. کوشیدم اعتماد یکی از زندانیان را به خود جلب کنم. پنهانی به سویش رفتم و به لوله کاغذی که در جیب درونی پالتویم بود اشاره کردم و گفتم، « ببین این نوشته ها یک کتاب علمی است. می دانم به من چه خواهی گفت، باید خیلی خوشحال باشم که تن سالم از این محل به در برم و این باید تنها چیزی باشد که از سرنوشت خود انتظار داشته باشم. اما من نمی توانم به این مسایل بیندیشم. باید این نوشته ها را به هر قیمتی که باشد نگاهدارم. این نوشته ها حاصل یک عمر کار منست. می فهمی چه می گویم؟
بله، کم کم متوجه می شد چه می گویم. به آرامی لبخندی بر چهره اش نقش بست. این لبخند ابتدا ازگذاشت، من با زندگی پیشین خود بدرود گفته بودم....
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف