ادامه از نوشتار پیشین
کتاب در جستجوی معنی نوشته ویکتور فرانکل
...ناگهان جنب و جوشی در میان همسفرانم دیده شد که با رنگ پریده، چهره های وحشت زده ایستادهبودند و در نهایت بی دفاعی حرف می زدند.
دیگر بار نعره های خشن فرماندهان گوشمان را آزار داد. بافشار به درون اتاق انتظار گرمابه رانده شدیم. در آنجا به دور یک افسر اس.اس که صبر کرد تا همه واردشویم گرد آمدیم.
دو دقیقه فرصت دارید تا لخت شوید!
آنگاه گفت،« از روی ساعت من دو دقیقه فرصت دارید کاملا لخت شوید، همهچیزتان را روی زمین، همانجایی که ایستاده اید بگذارید. هیچ چیز با خود بر نمی دارید مگر کفش ها،کمربند یا بند شلوار و یک شکم بند. از همین حالا وقت می گیرم! »زندانیان بدون کوچکترین درنگ خود را عریان کردند. هر چه به پایان دو دقیقه نزدیکتر می شدیم، حالت عصبی آنان فزونی می گرفت و زیرپوش و کمربندهای خود را با حالتی دست و پا چلفتی از تن به در میکردند و بند کفش هایشان را باز می کردند.
سپس نخستین صدای شلاق را شنیدیم. شلاقهای چرمی بود.که بر بدن عریان زندانیان فرود می آمد.پس از آن ما را گله وار به سوی اتاقی راندند، که بایستی موهای بدنمان تراشیده می شد، نه تنها سرمان را تراشیدند بلکه در هیچ جای بدنمان تار مویی باقی نگذاشتند.
حمام
و دراینجا بود که دیگر بار به صف ایستادیم. ما به سختی می توانستیم همدیگر را به جای آوریم اما حالابعضی از زندانیان با آرامش بسیار ریزش آب واقعی را بر تنشان لمس کردند.هنگامی که منتظر بودیم تا نوبت مان برسد متوجه شدیم، تن برهنه ما تنها چیزی بود که برایمانباقی مانده بود.
ما همه چیزمان را از دست داده بودیم، حتی کوتاهترین تار مو. تن برهنه ما تنها دارایی ما بود. به راستی دیگر چه چیزی برایمان مانده بود که ما را با زندگی پیشین مان پیوند دهد؟
فقط تن عر یان ما به ما تعلق داشت
عینک وکمربند تنها چیزهایی بودند که برای من مانده بود، که من کمربندم را هم در قبال یک تکه نان از دستدادم. کسانیکه شکم بند داشتند دچار هیجان شدند. زیرا شب هنگام زندانی ارشدی که مسئول کلبه مابود، ضمن سخنانی به ما خوشامد گفت و به شرافتش سوگند خورد که اگر کسی توی شکم بندش پول یاسنگ قیمتی مخفی کرده باشد، خودش شخصا او را « به همان تیر» - که با دستش به آن اشاره کرد -به دار خواهد آویخت و با غرور توضیح داد که قوانین اردوگاه این حق را به او به عنوان یک ساکن اردوگاه می دهد.
کفش یکی از مسائل مهم
داشتن کفش، خود در زندان مساله مهمی بود. گرچه ما می بایست از آنها نگهداری کنیم، اما آنهاییکه کفش های نسبتا خوبی داشتند مجبور می شدند آنها را تحویل مسئولین بدهند. و در عوض یک جفت کفشی که اندازه پایشان نبود دریافت می کردند.
زندانیانی دچار دردسر واقعی می شدند که به حرف دلسوزانه زندانیان مسئول (در اتاق انتظار) گوش کردند و ساق چکمه هایشان را بریدند و برای اینکه جای بریدگی پیدا نباشد صابون به آن مالیدند. گویاافسران اس.اس منتظر همین بودند. کسانی را که مرتکب این جرم شده بودند به اتاق پهلویی بردند وما تا مدتها صدای تازیانه و ضجه های آنان را می شنیدیم.
این بار شکنجه مدتها به درازا کشید.می بینید که خیالات واهی ما یکی پس از دیگری نقش بر آب می شد و پس از آن به طور غیر منتظرهای خوش خلق می شدیم. ما به خوبی می دانستیم که چیزی نداشتیم از دست بدهیم مگر زندگی مسخره و تن عریان خود را.
وقتی دوش آب باز شد، همگی سعی می کردیم هم خودمان را دست بیندازیم و هم یکدیگر را.صرف نظر از شوخ طبعی که پیدا کرده بودیم، احساس دیگری نیز در ما پیدا شد و آنهم حس کنجکاویبود.
من پیش از این، اینگونه کنجکاویها را به عنوان واکنش اساسی در برابر موقعیت های ویژه واستثنایی تجربه کرده بودم. موقعی که جانم یکبار در یک حادثه کوهنوردی به خطر افتاد در آن لحظه بحرانی تنها یک احساس داشتم: کنجکاوی، کنجکاوی در این مورد که آیا جان سالم به در خواهم برد یا باجمجمه شکسته و بدن زخمی باز خواهم گشت.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب شاهنامه
حکومت طهمورث دیو بند فرزند هوشنگ و اقدامات ا و
و چرا او را دیو بند خوانده اند؟
پسر بد مراو را یکی هوشمند گرانمایه طهمورث دیوبند
بیامد به تخت پدر بر نشست به شاهی کمر برمیان بر ببست
همه موبدان را ز لشکر بخواند به خوبی چه مایه سخنها براند
چنین گفت کامروز تخت و کلاه مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه
کنار گذاردن و رفع بدیها و کوتاه کردن دست دیوها
جهان از بدیها بشویم به رای پس آنگه کنم درگهی گرد پای
ز هر جای کوته کنم دست دیو که من بود خواهم جهان را خدیو
هر آن چیز کاندر جهان سودمند کنم آشکارا گشایم ز بند
تهیه پوشش و لباس برای مردمان
اهلی کردن حی انات وحشی
پرورش طیور
پس از پشت میش و بره پشم و موی برید و به رشتن نهادند روی
به کوشش ازو کرد پوشش به رای به گستردنی بد هم او رهنمای
ز پویندگان هر چه بد تیزرو خورش کردشان سبزه و کاه و جو
رمنده ددان را همه بنگرید سیه گوش و یوز از میان برگزید
به چاره بیاوردش از دشت و کوه به بند آمدند آنکه بد زان گروه
ز مرغان مر آن را که بد نیک تاز چو باز و چو شاهین گردن فراز
بیاورد و آموختنشان گرفت جهانی بدو مانده اندر شگفت
چو این کرده شد ماکیان و خروس کجا بر خرو شد گه زخم کوس
شرح
طهمورث به دیو بند معروف است و در نوشتار بعدی خواهم گفت که چرا او را به این لقب نامیده اند. ولی اقدامات او بر اساس گزارش شاهنامه او پشم ریسی و پارچه بافی را رواج دا د. هم چنین دامپروری را با نظم نو ین توسعه داد و پرورش حیوانات اهلی و رام کردن حیوانات وحشی را آغاز کرد.
از سوی دیگر به پرورش طیور روی آورد و آنرا به مردمان اموخت. مرغان خانگی پرورش داد. و چهار صنعت اصلی رسیندگی ، پارچه بافی ، دامپروری و پرورش طیور را او رواج داد.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پشین
شاهنامه فردوسی
هوشنگ و اقدامات او
هوشنگ فرزند سیامک و نوه گیومرث سومین شاه باستانی ایران است. فردوسی از ا و با عنوان شاه با رای و داد یاد می کند که حکایت از خردمندی و داد گستری او است.از اقدامات مهم او تهیه آهن و جدا کردن آن از سنگ به کمک آتش است. فردوسی این کشف آهن را در پی حادثه ای می داند که به کشتن یک مار مربوط می گردد .
گویا هوشنگ روزی با پرتاب سنگ قصد گشتن ماری نمود و لی ما ر جست و سنگ از دست هوشنگ رها شده و به سنگ دیگری برخورد نمود و آتش شعله ور شد. از همان زمان آتش در تاریخ باستان ایران بعنوان فروزه ایزدی پذیرفته شد
هوشنگ با رای و داد به جای نیا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالی چه پر از هوش مغز و پر از رای دل
چو بنشست بر جایگاه مهی چنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشا جهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمان یزدان پیروزگر به داد و دهش تنگ بستم کمر
سپس فریدون به آبادانی جهان پرداخت و عدل و داد ر ا رواج داد.
وزان پس جهان یکسر آباد کرد همه روی گیتی پر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
استخراج آهن
سر مایه کرد آهن آبگون کزان سنگ خارا کشیدش برون
آتش اتفاقی کشف شد
یکی روز شاه جهان سوی کوه گذر کرد با چند کس همگروه
پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیرهتن و تیزتاز
دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون ز دود دهانش جهان تیرهگون
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
به زور کیانی رهانید دست جهانسوز مار از جهانجوی جست
برآمد به سنگ گران سنگ خرد همان و همین سنگ بشکست گرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته ولیکن ز راز ازین طبع سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پیش جهان آفرین نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد همین آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغیست این ایزدی پرستید باید اگر بخردی
چشن سده یعنی چشن پرستیدن آتش
شب آمد برافروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه
شبی که در روز آن آتش کشف شد هوشنگ و اطرافیان او جشنی بر پا کردند و آنر ا چشن سده یاد نمودند.
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد جهانی به نیکی ازو یاد کرد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد.
ادامه از نوشتار پشین
شاهنامه فردوسی
هوشنگ و اقدامات او
هوشنگ فرزند سیامک و نوه گیومرث سومین شاه باستانی ایران است. فردوسی از ا و با عنوان شاه با رای و داد یاد می کند که حکایت از خردمندی و داد گستری او است.از اقدامات مهم او تهیه آهن و جدا کردن آن از سنگ به کمک آتش است. فردوسی این کشف آهن را در پی حادثه ای می داند که به کشتن یک مار مربوط می گردد .
گویا هوشنگ روزی با پرتاب سنگ قصد گشتن ماری نمود و لی ما ر جست و سنگ از دست هوشنگ رها شده و به سنگ دیگری برخورد نمود و آتش شعله ور شد. از همان زمان آتش در تاریخ باستان ایران بعنوان فروزه ایزدی پذیرفته شد
هوشنگ با رای و داد
به جای نیا تاج بر سر نهاد
بگشت از برش چرخ سالی چهل
پر از هوش مغز و پر از رای دل
چو بنشست بر جایگاه مهی
چنین گفت بر تخت شاهنشهی
که بر هفت کشور منم پادشا
جهاندار پیروز و فرمانروا
به فرمان یزدان پیروزگر
به داد و دهش تنگ بستم کمر
سپس فریدون به آبادانی جهان پرداخت و عدل و داد ر ا رواج داد.
وزان پس جهان یکسر آباد کرد
همه روی گیتی پر از داد کرد
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
استخراج آهن
سر مایه کرد آهن آبگون
کزان سنگ خارا کشیدش برون
آتش اتفاقی کشف شد
یکی روز شاه جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس همگروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیرهتن و تیزتاز
دوچشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تیرهگون
نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگ
به زور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
برآمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
نشد مار کشته ولیکن ز راز
ازین طبع سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آنگاه قبله نهاد
بگفتا فروغیست این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی
چشن سده یعنی چشن پرستیدن آتش
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
شبی که در روز آن آتش کشف شد هوشنگ و اطرافیان او جشنی بر پا کردند و آنر ا چشن سده یاد نمودند.
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبرت کامو
در پی دفن مادر بود...فرق مرده الجزایر با پاریس
...پس اهل اینجا نیستید ؟ » بعد یادم افتاد که قبــل از اینکـه مـرا باطـاق مدیـر راهنمـائی کنـد ، از
مادرم با من حرف زده بود . گفته بود که باید خیلی زود خاکش کرد زیرا در صحرا ، خصوصاً در این ناحیــه ،هـوا بسـیار
گرم است .
در آن هنگام برایم گفته بود در پاریس میزیسته است . در پاریس که خاطره آنراهرگز فراموش نخواهـد کـرد
. در پاریس . میشود مرده را تا سه روز و گاهی تا چهار روز نگاه داشت . ولی اینجا وقت این چیزهـا نیسـت . فکـرش را
هم نمیشود کرد که در اینجا می بایست دنبال نعش کش دوید .
در اینموقع زنــش بـاو گفتـه بـود : « خفـه شـو ، ایـن ،چیزهائی نیست که بشود برای آقا گفت . » و پیرمرد قرمز شده بود و پوزش خواسته بود . مـن وسـط کلامـش دویـده ،گفته بودم : « چیزی نیست چیزی نیست .» آنچه را که پیرمرد می کرد درست و جالب یافته بودم .
در اتاق کوچک مردگان ، برایم گفت که به عنوان آدمی مفلوک به انجـا آمـده بـوده اسـت و چـون خـود راهنـوز کاری می دانسته ، این شغل دربانی را قبول کرده است . به او یادآوری کردم که در عین حــال اوهـم جـزء افـراد ایـن نوانخانه حساب می شود .
آنها و نه پیران
و او گفت که نه . اول هم متعجب شده بــودم کـه چـرا در ضمـن صحبـت از افـراد نوانخانـه کلمه « آنها» ، «دیگران» و خیلی بندرت لغت « پیرها» را بکار می برد . در صورتی که اغلب زیــادهـم بـا او اختـلاف سن نداشتند . ولی طبیعی است که او با آنها یکی نبود . او سمت دربانی داشت . و ، در بعضی مواردهم ســرپرسـت آنـها حساب میشد . در این لحظه آن پرستار وارد شد . شب ناگهان فرارسیده بود . بزودی ، شــب برفـراز شیشـههـا سـنگینشد .
سیگار کشیدن جلوی جنازه
دربان کلید چراغ را زد و من از زنندگی ناگهان نور خیره شدم . مرا برای صرف شــام بـه سـفره خانـه دعـوت کـرد
ولی من گرسنه نبودم . اجازه خواست فنجانی شیرقهوه برایم بیاورد . چون آنرا بسیار دوست داشتم ، قبــول کـردم و بعـد
از لحظه ای با سینی مراجعت کرد . آشامیدم . آنوقت میل کردم سیگاری بکشم . اما شک کردم . چــون نمیدانسـتم کـه
آیا می توانم اینکار را جلوی مادرم بکنم . فکر که کردم ، اینکارهیچ اهمیتی نداشت . سیگاری به دربــان تعـارف کـردم
و باهم کشیدیم .
پس از لحظه ای ، بمن گفت : « میدانید دوستان خانم مادرتان هم خواهند آمد کــه شـب را در اینجـا بسـر برنـد .
این رسم اینجااست . من باید بروم و صندلی و قهوه سیاه تهیه کنم . » از او پرسیدم که آیا می شـود یکـی از چراغـها را
خاموش کرد ؟
درخشش نور ، روی دیوار سفید خسته ام می کرد ، به من گفت که اینکار ممکن نیســت . اینطـور سـیم کشی شده است ، یاهمه چراغها یاهیچکدام . دیگر من به او توجهی نداشتم . او خـارج شـد ، و بـرگشـت . صندلیـها را جا داد . روی یکی از صندلیها ، فنجانها را دور یک قهوه جوش گذاشت . بعد روبروی من ، طرف دیگر مـادرم نشسـت .
آن پرستارهمانطور ته اطاق ، پشت بما ایستاده بود . من نمی دیدم که چــه میکـرد . امـا از حرکـات دسـتش ، فـهمیده میشد که چیزی می بافد . هوا ملایم بود ، قهوه مرا گرم کرده بود . و از دری که باز بــود بوئـی از شـب و گلـها میـĤمد . به گمانم که اندکی هم چرت زدم . صدای خش خشی مرا بیدار کرد . به علت اینکه چشم هــایم بسـته بـود ، اطـاق بـازدر نظرم از روشنائی ، سخت زننده بود . جلوی من هم حتی یک سایه أی یافت نمی شد . وهر چیز . هر زاویــه ، تمـام خمیدگیها در مقابل چشمانم با بی حیائی زننــده أی رسـم میشـد . در ایـن لحظـه بـود کـه دوسـتان مـادرم وارد شـدند.
رویهمرفته ده دوازده تائی بودند . و با سکوت وارد این روشنائی خیره کننده شدند . بی اینکه صدائــی از صندلـی هـا بلنـدشود روی آنها قرار گرفتند . آنها را چنان می دیدم که تا کنون هیچکس را ندیده ام . هیچکــس از جزئیـات صـورت هـا
و لباسهایشان از نظرم نمی گریخت .
آیا آنان محاکمه می کردند؟
با وجود این صدائی از آنها نمی شنیدم و واقعیت آنـها را بـه زحمـت مـی توانسـتم باور کنم . تقریباًهمه زنها پیش بند بسته بودند . با بندی که تنک ، بدنشان را می فشــرد و شـکم پـائین افتـاده شـان را بیشتر نمایان میساخت تا آنوقت هرگز درک نکرده بودم که پیرزنان تــا چـه حـد میتواننـد شـکم داشـته باشـند . مردهـا تقریباًهمه بسیار لاغر بودند و عصا بدست داشتند . چیزی که در قیافه آنها مــرا بخـود جلـب مـی کـرد ، ایـن بـود کـه چشمهایشان را نمی دیدم ، فقط روشنائی ماتی بود که از وسط حفره ای از چروک بنظر میرســید .
هنگامیکـه نشسـتند . اغلب مرا نگاه کردند و با زحمت سری تکان دادنـد و چـون لباسهایشـان دردهانـهای بـی دندانشـان فرورفتـه بـود مـن نفهمیدم که آیا به من سلام می کنند یا فقط یک حرکـت عصبـی سرشـان را تکـان داده اسـت . امـا گمـان مـی کنـمسلامم کردند . در این هنگام بود که متوجه شدهمه در مقابل من ، گرداگرد دربان نشســته انـد . و سـر خـود را تکـانمی دهند . در یک آن ، این فکر مسخره در من ایجاد شد که آمده اند مرا محاکمه کنند .
دوست کسی که مرده می گرید و پسر مرده نمی گرید
اندکی بعد ، یکی از زنان بگریه افتاد . او در ردیف دوم ، پشت ســر یکـی ازهمراهـانش پنـهان شـده بـود مـن بـه
زحمت می دیدمش . با سکسکه های کوتاه مرتباً گریه می کرد و بنظرم آمد کــه هـر گـز بـازنخواهد ایسـتاد . دیگـران
مثل اینکه گریه او را نمی شنوند . همه محزون و گرفته و ساکت بودند .
به تابوت یا بــه عصاهـای خـود ، یـا بـهر چـیزدیگر ، می نگریستند . اما جز به همان یکی به چیز دیگری نگاه نمی کردنــد . آن زن همـانطور گریـه مـی کـرد خیلـی متحیر بودم . زیرا که او را نمی شناختم . می خواستم دیگر صدایش را نشــنوم . ولـی جـرأت ایـن را نداشـتم کـه بـه او اظهار کنم . دربان بطرف او خم شد . حرفی زد ولی او سرش را خم کرد چیزی زمزمه کرد و بههمان نحو و ترتیــب بـه گریه ادامه داد . بعددربان به طرف من آمد . نزدیک من نشست . پس از یک لحظه طولانی ، بــی اینکـه بـه مـن نگـاه کند برایم گفت : « این زن خیلی به خانم مادر شما نزدیک بود . می گوید ایــن مـرده تنـها دوسـت وی در اینجـا بـودهاست و اکنون دیگر کسی را ندارد . »
مدت درازی به همین ترتیب نشستیم . آه ها و سکسکه های آن زن دیگر کمتر شـده بـود . مدتـی دمـاغش را بـالا
کشید و بالاخره خاموش شد . من دیگر خوابم نمی آمد . اما خسته بودم و نشیمنگاهم درد گرفتــه بـود . اکنـون سـکوت
همه این آدمها بود که برایم طاقت فرسا بود . گاهگاه فقط ، صدای مخصوصی که نمی توانستم آن را تشــخیص بدهـم
به گوشم می خورد .
پس از مدتی ، بالاخره ملتفت شدم که چندتای از پیرمردها توی لپ شــان را مـی مکیدنـد و ایـن ملچ ملچ عجیب را از خود در می آوردند بقدری در افکار خود مستغرق بودند که متوجه این کار نبودند و حتی ایــن فکـر به من دست داد که این مرده أی که میان آنان افتاده است هیچ معنائی در نظر آنــان نـدارد . ولـی اکنـون درک میکنـم که این فکر غلطی بوده.
بعد خوابیدیم
ماهمه قهوه ای را که دربان درست کرده بود نوشــیدیم بعـدش را دیگـر نمیدانـم . شـب گذشـته بـود . فقـط یـادم
هست که یکبار چشم گشودم دیدم که پیرمردها ، بهم تکیه داده ، خوابیده اند . غــیر از یکـی کـه چانـه اش را روی آن
دستش که عصا را می فشرد قرار داده بود و مرا خیره نگاه می کرد . مثل اینکه مدتها جز بیــدار شـدن مـرا انتظـار نمـی
کشیده است . بعددوباره خوابم برد . بعلت درد بیش از پیــش نشـیمنگاهم ، از خـواب پریـدم .
روز روی شیشـه هـا مـیسرید . اندکی بعد یکی از پیرمردها بیدار شد و خیلی سرفه کرد . توی دستمال بزرگ چــهار خانـه ای تـف مـی کـرد و هر یک از سرفه هایش مثل این بود که از ته بدنش کنده می شد . هم او دیگران را بیدار کرد و دربــان بـه آنـها گوشـزد کرد که باید بروند . آنها بلند شدند . این شب زنده داری ناراحت صورتها شان را خاکستری کرده بود . وقتی بــیرون مـی رفتند ، با تعجب سختی که به من دست داده بود ،همه شان دستم را فشردند انگار این شب کــه مـا در آن حتـی یـک کلمههم رد و بدل نکرده بودیم صمیمیت ما را دو چندان کرده بود .
من خسته بودم. دربان مرا به اطاق خود برد که توانستم در آنجا سـروصورتم را مرتـب کنـم . بـازهم شـیرقهوه ای
نوشیدم که بسیار خوب بود . آسمان بر فراز تپه هایی که « مارانگو » را از دریا جدا می کــرد انباشـته از سـرخی بـود . و
نسیمی که از بالای تپه ها می گذشت بوی نمک با خود می آورد .
فکر غربی: اگر مادرم نبود چه لذتی می بردم
روز بسیار زیبائی در پیش بود . من مدتــها کـه بـه ده رفته بودم و فکر میکردم اگر مادرم در میان نبود چه لذتی از گردش امروز می توانستم ببرم . در حیــاط ، زیـر درخـت چناری ، به انتظار ایستادم . بوی زمین نمناک را فرو می بردم و دیگــر خوابـم نمـی آمـد . بـه فکـرهمکـاران اداری ام افتادم – که در این ساعت همگی برای رفتن به سر کار بر می خواستند .
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
شاهنامه فردوسی (۴)
آنان که فردوسی را در سرودن شاهنامه یاری دادند
شادروان مرتضی راوندی در اثر گرانسنگ خود تاریخ اجتماعی ایران در جلد ۸ کد مربوط به حیات ادبی مردم ایران است مینویسد: هنگامیکه فردوسی دست به این کار بزرگ زد حکومت سامانیان در کمال قدرت بود این شایعه که فردوسی شاهنامه را با اشارهی محمود غزنوی و به امید شصت هزار دینار او به نظم آورده به هیچ وجه صحیح نیست؛ زیرا که فردوسی در آغاز شاهنامه تصریح میکند که چون از کار دقیقی و پرداختن او به نظم داستانهای کهن و کشته شدنش آگاه میشود، خود در پی این کار میافتد، ولی به علت آشفتگی محیط اجتماعی تا مدتی موضوع را پنهان نگاه میداشته است:
زمانه سراسر پر از جنگ بود•••••به جویندگان بر، جهان تنگ بود
برین گونه، یک چند بگذاشتم•••••سخن را نهفته همیداشتم
ندیدم کسی کش سزار بود•••••به گفتار این، مر مرا یار بود
سپس میگوید که یکی از دوستان شفیق و مهربان نامهی پهلوی، یعنی اصل خداینامه را نزد من آورد و مرا به تنظیم شاهنامه تشویق کرد.
به شهرم یکی مهربان دوست بود•••••تو گفتی که با من به یک پوست بود
مرا گفت خوب آمد این رای تو•••••به نیکی خرامد مگر پای تو
نوشته من این نامهی پهلوی•••••به نزد تو آرم مگر بغنوی
گشاده زبان و جوانیت هست•••••سخن گفتن پهلوانیت هست
شو این نامهی خسروان بازگوی•••••بدین جوی نزد مهان آبروی
بزرگزاده دیگری چون از نیت عالی فردوسی با خبر میشود با جان و دل به یاری او برمیخیزد:
مرا گفت کز من چه آید همی•••••که جانت سخن بر گراید همی
به چیزی که باشد مرا دسترس•••••بکوشم نیازت نیارم به کس
علاوه بر این راد مردانی چون ((حیی قتیب)) و علی دیلم بودلف و ابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی وزیر سلطان محمود به اهمیت کار عظیم فردوسی پی میبرند و در حد امکان به استاد طوس کمک کردند، چنانکه شاعر در ابیات زیر به معرفی و ستایش آنان پرداخته است:
حییی قتیب است از آزادگان•••••که از من نخواهد سخن رایگان
نیم آگه از اصل و فرع خراج•••••همی غلطم اندر میان رواج
از این نامه از نامداران شهر•••••علی دیلم بودلف راست بهر
از اویم خور و پوشش و سیم زر•••••از او یافتم جنبش و پای و پر
و از برکت تشویق مادی این بزرگان فردوسی توانست عمر گرانمایه را در راه انجام این آرزوی ملی صرف کند. افسانهای که تذکرهنویسان قرون بعد پرداختهاند، مبنی بر اینکه محمود غزنوی د ر جستجوی کسی بود که به نظم داستانهای باستانی بپردازد و سرانجام فردوسی را نامزد این کار کرد، چیزی است که قراین تاریخی آن را نقص میکند، زیرا فردوسی، به تصریح تمام، تاریخ آغاز شاهنامه را به سالیانی میرساند که محمود هنوز به سلطنت نرسیده بوده است، گذشته از اینکه طبیعت خاص و خصوصیات نژادی محمود و رفتاری که در تاریخ از او سراغ داریم، همه قراینی است که نشان میدهد وی نمیتوانسته است مشوق اصلی چنین کاری باشد.
امیر تهرانی
ح.ف