شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی: گزارشی در باره فریدون (۳)



فر یدون  ۳
فریدون یکی از شخصیت‌های اساطیری ایران است. او پادشاه پیشدادی بود که بر اساس شاهنامه فردوسی پسر آبتین و از نسل جمشید بود و با یاری کاوه آهنگر بر ضحاک ستمگر چیره شد و او را در کوه دماوند زندانی کرد. سپس خود پادشاه جهان شد.

جشن رام بنام او ثبت شده که روزی  شادی بخش در تقویم باستانی ایرانیان   است که چنین روز و چنین ماهی همواره در  طی قرون  متمادی مایه امید و پیروزی حق بر باطل بوده و هست.

جشن رام  برای یادآوری و آشنایی دوباره با شخصیت‌های اساطیری و قهرمانان ایران در شاهنامه باشد. در ادامه این مطلب به همین بهانه نگاهی کوتاه بر شخصیت فریدون و داستان کاوه آهنگر خواهیم داشت:

فریدون در اوستا قهرمانی است که شخصیتی نیمه‌خدایی دارد و لقب او اژدهاکُش است. او پسر آبتین (اثفیان) است، دومین کسی که هوم را مطابق آیین می‌فشارد و این موهبت بدو می‌رسد که پسری چون فریدون داشته باشد. هوم یا هئومه اسطوره‌ای است در ایران باستان که از دو نمود آسمانی و زمینی برخوردار است.

هوم آسمانی فرزند ذکور اورمزد و تجلی مادی آن گیاهی درمان‌گر است که با دشمنان اهریمنی مبارزه می‌کند. همتای هندی هوم سومه است که حالت ایزدی-گیاهی دارد در برخی منابع زردشتی همچون بندهشن و منابع متاخر در دورهٔ اسلامی مثل شاهنامه فردوسی از هوم نام برده شده‌است.

فشردن آئینی هوم را به عنوان یک قربانی غیر خونین به شمارآورده‌اند. اهوم آئینی نمادی از هوم سپید است که در ته دریای فراخکرد می‌روید.(این گیاه را درگیتی با گیاهی تحت عنوان افدرا که در کوه‌ها رشد می‌کند یکی می‌دانند)

در شاهنامه، فریدون از نژاد جمشید است و پدرش از قربانیان ضحاک. مادرش فرانک او را به دور از چشم ضحاک به یاری گاو ناموری به نام «بَرمایه» یا «پُرمایه» در بیشه‌ای پرورش می‌دهد، تا هنگامی که کاوه با مردمان به نزد فریدون می‌روند و وی را به رزم با ضحاک می‌کشانند.

در فش کاویان
او چرم‌پاره کاوه را با پرنیان و زر و گوهر می‌آراید و آن را درفش کاویانی نام می‌نهد و به کین‌خواهی بر می‌خیزد.
برادران فریدون به فرمان او پیشه‌وران را وا می‌دارند که گرزی برای او تهیه کنند که بالای سر آن گاوی باشد. چون گرز گاوسر آماده می‌شود، فریدون به سوی کاخ ضحاک می‌رود.
فرستاده ایزدی راز گشودن طلسم‌های ضحاک را به فریدون می‌آموزد. در نهایت فریدون به کاخ وارد می‌شود و از شبستان صحاک که خوبرویان در آنجا گرفتار هستند شهرنواز و آرنواز، دختران جمشید را نجات می‌دهد در نهایت وقتی با ضحاک روبرو می‌شود، گرز گاوسر را بر سر او می‌کوبد و چون پیک ایزدی او را از کشتن ضحاک باز می‌دارد، با بندی که از چرم شیر فراهم می‌کند دست و پای ضحاک را می‌بندد و در غاری در دماوند او را زندانی می‌کند.


جشن مهرگان  و جشن ها ی دیگر

سپس فریدون بر تخت می‌نشیند و حکومت می‌کند. برخی جشن مهرگان را یادبودی از به تخت نشستن فریدون می‌دانند.

در بین جشن‌های مردم منطقه بندپی بابل و منطقه سوادکوه جشنی وجود دارد به نام ۲۶ عیدماه (به فتح ع و سکون ی) معادل ۲۸ تیرماه شمسی که جشن پیروزی فریدون بر ضحاک است، بدین گونه که نیروهای فریدون در ییلاق دمیلرز جمع شده و در ییلاق نهراسب (نی راست) درفش کاویانی برافراشته و سپاهیان اسکان می یابند تا با لشگریان ضحاک که در کوه(روستای کنونی)فیل بند مستقرند مقابله کنند، پس از پیروزی فریدون بر ضحاک با برافروختن مشعل خبر پیروزی از البرز کوه به منطقه جلگه ای اعلام نمی‌شود که این سنت(برافروختن مشعل یا فانوس)تا سالهای نه چندان دور نیز اجرا می‌شد. از مراسم این جشن نیز می توان به اجرای مسابقات کشتی در آن روز ،که نماد نبردتن به تن فریدون وضحاک است، اشاره کرد.

روزی در خردادماه، ضحاک برای گرفتن بیعت و رای بزرگان دیار که پیشتر خودش آنها را انتخاب کرده بود، فراخوانی می دهد تا در کاخش گرد آیند و گواهی دهند او مردی دادگر و جهاندار و نیک کردار است. ناگه از درگاه شاه خروشی برای دادخواهی برمی آید. خروش از کاوه آهنگری بود که در هنگامی مناسب برای دادخواهی آمده بود. ضحاک در برابر بزرگان به وی بار عام می‌دهد و مشکل را جویا می شود.

کاوه می گوید: پسرانم را به اینجا آورده‌اند و کشته‌اند و مغزش را به ماران تو داده‌اند. اکنون یکی مانده و آن هم برای کشتن آورده‌اند. ضحاک دستور می دهد که پسر کاوه را آزاد کنند و پس از آن روی به کاوه می گوید: حال که داد خود را گرفتی، تو نیز این گواهی را به نیکی من امضا کن. کاوه طومار را بر می گیرد و تکه تکه می‌کند و فریاد زنان بیرون می‌رود و مدتها در کوچه و بازار از حق مسلم مردم می گوید:


همی بر خروشید و فریاد خواند/جهان را سراسر سوی داد خواند

از آن چرم کاهنگران پشت پای/ بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد/ همانکه زبازار برخاست گرد

خروشان همی رفت، نیزه به دست/ که ای نامداران یزدان پرست

کسی کو هوای فریدون کند/ دل از بند ضحاک بیرون کند

بزرگان و چاپلوسان از ضحاک می خواهند که کاوه را بر بند کند و از بین ببرد، اما ضحاک اعتراف می‌کند که در مواجه با کاوه او را چون آهنی گداخته و محکم دیده که یارای از بین بردنش را ندارد. کاوه پس از مدتی با درفش کاویانی به رنگ سرخ و زرد و بنفش رهسپار دیار فریدون می‌شود. فریدون به همراه دو برادر بزرگترش، کیانوش و شادکام با دیدن رنگ درفش، آنرا به فال نیک کی گیرند و به تجهیز سپاه می پردازند.


که اندر شب تیره خورشید بود/ جهان را از او دل پر امید بود

وقتی سپاه مردمی فریدون از اروند رود می‌گذرد و راهی کاخ ضحاک می شود، بدون خونریزی ضحاک فرار را بر قرار ترجیح می دهد و کاخ وی فتح می‌شود، اما مدتی بعد ضحاک با فریدون روبرو می شود که فریدون وقتی قصد می کند با گرز بر سر ضحاک بکوبد، هاتفی (الهام قلبی) بدو می گوید نباید کشت، نباید اعدام کرد، دیو را باید در زنجیر کرد. بدین ترتیب ضحاک را درغاری در دماوند به بند می کشد. فریدون به یاری مردم و کاوه آهنگر در ۲۱ مهرماه بر تخت شاهی می نشیند و جشنی عظیم می آراید.


  منبع خبر گذاری ایمنا

امیر تهر انی

ح.ف





۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی: جمشید و اقدامات او(۱


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب شاهنامه

جمشید فرزند طهمورث فرزند هوشنگ فرزند سیامک فرزند کیومرث(1)


واژه جمشید

واژه جمشید را به معنای دو قلوی درخشان تعریف کرده اند چون با خواهرش جمک ویا به پهلوی یمک      توا مان به دنیا آمده اند . در سانسکریت «یه مه» نام نخستین مرد و پادشاه جهان مردگان است. (کزازی، 1385/262)

گویند که پدر جمشید اولین سازندة نوشابة آیینی هوم است. شاید پیوند جمشید با شراب از این موضوع سر چشمه گرفته باشد.

جمشید با جام جم نیز مرتبط است .گزارشات حکایت  از ان دارند که جام جم، جامی بود که افلاک و ستارگان روی آن نقش شده بود و به کمک آن آینده را پیش بینی می‌کردند.
شاید جام جم همان آسمان نمایی است که امروزه در سالن های آموزش ستاره شناسی بکار می رود.

در عر فان جام جم را دل و قلب انسان کامل دانسته اند:

 

دلی که غیب نمای است جام جم دارد‌

حافظ

فردوسی می گوید که جمشید خود را هم موبد می دانست و هم شاه:

گرانمایه جمشید فرزند او           کمر بست یکدل پر از پند او

برآمد برآن تخت فرخ پدر             به رسم کیان بر سرش تاج زر

کمر بست با فر شاهنشهی        جهان گشت سرتاسر او را رهی

زمانه بر آسود از داوری            به فرمان او دیو و مرغ و پری

جهان را فزوده بدو آبروی    فروزان شده تخت شاهی بدوی

منم گفت با فرهٔ ایزدی            همم شهریاری همم موبدی

اقدامات جمشید شاه
جمشید نوعی نظام طبقاتی ایجاد کرد و نوعی جامعه مدنی بوجود آورد.ا ومردم را با مشاغل نظامی و جنگاوری ، نرم کردن آهن ، ساخت زره و جوشن تیغ و بر گستوان آشنا نمود:

بدان را ز بد دست کوته کنم        روان را سوی روشنی ره کنم

نخست آلت جنگ را دست برد      در نام جستن به گردان سپرد

به فر کیی نرم کرد آهنا                 چو خود و زره کرد و چون جو شنا

چو خفتان و تیغ و چو برگستوان    همه کرد پیدا به روشن روان

بدین اندرون سال پنجاه رنج          ببرد و ازین چند بنهاد گنج

همچنین جمشید صنعت جامه، نساجی، پارچه بافی ، شستن و دوختن را به مردمان آموخت:

دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد         که پوشند هنگام ننگ و نبرد

ز کتان و ابریشم و موی قز              قصب کرد پرمایه دیبا و خز

بیاموختشان رشتن و تافتن         به تار اندرون پود را بافتن

چو شد بافته شستن و دوختن      گرفتند ازو یکسر آموختن

 

ادامه دارد... 

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی: جمشید و اقدامات او(۱)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب شاهنامه

جمشید فرزند طهمورث فرزند هوشنگ فرزند سیامک فرزند کیومرث(1)


واژه جمشید

واژه جمشید را به معنای دو قلوی درخشان تعریف کرده اند چون با خواهرش جمک ویا به پهلوی یمک      توا مان به دنیا آمده اند . در سانسکریت «یه مه» نام نخستین مرد و پادشاه جهان مردگان است. (کزازی، 1385/262)

گویند که پدر جمشید اولین سازندة نوشابة آیینی هوم است. شاید پیوند جمشید با شراب از این موضوع سر چشمه گرفته باشد.

جمشید با جام جم نیز مرتبط است .گزارشات حکایت  از ان دارند که جام جم، جامی بود که افلاک و ستارگان روی آن نقش شده بود و به کمک آن آینده را پیش بینی می‌کردند.
شاید جام جم همان آسمان نمایی است که امروزه در سالن های آموزش ستاره شناسی بکار می رود.

در عر فان جام جم را دل و قلب انسان کامل دانسته اند:

 

دلی که غیب نمای است جام جم دارد‌

حافظ


فردوسی می گوید که جمشید خود را هم موبد می دانست و هم شاه:

گرانمایه جمشید فرزند او           کمر بست یکدل پر از پند او


برآمد برآن تخت فرخ پدر             به رسم کیان بر سرش تاج زر


کمر بست با فر شاهنشهی        جهان گشت سرتاسر او را رهی


زمانه بر آسود از داوری            به فرمان او دیو و مرغ و پری


جهان را فزوده بدو آبروی    فروزان شده تخت شاهی بدوی


منم گفت با فرهٔ ایزدی            همم شهریاری همم موبدی


اقدامات جمشید شاه
جمشید نوعی نظام طبقاتی ایجاد کرد و نوعی جامعه مدنی بوجود آورد.ا ومردم را با مشاغل نظامی و جنگاوری ، نرم کردن آهن ، ساخت زره و جوشن تیغ و بر گستوان آشنا نمود:

بدان را ز بد دست کوته کنم        روان را سوی روشنی ره کنم


نخست آلت جنگ را دست برد      در نام جستن به گردان سپرد


به فر کیی نرم کرد آهنا                 چو خود و زره کرد و چون جو شنا


چو خفتان و تیغ و چو برگستوان    همه کرد پیدا به روشن روان


بدین اندرون سال پنجاه رنج          ببرد و ازین چند بنهاد گنج


همچنین جمشید صنعت جامه، نساجی، پارچه بافی ، شستن و دوختن را به مردمان آموخت:

دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد         که پوشند هنگام ننگ و نبرد


ز کتان و ابریشم و موی قز              قصب کرد پرمایه دیبا و خز


بیاموختشان رشتن و تافتن         به تار اندرون پود را بافتن


چو شد بافته شستن و دوختن      گرفتند ازو یکسر آموختن

 

ادامه دارد...

 

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱کتاب که باید خواند: داستان و رمان پارسی: کتاب داستان زنان نوشته آل احمد: داستان بچه مردم: (۲)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب داستا ن زنان :نوشته جلال آل  احمد

بچه  مردم ۲

پسرک هیکل او را به یک نظر ورانداز کرد و دوباره به کار خود پرداخت. شیشه‌هایلاک ناخن را جابه جا می‌کرد و آن‌ها را که سرشان خالی بود، پر می‌کرد. پسرک،حتی ناخن انگشت‌های پای برهنه خود را هم لا ک زده بود و قرمزی زننده آن از زیرگل و خاکی که پایش را پوشانده بود، هنوز پیدا بود.

 هاجر نمی‌دانست لاک ناخن را به این آسانی می‌توان از دست فروش‌ها خرید. آهسته آهی کشید و در دل، آرزو کرد که کاش شوهرش لاک ناخن هم به بساط خودمی‌افزود و او می‌توانست، همان طور که هفته‌ای چند بار، یک دوجین سنجاق قفلیاز بساط او کش می‌رود،... ماهی یک بار هم لاک ناخن به چنگ بیاورد.

تا به حال، لاک ناخن به ناخن‌های خود نمالیده بود؛ ولی هروقت از پهلوی خانمشیک پوشی رد می‌شد-و یا اگر برای خدمت گزاری، به عروسی‌های محل خودشانمی‌رفت. نمی‌دانست چرا، ولی دیده بود که خانم‌ها لاک‌های رنگارنگ به کار می‌برند.

او، لاک صورتی را پسندیده بود. رنگ قرمز را دوست نداشت. بنفش هم زیاد سنگنینبود و به درد پیرزن‌ها می‌خورد.

از تمام لوازم آرایش، او جز یک وسمه جوش و یک موچین و یک قوطی سرخابچیز دیگری نداشت. وسمه جوش و قوطی سرخاب، باقی مانده بساط جهیز او بود وموچین را از پس اندازهای خود خریده بود. تهیه کردن سفیداب هم زیاد مشکل نبود. کولیقرشمال‌ها همیشه در خانه داد می‌زدند.یکی دوبار، هوس ماتیک هم کرده بود، ولی ماتیک گران بود، و گذشته از آن، اومی دانست چه گونه لب خود را هم، با سرخاب، گلی کند. کمی سرخاب را با وازلینیکه برای چرب کردن پشت دست‌های خشکی شده اش، که دایم می‌ترکید، خریده بود،مخلوط می‌کرد و به لب خود می‌مالید. تا به حال سه بار این کار را کرده بود. مزه این ماتیک جدید زیاد خوش آیند نبود؛ ولی برای او اهمیت نداشت. خونی که از احساسزیبایی لب‌های رنگ شده اش به صورت او می‌دوید، آن قدر گرمش می‌کرد و چنان به وجدو شعفش وامی داشت که همه چیز را فراموش می‌کرد... 

طوری که کسی نفهمد، کمی به ناخن‌های خود نگریست. گرچه دستش از ریختافتاده بود، ولی ناخن‌های بدترکیبی نداشت. همه سفید، کشیده و بی نقص بودند.چه خوب بود اگر می‌توانست آن‌ها را مانیکور کند! این جا، بی‌اختیار، به یادهمسایه شان، محترم، زن عباس آقای شوفر افتاد. پزهای ناشتای او را که برای تمام

اهل محل می‌آمد، در نظر آورد. حسادت و بغض، راه گلویش را گرفت و درد، تهدلش پیچید...پسرک تمام وسایل آرایش را داشت. در بساط او چیزهایی بود که هاجر هیچ وقت نمی‌توانست بداند به چه درد می‌خورند. 

این برای او تعجب نداشت. در جهانخیلی چیزها بود که به فکر او نمی‌رسید. برای او این تعجب آور بود که پسر کوچکی،بساط به این مفصلی را از کجا فراهم کرده است! این همه پول را از کجا آورده است؟ قیمت اجناس بساط او را نمی‌دانست؛ ولی حتم داشت تمام جعبه آینه پر از خرده ریز شوهرش، به اندازه ده تا از شیشه‌های لاک این پسرک ارزش نداشت.یک بار دیگر آرزو کرد که کاش شوهرش هم لاک فروش بود و متوجه پسرک شد. سن و سال زیادی نداشت که بتوان از او رودرواسی کرد. کمی جلوتر رفت. بغچه زیربغل خود را جابه جا کرد. گوشه چادر خود را که با دندان‌های خود گرفته بود، رهاکرد

و قیمت لاک‌ها را یکی یکی پرسید.هیچ وقت فکر نمی‌کرد صاحب همچو پولی بشود و تا به خانه برسد، دایم تکرار می‌کرد:

«بیس و چار زار؟!... بیسد و چارزار!... لابد اگه چونه بزنم یق قرونشم کممی کنه ... نیس؟ تازه بیس و ... چقدر میشه ... ؟ چه می دونم؟ همونشم از کجاگیر بیارم؟...»

دوساعت به غروب مانده یکی از روزهای داغ تابستان بود. کاسه بشقابی، عرق ریزانو هن هن کنان، خورجین کاسه بشقاب خود را، در پیچ و خم یک کوچه تنگ و خلوت، به زحمت، به دوش کشید؛ و گاه گاه فریاد می‌زد:

«آی کاسه بش... قاب! کاسه‌های همدان، کوزه‌های آب خوری...»

ادامه دارد


امیر تهرانی 

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند:رمان و داستان: وقتی نیچه گریست



ادامه از نوشتار پیشین


بررسی خلاصه کتاب وقتی نیچه گریست.

فصل ۲۱


برویر طی یک تصمیم انقلابی، قصد می‌کند خانه و خانواده‌اش را ترک کند!(در تفکر امروز غربی، رها کردن خانواد ه و انداختن آنان به درو ن چاه  بی پناهی از جمله کارهای انقلابی بشمار می آید. کتابها، داستانها و فیلمها و... همه در خدمت  شما هستند تا خانواده را  رها کنی  و بروی!) 

یعنی کبوترهایی که جراحی‌های مرتبط با تحقیقات گوش میانی را روی آنها انجام می‌داد، آزاد می‌کند و به ماتیلده خبر می‌دهد که می‌خواهد برود، هرچند خودش هم نمی‌داند به کجا! «باید بروم. باید دگرگون شوم و بر زندگی خود تسلط پیدا کنم. اگر قادر به انتخاب سرنوشت خود باشم برای هر دوی ما بهتر است.

 شاید همان زندگی قبلی را برگزینم، ولی این بار باید انتخابی در کار باشد: انتخاب من! باید پیش از "ما" شدن نخست "من" شوم.  من زمانی انتخاب‌هایم را کرده‌ام که برای انتخاب کردن هنوز شکل نگرفته بودم» (ص378) 

ماتیلده به او هشدار می‌دهد که خوب فکر کند چون بازگشتی پس از این ترک در کار نخواهد بود و برویر هم قبول می‌کند. تمام بیمارانش را طبق لیستی به پزشکان دیگر ارجاع می‌دهد. برای دوستان نزدیکش از جمله فروید طی نامه‌ای رفتنش را مختصراً توضیح می‌دهد و سرپرستی امور مالی خانواده را به باجناقش ماکس می‌سپرد. 

سپس به ایستگاه قطار می‌رود و عازم کرویتسلینگن (Kreuzlingen) یعنی همان شهری در سوئیس که برتا در آسایشگاه روانی آنجا بستری است می‌شود. خودش هم حیران می‌شود که چطور تصمیم گرفته بود که به دیدار برتا بشتابد؟ (ص384)(چقدر انسان دوستند این غربیها!)

وقتی به آسایشگاه می‌رسد، به رئیس آنجا می‌گوید که برای کاری پژوهشی به ژنو آمده و تصمیم گرفته سری به بیمار سابقش دوشیزه برتا پاپنهایم بزند. به او اطلاع می‌دهند که برتا با پزشکش مشغول قدم زدن در محوطه است. پس او هم به محوطه می‌رود و آن دو را زیر نظر می‌گیرد. 

ناگهان می‌بیند و می‌شنود که برتا همان حرف‌هایی که زمانی به برویر می‌زد را به پزشک جدیدش می‌زند! این حرف‌ها مانند خنجری در قلب او فرو می‌رود. پس به سرعت آسایشگاه را ترک می‌کند و سوار قطاری می‌شود تا به وین باز‌گردد و به دیدار معشوقة دیگرش، اوا برگر برود. (این نشد یکی دیگر ، فقط معشوقه باشد که مجانی از آب در آید .  و هر وقت که خواستی مثل دستمال کاغذی که بینی ات را پاک کردی بیاندازی دور.)

پس از دیدار با او در خانۀ اوا متوجه می‌شود که او با مردی ازدواج کرده است و وقتی از اوا راجع به پیشنهاد رابطۀ جنسی، که قبلاً اوا برای خلاص شدن از وسوسه‌های برتا به او کرده بود می‌پرسد، اوا در جواب می‌گوید که چنین گفت‌وگویی را هرگز به خاطر نمی‌آورد! برویر که باز یکّه خورده است سوار قطاری به مقصد ایتالیا می‌شود. 

در قطار به این فکر می‌کند که طبیعی است که اوا چنین پاسخی بدهد چون نمی‌توانسته صرفاً خودش را با «خاطرۀ یوزف برویر» گول بزند و ناگهان به ذهنش می‌رسد که این اتفاق در مورد ماتیلده هم خواهد افتاد! «ماتیلده با مردی دیگر! نه این درد قابل تحمل نیست!» 

مدتی اشک می‌ریزد و تصمیم می‌گیرد در ایستگاه بعدی پیاده شود و به خانه برگردد و خود را به پای ماتیلده بیندازد تا بلکه او را ببخشد. اما در ذهن گفت‌و‌گویی با نیچه می‌کند و نیچه در آن گفت‌وگوی خیالی او را متقاعد می‌کند که از این تصمیم بگذرد و به راه خود ادامه دهد. قطار به ونیز می‌رسد. برویر در ونیز پیاده می‌شود و به این فکر می‌کند که شاید بد نباشد در ونیز در رستورانی کار کند: «بله، این همان کاری است که دنبالش می‌گشتم!» (ص 359). 

تصمیم می‌گیرد سر و وضعش را شبیه ایتالیایی‌ها کند، ریشش را بتراشد و لباسی عادی برای خود بخرد و همین کار را می‌کند (اما در تنهاییِ ونیز، باز برویر حال بسیار بدی دارد).

بعد صدایی می‌شنود که شبیه صدای فروید است و سعی دارد او را به حالت هوشیاری برگرداند! وقتی به هوش می‌آید متوجه می‌شود که همۀ وقایع در واقع تجربۀ ذهنی او در حالت هیپنوتیزم بوده است! فروید برای او توضیح می‌دهد که به درخواست خودش او را هیپنوتیزم کرده و طبق دستورالعملی که خود برویر به او داده بوده، از او خواسته است تا همۀ مراحل ترک خانه، دیدار با برتا و اوا، و کار و زندگی در ونیز را در حالت خلسه در ذهن تجربه کند!  

ماتیلده برای فروید و برویر خوراک می‌آورد و می‌گوید که مهمان‌ها آمده‌اند. برویر از فروید می‌خواهد که او را با ماتیلده تنها بگذارد. سپس برویر بازوانش را دور ماتیلد حلقه می‌کند و می‌گوید: «من انگار که از سفری دور و دراز برگشته باشم حس می‌کنم مدت‌های طولانی از تو و از اینجا دور بوده‌ام و حالا تازه برگشته‌ام!» (ص401) ماتیلده هم در جواب ابراز خوشحالی می‌کند و به او خوش آمد می‌گوید. یوزف در تمام مدت میهمانی در خانه‌اش، مدام ماتیلده را نگاه می‌کند، جوری که ماتیلده دستپاچه می‌شود و از او می‌خواهد این نگاه‌ها را متوقف کند، ولی برویر دست بردار نیست: «انگار بار اولی است که چهرۀ همسرش را با دقت می‌بیند» (ص402) و ساعتی بعد حتی به ماتیلده پیشنهاد ازدواج می‌دهد! ماتیلده شک می‌کند که آیا عقل یوزف سرجایش باشد. شاید هم زیادی مشروب خورده است!(این هم از کرامات فروید است.)

برویر ماجرای درمان اکهارت مولر (نیچه) و تأثیرات روانی گفتارهای او را برای باجناقش ماکس تعریف می‌کند: «اکهارت مولر به من این را فهماند که برتا قدرتی ندارد و من خود به برتا این قدرت را داده‌ام که ذهنم را تسخیر کند... در خلسه وقتی دیدم برتا همان رفتاری را با دکتر جدیدش می‌کند که با من داشت، تمام قدرتش نابود شد. 

فهمیدم که او نیز همان قدر درمانده است که من هستم... و نکتۀ مهم‌تر احساس عاشقانۀ جدیدم نسبت به ماتیلده است». ماکس هم که خود متوجه نگاه‌های تازه برویر به ماتیلده شده بود می‌گوید: «حالا به این جهت قدر ماتیلده را می‌دانی که به تجربۀ عمیق از دست دادنش بسیار نزدیک شدی!» 

برویر اعتراف می‌کند که با دیدن تصویر بی‌ریش و صورت پر چین‌وچروک خودش در سلمانیِ ونیز فهمیده است که در همۀ این سال‌ها دشمن واقعی خود را اشتباه گرفته بوده است: «دشمن حقیقی نه ماتیلده، که سرنوشت بود. دشمن حقیقی پیری، مرگ و وحشت من از آزادی بود و ماتیلده را برای روبه‌رو نشدن با آنچه حقیقتاً نمی‌خواستم با آن مواجه شوم سرزنش می‌کردم... نمی‌دانم چه تعداد از شوهران چنین برخوردی با زنان‌شان دارند» (ص405) و ماکس اعتراف می‌کند که او خود، یکی از این شوهران است!

در ادامه برویر از اینکه چنین درمانی از نیچه گرفته است (هرچند دقیقاً مطابق روش او شفا پیدا نکرده است)، ولی در مقابل چیزی به نیچه ارزانی نکرده اظهار ناراحتی می‌کند. ماکس در جواب می‌گوید: «خودت را سرزنش نکن یوزف! به نظر من سرنوشت او این است که یک پیامبر (زرتشت) تنها باشد.


امیر تهرانی

ح.ف


ادامه دارو