شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب روشنفکران در خدمت و خیانت: جلال آل احمد(۲)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب روشنفکر در خدمت و خیانت نوشته جلال آل احمد(۲)


...طرف دیگر اگر توجه کنیم که در همین فارسی ما، «کوته فکر» و «آزاد فکر» هم بکار می‌رود – اولی بی‌اینکه ترجمه از فرنگی باشد و دومی به ترجمه از Libre Penseur – و با فحوائی از آنچه در حوزهٔ روشنفکری مطرح است – رضایت خواهیم داد که تا پیدا شدن تعبیر تازه‌تر و رساتر وزنده‌تری به همین «روشنفکر» قناعت کنیم و غم ریشه واصل و مشتقات را به لغت سازان بگذاریم و کارمان را دنبال کنیم.


در همین اول بحث فوراً باید تذکر داد که «روشنفکر» خود در اصل ترجمه‌ای است از «منورالفکر» که در دورهٔ مشروطه باب شد.
در همان زمان که فرزندان اشرافیت از فرنگ برگشته، قانون اساسی بلژیک را داشتند به اسم قانون اساسی ایران ترجمه می‌کردند. در همان زمان که مردم کوچه و بازار برای نامیدن چنین آدم‌هایی به تقلید از روحانیت «فکلی»، «مستفرنگ»، «متجدد» ، «تجدد خواه» بکار می‌بردند.
در همان زمان، آن حضرات خود را « منورالفکر» نامیدند. به ترجمهٔ از Les Eclaires فرانسه. یعنی روشن شدگان. و ملاحظه می‌کنید که میان «روشن شدگان» و آنچه از افضل الدین نقل کردم چندان تباعدی نیست.
گر چه آن حضرات مستفرنگ هرگز توجهی به چنین متنی نداشته‌اند. شاید با میرزا آقاخان کرمانی و گردانندگان «صور اسرافیل» و نیز با منشأت ملکم خان بود که این تعبیر سر قلم آمد که حرف و سخن تازه‌ای در سیاست و اجتماعیات داشتند و بیشتر توجهشان به پیشوایان قرن هجدهم فرانسه بود که خود را Les Eclairés (روشن شدگان) و دورهٔ خود را قرن روشنائی = Siecle de la lumierè می‌نامیدند.
و من در «غرب‌زدگی» بسرعت نشان داده‌ام که همین سنگ اول بنا بود که کج گذاشته شد.اگر پیشوایان فکری آن دوره در فرانسه خود را چنین نامیدند شاید به این علت بود که دنیای تاریک قرون وسطائی اروپا را که زیر سلطهٔ تحجر مسیحیت بود پشت سر گذاشته بودند. و شاید به تعبیر این بود که به مقدماتی از علوم دست یافته بودند یا به هنر؛ که موضوع دایرةالمعارفش می‌کردند. و شاید چون دورهٔ « نوزائی = رنسانس» را گذرانده بودند و به هزار تعبیر دیگر.
اما معلوم نیست پیشوای فکری صدر مشروطه به چه تعبیر حتی در نامگذاریها ازیشان تقلید می‌کرد؟ آیا «رنسانس» را در هنر گذرانده بود؟ یا «دایرة - المعارف» نوشته بود؟...
این بحثی است که به جای خود خواهد آمد. فعلاً به این مطلب بپردازم که در دنبال همین تعبیر «منورالفکر» بود که «تنویر افکار» شد سرلوحهٔ برنامهٔ مطبوعات و فرهنگ دوران مشروطه تا اوائل دورهٔ بیست ساله. و بعد هم که «پرورش افکار» دورهٔ بیست ساله پیش آمد (و آیا نه با ارتباطی با همین منورالفکری و تنویر افکار؟ یا به عنوان جانشین هدایت شده و تبلیغاتی آن؟) و لغت‌سازی فرهنگستان در ذهن حضرات «منورالفکرها» اثر کرد – «منور» را ترجمه کردند به «روشن» و الف و لام عربی را هم برداشتند و یکمرتبه پس از شهریور ۱۳۲۰ دنیای ما پر شد از «روشنفکر»! از طرفی به عنوان جانشین روشن شدگان Les Eclairés و از طرف دیگر به عنوان میراث خوار هوشمندان و فرزانگان Les Intellectuels .

نکتهٔ دیگری را که دربارهٔ معنی اصلی روشنفکری در همین آغاز کار باید توضیح داد این است که یکی از خواص روشنفکری یا از لوازم آن در تعبیر اصلی فرنگی اش – آزاداندیشی یا آزادفکری بوده است.
یعنی Libre Penseur. و این آزاداندیشی البته که در مقابل سلطهٔ مسیحیت کاتولیک با جبروت سلطنت زمینی پاپ‌ها در رم نوعی توجیه شده بوده است با آنچه از «انکیزیسیون» خوانده‌ایم و آن گرفتاریها که برای امثال «گالیله» فراهم می‌کردند یا کشتاری که در قرن ۱۳ میلادی از «آلبی‌ژوا»ها در جنوب فرانسه کردند .
یا آنهمه جنگ‌های مذهبی سی ساله و صد ساله میان فرق مختلف مسیحیت که منجر شد به قیام «لوتر» در آلمان و تجدید نظر در اعتقادات و گریختن‌های مکرر از حوزهٔ اقتدار پاپ.
و کار این آزاداندیشی در کار حضرات روشنفکران فرنگ تا آنجا پیش رفت که به ارتداد کشید و بخصوص پس از آن آیهٔ معروف مارکس که «مذهب افیون عوام‌الناس است» سرلوحهٔ برنامهٔ روشنفکری در فرنگ، شد مخالفت با پاپ و کلیسا و مسیحیت، و جالب اینکه روشنفکران ما نیز بی‌اینکه مقدمات و مؤخرات کافی برای چنین ارتدادی در دست داشته باشند درین زمینه هم مقلدان صرف روشنفکر فرنگی در آمدند. و این نیز نکته‌ای است که به تفصیل از آن سخن خواهم گفت . فعلاً بپردازم به تعیین حدوحصر معنی «روشنفکر».

وقتی می‌گوئیم «روشنفکر» متوجه این نکته هستیم که هر آدمی در حدودی قدرت تفکر دارد. چه یک دهقان در رسیدگی به امور آب و گاو و مزرعه‌اش – چه یک نویسنده در برخورد با مسائل حیاتی و عمومی و کلی یک اجتماع. پس آیا می‌توان گفت در هرکس نطفه‌ای از روشنفکری هست؟ یعنی اگر یک دهاتی بهتر از دیگران به امور آب و گاو و ملکش رسید آیا در میان همسران خود روشنفکر است؟ می‌بینید که با این نوع مثالها از مقولهٔ روشنفکری پرت می‌شویم.
اما جواب چه مثبت باشد چه منفی همین سؤال خود نقطه اتکائی است زیر پای پیش‌بینی یک آیندهٔ وسیع برای روشنفکری. اما به هر صورت حدود این قدرت تفکر – حدود دنیای ذهنی یک آدم است. و بسیار ساده است که این دنیای ذهنی هر آدمی وقتی بسته است که دنیای خارجی در دسترس آن آدم بسته باشد. و برعکس. یعنی بستگی و گستردگی دنیای ذهنی هر کس رابطهٔ مستقیم دارد با تجربه‌ای که همان کس از دنیای خارج کرده. و این تجربه یا مستقیم است که به‌قول قدما «سیر آفاق» باشد. یا غیر مستقیم است، از راه کتاب و مدرسه و معلم و آزمایش. و حتی سیر آفاق نیز وقتی عامل تحول در منش آدمی است که زمینه‌های اصلی تکامل روحی را در مدرسه به او داده باشیم. یعنی الفبای اکتساب علوم و تجارب را در اختیار او گذاشته باشیم. پس خیلی ساده است اگر هم درین آغاز کار حدس بزنیم که اساس روشنفکری در هرجا – چه ایران چه خارج – بر مدرسه نهاده است. و مدرسه یعنی چه؟ یعنی کوچکترین واحد با اولین حوزهٔ آموزش فرهنگ و علوم. ازین مدرسه به عنوان یکی از «خاستگاه»ها یا «زادگاه»های روشنفکری در صفحات بعد سخن خواهم گفت.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب روشنفکران در خدمت و خیانت: جلال آل احمد(۱)


روشنفکر» چیست؟ کیست؟ نوشته جلال آل احمد

۱) «روشنفکر» چیست؟

(شاید بهتر بود که پر سیده می شد: روشنفکری چیست و روشن فکر کیست؟ا.ت)

«روشنفکر» تعبیری است که نمی‌دانم کی و کجا و چه کسی آن را به‌جای «انتلکتوئل»[۱] گذاشته. و این البته که ما بازائی است غلط. ولی مصطلح شده است.

 پس بگوئیم یک «غلط مشهور». وناچار مجاز. نمی‌خواهم بگویم که چون یک نامگذاری غلط داشته‌ایم – یعنی چون یک مفهوم غلط ذهنی داشته‌ایم – ناچار غلطهای دیگر وغلط کاریهای دیگر در عالم خارج به دنبال آن حادث شده. یا در دنبال یک اسم عوضی – مسما هم عوضی از آب در آمده. 

ولی آنچه در همین قدم اول روشن است اینکه «روشنفکر» را به عنوان ترجمهٔ «انتلکتوئل» به ما تحویل داده اند. و چون ترجمهٔ دقیقی نیست ناچار هدایت دقیقی هم به چیزی در آن نیست. و چون تکلیف خود این مفهوم تاکنون معلوم نبوده است عجبی نیست اگر تکلیف آنکه چنین مفهومی به او اطلاق می‌شود نیز معلوم نباشد. به این طریق یک نکتهٔ دیگر هم روشن می‌شود و آن اینکه اگر بخواهیم تکلیف بحث روشن باشد اول باید در معنی نامها و تعبیرها اتفاق نظر کنیم. پس ببینیم اصل فرنگی این تعبیر از کجاست و به چه معنی است.

کلمهٔ «انتلکتوئل» در زبانهای فرنگی از اصل «انتلکتوالیس»[۲] لاتین آمده. که نوعی اسم مفعول است. یعنی ترکیبی است صفت مانند از «انتلی‌گه‌ره»[۳] که مصدری است لاتینی – به معنی «فهمیدن» – درک کردن – یا هوشمندی. ناچار به جای «انتلکتوئل» بهترین تعبیر فارسی «هوشمند» یا «فهمیده» را باید می‌گذاشته‌ایم. یا با توجه به مفهوم اجتماعی کلمه و هدایت خاصی که در آن است از رهبری و پیشوائی – بایست «برگزیده» را یا «فرزانه»[۴] را یا «پیشاهنگ» را به جایش می‌گذاشتیم. گرچه این هردو سه کلمه از نظر معنی، با اصل دورند

با توجه به اینکه «انتلی‌گنسیا»[۵] را هم داریم که خود در زبانهای فرنگی از راه ادبیات مارکسیستی روس نفوذ کرده – به معنی جماعت هوشمندان و زیرکان روس که تربیت اروپائی دیده بودند و قادر بودند به درک زودرسی از وقایع اجتماعی؛ و دعوی رهبری داشتند و خود پیشاهنگ بودند برای هر تحول سیاسی و اجتماعی.(البته خودشان اینطوری فکر می کردند. با زمین خوردن مارکسیسم و فروریختن کمونیسم که پنجاه سال بیشتر دوام نیاورد نشان داد که آن گروه روسی اصلا هوشمند نبودند. بلکه هوشمند افرادی مانند سوژه نیتسین نویسنده کتاب مجمع الجزایر کولاک بود که با همین کتاب توجه جهان  را به روسیه جلب نمود.ا. ت)

به این ترتیب است که «روشنفکر» به فارسی سرایت کرده. و چون درین دفتر نه دعوی لغت سازی هست و نه داعیهٔ لغت پیرائی – و نه اصلاً احتیاجی به این کارها هست – و چون «روشنفکر» تعبیری است که نه زشتی خاصی دارد و نه گوش را می‌خراشد و نه چشم را؛ و ناچار در زبان جاگرفته و جواز عبور یافته؛ پس بپردازیم به تحدید حدود آن در معنی و در عالم خارج.(روشنفکر از این طریق به زبان پارسی سرایت نکرده است.بلکه ریشه در خود معرفت ایر آنی دارد. فردوسی هزارسال پیش گفته است:خرد چشم جان است چون بنگری    تو بی چشم شادان جهان نسپری.ا.ت)

 و غرض این دفتر یافتن حدود تعریف این اسم و این کلمه است از طرفی – و یافتن مشخصات مسمای این اسم. یعنی که طرحی ریختن از گذشتهٔ «روشنفکر» و پیشنهادی برای آینده‌اش . اینکه از کجا می‌آید و چرا می‌آید و به کجا رسیده و به کجا می‌رود یا باید برود. 

چون روشن است که اگر از اول به‌جای «انتلکتوئل» هوشمند را گذاشته بودیم یا فرزانه را یا دیگر تعبیرهای نیمه معادل را که بر شمردم – کار آسانتر بود. گرچه مفهوم گنگ می‌ماند. چراکه هدایت خاص به «رهبری» در آن پوشیده می‌ماند. اما در معنی اسم و وظائف مسما گنگی پیش نمی‌آمد. و آنوقت هر کارگری – هر موسیقی‌دانی – هر آخوندی – هر معلمی – هر دلالی – یا هر وزیری می‌توانست هوشمند یا زیرک یا فرزانه یا برگزیده باشد یا نباشد.

 با این یکی کمتر از آن یکی لایق چنین اطلاقی باشد. اما حالا که «روشنفکر» را داریم آیا می‌توان هیچ وزیری را «روشنفکر » ندانست؟ یا ممکن است هر بقال و عطاری را روشنفکر دانست؟ یا اصلاً روشنفکری در حوزهٔ موسیقی و نقاشی هم مطرح هست یا می‌تواند باشد؟ در حوزهٔ معماری و دیگر هنرهای غیر کلامی چطور؟ می‌بینید که روشنفکری گویا فقط در حوزه‌هائی مطرح است که با «کلام» سروکار داریم و با هدایت خاصی که «گفته» و «نوشته» دارد. به این طریق گمان می‌کنم در همین قدمهای اول به یکی دو نکته رسیده باشیم.(لزوما چنین نیست .خیلی ها هستند و بوده اند که نمی نویسند و سخنران نیستند و لی هوشمند اند، با خرد اند، خرد ورزند ، تعقل می کنند  ، فکر سازنده و مثبت دارند، و...ا.ت)

وقتی می‌گوئیم «روشنفکر» از نظر دستور زبان فارسی صفتی مرکب بکار برده‌ایم مثل «سفیدرو» یا «سیاه دل». یعنی کسی که دلش سیاه است یا رویش سفید. 

پس روشنفکر نیز یعنی کسی که فکرش روشن است. روشنفکر = دارندهٔ فکر روشن. بیدقتی در ترجمهٔ روشنفکر از «انتِلکتوئل» یکی از همین جا روشن می شود. آخر این چه جور جنمی است که فکرش روشن است؟ و مگر نه اینکه روشنائی یاروشن کنندگی لازمهٔ هر فکری است؟ «فکر» (یعنی اندیشه) بمحض اینکه امکان فعلیت یا فعالیت یافت در انبان ذهن صاحبش روشنائی و وضوح پدید می‌آورد. یا در حوزهٔ مسئله‌ای که موضوع فکر و اندیشه بوده. در این باره حرف آخر را «افضل الدین کاشی» زده. از «در ششم از سخن – در دانش و داننده و دانسته» :

«ما به لفظ دانش نخواهیم جز روشنی و پیدائی وجود چیزها. و نه بدانسته جز چیز روشن و پیدا. و نه بداننده جز علت و سبب روشنی و پیدائی چیزها. [و به روشنی و پیدائی نخواهیم مگر تمامی وجود چیز] و به بی‌دانشی نخواهیم مگر پنهانی و پوشیدگی وجود چیزها. و نه به نادانسته مگر پوشیده و پنهان. و پیدائی و پنهانی چیزها مردم را در خود بود. و به لفظ خود – نفس خواهیم در این موضع. که چیزها در نفس مردم یا پیدا یا پنهان باشند. چیز پیدا را دانسته و یافته گویند و ناپیدا را نادانسته و نایافته.»[۶]

به این تعبیر شاید بهتر این می‌بود که «دانشمند» را به جای روشنفکر بکار می‌بردیم. اما خواهیم دید که دانشمند تعبیری است بسیار عام برای جمع کثیری که احتمالاً هیچ یک از شرایط روشنفکری در آنان جمع نیست. اما به هر صورت این نکته هم روشن شد که «روشنفکر» کسی است که صاحب «فکر»ی باشد. (هر صاحب فکری  روشن فکر نیست.ا.ت)   یعنی اهل اندیشیدن باشد.( این درست است ) یعنی اول کسی باید فکری داشته باشد و اندیشه‌ای، تا بتوان او را روشنفکر دانست. (َ)

و آنوقت آیا کسی که فکری دارد و اهل اندیشه است خود بخود روشنفکر هم هست؟ یا باید حاصل اندیشه و فکر خود را به دیگران ابلاغ کند؟ اینجاست آن هدایتی که در روشنفکری به مفهوم «رهبری» و «پیشوائی» هست.(ممکن است کسی روشن فکر باشد  یعنی فکر سازنده و مثبت داشته باشد . چون بسیاری از به اصطلاح روشنفکریها جز سیاهی چیزی در بر ندارند. حال اگر  به دلایلی این افکار روشن و سازنده  به دیگران نرس، صاحب چنین افکاری   کسی است که یا خودش و یا اجتماع،  دیگران را از فکر روشن او محروم کرده است.ا.ت)

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: تاریخ ایر ان: تاریخ جهانگشای نادری: عاقبت آن شش گمنام که ادعای شاهی کردند


کتاب جهانگشای نادری

جهانگشای نادری نوشتهٔ میرزا مهدی خان منشی امیرآبادی  -منشی و مورخ نادر شاه  افشار- (درگذشت بین ۱۱۷۵ تا ۱۱۸۲ قمری) است. محتوای کتاب دربارهٔ تاریخ ایران در اوایل سده ۱۲ خورشیدی/اواسط سده ۱۲ قمری و زندگی نادر شاه و لشکرکشی‌های وی به مناطق مختلف است. این کتاب نثری فنی و مصنوع دارد و در آن از واژه‌های عربی بسیاری استفاده شده‌است. این کتاب مهمترین اثر مربوط به تاریخ ایران در زمان نادر است و چون نویسنده از نزدیکان نادر بوده‌است و حوادث را به چشم خود دیده‌است، ارزش بسیار بالایی دارد. در این نوشتار بخشی از کتاب او و در ارتباط با اوضاع آشفته آخرین شاه صفوی و در آغاز ظهور نادر شاه افشار و خروج شش درویش بعنوان شاهزاده درج           می گردد. خواندن تاریخ این حسن را دارد که شاید مردمان اشتباهات گذشته تاریخی را مجددا تکرار نکنند.

گزارش آن شش  نفر   گمنام که ادعای شاهی کردند

صفی میرزا
ویرایش

اول صفی میرزا نامی بود که در سمت بختیاری بهم رسید. حقیقت احوال او اینکه: او  شخصی بود از طایفه کرانی، در سنه هزار و صد و سی و هفت هجری از خلیل‌آباد بختیاری برات افتاده و  ادعای شاهزادگی، و پسری خاقان شهید نمود. وی می‌گفت که نام من اوّلا ابو المعصوم میرزا بوده، ثانیاً این اسم را خود گذاشته‌ام.

 محمد حسین خان حاکم بختیاری از راه ساده‌لوحی با سرخیلان بختیاری وجود او را مغتنم شمرده، مقدم او را گرامی و محترم داشته، و اطاعتش کردند .  وی  زنی را از شواهد اصفهان شاهد مدعای خود کرده، بادعای خواهری در یکی از بلوکات اصفهان گذاشته بود.

 از خلیل‌آباد خواجه‌سرا و آدم فرستاده، او را نیز با احترام تمام آوردند، در همان‌جا افتتاح کار کرده، و ارقام باطراف نوشت، جیقه را بطرف چپ زده، خطبه را در منابر و مساجد بنام شاه طهماسب خواند، و اسم خود را ثانی اسم شاه گردانید. 

عمال شوشتر و کوه گیلویه و رؤسای ایلات آن سمت نزد او جمع آمده، کمر اطاعت بستند و امرا برأی خود تعیین کرده، و در آن نواحی کمال تمکن بهمرسانید، تا آنکه از جانب حضرت ظل اللهی(نادرشاه)  در حینی که شاه طهماسب در مشهد مقدس توقف داشت، بارکان دولت عمل صفی میرزا معلوم شد، امر والا صدور یافت، که چون شاهزادگی منحصر بحضرت شاه طهماسب، و ادعای صفی میرزا خلاف واقع است، او را گرفته، بساطی که درچیده‌اند برچینند. لهذا بر وفق اشاره والا (نادر شاه) در حینی که ده‌دشت مقر کوکبه صفی میرزا بود، او را گرفته بقتل آوردند. این قضیه در اواسط شهر محرم الحرام هزار و صد و چهل هجری واقع شد.

سید احمد نواده میرزا داودویرایش

دیگر سید احمد نواده میرزا داود متولی مشهد مقدس است، ملخص احوال او اینکه: بعد از واقعه اصفهان که شاه طهماسب عازم قزوین گردید، سید احمد بجانب ابرقوه رفت. در آن‌جا فرما ن جعلی مبنی بر تفویض اختیار مهمات فارس و کرمان به مهر شاه طهماسب باسم خود ابراز، و عوام کالانعام را خریدار این جنس   دروغ کرده، جمعی از اوباش را فراهم آورده، عازم بوانات و مرودشت فارس، که در هشت فرسخی شیراز واقع است، گردید.

 در آن اوان زبردست خان افغان که از جانب محمود حاکم شیراز بود، جمعی را به مقابله سید احمد فرستاده، در سر پل خان تلاقی فریقین واقع شد. سید احمد منهزم گشته، بابرقوه آمد. مردم ابرقوه را از کیفیت احوال او و تدلیس حکم مجعول او آگاهی حاصل شده، او را گرفته، معزول و محبوس ساختند. 

بعد از دو ماه از محبس فرار کرده، بجانب جهرم شتافته، و سلک جمعیت خود را تجدید و انتظام داده، از جهرم رفته، داراب و نیریز را بدایره تصرف درآورده، و جمعیت موفور منعقد ساخته، رفته کرمان را تصرف کرده، در چهاردهم ماه ربیع الاول سنه هزار و صد و چهل مطابق قوی‌ئیل جلوس، و اسم پادشاهی بر خود رانده، سکه و جیقه زد. 

بعد از چندی جمعی از طرف اشرف (نادر شاه) بگرفتن او مأمور، و سید احمد در قلعه حسن‌آباد محصور، و بالاخره گرفتار گشته، او را باصفهان آورده، بامر اشرف گردن زدند، و هوای سروری را از سر او بیرون کردند. عاقبت بزور زیاده‌سری از پا درآمد.

محمد علی نام رفسنجانی مشهور بصفی میرزا ثانی درویشویرایش

دیگر محمد علی نام رفسنجانی مشهور بصفی میرزا ثانی است، کیفیت احوال او اینکه: در ماه محرم سنه هزار و صد و چهل و دو موافق تخاقوی‌ئیل، او در لباس درویشی وارد شوشتر گشته، از آنجا که عقل مردم در چشم ایشان می‌باشد، جمعی از الواط او را دیده، می‌گفتند که چشمهای این شخص در نظر ما بچشمان صفی میرزا شباهت دارد، شاید او باشد ولی او  قبول نمی کرد ولی مردم از عین حماقت جمعیت کرده، خریدار او شدند.

 نایب شوشتر باستماع این خبر متوحش گشته، اراده تنبیه او نموده، او فرار کرده، به حویزه رفته، از آنجا از راه بصره روانه بغداد شد. اعیان دولت قیصری(عثمانی)  بمباهات اینکه شاهزاده ایران، پناه بدولت عثمانی برده است، بدون تحقیق شاهزادگی او را تصدیق نموده، وی را بدربار عثمانی احضار، و بعد از ورود بحوالی اسلامبول مهماندار تعیین، در اسکودار سکنی داده  و اخراجات برای او قرار دادند. 

بعد از خلع سلطان احمد خان پادشاه روم، باعتبار صدور بعضی حرکات او را بشهر سلانیک، که هیجده منزل آن طرف قسطنطنیه (استانبول امروز) و نزدیک بسر حد فرنگ است، فرستادند. بعد از چندی از آنجا او را به جزیره یمن فرستاده، کسان او را مرخص ساختند. تتمه احوال او در بیان وقایع سال هزار و صد و پنجاه و هشت هجری سمت نگارش خواهد پذیرفت.

سید حسین قلندر درویشویرایش

دیگر سید حسین نام قلندری است که از فراه به قندهار رفته، مدتی در قندهار   وادی   گدایی و بی‌سامانی می‌بود، و از آنجا همراه افاغنه در کسوت درویشی باصفهان آمد. 

بعد از قتل صفی میرزای کرانی میان جماعت جوانکی رفته، خود را بعباس میرزا موسوم، و ادعای برادری خاقان مرحوم کرده، بتمنای سروری گوشه کلاه هوس برشکست، و بر مسند این دعوی دروغ راست نشست. از طوایف جوانکی و مردم اطرافی جمعی را فراهم آورد، چون کارش مایه نداشت، حباب‌آسا بهوای ریاست سری برآورده، بار سر بگریبان عدم کشیده، و شمع دولتش چون از صدق فروغی نداشت، زود بپایان رسید.

شاهزاده خرسوارویرایش

دیگر شخصی در سمت شمیل مینا  پیدا شده و  ادعای پسری خاقان مغفور نموده و  خود را سلطان محمد میرزا نام نهاده، و بشاهزاده خرسوار شهرت یافته، و در شمیل چهارصد پانصد نفر از اعراب بنادر را بر سر خود جمع کرده، از آنجا نزد عبد اللّه خان حاکم بلوچ رفته، جمعی از بلوچ به کمک  او برخاستند.

 از آنجا بمیان طایفه بازری آمده، آن طایفه نیز با او متفق و عزیمت بندر کرده، با سید احمد نواده میرزا داود که در آن اوان او نیز در آن سمتها رایت استقلال برافراشته بود، مجادله نموده، سید احمد را منهزم ساخت، و بندر را با محال شمیل مینا بحیطه تصرف درآورد. بالاخره جمعی از جانب اشرف (نادرشاه ) بدفع او مأمور گشته، با او محاربه و مومی الیه شکست یافته، بجانب هندوستان گریخت. بندر با محال متصرف فیه او ضمیمه ولایات افغانی گردید.

زینل قلندرویرایش

دیگر زینل نام قلندری است که در لاهیجان ظهور کرد و او ولد ابراهیم خان طسوجی بود، که با چند نفر از درویشان دریوزه‌گرد و قلندران مراحل نورد، رفیق گشته در قریه تنکابن   شعار سرداده که  : مصراع «بعد درویشی اگر هیچ نباشد شاهی.»

از کلاه نمد و پوست تخت، به هوس افسر و سریر، و از جریده و شاخ نفیر بفکر علم و نفیر افتاده، و از چادر قلندری پا بخرگاه دارائی سلطنت گذاشت. 

با ا دعای پسری شاه سلطان حسین خود را اسماعیل میرزا نام نهاد، و جماعت صوفیان دشتوند و دیلمان را فریفته، رایت تحکم برافراشت، و دیلمان را با رانکوه تصرف کرد.

 در آن اوان محمد رضا خان عبد اللو قورچی‌باشی، که سپه‌سالار و صاحب اختیار گیلان بود، و در لاهیجان توقف داشت، این خبر را شنیده، با دو سه هزار کس عازم دفع قلندر گشته، در کوهستان دیلمان با او محاربه نموده، شکست یافته، به تنکابن برگشت.

 قلندر همان روز داخل لاهیجان گشته، لاهیجان را با تمیجان علاوه متصرفات خود گردانید. محمد رضا خان دوباره جمعیت خود را منعقد ساخته، عازم لاهیجان گشته، در رانکوه تلاقی فریقین واقع، و قلندر مقهور شده، بجانب کهدم گریخت، و در آنجا مجدداً سلک جمعیت او از شاهسون و سایر رجال انتظام یافته، ماسوله من اعمال رشت را متصرف، و از آنجا عازم خلخال گشته بر حاکم آنجا فایق آمده، با روسیه که در اردبیل می‌بودند، در حوالی آنجا جنگ کرد، شکست یافته، بعد از آن میان شاهسون آمده، جمعی از شاهسون را با خود متفق ساخته و جمعیت انعقاد داده، بمغانات رفت و با علیقلی خان شاهسون که دم از هوی‌خواهی روسیه می‌زد، جنگ کرد، باز مغلوب گشته، بماسوله آمده، بالاخره جمعی از مردم ماسوله که با روسیه اتفاق و از بی‌حسابیهای قلندریه تنگ آمده بودند، بر دفع قلندر مصمم گشته، در ماسوله بر سر او ریخته، او را کشتند، و سرش را بجهت سرکردگان روس بردند.

امیر تهرانی 

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب بیگانه نوشته البرت کامو


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب بیگانه نوشته: آلبرت کامو


تمام هفته را حسابی کار کردم . ریمون پیشم آمد و گفت نامه را فرسـتاده اسـت . دودفعـه بـا «  امانوئل» به سینما رفتم و او آنچه را که از روی پرده می گذشت نمی فهمید . آنوقت مــی بایسـت برایش توضیح بدهم . دیروز ، شنبه بود ، همانطور که قرار گذاشته بودیم ، « مــاری» آمـد . خیلـیدلم برایش رفت . زیرا پیراهن قشنگ راه راه قرمز و سفیدی پوشیده بود و صندل های چرمی به پاداشــت . .. و سوختگی آفتاب ، به او صورتی شبیه به گل داده بـود . 

اتوبوسـی گرفتیـم وبه چند کیلومتری الجزیره ، به کناره دنجی رفتیم کـهدر میـان تختـه سـنگهای دریـائی فشـرده شـده بـود و از طرفـیخشکی به نی های ساحلی ختم میشد . آفتاب ساعت چهار زیاد گرم نبود . اما آب با امواج ریزو کشــیده و تنبلـش ولـرمبود . « ماری » یک بازی بمن یاد داد . در حال شنا کفها را روی امواج در دهان خود جمع میکــرد و فـوراً تـا قبـاز مـیشد و کفها را به طرف آسمان می پاشید . اینکار سبب می شد که تــوری ولـرم بصـورت مـن مـی ریخـت . امـا مدتـی

نگذشت ، که دهانم از شوری و تلخی نمک سوخت .

 ...و لحظه ای بههمین طرز در آب غلطیدم .    وقتی کهدر کناره لباس پوشیدم ، « ماری با چشمانی درخشنده مرا نگـاه مـی کـرد . او را در آغـوش گرفتـم . از  این لحظه به بعددیگر حرفی نزدیم .

 امروز صبح ، « ماری » ماند . و به او گفتم که ناهار را باهم خواهیم خورد . برای خریدن گوشــت پـائین رفتـم .  موقع برگشتن صدای زنی از اتاق « ریمون » به گوشم رسید . کمی بعد ، « سالامانو» ی پیر به ســگش قرولنـد کـرد .  ما صدای کفش او و چنگال حیوان را روی پلههای چوبی پلکان شنیدیم و بعد : «کثیف و متعفن! » آنــها رفتنـد بـیرون توی کوچه . سر گذشت پیرمرد را برای ماری نقل کردم و او خندید . یکی از پیژاماهای مرا که آســتینهایش را بـالا زده بود پوشید . هنگامی که خندید ، دوباره دلم هوایش را کرد . لحظه ای بعـد پرسـید آیـا دوسـتش دارم ؟ در جـواب گفتـم این حرف مفهومی ندارد ولی خیال می کنم نه . او قیافه غمگینـی گرفـت امـاهنگـام تهیـه ناهـار ، و بـی اینکـهه هیـچ موضوعی در کار باشد باز خندید . به قسمی که او را بوسیدم . در این لحظه بــود کـه سـر و صـدای جنجـالی از اتـاق « ریمون » برخاست . 

 ابتدا صدای زیر زنی بود و بعد صدای « ریمون» شنیده شد که می گفت « تو مرا گـول زدی ، مـرا فریـب دادی .  میخواهم به تو بفهمانم که مــرا گـول زدی.» چنـد صـدای سـنگین شـنیده شـد و زن جیـغ کشـید . و بـا چنـان فریـاد وحشتناکی که ناگهان راهرو از مردم پرشد . « ماری» و من نیز خارج شدیم . زن دائماً فریاد می کشــید و ریمـون دائمـاً می زد . « ماری » به من گفت که این عمل خیلی وحشیانه اســت و مـن جوابـی نـدادم . از مـن خواهـش کـرد بـروم پاسبان صدا کنم . ولی به او گفتم که پاسبانها را دوست نمی دارم . بعلاوه ، پاســبانی ، بـا مسـتأجر طبقـه دوم کـه لولـهکش بود آمد . 


پاسبان در را کوبید که دگر صدائی شنیده نشد . محکم تر بــهدر زد و پـس از لحظـه ای ، صـدای گریـه زن بلند شد و « ریمون» در را باز کرد . سیگاری به لب داشت و قیافه حق به جانبی بخــود گرفتـه بـود . زن بطـرف در دوید به پاسبان گفت که « ریمون» او را زده است . پاسبان گفت « اسمت؟» - ریمـون جـواب داد . پاسـبان گفـت . «  وقتی با من حرفی میزنی سیگارت را از دهانت بردار .» ریمون مردد ماند . نگاهی به مـن کـرد و سـیگارش را در دسـت گرفت...


امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: کتاب نفرین زمین فصل سوم


ادامه از نوشته پیشین

کتاب نفرین زمین نوشته جلال آل احمد  فصل سوم



از فردا صبح کار مدرسه. وضع کارم بد نیست. شش روز صبح‌ها، هجده ساعت در هفته. بچه‌های چهارم و پنجم عصرها می‌روند کمک پدرها به علف‌چینی یا شخم یا کار در باغستان. سرشاخه‌های زیادی را حالا می‌زنند، قبل از آمدن سرما. شاگردهای دو کلاسم یکی هشت، یکی ده نفر. در یک کلاس، و همه پسر. دخترها از سوم بالاتر نمی‌آیند، تازه به ندرت. لابد پشت بندش را توی خانه می‌گیرند. یا پیش زن میرزاعمو که هنوز ته بساطی از یک مکتبخانه‌ی دخترانه را اداره می‌کند. و اصلاً دخترها روی هم هفده تا هستند. در مدرسه‌ای که همه‌اش پنجاه و نه تا شاگرد دارد. و اکبر مبصر کلاس است. زیاد باهوش نیست اما کاری است و غیرتی. و هم مسئولیت می‌فهمد. یعنی چون درشت‌ترین هیکل کلاس را دارد؟ شاید هم چون پدرش مرده و بزرگترین فرزند خانواده است.

همان روز اول درس، سوم را تعطیل کردم که بچه‌ها برویم اتاق مرا درست کنیم. و رفتیم. مادر اکبر هم آمده بود. با یک دسته موی سیاه توی پیشانی، و یک پاچین ریش ریش، و یک سکه‌ی نقره به سینه‌ی چپ کلیجه‌اش آویزان. ...بیست و شش سال بیشتر نداشت، یا نمی‌نمود. فکر کردم اول جوونی و بیوگی! صورتش چنان قرمز بود که انگار الان از پای تنور برخاسته، و مژه‌هایش بفهمی نفهمی سوخته. اما چشم‌هایش به قدری درشت که اگر دماغش خوره هم داشت، نمی‌دیدی. با یک دست لباس شهری و مختصری بزک، یکی از زن‌های قرتی بود گوشه‌ی یک مجلس حسابی... اما او دیگر چرا آمده بود؟ همین را از اکبر پرسیدم. گفت:

- آقای مدیر گفت، آقا!

و دسته‌جمعی رفتیم سراغ اتاق. نیم ساعته خالی‌اش کردیم. و روفتیم، یعنی اکبر روفت. و مادرش اندود را در لاوک چوبی بزرگی آب انداخت، دوغ مانندی. که اول بچه‌ها با آن شروع کردند به کثافت‌کاری. که دیدم فایده ندارد. حالا دیگر بچه‌ها زیادی بودند. یعنی همین قدر کاردستی بسشان بود. این بود که مرخصشان کردم و خودم جاروی فراشی را برداشتم و مشغول شدم. زنک ایستاده بود و تماشا می‌کرد. داد می‌زد که خجالت می‌کشد دخالت کند. یک طرف اتاق که اندود شد، دیدم بازوهایم درد گرفته. آمدم پایین. زنک درآمد که:

- این کار زن‌هاست آقا! اصلاً رفت و روب مدرسه با من است.

- یعنی تو... پس فراش مدرسه هم هستی؟

بی این که جوابی بدهد. جارو را توی لاوک برداشت و رفت روی نیمکت و با شلختگی تمام، و بعد پایین آمد. لاوک را برداشت و گذاشت روی نیمکت و از نو. و حالا من تماشا می‌کردم. ...پرسیدم:

- چرا شوهر نمی‌کنی؟

همان طور که طاق را می‌اندود گفت:

- هنوز سال آن خدابیامرز نگذشته...

و پس از لحظه‌ای:

- این توله‌سگ‌ها بدجوری پا گیرند.

دو تا از بچه‌هایش توی اتاق می‌پلکیدند. آب‌نباتی به دست هر کدامشان دادم و پرسیدم:

- چند تا بچه داری؟

گفت:

- غیر از غلامتان اکبر، یک دختر هم دارم.این دو تا توله سگ هم که هستند.

یکیشان سه چهار ساله بود و دیگری کون‌خیزه می‌کرد. یک آبنبات دیگر به بزرگ تره دادم که کوچک تره را بغل کرد و فرستادمشان دنبال نخود سیاه.

و پرسیدم:

- شوهرت چش شد که مرد؟

- خدا عالم است آقا! شب درد کرد، صبح مرد. گفتند تناسش اوسیده.

-اوسیده؟ یعنی چه؟

یک لحظه ایستاد و نگاهی به من کرد و لبخندی، و بعد گفت:

- چه می‌دانم. یعنی افتاده. پاره شده...

....

گفتم:

- جواب آن مرحوم با من، نان این یتیمچه‌ها را که می‌دهد؟

- برادر شوهرم آقا! خدا سایه‌اش را از سرمان کم نکند. ده نکنید آقا...

و تقلای دیگر. که من رها نکردم، به جایش گفتم:

- خیال می کنی تو این ده کسی نانخور زیادی می خواهد؟ یعنی کدخدا می‌آید تو را بگیرد؟

- روزی‌رسان خداست آقا!

....

از حاضر جوابی‌اش خوشم آمد. یعنی که اثر رفت و آمد به مدرسه؟

به هر صورتی برای آن روز بس بود. آمدم بیرون اکبر را صدا کردم که او هم کمکی بکند، تا ظهر اتاق را اندودند. بعد قرار مداری با مادر اکبر که نان و ماست و... هر روزم را برساند. سه تومن گذاشتم کف دستش و گفتم:

- بس است؟

با چشم حرف می‌زدند که کم است. سکوت را شکستم و رو به هردوی آن‌ها گفتم:

- بیش تر از این از پیشم نمی‌رود. بعدش هم کارم که یکی دو روز نیست...

که سرهای هردوشان افتاد پایین و گفتم:

- ...به شرط این که شیرت ترش نشود.اتاق هم روزی یک دفعه جارو بشود. و آهسته افزودم:

- برای بچه گوشت بیشتر بخر.

و وقتی رفتند روی تخت سفری دراز کشیدم. و به فکر فرو رفتم؛ چرا هیچ مقاومتی نکرد. پیدا بود که ده روز دیگر آبمان در یک جوی خواهد رفت. شنیده بودم که در کناره‌ی خلیج، زن را به صد تومن می‌فروشند یا در اطراف زابل با غریبه‌ها، زن‌ها دامن را می کشند روی صورتشان که آسمان نبیند؛ و هرجای دیگر و رسمی دیگر. اما این جا تازه‌وارد بودم و هنوز ادب محل را نمی‌شناختم.

و دراز کشیده بر تخت، هنوز خستگی بازوهایم را در می کردم که اکبر، با سفره‌ای نان و پنیری و سرشیری رسید. که ناهار خوردم و بلند شدم تا بساط ریش‌تراشی و دندان‌شویی و این خرده‌ریزها را مرتب کنم. که «اهه»... نصف قوطی کرم بعد از ریش‌تراشی خالی بود!... اولین چیزی از بساط تو آدم شهری که به درد دهاتی جماعت می خورد! مثلا آمده‌ای بچه‌هاشان را درس بدهی. و این اولین درس! که چگونه خودتان را بزک کنید!... حتماً همان روز صبح که در خانه‌ی مدیر ریش دو روزه را می‌تراشیدم و بساطم یک دو ساعتی باز ماند، یکی کش رفت... یعنی که؟ کدامشان؟ از خودش گذشته. پیدا بود که ریشش را ماشین می‌کند. از زنش هم که... گرچه ندیدمش؛ ولی نه. کار یکی از بچه‌هاست.

اما کدامشان؛ و فکرم رفت دنبال دخترک دوازده سیزده ساله‌ای که پیراهن بلند شهری داشت، سرش باز بود و پستان‌هایش داشت می‌رسید، و بعد از نماز صبح قرائت قرآنش را پیش باباش درست می‌کرد، ... اما شاید او هم نبود.

خواستم مقصر دیگری پیدا کنم که دیدم فایده ندارد. مقصر خود من بودم که چنین چیزی در بساط داشتم. «اگه زن بودی و کیف دستی‌ات پر بود از پودر و ماتیک، اونوخت چی؟» اما تماشا داره وقتی زن‌ها بیان به معلمی دهات. و یک دفعه به کلم زد که اصلاً چرا ریش بتراشی؟ «واسه کی چسان فسان کنی؟ اونم تو این ده؟ واسه‌ی مادر اکبر؟ با اون جوونی پای تنور سوخته‌اش؟ ... تصمیم گرفتم ریشم را رها کنم. اصلاً همه‌ی این کارها یعنی چه؟ یعنی تمدن؟ یا ادای فرنگی؟ یا وسیله‌ی تشخص از دهاتی؟... که دیدم هر روزه چه حرکات احمقانه‌ای که نمی‌کنیم. بله! راحت، همه‌ی این قرتی‌بازی‌ها باشد برای شهر.

و با این تصمیم آمدم بیرون تا در مزارع اطراف ده با بوی پاییز دماغم را از گرد و غبار خانه تکانی بشویم.

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف