شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: تاریخ مشروطیت: چراعقب ماندیم؟


تاریخ مشروطیت

بخش ۱

میدانیم که چون نادر شاه کشته گردید آن بزرگی که با کوششهای خود برای ایران پدید آورده بود از میان رفت. ولی ایران باز یکی از کشورهای بنام آسیا شمرده میشد، و کریم خان  و جانشینان او، اگر چیزی بکشور نیفزودند چیزی هم از آن نکاستند.(یکی از بهتر ین دورانهای تاریخی ایر ان بود ا.ت)

 لیکن در زمان قاجاریان ایران بسیار ناتوان گردید، و از بزرگی، و جایگاه و آوازه آن بسیار کاسته شد ، و انگیزهٔ این، بیش از همه یک چیز بود، و آن اینکه جهان دیگر شده و کشورها بتکان آمده، ولی ایران بهمان حال پیشین باز می‌ماند.

از سال ۱۱۵۷ (۱۲۹۳) که کریمخان زند در گذشت تا سال ۱۲۱۲ (۱۲۴۹) که فتحعلی شاه بدرود زندگی گفت پنجاه و اند سال بود، و در این زمان کم در اروپا تکان‌های سختی پیدا شده، و داستانهای تاریخی بیمانندی - از شورش فرانسه، و پیدایش ناپلئونو جنگهای پیاپی آن، و جنبش توده‌ها، و پیشرفت فن جنک، و پدید آمدن افزارهای نوین، و مانند اینها - رو داده، و در نتیجه آنها دولتهای بزرک و نیرومندی پیدا شده بود.

 کشور ایران از آن تکانها و دیگرگونیها بی‌بهره و ناآگاه مانده، و راستی آنست که نه پادشاهان قاجاری، و نه سرجنبانان توده، از آن تکان و دیگرگونیها سر در نمی‌آوردند، و ناآگاهانه با شیوهٔ کهن خود بسر میبردند.

نتیجه آن بود که دو دولت نیرومند و بزرک و بیدار ، یکی در شمال ایران، و دیگری در جنوب آن پیدا شده، و ایران ناتوان و ناآگاه در میان آنان ماند، و راستی آنکه برای چنان زمانی پادشاهان کم جربزهٔ قاجاری شایندهٔ سررشته‌داری نبودند.

اینان از پیش‌آمدها چیزی یاد نگرفتند. شکستهای پیاپی فتحعلیشاه در برابر روس، وشکستهای محمد شاه و ناصر الدینشاه در برابر انگلیس بایران زیان بسیار رسانید، و از بزرگی آن بسیار کاست، ولی پادشاهان قاجاری و تودهٔ ایرانیان را بیدار نگردانید. 

فتحعلیشاه و محمدشاه و ناصرالدینشاه، بی آنکه رفتار خود را دیگر کنند پی هم آمدند و رفتند، و مردم نیز چشم بسته و ناآگاه، در زیر دست آنان روز گزاردند، و تنها در سالهای بازپسین پادشاهی ناصرالدین بود که اندک تکان و بیداری در توده پدیدار گردید.

اینان خود کاری نمیکردند و دیگران را هم نمیگزاردند. در زمان محمدشاه میرزا ابولقاسم قایم مقام زیر کاردانی بود و بشایندگی کارها را پیش میبرد. ولی محمد شاه او را کشت و جایش را به حاج میرزا آقاسی داد.

در زمان ناصرالدین شاه میرزا تقی  خان امیر کبیر  به پیراستن و آراستن ایران می‌کوشید، و چه در سیاست، و چه در کشورداری کاردانی از خود نشان میداد. ناصرالدین شاه او را کشت و بجایش میرزا آقاخان نوری را نشاند. سپس هم حاجی میرزا حسینخان سپهسالار بکارهایی برخاست و آگاهی و کاردانی از خود می‌نمود. ولی ناصرالدینشاه او را نگه نداشت، و مردم نیز ارج او و کارهایش را ندانستند.

حاجی میرزا حسین خان سپهسالاردر سال ۱۲۵۰ (۱۲۸۸) ناصرالدینشاه او را از استانبول خواسته، و نخست وزیر عدلیه و سپس صدراعظم گردانید. سپهسالار چون مرد کاردان و نیکی بود، و دیر زمانی در استانبول و دیگر جاها مانده و از چگونگی کشورهای اروپایی آگاهی میداشت، خواست در ایران نیز تکانی پدید آورد و سامانی بکارهای دولت دهد.

 از لگام گسیختگی حکمرانان شهرها جلو گرفت و رشوه را از میان برداشت. یکی از کارهای نیک او این بود که وزارتخانه‌ها و درباری بآیین اروپا پدید آورد. پیش از آن برخی وزارتخانه‌ها می‌بود ولی مرز و سامانی در میان نبوده، و شاه یا صدراعظم بهمه کارها در آمدی و فرمان دادی، سپهسالار چنین نهاد که یک صدراعظم و نه وزارتخانه برپا شود بدینسان: وزارت داخله، وزارت خارجه، وزارت جنگ، وزارت مالیات، وزارت عدلیه، وزارت علوم، وزارت فواید، وزارت تجارت و زراعت، وزارت دربار، و کار ها در میان اینها بخشیده شود، که هر وزارتخانه‌ای بکارهای خود پردازد و در آن کارها جدا سر و آزاد، ولی در نزد صدر اعظم پاسخده باشد. 

این وزارتخانه‌ها با ادارهٔ صدراعظمی «دربار اعظم» نامیده شود، کارهای بزرک کشوری با بودن صدر اعظم در «مجلس وزراء» بگفتگو آید، و هفته ای دو روز این مجلس برپا گردد.

«لایحه‌ای» که بتاریخ ۱۲ شعبان ۱۲۸۹ برای این کار نوشته و بدستینهٔ شاه رسانیده در دست است، و از خواندن آن اندازهٔ فهم و کاردانی سپهسالار نیک دانسته می‌شود.

در زمان از گفتگوی کشیده شدن راه آهن بمیان آمد و «امتیاز» آن بانگلیسیان داده شد، ولی ما از چگونگی آن آگاهی نیافته‌ایم.


ThreeQajaris.jpg


ادامه دارد

امیر تهرانی
ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب نفرین زمین فصل چهار بخش یکم

از نوشتار پیشین

کتاب نفرین زمین فصل چهارم قسمت یکم

خاکش  مال ما ، گنجش ارزانی آنها که گنجنامه دارند

دلتنگی، عصر یک روز از هفته‌ی چهارم شروع شد. دراز کشیده بر تخت سفری، داشتم کتابی ورق می‌زدم و به مزقان رادیو گوش می‌دادم که آمد. به این احساس عادت داشتم، اما جاهای دیگر هم کارهای هم سن و سال بودند و یک جوری با تنهایی کنار می‌آمدیم. درد دلی، پخت و پزی، یعنی کوفته‌ای که آش می‌شد. یا آشی که شفته، یا دعوایی یا شطرنجی. و بیشتر بازی با ورق.... با این مدیر که یک سر دارد و هزار سودا و هنوز چیزی به مکتب‌داری نیست؟ یا با این همکار پیر مافنگی با اعتقادات کلثوم‌ننه‌ایش؟. ..
زندگی شبانه‌روزی دانشسرا امثال مرا جوری بار آورده که در محیطی ناآشنا با حرف و سخن‌های خودمان مرغ سرکنده را می‌مانیم. می‌خواهیم همه جا زندگی را به الگوی شبانه‌روزی درآوریم. هم‌خواب و خوراک بودن، کفش و لباس هم دیگر را عوضی پوشیدن، و دم به دم جلوی هم دیگر لخت شدن و از این خل‌بازی‌ها... اما این جا؟ بدی‌اش این است که هنوز نمی‌فهمم چه خبر است. اگر می‌فهمیدم باز حرفی بود. روابط مدیر و مباشر و بگومگوشان و این نیم‌چه دسته‌بندی که دارند، و من هنوز نرسیده علم و کتلش را دیده‌ام...

اگر حوصله‌اش را داشتم هر کدام موضوعی بود پرکنندهی‌ یک سال تنهایی. ولی به من چه؟ گور پدرشان هم کرده. نه آبی دارم، نه ملکی؛ و نه اصلاً از زمین نان می‌خوردم. تا ابد هم که نمی‌خواهم بمانم. تازه مگر می‌گذارند؟ یک معلم سیار؛ عین پدرم. از این ده به آن ده. و همین بهتر که هنوز غریبه‌ام. اما نمی‌شود با این دهاتی‌ها کنار آمد. حتی با سگ‌هاشان. هفته‌ی پیش نزدیک بود یکیشان گردنم را بشکند، به جای این که پاچه‌ام را بگیرد. بی‌حیا!

نزدیکی‌های غروب بود. داشتم از بیابانگردی می‌آمدم. که از بالای دیوار بلند اولین خانه شروع کرد به مهمان‌نوازی. هارت و پورت، و چه صدایی! عین صدای گاو که با ضرب کوتاه تنظیم شده باشد. و هم صدایی فوری دسته‌ی سگ‌های ناپیدا که وحشتم گرفت. همان طور که نزدیک می‌شدم صدا کلفت‌تر می‌شد و کوتاه‌تر، و چاک دهان دریده‌تر و دندان‌ها نمایان‌تر و دم افراشته و پوزه به پنجه‌ها چسبیده و به حالت خیز. تا آخر که غیر از سفیدی حلقه‌ی دندان‌ها و سرخی چاله‌ی دهان، هیچ چیزش، پیدا نبود، حتی چشم‌ها، حتی چشم‌ها، حتی دم لابد افراشته‌اش. باور نمی‌کردم عرضه‌ی این را داشته باشد که از سر چنان بام بلندی بپرد. حسابی گنده بود. یک سگ گله. این بود که با همان قدم‌های سابق، راهم را دنبال کردم. به زحمت پای دیوار رسیده بودم که در زمینه‌ی هارت و هورت مقطع و خرخر مدام سگ، لب بام خش خشی صدا کرد، که جستم. اگر یک آن دیر کرده بودم گردنم زیر بار سنگینی خشمش شکسته بود. هنوز پشتم به دیوار نرسیده بود که سگ خورد زمین. گورپ! یک متر آن طرف‌تر. در دسترس من هیچ سنگ و کلوخی نبود. به کله‌ام زد که پشت به دیوار می‌دهم و با نوک پوتین می‌رانمش. که نصرالله رسید. نفس‌زنان و فحش‌برلب و سگ جست. دم لای پای و سر به زیر. و تپید توی راه آبی که زیر دیوار مقابل بود.

- چرا چوب به دست نمی‌گیرید؟

تا نصرالله خرش را صدا کند که عقب مانده بود، پیشانی‌ام را با آستین پاک کردم و گفتم:

- مگر همه‌اش چند تا سگ دارید؟ دو روز دیگر با همه‌شان آشنام.

و در دل افزودم «و حتی منم بوی ده گرفتم.»

- نه لازم است. خیلی بی حیاند.

و داشت می‌رفت که پرسیدم:

- گنج در چه حال است؟

جوابی نداد. لبخندی زد و رفت دنبال خرش که کود بار داشت. پشتم را تکاندم و نگاهی به سر بام کردم و یخ کرده راه افتادم. نصرالله را همان عصری شناخته بودم. میانه سال بود و میانه قد. با دست‌های بزرگ و مچ باریک و حلقه‌ی آفتاب‌سوختگی روی پیشانی و ته گردن. و چشم‌های ریز و گود، یک دهاتی کامل.

پایین ده در حدود آخر مزارع تپه‌ای بود و کسی پایش می‌پلکید و دو تا خر می‌چریدند. نزدیک شده بودم و سلام و علیکی، و او یک گوشه‌ی تپه را سوراخ کرده بود و از دالان نامرتب و کوتاهی در شکم تپه زده بود، خاک سبز پوکی را بیرون می‌کشید و سرند می‌کرد. خرده‌استخوان و تیله شکسته‌ها را می‌گرفت و کود را دسته می‌کرد تا بار کند. و بعد پرسیده بودم دنبال گنج می‌گردد؟ و او گفته بود:

- همین خاک پوکش برای ما گنج است، باقیش مال آن‌هایی که گنجنامه دارند.

و بعد گفته بود که هر یک بار کود را عوض دو تا نان سر مزرعه‌ی این و آن خالی می‌کند. و بعد بهش خداقوتی گفته بودم و رفته بودم و آخرین کوشش برای رستن را در تن بی‌رطوبت ساقه‌ی زرد تیغ‌ها و شیرانگن‌ها و اسفندانه‌ها معاینه کرده بودم که سمج‌ترین بته‌های صحرایی‌اند.
و بعد از تپه رفته بودم بالا و غربتم را میان تیله‌شکسته‌هایی جسته بودم که از خاک نیش زده بود. و بعد در جست و جوی نقش و نگاری از ظرفی که روزگاری در آن لقمه‌ی محبتی از این خانه به آن خانه می‌رفته، تیله‌های لعابدار را سر هم کرده بودم. و بعد به زمان‌هایی اندیشیده بودم که آبادی جای این تپه بوده.
اما نه مدرسه‌ای داشته و نه معلمی برایش می‌آمده. و بعد لابد سر راه ایلغاری کن فیکون شده یا به زلزله‌ای فرو ریخته یا وبا همه‌شان را درو کرده یا قنات خشک شده و گریخته‌اند یا دعوای شیعه و سنی یا حیدری و نعمتی خسته‌شان کرده و کوچشان داده...
و بعد به کله‌ام زد که مخفیانه بروم و یکی دو تا گمانه بزنم و آمدیم بخت یاری کرد و گنجی از دم کلنگ درآمد. یا خبری از تمدن گذشته‌ای.
و بعد خنده‌ام گرفته بود که این نصرالله چه به راحتی ماده‌ی خام همه‌ی باستان‌شناسی‌ها و شرق‌شناسی‌ها را پای گندم و یونجه‌ی این و آن می‌پاشد و از آن دکان «لوور» و «ارمیتاژ» و «بریتیش موزیوم» را انباشته و همه‌ی بحث‌ها و کتاب‌ها و دانشگاه‌های عالم را نان می‌دهد.

 

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: خاطره ها: مجموعه خاطرات عبدالحسین وجدانی: گزارش و داستان یک سر باز یهودی عجیب



 گزارش  داستان یک  سرباز یهودی  عجیب  :

آغاز بهار 1314 بود که به سمت افسر سوار وظیفه به "هنگ سوار فاتح" سلطنت آباد ماموریت یافتم. چون در سوارکاری و فنون سپاهیگری فی الجمله استعدادی داشتم پس از یکی دو ماه فرمانده اسواران شدم.
هرگز به پیروی از رسم متداول در سربازخانه، زبان به دشنام های زشت نیالودم و هیچ سربازی را مورد ضرب و شتم قرار ندادم و به اصطلاح نظامنامه انضباطی، تنبیه بدنی نکردم ولی پفیوز و بی عرضه هم نبودم.
وقتی فرمانده اسواران شدم نخستین کاری که کردم این بود که سربازان قاچاق و از زیرش دررو را به کار شاق خدمات صحرائی، تمرینات سواری بی رکاب و تیراندازی با تفنگهای چموش لگد زن و مسلسل های سبک و سنگین و نظافت اسلحه و بالاخره تمیار و خدمت ستوران وا داشتم.
من از کلنجار رفتن و چک و چانه زدن فرمانده گردان با کریم بک وکیل باشی (سرگروهبان) اسواران چهارم بر سر احصائیه (آمار) و تعداد سربازان حاضر به خدمت که همیشه کریم بک کسر میآورد، میدانستم که بسیاری از سربازان پسر حاجی و منعم (پولدار) به کریم بک کرامتی می نمودند و خر او را نعل میکردند و بهر تقدیر ارادتی می نمودند و سعادتی می بردند. دیگر راحت و آسوده. هیچ وظیفه ای نداشتند و پاک بقول ترکها یُخلا بودند.
در سربازخانه چون خدای خانه کیابیا و بارگاهی داشتند و در سلطنت آباد، سلطنت میکردند، که " منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست."
چنانکه عرض کردم هر بامداد پیش از آغاز مراسم نیایش، که همه واحدها به صف میشدند فرمانده گردان گریبان کریم بک را سخت میگرفت که چرا کسر نفر داری ؟ سرانجام کریم بک چاره ای اندیشید و هنگامی که فرمانده گردان کار رسیدگی به احصائیه اسواران سوم را تمام کرده بود و میخواست به اسواران چهارم بپردازد، کریم بک یک دسته بیست و چهار نفری از هاشم بک (وکیل باشی اسواران سوم) به عاریت گرفت و آنان را خموشانه و آهسته در آخر صف اسواران خود تعبیه نمود و چون فرمانده گردان شمردن سربازان را آغازید کریم بک بر خلاف اصول انضباط نظامی که در آن زمان سخت حکمفرما بود؛ خنده فاتحانه ای سر داد و گفت:
جناب سروان، بیخود زحمت نکش، بجان خودت امروز زیادی آوردم. راست هم میگفت این بار کریم بک هفده نفر اضافه داشت. فرمانده گردان از این چشم بندی حیرت زده ساکت ماند و در فکر فرو رفت.
کریم بک با احترام نظامی ولحن معذرت خواهی افزود:- جناب سروان باور کن من همیشه خجالت زده شما بودم که کسری داشتم. امروز الحمدالله رو سفید شدم. حالا این هفده نفر اضافی را بگذار به حساب کسری های سابق. از فردا هم خیالت تخت قول میدم زیادی بیارم که کسری نیارم.
باری همین احصائیه بود که موجب شد بنده سربازی یهودی را در اسواران خود کشف کنم. سربازی وظیفه به نام یونس که اسمش در دفتر تشکیلات بود و هنگامی که حاضر غایب میکردم چون اسم او را می خواندم آهنگ رسای حاضر که به شیوه سربازی بلند و بریده از بیخ گلو بر می خاست گوشم را کر میکرد. ولی چون مرحله تطبیق احصائیه با نفرات حاضر به خدمت پیش می آمد از سرباز یهودی خبری نبود. یاللعجب! هرگز حدیث حاضر غایب شنیده ای؟
سرانجام بانگ بر آوردم که یونس به پیش.
معلومم شد یونسی در کار نیست، بلکه سرباز وظیفه ای از جانب جواد بک وکیل باشی وظیفه داشت است که به جای سرباز یهودی دعوت بنده را به صوت جلّی لبیک گوید.
چون کسی پیش نیامد فریادی سهمگین تر بر آوردم: پس این یونس کجاست؟
جواد بک دست بالا برد و با سلام و احترام نظامی آهسته در گوشم گفت: سرکار ستوان این سرباز سلمونی اسوارانه.
بالاخره دانستم که یونس سلمانی هست ولی نه سلمانی اسواران بلکه در شهر دکانی دارد و با خیال آسوده به کار و کسب خود مشغول است. پس به وکیل باشی سخت گرفتم و عرصه را بر او تنگ کردم که یونس را اگر در شکم ماهی هم باشد تا نمیروز حاضر کند.
یونس آمد، اما چه یونسی. با آن که بیش از یک سال بود که خدمت میکرد (ببخشید که خدمت نمیکرد) حتی خبردار و سلام نظامی و به چپ چپ و به راست راست را هم نمیدانست.
پناه بر خدا که آن سرباز وظیفه به یمن رشوت از انجام دادن هر وظیفه سربازی، سرباز زده بود. جثه ریزش در لباس گِل و گشاد سربازیش، که نو و دست نخورده مانده بود، غرقه بود و برعکس کلاهش نوک سرش بود. زیرا کله ای بس گنده و بی قواره داشت و هیچ کلاهی به سرش نمیرفت. کمربند و مچ پیچ هایش شل و ول و بند پوتین هایش باز بود. سرش را به زیر افکنده بود و ریز می لرزید و پیاپی آب بینی اش را بالا میکشید.
گفتم: یونس تا حالا هر چه یُخلا بودی بس! باید از همین دقیقه مثل این سربازها خدمت کنی. جمعه ها هم دیگر از مرخصی خبری نیست. در سربازخانه می مانی و همه بچه ها را سلمانی میکنی. فهمیدی؟
یونس که تا آن لحظه ساکت و خاموش مانده بود یکباره به نطق درآمد و به ناله گفت: وای بر من.
نخست اسبی چموش و بد قلق به او تخصیص دادم و گفتم این اسب سواری تست و تمیار آن هم با خودت است. همین الان هم آستین ها را بالا بزن، قشو را بگیرو مشغول شو.
یونس قشو را گرفت و نزدیک اسب شده ولی اسب خیزی برداشت و نهیبی سخت باو زد. یونس مانند سوسک به دیوار چسبید و رنگ از رخسارش پرید، عرق سرد بر پیشانیش نشست.
یونس که به رشوه دادن خو گرفته بود و راه و رسم این شیوه را نیک میدانست، با چشمانی اشکبار التماس کرد که سرکار ستوان اجازه بدین برم از چمدونم یک کمی قند براش بیارم. رفت مشتی قند آورد و با احتیاط و رعایت صرفه جوئی کامل یک جبه قند در کف دست گذاشت و تعارفش کرد و به زبان خوش و ملایم گفت: بیا حیوون.... اینم شیرینی تو....
خلاصه آن که آن اسب گرگ منش را چون بره رام کرد.
در آموختن فن سواری چنان استعدادی از خود بروز داد که مایه حیرت همگان شد، با همان اسب ناجنس و ناسازگار چون پرنده ای سبک بال از موانع بالا بلند جستن میکرد چنان اسب را بر می انگیخت که گوئی قصد بر شدن به کره ماه را دارد.
برای تعلیم تیراندازی نیز نخستین بار که تفنگ جنگی به دستش دادند لرزه بر اندامش افتاد و باز وای بر من را سر داد. اما چون تشخیص داده بود که دیگر راه گریزی نیست ناگذیر تن به کار می داد. تفنگ را با دست لرزان از گروهبان تیر ستاند. از هیبت آن سلاح آتشین در تب و تاب بود و زیر لب دعا میخواند:
یارب این آتش که در جان من است
سرد کن آن سان که کردی بر خلیل
در تیراندازی نیز چیره دست شد به حدی که در حال تاخت بر زین اسب می ایستاد و از هدفها را به تیر میزد. خلاصه آن که سربازی قهار و چالاک از آب درآمد و من نیز کینه ای که از او داشتم از دل پاک زدودم و دیگر او را تنبیهی نمیکردم.
روزی جمعه که نوبت کشیک من در هنگ بود به بچه های اسواران گفتم که یکایک بروند نزد یونس تا آنها را سلمانی کند.
عصر که برای مراسم نیایش شامگاه سربازان صف کشیدند؛ دیدم تک و توکی از سربازان پاکیزه سلمانی کرده و ترگل و ورگل ایستاده اند، ولی گروه زیادی صورتشان خونین و مالین است. نیمی از رخسار را پنبه کاشته و نیم دیگر را پشم.
پرسیدم این چه حکایت است؟
معلوم شد یونس آنان را که دستمزدی به وی داده اند نیک صفا داده و آراسته است ولی سرو ریش تهیدستان را که آه در بساط نداشتند با تیغ کُند، شتابزده و سرسری تراشیده و صورت تکیده شان را شخم زده است.
این گناهی نبود که من چشم پوشی کنم. سلمانی قلچماق دیگری را فرا خواندم و کُندترین تیغ دلاکی یونس را به دستش دادم و گفتم تا خشک خشک سر و ریش او را با آن بتراشد.
یونس چون جوجه ای که زنده زنده پرهایش را مشت مشت بکنند، پر و بال میزد و فریاد میکشید وای بر من.... وای بر من....
چون از آن تنبیه جانکاه بپرداختم، گفتم یونس یک سوزن به خودت بزن یک جوالدوز به مردم.
این نیز درست شد و از آن پس یونس سر و ریش غنی و فقیر را به یک تیغ میتراشید و خاصه خرجی در کارش نبود. یونس سربازی شد یکه و نخبه و زبده و آتشپاره.
مانور بزرگ سال فرا رسید و دو لشکر پادگان مرکز در برابر هم صف آرائی کردند. منطقه مانور ورامین و شهریار بود و هنگ ما جلوداری و پوشش لشکر دوم را به عهده داشت.
اردوی اسواران ما در محلی که فرماندهی هنگ تعیین کرده بود مستقر شد. چادرها را برافراشتند و اسب ها را به کمند بستند. ستوران که به جای تازه عادت نداشتند بنای شرارت و بیقراری را گذاشتند و یکی از اسبان تند خو و سرکش که نامش طوفان بود افسار خود را گسیخت و چون کولاک گرد برانگیخت و بسان تیری که از کمان گذرد به چشم بهم زدنی در افق آن دشت فرو رفت.
یونس داوطلب شد که اسب گریزپای را باز گرداند. پس عقاب را که یکی از اسب های تکاور اسواران بود، لخت و بی زین و برگ به زیر ران کشید و فقط یک لگام سبک که در اصطلاح سواران به آبخوری معروف است برداشت و در همان جهت که طوفان از دید ناپدید شده بود عقاب را برانگیخت.
پاسی از شب نگذشته بود که یونس اسب را به یدک باز آورد و محکم به کمند بست و پای بندی نیز بدان افزود و زیر لب گفت حالا اگه میتونی در رو.
سپیده دم به ستون سوار به راه افتادیم. هنوز میدانی نپیموده بودیم که دیدم یونس اسبی تک و با دو اسب دیگر به سوی ما میآید. چون نزدیک رسید معلوم شد طوفان است. گمان بردم که باز فرار کرده ولی چنین نبود. یونس تا وضع را چنین دید از ستون سوار خارج شد و نزد من آمد و گفت: سرکار ستوان طوفان خودمونه، همینه که اومده.
گفتم پس آن که تو آوردی چه بود؟
گفت: راستش چون طوفان را پیدا نکردم یک اسب شکل اون همون رنگ و همون قد از کمند هنگ "سوار حمله" باز کردم و به تاخت برداشتم و آوردم.
من گفتم چطور تونستی؟ کسی به تو نگفت اسب را کجا میبری؟
گفت اول که وارد کمند اسبها شدم به نوبت چی ها گفتم آمدم هر اسبی که نعلبندی لازم دارد ببرم نعل کنم.
اون وقت گشتم تا یک اسب هم شکل و لنگه طوفان پیدا کردم و به بهونه نعلبندی آوردمش زیر یک درخت که عقاب را هم آنجا بسته بودم. بی سر و صدا از اردوی هنگ سوار حمله دور شدم و به تاخت آمدم اردوی خودمان.
گفتم خوب تو فکر نکردی که این کار اسمش دزدیه؟
گفت اختیار دارین سرکار ستوان، مگه ما اسب و برای خودمون بر میداریم. اسب مال دولت بوده حالا هم مال دولت است. من اسب و از اردوی هنگ سوار عباس آباد که فقط با ما پنج کیلومتر فاصله دارند بر نداشتم برای اینکه اونها با ما مال یک لشکریم، من اسب و رفتم از اردوی هنگ سوار حمله که بیست کیلومتر از ما فاصله دارند و دشمن ما هستند و ما با اونها جنگ داریم برداشتم و آوردم.
جاش بود چشم و گوششون و باز میکردن که نفر دشمن اسب شونو نبره.
وکیل باشی اسوارانی که یونس اسب را از آنها کش رفته بود تمام منطقه شهریار و ورامین را زیر پا گذاشت تا به هنگ ما رسید. البته اسب را پس دادیم ولی بعد معلوم شد که یونس هنگام تحویل دادن اسب دو تومان وکیل باشی دشمن را تیغ زده است.
اکنون پس ازگذشت سی و پنجسال از این داستان، همین چند هفته پیش در روزنامه ها خواندم که سربازان اسرائیلی یک رادار نوظهور و گرانبهای مصریان را که روسها به آنان داده بودند، بی سر و صدا کش رفتند، یاد یونس افتادم....

از مجموعه خاطرات عبدالحسین وجدانی

منبع مجله یغما – سال 1349


امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب روشنفکران در خدمت و خیانت: جلال آل احمد(۳)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب روشنفکران در خدمت و خیانت


...به این طریق شاید اکنون بتوان توضیح داد که پس چه نوع کسانی نمی‌توانند به قلمرو روشنفکری درآیند:


اول: کسی که در بند تن و شکم است.
(در بند تن و شکم بودن با سیر کردن شکم و کار برای زندگی تفاوت صد در صدی دارد . خود نویسنده آقای جلاال آل احمد چگونه زندگی می کرده است؟ هوا می خورده است؟ قطعا او هم بر ای سیر کردن شکم خود و خانواده اش نا چار بوده کار کند مگر پدر میراثی قابل توجه برای او گذاشته باشد. بنابر این کار کردن برای سیر کردن شکم خود نوعی روشنفکری است. که شخصی بتواند کاری بیابد و به جامعه سود برساند و خود نیز سود ببرد. ا.ت)
چه به معنی طبقات استثمار شونده بگیریم که عمری در جستجوی لقمه نانی می‌دوند و تمام هم و غمشان صرف این می‌شود که شکم خود و فرزندان و بستگان خود را سیر کنند.۰(مثلا شما چه می کردید.!؟)
چه به معنی آن دسته از مردم که مرکز عالم خلقت را اسافل اعضای خویش می‌دانند و گر چه فرصت و امکان اندیشه را هم دارند اما کاری با اندیشه ندارند. کارگر و زارع و پیشه‌ور در مقولهٔ اول جا می‌گیرند که به جبر معیشت هرگز فرصت تفکر درلاهوت و ناسوت را نمی‌یابند.
(اتفاقا هم کارگر و هم زارع در مقوله روشنفکری جای می گیرند. اگر کارگر و کشاورز نباشد شمای روشنفکر نان نداری که بخوری! چطور است که پایین تنه پرستان می توانند روشنفکر باشد ولی کارگر و کشاورز نمی تواند؟)
و این خود ننگ بشریت فعلی. که معنی زندگی اکثریت عظیم افراد خود را تا آن حد کاسته که عمری بندهٔ شکم باشند یا مزدور معاش.(این هم قیاس نادرست . یعنی حداقل پنجاه درست آن نادرست است.ا.ت)
و آدم بیغم و خوشگذران و خوش‌نشین و عیاش و الخ... در مقولهٔ دوم جا می‌گیرد . کسی که اهل چون و چرا نیست و سر بی‌درد را به دستمال نمی‌بندد وغم دیگری را نمی‌شناسد و ماست خود را می‌خورد و حلیم حاج ممباقر را بهم نمی‌زند و همهٔ کسانی که ازین قبیل مثالها درباره‌شان یک تومار است.

دوم) کسی که در بند تعصب است. خواه تعصب مذهبی خواه سیاسی، اگر تعصب را نفی کنندهٔ یکی با دو تا از آن سه شرط که برشمردم بگیریم (جواز فکری – و جرأت) پس یک «متشرع» که در بند «تعبد» است نمی‌تواند روشنفکر باشد.(جواب در پایین)
و نیز یک نظامی که در بند «تعبد» نوع دیگری است که «اطاعت کورکورانه» باشد. می‌توان این هر دو دسته را که به هر صورت دعوی رهبری و پیشوائی دارند و اگر هم نداشته باشند به هر صورت از مدیران اجتماعند؛ از مقولهٔ واحدی دانست که دو روی یک سکه‌اند . حضور این، وجود دیگری را توجیه می‌کند یا ایجاب می‌کند. و بعکس. وهر دو دسته عمرشان صرف اطاعت «امر» می‌شود. امر حاکمی زمینی یا آسمانی – فرق نمی‌کند. بهتر گفته باشم ازین دو دسته یکی به اطاعت امر حاکم آسمانی تحمل ظلمی را می‌کند که دسته دیگر – فرمانبران حاکم زمینی – عمله آن ظلم‌اند. و این یعنی پشت و روی یک سکه. به هر صورت فرمانبری و فرمانبرداری از سلب کنندگان روشنفکری‌اند. بحث در رد اطاعت از «قانون» نیست یا در رد اطاعت از دستورهای اخلاقی و مذهبی. بحث در لزوم یاعدم لزوم «تعبد» است در حوزهٔ روشنفکری – که اختیار و مسئولیت و آزادی را برای آدمی عنوان می‌کند.
........
(متاسفانه جلال آل احمد در دوران نوشتن این کتاب بشدت تحت تاثیر حزب توده بود و الا این همان جلا ل است که به مکه رفت و کتاب خسی در میقات را نوشت و این همان جلال است که غرب زدگی را نوشت.)
و هر جدیدالاسلامی اولین اسمی که بر می‌گزیند. یعنی برایش بر می‌گزینند – عبداللّه است. آیا از این مجموعه نمی‌توان به اینجا رسید که رابطهٔ خالق (خدا) و مخلوق (آدمی) در حوزهٔ دین اسلام رابطهٔ «مولا» به «بنده» است؟ در صورتی که در دین یهود سخن از رابطهٰ دو رقیب است و دو حریف!(  ابتدای کتاب عهد عتیق یا تورات با واژه الوهیم یعنی  "خدایان " آغاز می شود یعنی چند خدایی ا.ت)

. و در مسیحیت سخن از رابطهٔ پدر و پسر است.(آن دو پدر و پسر اند ربطی به بقیه مردم ندارد ا.ت) و در مذاهب هندو و بودائی سخن از وحدت خالق و مخلوق.(در عرفان اسلامی هم همینطور است ا.ت)   و به این طریق بی‌اینکه هیچ قصد مقایسه‌ای در کار باشد – آیا نمی‌توان به این نکته رسید که اگر سرمایه و سنت روشنفکری در حوزهٔ اسلام بی‌رمق است یکی به دلیل این رابطهٔ بنده و مولا نیست؟ شواهد دیگری برای تأیید این «نظر» پس ازین فراهم خواهم آورد.


بی رمق نیست چون در همین اسلام و سرزمین های اسلامی متفکرین و دانشمندانی تربیت شدند مانند؛ ابن سینا،, خواجه نصیرالدین طوسی، فارابی، ابوریحان بیرونی، خوارزمی ، و حتی محمد زکریای رازی که بشدت به خداوند معتقد بود ، اگر چه می گویند پیامبران را باور نداشت، غیاث الدین جمشید کاشانی ، وحتی خیام ، فردوسی ، سعدی ، حافظ ‌ نظامی ، مولوی و...که در بالاترین درجه روشنفکری قرار داشتند و نامشان بعنوان انسانهایی که بر تاریخ بشری و علم و ادب و دانش نقش فوق العاده  مثبت داشتند ثبت شده است.بنابر این نظر نویسنده در این مورد نیز بی اساس و بی منطق است.  کتابهای ابن سینا و رازی و خواجه مهمترین مجموعه دانش در زمینه طب، شیمی ، فلسفه ، ستاره شناسی ، کیهان شناسی،  منطق، کلام،  و...در سرزمینهای متعدد بودند که یک امپراطوری عظیم را در بر می گرفت   و کتابهای ابن سینا و رازی و خواجه از ستونهای اصلی عصر روشنگری اروپا بشما ر می آیند.

 پانصد سال یا بیشتر مردم جهان با کتابهای طبی و پزشکی رازی و ابن سینا و ملکی اهوازی معالجه شدند و با کتابهای خواجه و خوارزمی  ریاضیات از هندسه گرفته تا جبر و کیهان شناسی آموختند. خواجه نصیر الدین طوسی این خواجه بزرگ ایر ان زمین با هوشمندی و روشنفکری و درایت بی نظیر جلوی بسیاری از خونریزیهای هلاکوی مغول را گرفت ، او را وادار به ساختن رصد خانه مراغه و کتابخانه آن نمو د، حکومت عباسیان را با ارایه راهنمایی   مفید به هلاکو سرنگون و ایران پس از ششصد سال  استقلا ل خود را بدست آورد  )


امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب بیگانه نوشته آلبرت کامو


رئیس می خو است سن مادرم را بداند . برای اینکه اشتباهی نکرده باشم ، گفتم : « شست سالی داشــت » و نفـهمیدم چـرا حـالت تسـکینیافته ای به خود گرفت و این مطلب را کار تمام شده ای تلقی کرد. 


دستمال من

یکدسته بارنامه روی میز انباشته بود که بایستی به همه آنها رسیدگی کنم . پیش از اینکــه اداره را بـرای رفتـن بـه
ناهار ترک کنم ، دستهایم را شستم . هنگام ظهر ، این کار را بسیار دوست دارم اما غروب ، کمتر ، از آن لذت مــی بـرم
، زیرا حوله ای که باید به کار ببرم کاملاً مرطوبست : چون همه روز بکار بــرده شـده اسـت . ایـن مطلـب را روزی بـه

رئیس تذکر دادم ، جوابم داد که این موضوع قابل تأسف است ، ولی در عین حــال مطلـب بـی اهمیتـی اسـت . 


سواری با کامیون مجانی

کمـیدیرتر از معمول ، نیم بعداز ظهر ، با « امانوئل» که در شعبه ارسال مراسلات کار میکند بیرون رفتیــم ، اداره رو بـه دریـاباز می شود و ما لحظه ای را به این گذراندیم که به کشتیهای بــاری در بنـدر سـوزان از آفتـاب ، نگـاه کنیـم . در ایـن 

لحظه ، کامیونی در میان همهمه ای از سر و صدای موتور خود و زنجیرهــایش رسـید . «امـانوئل » از مـن پرسـید : «
چطور است با آن برویم ؟» و من شروع به دویدن کردم . کامیون از ما گذشت و ما به دنبــالش دویدیـم . مـن در صـدا و
گرد و خاک ناپدید شده بودم . دیگر چــیزی نمـی دیـدم و حـس نمیکـردم مگـر جـهش نـامرتب دوی خـودم را میـان
جرثقیلها و ماشینها ، و دکلهائی که بالای افق می رقصیدند و بدنه کشتیهائی که از کنارشان می گذشتیم . ابتــدا مـن بـه
کامیون رسیدم و خود را به درون آن پرتاب کردم . سپس به « امانوئل » کمک کردم اوهم سوار شــد . بـه نفـس نفـس
افتاده بودیم . کامیون روی سنگهای پست و بلند بارانداز ، از وسط گرد و خاک و آفتــاب مـی گذشـت . « امـانوئل » از

ته دل می خندید .


آسمان سبز رنگ بود و من راضی بودم

عرق ریزان به مهمان خانه « سلست » رسیدیم . او مثل همیشه ، بــا شـکم گنـده ، پیـش بنـد بسـته و بـا سـبیل

سفیدش حاضر بود . از من پرسید که « باهمه اینها حالم خوبست؟ » به او گفتم بله و گفتــم کـه گرسـنه ام . إذا را تنـد
خوردم و قهوه أی آشامیدم . بعد به منزل برگشتم . چون شراب زیاد نوشیده بودم کمی خوابیدم . وقتــی کـه بیـدار شـدم
دلم میخواست سیگار بکشم . دیر شده بود . برای اینکه به تراموای برسم دویدم . تمــام بعـد از ظـهر را کـار کـردم . در
ادارههوا بسیار گرم بود . و عصر ، وقتی که خارج شدم ، از اینکه با تفنن ، پیاده از کنـار بـارانداز مراجعـت خواهـم کـرد
خوشحال بودم . آسمان سبز رنگ بود . من راضی بودم . با این همه؛ یک راست به منزل برگشتم . چـون مـی خواسـتم

سیب زمینی بجوشانم .


پیر مردی که شبیه سگ اش شده بود

وقتی که بالا می رفتم ، در پلکان تاریک ، به سال مــانو « »ی پـیر،همسـایه دیـوار بـه دیـوار اتـاقم برخـوردم .

باسگش بود . هشت سال بود که این دو باهم دیده می شدند . ایـن سـگ یـک مـرض جلـدی داشـت . گمـان میکنـم
سرخی آورده بود . که تمام پشم هایش را ریخته بود و بدنش را از لکههای قهوه ای رنگ پوشانیده بــود . « سـالامانو»

ی پیر ، از بس به تنهائی با این سگ در یک اطاق کوچک زندگانی کرده بود ، کم کم شبیه او شــده بـود .


 اوهـم لکـههای قرمز رنگی روی صورت داشت و موهایش زرد رنگ و تنک بود . ســگ ، قـوز کـرده راه رفتـن را از اربـابش یـاد گرفته بود و گردنش کشیده. آن هر دو مثل این بود که از یک نژادند ولی ازهم متنفر بودنــد . دو دفعـهدر روز ، سـاعت یازده و ساعت شش ، پیرمرد سگش را برای گردش به همراه می برد . هشت سال بود کــه خـط سـیر گـردش خـود را تغییر نداده بودند . آنهاهمیشه در درازای خیابان لبون دیده می شدند ، که سگ پـیرمرد را آنقـدر مـی کشـید تـا پـا

سالامانو» ی پیر بپیچد .


سگ همیشه کتک میخورد

 آن وقت سگش را می زند و دشنام می دهد . سگ از غضــب بخـود مـی پیچـد و تسـلیم مـیشود . از این لحظه به بعد پیرمرد باید او را بکشد . . هنگامیکه سگ این حادثه را فراموش کرد ، باز اربــاب خـود را مـی  کشد و دوباره کتک خورده ، نا سزا می شنود . آن وقت ،هر دو کنار پیاده رو می ایستند و سگ بــا وحشـت ، و مـرد بـا کینه ، به یکدیگر نگاه می کنند . هر روز چنین است . وقتی که سگ می خواهد بشاشد ، پــیرمرد مـهلتش نمـی دهـد و  بازهم او را می کشد . و سگ یک رشته قطرات چکیده بدنبال خود باقی می گــذارد . اگـر احیانـاً در اتـاق ایـن کـار را  بکند باز کتک می خورد . هشت سال است که این کــار ادامـه دارد . « سلسـت » همیشـه مـی گویـد کـه : « بدبخـت  است» 


اما باطن امرراهیچکس نمی تواند بفهمد وقتی که در پلکان به او رسیدم «سالامانو» داشــت بـه سـگش دشـنام مـی داد .
به او می گفت : « کثیف ! متعفن! » و سگ ناله می کرد . به او گفتم : «شب بخیر» . اما پـیرمردهمـانطور فحـش مـی
داد . آن وقت از او پرسیدم مگر سگ چه خلافی مرتکب شده است . جوابی نداد . فقط می گفـت « کثیـف ! متعفـن! »

حدس زدم که پیرمرد روی سگش خم شده و گردن بندش را مرتب میکند 


 مردی که از ره زنها نان می خورد

. من حرفــم را بلنـد تـر زدم . آن وقـت بـیآنکه برگردد ، با خشمی که فرو برده بود ، به من جواب داد : همینطورهست .» بعددر حالیکه حیوان را بــه دنبـال خـود می کشید ، و حیوان روی چهار تا پایش کشیده میشد و ناله می کرد ، راه افتاد . 

درست درهمین لحظه ، دومین همسایه دیوار به دیوار من داخل شد . در محله شـایع اسـت ، کـه از راه زنـها نـان
می خورد . اگر کسی احیاناً شغلش را بپرسد اینطور می گوید انباردارم . بطور کلی ،هیچکس دوستش نــدارد . اغلـب بـا
من درد دل میکند و گاهی برای اینکه به صحبتهایش گوش بدهم لحظه ای به اتاقم میــاید . مـن آنچـه را کـه میگویـد
جالب می یابم . وانگهی ،هیچ دلیل نمی بینم که با او حرف نزنــم . اسـمش « ریمـون سـنتس «ymond a R
sintes«است . قدی کوتاه ، شانه ای پهن و دماغی پخ مثل بوکسورها دارد . لباسش همیشه خیلــی مرتـب اسـت .
اوهم در مورد « سالامانو» به من گفت : « این شخص بدبخت نیست ؟» از مـن پرسـید آیـا از او متنفـر نیسـتم و مـن

جواب دادم که نه .


دوستی با مرد زن فروش

از پلکان بالا رفتیم وهنگامی که خواستم از او جدا شوم به من گفت : « من در اتـاقم قرمـه و شـراب دارم . میـل

دارید یک لقمه باهم بخوریم ؟ . . .» فکر کردم قبول این دعوت مرا از إذا پختــن بـازخواهدداشـت و قبـول کـردم . او
هم جز یک اتاق ، با آشپزخانه أی بی پنجره ندارد . بالای تختش ، مجسمه فرشته أی از مرمر بدلی بــه رنـگ سـفید و

قرمز ، چند عکس از قهرمانان ورزش و دو یا سه عکس از زنهای لخت را داشت .

 اتـاق کثیـف و تختخـواب نـا مرتـببود . ابتدا چراغ نفتی اش را روشن کرد . بعد پارچه زخم بندی بسیار کثیفی را از جیب خود بــیرون آورد و دسـت راسـت خود را با آن بست . از او پرسیدم چطور شده ؟ گفت با مردی که پشت سرش حرف مـی زده دعـوا کـرده اسـت . بمـن گفت :« ملتفت هستید آقای مرسو ، من شرور نیستم ولی حساسم . یارو ، به من گفت : « اگر مردی از ترامــوای پیـاده شو .» باو گفتم .« برو ؛ آرام باش .» بعد به من گفت مرد نیستم . آنوقت من پیاده شدم و باو گفتم « خفـه شـو . برایـت بهتر است ، والا آدمت خواهم کرد .» جواب داد : « چطور؟» آن وقت یکی به او زدم . افتاد . رفتم دوبــاره بلنـدش کنـم . اماهمانطور از زمین چند لگد بمن زد . آنوقت من هم بازانویم او را کوبیدم و دو تا ســقلمه بـه او زدم . صورتـش خـون آلود شد . از او پرسیدم آدم شدی . گفت . « بله » - در تمام این مدت « سنتس» پانسمانش را مرتــب مـی کـرد . مـن روی تخت نشسته بودم . او به من گفت : « بدین ترتیب می بینید که من گناهی ندارم . تقصـیر او بـود . » ایـن راسـت بود و من تصدیق کردم آنگاه به من گفت که درست درباره این مطلب از من نظر میخواهد . از من کــه مـردی هسـتم . آشنا به زندگی ام ، و می توانم به او کمک کنم و اینکه بالاخره رفیق اوهســتم . مـن جوابـی ندادمـش و او بـاز سـئوال کرد که آیا میخواهم رفیقش باشم؟ جواب دادم که فرقی نمیکند . آنگــاه او قیافـه أی راضـی بخـود گرفـت . ..


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف