ادامه از نوشتار پیشین
بررسی خلاصه کتاب وقتی نیچه گریست فصل آخر(۱)
برویر به نیچه میگوید که در آن پیادهروی در گورستان جملهای به من گفتی که چون پتکی بر سرم فرود آمد: «اینکه تنها راه حفظ زندگی زناشوییام دست کشیدن از آن است!» (ص408).
بنابراین تصمیم گرفتم در خلسۀ ناشی از هیپنوتیزم آن را به طور ذهنی تجربه کنم، بدون آن که در واقعیت رخ دهد: «در واقع من خطری بی خطر را آزمودم!»
برویر نگران است که مبادا این «رفتار بیخطر» از دید نیچه پیشرفتی محسوب نشود و از جانب او مردود باشد، ولی نیچه با تأکید میگوید: «نه یوزف! تو خیلی پیشرفتی، خیلی پیشتر!» (ص410) برویر عامل شفایش را در این میداند که به کمک نیچه موفق شد تا دشمن اصلیاش (یعنی آروارههای طمّاع زمان، پیری و مرگ) را باز شناسد.
اینکه توانست بفهمد که در این میان ماتیلده نه رقیب است و نه نجات دهنده، بلکه او هم مسافری است که در چرخۀ زندگی همراه او و با خستگی راه میرود! «قبل از آن هم میجنگیدم ولی کورکورانه! به جای دشمن راستین به همسرم حمله میبردم!»(خوب این خیلی خوب است و لی بدون هیپنوتیزم و به کمک عقل و خرد و قدری تعقل قابل درک می باشد.)
یعنی تا اینجا فلسفه موفق بوده است.
پیشکش به نیچه
برویر دلش میخواهد در قبال شفای ارزشمندی که نیچه نصیب او کرده است، چیزی در مقابل به او پیشکش کند. و نیچه مشتاق است که بداند او چگونه توانسته است فکر برتا را از ذهنش دور کند (چیزی که نیچه برای دور کردن فکر سالومه از ذهنش، خود بسیار به آن نیاز دارد).
(باز هم تکرار می کنم که ذهن غربی حتی در بالاترین سطوح هیچوقت از ماده و جنس فراتر نمی رود و به همین دلیل د ر این دو زمینه بسیار پیشرفت کرده است.)
برویر از نیچه میخواهد که برای یک بار هم که شده به او اعتماد کند و آرزوهای حقیقی خود را پنهان نکند و آنها را به زبان آورد.(کار روانشناسان). نیچه در حالی که از پنجره بیرون را نگاه میکند، میگوید: «مرد ژرفاندیش نیازمند یاران است. حتی اگر همه چیز نابود شود او خدایان خودش را دارد. ولی من نه یارانی دارم و نه خدایانی! من هم مانند تو آزمندم. خواستار یک دوستیِ تمام عیار میان همترازان» (ص 412).
نیچه اعتراف میکند که تاکنون هرگز گفتوگویی به صمیمیت گفتوگو با برویر نداشته است و اکنون که در حال ترک اوست، احساس اندوهی عظیم میکند و دیشب خواب برویر را دیده است: «وقتی در اتاقهای خالی کلینیک دنبالت میگشتم به اتاقی رسیدم که در آن ۸ تخته سنگ، برگرد آتشی انگار خودشان را گرم میکردند و با اندوه و گریه از خواب پریدم».
برای اولین بار نیچه در خواست کمک می کند.
وقتی برویر از او در بارۀ معنی احتمالی این خواب میپرسد، نیچه ایدهای از معنی خواب خود ندارد ولی در عوض میگوید: «فقط اندوهی عظیم حس میکنم و اشتیاقی عمیق. پیش از این هرگز در رؤیا گریه نکرده بودم. میتوانی کمکم کنی؟» (و این اولین باری است که نیچه با زبان خود از کسی کمک میخواهد!)
تفسیر برویر از خواب نیچه این است: «تو در اشتیاق تعلق به محفلی میسوزی، ولی از اشتیاق خود بیمناکی.» (ص414)
برویر فکر میکند که شاید معنی ۸ تخته سنگ در آتش، خانوادۀ ۷ نفرۀ او باشند که نیچه نفر هشتم آنهاست. پس به نیچه پیشنهاد میکند، حالا که حتی بیماران کلینیک برای تعطیلات کریسمس پیش خانوادههای خود رفتهاند، به منزل آنها بیاید و تعطیلات را میهمان آنها باشد. (در اروپا از این دعوت ها یا نمی شود و یا بندرت صورت می گیرد.)
اعترافات نیچه
نیچه از این دعوت محبتآمیز برویر احساس صمیمیت عمیق با او میکند (و بر اساس این احساس صمیمیت) تصمیم میگیرد بالاخره راز دلش را فاش کند: «چند ماه پیش عمیقاً گرفتار زنی استثنایی به نام سالومه شدم. پیش از آن هرگز به خود اجازه دلبستگی به زنی نداده بودم. شاید به این دلیل که در کودکی از زنان سیر شده بودم. پس از مرگ پدرم توسط زنانی بیروح، سرد و غیرصمیمی احاطه شدم: مادرم، خواهرم، مادربزرگم و عمههایم.
باید از آنها آسیب عمیقی دیده باشم، چون از وقتی یادم هست رابطه با زنان را ترسناک میدانستم... ولی سالومه متفاوت بود. در عین زیبارویی، دوستی حقیقی و مغز توأمان من بود... تصور میکردم میتواند دانشجویم، شاگردم و معشوقم باشد...
سالومه وانمود کرد مرا مرد سرنوشت خویش میداند. اما وقتی خود را به او پیشکش کردم مرا از خود راند. همه به من خیانت کرده بودند: سالومه، پل و خواهرم که در صدد نابودی رابطۀ ما بود. اکنون همه چیز خاکستر شده است و من دور از تمامی کسانی هستم که زمانی عزیزشان میدانستم... از آن زمان فکر سالومه مدام ذهنم را مورد هجوم قرار میدهد... اغلب از او بیزارم.
وقتی نیچه گریست
گاه در فکرِ تحقیرش در ملأ عام هستم؛ میخواهم خرد شدنش را ببینم و تمنایش را بشنوم. گاه برعکس، آرزویش را دارم... او برتای من است! هرگاه در مورد برتا صحبت میکردی از زبان من هم سخن میگفتی...». اشکهای نیچه جاری میشود؛ نیچهای که قبل از این حتی در خواب هم گریه نکرده بود. او از برویر ملتمسانه میخواهد تجربۀ رهایی از برتا را برایش شرح دهد تا او هم بتواند خود را رها کند.
اما برویر میگوید که حتی اگر بتواند روش درمان خود را به خاطر آورد و آن را بازگو کند، باز آنچه برای او رخ داده و مفید بوده لزوماً برای نیچه مفید نخواهد بود. خودت به من گفتی: «راه خاصی وجود ندارد و حقیقت عظیم، حقیقتی است که خود آن را برای خود کشف میکنیم» (ص418) و نیچه نیز تصدیق میکند که حق با برویر است...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
کتاب شاهنامه ۰فریدون شاه (۲)
در جستجوی محل تولد فریدون شاه باستانی ایر ان
لاریجان یکی از بخشهای شهرستان آمل است که در استان مازندران قرار دارد.در حقیقت لاریجان جنوبیترین ناحیه استان مازندران به شمار می آید که در دامنههای شمالی رشته کوه البرز قرار گرفتهاست. از امتیازات لاریجان این است که کوه دماوند نیز در این منطقه قرار داشته و راههای صعود به آن در لاریجان جای دارد.لاریجان یکی از شهرها و منطقههای تاریخی و باستانی ایران است که تجربه های تاریخی فراوان داشته است.اردشیر برزگر نویسنده تاریخ تبرستان پس از اسلام در بخش یکم جلد دوم از این کتاب از تاریخنگاران تبرستانی نقل می کند که لارجان(لاریجان) از کهنترین مناطق مازندران است و فریدون شاه باستانی ایر ان در ده ورکه در لاریجان بدنیا آمد، که در آنجا مصلی و مسجد است.
وی از قول مشیر الدوله پیر نیا در تاریخ ای ان و باستان، لار و لارجان را نهمین استان از تقسیمات کشوری دوره انوشیروان دانسته که به سنجان و یا شنجان معروف بوده است.
علاوه بر جادبه های طبیعی فر اوان، لا یجان یکی از مناطق اسطورهٔ ایران نیز میباشد. لاریجان علیرغم اینکه در استان مازندران است اما آب و هوایی چهار فصل دارد و برای ییلاق بسیار مطلوب استلاریجان دارای دو شهر رِینه، گزنک به مرکزیت گزنک است که دارای ۷۳ روستا و آبادی است و از دو دهستان بالا لاریجان و پائین لاریجان تشکیل شدهاست.
دهستان بالای لاریجان شامل مناطق زیر است:
وانا، گزنک، کنارانجام، بایجان، آبگرم، گرنا، نوا، گیلاس، نیاک، آ ب اسک، ایرا، امیری، پلور، زیار و لاسم و کتل امامزاده هاشم.
دهستان پائین لاریجان نیز شامل مناطق زیر می باشد:
پنجاب دلارستاق و نمارستاق که مشتمل بر هفده روستا میباشد که به هفده بلوک معرف است و به دو قسمت شمالی وجنوبی تقسیم گردیدهاست. قسمت شمالی شامل روستاهای: سوا، امره، اتاق سرا، شیخمحله، پلریه، کلری، کفا، نمار و دیوران منطقهٔ خوشمنظرهٔ دریوک و قسمت جنوبی نمارستاق شامل: نسل، درهکنار، نیزه (علیآباد)، حسنآباد، امامزاده عبدالمناف، کردچالک و روستای خوشمنظرهٔ فیس (ارتفاع از سطح دریا ۲۳۵۰ متر است).
همان طور که می بینیم مشخص نمودن ده ورکه محل تولد فریدونشاه در لاریجان نیاز به نقشه قدیمی دارد.
از مناطق قدیمی شناخته شده لا یجان می توان به مناطق و مکانهای زیر اشاره نمود:
قله دماوند ،رودخانه هراز، قبر ضحاک،نقره سر، غار اب اسک، استله سر،کاعون، پاشوره، قله دوبرار لاسم، امامزاده هاشم،کوه کرنا،رود پنجاب، استراباکو، دشت سنگسسری هاآبشار شاهاندشت آبشار امیری آبشار آب مراد دشت و آبشار دریوک دریاچه ساهون.
محل ظهور و حکومت فریدون
فردوسی بزرگ در ار تباط با پایتخت حکومتی ف یدون شاه باستانی ای ان درشاهنامه می گوید:
از آمل گذر سوی تمیشه کرد نشست اندر آن نامور بیشه کرد
کجا کز جهان گوش خوانی همی جز این نیز نامش ندانی هم
پس جریان به این صورت بوده که فریدون ابتدا در آمل بسر می برده و سپس تختگاه حکومتی خو د را در تمیشه بر پای کرده است.
تَمیشَه یا تمیشه بانصران
این شهر در منابع عربی به آن طمیس و طمیسه نیز گفته شده و یکی از شهرهای باستانی و تاریخی مهم در خطه طبرستان بوده که امروزه خرابههای تاریخی بجا مانده از آن در نزدیکی روستای سرکلاته خرابشهر از توابع شهرستان کردکوی واقع میباشد. تمیشه در عصر ساسانیان نیز شهری آباد بوده است.در اسطورههای ایرانی، تمیشه اقامتگاه فریدون پادشاه آریائیان خوانده شدهاست. ضمنا در منابع آمدهاست که خسرو انوشیروان ساسانی به آن شهر رفته و مدتی را در آنجا گذرانده و دستور وسعت شهر و ساخت بارو و دیوار دفاعی تمیشه را به جهت جلوگیری از یورشهای تُرکان و قبایل شرقی دادهاست.
تمیشه رقیترین شهر طبرستان و در مرز طبرستان و گرگان بودهاست. ابن رسته تمیشه را نخستین شهر طبرستان از مشرق معرفی کرده و خسرو انوشیروان ساسانی را بنا کننده شهر خوانده و از دیوار تمیشه که میان طبرستان و گرگان کشیده شده و مسجد جامع و جمعیت فراوان شهر یاد کردهاست.
پژوهشگران بر این باورند که به دلیل وجود رشته کوههای البرز ورود نیروهای مهاجم به خطه طبرستان و گیلان تقریبان میسر نبوده است و لذا تنها راه دسترسی و مدخل ورود تازیان و دیگر نیروهای مهاجم تنها از طریق راهی بود که از سرزمین قومس به جرجان (گرگان) میرسیده که امروزه به گردنه «خوش ییلاق» مشهور است.
تمیشه و بوته تمشک
واژه تمیشه برگرفته از نام دانه و بوته تمشک است. لغتنامه دهخدا ذیل واژه «تمیش» آوردهاست که در شماری از نواحی شمالی ایران چون آمل و تالش و گرگان رود به تمشک، «تمیش» یا «تمیش بور» گفته میشود. در دائره المعارف فارسی نیز تمیش به معنای بوته آمدهاست. در گویش طبری منطقه، واژه «تمشکلو» به معنای تمشک است که گیاهی پیچکی و خاردار است و بدان «لَم» (Lam) نیز گفته میشود و هنوز مناطقی با نام «تمِشه» و «تمِشی» و «تمیشی» در پیرامون منطقه تمیشه مورد نظر وجود دارد که این نامگذاریها احتمالاً به دلیل وفور بوته زارهای تمشک در آن حوالی است.
این شهر که در نزدیکی گرگان بوده، با ساری شانزده فرسنگ فاصله داشت. تمیشه (طمیشه – طمیش) شهری بود در جوار غربی خندقی که به امر اسپهبد فرخان برای بازداشتن تُرکان از هجوم به قلمرو او حفر شده بود.
ابن فقیه در ذکر تمیشه و دربند آن در البلدان نوشتهاست «نخستین شهر طبرستان از سوی گرگان طمیش است و آن در مرز گرگان افتادهاست و دروازه ای کلان دارد که هیچیک از طبرستانیان نتوانند از آن جای بیرون آیند و به گرگان شوند جز از همین دروازه زیرا دیواری از آجر و آهک از کوه تا دل دریا کشیده شدهاست آن دیوار را خسرو انوشیروان (۵۳۱ – ۵۷۸ میلادی) ساخت تا تُرک را از تاراج طبرستان بازدارد.
در طمیش خلق بسیار هستند …» و هم در بلدان آمدهاست که بلاذری گفته طبرستان را هشت خوره است. از آنها خوره ساری و آمل و … ارم خواست بالا و ارم خواست پائین و مهروان و اصفهبدان و نامیه و طمیش و … میان نامیه و ساریه و طمیش بیست فرسنگ است.
به گفته ابن اسفندیار تمیشه در دوران اسپهبدان دابویی طبرستان، نشستگاه ولیعهد طبرستان بود و پس از مرگ اسپهبد دادمهر، فرزندش خورشید که کودکی خردسال و ولیعهد وی بود به تمیشه رفت و عموی وی فرخان کوچک که حکومت طبرستان به وی تفویض شده بود تا رسیدن خورشیده به سن بلوغ در قصر اصفهبدان در ساری بر طبرستان شهریاری کرد.
نام این شهر در منابع سدههای اولیهٔ اسلامی به شکلهای طَمیس، طَمیسه، طمیش، طَمیشه، طمیسه و تمیشه آمده؛ و گاهی به شکل تمیشه هم در منابع قدیمی فارسی مورد استفاده قرار گرفته. در شاهنامه گفته شده که شهر تمیشه دومین پایتخت فریدون، پس از آمل، بودهاست. در دورهٔ ساسانیان، انوشیروان در مشرق تمیشه دیوار آجری مار سرخ را ساخت تا از حملهٔ قبایل ترک به تبرستان جلوگیری کند.
در اسطورهها و شاهنامه
بنای تمیشه را به فریدون پیشدادی نسبت دادهاند. فردوسی تمیشه را تختگاه دوم فریدون پیشدادی خواندهاست. ابن اسفندیار به نقل از شاهنامه آوردهاست: «فریدون پس از پیروزی بر ضحاک تمیشه را پایتخت کرد».
ظهیرالدین مرعشی آوردهاست: «چون آفریدون پیر شد، مقام خود در تمیشه بساخت و این تمیشه … اکنون خرابه است و تمیشه کوتی میخوانند و هنوز اطلال و دمن آن در موضعی که بانصران میخوانند، ظاهر است.
واژه «کوت» در گویش طبری منطقه به معنی انباشته، انباشته شده و روی هم قرار گرفته میباشد. منظور ظهیرالدین مرعشی از «تمیشه کوتی» بنظر میرسد که خرابههای انباشته شده شهر بودهاست.
پژوهشگران در ارتباط با نام «بانصران» (یا بانسرا یا بانوسرا) که امروزه منطقه ای مشتمل بر زمینهای مسطح و کشاورزی است، معتقدند که این واژه شکل محلی واژه «بانوسرای» است که احتمالاً باید نام یکی از کاخهایی باشد که اسپهبد خورشید برای یکی از زنان خود ساخته بود.
.ابن اسفندیار آوردهاست: «گرشاسف ایرانی در حمله ای به سرزمینهای شرقی، فغفور چین (پادشاه چین) را با هشتاد پادشاه دیگر توسط نریمان به تمیشه نزد فریدون فرستاده بود
در مجمل التواریخ و القصص نیز دربارهٔ پایتخت فریدون آمدهاست: «پس به گرگان ببود، اول به زمین بابل بنشست، پس دارالملک به تمیشه بساخت و طبرستان».
امیر تهرانی
ح.ف
در جستجوی میراث دو فر شته هاروت و ماروت که به زمین آمدند
احضار جادو و نابودسازی آن از راه دور! آیا امکان دارد؟
بر اساس گزارش جورج فریزر نویسنده کتاب هفت جلدی شاخ زرین که به تاریخ جادو در طی تاریخ و روشهای آن پرداخته و عنری بر سر این کار گذارده است (فقط جلد نخست آن به فارسی ترجمه شده است) جادو یا تماسی است و یا تکثیری .
در جادو تماسی کار جادو برروی لباس و یا وسیله هدف قرار می گیرد و یا بر سر ره او قرار داده می شود که در یک زمان و یا همیشه شخص با او در تماس قرار گیرد و از این طزیق انتقال نیروی سیاه صورت گیرد. این نوع کار جادویی را که من بسته جادو می دانم گاه در نزدیکی خود هدف انسانی است و گاه دور از او و در جایی مخفی می شود.
در نوع نخست انتقال نیروی سیاه براحتی و با تماس صورت می گیرد و فریزر آن را جادوی تماسی می داند. ولی در نوع دوم می بایست که این نیروی سیاه تکثیر و تقویت شود و مانند خود را بساز د تا سر انجام به هدف برسد.
در هر حال بر ای از بین برد سیستم جادویی در اختیار گرفتن آن و ضبط آن از اصلی ترین اقدامات است تا سیستم جادویی به روشهای مناسب نابود شود.
احضار بسته و یا سیستم جادویی
اگر احضار بسته جادو از دور یعنی شیی که متعلق به کسی بوده و بر روی آن کار جادویی صورت گرفته از جمله روشهایی باشد که آن دوفرشته یعنی هاروت و ماروت به مردم بابل آموخته باشند شاید بتوان گفت که اگر کسی یافت شود که این کار را به واقع انجام دهد به حقیقت می توان او را میر اث دار دانش و علم ضد جادو و خنثی سازی آن دانست.
در دنیا فراوانند کسانی که جادو و جادوگری آموخته و بخاطر پول و یا انتقام و یا شهرت دیگران را مورد حمله مخفی قرار می دهند. اما متاسفانه تعدا د آنانی که از ضد جادو و برای خنثی سازی جادو و سحر استفاده می کنند اندک هستند و تعدا د احضار کنندگان بسته و سیتم های جادویی از راه دور بسیار اندکند و در میان ادعا کنندگان معدود افرادی هستند که در ادعای خود صداقت دارند. والا در این بخش نیز شار لاتانیسم و دروغگویی و حقه بازی فراوان است.
من گزاراشات واقعی از بر خی افراد مطمئن دریافت کرده ام که چنین کارهایی شدنی و عملی هستند. در این مراسم شخص عامل مراسمی بر پا می کند و با خواندن نامهای مقدس پرودگار و آیات قرآن(تا آنجا که به مسلمانان مربوط است) به عوامل و نیروهای نامریی که در اختیار دارد فرمان می دهد تا بسته جادو را در هر جا که هست یافته و آنرا بیاورند.
با دستیابی به بسته جادو شخص عامل می تواند به نابودی آن اقدام کرده و گره های بسته جادویی را باز کند.
در نتیجه می توان گفت که احضار بسته جادو از دور مهمترین و اصلی ترین روش خنثی سازی جادو است ، البته اگر عامل حقیقی برای آن پیدا شود.
من تاکنون توانسته ام در یو تیوپ چندین فیلم مستند بیابم که نشان می دهددر سرزمین های اسلامی بر خی یافت می شوند که چنین کارهایی را انجام می دهند و شاید این مستند ها که اغلب شخصی ساز است بتواند نمای ظاهری کار را نشان دهد. به هر حال هوشیاری و مشورت با افراد کاردان و پرهیزگار بهترین روش برای توسل به چنین اقداماتی است.
۱-مستند نخست: فک و ابطال عملیاتی جادو
https://m.youtube.com/watch?v=_riJkFDmq_Y
۲-جلب بسته جادو از را ه دور
https://m.youtube.com/watch?v=bLB6rILCXH4
۳-جلب بسته جادوی سیاه از دور
https://m.youtube.com/watch?v=DkPwPiRe6yE
نکته: چون ظاهرا همه این موارد با ضد و خنثی سازی جادو ارتباط دارد در این وبلاگ ارائه گردید.
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبرت کامو فصل ۲
قهرمان داستان پس از دفن پیکر مادرش خیالش آسوده شده که دیگری مادری ندارد و به سراغ زندگی خود می رود:
...هنگامی که بیدار شدم ، فهمیدم چرا رئیسم موقع تقاضای دو روز مرخصی ناراضی بــه نظـر مـی رسـید : زیـرا امـروز
شنبه بود درستش را بخواهم بگویم این را فراموش کرده بود . ولی هنگام بیدار شــدن ، ایـن مطلـب بـه فکـرم رسـید .
خیلی طبیعی بود که اربابم فکر کرده است من با روز یکشنبه ام چهار روز تعطیل خواهم داشــت . و ایـن بـرای او نمـی
توانسته است خوش آیند باشد .
اما از طرفی اگر آنها مادرم را بجای امروز دیروز بخاک سپردند تقصــیر از مـن نبـود و ازطرف دیگر بههر صورت من شنبه و یکشنبه ام را زیاد در اختیار داشتم . مســلماً ایـن مـرا از آن بـازنمی داشـت کـه در هماندم نا رضایتی اربابم را درک کنم .
به زحمت از بستر برخاستم . زیرا روز یکشنبه بسیار خسته شده بــودم . وقتـی کـه ریشم را می تراشیدم ، از خود پرسیدم که چه می خواهم بکنم و تصمیم گرفتم بــه شـنا بـروم . بـرای رفتـن بـه حمـام های بندر؛ تراموای گرفتم . آنجا ، در حوضــهای شـنا آب تنـی کـردم ، آدمـهای جـوان بسـیار بودنـد . در آب «مـاری کاردونا» دوست قدیم اداری ام را که همان وقتها خاطر خواهش بودم یافتم .گمان می کنم،او نــیزهمچنیـن بـود. امـا او اندکی بعد رفته بود و ما فرصت نیافته بودیم . کمکش کردم کــه روی کمربنـد لاسـتیکی بنشـیند . هنگامیکه او طاقباز روی کمر بنددراز کشیده بـود مـن هنـوز در آب بـودم . او بطـرف مـن برگشت . موهایش روی چشمش ریخته بود و میخندید . از کمر بند بالا رفتم و کنارش خزیــدم . هـوای خوبـی بـود و ،مثل اینکه شوخی میکردم ، گذاشتم که سرم به عقب بیفتد و آن وقت آنرا روی شکم او قــرار دادم . او چـیزی نگفـت و من به همین حال ماندم . همه آسمان را توی چشمهایم داشــتم . و آسـمان آبـی بـود و طلائـی بـود . زیـر سـرم حـس میکردم که شکم « ماری » به آهستگی می زند . مدت زمانی ، نیمه بیدار ، روی لاستیک ماندیم . هنگــامی کـه آفتـاب سخت زننده شد ، او در آب پرید و من هم دنبالش کردم . او را گرفتم ، دستم را دور اندامش حلقــه کـردم و بـاهـم شـنا کردیم . اوهمینطور می خندید : کنار استخرهنگامی که خود را خشک کردیم ، به من گفــت : « مـن قـهوه ای تـر از
شماهستم .
» از او خواهش کردم شب باهم به سینما برویم . او بازهم خندید و گفت خیلی دلــش مـی خواهـد فیلمـی از « فرناندل » ببیند . وقتی لباسهامان را پوشیدیم ، قیافه بسیار متعجبی بــه خـود گرفـت از اینکـه دیـد کـراوات سـیاه بسته ام . و از من پرسید آیا عزادارهستم ؟ به او گفتم که مادرم مرده است . چون می خواست بدانــد کـی ، جـواب دادم : «دیروز» او کمی یکه خورد . ولی هیچ به روی خودش نیاورد . (نباید می آورد. چون مادر طرف مقابل که مهم نیست که هیچ همه تبار و نژادش هم مهم نیستند، عیش و عشرت و کامیابی خودشان دونفر مهم است.)
می خوستم بــه او بگویـم کـه ایـن تقصـیر مـن نبـوده است . اما جلوی خودم را گرفتم . چون فکر کردم که همین مطلب را به رئیسم گفته بودم . این تذکـر بـی معنـی بـود .
هر چه باشد آدم هیشه کمی خطاکار است .
شب ، ماری همه چیز را فراموش کرده بود . فیلم گاهگاه خنده دار می شد ، امـا از ایـن گذشـته راسـتی احمقانـه بـود .
پایش چسبیده به پای من بود . او را نوازش میدادم . نزدیک آخر سئانس ، او را بوسیدم . اما بـد ،هنگـامی کـه
خارج شدیم ، او به خانه ام آمد .
وقتی که بیدار شدم ، ماری رفته بود . ( اصولا از این ماری ها زیادند ) به من گفته بود که باید پیش عمه اش بــرود . بـه خـاطرم رسـید کـه امـروز
یکشنبه است و این کسلم کرد . یکشنبه را دوست ندارم . آنگاه ، غلتی تــوی رختخوابـم زدم . در بـالش بـوی نمکـی را
که زلفهای « ماری » باقی گذاشته بود جستجو کردم و تا ساعت ده خوابیدم . بعدهمانطور کــه دراز کشـیده بـودم ، تـا
ظهر سیگار کشیدم . ناهار را نمیخواستم بنا به عادت پیش « سلست » بخورم زیـرا محققـاً سـئوال پیچـم مـی کردنـد ...
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب داستان حاجی آقا نوشته صادق هدایت
...ممکنه این جا کسی پیش من بیاد. حساب اتوبوسها را به ماشااالله واگذار میکنم، آدم با خداییه، میترسم غرولندش بلن شه بشه! اما میان خودمان، کار زیادی نداره. تحصیلداری سه دستگاه حمام و چند تا خونه و چند تا کار که آدم را نمیکشه! از صبح تا شم یللی میزنه.
مالم را خیلی زیر و رو آرده. وانگهی حساب کارخانه پای خودمه، املاکم را هم میرزا تقی به کارش میرسه، میدانی مراد؟ همه منو میچاپند، من چشمم را هم میگذارم، ندیده میگیرم، خوب دور زمونه...
مرد کاسبکاری با ریش کوسه، شبکلاه و کت و شلوار آکیف ماشی از در وارد شد و تعظیم غرایی کرد. حاجی رویش را به جانب او کرد و گفت: یا االله یوز باشی، احوالت چطوره؟
ـ زیر سایه ی حضرتعالی هستیم. خاآستر ته گلیم، همین گوشه/موشه ها میپلکیم.
ـ برو بچه ها چطورند؟ حالا بگیر بنشین!
ـ از مرحمت حضرتعالی. (یوزباشی حسین روی سکوی مقابل نشست).
ـ شنیدهام خیال زیارت به سرت زده، کجا میخواهی بری؟
ـ میخواستم از حضرتعالی اجازه بگیرم، آخر عمری با اهل و عیال بریم کربلا استخوان سبک بکنیم.
ـ زیارت قبول! حالا همه ی کارهایت روبراه شده؟
ـ قربان، آمدهام آه دست به دامان حضرتعالی بشم. دو ماه آزگاره که توی نظمیه و این طرف و آن طرف دوندگی مکنم یآنم، کلی پول خرج کردم، هنوز دستم به جایی بند نیست.
حاجی قاه قاه خندید و گفت: میدانستم که آخرش گذر پوست به دباغخانه میافته، خب، چقدر سر کیست کردند؟
ـ تا حالا پانصد و هشتاد تومن دم سبیل چرب آردم، تازه سرتیپ هژیر آسا حق و حساب خودش را میخواد.
ـ تو را به این سادگی هم نمیدانستم. دمت را خوب توی تله انداختند!
ـ قربان، آدمیزاد شیر خام خورده، حالا تازه پشت دستم را داغ آردم، فهمیدم از اول باید دست به دامان حضرتعالی میشدم.
ـ گویا حساب خرده ای با ما داری؟
ـ قربان، صحبتش را نکنید، ما را خجالت میدید، هر چه بفرمائید برای بندگی حاضرم.
ـ حالا ببینم!
ـ هرچه بفرمائید، جانا و مالا حاضرم. البته از اول راه غلطی رفتم و نمیدانستم . حالا هرچه بفرمائید، بندگی میکنم. بنده از
این نظمیه چیها چشمم آب نمیخوره. سه روز استنطاقم آردند، بعد هم میترسم سر حد گیرِ گمرک بیافتم، یک قالیچهی کوفتی که برای جانماز میبرم، از دستم دربیارند!
ـ میتوانی کاری برای من صورت بدی؟
ـ از جان و دل!
ـ خلج پور را میشناسی؟
ـ نه قربان!
! .....
ـ آقای دوامالوزاره حالشان خوبه؟ مدتی است آه به افتخار ملاقاتشان نائل نشدم، بفرمائید!
ـ اجازه میفرمائید، آقا همین جا توی اتومبیل هستند.
ـ قدمشان روی چشم، منزل خودشانه، خواهش میآنم! (مرد آوتاه مسنی، لاغر و زردنبو با چѧشمهѧای زل و موهѧای جوگندمی
وارد شد).
حاجی (نیمخیز کرنش کرد): آقای دوامالوزاره سلام علیکم، به به چه سعادتی، مشرف فرمودید، ما را سرافراز آردید!
دوام الوزاره: از مراحم جنابعالی سپاسگزاریم.
یوزباشی حسین بلند شد و دست به سینه ایستاد. حاجی رو آѧرد بѧه او و گفت: فردا همین وقت بیا، خبرش را میѧدم. پس یادتنره، سجل احوال خودت و همراهانت را هم بیار، تا من هر چه زودتر اقدام آنم!
یوزباشی تعظیمی آرد و رفت.
حاجی به دوامالوزاره : قربان نمیدانم از این سعادتی آه امروز به من رو آورده، به چه زبان تشکر بکنم. خیلی ببخشید، !
ادامه دارد
امیر تهرانی