کتاب آخرین روزهای لطفعلی خان زند
این کتاب گزارش هارفورد جونز بریجز دیپلمات کهنه کار انگلیس است که از آخرین روزهای زندگی لطفعلی خان زند تهیه
کرده است.
جونز در آن اخرین روزها همراه و د خدمت لطفعلی خان بود و لطفعلی خان و همراهانش به جونز باور و اعتماد عجیبی داشتند . بر حسب گزارش جونز لطفعلی خان تصمیم داشته جواهرات خود را به جونز بدهد تا به خارج از ایر ان برده و بفروش رسانده و یا گرو گدارده و پول قرض کند.
از جمله این جواهرات الماس دریای نور بوده است. البته همراه با جواهرات قیمتی دیگر! جونز می گوید که او قصد داشته در همان روزهای اولیه ملاقات دریای نور را از لطفعلی خان بخرد که بر سر قیمت به توافق نرسیده بودند.
نکته مهم دیگر این که جونز از یکی از یاران باوفای لطفعلی خان نام می برد که کتابخانه ای از کتابهای فوق العاده نفیس داشت که جونز تعداد انها را ششصد عدد دکر می کند که بعدا معلوم شد ۷۷۱ عددبودند.
جونز از میان این کتابهای فوق العاده نفیس خطی به شاهنامه ای خطی مربوط به زمان خود فردوسی یاد می کند که گویا متعلق به سلطان محمود غزنوی بوده و یادداشتهایی از خود فردوسی را درحاشیه اوراق کتاب می داشته است.
جونز می نویسد که صاحب کتابخانه میر زاحسن خان وزیر زمانی که متوجه شد در محاصره آغا محمد خان قاجار در آمده بود
از جونز درخواست می کند که کتابها را با خود به هندوستان ببرد و آنرا فروخته و پولش را به او و یا ورثه اش بر گرداند .
ولی بد لایلی این کار صورت نمی گیرد ووقتی که آغا محمد خان سر می رسد ا و لین مطلبی را که از حسین خان می پرسد این بوده است که: خان ، آن کتابخانه هست و یا آن فر نگی انرا برده.؟ ولی حسین خان می گوید: خان کتابخانه از اینجا بیرون برده نشده است.
بهنام در گزارشی در مورد قدیمی ترین شاهنامه ها می نویسد:
"هیچ نمیدانیم نسخهای از شاهنامه که علیالظاهر در دیه باژ از آبادیهای طوس تهیه شد و به غزنین فرستاده شد و در آنجا به پیشگاه سلطان محمود غزنوی تقدیم شد به چه صورت بود. به خط فردوسی بود یا به خط کاتبی خوشنویس. مزین بود یا نبود. به چه اندازهای بود. در هر صفحهاش چند ستون شعر نوشته شده بود. بالاخره جلدش از چه نوع بود.
به نقل مجتبی مینوی از روایات قدیم، چون کتاب بسیار مفصل و بزرگ بود به ناچار آن را در چندین مجلد، مثلاً هفت دفتر یا دوازده دفتر یا حتی بیست دفتر،. هر دفتری حاوی دو هزار و پانصد تا سه هزار بیت نویسانیده و ترتیب داده بوده است.
بهر تقدیر، تردید نیست که فردوسی خود دست کم یک نسخه از شاهنامه بدست هویش نوشته بوده است و مانند هر نویسنده و شاعری در آن تصرفات و کم و بیشها کرده بوده است. اما بسیار جای افسوس است که ورقی هم از چنان نسخهای عزیز به واسطه کثرت و سختی حوادث روزگار برای ما باقی مانده است.
نسخههای عصر فردوسی
معهذا چون چند نسخه خطی از ایامی نزدیک به عصر فردوسی در دست داریم تا حدودی نسبی میتوان بر شیوه کتابت و نحوه تنظیمی که در نسخههای اوائل قرن پنجم به کار رفته است واقف شد. فیالمثل خط اسدی طوسی همشهری فردوسی و سراینده منظومه گرشاسبنامه که نسخهای از کتاب داروئیالابنیه عن حقایقالادویه را به سال 447 هجری نوشته است در دست داریم و آن نمونهای است گویا از رسمالخط و کاغذی که در اوقاتی نزدیک به عصر قردوسی در شهر طوس مرسوم بوده. اوراقی معدود هم که از نسخه وامق و عذرای عنصری و گرشاسبنامه اسدی به دست آمده است که به احتمال قوی از آن روزگاران و نمونهای است از طرز ضبط و نگارش کتب شعری در عهد غزنویان.
یکی از نمونههای عالی تذهیب و تجلید شاهانه در قرن پنجم که شایسته و درخور تقدیم به پادشاهان است و هم اکنون در دست است اجزاء قرآن مجیدی است که دو جزوش در کتابخانه آستان قدس و یک جزوش در کتابخانه سلطنتی موجود بود و اجزاء دیگرش چند سال پیش در حین مرمت قسمتی از بقعه امام علی بن موسیالرضا علیهالسلام (مشهد) به دست آمد. این اجزاء به خط و تذهیب عثمان بن حسین الوراق الغزنوی و مورخ به سال 466 هجری است و هر یک نمونهای یگانه از کار آن هنرمند استاد و بازماندهای از هنر عالی عصری درخشان."
متاسفانه تاکنون از نسخه خطی که جونز نام می برد که متعلق به سلطان محمود غزنوی بوده و یادداشتهای فردوسی را داشته هیچ اثری بدست نیامده است.
منبع : بخشی از گزارش شادروان استاد ایرج افشار در باره شاهنامه های خطی
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح،ف
کتاب فارنهایت ۴۵۱ (۲)
تا حالا هیچکدام از کتابهایی را که سوزاندید خوانده اید؟...و بعد کالریس مک کلالن گفت:
» میشه یه چیزی از تون بپرسم؟ چند وقته که آتیش نشانید؟«
»از بیست سالگی؛ ده سالی هس.«
» تا حاال هیچ کدوم از کتابایی را که سوزوندین رو خوندین؟«
مونتاگ خندید و گفت: »این که مخالف قانونه!«
»اُه، البته.«
همه شون جمعه فاکنر
چهارشنبه ویتمن
ِ کار خوبیه. دو شنبه میلی تبدیل به یک مشت خاکستر شدن و بعد هم دادم شون به باد. اینه کار ما به راه شان ادامه دادند
و دخترک باز گفت: »راسته که میگن خیلی وقت پیش آتیش نشانا به جای این که آتیش بزنن، خاموشش میکردن؟«
نه. خونه ها همیشه مثل حالا ضد آتیش بودن. باور کنامیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد...
سیری در جهان عارفان(۱)
کتابهایی که از بزرگان عرفان سخن می گویند دارای مشخصه هایی هستند که می توانند بر روح آدمی اثر مثبت بگذارند. ما کتابهای کلیله و دمنه و مرزبان نامه و داستانها و کتابهای تخیلی را مطالعه می کنیم و بر ذهن ما تاثیر مثبت و یا منفی می گذارند. کتابهای عرفانی که احوال بزرگان معنوی است با توجه به آنکه در ارتباط پیوند انسان با خداست از این قرار عطری محو ومست کننده در خود دارند که به روح ادمی جان می بخشد . مانند قطعه شعر نابی که تخیل شاعر سروده ولی بر انسان تاثی سازنده و مثبت دارد.
کتاب تدکره الا لیاء نوشته ، ابوحامد یا ابوطالب محمد بن ابی بکر ابراهیم بن مصطفی بن شعبان ملقب به فریدالدین، مشهور به عطار نیشابوری است که تاریخ دقیق تولد و درگذشتش دانسته نیست، اما چون تألیف تذکرة الاولیاء در حدود سنهء ۶۱۷ق بوده است پس تا سال ۶۱۷ق زنده بوده است.
گویتد عطار سنی مذهب بوده است اما کتاب خود را با شرح حال امام ششم شیعیان آغاز و با شرح حال امام پنجم به پایان میبرد، و این حکایت از ارادت او به خاندان پیامبر(ص) دارد.
عطّار در مقدمة کتاب میگوید که پس از قرآن و اخبار پیامبر(ص) هیچ سخنی برتر از سخنان مشایخ طریقت نیست. او با این اعتقاد و بنا به درخواست دوستان این کتاب را تألیف کرده است. وی در نقل سخنان مشایخ، به شرح آن سخنان نمیپردازد مگر برای رفع شبهه او توجه دارد که اولیا روش و دیدِ یکسان ندارند، اما چون آنان را در راه حق میداند، هریک را در جای خود میستاید. به همین دلیل، امام ششم شیعیان، را در کنار چهار امام اهل سنت ذکر میکند.، و از آن چهار تن، بصراحت زبان به ستایش اهل بیت میگشاید و میگوید که اگر ستایش آل محمد خلاف سنّت است، بگذار که جن و انس مرا گمراه بدانند.عطار در آغاز کتاب دلایل مختلف و به قول خودش سببها وباعثهای گوناگون برای این کار را ذکر کرده است. او در این باره میگوید:
کتاب تذکره الاولیاء
گزارش دگر گون شدن ابر اهیم ادهم
...و یک روز پیش ابوحنیفه رضی الله عنه درآمد . اصحاب ابوحنیفه وی را به چشم تقصیر نگرستند ،
بوحنیفه گفت :سیدنا ابراهیم !
اصحاب گفتند :این سیادت به چه یافت ؟
گفت :بدانکه دایم به خدمت خداوند مشغول بود و ما به خدمت تن های خود مشغول . و ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زیر فرمان داشت ، و چهل شمشیر زرین ، و چهل گرز زرین در پیش و پس او می بردند .
یک شب بر تخت خفته بود . نیم شب سقف خانه بجنبید ، چنانکه کسی بر بام می رود .
آواز داد که :کیست ؟
گفت : آشناست . اشتری گم کرده ام بر این بام طلب می کنم .
گفت : ای جاهل ! اشتر بر بام می جویی ؟
گفت : ای غافل ! تو خدایرا در جامه اطلس خفته بر تخته زرین می طلبی ؟
از این هیبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست .
اندوهگن . ارکان دولت هریکی برجایگاه خویش ایستادند . غلامان صف کشیدند ، و بارعام دادند .
ناگاه مردی با هیبت از در درآمد . چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی ؟
جمله را زبانها به گلو فروشد همچنان می آمد تا پیش تخت ابراهیم .
گفت :چه می خواهی ؟ گفت : در این رباط فرو می آیم .
گفت ا ین رباط نیست .سرای من است !تو دیوانه ای .
گفت : این سرای پیش از این از آن که بود ؟ گفت : از آن پدرم .
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن پدر پدرم.
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن فلان کس.
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن پدر فلان کس .
گفت : همه کجا شدند ؟
گفت : برفتند و بمردند .
گفت : پس نه رباط این بود که یکی می آید و یکی می گذرد ؟
این بگفت و ناپدید شد ، واو خضر بود علیه السلام .
سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود تا این چه حال است و آن حال یکی صد شد که دید روز با شنید شب جمع شد ، و ندانست که از چه شنید ، و نشناخت که امروز چه دید .
گفت :اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا نشناخت که امروز چه دید .
گفت : اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا امروز چیزی رسیده است . نمی دانم چیست .
خداوندا ! این حال به کجا خواهد رسید ؟ اسب زین کردند. روی به شکار نهاد . سراسیمه در صحرا می گشت . چنانکه نمی دانست که چه می کند .
در آن سرگشتگی از لشکر از لشکر جدا افتاد .
در راه اوازی شنید که : بیدار گرد . ناشنیده کرد و برفت .
دوم بار همین آواز آمد . هم به گوش درنیاورد .
سوم بار همان شنود . خویشتن را از آن دور افگند .
چهارم بار آواز شنود که :انتبه قبل ان تنبه بیدار گرد ، پیش از آن کت بیدار کنند .
اینجا یکبارگی از دست شد . ناگاه آهویی پدید آمد . خویشتن را مشغول بدو کرد. آهو بدو به سخن آمد که مرا به صید تو فرستاده اند . تو مرا صید نتوانی کرد .
الهذا خلقت او بهذا امرت تو را از برای این کار آفریده اند که می کنی . هیچ کار دیگری ندارم .
ادامه دارد
امیر تهرانی
سیری در جهان عارفان(۱)
کتابهایی که از بزرگان عرفان سخن می گویند دارای مشخصه هایی هستند که می توانند بر روح آدمی اثر مثبت بگذارند. ما کتابهای کلیله و دمنه و مرزبان نامه و داستانها و کتابهای تخیلی را مطالعه می کنیم و بر ذهن ما تاثیر مثبت و یا منفی می گذارند. کتابهای عرفانی که احوال بزرگان معنوی است با توجه به آنکه در ارتباط پیوند انسان با خداست از این قرار عطری محو ومست کننده در خود دارند که به روح ادمی جان می بخشد . مانند قطعه شعر نابی که تخیل شاعر سروده ولی بر انسان تاثی سازنده و مثبت دارد.
کتاب تدکره الا لیاء نوشته ، ابوحامد یا ابوطالب محمد بن ابی بکر ابراهیم بن مصطفی بن شعبان ملقب به فریدالدین، مشهور به عطار نیشابوری است که تاریخ دقیق تولد و درگذشتش دانسته نیست، اما چون تألیف تذکرة الاولیاء در حدود سنهء ۶۱۷ق بوده است پس تا سال ۶۱۷ق زنده بوده است.
گویتد عطار سنی مذهب بوده است اما کتاب خود را با شرح حال امام ششم شیعیان آغاز و با شرح حال امام پنجم به پایان میبرد، و این حکایت از ارادت او به خاندان پیامبر(ص) دارد.
عطّار در مقدمة کتاب میگوید که پس از قرآن و اخبار پیامبر(ص) هیچ سخنی برتر از سخنان مشایخ طریقت نیست. او با این اعتقاد و بنا به درخواست دوستان این کتاب را تألیف کرده است. وی در نقل سخنان مشایخ، به شرح آن سخنان نمیپردازد مگر برای رفع شبهه او توجه دارد که اولیا روش و دیدِ یکسان ندارند، اما چون آنان را در راه حق میداند، هریک را در جای خود میستاید. به همین دلیل، امام ششم شیعیان، را در کنار چهار امام اهل سنت ذکر میکند.، و از آن چهار تن، بصراحت زبان به ستایش اهل بیت میگشاید و میگوید که اگر ستایش آل محمد خلاف سنّت است، بگذار که جن و انس مرا گمراه بدانند.عطار در آغاز کتاب دلایل مختلف و به قول خودش سببها وباعثهای گوناگون برای این کار را ذکر کرده است. او در این باره میگوید:
کتاب تذکره الاولیاء
گزارش دگر گون شدن ابر اهیم ادهم
...و یک روز پیش ابوحنیفه رضی الله عنه درآمد . اصحاب ابوحنیفه وی را به چشم تقصیر نگرستند ،
بوحنیفه گفت :سیدنا ابراهیم !
اصحاب گفتند :این سیادت به چه یافت ؟
گفت :بدانکه دایم به خدمت خداوند مشغول بود و ما به خدمت تن های خود مشغول . و ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زیر فرمان داشت ، و چهل شمشیر زرین ، و چهل گرز زرین در پیش و پس او می بردند .
یک شب بر تخت خفته بود . نیم شب سقف خانه بجنبید ، چنانکه کسی بر بام می رود .
آواز داد که :کیست ؟
گفت : آشناست . اشتری گم کرده ام بر این بام طلب می کنم .
گفت : ای جاهل ! اشتر بر بام می جویی ؟
گفت : ای غافل ! تو خدایرا در جامه اطلس خفته بر تخته زرین می طلبی ؟
از این هیبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست .
اندوهگن . ارکان دولت هریکی برجایگاه خویش ایستادند . غلامان صف کشیدند ، و بارعام دادند .
ناگاه مردی با هیبت از در درآمد . چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی ؟
جمله را زبانها به گلو فروشد همچنان می آمد تا پیش تخت ابراهیم .
گفت :چه می خواهی ؟ گفت : در این رباط فرو می آیم .
گفت ا ین رباط نیست .سرای من است !تو دیوانه ای .
گفت : این سرای پیش از این از آن که بود ؟ گفت : از آن پدرم .
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن پدر پدرم.
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن فلان کس.
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن پدر فلان کس .
گفت : همه کجا شدند ؟
گفت : برفتند و بمردند .
گفت : پس نه رباط این بود که یکی می آید و یکی می گذرد ؟
این بگفت و ناپدید شد ، واو خضر بود علیه السلام .
سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود تا این چه حال است و آن حال یکی صد شد که دید روز با شنید شب جمع شد ، و ندانست که از چه شنید ، و نشناخت که امروز چه دید .
گفت :اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا نشناخت که امروز چه دید .
گفت : اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا امروز چیزی رسیده است . نمی دانم چیست .
خداوندا ! این حال به کجا خواهد رسید ؟ اسب زین کردند. روی به شکار نهاد . سراسیمه در صحرا می گشت . چنانکه نمی دانست که چه می کند .
در آن سرگشتگی از لشکر از لشکر جدا افتاد .
در راه اوازی شنید که : بیدار گرد . ناشنیده کرد و برفت .
دوم بار همین آواز آمد . هم به گوش درنیاورد .
سوم بار همان شنود . خویشتن را از آن دور افگند .
چهارم بار آواز شنود که :انتبه قبل ان تنبه بیدار گرد ، پیش از آن کت بیدار کنند .
اینجا یکبارگی از دست شد . ناگاه آهویی پدید آمد . خویشتن را مشغول بدو کرد. آهو بدو به سخن آمد که مرا به صید تو فرستاده اند . تو مرا صید نتوانی کرد .
الهذا خلقت او بهذا امرت تو را از برای این کار آفریده اند که می کنی . هیچ کار دیگری ندارم .
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.
کتاب غربزدگی
نخستین ریشههای بیماری غربزدگی از جلال آلاحمدامیر تهرانی
ح.ف