شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۱۲۰): گزارشات و سفرنامه ها(): آخرین روزهای لطفعلی خان زند: شاهنامه خطی با یادداشتهایی به خط فردوسی

کتاب آخرین روزهای لطفعلی خان زند
این کتاب گزارش هارفورد جونز بریجز دیپلمات کهنه کار انگلیس است که از آخرین روزهای زندگی لطفعلی خان زند تهیه
کرده است.
جونز در آن اخرین روزها همراه و د خدمت لطفعلی خان بود و لطفعلی خان و همراهانش به جونز باور و اعتماد عجیبی داشتند . بر حسب گزارش جونز لطفعلی خان تصمیم داشته جواهرات خود را به جونز بدهد تا به خارج از ایر ان برده و بفروش رسانده و یا گرو گدارده و پول قرض کند.
از جمله این جواهرات الماس دریای نور بوده است. البته همراه با جواهرات قیمتی دیگر! جونز می گوید که او قصد داشته در همان روزهای اولیه ملاقات دریای نور را از لطفعلی خان بخرد که بر سر قیمت به توافق نرسیده بودند.

نکته مهم دیگر این که جونز از یکی از یاران باوفای لطفعلی خان نام می برد که کتابخانه ای از کتابهای فوق العاده نفیس داشت که جونز تعداد انها را ششصد عدد دکر می کند که بعدا معلوم شد ۷۷۱ عددبودند.
جونز از میان این کتابهای فوق العاده نفیس خطی به شاهنامه ای خطی مربوط به زمان خود فردوسی یاد می کند که گویا متعلق به سلطان محمود غزنوی بوده و یادداشتهایی از خود فردوسی را درحاشیه اوراق کتاب می داشته است.

جونز می نویسد که صاحب کتابخانه میر زاحسن خان وزیر زمانی که متوجه شد در محاصره آغا محمد خان قاجار در آمده بود
از جونز درخواست می کند که کتابها را با خود به هندوستان ببرد و آنرا فروخته و پولش را به او و یا ورثه اش بر گرداند‌ .

ولی بد لایلی این کار صورت نمی گیرد ووقتی که آغا محمد خان سر می رسد ا و لین مطلبی را که از حسین خان می پرسد این بوده است که: خان ، آن کتابخانه هست و یا آن فر نگی انرا برده.؟ ولی حسین خان می گوید: خان کتابخانه از اینجا بیرون برده نشده است.
بهنام در گزارشی در مورد قدیمی ترین شاهنامه ها می نویسد:
"هیچ نمی‌دانیم نسخه‌ای از شاهنامه که علی‌الظاهر در دیه باژ از آبادیهای طوس تهیه شد و به غزنین فرستاده شد و در آنجا به پیشگاه سلطان محمود غزنوی تقدیم شد به چه صورت بود. به خط فردوسی بود یا به خط کاتبی خوشنویس. مزین بود یا نبود. به چه اندازه‌ای بود. در هر صفحه‌اش چند ستون شعر نوشته شده بود. بالاخره جلدش از چه نوع بود.

به نقل مجتبی مینوی از روایات قدیم، چون کتاب بسیار مفصل و بزرگ بود به ناچار آن را در چندین مجلد، مثلاً هفت دفتر یا دوازده دفتر یا حتی بیست دفتر،. هر دفتری حاوی دو هزار و پانصد تا سه هزار بیت نویسانیده و ترتیب داده بوده است.

بهر تقدیر، تردید نیست که فردوسی خود دست کم یک نسخه از شاهنامه بدست هویش نوشته بوده است و مانند هر نویسنده و شاعری در آن تصرفات و کم و بیشها کرده بوده است. اما بسیار جای افسوس است که ورقی هم از چنان نسخه‌ای عزیز به واسطه کثرت و سختی حوادث روزگار برای ما باقی مانده است.

نسخه‌های عصر فردوسی
معهذا چون چند نسخه خطی از ایامی نزدیک به عصر فردوسی در دست داریم تا حدودی نسبی می‌توان بر شیوه کتابت و نحوه تنظیمی که در نسخه‌های اوائل قرن پنجم به کار رفته است واقف شد. فی‌المثل خط اسدی طوسی همشهری فردوسی و سراینده منظومه گرشاسب‌نامه که نسخه‌ای از کتاب داروئی‌الابنیه عن حقایق‌الادویه را به سال 447 هجری نوشته است در دست داریم و آن نمونه‌ای است گویا از رسم‌الخط و کاغذی که در اوقاتی نزدیک به عصر قردوسی در شهر طوس مرسوم بوده. اوراقی معدود هم که از نسخه وامق و عذرای عنصری و گرشاسب‌نامه اسدی به دست آمده است که به احتمال قوی از آن روزگاران و نمونه‌ای است از طرز ضبط و نگارش کتب شعری در عهد غزنویان.

یکی از نمونه‌های عالی تذهیب و تجلید شاهانه در قرن پنجم که شایسته و درخور تقدیم به پادشاهان است و هم اکنون در دست است اجزاء قرآن مجیدی است که دو جزوش در کتابخانه آستان قدس و یک جزوش در کتابخانه سلطنتی موجود بود و اجزاء دیگرش چند سال پیش در حین مرمت قسمتی از بقعه امام علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام (مشهد) به دست آمد. این اجزاء به خط و تذهیب عثمان بن حسین الوراق الغزنوی و مورخ به سال 466 هجری است و هر یک نمونه‌ای یگانه از کار آن هنرمند استاد و بازمانده‌ای از هنر عالی عصری درخشان."


البته اکنون می دانیم که کهن ترین دستنویس شناخته شده از شاهنامه که به دویست سال پس از سرایش این شاهکار و به سال ۱۲۱۷ ترسایی بازمی گردد، در کتابخانه ملی فلورانس نگهداری می‌شود.
پروفسور پیه مونتسه، ایران شناس نامور ایتالیایی و استاد زبان و ادب پارسی، در سال ۱۹۹۷ ترسایی، هنگامی که در کتابخانه فلورانس سرگرم پژوهش و گرد آوری دست نویس های ایرانی بود، با دستنویسی که به نادرست برگردان قرآن به زبان پارسی در لیست دست نویس های کتابخانه دسته بندی شده بود، روبرو شد.
ایشان پی بردند که این نبشته، دستنویسی از شاهنامه است که تا امروز کهن‌ ترین دستنویس شاهنامه شناخته می‌شود و زمان رونویسی آن به دویست سال پس از سرایش این شاهکار ادب پارسی و جهان بازمی‌ گردد.

با کلیک کردن روی آدرس زیر و یا کپی پیست آن می توانید بصورت آنلاین شاهنامه فلورانس را مطالعه کنید.

https://teca.bncf.firenze.sbn.it/ImageViewer/servlet/ImageViewer?idr=BNCF0004147894#page/1/mode/1up

متاسفانه تاکنون از نسخه خطی که جونز نام می برد که متعلق به سلطان محمود غزنوی بوده و یادداشتهای فردوسی را داشته هیچ اثری بدست نیامده است.


منبع : بخشی از گزارش شادروان استاد ایرج افشار در باره شاهنامه های خطی


ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح،ف

رازهای کتابخانه من(۱۱۹): کتابهای ممنوعه(۵): کتاب فارنهایت ۴۵۱(۲)



کتاب فارنهایت ۴۵۱  (۲)

تا حالا هیچکدام از کتابهایی را که سوزاندید خوانده اید؟
کتاب فارنهایت ۴۵۱ با یک دیالگ زیبا شروع می شود که در یک شب و در روی پیاده روی خیابا ن آتش نشان کتاب سوز و دختر جوانی صورت می گیرد:

...و بعد کالریس مک کلالن گفت:
» میشه یه چیزی از تون بپرسم؟ چند وقته که آتیش نشانید؟«
»از بیست سالگی؛ ده سالی هس.«
» تا حاال هیچ کدوم از کتابایی را که سوزوندین رو خوندین؟«
مونتاگ خندید و گفت: »این که مخالف قانونه!«
»اُه، البته.«
همه شون جمعه  فاکنر
چهارشنبه ویتمن
ِ کار خوبیه. دو شنبه میلی تبدیل به یک مشت خاکستر شدن و بعد هم دادم شون به باد. اینه کار ما به راه شان ادامه دادند

 و دخترک باز گفت: »راسته که میگن خیلی وقت پیش آتیش نشانا به جای این که آتیش بزنن، خاموشش میکردن؟«

نه. خونه ها همیشه مثل حالا ضد آتیش بودن. باور کن
عجیبه. راستش یه بار شنیدم که خیلی وقت پیش خونه ها گاهی اتفاقی
میسوخت و مردم برای خاموش کردن شعله ها پی آتیش نشانا میرفت.
مونتاگ خندید.
دخترک نگاهی گذرا بر او انداخت.
»چرا میخندین؟«
»می دونید من...

با خواندن این دیالوگ به این مطلب فکر می کنم که اغلب افرادی مثل این آتش نشان و یا کسروی کتاب سوز و یا آن نا کشیش امریکایی که قرآن اتش می زد و یا آن کس که همه یک اثر را یک جا و بدون دلیل و یا با سفسطه رد می کند همگی دارای یک ویژگی مشترک هستند: آن چه را که می سوزانند نخوانده و اصلا نمی دانند در باره چه نوشته شده و چه می گوید؟ به همین دلیل کسروی در پاسخ پرفسور هشترودی گفته بو د: این را نمی دانستیم.


امیر تهرانی

ح.ف

ادامه دارد...

رازهای کتابخانه من(۱۱۸): سیری در دنیای عر فان (۱


سیری در جهان عارفان(۱)

کتابهایی که از بزرگان عرفان سخن می گویند دارای مشخصه هایی هستند که می توانند بر روح آدمی اثر مثبت بگذارند.   ما کتابهای کلیله و دمنه و مرزبان نامه و داستانها و کتابهای تخیلی را مطالعه می کنیم و بر ذهن ما تاثیر مثبت و یا منفی        می گذارند. کتابهای عرفانی که احوال بزرگان معنوی است با توجه به آنکه در ارتباط پیوند انسان با خداست از این قرار عطری محو ومست کننده در خود دارند که به روح ادمی جان می بخشد . مانند قطعه شعر نابی که تخیل شاعر سروده ولی بر  انسان تاثی  سازنده و مثبت دارد.

کتاب تدکره الا لیاء نوشته ، ابوحامد یا ابوطالب محمد بن ابی بکر ابراهیم بن مصطفی بن شعبان ملقب به فریدالدین، مشهور به عطار نیشابوری  است که تاریخ دقیق تولد و درگذشتش دانسته نیست، اما چون تألیف تذکرة الاولیاء در حدود سنهء ۶۱۷ق بوده است پس تا سال ۶۱۷ق زنده بوده است.

گویتد عطار سنی مذهب بوده است اما کتاب خود را با شرح حال امام ششم شیعیان آغاز و با شرح حال امام پنجم به پایان می‌برد،  و این حکایت از ارادت او به خاندان پیامبر(ص) دارد.

عطّار در مقدمة کتاب می‌گوید که پس از قرآن و اخبار پیامبر(ص) هیچ سخنی برتر از سخنان مشایخ طریقت نیست. او با این اعتقاد و بنا به درخواست دوستان این کتاب را تألیف کرده است. وی در نقل سخنان مشایخ، به شرح آن سخنان نمی‌پردازد مگر برای رفع شبهه او توجه دارد که اولیا روش و دیدِ یکسان ندارند، اما چون آنان را در راه حق می‌داند، هریک را در جای خود می‌ستاید. به همین دلیل، امام ششم شیعیان، را در کنار چهار امام اهل سنت ذکر می‌کند.، و از آن چهار تن، بصراحت زبان به ستایش اهل بیت می‌گشاید و می‌گوید که اگر ستایش آل محمد خلاف سنّت است، بگذار که جن و انس مرا گمراه بدانند.عطار در آغاز کتاب دلایل مختلف و به قول خودش سبب‌ها وباعث‌های گوناگون برای این کار را ذکر کرده است. او در این باره می‌گوید:

«تا فردا نظر شفاعتی در این کار عاجز کنند و مرا چون سگ اصحاب کهف نومید نگردانند.»


کتاب تذکره الاولیاء

گزارش دگر گون شدن ابر اهیم  ادهم

...و یک روز پیش ابوحنیفه رضی الله عنه درآمد . اصحاب ابوحنیفه وی را به چشم تقصیر نگرستند ،
بوحنیفه گفت :سیدنا ابراهیم !
اصحاب گفتند :این سیادت به چه یافت ؟
گفت :بدانکه دایم به خدمت خداوند مشغول بود و ما به خدمت تن های خود مشغول . و ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زیر فرمان داشت ، و چهل شمشیر زرین ، و چهل گرز زرین در پیش و پس او می بردند .
یک شب بر تخت خفته بود . نیم شب سقف خانه بجنبید ، چنانکه کسی بر بام می رود .
آواز داد که :کیست ؟
گفت : آشناست . اشتری گم کرده ام بر این بام طلب می کنم .
گفت : ای جاهل ! اشتر بر بام می جویی ؟
گفت : ای غافل ! تو خدایرا در جامه اطلس خفته بر تخته زرین می طلبی ؟
از این هیبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست .
اندوهگن . ارکان دولت هریکی برجایگاه خویش ایستادند . غلامان صف کشیدند ، و بارعام دادند .
ناگاه مردی با هیبت از در درآمد . چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی ؟
جمله را زبانها به گلو فروشد همچنان می آمد تا پیش تخت ابراهیم .
گفت :چه می خواهی ؟ گفت : در این رباط فرو می آیم .
گفت ا ین رباط نیست .سرای من است !تو دیوانه ای .
گفت : این سرای پیش از این از آن که بود ؟ گفت : از آن پدرم .
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن پدر پدرم.
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن فلان کس.
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن پدر فلان کس .
گفت : همه کجا شدند ؟
گفت : برفتند و بمردند .
گفت : پس نه رباط این بود که یکی می آید و یکی می گذرد ؟
این بگفت و ناپدید شد ، واو خضر بود علیه السلام .
سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود تا این چه حال است و آن حال یکی صد شد که دید روز با شنید شب جمع شد ، و ندانست که از چه شنید ، و نشناخت که امروز چه دید .
گفت :اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا نشناخت که امروز چه دید .
گفت : اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا امروز چیزی رسیده است . نمی دانم چیست .
خداوندا ! این حال به کجا خواهد رسید ؟ اسب زین کردند. روی به شکار نهاد . سراسیمه در صحرا می گشت . چنانکه نمی دانست که چه می کند .
در آن سرگشتگی از لشکر از لشکر جدا افتاد .
در راه اوازی شنید که : بیدار گرد . ناشنیده کرد و برفت .
دوم بار همین آواز آمد . هم به گوش درنیاورد .
سوم بار همان شنود . خویشتن را از آن دور افگند .
چهارم بار آواز شنود که :انتبه قبل ان تنبه بیدار گرد ، پیش از آن کت بیدار کنند .
اینجا یکبارگی از دست شد . ناگاه آهویی پدید آمد . خویشتن را مشغول بدو کرد. آهو بدو به سخن آمد که مرا به صید تو فرستاده اند . تو مرا صید نتوانی کرد .
الهذا خلقت او بهذا امرت تو را از برای این کار آفریده اند که می کنی . هیچ کار دیگری ندارم .

ادامه دارد

امیر تهرانی

رازهای کتابخانه من(۱۱۸): سیری در دنیای عر فان (۱


سیری در جهان عارفان(۱)

کتابهایی که از بزرگان عرفان سخن می گویند دارای مشخصه هایی هستند که می توانند بر روح آدمی اثر مثبت بگذارند.   ما کتابهای کلیله و دمنه و مرزبان نامه و داستانها و کتابهای تخیلی را مطالعه می کنیم و بر ذهن ما تاثیر مثبت و یا منفی            می گذارند. کتابهای عرفانی که احوال بزرگان معنوی است با توجه به آنکه در ارتباط پیوند انسان با خداست از این قرار عطری محو ومست کننده در خود دارند که به روح ادمی جان می بخشد . مانند قطعه شعر نابی که تخیل شاعر سروده ولی بر  انسان تاثی  سازنده و مثبت دارد.

کتاب تدکره الا لیاء نوشته ، ابوحامد یا ابوطالب محمد بن ابی بکر ابراهیم بن مصطفی بن شعبان ملقب به فریدالدین، مشهور به عطار نیشابوری  است که تاریخ دقیق تولد و درگذشتش دانسته نیست، اما چون تألیف تذکرة الاولیاء در حدود سنهء ۶۱۷ق بوده است پس تا سال ۶۱۷ق زنده بوده است.

گویتد عطار سنی مذهب بوده است اما کتاب خود را با شرح حال امام ششم شیعیان آغاز و با شرح حال امام پنجم به پایان می‌برد،  و این حکایت از ارادت او به خاندان پیامبر(ص) دارد.

عطّار در مقدمة کتاب می‌گوید که پس از قرآن و اخبار پیامبر(ص) هیچ سخنی برتر از سخنان مشایخ طریقت نیست. او با این اعتقاد و بنا به درخواست دوستان این کتاب را تألیف کرده است. وی در نقل سخنان مشایخ، به شرح آن سخنان نمی‌پردازد مگر برای رفع شبهه او توجه دارد که اولیا روش و دیدِ یکسان ندارند، اما چون آنان را در راه حق می‌داند، هریک را در جای خود می‌ستاید. به همین دلیل، امام ششم شیعیان، را در کنار چهار امام اهل سنت ذکر می‌کند.، و از آن چهار تن، بصراحت زبان به ستایش اهل بیت می‌گشاید و می‌گوید که اگر ستایش آل محمد خلاف سنّت است، بگذار که جن و انس مرا گمراه بدانند.عطار در آغاز کتاب دلایل مختلف و به قول خودش سبب‌ها وباعث‌های گوناگون برای این کار را ذکر کرده است. او در این باره می‌گوید:

«تا فردا نظر شفاعتی در این کار عاجز کنند و مرا چون سگ اصحاب کهف نومید نگردانند.»


کتاب تذکره الاولیاء

گزارش دگر گون شدن ابر اهیم  ادهم

...و یک روز پیش ابوحنیفه رضی الله عنه درآمد . اصحاب ابوحنیفه وی را به چشم تقصیر نگرستند ،
بوحنیفه گفت :سیدنا ابراهیم !
اصحاب گفتند :این سیادت به چه یافت ؟
گفت :بدانکه دایم به خدمت خداوند مشغول بود و ما به خدمت تن های خود مشغول . و ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زیر فرمان داشت ، و چهل شمشیر زرین ، و چهل گرز زرین در پیش و پس او می بردند .
یک شب بر تخت خفته بود . نیم شب سقف خانه بجنبید ، چنانکه کسی بر بام می رود .
آواز داد که :کیست ؟
گفت : آشناست . اشتری گم کرده ام بر این بام طلب می کنم .
گفت : ای جاهل ! اشتر بر بام می جویی ؟
گفت : ای غافل ! تو خدایرا در جامه اطلس خفته بر تخته زرین می طلبی ؟
از این هیبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست .
اندوهگن . ارکان دولت هریکی برجایگاه خویش ایستادند . غلامان صف کشیدند ، و بارعام دادند .
ناگاه مردی با هیبت از در درآمد . چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی ؟
جمله را زبانها به گلو فروشد همچنان می آمد تا پیش تخت ابراهیم .
گفت :چه می خواهی ؟ گفت : در این رباط فرو می آیم .
گفت ا ین رباط نیست .سرای من است !تو دیوانه ای .
گفت : این سرای پیش از این از آن که بود ؟ گفت : از آن پدرم .
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن پدر پدرم.
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن فلان کس.
گفت : پیش از آن ؟
گفت : از آن پدر فلان کس .
گفت : همه کجا شدند ؟
گفت : برفتند و بمردند .
گفت : پس نه رباط این بود که یکی می آید و یکی می گذرد ؟
این بگفت و ناپدید شد ، واو خضر بود علیه السلام .
سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود تا این چه حال است و آن حال یکی صد شد که دید روز با شنید شب جمع شد ، و ندانست که از چه شنید ، و نشناخت که امروز چه دید .
گفت :اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا نشناخت که امروز چه دید .
گفت : اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا امروز چیزی رسیده است . نمی دانم چیست .
خداوندا ! این حال به کجا خواهد رسید ؟ اسب زین کردند. روی به شکار نهاد . سراسیمه در صحرا می گشت . چنانکه نمی دانست که چه می کند .
در آن سرگشتگی از لشکر از لشکر جدا افتاد .
در راه اوازی شنید که : بیدار گرد . ناشنیده کرد و برفت .
دوم بار همین آواز آمد . هم به گوش درنیاورد .
سوم بار همان شنود . خویشتن را از آن دور افگند .
چهارم بار آواز شنود که :انتبه قبل ان تنبه بیدار گرد ، پیش از آن کت بیدار کنند .
اینجا یکبارگی از دست شد . ناگاه آهویی پدید آمد . خویشتن را مشغول بدو کرد. آهو بدو به سخن آمد که مرا به صید تو فرستاده اند . تو مرا صید نتوانی کرد .
الهذا خلقت او بهذا امرت تو را از برای این کار آفریده اند که می کنی . هیچ کار دیگری ندارم .


ادامه دارد

امیر تهرانی 

ح.

رازهای کتابخانه من(۱۱۷): کتابهای ممنوعه(۴): کتاب غربزدگی(۳)


کتاب غربزدگی

نخستین ریشه‌های بیماری غرب‌زدگی  از جلال آل‌احمد
سرچشمه‌ی اصلی سیل نخستین گندیدگی‌ها

سرچشمه‌ی اصلی سیل

در این سه قرن اخیر، از طرفی دنیای غرب در دیگ انقلاب صنعتی قوام آمد و «فئودالیسم» جای خود را به شهرنشینی داد و از طرف دیگر، ما در این گوشه‌ی شرق، به پیله‌ی حکومت «وحدت ملّی» خود بر مبنای تشیّع پناه بردیم و هر روز تار خود را بیش‌تر تنیدیم و حتّی اگر قیامی هم کردیم، به لباس «باطنیان» و «نقطویان» و «حروفیان» و «بهاییان» درآمدیم و به ازای هر چه مدرسه و آزمایشگاه که در غرب بنا نهاده شد، ما محافل سرّی ساختیم و به بطون هفت‌گانه‌ی رموز و اسم اعظم پناه بردیم.

(اگر همین وحدت ملی بر اساس نشیع صورت نمی گرفت ما قرنها بود که مجددا یا تحت خلفای عباسی و یا خلفای عثمانی بودیم.)

در این سه قرن است که غرب، عاقبت به کمک ماشین، به استحصال غول آسا دست یافت و نیازمند بازار آشفته‌ی دنیا شد. از طرفی برای بدست آوردن موادّ خام ارزان – و از طرف دیگر برای فروش مصنوعات خود – در همین دو سه قرن است که ما در پس سپرهایی که از ترس عثمانی به سر کشیده بودیم، خوابمان برد و غرب، نه تنها عثمانی را خورد و از هر استخوان پاره‌اش گرزی ساخت برای روز مبادای قیام مردم عراق و مصر و سوریه و لبنان؛ بلکه به زودی به سراغ ما هم آمد و من ریشه‌ی غرب‌زدگی را در همین‌جا می‌بینم.


از طرفی در درازدستی صنعت غرب؛ و از طرف دیگر در کوتاه‌دستی حکومت ملّی، بر مبنای سنّتی به ضرب سنّی‌کشی مسلّط شده. از آن زمان که روحانیّت ما فراموش کرد که در تن حکّام وقت، عمله‌ی ظلم و جور فرو رفته‌اند، از آن وقت که «میرداماد» و «مجلسی» دست کم به سکوت رضایت‌آمیز خود به عنوان دست مریزادی به تبلیغ تشیّع به خدمت دربار صفوی درآمدند که جعل حدیث کنند؛ از آن زمان است که ما سواران بر مَرْکَب کلّیّت اسلام بدل شدیم به حافظان قبور، به ریزه‌خواران خوان مظلومیّت شهدا. ما درست از آن روز که مکان شهادت را رها کردیم و تنها به بزرگداشت شهیدان قناعت ورزیدیم دربان گورستان‌ها از آب درآمدیم. من این قضیّه را در «نون و القلم» نشان داده‌ام.

(متاسفانه شناخت روشنفکران ما هم بر مبنی شایعات است. جلال که خود روحانی زاده بود و پدرش از صاحبان یکی از هیئت های مذهبی معروف بود و به کتابهای مذهبی دسترسی داشت خودش مطالعه نکرده حرف می زد. میر داماد فیلسوف و متفکر بزرگی بود که در آن زمان طرح فلسفی بزرگی بر ای " هستی" از دید گاه فلسفی ارائه نمود که چهار صد سال بعد ژان پل سارتر فرانسوی به بخشی از آن پی برد. دیگر آن که میر داماد شاگردی مانند ملاصدرا را تربیت کرد که در همان عهد صفوی به نسبیت حرکت و این که حرکت امری نسبی است پی برده بود و امروز او را یکی از ۷۰ فیلسوف اگزیستانسیالیست بزرگ تاریخ فلسفه می دانند.)

می‌بینید که باز قضیّه دو سر دارد و من با این‌که این مختصر هرگز دعوی جست و جو در فلسفه‌ی تاریخ نیست، مجبورم که به این هر دو سر اشاره‌ای گذرا بکنم.

امّا این‌که چه عللی به تحوّل صنعتی غرب انجامید، کار من نیست. غربیان خود از این مقوله حماسه‌ها گفته‌اند و داستان‌ها و ما نیز که سخت غرب‌زده بوده‌ایم، در بوق و کرنای مدارس و رادیو و انتشاراتمان همان اباطیل غربیان را سال‌هاست تکرار می‌کنیم که: رنسانس و کشف قطب‌نما و فتح امریکا و گذر از دماغه‌ی امید نیک و کشف نیروی بخار و پا گذاشتن به هند و اختراع برق و... الخ.

حتّی در جغرافیای کلاس پنجم دبستان هم به این بدیهیّات می‌توان دست یافت. ناچار من در این زمینه به یک نکته اشاره می‌کنم و می‌گذرم: و آن نکته این‌که غرب – یعنی عالم مسیحیّت قرون وسطا – وقتی به منتهای درجه‌ی ممکن، محصور عالم اسلام شد؛ یعنی وقتی از دو سه سمت(شرق و جنوب و جنوب غربی) در مقابل قدرت ممالک اسلامی در خطر نیستی قرار گرفت و مجبور شد دست و پای خود را در همان چند ولایت شمالی دریای مدیترانه جمع کند، به سختی بیدار شد و در مقابل خطر اسلام از سر نومیدی به تعرّض پرداخت.
هم‌چون گربه‌ای که در اتاقی حبس کرده‌ای و این تاریخ کی بود؟ اواخر قرن ششم هجری(۱۲ میلادی)؛ یعنی وقتی که یک سر عالم اسلام، دانشگاه قرطبه(کوردوبا) بود در اندلس و سر دیگرش، مدارس بلخ و بخارا و همه‌ی اراضی قُدس و همه‌ی سواحل شرقی و جنوبی و غربی مدیترانه و حتّی جزیره‌ی سیسیل(صقلیه) پایگاه ایشان.
فوراً پس از همین تاریخ است که مسیحیان صلح‌جو و طعنه‌زن به جهاد اسلامی بدل به صلیبیان جهاد کننده می‌شوند و در جنگ‌های طویل صلیبی، اساس اقتباسی را از فنون و معارف اسلامی می‌گذارند که غرب مسیحی را پس از پنج شش قرن، بدل می‌کند به خداوندان سرمایه و فن و معرفت و پس از هشت قرن، به خداوندان صنعت و ماشین و تکنولوژی.
به این طریق اگر غرب مسیحی در وحشت از نیستی و اضمحلال در مقابل خطر اسلام، یک مرتبه بیدار شد و سنگر گرفت و به تعرّض برخاست و ناچار نجات یافت؛ آیا اکنون نرسیده است نوبت آن‌که ما نیز در مقابل قدرت غرب، احساس خطر و نیستی کنیم و برخیزیم و سنگر بگیریم و به تعرّضی بپردازیم؟

(با سنگر بندی چیزی بدست نمی آید بلکه با رخنه بدرون دنیای پیچیده ماشینی غرب و به چنگ آوردن همه قدرت ماشینی آنان و با تجهیز همه جانبه خودمان می توانیم نجات پید ا کنیم. یعنی همان کاری که آنها کردند. کشاورزی، دامپروری، صنایع غذایی، صنایع دفاعی، پزشکی، داروئی، اقتصادی، راه سازی، آبیاری ، استفاده بهینه از منابع و ...ما را از ورطه نیاز می رهاند و دنیا را نیاز مند ما می سازد.)

امّا در زمینه‌ی کوتاه‌دستی ما و آن خواب بی‌گاه، یکی دو نکته هست که کم‌تر شنیده و خوانده‌اید. من به این نکات می‌پردازم. دیگر نکات را به تاریخ‌های تمدّن مراجعه کنید.

ادامه در بخش بعدی

امیر تهرانی

ح.ف