کتاب غرب زدگی جلال آل احمد
یک روز در خدمت پدر از دبیرستان معروفی که ایشان مدیریت آنرا بر عهده داشتند خارج شده و به سمت ایستگاه اتوبوس در حرکت بودیم که جوان آراسته و خوش پوشی جلو آمده سلام کرد و دست پدر را بوسیده و لای روزنامه پیچیده شده بسته ای را تحویل داده خدا حافظی کرده و رفت.
وقتی به منزل رسیدم روزنامه را که پدر باز کردند یک جلد کتاب غرب زدگی در میان آن بود. و طبعا اولین کسی که انرا خواند من بودم.
در پیش در آمد نسخه های بعد اشاره به ممنوعیت چاپ این کتاب نیز گردیده است:
"متن «غرب زدگی» را من در مهر ۱۳۴۱ در هزار نسخه منتشر کردم. به استقلال؛ و اینک همان متن با افزایشها و کاهشهایی و با تجدید نظری در احکام و قضاوتها.
همینجا بیاورم که من این تعبیر «غرب زدگی» را از افادات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفتهام که یکی از شرکت کنندگان در آن «شورای هدف فرهنگ» بود و اگر در آن مجلس داد و ستدی هم شد، یکی میان من و او بود – که خود به همین عنوان حرف و سخنهای دیگری دارد و بسیار هم شنیدنی – و من امیدوار بودم که جسارت این قلم او را سر حرف بیاورد.
و اکنون این متن چاپ دوم، چیزی شده است اندکی مفصّلتر از اوّلی؛ که یک بار در اواخر ۱۳۴۲ نوشتمش، برای چاپ دومی در نُسَخ فراوان و به قطع جیبی. که زیر چاپ توقیف شد و ناشرش – بنگاه جاوید – ورشکست، که روی من سیاه؛ امّا مگر از پای میشود نشست؟ این بود که بار دیگر در فروردین ۱۳۴۳ آن را از نو نوشتم و فرستادم فرنگ به قصد اینکه به دست جوانان دانشجوی مقیم آن دیار، چاپ و منتشر بشود. که نشد. و مالِ بد، بیخ ریش صاحبش؛ برگشت که میبینید. با همهی آرایش و پیرایشی که دیده و میبخشید که حوصلهی از نو نوشتنش نیست؛ که اگر چنین میکردم، اکنون کار دیگری پیش رویتان بود.
و امّا در این مدّت، چند بار در تهران و یک بار در کالیفرنیا چاپ عکسی همان متن اوّل مخفیانه و بی صلاحدید مرحوم نویسنده منتشر شد و چه پولهای گزافی که بندگان خدا به خرید آن هدر کردند و سر سانسور سلامت باد که حقِّ نشر اثری را از صاحبش میگیرد و عملاً به دیگران میدهد که دلی دارند و بازار یابند و فقط از سفرهی گسترده، بوی مشک میشنوند.
به این ترتیب بود که بر سر این اباطیل بیشتر، هو زدند تا حرفی؛ و بیشتر اسمی سر زبانی افتاد، تا که حقّی بر کرسی بنشیند. و امّا تک و توک منقّدان که از نوشتههاشان پندها گرفتهام و نکتههای درست و نقدهاشان را رعایت کردهام، چنان دیر از خواب بیدار شدند که به بیداری این دفتر باورم شد. باورم شد که این صفحات مشوّش، بر خلاف انتظار نویسندهاش، لیاقت این را داشته است که هنوز پس از شش هفت سال قابل بحث باشد. من خود گمان میکردم که تنها بحثی از روی مسألهی روزی است و دست بالا یکی دو سال بعد مرده؛ امّا میبینید که درد همچنان در جوارح هست و بیماری، دایرهی سرایت خود را روز به روز میافزاید. این است که با همهی حکمها و قضاوتها و برداشتهای شتابزدهای که دارد، باز به انتشارش رضا دادم و میبخشید اگر پس از گذر این همه صافی، هنوز هم قلم، گستاخ است و همچنان امیدوارم که حفظ کنیدش از دستبرد الخنّاسان روزگار که اعوان شیطاناند..."
این سانسور شدن و یا ممنوع شدن چاپ برخی کتابها برخی اوقات برای بعضی ها منافع کلان دارد و آن فروش غیر قانونی آن است که سودش به جیب کتابفروش و دلالهای بازار کتاب می رود.
یک روز از یک کتابفروش محترمی که در حقیقت خود ش عاشق کتاب بود و از طریق او کتابهای بسیاری خریدم د ر خواست کردم کتابی قدیمی را برای من تهیه کند واو قبول کرد. چند روز بعد سراغش رفتم و او گفت: کتاب را فر دا می آورند ولی ...ولی..از این دوتا ولی گفتن فهمیدم مشکلی در کار است.
پرسیدم : خوب ولی که چه.
پاسخ داد: چون چاپی آن نیست ، خطیش را می آورند و قیمتش پنجاه هزارتومان است.(حدود سی سال پیش)
پرسیدم : کتاب مال خود شخص آورنده کتاب است؟
متاسفانه پاسخ منفی بود. به او گفتم خرید این کتاب از نظر من منتفی است.
بعد ها که چاپی کتاب را یافتم آنهم به قیمت چهار هزار تومان ، در یافتم که خطیش هم پنجاه هزار تومان نمی ارزید چه برسش به چاپی آن!
ادامه دارد...
امیر تهر انی
ح.
کتاب غرب زدگی جلال آل احمد
یک روز در خدمت پدر از دبیرستان معروفی که ایشان مدیریت آنرا بر عهده داشتند خارج شده و به سمت ایستگاه اتوبوس در حرکت بودیم که جوان آراسته و خوش پوشی جلو آمده سلام کرد و دست پدر را بوسیده و لای روزنامه پیچیده شده بسته ای را تحویل داده خدا حافظی کرده و رفت.
وقتی به منزل رسیدم روزنامه را که پدر باز کردند یک جلد کتاب غرب زدگی در میان آن بود. و طبعا اولین کسی که انرا خواند من بودم.
در پیش در آمد نسخه های بعد اشاره به ممنوعیت چاپ این کتاب نیز گردیده است:
"متن «غرب زدگی» را من در مهر ۱۳۴۱ در هزار نسخه منتشر کردم. به استقلال؛ و اینک همان متن با افزایشها و کاهشهایی و با تجدید نظری در احکام و قضاوتها.
همینجا بیاورم که من این تعبیر «غرب زدگی» را از افادات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفتهام که یکی از شرکت کنندگان در آن «شورای هدف فرهنگ» بود و اگر در آن مجلس داد و ستدی هم شد، یکی میان من و او بود – که خود به همین عنوان حرف و سخنهای دیگری دارد و بسیار هم شنیدنی – و من امیدوار بودم که جسارت این قلم او را سر حرف بیاورد.
و اکنون این متن چاپ دوم، چیزی شده است اندکی مفصّلتر از اوّلی؛ که یک بار در اواخر ۱۳۴۲ نوشتمش، برای چاپ دومی در نُسَخ فراوان و به قطع جیبی. که زیر چاپ توقیف شد و ناشرش – بنگاه جاوید – ورشکست، که روی من سیاه؛ امّا مگر از پای میشود نشست؟ این بود که بار دیگر در فروردین ۱۳۴۳ آن را از نو نوشتم و فرستادم فرنگ به قصد اینکه به دست جوانان دانشجوی مقیم آن دیار، چاپ و منتشر بشود. که نشد. و مالِ بد، بیخ ریش صاحبش؛ برگشت که میبینید. با همهی آرایش و پیرایشی که دیده و میبخشید که حوصلهی از نو نوشتنش نیست؛ که اگر چنین میکردم، اکنون کار دیگری پیش رویتان بود.
و امّا در این مدّت، چند بار در تهران و یک بار در کالیفرنیا چاپ عکسی همان متن اوّل مخفیانه و بی صلاحدید مرحوم نویسنده منتشر شد و چه پولهای گزافی که بندگان خدا به خرید آن هدر کردند و سر سانسور سلامت باد که حقِّ نشر اثری را از صاحبش میگیرد و عملاً به دیگران میدهد که دلی دارند و بازار یابند و فقط از سفرهی گسترده، بوی مشک میشنوند.
به این ترتیب بود که بر سر این اباطیل بیشتر، هو زدند تا حرفی؛ و بیشتر اسمی سر زبانی افتاد، تا که حقّی بر کرسی بنشیند. و امّا تک و توک منقّدان که از نوشتههاشان پندها گرفتهام و نکتههای درست و نقدهاشان را رعایت کردهام، چنان دیر از خواب بیدار شدند که به بیداری این دفتر باورم شد. باورم شد که این صفحات مشوّش، بر خلاف انتظار نویسندهاش، لیاقت این را داشته است که هنوز پس از شش هفت سال قابل بحث باشد. من خود گمان میکردم که تنها بحثی از روی مسألهی روزی است و دست بالا یکی دو سال بعد مرده؛ امّا میبینید که درد همچنان در جوارح هست و بیماری، دایرهی سرایت خود را روز به روز میافزاید. این است که با همهی حکمها و قضاوتها و برداشتهای شتابزدهای که دارد، باز به انتشارش رضا دادم و میبخشید اگر پس از گذر این همه صافی، هنوز هم قلم، گستاخ است و همچنان امیدوارم که حفظ کنیدش از دستبرد الخنّاسان روزگار که اعوان شیطاناند..."
این سانسور شدن و یا ممنوع شدن چاپ برخی کتابها برخی اوقات برای بعضی ها منافع کلان دارد و آن فروش غیر قانونی آن است که سودش به جیب کتابفروش و دلالهای بازار کتاب می رود.
یک روز از یک کتابفروش محترمی که در حقیقت خود ش عاشق کتاب بود و از طریق او کتابهای بسیاری خریدم د ر خواست کردم کتابی قدیمی را برای من تهیه کند واو قبول کرد. چند روز بعد سراغش رفتم و او گفت: کتاب را فر دا می آورند ولی ...ولی..از این دوتا ولی گفتن فهمیدم مشکلی در کار است.
پرسیدم : خوب ولی که چه.
پاسخ داد: چون چاپی آن نیست ، خطیش را می آورند و قیمتش پنجاه هزارتومان است.(حدود سی سال پیش)
پرسیدم : کتاب مال خود شخص آورنده کتاب است؟
متاسفانه پاسخ منفی بود. به او گفتم خرید این کتاب از نظر من منتفی است.
بعد ها که چاپی کتاب را یافتم آنهم به قیمت چهار هزار تومان ، در یافتم که خطیش هم پنجاه هزار تومان نمی ارزید چه برسش به چاپی آن!
ادامه دارد...
امیر تهر انی
ح.ف
گنج های تروا چگونه پیداشد
یکی از جالب ترین کتابهایی که خواندم کتاب" جهان های گمشده" نوشته آن تری وایت بود که در ایران توسط آقای کیکاووس جهانداری ترجمه شده بود.
https://www.dw.com/en/recalling-heinrich-schliemann-excavator-of-troy/a-53063144
گزارش دویچه وله از شلیمان و بازیابی شهر گمشده تروا و گنجهای زیر در آدرس اینترنی فوق موجود است.
https://brewminate.com/archaeology-troy-and-heinrich-schliemann/
هم چنین در گزارش فوق اطلاعات ، نقشه و عکسهای اکتشفات او در تروا یافت می شود.
مختصر و مفید گزارش آن تری وایت از باز یابی این شهر چنین است:
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخنها گفتهاند گفت بر ظاهرش عیب نمیبینم و در باطنش غیب نمیدانم
هر که را جامه پارسا بینی
پارسا دان و نیکمرد انگار
ور ندانی که در نهانش چیست
محتسب را درون خانه چه کار؟
درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همیمالید و میگفت یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم† و جهول† چه آید
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آوردهام نه طاعت و به دریوزه آمدهام نه به تجارت
اِصْنَعْ بی ما اَنتَ اهْلُه †.
عبد القادر† گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا† نهاده همیگفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم
دزدی به خانه پارسایی درآمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود
تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت میشناسم که در خدمت مردان یار شاطر† باشم نه بارخاطر †.
ابریق† رفیق برداشت که به طهارت میرود و به غارت میرفت. چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی برفت و درجی† بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم
والسَّلامَةُ فی الوَحْده†
زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیشتر از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.
ترسم نرسی به کعبهای اعرابی کاین ره که تو میروی به ترکستان است
چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده برهم نبسته و مصحف† عزیز بر کنار گرفته و طایفهای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر برنمیدارد که دوگانهای به درگاه یگانه بگذارد چنان خواب غفلت بردهاند که گویی نخفتهاند که مردهاند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی†
یکی را از بزرگان به محفلی اندر همیستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه میکردند سر برآورد و گفت من آنم که من دانم
شاه طهماسب دستور داد چای پای سفیر انگلیس را شن ریختند تا نجسی آن برود.
آنتونی جنکینسون[۱] فرستاده ملکه الیزابت حامل مکتوب ملکه فوقالذکر بشاه طهماسب صفوی بوده، اول، شهریار صفوی باو اجازه حضور داد بعد همین که از عقاید مذهبی او آگاه گردید او را از حضور خویش راند و حکم کرد کسی دنبال او برود و هر جا که او قدم میگذارد جاهای قدم او را معین نماید تا تمام آجرها را عوض کنند.[۲]
در ابتدای قرن پانزدهم هجری مطابق اوایل قرن هفدهم میلادی ایران در تحت سرپرستی شاه عباس کبیر در تمام عالم مسیحی دارای شهرت فوقالعاده و مقام بسیار عالی گردید. داستان شجاعت و مردانگی و بذل و بخشش بیاندازه شاه عباس در آن اوقات شهرهٔ آفاق بود بطوریکه از دربارهای دول آن عهد اروپا هر یک
این گزارش را از کتاب هشت جلدی تاریخ روابط ایر ان و انگلیس نوشته محمود محمود آوردم که هر ایر انی باید آنرا مطالعه کند تا دریابد که ما چرا از اروپا عقب ماندیم. من مدتها هشت جلد کتاب تاریخ روابط در کتابخانه ام و روبروی من بود و لی رغبتی به خواندن آنها ندا شتم. تا خین که متوجه شدم تاریخنگاران به این کتاب ارجاعات فراوان دارند. یک جلد کتاب را بطور اتفاقی باز کردم که گزارش آنتونی جنکینسون و رفتنش به حصور شاه طهماسب در مقابل دیدگانم ظاهر شد و همان موقع خواندن کتاب را آغاز کردم.
محمود محمود علت نوشتن و مسیر نگارش کتاب را این چنین شرح می دهد:
"سال یکهزار و سیصد هجری شمسی باین خیال افتادم که تاریخ روابط سیاسی دولت انگلیس را با ایران بنویسم. چه مدتها بود به کتب نویسندگان انگلیسی آشنا شده بودم و آنها را مطالعه میکردم و مطالب آنها را درباب ایران یادداشت مینمودم. این یادداشتها چندین جزوه را تشکیل داده بود و مطالب آنها برای یک کتاب جامع کافی بود.
آن رشته کتبی که مطالعه میکردم عبارت بودند از کتب مورخین وسیاحان انگلیسی، رجال سیاس، صاحبمنصبان نظامی، مأموران سیاسی که بایران آمده مدتها در ایران مأموریت داشتند، مورخین انگلیسی که شرح احوال رجال سیاسی را که در مسائل شرق وارد بودند نوشتهاند، مأمورین سیاسی و نظامی که در هندوستان، افغانستان، ترکستان و سایر نواحی آسیا و افریقا مأموریت داشتند، خلاصه نویسندگان معروف انگلیسی که در مدت سیصد و اندی سال در ایران و اطراف ممالک آن سروکار داشتند و از خود نوشتجاتی باقی گذاشتهاند، مدتها مشغول مطالعه آنها بودم و از آنها یادداشت برمیداشتم وآنچه یادداشت میکردم آنها را در کتابچههای مخصوصی که هر کدام بیک موضوع جداگانه اختصاص داشت بترتیب حروف الف و با مینوشتم، تا در موقع نوشتن کتاب تاریخ سیاسی که در نظر داشتم، بدانها مراجعه کنم. البته در آن اوقات در روزنامههای یومیه، هفتگی و ماهیانه نیز مقالاتی که باین موضوع مروبط بود انتشار میدادم. در روزنامه ستاره ایران بمدیری مرحوم حسین صبا، طوفان بمدیری مرحوم فرخی، شفق بمدیری آقای علی دشتی، پیکان بمدیری وثوق همایون پدر مرحوم هژیر، مجله آینده بمدیری آقای دکتر افشار، مجله تقدم بمدیری آقای احمد فرامرزی... موضوع تمام این مقالات راجع به سیاست دولت انگلیس در ایران و آسیا و افریقا بود، در روزنامه شفق سرخ مقالات مفصل نوشتم، از سیاست دولت انگلیس در ایران، مصر و هندوستان بحث کردم. در روزنامه پیکان که پدر مرحوم هژیر منتشر میکرد یک رشته مقالات مفصل تحت عنوان «قربانیهای هند» انتشار دادم. شاید عدهٔ آن مقالات به سی شماره رسید و مطلب تمام نشد ولی روزنامه برای همیشه تعطیل شد.
......
اما گزارش سایکس جنرال نابکار انگلیس از گزارش ملاقات آنتونی جکینسون با شاه طهماسب:
جنرال سایکس در کتاب خود موسوم بتاریخ ایران در جلد دوم صفحه ۱۶۸ این واقعه را از قول جنکینسون چنین مینگارد:
«بمن اجازه دادند بحضور اعلیحضرت شاهنشاه ایران تشرف حاصل کنم. من با تعظیم و تکریم تمام بحضور شاه رسیدم و مکتوب علیا حضرت ملکه را تقدیم نمودم.
شاه نامه را از من گرفت و سؤال نمود از کدام مملکت فرنگستان هستم و در این مملکت چه کار دارم .
من در جواب گفتم شهریارا: بنده از اهل شهر لندن پایتخت انگلستان میباشم که معروف جهان است و از جانب علیا حضرت ملکه انگلستان برسالت فرستاده شدهام مأمورم داخل قرارداد دوستی و اتحاد شده برای تجار انگلستان اجازه تجارت در این مملکت تحصیل نمایم که تجار در ایاب و ذهاب آزاد باشند تا بتوانند مالالتجاره خودشان را باین مملکت آورده بفروش برسانند و متاع این مملکت را بخارج حمل کنند و این تجارت برای جاه و جلال و شوکت هر دو پادشاه لازم و این عمل برای متاع و محصول هر دو مملکت نافع میباشد.
بدبختانه در این موقع موضوع مذهب و سؤال از آن پیش آمد و شاه از مذهب من سؤال نمود همینکه اقرار نمودم من مسیحی میباشم فریاد شاه بلند شده گفت ای خدا نشناس هیچوقت نمیخواهم با کافران دوستی و سر و کار داشته باشم و امر کرد من از حضور او خارج شوم و خیلی خوشحال شدم که در این موقع امر کرد بیرون بروم پس تعظیم نموده خارج شدم و یک نفر از درباریان با یک غربال شن دنبال من روان شد و جاهای پای مرا هر کجا قدم میگذاشتم قدری شن در آنجا غربال میکرد و تا دم دروازه قصر مرا دنبال کردند.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ح.ف