شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۱۱۰): کتابهای ممنوعه: غرب زدگی آل احمد(۱)



کتاب غرب زدگی جلال آل احمد

یک روز در خدمت پدر از دبیرستان معروفی که ایشان مدیریت آنرا بر عهده داشتند خارج شده و به سمت ایستگاه اتوبوس در حرکت بودیم که جوان آراسته و خوش پوشی جلو آمده سلام کرد و دست پدر را بوسیده و لای روزنامه پیچیده شده بسته ای را تحویل داده خدا حافظی  کرده و رفت.

وقتی به منزل رسیدم روزنامه را که پدر باز کردند یک جلد کتاب غرب زدگی در میان آن  بود. و طبعا اولین کسی که انرا خواند من بودم. 

در پیش در آمد نسخه های بعد اشاره به ممنوعیت چاپ این کتاب نیز گردیده است:

"متن «غرب زدگی» را من در مهر ۱۳۴۱ در هزار نسخه منتشر کردم. به استقلال؛ و اینک همان متن با افزایش‌ها و کاهش‌هایی و با تجدید نظری در احکام و قضاوت‌ها.

همین‌جا بیاورم که من این تعبیر «غرب زدگی» را از افادات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفته‌ام که یکی از شرکت کنندگان در آن «شورای هدف فرهنگ» بود و اگر در آن مجلس داد و ستدی هم شد، یکی میان من و او بود – که خود به همین عنوان حرف و سخن‌های دیگری دارد و بسیار هم شنیدنی – و من امیدوار بودم که جسارت این قلم او را سر حرف بیاورد.

و اکنون این متن چاپ دوم، چیزی شده است اندکی مفصّل‌تر از اوّلی؛ که یک بار در اواخر ۱۳۴۲ نوشتمش، برای چاپ دومی در نُسَخ فراوان و به قطع جیبی. که زیر چاپ توقیف شد و ناشرش – بنگاه جاوید – ورشکست، که روی من سیاه؛ امّا مگر از پای می‌شود نشست؟ این بود که بار دیگر در فروردین ۱۳۴۳ آن را از نو نوشتم و فرستادم فرنگ به قصد این‌که به دست جوانان دانشجوی مقیم آن دیار، چاپ و منتشر بشود. که نشد. و مالِ بد، بیخ ریش صاحبش؛ برگشت که می‌بینید. با همه‌ی آرایش و پیرایشی که دیده و می‌بخشید که حوصله‌ی از نو نوشتنش نیست؛ که اگر چنین می‌کردم، اکنون کار دیگری پیش روی‌تان بود.

و امّا در این مدّت، چند بار در تهران و یک بار در کالیفرنیا چاپ عکسی همان متن اوّل مخفیانه و بی صلاح‌دید مرحوم نویسنده منتشر شد و چه پول‌های گزافی که بندگان خدا به خرید آن هدر کردند و سر سانسور سلامت باد که حقِّ نشر اثری را از صاحبش می‌گیرد و عملاً به دیگران می‌دهد که دلی دارند و بازار یابند و فقط از سفره‌ی گسترده، بوی مشک می‌شنوند.

به این ترتیب بود که بر سر این اباطیل بیش‌تر، هو زدند تا حرفی؛ و بیش‌تر اسمی سر زبانی افتاد، تا که حقّی بر کرسی بنشیند. و امّا تک و توک منقّدان که از نوشته‌هاشان پندها گرفته‌ام و نکته‌های درست و نقد‌هاشان را رعایت کرده‌ام، چنان دیر از خواب بیدار شدند که به بیداری این دفتر باورم شد. باورم شد که این صفحات مشوّش، بر خلاف انتظار نویسنده‌اش، لیاقت این را داشته است که هنوز پس از شش هفت سال قابل بحث باشد. من خود گمان می‌کردم که تنها بحثی از روی مسأله‌ی روزی است و دست بالا یکی دو سال بعد مرده؛ امّا می‌بینید که درد همچنان در جوارح هست و بیماری، دایره‌ی سرایت خود‌ را روز به روز می‌افزاید. این است که با همه‌ی حکم‌ها و قضاوت‌ها و برداشت‌های شتاب‌زده‌ای که دارد، باز به انتشارش رضا دادم و می‌بخشید اگر پس از گذر این‌ همه صافی، هنوز هم قلم، گستاخ است و هم‌چنان امیدوارم که حفظ کنیدش از دستبرد الخنّاسان روزگار که اعوان شیطان‌اند..."

این سانسور شدن و یا ممنوع شدن چاپ برخی کتابها برخی اوقات برای بعضی ها منافع کلان دارد و آن فروش غیر قانونی آن است که سودش به جیب کتابفروش و دلالهای بازار کتاب می رود.

یک روز از یک کتابفروش محترمی که در حقیقت  خود ش عاشق کتاب بود و از طریق او کتابهای بسیاری خریدم د  ر خواست کردم کتابی  قدیمی را برای من تهیه کند واو قبول کرد. چند روز بعد سراغش رفتم و او گفت: کتاب را فر دا می آورند ولی ...ولی..از این دوتا ولی گفتن فهمیدم مشکلی در کار است.

پرسیدم : خوب ولی که چه.

پاسخ داد: چون چاپی آن نیست ، خطیش را می آورند و قیمتش پنجاه هزارتومان است.(حدود سی سال پیش)

پرسیدم : کتاب مال خود شخص آورنده کتاب است؟

متاسفانه پاسخ منفی بود. به او گفتم خرید این کتاب از نظر من منتفی است.

بعد ها که چاپی کتاب را یافتم  آنهم به قیمت چهار هزار تومان ، در یافتم که خطیش هم پنجاه هزار تومان نمی ارزید چه برسش به چاپی آن!

ادامه دارد...

امیر تهر انی

ح.

رازهای کتابخانه من(۱۱۰): کتابهای ممنوعه: غرب زدگی آل احمد(۱)


کتاب غرب زدگی جلال آل احمد

یک روز در خدمت پدر از دبیرستان معروفی که ایشان مدیریت آنرا بر عهده داشتند خارج شده و به سمت ایستگاه اتوبوس در حرکت بودیم که جوان آراسته و خوش پوشی جلو آمده سلام کرد و دست پدر را بوسیده و لای روزنامه پیچیده شده بسته ای را تحویل داده خدا حافظی  کرده و رفت.

وقتی به منزل رسیدم روزنامه را که پدر باز کردند یک جلد کتاب غرب زدگی در میان آن  بود. و طبعا اولین کسی که انرا خواند من بودم. 

در پیش در آمد نسخه های بعد اشاره به ممنوعیت چاپ این کتاب نیز گردیده است:

"متن «غرب زدگی» را من در مهر ۱۳۴۱ در هزار نسخه منتشر کردم. به استقلال؛ و اینک همان متن با افزایش‌ها و کاهش‌هایی و با تجدید نظری در احکام و قضاوت‌ها.

همین‌جا بیاورم که من این تعبیر «غرب زدگی» را از افادات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفته‌ام که یکی از شرکت کنندگان در آن «شورای هدف فرهنگ» بود و اگر در آن مجلس داد و ستدی هم شد، یکی میان من و او بود – که خود به همین عنوان حرف و سخن‌های دیگری دارد و بسیار هم شنیدنی – و من امیدوار بودم که جسارت این قلم او را سر حرف بیاورد.

و اکنون این متن چاپ دوم، چیزی شده است اندکی مفصّل‌تر از اوّلی؛ که یک بار در اواخر ۱۳۴۲ نوشتمش، برای چاپ دومی در نُسَخ فراوان و به قطع جیبی. که زیر چاپ توقیف شد و ناشرش – بنگاه جاوید – ورشکست، که روی من سیاه؛ امّا مگر از پای می‌شود نشست؟ این بود که بار دیگر در فروردین ۱۳۴۳ آن را از نو نوشتم و فرستادم فرنگ به قصد این‌که به دست جوانان دانشجوی مقیم آن دیار، چاپ و منتشر بشود. که نشد. و مالِ بد، بیخ ریش صاحبش؛ برگشت که می‌بینید. با همه‌ی آرایش و پیرایشی که دیده و می‌بخشید که حوصله‌ی از نو نوشتنش نیست؛ که اگر چنین می‌کردم، اکنون کار دیگری پیش روی‌تان بود.

و امّا در این مدّت، چند بار در تهران و یک بار در کالیفرنیا چاپ عکسی همان متن اوّل مخفیانه و بی صلاح‌دید مرحوم نویسنده منتشر شد و چه پول‌های گزافی که بندگان خدا به خرید آن هدر کردند و سر سانسور سلامت باد که حقِّ نشر اثری را از صاحبش می‌گیرد و عملاً به دیگران می‌دهد که دلی دارند و بازار یابند و فقط از سفره‌ی گسترده، بوی مشک می‌شنوند.

به این ترتیب بود که بر سر این اباطیل بیش‌تر، هو زدند تا حرفی؛ و بیش‌تر اسمی سر زبانی افتاد، تا که حقّی بر کرسی بنشیند. و امّا تک و توک منقّدان که از نوشته‌هاشان پندها گرفته‌ام و نکته‌های درست و نقد‌هاشان را رعایت کرده‌ام، چنان دیر از خواب بیدار شدند که به بیداری این دفتر باورم شد. باورم شد که این صفحات مشوّش، بر خلاف انتظار نویسنده‌اش، لیاقت این را داشته است که هنوز پس از شش هفت سال قابل بحث باشد. من خود گمان می‌کردم که تنها بحثی از روی مسأله‌ی روزی است و دست بالا یکی دو سال بعد مرده؛ امّا می‌بینید که درد همچنان در جوارح هست و بیماری، دایره‌ی سرایت خود‌ را روز به روز می‌افزاید. این است که با همه‌ی حکم‌ها و قضاوت‌ها و برداشت‌های شتاب‌زده‌ای که دارد، باز به انتشارش رضا دادم و می‌بخشید اگر پس از گذر این‌ همه صافی، هنوز هم قلم، گستاخ است و هم‌چنان امیدوارم که حفظ کنیدش از دستبرد الخنّاسان روزگار که اعوان شیطان‌اند..."

این سانسور شدن و یا ممنوع شدن چاپ برخی کتابها برخی اوقات برای بعضی ها منافع کلان دارد و آن فروش غیر قانونی آن است که سودش به جیب کتابفروش و دلالهای بازار کتاب می رود.

یک روز از یک کتابفروش محترمی که در حقیقت  خود ش عاشق کتاب بود و از طریق او کتابهای بسیاری خریدم د  ر خواست کردم کتابی  قدیمی را برای من تهیه کند واو قبول کرد. چند روز بعد سراغش رفتم و او گفت: کتاب را فر دا می آورند ولی ...ولی..از این دوتا ولی گفتن فهمیدم مشکلی در کار است.

پرسیدم : خوب ولی که چه.

پاسخ داد: چون چاپی آن نیست ، خطیش را می آورند و قیمتش پنجاه هزارتومان است.(حدود سی سال پیش)

پرسیدم : کتاب مال خود شخص آورنده کتاب است؟

متاسفانه پاسخ منفی بود. به او گفتم خرید این کتاب از نظر من منتفی است.

بعد ها که چاپی کتاب را یافتم  آنهم به قیمت چهار هزار تومان ، در یافتم که خطیش هم پنجاه هزار تومان نمی ارزید چه برسش به چاپی آن!

ادامه دارد...

امیر تهر انی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۰۹): سفرها و اکتشافات باستانی و تاریخی: شهر گمشده تروا و گنجهای آن چگونه پیدا شدند؟


گنج های تروا چگونه پیداشد

یکی از جالب ترین کتابهایی که خواندم کتاب" جهان های گمشده" نوشته آن تری وایت بود که در ایران توسط آقای کیکاووس جهانداری ترجمه شده بود.
بخشی از این کتاب سرگذشت گنج های شهر تروا را بیان می کند که توسط یک باستانشناس آماتور آلمانی بنام هنری شلیمان پس از قرنها و در خاک ترکیه از دل خاک بیردون آورده شد.

https://www.dw.com/en/recalling-heinrich-schliemann-excavator-of-troy/a-53063144
گزارش دویچه وله از شلیمان و بازیابی شهر گمشده تروا و گنجهای زیر در آدرس اینترنی فوق موجود است.

https://brewminate.com/archaeology-troy-and-heinrich-schliemann/

هم چنین در گزارش فوق اطلاعات ، نقشه و عکسهای اکتشفات او در تروا یافت می شود.


مختصر و مفید گزارش آن تری وایت از باز یابی این شهر چنین است:


هنری شلیمان
در سال ۱۸۲۲، پسری در آلمان زاده شد که مقدر بود کاوشکاری باستانشناسان را به صورت یکی از حوادث پرشور قرن خود درآورد. پدرش به تاریخ باستان عشقی داشت و او را با داستانهایی که هومر درباره محاصره تروا و آوارگیهای اودوسئوس (اولیس) به نظم کشیده بود، به بار آورد. ((با اندوه فراوان از او شنیدم که تروا کاملا منهدم شده، چندانکه از صحنه روزگار برخاسته واثری هم به جا نگذاشته است.)) هاینریش شلیمان در سن هشت سالگی موضوع انهدام تروا را مورد توجه قرار داد و مدعی شد که میخواهد خود را وقف بازیافت این شهر گمشده کند.
ده ساله بود که درباره جنگ تروا رسالهای به زبان لاتین نوشت و به پدرش تقدیم داشت. در ۱۸۳۶، با اطلاعاتی که نسبت به استطاعت او بسیار زیاد بود، مدرسه را ترک گفت و نزد بقالی شاگردی کرد. در ۱۸۴۱، در یک کشتی بخاری کارگری کرد و از هامبورگ رهسپار افریقای جنوبی شد.

کشتی پس از دوازده روز غرق شد و ملوانان آن مدت نه ساعت با زورق کوچکی به اینسو و آنسو رفتند و سرانجام، با مد دریا، به سواحل هلند افتادند. در هلند، هاینریش، با حقوق یکصد و پنجاه دلار در سال، کار منشیگری پیش گرفت و نیمی از درآمد خود ار صرف خرید کتاب کرد و با نیمه دیگر آن در رویاهای خود زندگی کرد.
بتدریج هوش و پشتکار او نتایج طبیعی خود را پدید آورد: در سال بیست و پنجم عمر، تاجری مستقل بود و در سه قاره داد و ستد میکرد. درسی و شش سالگی، که خود را صاحب سرمایه کافی یافت، از بازرگانی دست کشید و تمام وقتش را به باستانشناسی تخصیص داد. ((در بحبوحه های و هوی سوداگری، هیچ گاه تروا و قراری که برای کاوش آن با پدرم گذارده بودم، از یادم نرفت.))
عادت کرده بود که در ضمن سفرهای تجارتی، پس از ورود به یک کشور، بشتاب زبان آن کشور را بیاموزد و چند گاهی صفحات یادداشت روزانه خود را به آن زبان بنگارد. به این طریق، انگلیسی و فرانسوی و هلندی و اسپانیایی و پرتغالی و ایتالیایی و روسی و سوئدی و لهستانی و عربی را آموخته بود.

روش معجزه آسای زبان آموزی شلیمان
هنگامی که به یونان رفت، توانست، در زمانی کوتاه، یونانی قدیم و یونانی جدید را مانند آلمانی بخوبی بخواند. شلیمان مینویسد: ((برای آنکه واژه‌های یونانی را بسرعت فرا گیرم، ترجمه یونانی داستان (پل وویرژینی) را به دست آوردم و سراسر خواندم و لغت به لغت با متن فرانسوی آن مقایسه کردم. وقتی از این کار فارغ شدم، حداقل نیمی از لغات یونانی آن کتاب را فرا گرفتم و، پس از تکرار این کار، همه لغات را تحقیقا یا تقریبا آموختم، بی آنکه ناگزیر از استعمال کتاب لغت و اتلاف وقت شده باشم. … از دستور زبان یونانی تنها افعال و صرف آموختم و هیچ گاه وقت گرانمایهام را در راه مطالعه قواعد دستور زبان به باد ندادم. دیده بودم که بچه‌ها در مدرسه بیش از هشت سال بر سر قواعد کسالت آور دستور زبان یونانی رنج و شکنجه میکشند و با این وصف هیچ کدام نمیتوانند نامهای به زبان یونانی بنویسند و دچار صدها سهو فاحش نشوند. از این رو، معتقد شدم که روش معلمان باید کاملا غلط باشد. … من زبان یونانی باستان را مانند یک زبان زنده یاد گرفتم.))

سپس چنین نوشت: ((نمیتوانم در جایی مگر در خاک دنیای کلاسیک ساکن شوم.)) چون همسر روسی او میخواست در روسیه سکونت گیرد، شلیمان، به وسیله اعلان، خود را داوطلب ازدواج با زنی یونانی معرفی کرد و مشخصات زن دلخواه خود را هم دقیقا اعلام داشت.
پس از آن، از میان عکسهایی که دریافت داشت، یکی را که از آن دختری نوزده ساله بود پسندید و بی درنگ به خواستگاری صاحب عکس رفت.
والدین دختر، به فراخور تمولی که برای هاینریش قایل بودند، قیمتی روی دختر خود گذاشتند، و هاینریش، به شیوه کهن، همسر خود را خرید. موقعی که همسر تازه اش کودکی آورد، شلیمان با اکراه به مراسم غسل تعمید رضایت داد، ولی، برای آنکه بر وقر تشریفات بیفزاید، نسخه ای از منظومه ایلیاد هومر را روی سر کودک نهاد و به آوای رسا صد قطعه شعر خواند. فرزندانش را آندروماخه و آگاممنون خواند، خدمتگزاران خانه خود را تلامون و پلوپس نامید، و خانه ای را که در آتن داشت بلروفون نام نهاد. آری، شلیمان پیرمردی بود دیوانه هومر.

در ۱۸۷۰، به تروآده یا تروآس در گوشه شمال باختری آسیای صغیر رفت و، برخلاف نظر همه محققان آن زمان، معتقد شد که پایتخت پریاموس در زیر تپهای به نام حصارلیک مدفون است. پس از یک سال گفتگو با حکومت عثمانی، توانست پروانه کاوش آن محل را بگیرد و با هشتاد کارگر دست به کار شود.

همسرش، که او را محض کارهای غریبش دوست میداشت، از بام تا شام با او همکاری میکرد. در سراسر زمستان، تندباد سرد شمالی به هنگام روز چشمان زن و شوهر را از گرد و غبار رنجه میکرد و شبانگاه با چنان شدتی از شکافهای کلبه شکننده ایشان به درون راه مییافت که چراغ هیچ گاه روشن نمیماند و کلبه به قدری سرد

می شد که، با وجود آتش بخاری، آب در درون کلبه یخ میبست. ((جز شوقی که به کار بزرگ خود یعنی کشف تروا داشتیم، چیزی نداشتیم که ما را گرم نگاه دارد.)) سالی گذشت تا به پاداش خود رسیدند.
کلنگ کارگری، پس از ضربات مکرر، یک ظرف بزرگ مسی را هویدا کرد، و سپس گنجینهای شگرف، که تقریبا شامل نه هزار شی سیمین و زرین بود، آشکار شد. شلیمان زرنگ نخستین یافته‌ها را در شال زنش مخفی کرد، به کارگران استراحت کوتاه غیر منتظری داد و به کلبه خود شتافت. در را بست، اشیای گرانبها را روی میز ریخت، و هر یک را به کمک منظومه‌های هومر بازشناخت.

گیسوان زنش را با یک نیمتاج باستانی آراست، و برای دوستانش در اروپا پیام فرستاد که ((گنجینه پریاموس)) را از خاک به درآورده است. هیچ کس سخن او را باور نمیتوانست.
بعضی از نقادان به او تهمت زدند که آن اشیا را قبلا خود او در آن محل گذاشته است. در همان حال، باب عالی او را به جرم خارج کردن طلا از خاک عثمانی مورد تعقیب قرار داد. اما محققانی مانند فیرخو و دورپفلد و بورنوف به محل آمدند، بر گزارشهای شلیمان صحه نهادند و همراه او کار را دنبال کردند.
آنگاه چینه‌های گوناگون شهر تروا، یکی پس از دیگری، سر از خاک برآوردند. دیگر مسئله این بود که از میان چینه‌های نه گانهای که در دل خاک پیدا شده است، کدام یک بازمانده شهر ایلیون است.

در ۱۸۷۶، شلیمان عزم جزم کرد که محتوای حماسه ایلیاد را از جهت دیگری نیز تایید کند: نشان دهد که آگاممنون نیز واقعیت خارجی داشته است.
وی، به راهنمایی مطالبی که پاوسانیاس درباره یونان نوشته بود، در موکنای واقع در پلوپونز خاوری، سی و چهار شکاف حفر کرد. ولی مقامات عثمانی که خواستار نیمی از ((گنجینه پریاموس)) بودند، مانع کار او شدند، و شلیمان که نمیخواست آن آثار گرانمایه را به کشور دورافتاده عثمانی واگذارد، زیر بار نرفت.
پس، آنها را در نهان به موزه دولتی برلین فرستاد و جریمه مقرر را پنج بار بیشتر پرداخت و حفاری را در موکنای از سر گرفت. این بار نیز پاداش خود را یافت: کارگران به تودهای شامل اسکلتها و ظرفهای سفالی و جواهرات و نقابهای طلایی رسیدند، و این کشف چنان شلیمان را به وجد آورد که بیدرنگ تلگرافی برای شاه یونان فرستاد و آگهی داد که مقابر آترئوس و آگاممنون را یافته است.
در ۱۸۸۴ به تیرونس رفت و در اینجا هم، به راهنمایی کتاب پاوسانیاس، قصر بزرگ و دیوارهای کلانی را که هومر شرح داده است از دل خاک بیرون آورد. کمتر کسی به قدر شلیمان به باستانشناسی خدمت کرده است.
اما از فضایل شلیمان لغزشها و نارواییهایی نیز زاده است، زیرا وی، به اقتضای شوق عظیمی که به کشف دنیای قدیم داشت، متهورانه شتاب میورزید و، در نتیجه، باعث آمیختگی یا نابودی بسیاری از یافته‌ها میشد.
حماسه‌هایی که ملهم تلاشهای او بودند، مایه گمراهی او شدند و، بخطا، معتقدش کردند که گنج پریاموس را در تروا یافته و مقبره آگاممنون را در موکنای کشف کرده است. از این رو، دنیای علم گزارشهای او را مورد تردید قرار داد، و موزه‌های انگلیس و روسیه و فرانسه مدتها از قبول اصالت یافته‌های او سرپیچیدند. او هم، برای تسلای خود، به تفاخر پرداخت و، با شجاعت، حفاری را دنبال کرد. چندان به کاوش پرداخت که سرانجام بیمار شد و از پای درآمد. در بازپسین ایام عمرش، مردد بود که آیا خدای مسیحیت را نیایش کند یا زئوس یونان باستان را. خود مینویسد: ((درود بر آگاممنون شلیمان، محبوبترین فرزند! بسیار شادمانم که میخواهی آثار پلوتارک (پلوتارخوس) را بخوانی و تاکنون از مطالعه گزنوفون (کسنوفون) فارغ آمدهای. … دعا میکنم که زئوس، پدر مقدس و پالاس آتنه تو را روزی صد از سلامت و سعادت برخوردار دارند.)) .

ادامه دارد..‌.

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه م(۱۰۹) عرصه باشکوه ادب پارسی: کتاب گلستان سعدی: (۲)


گلستان سعدی
با بوستان و گلستا ن سعدی از دوازده سیزده سالگی  آشنا شدم. نسخه مورد علاقه من از کتابخانه پدری چاپ سنگی دوران ناصر الدین شاهی بود که هنوز بعنوان امانت از خانواده عزیز پدری نزد من است ، هر از گاهی به آن نگاهی می اندازم. کتاب دار ای تصویر هایی است و خود کتاب از لحاظ چاپ سنگی و تاریخش قیمتی است.
دیگر آنکه قسمت هزلیات آن نیز در انتهای کتاب است . چون  در نسخه ای که استاد عبدالعظیم قریب مدرس و ادیب نامدار ایر انی انرا منتشر کرده این بخش هزلیات حذف شده است.

همانطور که خود سعدی این بلبل بوستان ادب پارسی گفته است : این گلستان همیشه خوش باشد. زیرا  علاوه بر جنبه ادبی  کتاب که آنرا یکی از بر ترین آثار ادبیات  پارسی  ساخته ، جنبه اخلاقی و پرورشی آن باعث شده یکی از صد کتاب برتر جهان نیز شناخته شود.

حکایاتی چند از پندهای سعدی را می آورم . گویی که آنرا در حضور خود سعدی  و در مسجد جامع شیراز  برای مستمعان بیان می کرده است.


حکایت
ویرایش

یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته‌اند گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم

هر که را جامه پارسا بینی

پارسا دان و نیکمرد انگار


ور ندانی که در نهانش چیست

محتسب را درون خانه چه کار؟

حکایتویرایش

درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی‌مالید و می‌گفت یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید

عذر تقصیر خدمت آوردم     که ندارم به طاعت استظهار
عاصیان از گناه توبه کنند     عارفان از عبادت استغفار

عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده امید آورده‌ام نه طاعت و به دریوزه  آمده‌ام نه به تجارت

اِصْنَعْ بی ما اَنتَ اهْلُه .

می‌نگویم که طاعتم بپذیر     قلم عفو بر گناهم کش

حکایتویرایش

عبد القادر گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی‌گفت ای خداوند ببخشای و گر هر آینه مستوجب عقوبتم در روز قیامتم نابینا برانگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم

ای که هرگز فرامشت نکنم     هیچت از بنده یاد می‌آید

حکایتویرایش

دزدی به خانه پارسایی درآمد چندانکه جست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود

ترا کی میسر شود این مقام     که با دوستانت خلافست و جنگ
در برابر چو گوسپند سلیم     در قفا همچو گرگ مردم خوار

حکایتویرایش

تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بارخاطر .

چه دانند مردم که در جامه کیست     نویسنده داند که در نامه چیست
صورت حال عارفان دلق است     این قدر بس چو روی در خلق است
در قژا کند مرد باید بود     بر مخنث سلاح جنگ چه سود

ابریق رفیق برداشت که به طهارت می‌رود و به غارت می‌رفت. چندانکه از نظر درویشان غایب شد به برجی برفت و درجی بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم

والسَّلامَةُ فی الوَحْده

شنیدستی که گاوی در علف‌خوار                 بیالاید همه گاوان ده را
به یک ناتراشیده در مجلسی     برنجد دل هوشمندان بسی
اگر برکه‌ای پر کنند از گلاب     سگی در وی افتد کند منجلاب

حکایتویرایش

زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بیشتر از آن کرد که عادت او بود تا ظن صلاحیت در حق او زیادت کنند.

ترسم نرسی به کعبه‌ای اعرابی کاین ره که تو می‌روی به ترکستان است

چون به مقام خویش آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در، طعام نخوردی؟ گفت: در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید. گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.

ای هنرها گرفته بر کف دست     عیب‌ها برگرفته زیر بغـل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور     روز درماندگی به سیم دغل

حکایتویرایش

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده برهم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه‌ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر برنمی‌دارد که دوگانه‌ای به درگاه یگانه بگذارد چنان خواب غفلت برده‌اند که گویی نخفته‌اند که مرده‌اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی

نبیند مدعی جز خویشتن را     که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدا بینی ببخشند     نبینی هیچ‌کس عاجزتر از خویش

حکایتویرایش

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی‌ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می‌کردند سر برآورد و گفت من آنم که من دانم

طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق     تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش


ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۰۸): تاریخ ایر ان: کتاب تاریخ روابط ایر ان و انگلیس : شاه طهماسب دستور داد جای پای سفر انگلیس را شن ریختند


کتاب تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس

شاه طهماسب دستور داد چای پای سفیر انگلیس را شن ریختند تا نجسی آن برود.

آنتونی جنکینسون[۱] فرستاده ملکه الیزابت حامل مکتوب ملکه فوق‌الذکر بشاه طهماسب صفوی بوده، اول، شهریار صفوی باو اجازه حضور داد بعد همین که از عقاید مذهبی او آگاه گردید او را از حضور خویش راند و حکم کرد کسی دنبال او برود و هر جا که او قدم میگذارد جاهای قدم او را معین نماید تا تمام آجرها را عوض کنند.[۲]

در ابتدای قرن پانزدهم هجری مطابق اوایل قرن هفدهم میلادی ایران در تحت سرپرستی شاه عباس کبیر در تمام عالم مسیحی دارای شهرت فوق‌العاده و مقام بسیار عالی گردید. داستان شجاعت و مردانگی و بذل و بخشش بی‌اندازه شاه عباس در آن اوقات شهرهٔ آفاق بود بطوریکه از دربارهای دول آن عهد اروپا هر یک

این گزارش را از کتاب هشت جلدی تاریخ روابط ایر ان و انگلیس نوشته محمود محمود آوردم که هر ایر انی باید آنرا مطالعه کند تا دریابد که ما چرا از اروپا عقب ماندیم. من مدتها هشت جلد کتاب تاریخ روابط  در کتابخانه ام و روبروی من بود و لی رغبتی به خواندن آنها ندا شتم. تا خین که متوجه شدم تاریخنگاران به این کتاب ارجاعات فراوان دارند. یک جلد کتاب را بطور اتفاقی باز کردم  که گزارش آنتونی جنکینسون و رفتنش به حصور شاه طهماسب در مقابل دیدگانم ظاهر شد و همان موقع خواندن کتاب را آغاز کردم. 

محمود محمود علت نوشتن و مسیر نگارش کتاب را این چنین شرح می دهد:

"سال یکهزار و سیصد هجری شمسی باین خیال افتادم که تاریخ روابط سیاسی دولت انگلیس را با ایران بنویسم. چه مدتها بود به کتب نویسندگان انگلیسی آشنا شده بودم و آنها را مطالعه میکردم و مطالب آنها را درباب ایران یادداشت مینمودم. این یادداشت‌ها چندین جزوه را تشکیل داده بود و مطالب آنها برای یک کتاب جامع کافی بود.

آن رشته کتبی که مطالعه میکردم عبارت بودند از کتب مورخین وسیاحان انگلیسی، رجال سیاس، صاحب‌منصبان نظامی، مأموران سیاسی که بایران آمده مدتها در ایران مأموریت داشتند، مورخین انگلیسی که شرح احوال رجال سیاسی را که در مسائل شرق وارد بودند نوشته‌اند، مأمورین سیاسی و نظامی که در هندوستان، افغانستان، ترکستان و سایر نواحی آسیا و افریقا مأموریت داشتند، خلاصه نویسندگان معروف انگلیسی که در مدت سیصد و اندی سال در ایران و اطراف ممالک آن سروکار داشتند و از خود نوشتجاتی باقی گذاشته‌اند، مدتها مشغول مطالعه آنها بودم و از آنها یادداشت برمیداشتم وآنچه یادداشت میکردم آنها را در کتابچه‌های مخصوصی که هر کدام بیک موضوع جداگانه اختصاص داشت بترتیب حروف الف و با مینوشتم، تا در موقع نوشتن کتاب تاریخ سیاسی که در نظر داشتم، بدانها مراجعه کنم. البته در آن اوقات در روزنامه‌های یومیه، هفتگی و ماهیانه نیز مقالاتی که باین موضوع مروبط بود انتشار میدادم. در روزنامه ستاره ایران بمدیری مرحوم حسین صبا، طوفان بمدیری مرحوم فرخی، شفق بمدیری آقای علی دشتی، پیکان بمدیری وثوق همایون پدر مرحوم هژیر، مجله آینده بمدیری آقای دکتر افشار، مجله تقدم بمدیری آقای احمد فرامرزی... موضوع تمام این مقالات راجع به سیاست دولت انگلیس در ایران و آسیا و افریقا بود، در روزنامه شفق سرخ مقالات مفصل نوشتم، از سیاست دولت انگلیس در ایران، مصر و هندوستان بحث کردم. در روزنامه پیکان که پدر مرحوم هژیر منتشر میکرد یک رشته مقالات مفصل تحت عنوان «قربانیهای هند» انتشار دادم. شاید عدهٔ آن مقالات به سی شماره رسید و مطلب تمام نشد ولی روزنامه برای همیشه تعطیل شد.

......

اما گزارش سایکس جنرال نابکار انگلیس از گزارش ملاقات آنتونی جکینسون با شاه طهماسب:

جنرال سایکس در کتاب خود موسوم بتاریخ ایران در جلد دوم صفحه ۱۶۸ این واقعه را از قول جنکینسون چنین می‌نگارد:
«بمن اجازه دادند بحضور اعلیحضرت شاهنشاه ایران تشرف حاصل کنم. من با تعظیم و تکریم تمام بحضور شاه رسیدم و مکتوب علیا حضرت ملکه را تقدیم نمودم.

 شاه نامه را از من گرفت و سؤال نمود از کدام مملکت فرنگستان هستم و در این مملکت چه کار دارم .

من در جواب گفتم شهریارا: بنده از اهل شهر لندن پایتخت انگلستان می‌باشم که معروف جهان است و از جانب علیا حضرت ملکه انگلستان برسالت فرستاده شده‌ام مأمورم داخل قرارداد دوستی و اتحاد شده برای تجار انگلستان اجازه تجارت در این مملکت تحصیل نمایم که تجار در ایاب و ذهاب آزاد باشند تا بتوانند مال‌التجاره خودشان را باین مملکت آورده بفروش برسانند و متاع این مملکت را بخارج حمل کنند و این تجارت برای جاه و جلال و شوکت هر دو پادشاه لازم و این عمل برای متاع و محصول هر دو مملکت نافع میباشد.

بدبختانه در این موقع موضوع مذهب و سؤال از آن پیش آمد و شاه از مذهب من سؤال نمود همینکه اقرار نمودم من مسیحی میباشم فریاد شاه بلند شده گفت ای خدا نشناس هیچوقت نمیخواهم با کافران دوستی و سر و کار داشته باشم و امر کرد من از حضور او خارج شوم و خیلی خوشحال شدم که در این موقع امر کرد بیرون بروم پس تعظیم نموده خارج شدم و یک نفر از درباریان با یک غربال شن دنبال من روان شد و جاهای پای مرا هر کجا قدم میگذاشتم قدری شن در آنجا غربال میکرد و تا دم دروازه قصر مرا دنبال کردند.

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

ح.ف