تحقیقی جدید درباره دین محمد بن زکریای رازی
من کتابها و مقالات زیادی در باره رازی خوانده ام مانند فیلسوف ری نوشته آقای دکتر مهدی محقق و کتابهای خود رازی مانند طب الهی ، الحاوی که دائره المعارف طبی او ست ، کتاب سر الاسرا ر که در زمینه شیمی عملی می باشد و کتاب های حصبه وجدری، و یادداشتهای بالینی رازی که شرح وض۵یت برخی از بیماران او می باشد. من در این کتابها چیزی را نیافتم که رازی را ضدخدا و یا ضد نبوت نشان دهد.
و انچه را که دیدهام در گزارش ابوحاتم رازی است که بحثهای خود را با یک "ملحد" به نگارش در اورده ولی نام کسی را ذکر نمی کند.
برخی بشدت معتقدند که محمد زکریای راز ی " ملحد" بوده است. اگر منظور این است که او خداوند را قبول نداشته معلوم است که این گروه کتابهای رازی را نخوانده اند. برای مثال او در کتاب طب روحانی که از مشهور ترین کتابهای اش می باشد بارها به عظمت خداوند متعال اشاره کرده و این که از روی علم و مصلحت بندگان نیرو ها و قوه هایی سازنده و مثبت در انسان قرار داده است.
بیشتر میزان تهمت کفر و الحاد از سوی ابوحاتم رازی است که اسماعیلی مذهب است به محمد بن زکریا نسبت داده شدهاست. از طرفی چون محمد بن زکریای رازی در کتاب «فی الرد علی الکیال فی الامامه» بر اسماعیلیه حمله کردهاست. بسیار موجه است که گفته شود؛ اسماعیلیه اتهام الحاد را به انتقام تألیف آن کتاب به او نسبت دادهاند.
در قدیمیترین منابع کتابشناسی مانند فهرست ابن ندیم که تنها یک سده بعد از او میزیسته کتابهایی به رازی نسبت داده شده که مؤیّد اعتقاد او به وحدانیت خدا، نبوت پیامبران، معاد و حتی مکتب تشیع میباشد:
«کتاب الحاصل فی العلم الإلهی»،
«کتاب فیما یرد به اظهار ما یدعی من عیوب الأنبیاء»،
«کتاب علی سهیل البلخی فی تثبیت المعاد»
و «فی آثار الامام الفاضل المعصوم"
کتاب نخست که در باره علم الهی است و طبعا نویسنده باید به خداوند معتقد باشد تا این که در باره او مطلب بنویسد. کتاب دوم رد آراء کسانی ایت که بر پیامبران ایراد گرفته اند. یعنی اینجا بنظر می رسد که توطئه ای بر علیه رازی صورت گرفته باشد.
کتاب سوم که برای سهیل بلخی نوشته در اثبات معاد و قیامت است و طبعا نویسنده باید به خدا و پیامبران ایمان داشته باشد تا بتواند معاد را ثابت کند.
اخرین کتب در باره اما م فاضل و معصوم است که اصولا چنین عقیده ای متعلق به شیعیان می باشد. و همین مطلب نکاتی جدید را مطرح می سازد.
ابن طاووس رسالهای از رازی نقل میکند به نام «برء الساعه» که ابتدای آن، به روش علمای شیعه میباشد؛ در ابتدای این رساله چنین آمدهاست: «بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله کما هو اهله و مستحقه و صلواته علی خیر خلقه محمد و آله و عترته و سلم تسلیما کثیرا
انتها: والحمدلله رب العالمین و صلواته علی سیدالمرسلین محمدالنبی و آله
به همین دلیل برخی از محققین نیز در رد اتهام بیدینی وی اظهار میدارند که در کتابهای مهم او مانند «الحاوی» عبارات فراوانی وجود دارد که مسلمان بودن او را تأیید میکند در ظاهر آثار باقی مانده از او که مسلّماً از تألیفاتش میباشد، عبارتی که مبیّن اعتقاد رازی به عدم نیاز به نبوّت و وحی و شریعت باشد، دیده نشد، بلکه بر خلاف آن، عبارات و کلمات زیادی در آنها وجود دارد که اعتقادش به اسلام را میتوان از آنها برداشت کرد. تنها منبعی که برای شناخت این جنبه از اعتقادات رازی در دست است، کتاب «اعلام النبوه» اثر ابوحاتم رازی دانشمند اسماعیلی همزمان با زکریای رازی است البته، در این کتاب نامی از رازی نیست، بلکه موارد نقل قول شده منسوب به رازی با این جمله، «قال الملحد» بیان گشتهاست.
برخی از متفکران بر این باورند که زکریای رازی ملحد نبوده و دانشمندی دیندار بودهاست؛ حتی برخی از آنان معتقدند که محمد بن زکریا شیعه بودهاست که در دام تهمت الحاد افتاد؛ و دربارهٔ اقوالی که رازی را ملحد و بیدین معرفی میکنند، شک و تردید وجود دارد. از اینرو، دلایلی را بر نظر خود دارند، که چند مورد بیان میشود:
)
شهرت رازی در طب و نزدیکی او به سلاطین عاملی است برای به وجود آمدن رقیبان و دشمنان او که سعی کردهاند او را از میدان خارج کنند و بهترین وسیله نیز در آن عصر اتهام کفر و خروج از دین بودهاست.
دو کتابی که به رازی در مورد الحاد نسبت دادهاند، در منابع به صورت مشکوک به او نسبت داده شدهاست و استناد به او قطعی نیست؛ لذا برخی کتابهای الحادی منسوب به او را ساختگی میدانند.
آیا او شیعه بود؟
"...هرچند برای عده ای تقریبا بدیهی است که محمدبن زکریا، دانشمندی ملحد بوده است اما بعضی از متفکران معاصر بر این باورند که زکریای رازی ملحد نبوده است و دانشمندی دیندار بوده است.شیخ عبدالله نعمه مولف کتاب “فلاسفه الشیعه” معتقد است که محمدبن زکریا شیعه بوده است که در دام تهمت الحاد افتاده است ایشان نسبت به اقوالی که رازی را ملحد و بی دین معرفی می کنند، موضع شک و تردید را اختیار می کند دلایلی که ایشان بر نظر خود دارند، عبارتند از:
-کتابهایی که در بالا ذکر شد
- رازی شاگرد ابوزید احمدبن سهل بلخی می باشد که او شیعه بوده است .
-رازی رابطه محکم و استواری با شخصیت های شیعی معاصر خود داشته است. مانند ابی محمد اطروش که معروف به الناصر الکبیر و ناصرالحق می باشد و از دیلمیان است و از امیرالمومنین نسب می برد. همچنین با مسعودی که از مورخین شیعه است نیز رابطه داشته است
شهرت رازی در طب و نزدیکی او به سلاطین عاملی است برای به وجود آمدن رقیبان و دشمنان او که سعی کرده اند او را از میدان خارج کنند و بهترین وسیله نیز در آن عصر اتهام کفر و خروج از دین بوده است.
-دو کتابی که به رازی در مورد الحاد نسبت داده اند، در منابع به صورت مشکوک به او نسبت داده شده است و استناد به او قطعی نیست. در هر دو مورد کلمه “یدعی” ذکر شده است. ابن ندیم گفته است: “کتاب فیما یرد به اظهار ما یدعی من عیوب الانبیاء”
تهمت کفر و الحاد به رازی از سوی ابوحاتم رازی و ناصر خسرو، نسبت داده شده است که هر دو اسماعیلی هستند. رازی در کتاب خود به نام “فی الرد علی الکیال فی الامامه” بر اسماعیلیه حمله کرده است. بسیار موجه است که گفته شود؛ اسماعیلیه این اتهام را به رازی نسبت داد ه اند بر علیه حملات او به مکتب اسماعیلیه
ابن ابی اصیعه در “عیون الانباء” به شدت از رازی دفاع می کند و کتابهای منسوب به او را ساختگی می داند
بنابراین ادله و قرائن، “شیخ عبدالله نعمه” احتمال داده اند که این اندیشمند بزرگ و جنجالی، شیعه بوده است و متهم به زندقه گردید ه است
بنابر این او مخالف نبوت نبوده و بلکه با مدعیان دروغین نبوت در ستیز بوده است استاد مطهری (ره) بعضی از دلایل شیخ عبدالله نعمه را در زمینه نظر خود مطرح می کند و موارد دیگری نیز به آنها اضافه می کند، ایشان معتقد است که محال است مناظرات رازی با ابوحاتم در منزل یکی از بزرگان ری و در حضور اکابر و بزرگان شهر پیرامون ابطال نبوت باشد و او همه مذاهب را باطل اعلام کند و سپس در کمال احترام نیز زیست نماید همچنین رازی سخت پایبند توحید و معاد و اصالت روح و بقای آن بوده است و چگونه ممکن است کسی که اصول مبدا و معاد را قبول دارد، نبوت را انکار کند، بلکه از آثار او به دست می آید که اندیشه امامت، ذهن او را به خود مشغول کرده بوده است و بدیهی است که اندیشه امامت با منکر نبوت همراه نیست
احتمال شیعه بودن رازی را منتفی نمی داند بلکه بیان می کند؛ بعید نیست که رازی تا حدودی طرز تفکر شیعی امامی داشته است و همه متفکرانی که چنین اعتقادی داشتند، از سوی دشمنان شیعه، به کفر متهم می شدند
آقای دکتر مهدی محقق که در زمینه اندیشه های محمد بن زکریا تحقیقاتی انجام داده اند و کتاب مفید “فیلسوف ری” را به نگارش در آورده اند نیز از جمله کسانی است که معتقد است، نمی توان بر نسبت الحاد به رازی اعتماد داشت و آن را حتمی دانست بلکه باید منتظر بود تا بسیاری از منابع و اسناد دوره رازی کشف شوند تا بتوان داوری نهایی را پیرامون شخصیت این پزشک نامدار انجام داد
البته ایشان از آنجایی که کنیه رازی “ابوبکر” بوده است، احتمال شیعه بودن او را ناچیز می داند (۳۵.) همچنین چون نسبت الحاد به رازی توسط اسماعیلیه داده شده است، نمی توان آن را به راحتی قبول کرد چرا که یقینا عقاید رازی پیرامون عقل و اهمیت او به شان عقل مخالفت دارد با اصول عقاید اسماعیلیه که قائلند خداشناسی به عقل و نظر نیست، بلکه به تعلیم امام است لذا احتمال جعل و ساختگی بودن نسبت الحاد به رازی از طرف اسماعیلیه منتفی نیست بالاخص از آن جهت که کتابهای رازی به عنوان منابع باطنیه معرفی می شده اند
با استفاده از : مقاله آقای محمد منافیان
آرشیو یکشنبه ۲۶شهریور ۱۳۸۵، شماره
رسالت
امیر تهرانی
ح.ف
آیا بقایای کشتی نوح در ایران است؟
ابتدا باید توضیح دهم که کوه آرارات کوهی است واقع در شمال شرقی کشور ترکیه در استان آغری است که در نزدیکی مرز ایران، ارمنستان و جمهوری خودمختار نخجوان واقع شدهاست.
برای او لین بار که گزارش طوفان زمان نوح پیامبر و ساختن کشتی او را به امر خداوند خواندم نام"جودی" توجه مرا جلب کرد.
قرآن در آیه ۴۴ سوره هود به صراحت می گوید که کشتی نوح پس از فرونشستن طوفان بر کوه جودی و احتمالا بر دامنه آن متوفق شد.
تا کنون کوششهای بسیاری در ترکیه بعمل آمده که ثابت کنند محل اسقرار کشتی نوح بر روی کوه آرارات بوده است.
ولی اخیرا گروهی از محققان نی، پس از بررسی تکه چوبهای سنگ شده در کوه تخت سلیمان در شمال ایران معتقدند این چوبها متعلق به کشتی حضرت نوح (ع) است.
به گزارش ایسنا به نقل از «سان»، محققان "موسسه باستانشناسی، جستوجو و کاوش کتاب مقدس" مدعی شدند که شواهد بسیار قوی وجود دارد که بر اساس آن بقایای کشتی حضرت نوح (ع) در بالای کوه تخت سلیمان در شمال ایران قرار دارد.
این گروه از محققان اعلام کردهاند که تکههایی از چوب سنگشده را در ارتفاع ۴۵۰۰ متری پیدا کردهاند و پس از بررسی، شواهدی از زندگی موجودات آبزی را در این تکه چوبهای سنگشده کشف کردهاند که به طور معمول در کف دریا زندگی میکنند.
این موضوع در حالی مطرح شده است که تاکنون ادعاها و گمانهزنیهای بسیاری درباره محل کشف کشتی حضرت نوح در کشورهایی چون جمهوری آذربایجان، ترکیه و ایران مطرح شده است.
پیش از این در ترکیه عکسهای هوایی از آثار شبیه به یک کشتی بر کوههای آرارات گرفته شد و بعد از تحقیقات ادعا شد نمونه فسیل حیوانات به گل نشسته را نیز پیدا کردهاند. این ادعا موجب شد تا تحقیقات بسیاری از سوی پیروان ادیان ابراهیمی برای پیدا کردن بقایای کشتی نوح، در منطقه مورد نظر انجام شود. سال ۲۰۰۷ تیمی که از سوی کلیسای مسیحیت حمایت میشد، تکه چوبهایی در ارتفاعات قله آرارات در ترکیه پیدا کرد. هرچند تیم جستوجوگر مدعی شد اطمینان دارد کشتی نوح را یافته است اما باستانشناسان این ادعا را با توجه به شواهد علمی موجود مورد تردید فراوان دانستند. ادعاهایی مشابه نیز در این باره در کشورهای یمن، عراق، سوریه و آذربایجان مطرح شده است.
کو ه های زاگرس؟
همچنین بر اساس یک باور قدیمی برخی نیز معتقدند کشتی نوح در کوههای زاگرس در استان لرستان ایران در منطقهای به نام «سرکشتی» (در کوهی به همین نام که شبیه کشتی است) فرونشسته است اما باستانشناسان معتقدند کوه سرکشتی به خاطر توپوگرافی منطقه و شکل خاصی که دارد، این باور را در ذهن مردم منطقه ایجاد کرده که کشتی نوح است اما به لحاظ باستانشناسی این قضیه دارای اهمیت نیست چون داستان نوح نبی که در قرآن هم ذکر شده، دارای سابقه طولانیتری است.امیر تهرانی
ح.ف
کتاب کلیله و دمنه
کتاب کلیله و دمنه از دو مقدمه و پلنزده باب و یک خاتمه تشکیل شده که فهرست آنان چنین است:
(باب شیر و گاو نر)
(باب پژوهش در مورد دمنه)
(باب کبوتر طوقی، موش، زاغ، لاکپشت و آهو)
(باب جغد و کلاغ)
(باب بوزینه و لاکپشت)
(باب زاهد و راسو)
(باب گربه و موش)
(باب شاه و مرغ فنزه)
(باب شیر و شغال)
(باب تیرانداز و مادهشیر)
(باب زاهد و ضعیف)
(باب پادشاه و رنگرز)
(باب زرگر و جهانگرد)
(باب شاهزاده و یارانش)
کتاب کلیله و دمنه که ادیب نامدار ایر انی ابولمالی نصر الله منشی جمع آوری کرده با مقدمه ای از عبد الله فرزند مقفع آغاز می گردد.
او یکی از بینیان گذاران نهضت ادبی پس از اسلام در ایران بود و در مقدمه کلیله و دمنه می نویسد:
بباید دانست که ایزد تعالی هر کار را سببی نهاده است و هر سبب را علتی و هر علت را موضعی و مدتی، که حکم بدان متعلق باشد، و ایام عمر و روزگار دولت یکی از مقبلان بدان آراسته گردد.
انوشیروان و اقدامات ا و
و سبب و علت ترجمه این کتاب و نقل آن از هندوستان به پارس آن بود که باری عز اسمه آن پادشاه عادل بختیار و شهریار عالم کامگار انوشروان کسری بن قباد را، خفف الله عنه، از شعاع عقل و نور عدل حظی وافر ارزانی داشت، و در معرفت کارها و شناخت مناظم آن رای صائب و فکرت ثاقب روزی کرد، و افعال و اخلاق او را به تأیید آسمانی بیاراست.
تا نهمت به تحصیل علم و تتبع اصول و فروع آن مصروف گردانید، و در انواع آن به منزلتی رسید که هیچ پادشاه پس از وی آن مقام را در نتوانست یافت، و آن درجت شریف و رتبت عالی را سزاوار مرشح نتوانست گشت. و نخوت پادشاهی و همت جهانگیری بدان مقرون شد تا اغلب ممالک دنیا در ضبط خویش آورد، و جباران روزگار را در ربقه طاعت و خدمت کشید، و آن چه مطلوب جهانیان است از عز دنیا بیافت.
کتابی در گنجخانه پادشاهان هند
و در اثنای آن به سمع او رسانیدند که در خزاین ملوک هند کتابی است که از زبان مرغان و بهایم و وحوش و طیور و حشرات جمع کردهاند، و پادشاهان را در سیاست رعیت و بسط عدل و رأفت، و قمع خصمان و قهر دشمنان، بدان حاجت باشد، و آن را عمده هر نیکی و سرمایه هر علم و راهبر هر منفعت و مفتاح هر حکمت میشناسند، و چنانکه ملوک را از آن فواید تواند بود اوساط مردمان را هم منافع حاصل تواند شد، و آن را کتاب کلیله و دمنه خوانند.
آن خسرو عادل، همت بر آن مقصور گردانید که آن را ببیند و فرمود که مردی هنرمند باید طلبید که زبان پارسی و هندوی بداند، و اجتهاد او در علم شایع باشد، تا بدین مهم نامزد شود. مدت دراز بطلبیدند، آخر برزویه نام طبیب یافتندکه این معانی در وی جمع بود، و به صناعت طب شهرتی داشت. او را پیش خواند و فرمود که: پس از تأمل و استخارت و تدبر و مشاورت ترا به مهمی بزرگ اختیار کردهایم، چه حال خرد و کیاست تو معلوم است، و حرص تو بر طلب علم و کسب هنر مقرر.
انوشیروان گفت تا آن کتاب به ایران آورند.
و میگویند که به هندوستان چنین کتابی است، و میخواهیم که بدین دیار نقل افتد، و دیگر کتب هندوان بدان مضموم گردد. ساخته باید شد تا بدین کار بر وی و به دقایق استخراج آن مشغول شوی. و مالی خطیر در صحبت تو حمل فرموده میآید تا هر نفقه و موونت که بدان حاجت افتد تکفل کنی، و اگر مدت مقام دراز شود و به زیادتی حاجت افتد باز نمایی تا دیگر فرستاده آید، که تمامی خزاین ما در آن مبذول خواهد بود.
انوشیروان خود برزویه را بدرقه کرد تا به هند برود و کتابی به ایران بیاورد
و آن گاه مثال داد تا روزی مسعود و طالعی میمون برای حرکت او تعیین کردند، و او بر آن اختیار روان شد، و در صحبت او پنجاه صره که هر یک ده هزار دینار بود حمل فرمود. و به مشایعت او با جملگی لشکر و بزرگان ملک برفت.
اقدامات برزویه طبیب ایر انی در هند
و برزویه با نشاط تمام روی بدین مهم آورد، و چون به مقصد پیوست گرد درگاه پادشاه و مجلسهای علما و اشراف و محافل سوقه و اوساط میگشت و از حال نزدیکان رای و مشاهیر شهر و فلاسفه میپرسید، و به هر موضع اختلافی میساخت.
و به رفق و مدارا بر همه جوانب زندگانی میکرد، و فرا مینمود که برای طلب علم هجرتی نموده است. و بر سبیل شاگردی به هر جای میرفت، و اگر چه از هر علم بهره داشت نادانوار در آن خوضی میپیوست، و از هر جنس فرصت میجست، و دوستان و رفیقان میگرفت، و هر یک را به انواع آزمایش امتحان میکرد.
اختیار او بر یکی از ایشان افتاد که به هنر و خرد مستثنی بود، و دوستی و برادری را با او به غایت لطف و نهایت یگانگی رسانید تا به مدت اندازه رای و رویت و دوستی و شفقت او خود را معلوم گردانید، و به حقیقت بشناخت که اگر کلید این راز به دست وی دهد و قفل این سر پیش وی بگشاید در آن جانب کرم و مروت و حق صحبت و ممالحت را به رعایت رساند.
برزویه هدف خود از مسافرت به هند را بیان می کند.
چون یک چندی برین گذشت و قواعد مصدقت میان ایشان هرچه مستحکمتر شد و اهلیت او این امانت و محرمیت او این سر را محقق گشت در اکرام او بیفزود و مبرتهای فراوان واجب دید. پس یک روز گفت: ای بذاذر، من غرض خویش تا این غایت بر تو پوشیده داشتم، و عاقل را اشارتی کفایت باشد.
هندو جواب داد که: همچنین است، و تو اگر چه مراد خویش مستور میداشتی من آثار آن میدیدم، لکن هوای تو به اظهار آن رخصت نداد. و اکنون که تو این مباثت پیوستی اگر باز گویم از عیب دور باشد.
و چون آفتاب روشن است که تو آمدهای تا نفایس ذخایر از ولایت ما ببری، و پادشاه شهر خویش را به گنجهای حکمت مستظهر گردانی، و بنای آن بر مکر و خدیعت نهادهای. اما من در صبر و مواظبت تو خیره مانده بودم. و انتظار میکردم تا مگر در اثنای سخن از تو کلمهای آید که به اظهار مقصود ماند، البته اتفاق نیفتاد.
و بدین تحفظ و تیقظ اعتقاد من در موالات تو صافیتر گشت. چه هیچ آفریده را چندین حزم و خرد و تمالک و تماسک نتواند بود خاصه که در غربت، و در میان قومی که نه ایشان او را شناسند و نه او بر عادات و اخلاق مقدمه بوزرجمهر بختکان
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد
ادامه از نوشته پیشین
طنزهای عبید زاکانی
پدر حجی، دو ماهی بزرگ بدو داد که بفروشد. او در کوچهها میگردانید، بر در خانهای رسید. زنی خوب صورت او را دید. گفت که یک ماهی به من بده تا ترا کون بدهم. حجی ماهی بداد و کون بستد. خوشش آمد. ماهی دیگر بداد و دیگر بکرد. پس بر در خانه نشست گفت قدری آب میخواهم. آن زن کوزه بدو داد و بخورد، و کوزه بر زمین زد و بشکست. ناگاه شوهرش را از دور بدید. در گریه افتاد. مرد پرسید که چرا گریه میکنی؟ گفت تشنه بودم، از این خانه آب خواستم، کوزه از دستم بیفتاد و بشکست. دو ماهی داشتم خاتون به گرو کوزه برداشته است و من از ترس پدر به خانه نمیتوانم رفت. مرد با زن عتاب کرد که کوزه چه قدر ارزد؟ ماهیها بگرفت و به حجی داد تا به سلامت روان شد.
شخصی را در پانزدهم ماه رمضان بگرفتند که تو روزه خوردهای گفت از رمضان چند روز گذشته است گفتند پانزده روز گفت چند روز مانده است گفتند پانزده روز گفت من مسکین از این میان چه خورده باشم
حکایت
زنی چشمانی بغایت خوش و خوب داشت روز از شوهر شکایت به قاضی برد قاضی روسپی باره بود از چشمهای او خوشش آمد طمع در او بست و طرف او بگرفت شوهر در یافت چادر از سرش درکشید قاضی رویش بدید سخت متنفر شد گفت بر خیز ای زنک چشم مظلومان داری و روی ظالمانشخصی با دوستی گفت پنجاه من گندم داشتم تا مرا خبر شد موشان تمام خورده بودند او گفت من نیز پنجاه من گندم داشتم تا موشان خبر شدند من تمام خورده بودم
حاکم نیشاپور شمس الد بخورین طبیب را گفت من هضم طعام نمیتوانم کرد تدبیر چه باشد گفت هضم کرده بخور!
امیر تهرانی
ح.ف
طنزهای عبید زا کانی
از زبده ترین کتابهای طنز کتاب طنزهای عبید زاکانی است که شهرت فراوان دارد. بسیاری از طنزهای عبید انتقادهای او از زمین و زمان و انسان است. شاید کمتر کسی توانسته باشد مانتد عبید سالوس بازی ریاکاران و هوسهای پنهانی انسانها را به زبان طنز و آشکا را بیان کرده باشد.
خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
از اشعار ا و ست:
دلا با مغان آشنائی طلب
ز پیر مغان آشنائی طلب
به کنج قناعت گرت راه نیست
ز دیوانگان رهنمائی طلب
وگر اوج قدست کند آرزو
ز دام طبیعت رهائی طلب
اگر عارفی راه میخانه گیر
و گر ابلهی پارسائی طلب
دوای دل خسته از درد جوی
نوای خود از بینوائی طلب
اگر صد رهت بشکند روزگار
مکن از خسان مومیائی طلب
عبید ار گدائی غنیمت شمار
وگر پادشاهی گدائی طلب
طنزهای عبید زاکانی
ابوالعینا بر سفرهای بنشست. فالودهای برایش نهادند. مگر کمی شیرین بود. گفت: این فالوده را پیش از آن که به زنبور عسل وحی شود ساختهاند.
حکایت
عربی را از حال زنش پرسیدند. گفت زنده است؛ و تا زندهاست همچنان مار گزنده است.
حکایت
پیر زالی با شوی میگفت: شرم نداری که با دیگران زنا میکنی و حال آن که ترا در خانه، چون من زنی حلال و طیب باشد؟ شوی گفت: حلال آری، اما طیب نه!
حکایت
کنیزی را گفتند: آیا تو باکرهای؟ گفت خدا از تقصیرم درگذرد! بودم!
حکایت
زن مزبد حامله بود. روزی به روی شوی نگریست و گفت: وای بر من اگر فرزندم به تو ماند. مزبد گفت: وای بر تو اگر به من نماند!
حکایت
پسرکی از حُمص (شهری است در سوریه) به بغداد شد و صنعت را پرسود یافت. مادرش او را برای مرمت آسیا به حمص خواند. پسر بدو نوشت که: گردش سرین در عراق، به از چرخش دستاس به حمص باشد.
حکایت
در رمضان نو خطی را گفتند: این ماه کساد باشد. گفت خدا یهود و نصاری را پاینده دارد!
حکایت
کسی مردی را دید که بر خری کُندرو نشسته. گفتش: کجا میروی؟ گفت: به نماز جمعه. گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد. گفت: اگر این خر شنبهام به مسجد رساند نیکبخت باشم!
حکایت
روباه را پرسیدند که در گریختن از سگ، چند حیله دانی؟ گفت: از صد فزون باشد؛ اما نیکوتر از همه اینست که من و او را با یکدیگر اتفاق دیدار نیفتد!
حکایت
شیخ بأرالدین صاحب مردی را با دو زیبا روی بدید و گفت: اسمت چیست؟ آن مرد گفت: عبدالواحد. یعنی بنده یکتا. گفت: تو این دو را یله کن که من عبدالاثنین و هر دو را بندهام.
حکایت
روباهی عربی را بگزید. افسونگر را بیاوردند. پرسید: کدام جانورت گزیده؟ گفت سگی، و شرم کرد بگوید روباهی. چون به افسون خواندن آغاز کرد گفتش چیزی هم از افسون روباه گزیدگی بدان درآمیز!
حکایت
مردی در خم نگریست و صورت خویش در آن بدید. مادر را بخواند و گفت: در خمره دزدی نهان است! مادر فراز آمد و در خم نگریست و گفت: آری، فاحشهای نیز همراه دارد!
حکایت
اسبی در مسابقه پیشی گرفت. مردی از شادی بانگ برداشت و به خودستایی پرداخت. کسی که در کنارش بود گفت: مگر این اسب از آن توست؟ گفت: نه! لیکن لگامش از من است.
حکایت
مردی را علت قولنج افتاد. تمام شب از خدای درخواست که بادی از وی جدا شود. چون سحر رسید ناامید گشت و دست از زندگی شسته، تشهد میکرد، و میگفت بار خدایا بهشت نصیبم فرمای! یکی از حاضران گفت: ای نادان! از آغاز شب تا این زمان التماس بادی داشتی، پذیرفته نیامد. چگونه تقاضای بهشتی که وسعت آن به اندازه آسمانها و زمین است از تو مستجاب گردد؟
زنی شب زفاف تیزی بداد و شرمگین شد و بگریست. شوی گفت: گریه مکن که تیز عروس نشانه افزون نعمتی باشد. گفت: اگر چنین است تا تیزی دیگر رها کنم! شوی گفت: نی خاتون که انبار را بیش از این درنگنجد.
امیر تهرانی
ح.ف