شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۹۷): دانشهای مخفی و علوم پنهانی: پرونده کسانی که دو بار بدنیا آمده اند.(آرشیو ۲-۳)


آیا اینان دوبار بدنیا آمده اند؟

دستیار رئیس آتش نشانی، جِفری کِینی در حالی‌‌که به عنوان یک گردشگر از محلی که در گذشته محل جنگ داخلی آنتیِتام بود «نبرد یک‌‌‏روزه خونینی که در ۱۷ سپتامبر ۱۸۶۲ در آمریکا رُخ داد» بازدید می‌‌‏کرد، به‌‌طور وصف‌‌ناپذیری دستخوش احساسات و هیجانات عجیب و غریب شد. بعد از آن، وقتی که در حال بحث و گفتگو در مورد این احساسات بود، کلمات « حالا نه » با شدّت در ذهن او نقش‌‌‏بست. او علاقه تازه‌‌ی به آن نبرد پیدا کرده‌‌بود و زمانیکه محو تیتر مقاله‌‌در یک مجلّه شده‌‌بود، کلمات « حالا نه » که درون گیومه بودند به سمت او بیرون پریدند. 


ژنرال جان گوردن زمانی که سربازانش را از نبرد آنتیِتام دور نگه‌‌داشته بود، بارها روی کلمات « حالا نه » تأکید کرده‌‌‏بود. شباهت فیزیکی بین خودش و گوردون، کِینی را به شدت درگیر کرده‌‌بود. وانگهی، بسیاری از کارمندان آتش‌‌‏نشانی کِینی به سربازان گوردون در آن نبرد شباهت داشتند. کِینی شباهتهای دیگری بین خودش و گوردون کشف کرد، از‌‌‏جمله نشان مادرزادی او در همان محلی که گوردون زخم برداشته‌‌‏بود. این مورد توسط دکتر والتر سِمکیو «روانشناس متبحری که در زمینه علم تناسخ در مؤسسه ادغام علوم، شهود و روح کار می‌‌‏کند» مورد مطالعه قرار گرفت. 

۷. کودکی که زندگی پیشین خود را در قالب خلبان جنگ جهانی دوم به خاطر می‌‌‏آورد: شناسایی مسیر و محل حادثه
راست: جیمز هیوستون جی آر، یک خلبان جنگ جهانی دوّم که در نبرد برای آیوو جیما «یک جزیره آتشفشانی در ۷۶۰ مایلی جنوب توکیو» کشته شد. چپ: یک پسر بچه درحال بازی کردن با هواپیما. از سنین بسیار کم به نظر می‏ رسید که جیمز به خاطر می‏ آورد که در زندگی قبلیش درهیوستون بوده است، جزئیاتی که او بازگو می‏ کند شگفت‏ انگیز است.

دکتر جیم تاکر از دانشگاه ویرجینیا روی پسری به‌‌‏نام جِیمز لِنینگر اهل لوئیزیانا مطالعه‌‌‏ای انجام داد. پسری که از دو سالگی کابوس‌‌‏های شبانه‌‌‏اش در مورد سقوط یک هواپیما شروع شده بود. او گفت که وقتی هواپیمایش از روی کشتی ناتوما بلند شد، توسط ژاپنی‌‌‏ها مورد اصابت قرارگرفت و همچنین گفت که دوستی به نام جَک لارسون داشته‌‌‏است. او حدس می‌‌‏زد که نامش در زندگی گذشته جِیمز بوده‌‌‏است. در جنگ جهانی دوم خلبانی به نام جِیمز هیوستون جِی.آرحضور داشت که تمام شواهد زندگی و مرگش با این جزئیات همخوانی داشت. همچنین لنینگر توانست از روی یک عکس محل سقوط هواپیمای هیوستون را شناسایی کند.

. مرگ توسط آتش در شیکاگو

در شهر سین سیناتی ایالت اُهایو، کودک دو ساله‌‌‏ای به نام لوک به والدینش درباره زندگی پیشینش گفت که او در زندگی قبلی زنی بوده با موهای سیاه به نام پَم، که در آتش‌‌‏سوزی یک ساختمان در شیکاگو زمانی‌‌‏که تلاش می‌‌‏کرد برای فرار از آتش خودش را از پنجره به بیرون پرتاب کند، مرده است. در سال ۱۹۹۳ یک زن آفریقایی آمریکایی به نام پاملا رابینسون در آتش‌‌‏سوزی هتل پاکستونِ شیکاگو مرده بود. او زمانی‌‌‏که ساختمان در حال سوختن بود خودش را از پنجره به بیرون پرت کرده‌‌‏بود. مادر لوک چندین عکس از زنان آفریقایی آمریکایی از جمله پاملا رابینسون را به او نشان داده و لوک عکس پاملا را جدا کرده و گفت که او پَم است. داستان لوک از طریق برنامه سراسری **** با نام ” روحی در درون کودک من ” بازگو شده است.

. کودک چهار ساله‌‌‏ای که زندگی پیشینش را در هالیوود به یاد می‌‌‏آورد
رایان در چهار سالگی درباره زندگی پیشینش درهالیوود و این‌‌‏که در اثر حمله قلبی فوت شد، شروع به صحبت کردن کرد. یک کتاب درباره هالیوود جرقّه‌‌‏ای بود تا او خاطرات بیشتری را به‌‌‏یاد بیاورد. رایان با دیدن یک عکس متعلق به سال ۱۹۳۲ از یک فیلم سینمایی به نام « شب پس از » گفت که او با مردی که در آن فیلم نقش یک گاوچران را دارد و بازیگر فیلمهای تبلیغاتی سیگارنیزاست، دوست بوده است. گوردون نانس بازیگر این فیلم، ستاره فیلمهای وسترن بود که برای سیگار ویسِرُی « نایب السلطنه » تبلیغ می‌‌‏کرد. رایان تصویرمردی از زندگی گذشته خود، به نام مارتی مارتین را شناسایی کرد. وی به‌‌‏وضوح جزئیات زندگی مارتین و صحنه‌‌‏ای را که او در آن بازی کرده‌‌‏بود به‌‌‏خاطر آورد. چیزهایی مانند رقصیدن او در برادوِی « یک خیابان بزرگ در نیویورک که تعداد زیادی سینما در آن است »، سه خواهر جوانترش، و نقاشی یک گاوچران روی ماشینش. دکتر تاکر به این مورد رسیدگی کرده و خاطرات رایان مورد تأیید بازماندگان خانواده مارتین قرارگرفت.


منبع اپک تایمز


امیر تهرانی

ح.ف



رازهای کتابخانه من(۴۷ت): دنیای پر راز و رمز علوم غیبی. باران ۲۷ تیرماه ۱۳۷۷ تهران(ت)


ادامه از نوشته پیشین
آیا باران شب ۲۷ تیرماه ۱۳۷۷ تهران  فرابشری بود؟
در شب جمعه ۲۷ تیر ماه ۱۳۷۷ چه اتفاقی در فصای تهران رخ داد.

پس از آن که مقالات مربوط به " تنظیم جادویی هوا" و "سنگ باران ساز" در این وبلاگ منتشر شد یکی از خوانندگان عزیز بنام م.ح(نام خود را ذکر نکرده اند.) به باران شب ۲۷ تیر ماه سال ۱۳۷۷ اشاره کرده اند که در تهران باریده بود. ایشان گفته اند که در برنامه اخبار سراسری شب قبل از این بارش ، کارشناس هوا شناسی گفته بود: از باران خبر ی نیست و گرما همچنان ادامه خواهد داشت. ولی پس از بارش ناگهانی باران و در روز بعد در برنامه خبر سراسری تلویزیون از همان کارشناس پرسیده بودند: شما دوشب پیش گفته بودید که از باران و خنک شدن هوا خبری نخواهد بود. ولی شب گذشته باران شدیدی بارید و هوا چندین درجه خنک شد.
کارشناس مربوطه گفته بود:" این ابر ناگهان در آسمان تهران ظاهر شد و از جایی نیامد."
آقا یا خانم م.ح در یادداشت خود نوشته اند که بزعم ایشان این باران نیز از نوع همان تنظیمات ما ورایی بوده است. من عین خبر ی را که ایشان روزنامه همشهری دیده و ادرس آنرا بر ای من ارسال کرده اند از ارشیو همشری یافته و در اینجا آورده ام. ولی متاسفانه من به آرشیو خبری تلویزیون دسترسی ندارم که بتوانم ثابت کنم یا ایشان خودشان بتوانند ثابت کنند که کارشناس هوا شناسی گفته باشد که این ابر از جایی نیامد ، بلکه خود به خود در فضای تهران ظاهر شد.
در ضمن از انجا که ایشان ئی میل خود را ذکر نکرده اند من این موضوع را در اینجا می نویسم که اصولا چون این بارش ناگهانی به ۲۲ سال پیش باز می گردد شاید ایشان در یاد آوری آنچه که کارشناس هواشناسی گفته بود که زمان طو لانی از آن گذشته است دچار نوعی اشتباه در یاد آوری دقیق کلمات کارشناس مربوطه شده بودند. ولی اگر خود ایشان به این آرشیو دسترسی دارند آنرا برای درج در همین وبلاگ ارسال نمایند موجب نها یت تشکر خواهد بود.


شنبه ۲۷ تیر ماه ۱۳۷۷ همشهری شماره ۱۵۹۱ 

گزارش همشهری از وضعیت اقلیمی ایران:

تهران دررگبارتابستانی نفس تازه کرد
مردمی که از فرط گرما به باغها و بوستانهای شهرتهران

پناه برده بودند غافلگیر شدند و ناگزیر تن به آب باران

سپردند 
این روزها گرمایی طاقت فرسا اغلب استانهای کشوررا

فراگرفته است.این گرما در مناطقی همچون خوزستان و ایلام

حتی از پنجاه درجه نیز فراتر رفتهاست گرمای بالاتر از

50 درجه در زبانزد بهداشت محیط به معنای دمای سوزاننده

است که حتی لحظه ای تحمل آن دست کم به سوختگی پوستی منجر

میشود.برخی از مردم می پندارند گرمای کنونی پدیدهای

استثنایی است.اما به اعتقاد کارشناسان اقلیم ، آمارهای 
درازمدت نشان میدهد در تیرماه میهن ما همیشه دچار چنین 
گرمایی بوده است. 
.....
گروه شهری:شامگاه پنجشنبه گذشته بارش رگباری سیلآسا

موجب شد تهران درگرمای طاقت فرسای تیرماه طراوتی بهاری

را تجربه کند. 
به گزارش خبرنگار ما با این رگبار که بارش آن با توجه به 
شرایط اقلیمی فصل ، هیچ انتظار نمیرفت ، دمای هوا در تهران 
کاهش یافت و متعاقب آن با وزرش بادتند ، شهر لحظاتی از 
دود و دم رهایی یافت و نفس تازه کردبراساس این گزارش 
در حالی که رگبار سیلآسا شهروندان تهران را به شگفتی 
واداشت ، گرما در اغلب استانهای کشور به بیشترین حد معمول 
خود رسیده و دشواریهایی را برای بسیاری از هممیهنان ما 
ایجاد کرده است. 
اکنون گرمای تیرماه آنچنان افزایش یافته که حتی بسیاری 

ساکنان مناطق کوهستانی غرب کشور ، در استانهای کردستان و

لرستان ، که به طور معمول برخوردار از اقلیمی معتدلتر از 
دیگر نقاط کشور هستند ، ناچار شدهاند به ییلاقات دامنه 
کوهها پناه ببرند. 
افزایش دما در بعضی مناطق همچون ایلام و فارس بیشتر از 
متوسط معمول بوده و به گزارش سازمان هواشناسی کشور گرمای 
کنونی دهلران در 20 سال گذشته بیسابقه بوده است.این گرما 
موجب شده در روزهای گذشته بیشترین علت مراجعه به مراکز 
درمانی دهلران گرمازدگی و بیماریهای ناشی از گرما باشد. 
این بیماریها بیشتر دامن عشایر و روستاییان را گرفته است 
که از هرگونه وسایل خنک کننده محروم اند.

ادامه دارد...

امیر تهرانی
ح.ف
تکرار

رازهای کتابخانه من(۹۶): عرصه باشکوه ادب پارسی: اشعار ابوسعید ابوالخیر


دیو ان اشعار ابوسعید ابی ابو الخیر

نخستین دیوان شعری که از عارف مشهور ابو سعید ابو الخیر خواندم توسط شادروان سعید نفیسی استاد ادب پارسی تهیه و تصحیح شده بود.
سعید نفیسی مذهبی نبود ولی به بزرگانی هم چون ابوالخیر و حتی شیخ بهائی ارادت می ورزید . او دیوان شیخ بهایی و بر  خی کتابهای او را که با نظم و نثر در ارتباط بودند تصحیح کرده و به چاپ رساند.
مرحوم نفیسی در این کتاب و در بخشی از آن تعداد مرتبه هایی که باید رباعیات و دوبیتی های ابولخیر خطاب به خداوند و یا معصومین (ع) خواتده شود در این کتاب آورده است.
او شرحی ازندگی ابوسعید آورده و سپس همه رباعیات منسوب به او را در کتاب گنجانده است.


دومین نسخه از دوبیتی های ابوسعید که خواندم توسط مرحوم سرهنگ مدرسی چهاردهی تهیه و تنظیم شده بود . مرحوم مدرسی کتابهای متعدی و درزمینه های مختلف نوشته که وسعت اطلاعات ایشان را می رساند.
ایشان نیز تعداد تکرار دوبیتی های ابوسعید را بر ای سیدن به حاجات و نیازمندیها در انتهای هر شعر بیان کرده است.

زندگی ابوسعید
ابوسعید فضل الله بن احمد بن محمد بن ابراهیم (ابوسعید فضل الله بن ابوالخیر احمد) مشهور به ابوسعید ابوالخیر  از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در اول محرم ۳۵۷ قمری در میهنه متولد گردید و در روز پنجشنبه (شب آدینه) ۴ شعبان ۴۴۰ قمری در زادگاهش دیده از جهان فرو بست.
در کودکی قرائت قرآن را نزد ابو محمد عنازی فرا گرفت و سپس به توصیه پدر، نزد مفتی و ادیب مشهور عصر استاد ابوسعید عنازی به آموختن لغت و ادب پرداخت. در این احوال گه‌گاه بشر یاسین را می‌دید و دیدار او برایش جاذبه‌ای خاص داشت. 
وی نخستین تعلیمات صوفیانه را در اوان کودکی و نوجوانی از بشر یاسین فرا گرفت و این‌که خود گفته است که «مسلمانی» را از بشر یاسین آموخته، حاکی از تأثیر پذیرفتن عمیق از سخنان و تعلیمات اوست. از زندگی نامه‌های ابوسعید چنین برمی آید که او تا پس از ۱۷ سالگی در میهنه بوده و پس از درگذشت بشر یاسین در ۳۸۰ق، به گورستان میهنه بر سر مزار وی می‌رفته است.
اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می‌گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می‌افکند. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار ممتاز و استثنایی دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته‌است.

میهنه، زادگاه و محل دفن ابوسعید ابوالخیر، ناحیه‌ای بین سرخس و ابیورد، اکنون شهرکی در خاک ترکمنستان در ۱۳۰ کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد، مقابل چهچهه در خاک ایران است. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تادر یک حادثه مهم در زندگی اش درس را رها کرده و به جمع صوفیان پیوست و به وادی عرفان روی آورد.
شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه تصوف در نزد شیخ ابوالفضل سرخسی و ابوالعباس آملی به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن ۴۰ سالگی به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.

 او تمام عمر خویش را در تربیت مریدانش سپری کرد. نوهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر، محمد منور، در سال ۵۹۹ کتابی به نام اسرار التوحید دربارهٔ زندگی و احوالات شیخ نوشته‌است. ابوسعید عاقبت در میهنه در شب آدینه ۴ شعبان سال ۴۴۰ قمری، درگذشت.

ابوسعید ابوالخیر در بخش مهمی از شعر پارسی چهره او در کنار مولوی و خیام قرار می‌گیرد، بی آنکه خود شعر چندانی سروده باشد. در تاریخ اندیشه‌های عرفانی در صدر متفکران این قلمرو پهناور در کنار حلاج، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی به شمار می‌رود. همان کسانی که سهروردی آنها را ادامه دهندگان فلسفه باستان و تداوم حکمت خسروانی می‌خواند.

آثار ابوسعید ابوالخیر

کتاب‌هایی که براساس سخنان بوسعید تالیف شده‌است عبارتند از:
- اسرار توحید فی مقامات شیخ ابی سعید تالیف محمدبن منور
- رساله حالات و سخنان شیخ ابوسعید گردآورنده:ابوروح لطف الله نوه ابوسعید
- سخنان منظوم ابوسعید


 آرامگاه ابوسعید
آرامگاه منسوب به ابوسعید ابوالخیر مقبره‌ای است که در روستای مهنه از توابع شهرستان مه ولات در حوالی شهرستان تربت حیدریه واقع در استان خراسان رضوی را به ابوسعید ابوالخیر نسبت داده‌اند.
بنای این مقبره در ۵۵ کیلومتری جنوب شرقی تربت حیدریه و ۷ کیلومتری فیض آباد در روستایی به نام مهنه قرار دارد که به اعتقاد برخی مدفن شیخ ابوسعید ابی الخیر پیرمهنه است.

برخی از دوبیتی های ابوسعید

خواهی که کسی شوی زهستی کم کن
ناخورده شراب وصل مستی کم کن
با زلف بتان دراز دستی کم کن
بت را چه گنه تو بت‌پرستی کم کن

یا رب بگشا گره ز کار من زار
رحمی که زعقل عاجزم در همه کار
جز در گه تو کی بودم در گاهی
محروم ازین درم مکن یا غفار

غمناکم و از کوی تو با غم نروم
جز شاد و امیدوار و خرم نروم
از درگه همچو تو کریمی هرگز
نومید کسی نرفت و من هم نروم

تا نگذری از جمع به فردی نرسی
تا نگذری از خویش به مردی نرسی
تا در ره دوست بی سر و پا نشوی
بی درد بمانی و به دردی نرسی

یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن

گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم
چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم
غم سوی تو هرگز گذری می‌نکند
آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم
 
فتار نکو دارم و کردارم نیست
از گفت نکوی بی عمل عارم نیست
دشوار بود کردن و گفتن آسان
آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
مقبول تو جز مقبل جاوید نشد
مهرت بکدام ذره پیوست دمی
کان ذره به از هزار خورشید نشد

در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود
با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود
زهرست گناه و توبه تریاک وی است
چون زهر به جان رسید تریاک چه سود

هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود
افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل
عکسی که به هیچ وجه زایل نشود


امیر تهرانی 

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۹۶): عرصه باشکوه ادب پارسی: اشعار ابوسعید ابوالخیر


دیو ان اشعار ابوسعید ابی ابو الخیر

نخستین دیوان شعری که از عارف مشهور ابو سعید ابو الخیر خواندم توسط شادروان سعید نفیسی استاد ادب پارسی تهیه و تصحیحشده بود.
سعید نفیسی مذهبی نبود ولی به بزرگانی هم چون ابوالخیر و حتی شیخ بهائی ارادت می ورزید . او دیوان شیخ بهایی و بر  خی کتابهای او را که با نظم و نثر در ارتباط بودند تصحیح کرده و به چاپ رساند.
مرحوم نفیسی در این کتاب و در بخشی از آن تعداد مرتبه هایی که باید رباعیات و دوبیتی های ابولخیر خطاب به خداوند و یا معصومین (ع) خواتده شود در این کتاب آورده است.
او شرحی ازندگی ابوسعید آورده و سپس همه رباعیات منسوب به او را در کتاب گنجانده است.


دومین نسخه از دوبیتی های ابوسعید که خواندم توسط مرحوم سرهنگ مدرسی چهاردهی تهیه و تنظیم شده بود . مرحوم مدرسی کتابهای متعدی و درزمینه های مختلف نوشته که وسعت اطلاعات ایشان را می رساند.
ایشان نیز تعداد تکرار دوبیتی های ابوسعید را بر ای سیدن به حاجات و نیازمندیها در انتهای هر شعر بیان کرده است.

زندگی ابوسعید
ابوسعید فضل الله بن احمد بن محمد بن ابراهیم (ابوسعید فضل الله بن ابوالخیر احمد) مشهور به ابوسعید ابوالخیر  از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری در اول محرم ۳۵۷ قمری در میهنه متولد گردید و در روز پنجشنبه (شب آدینه) ۴ شعبان ۴۴۰ قمری در زادگاهش دیده از جهان فرو بست.
در کودکی قرائت قرآن را نزد ابو محمد عنازی فرا گرفت و سپس به توصیه پدر، نزد مفتی و ادیب مشهور عصر استاد ابوسعید عنازی به آموختن لغت و ادب پرداخت. در این احوال گه‌گاه بشر یاسین را می‌دید و دیدار او برایش جاذبه‌ای خاص داشت. 
وی نخستین تعلیمات صوفیانه را در اوان کودکی و نوجوانی از بشر یاسین فرا گرفت و این‌که خود گفته است که «مسلمانی» را از بشر یاسین آموخته، حاکی از تأثیر پذیرفتن عمیق از سخنان و تعلیمات اوست. از زندگی نامه‌های ابوسعید چنین برمی آید که او تا پس از ۱۷ سالگی در میهنه بوده و پس از درگذشت بشر یاسین در ۳۸۰ق، به گورستان میهنه بر سر مزار وی می‌رفته است.
اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می‌گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می‌افکند. ابوسعید ابوالخیر در میان عارفان مقامی بسیار ممتاز و استثنایی دارد و نام او با عرفان و شعر آمیختگی عمیقی یافته‌است.

میهنه، زادگاه و محل دفن ابوسعید ابوالخیر، ناحیه‌ای بین سرخس و ابیورد، اکنون شهرکی در خاک ترکمنستان در ۱۳۰ کیلومتری جنوب شرقی عشق آباد، مقابل چهچهه در خاک ایران است. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تادر یک حادثه مهم در زندگی اش درس را رها کرده و به جمع صوفیان پیوست و به وادی عرفان روی آورد.
شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه تصوف در نزد شیخ ابوالفضل سرخسی و ابوالعباس آملی به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن ۴۰ سالگی به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.

 او تمام عمر خویش را در تربیت مریدانش سپری کرد. نوهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر، محمد منور، در سال ۵۹۹ کتابی به نام اسرار التوحید دربارهٔ زندگی و احوالات شیخ نوشته‌است. ابوسعید عاقبت در میهنه در شب آدینه ۴ شعبان سال ۴۴۰ قمری، درگذشت.

ابوسعید ابوالخیر در بخش مهمی از شعر پارسی چهره او در کنار مولوی و خیام قرار می‌گیرد، بی آنکه خود شعر چندانی سروده باشد. در تاریخ اندیشه‌های عرفانی در صدر متفکران این قلمرو پهناور در کنار حلاج، بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی به شمار می‌رود. همان کسانی که سهروردی آنها را ادامه دهندگان فلسفه باستان و تداوم حکمت خسروانی می‌خواند.

آثار ابوسعید ابوالخیر

کتاب‌هایی که براساس سخنان بوسعید تالیف شده‌است عبارتند از:
- اسرار توحید فی مقامات شیخ ابی سعید تالیف محمدبن منور
- رساله حالات و سخنان شیخ ابوسعید گردآورنده:ابوروح لطف الله نوه ابوسعید
- سخنان منظوم ابوسعید


 آرامگاه ابوسعید
آرامگاه منسوب به ابوسعید ابوالخیر مقبره‌ای است که در روستای مهنه از توابع شهرستان مه ولات در حوالی شهرستان تربت حیدریه واقع در استان خراسان رضوی را به ابوسعید ابوالخیر نسبت داده‌اند.
بنای این مقبره در ۵۵ کیلومتری جنوب شرقی تربت حیدریه و ۷ کیلومتری فیض آباد در روستایی به نام مهنه قرار دارد که به اعتقاد برخی مدفن شیخ ابوسعید ابی الخیر پیرمهنه است.

برخی از دوبیتی های ابوسعید

خواهی که کسی شوی زهستی کم کن
ناخورده شراب وصل مستی کم کن
با زلف بتان دراز دستی کم کن
بت را چه گنه تو بت‌پرستی کم کن

یا رب بگشا گره ز کار من زار
رحمی که زعقل عاجزم در همه کار
جز در گه تو کی بودم در گاهی
محروم ازین درم مکن یا غفار

غمناکم و از کوی تو با غم نروم
جز شاد و امیدوار و خرم نروم
از درگه همچو تو کریمی هرگز
نومید کسی نرفت و من هم نروم

تا نگذری از جمع به فردی نرسی
تا نگذری از خویش به مردی نرسی
تا در ره دوست بی سر و پا نشوی
بی درد بمانی و به دردی نرسی

یا رب نظری بر من سرگردان کن
لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن
با من مکن آنچه من سزای آنم
آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن

گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم
چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم
غم سوی تو هرگز گذری می‌نکند
آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم
 
فتار نکو دارم و کردارم نیست
از گفت نکوی بی عمل عارم نیست
دشوار بود کردن و گفتن آسان
آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد
مقبول تو جز مقبل جاوید نشد
مهرت بکدام ذره پیوست دمی
کان ذره به از هزار خورشید نشد

در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود
با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود
زهرست گناه و توبه تریاک وی است
چون زهر به جان رسید تریاک چه سود

هرگز دلم از یاد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود
افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل
عکسی که به هیچ وجه زایل نشود


امیر تهرانی 

ح.ف



رازهای کتابخانه من(۹۵): خاطرات ، سفرنامه ها و یادداشتها(۲)- سفرنامه ناصر الدین شاه(۲)


ادامه از نوشتار شماره (۱)

دو تخت فیروزه وطلای شاه عباس در کرملین بود

"در مسکو توقف کردیم، پایین عمارت کرملین که جواهرآلات و تاج‌های قدیم پادشاهان و غیره را چیده‌اند، عمارت عالی و تو در تویی‌ست که هم اسلحه خانه محسوب می‌شود و هم جواهرخانه همه اسباب‌آلات و اسباب تحفه و غنایمی که از جنگ‌ها گرفته‌اند.
همه را یکی یکی تحویلدار و ناظم آنجا نشان می‌داد که از جمله آنها اسبابی بود که در جنگ پول طارا پطر کبیر از شارل دوازدهم پادشاه سوئد گرفته بود و تختی که شارل بعد از زخم خوردن روی آن نشسته و آن را به اطراف میدان می‌برده‌اند و جنگ می‌کرده با چند بیرق از آن پادشاه دیدیم به قدر ده تاج بود از تاج پادشاهان قدیم روسیه تا پطر کبیر.

دو تخت از فیروزه و طلا و سایر جواهرات دیده شد که شاه عباس صفوی برای پادشاهان روس به رسم هدیه فرستاده است. دو دست زین و یراق مرصع بسیار خوب که سلطان حمید خان پادشاه روم برای امپراطیس کاترین فرستاده، آنجا دیده شد، حتی چکمه پطر کبیر و چکمه‌های اسکندر اول همه آنجا بود. صورت ناپلئون اول که از مرمر بسیار بزرگ حجاری خوب کرده‌اند دیده شد.

صبح برخاسته دیدم طرفین راه همه جنگل است، امروز از دو پل طولانی آهنی گذشتیم که روی دو دره عریض ساخته بودند، یکی بی‌آب و دیگری رودخانه آبی هم از میانش می‌گذشت. بعد از طی مسافتی از رودخانه عظیمی موسوم به وک که پل بسیار طولانی از آهن روی آن ساخته بودند کالسکه بخار گذشت. این رودخانه اغلب زمین‌ها را مرداب کرده است. دهات متعدد میان مرداب ساخته‌اند.

رودخانه نوا از سمت شمال پطر به طرف مابین جنوب و مشرق جاری و خیلی رودخانه عظیمی است کشتی بخار بزرگ در آن کار می‌کند... می‌گویند آب نوا سالم نیست. امپراطور هم ما را از آشامیدن منع می‌کردند. یک طرف رودخانه عمارتی است که منزل ماست و طرف مقابل قلعه کهنه‌ایست که در ایام پطر کبیر ساخته‌اند. کلیسایی در وسط قلعه است، مناره و میل بلندی از طلا دارد. مقبره سلاطین روس در آنجاست. ضرابخانه دولتی هم در قلعه است، کوچه‌های پطرزبورغ با گاز روشن می‌شود."

شهر کونیکس برگ آلمان
"شهر کنیکس برگ که یکی از شهرهای پروس و به دریای بالتیک بسیار نزدیک است، رودخانه عظیمی از وسط شهر می‌گذرد که اسمش پرژل است. کشتی بخار تجارتی از دریا تا وسط این شهر می‌آید و می‌رود، شهر کوچکی ست اما قشنگ جمعیتش نود و پنج هزار نفر است.


یک نوع زراعتی که اسمش راپ است در صحراهای خاک پروس امروز دیده شد که گل زرد بسیار خوش رنگی داشت، برای روغنش می‌کارند که به جهت چرب کردن آلات ماشین راه‌آهن ‌و غیره به کار می‌رود، بسیار کاشته بودند و صفای زیادی به صحراها داده بود. 


طبیعتا تمام صحرا چمن است و جنگل‌ها سرو و کاج اما در خاک پروس بسیار کمتر از خاک روس است. خلاصه وارد گار شدیم، صاحب منصب و سرباز زیادی بودند همه جوان‌های بسیار خوب کلاه خود بر سر لباس‌های خوب بر تن، خیلی قشون خوبی بودند. مملکت  پروس همه قشون است. موزیکانچیان اینجا مثل افواج طهران همه بالابان و نی دارند اما در روس این قسم نی نبود.

مرد و زن غیرالنهایه همه جا در دو طرف راه صف کشیده بودند. یک هنگامه غریبی بود کوچه طولانی طی شد، خانه‌ها همه سه چهار طبقه و کوچک و تنگ است. به عمارت دولتی قدیم که پانصد سال است بنا شده رسیده، در عمارت پیاده شده از پله‌های زیادی بالا رفتیم عمارت کهنه‌ایست. همگی همراهان هم از شاهزادگان و عمله خلوت و غیره آمدند چون اهل این شهر هرگز ایرانی ندیده بودند از ملاقات ما هم خیلی متعجب بودند. اسم حاکم شهر ویو کلر است. کالسکه‌های این شهر و اسب‌های کالسکه‌ها به زیادی و خوبی کالسکه‌های روس نیست."

زن نایب‌الحکومه سبیلو بود!
«امروز ظهر باید برویم به کارخانه (ژیراردم) که حالا صاحب آن مسیو ویطرس آلمانی است. چهل و چهار ورس از ورشو تا آنجا راه است که شش فرسنگ ما می‌شود، خلاصه هوا صاف و آفتابی بود، نه سرد بود و نه گرم. رخت پوشیدم، من و امین السلطان و پاپف توی کالسکه نشسته رفتیم به گار، رسیدیم به گار، جنرال کورکو بود، زن جنرال بود، زن حاکم ورشو، زن نایب‌الحکومه همان سبیلو بود، بعضی زن‌های پیر و پاتال دیگر هم بودند، با همه دست دادیم و احوالپرسی کردیم، چون زن حاکم ورشو در این کارخانه دستی یا شراکتی دارد به این جهت خودش و این زن‌ها هم حاضر شده‌اند. فرنگی و ایرانی رفتیم توی واگن، همه جابجا شدیم»

(کارخانه ورشو لهستان)
هفت هزار زن و مرد عمله مخصوص این کارخانه است
«تِرَن حرکت کرد و سه ربع طول کشید که رسیدیم، کارخانه کوچکی داشت، جمعیت زیادی داشت که در کارخانه جمع شده بودند، این جمعیت از جایی نیامده بودند، تمام از اهل و عملجات همین کارخانه هستند، ... هفت هزار زن و مرد عمله مخصوص این کارخانه است که برای آن‌ها خانه‌های دو مرتبه و سه مرتبه تک‌تک ساخته‌اند و آنجا منزل دارند، کوچه‌های راست وسیعی دارد، شهری شده است، سوای این خانه‌های عملجات بعضی عمارات و خانه‌های خوب هم این صاحب کارخانه ساخته است که هرکس بیاید اینجا و بخواهد منزل نماید، کرایه می‌دهد. دودکش‌های زیادی از این کارخانه پیداست و دود می‌کند. در این مدت سی‌ودو سال اینجا شهری شده است...».

اگر ده دقیقه آدم توی این کارخانه می‌ماند حکماً مغزش پائین می‌آمد!
«قدری که راندیم رسیدیم به کارخانه، پیاده شده رفتیم توی کارخانه، کارخانه‌های بزرگ و کوچک متعدد خیلی بود، زن و مرد و دختر زیادی در این کارخانه‌ها کار می‌کردند، چرخ‌های زیاد، دیگ‌های بزرگ داشت، پشم می‌ریسیدند، می‌بافتند، پنبه را می‌ریسیدند و می‌بافتند وریسمان می‌کردند، زیر پیراهنی درست می‌کردند، جوراب، پارچه‌های روی میزی و چیز‌های دیگر پتو و ... و ... درست می‌کردند، بسیار کارخانه‌های معتبری است، جمعیت کارگر هم حساب ندارد، یک کارخانه بزرگ رفتیم که ته کارخانه هیچ پیدا نبود و به قدری جمعیت کارگر توی کارخانه بود مثل مورچه، از صدای چرخ بخار و این همه جمعیت آدم کر می‌شد، اگر ده دقیقه آدم توی این کارخانه می‌ماند حکماً مغزش پائین می‌آمد، هوا کارخانه‌ها هم گرم بود».
(کارخانه نساجی)


حتی یک زن خوشگل آنجا نبود!
«بعد رفتیم مرتبه دویم و سیم و چهارم این کارخانه، آنجا زن‌ها نشسته بودند و بعضی اسباب‌ها را که این کارخانه‌ها درست می‌کند می‌دوزند با چرخ، اما چرخ پائی و دستی نیست با بخار چرخ را حرکت می‌دهند، این‌ها می‌دوزند همینطور این سه مرتبه بالا زن و دختر نشسته بود و کار می‌کرد، هرچه نگاه کردم که توی این زن‌ها یک زن خوشگل پیدا کنم نبود، اقلاً دو هزار زن در این کارخانه کار می‌کند، توی این‌ها یک زن نبود که خوب باشد تمام زرد و رنگ پریده بودند، از شدت کار تمام زن‌ها بی‌مصرف و زرد هستند، این بیچاره‌ها در بیست و چهار ساعت ۹ ساعت باید کار کنند»!

روشنی الکتریسیطه به چشم عزیزالسلطان صدمه می‌زد!
«در ساعت نه بعدازظهر قرار داده بودیم برویم کارخانه الکتریسیطه، ... در این کارخانه اسباب الکتریسیطه از هر قبیل می‌سازند، سیم‌های کلفت به جهت تلگراف زیر دریا، اسباب طلفون، پیل‌ها و چرخ‌های تلگراف و غیره، هزار عمله در اینجا کار می‌کند، چرخ بخار دارد و چرخ‌های مختلف که کار می‌کنند، چیز تازه این بود که دورنمائی پانورا مانند ساخته بودند از مقوا و نقاشی مثل پردة تماشاخانه، ده و دره و بلندی و پستی و چیز‌های دیگر ساخته بودند، روشنی الکطریسیته می‌انداختند، مجسم می‌شد، دیدنی بود، گاهی روشن نبود کم‌کم روشنی می‌دادند مثل طلوع صبح و آفتاب، گاهی ماه بیرون می‌آمد، خیلی باصفا، روشنی الکتریسیطه زیاد در کارخانه بود چشم را می‌زد، عزیزالسلطان هم تازه چشمش خوب شده و از این روشنی صدمه خواهد خورد، لابد به او گفتیم حکماً برود، اوقاتش تلخ شد، قهر کرد و رفت.
(کارخانه برق المان )


ما تعجب کردیم از کجا باد می‌آید!(پنکه برقی)
«کارخانه خیلی گرم بود و بوی قیر و بو‌های دیگر و ما حرکت می‌کردیم همه را می‌دیدیم، در بین گردش نسیم خنکی احساس کردیم، باد می‌وزید، مثل باد بهشت که در آن گرما و تعفن، آدم را زنده می‌کرد، ما تعجب کردیم از کجا باد می‌آید، بعد ملتفت شدیم از یک چرخی است، پرّه پرّه ساخته‌اند، با الکطریسیطه حرکت می‌کند با سرعت زیاد و احداث باد می‌کند، اسبابی دارد که به حرکت انگشت چرخ می‌ایستد، یک مرتبه تعفن و گرما جهنم می‌شود، باز انگشت می‌گذارند به حرکت می‌آید، بهشت می‌شود. خیلی مغتنم دانستم و آنجا ایستادم، خنک شدم، باد طوری بود که دامن سرداری و کلیچه را خوب حرکت می‌داد، گفتیم اگر ممکن است یکی از این چرخ‌ها بسازند برای ما به طهران بفرستند، سیمن گفت: می‌سازم و می‌فرستم».
(بازدید از کارخانه تولید الکتریسیته)


قد توپ، به قد مهدیخان پیش خدمت بود!
«خلاصه در سه چهار کارخانه پیاده شدیم و گردش کردیم، به واسطه یکشنبه عملجات کم کار می‌کردند، چند توپ ناتمام بود، عملجات آن‌ها را درست می‌کردند، خان می‌کشیدند، چیز تماشائی توپ‌های دریائی و قلعه‌جات بود که برای دولت‌های مختلف ساخته بودند، این کارخانه آزاد است برای هر دولتی توپ می‌سازد و می‌فروشد، برای عثمانی، برای ایطالیا، برای دانمارک که دشمن آلمان است توپ ساخته است و می‌فروشد، این توپ‌ها خیلی توپ‌های غریبی است، یکی از آن‌ها را قدم کردیم طولش بیست و یک قدم بود، بچه چهارده پانزده ساله از ته توپ تا وسطش می‌رفت، عزیز‌السلطان می‌توانست از کون توپ برود و از سرش بیرون بیاد، گلوله‌های توپ خیلی بزرگ وقدش به قد یک آدم بلند بود، به قد مهدیخان پیشخدمت بود. این توپ‌ها مخصوص کشتی قلعه‌جات است».

(بازدید از کارخانه اسلحه سازی هلند)
.

کثافت و اسباب کار علیحده است، ما آنجا نرفتیم!
«ساعت ده از خانه دوک سوار کالسکه شدیم. برویم بعضی کارخانه‌ها را ببینیم، نهار مختصری خوردیم، ته‌بندی کردیم، رفتیم اول کارخانه چاقوسازی را جز معروف، این کارخانه‌ها اینطور است، آنجا که عمله کار می‌کند چرخ بخار و ماشین و ... هست، کثافت و اسباب کار هست، علیحده است، ما آنجا نرفتیم، نزدیک این کارخانه‌ها و متصل به کارخانه عمارت و اطاق‌های عالی خوب هست، راه‌پله خوب، در اطاق‌ها اسباب‌هائی را که می‌سازند حاصل کار و صنعت خود را در آنجا عرضه می‌دارند، اکسپوزیسیون اسباب و حاصل کار خودشان را آنجا می‌گذارند، برای نمودن و فروش، قفسه‌های شیشه‌دار، میز‌های اعلی گذاشته اسباب‌ها را زیر آینه گذاشته‌اند، خیلی مرتب و خوب چیده‌اند، ما به این اطاق‌ها رفتیم حاصل صنعت آن‌ها را ببینیم».

(کارخانه چاقو سازی لیور پو ل انگلستان)


ریش صاحب کارخانه شبیه ریش جعفر قلی‌خان پازوکی است!
«صاحب کارخانه لیسطر (Lister) نام است و حالا این کارخانه کمپانی شده است، در دست چپ ما رئیس کارخانه نشسته بود، پیرمردی است هفتاد و پنج ساله، اما زنده‌دل، گونه سرخ، ابداً چین در صورت او نبود، شبیه است به جعفر قلی‌خان پازکی، از جعفر قلی‌خان قدری باریک‌تر و ریش او کوچک‌تر است، ریش جعفر قلی‌خان سیاه است، ریش این سفید است، «خیر ریش جعفر قلی‌خان هم سیاه سفید است» آدم خنده‌روی خوبی است، صحبت زیاد می‌کند، می‌گفت: پنجاه سال است من شروع به این کارخانه کرده‌ام و هر سنگ آن را خودم بنا کرده‌ام، خودش مخترع ماشین است، اما پنج شش ماه است کارخانه را کمپانی کرده‌ام ...»

(کارخانه لیستر در براد فورد انگلستان)


منبع : خاطرات سفر ناصر الدین شاه : فاطمه قاضیها
امیر تهرانی

ح.ف