شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۸۴): یادداشت ها و نامه ها آرشیو(۱): نامه همسر ناصر الدین شاه به شوهرش: ببری خان هم عرض سلام می کند.



تلگراف امین اقدس زن ناصر الدین شاه به ناصرالدین شاه
از التفات حضرت اقدس شهریاری روحنا فداه الحمدلله احوالم بسیار خوب است، از تشریف آوردن قبله عالم جان رفته دوباره به تن آمد و از این خوشحالی ساعتی هزار مرتبه شکرانه خدا را به‌ جا می‌آورم. عکس قبله عالم رسید، قسمت شد، عکس علی حده که مرحمت فرموده بودید در روی صندلی در میان حیاط گذاشتم، خانم‌ها عصرها می‌آیند زیارت می‌کنند.

ببری خان  هم عرض بندگی می‌رساند. صبح تا شام مشغول درست کردن عکسخانه‌ خانه قبله عالم هستم.


توضیح: ببری خان گر به مخصوص ناصرالدین شاه بود که اتاق و کرسی و صندلی و خدمتگذار داشت. این گر به و ملیجک منحوس از همه ملت ایر ان نزد شاه بیمار سرزمین ما عزیز تر و محترم تر بودند.


امین اقدس
به تاریخ 23 شهر رجب‌المرجب سنه 1290


ماجرای مصیبت بار دندان ببری خان

نامه یکی از زنان حرم به ناصرالدین شاه

تصدق وجود مبارکت شوم

از احوالات کمینه بخواهید بعد از لطف خداوند و از تصدق فرق همایون الحمدلله سلامت هستم و از گرمای تهران جان در بُردم. قبله عالم مرخص فرموده بروم اقدسیه، بعد فکر کردم مبادا مردم درباره بنده حرف کم زیادی بزنند باعث تلف آبروی من باشد، ترک اقدسیه را کردم، گرما را خوردم، الحمدلله گرما هم تمام شد، حالا شب و روز خودم را نمی‌دانم، از شوق ذوقی که دارم قبله عالم تشریف فرما می‌شود. ان‌شاءالله روزی باشد به سلامت موکب همایون تشریف فرما شود، به زیارت خاک پای همایون مشرف شوم. زمین را سجده نمایم. شکرانه خداوند را بجا آورم.


موضوع فوق امنیتی و فوق استراتژیک

 عرض دیگر قبله عالم نمی‌داند کمینه امسال چقدر غصه درباره ببری خوردم، یک روز دستش باد کرد، نشستم گریه کردم، دوا درمان کردم خوب شد. یک دفعه دیگر یک دانه دندانش افتاد باز گریه کردم. آن وقت به خاطر کمینه آمد، بارها قبله عالم می‌فرمود سر سفره ببری خان ..... من است حالا درستش کردند، شد. دیگر روز که می‌شد ببری خان بغلم بود، هرگوشه خنک بود او را می‌بردم، مبادا گرما صدمه بخورد، حالا خوب چاق شده است. ان‌شاءالله مراجعت فرمودید باز هم ببری خان سر شما را گرم می‌کند هر گاه بخواهید بدانید در چکار هستم، عکس خانه را درست می‌کنم، ببری خان که ..... دندان افتاده است، پیش من است، ان‌شاءالله از در دولت که وارد شدید ..... دندان افتاده روی شانه من است. خاک پای مبارک را می‌بوسم. دیگر آرزویی ندارم و یک سرداری پیشکش ارسال خدمت شد. چون عادت موران است ران ملخی نزد سلیمان برند، ان‌شاءالله قبول می‌فرمایید. فیل غوز را فرستادم قبله عالم احوالپرسی بکند تعریف نماید، قدری خنده بکنید، جواب عریضه را التفات فرمایید. ذوق نمایم. باقی عمرکم طویل عدوکم دلیل.


امیر تهرانی 

ح.ف







رازهای کتابخانه من(۸۳): خاطرات، سفرنامه ها یادداشتهای ایر انی : قاتل امیر کبیر از نسل جوجی فرزند چنگیز مغول بود


ماجرای شهادت می رزا تقی خان امیر کبیر

قتل آن بزرگ مرد خونی  حیاتبخش بود که از پیکر ایر ان بیرون کشیده شد و رمق کشو را گرفت. او کسی بود  که حتی ظل السلطان  فرزند بی رحم ناصر الدین شاه در باره اش گفته بود: به حق حق که قدر آن نمک شناس یکتا را نشناحتند. او از بیسمارک هم بالاتر بود. چون بیسمارک صد  ر اعظم آلمان  افراد با سواد و خدمتگزار در خدمتش بودند و لیکن امیر از داشتن چنان امتیازی محروم بود. 

از سوی دیگ  وکوچک جلوه دادن آن خیانت بد   تر از انجام آن است ـ محمد حسن خان اعتماد السلطنه فرزند حاج علی خان قاتل    امیرکبیر، امیر کبیر  را مجرم دانسته و  او را گناهکار معرفى می کند!


...حمام را بست. گماشته «امیر» که در سربینه بود وحشت کرد. «اعتمادالسلطنه» گفت: اگرحرکت کردى و صدایى بلند ساختى هر آینه به حکم دولت سر خود را به باد خواهى داد.
وى از ترس دم در کشید و خود «اعتماد السلطنه» با یکى در اندرون حمام وارد شد، «امیر» را نشسته دید، به همان دستور سابق ادب به جاى آورد.
«امیر» چون او را دید دانست که کار دگرگون است و امروز «اعتماد السلطنه» باید انتقام بکشد و روز مکافات پیش آمده است فوراً به «اعتماد السلطنه» گفت: دانم به چه کار آمده اى، اکنون از زر و جواهر و نقد هرچه که بخواهى مى دهم، لحظه اى به اهمال بگذران و وسیله بساز که سر کار «عزت الدوله» ملتفت شود و به نجات من بشتابد، در این صورت با حضور او از کشتن من معذور خواهى بود نه مجبور ...
«اعتماد السلطنه» جواب داد، این راز پنهان نخواهد ماند، همه مى دانند که من وارد حمام شده ام و هر حیلتى که به کار برم خیانت به دولت معلوم خواهد شد! و سر من به باد مى رود...
«امیر» از زندگانى مایوس شد و گفت: سر من حاضر است هر چه مى خواهى بکن و به هر چه مأمورى بگو تا میران غضب معمول دارند.
«اعتماد السلطنه» گفت: من هرگز به کشتن تو سخن نرانم ولى محض امتثال امر همایونى به لفظ خودتان به سلمانى بگویید که چند فصد از شما بکند که خون بسیار بیرون آید و به راحت درگذرید. امیر از شنیدن این سخن در آن حالت نهایت رضامندى را حاصل کرد و مشعوف شد ... لهذا خود به فصد امر کرد که چند رگ او را نشتر زند و خون از چند جاى روان شد و اعضاى او سست شد و فى الحال جان داد و «اعتمادالسلطنه» فوراً از حمام بیرون آمد و سوار اسب شده به چاپارى روانه دار الخلافه شد.
«حاج على خان» دنباله جریان را شبى در حال مستى چنین بازگو کرده است:

قدرى که خون جارى شد، رنگ «امیر» پرید و بعد خاکسترى شد به کارگر گفت: در عقب من بایست، مایل نبود به زمین بیفتد و فرمود انگشترى فیروزه که در دست دارم متعلق به تو است، کارگر عقب رفت، امیر خواست به او تکیه نماید، اختیارش از دست سلب شد و یک ور به زمین افتاد، به طورى که سر و صداى مهیبى کرد، از حنجره اش صداى عجیبى بیرون مى آمد، در حال تشنج بود، این منظره براى من خیلى رقت آور بود! به میر غضب امر دادم دستمال برده در دهان امیر گذارد; زیرا کف زیاد از دهانش بیرون مى آمد تا زودتر از تشنج خلاص شود!
پس از اتمام کار دستور دادم او را شسته در لباس حمام خودش پوشانده، امانت گذارده شود و در حمام را تیغه کنند تا امر دفن او را «شاه» صادر نماید و به پیش خدمت هاى «امیر» گفتم: حال قضیه را به «عزت الدولة» اطلاع دهید و خود مراجعت کردم.

«کنت دوگوبینو» مى نویسد:
وقتى کارها تمام شد، انتشار دادند که «امیر کبیر» در حمام بر اثر خون زیادى که از او خارج شده مرده ولى مردم قبول نکردند و به سرعت برق، حقیقت مطلب آشکار شد; زیرا در این کشور هیچ امرى سرّى نمى ماند.
منابع تاریخى بیانگر این حقیقت اند که «انگلیسى ها» پیش از صدور فرمان قتل «امیر کبیر» از این نقشه خائنانه مطلع بوده اند و «میرزا آقا خان نورى» (اعتماد الدوله) نیز که در این توطئه نقش بسزایى داشته، کاملا از سوى «انگلیسى ها» حمایت مى شده و نوکر آنها بوده است.
«میرزا آقا خان» نیمه هاى شب با لباس مبدل به «سفارت انگلستان» مى رفته و «حاج میرزا آقاسى» یک شب او را دستگیر و در طویله محبوس مى کند و سپس در حضور دولتى ها پاهاى وى را به جرم جاسوسى فلک مى نماید و او را به «کاشان» تبعید مى کند.

حاج علی خان قاتل به فرزند خود ادیب الملک» نوشته بود:
"بعد از این که این عبد عبید پادشاه اسلام پناه، به چشم خود ترجمه حکم «غراف نسلرود» (صدر اعظم روسیه) را از جانب «امپراطور روس» به وزیر مختار دیوانه، در دست «غراف» صاحب مترجم «سفارت روس» ببینم که نوشته شده باشد وزیر مختار مامور ایران چون «میرزا تقى خان» به سفارتخانه ما پناه آورده است و ضمانت او بر دولت اولیه (باید روسیه باشد) ما واجب است باید او را کماکان در جاى خود مستقل بکنى و آن دیوانه وزیر مختار هم مصمم بر مطالبه «میرزا تقى خان» به آن تشدد بشود مگر غیرت ملى و نمک خوارگى را باید شخص کنار بگزارد
و لباس دیوثى را بپوشد تا محترم باشد. بحمدالله منظور را به اقبال سلطنت عظمى به جا آوردم، چه مضایقه، به عقیده مردم بدنام من شدم، شده باشم، مردم چه مى دانند چه خبر بود، هنوز هم به اغلب مشتبه است که محض نیل خاطر «میرزا تقى خان» سیاست شده، نمى توانند مردکه خود را به چه نحو به دولت کفر بسته بود و به چه قسم از حمایت آن مفسده ها برپا مى شد!:

پاسخ مزخرف گویی های حاج علی خان
در حالى که اولاً: «امیر کبیر» به سفارت روس پناه نبرده بود، ثانیاً: دولت «قاجار» خود را به روس و به دولت کفر بسته بود، ثالثاً: «میرزا آقا خان نورى» پیش از ادعاى «حاجى على خان» نسبت به «امیر»، خود را به «انگلیسى ها» بسته و تبعیت آن دولت را اختیار کرده بود و صدر اعظم جانشین «امیر کبیر» شد و «حاجى على خان» هم صمیمانه در همه جا با او همکارى کرد، رابعاً: خود حاجى از وابستگان به انگلستان بود.

«میرزا آقا خان» به «فرخ خان امین الملک» در سفر «پاریس» او مى نویسد:
«رالنسون» و حاجب الدوله با هم عاشق و معشوق اند رالنسون شریرترین انگلیسى ها بلکه شیطان روى زمین است.
خامساً: «نسلرود» اصلا چنین نامه اى ننوشته بود و «حاجى على خان» که با این حرارت از غیرت ملى و نمک خوارگى دم مى زد خوب بود از حیف و میل مال شاه، خوددارى کند تا چوب نخورد و داغ نشود و اموال او را مصادره ننمایند و از آن مهم تر با زن شاه رابطه نداشته باشد که مستوجب قتل شود و مجبور گردد که هشت ساعته از «نیاوران» به «قم» برود و تحصن اختیار کند.
«محمد حسن خان اعتماد السلطنه» در یادداشت هاى روزانه خویش، راجع به عاقبت کار پدر خود مى نویسد:
«پنجم جمادى الثانیه 1298 ق. چنان که پدر بیچاره من همین طور با صداقت خدمت کرد عاقبت بعد از شصت سال خدمت به جد و پدر خودش بى کفن مرد.
«اعتماد السلطنه» در باب درگذشت پدرش مى نویسد:
«17 محرم 1300 هـ . ق. پدر من در سنه 1284 در خانه «سید محمد باقر جمارانى» که ییلاق رفته بود مرحوم شد.» و در حرم «حضرت معصومه» در قم مدفون گردید.
«حاج على خان حاجب الدوله» مردى بوده بسیار خوش بنیه ـ بى بند و بار ـ خوش قیافه ـ عیاش ـ خوش صحبت ـ بذله گو ـ شوخ و در خوش گذرانى و راحت گذرانى و راحت طلبى و ظرافت، شهرتى بسزا داشته و سر سفره نهار و شام بایستى برایش ساز بزنند اما ساز را بیرون کوک بکنند. دو دسته مطرب زنانه داشته، «حبیب سنتورى» ملقب و معروف به سماع حضور «پسر کوکب سبیلو» که از نوابغ این هنر بوده در خانه او به دنیا آمده است.
«میرزا على خان»، چهار نفر اولاد (فرزند) داشت، سه ذکور و یک اناث، هر یک از یک زوجه: فرزند بزرگتر، «عبدالعلى خان ادیب الملک» است که مادرش «صبیه ملااحمد» از علماى «مراغه» که به مستجاب الدعوه معروف بود، پسر میانى، «عبدالحسین خان» سرهنگ فوج «خلخال» که مادرش از سادات «مرند» بود، پسر کوچک «محمدحسن خان صنیع الدوله» است که مادرش صبیه «رضا قلى خان» قجر که از اولاد «مصطفى خان قاجار قوانلو» برادر «آقا محمد شاه قاجار» است.
به هر حال «حاج على خان» با دست یازیدن به قتل «میرزا تقى خان امیر کبیر»، یکى از قهرمانان مبارزه با استعمار و استبداد، ننگى ابدى را براى خود در تاریخ کشور ایران خریده است.


شجره نامه قاتل امیر کبیر
حاج على خان اعتماد السلطنه» فرزند «آقا حسین مراغه اى» است.
سلسله احفاد وى عبارتند از: على بن حسین بن محمد رسول بن عبدالله بن جعفر، که «جعفر» از هفت پشت واسطه به «بردى بیگ بن اوزبک خان بن جوجى خان» مغول مى رسد.(یعنی در نهایت از نسل مغولها بودند)
دلیل سکونت «آقا حسین» در شهر «مراغه» این بوده است که:
در سنه هفتصد و پنجاه و هشت، «بردى بیگ» به حکومت «تبریز» نایل شد و در همان سال نیز پدرش که حکومت «قبچاق» را داشت، از این عالم رحلت نموده، رو به عالم باقى آورد. «بردى بیگ» به جاى پدر نشست و در همان جا بساط حکمرانى گسترد و همین حکومت «بردى بیگ» در تبریز موجب شد که علاقه در آنجا پیدا کرده و اولادش در آن ولایت متوقف گشتند و تا زمان «جعفر خان» که هفت پشت واسطه به «بردى بیگ» مى رسد در «تبریز» متوطن بودند.

اوقاتى که «سلطان سلیم»، سلطان عثمانى، لشکر به حدود «آذربایجان» کشید و «شاه اسماعیل صفوى» نیز در «اواجق» و «چالدران» به جنگ با او برخاست و شکستى عظیمخورده برگردید. از آن شکست «چالدران»، وحشتى بى پایان در حال اهالى «آذربایجان» به هم رسید.
هر کس را قدرت حرکت بود، به جانب «عراق» فرار نمود و آن کس که قدرت نداشتدر کمال تزلزل بماند; از جمله «جعفر خان»، راهِ دارالسلطنه «قزوین» پیموده، در همان جا توطن اختیار نمود. تا در اوایل جلوس «نادر شاه» در آن سامان قحط و غلایى بى پایان به هم رسید. «محمد خان» پسر «جعفر خان» را طاقت زیست نماند، با کمال استیصال خود را به «مراغه» کشاند و در آن حدود آرمید.

اولاد «جعفر» نیز با خانواده خود به «مراغه» مراجعت نموده، کما فى السابق مشغول کسب و تجارت مى گردند و تا زمان قتل «آغا محمد خان قاجار» در قلعه «شوشه»  قفقاز و آغاز سلطنت «فتحعلى شاه قاجار» در «مراغه» سکونت داشته اند.

منبع : سفرنامه حاج علی خان اعتمادالسلطنه به کوشش قاضی عسگر


امیر تهرانی

ح.ف

ح.ف

رازهای کتابخانه من (۸۲): سفرنامه ها و خاطرات و یادداشتهای ایر انی : روزی لگد به سینه ایر ان کوبیدند.(۱)


کتاب سفر نامه حاج علی خان اعتماد السلطنه

این کتاب شرح سفرنامه قاتل امیر  کبیر  می باشد که مطالب جنبی خوبی در معرفی  این قاتل بی وطن و ۷این و شرح شهادت راد مرد تاریخ ایران و انیر کبیر ایر ان دارد که جویندگان را بکار می آید:

آقاخان نوری مردی که باعث شد امیر کبیر را به شهادت رساندند.
«واتسن انگلیسى» در تاریخ ایران در دوره «قاجار»، در رابطه با «اعتماد السلطنه» چنین مى نویسد:
«مردى که داوطلب شد بدون آن که زن امیر نسبت به حادثه مظنون شود امیر را به قتل برساند، شخصى به نام «على خان حاجب الدوله» بود. او ماجراجویى زیرک و بى مایه به شمار مى رفت. امیر وى را به خدمت شاه درآورد و فراش باشى همایونى شد که مقامى نسبتاً مهم است. او براى این که به سرور جدید خود «اعتماد الدوله» خوش خدمتى کرده باشد، داوطلب شد که جلاد ولى نعمت خود گردد. از این رو هنگامى که به کاشان آمد، پاسبانان وزیر سابق خوشحال شدند، چون مى دانستند زندگانى این مرد از امیر است و لابد خبرى خوش آورده است!

حکم قتل امیر کبیر را، در حالى که «ناصر الدین شاه» مشروب خورده و مست بود، با توطئه اى حساب شده، سوگلى شاه به خاطر وعده هاى پوچى که به وى داده بودند، از «ناصر الدین شاه» گرفت و «میرزا على خان اعتماد السلطنه» بى درنگ شبانه آن را برداشت و به «فین کاشان» آمد تا حکم را به اجرا بگذارد. متن دستخط چنین بوده است:

«چاکر آستان ملایک پاسبان، فدوى خاص دولت ابد مدت، «حاجى على خان» پیشخدمت خاصه، فراش باشى دربار سپهر اقتدار، ماموریت دارد که به «فین کاشان» رفته «میرزا تقى خان فراهانى» را راحت نماید در انجام این ماموریت، بین الاقران مفتخر و به مراحم خسروانى مستظهر بوده باشد!».

«امیر کبیر» با خواندن این دست خط، خواست تا به «عزت الدوله» پیغام دهد و خداحافظى کند و یا این که وصیت نامه اى بنویسد، لیکن این انسان ناسپاس اجازه چنین کارى را نداد.

امیر گفت: پس هر چه باید بکنى بکن اما همین قدر بدان که این پادشاه مملکت ایران را به باد خواهد داد.

«حاج على خان اعتماد السلطنه» گفت: صلاح مملکت خویش خسروان دانند...

«میرزا على خان» سرانجام به میرغضب گفت: «معطل نشو و کارش را تمام کن!» «میرغضب» با چکمه، لگدى به میان دو کتف «امیر» نواخت و «امیر» درغلطیده، به زمین افتاد. پس از آن «میر غضب» رگ هاى «امیر» را زد و در حالى که خون زیادى از وى رفته بود، دستمال ابریشمى را لوله کرد و به حلق «امیر کبیر» فرو برد و گلویش را فشرد تا جان داد. «حاجى على خان» در این هنگام بى درنگ از حمام بیرون آمد و با همراهان خود سوار اسب هاى تندرو شده، به جانب «تهران» رهسپار گردید.


منبع : سفر نامه حاج علی خان اعتماد السلطنه. به کوشش آقای قاضی عسگر

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۸۱): عرصه با شکوه ادب پارسی: دو بیتی های بابا طاهر همدانی

دیوان اشعار بابا طاهر عریان(همدانی)
من از دوران نوجوانی نسبت به مقام بزرگ و بلند پایه مردان اهل معنی ارادت داشته ام. آنان بخشی بزرگ از چرخه حیات من بوده اند که بطور معنوی بر بخش بزرگی از ارکان فکری ام تسلط داشته اند و خود را وامدار آنان می دانم.


من مطمئن هستم اگر جوانان در پی یافتن رازهای عرفان و معنویت حقیقی هستند به تکرار دوبیتی های بابا طاهر که د  ارتباط با خداوند سروده اقدام ورزند. با تکرار این دو بیتی ها آرامشی عمیق و اسمانی در وجود  شان  خلق می شود که خود از چنین دریافت معنوی شاد مان خواهد شد. 


یکی از این بزرگان شاعر شوریده اهل معنی بابا طاهر همدانی می باشد که رباعیات او هر کدام سر فصل دیباچه معنویت است. بر ای نمونه تعدادی از رباعیات او را می آورم و سپس به شرح زندگی و افکار او می پردازم:


َخدا

خوشا آنان که الله یارشان بی

بحمد و قل هو الله کارشان بی

خوشا آنان که دایم در نمازند

بهشت جاودان بازارشان بی


خدا

دلم میل گل باغ ته دیره

درون سینه‌ام داغ ته دیره


بشم آلاله زاران لاله چینم

بوینم آلاله هم داغ ته دیره

خدا
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به دریا بنگرم دریا ته وینم

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

نشان روی زیبای ته وینم

نصیحت
مکن کاری که بر پا سنگت آید
جهان با این فراخی تنگت آید

چو فردا نامه‌خوانان نامه خوانند
تو را زنامه خواندن ننگت آید

نصیجت
بگورستان گذر کردم کم و بیش
بدیدم حال دولتمند و درویش

نه درویشی به خاکی بی‌کفن ماند
نه دولتمندی برد از یک کفن بیش


فلک برهم زدی آخر اساسم
زدی بر خمره نیلی لباسم

نصیحت

بیا تا دست ازین عالم بداریم

بیا تا پای دل از گل برآریم

بیا تا بردباری پیشه سازیم

بیا تا تخم نیکوئی بکاریم


آشنایی با بابا طاهر
باباطاهر همدانی، معروف به «باباطاهر عریان»؛ عارف، شاعر و دوبیتی‌سرای اواخر سده چهارم و اواسط سده پنجم هجری.
درباره خاندان، سال‌ تولد و وفات‌، نحوه معاش‌ و طریق‌ کسب‌ دانش‌ و معرفت‌ و مسلک‌ عارفانه او، از منابع‌ قدیم‌، اطلاعات‌ دقیق‌ و روشنى‌ وجود ندارد. آن‌چه از گذشتگان به ما رسیده است یادکردی از زیست عارفانه و خوی درویشی اوست و این از نام او هویداست. بابا لقبی بوده که در گذشته به پیران وارسته می‌داده‌اند و عریان به دلیل بریدن وی از تعلقات دنیوی بوده است.

باباطاهر در شهر قدیمی همدان زندگی خود را به گمنامی سپری می‌کرد. به تدریج در اثر پاکی درون، خودسازی و بی‌علاقگی به دنیا دارای کراماتی شد که نام او را بر زبان‌ها انداخت.

گویند که در هنگام ورود طغرل‌شاه سلجوقی به همدان، باباطاهر در قید حیات بوده و ملاقاتی میان وی و امیر سلجوقی روی داده است. این دیدار تأثیر شگرفی بر طغرل برجای می‌گذارد که شرح آن چنین آمده است: «شنیدم که چون سلطان طغرل‌بیگ به همدان آمد، از اولیا سه پیر بودند: باباطاهر، باباجعفر و شیخ همشا که در کوهکی بر همدان که آن را خضر خوانند، ایستاده بودند.

نظر سلطان بر ایشان آمد. کوکبه لشکر بداشت و پیاده شد و با وزیر ابونصرالکندری پیش ایشان آمد. باباطاهر پاره‌ای شیفته گونه بود. او را گفت: با خلق خدا چه خواهی کرد؟ سلطان گفت: آنچه تو فرمایی، بابا گفت: آن کن که خدا می فرماید: ان الله یأمر بالعدل والاحسان. سلطان بگریست و گفت: چنین کنم. بابا دستش بگرفت و گفت: پذیرفتی؟ سلطان گفت آری.»


در روزگار ما باباطاهر عریان بیشتر با دوبیتی‌های شیرین و دلربایش شناخته می‌شود. دوبیتی‌های باباطار بیشتر به لهجه لری سروده شده و از نوع فهلویات (پهلویات) و ترانه‌های معمول در نقاط مختلف ایران است. بیشتر این دوبیتی‌ها به زبان محلی و شبیه به لغت‌های لری می‌باشد.

باباطاهر عاشق خداوند، طبیعت و انسان بودن است. در کلامش بارها از کوهستان‌ها، دشت‌ها و رودخانه‌های زیبای ایران‌زمین، رفتار و اخلاق خوب و ستایش خداوند سخن می گوید. باباطاهر انسان‌ها به ارزش نهادن به زندگی سفارش می‌کند؛ زندگی‌ای که در آن کمال و طی کردن درجات انسان بودن، حرف نخست را بزند. در دوبیتی‌های باباطاهر مکررا سخنانی دیده می‌شود که شامل پندها و اندرزهای وی به آیندگان است.

از باباطاهر علاوه بر دوبیتی های دلکش، دو قطعه و چند غزل با گویش لری و مجموعه کلمات قصار به زبان عربی و کتابی به نام «سرانجام» به یادگار مانده است. کتاب سرانجام شامل دو بخش «عقاید عرفا» و «صوفی و الفتوحات الربانی فی اشارات الهمدانی» است.

باباطاهر عریان پس از ۸۵ سال زندگی وفات یافته است. آرامگاه وی در شمال شهر همدان در میدان بزرگی به نام وی قرار دارد. بنای مقبره باباطاهر در گذشته چندین‌بار بازسازی شده‌است. در قرن ششم هجری برجی آجری و هشت ضلعی بود. در دوران حکومت رضاخان پهلوی نیز بنای آجری دیگری به جای آن ساخته شده بود. در جریان این بازسازی لوح کاشی فیروزه‌ای رنگی مربوط به سده هفتم هجری بدست آمد که دارای کتیبه‌ای به خط کوفی برجسته و آیاتی از قرآن است و هم‌اکنون در موزه ایران باستان نگهداری می‌شود.

در اطراف مقبره باباطاهر تعدادی از بزرگان و ادیبان آرمیده‌اند که عبارت‌اند از: «محمد ابن عبدالعزیز» از ادبای قرن سوم هجری، «ابولفتح اسعد» از فقهای قرن ششم، «میرزا علی نقی کوثر» از دانشمندان سده سیزدهم و «مفتون همدانی» از شعرای قرن چهاردهم.
در شهر خرم‌آباد نیز بنایی به نام بقعه باباطاهر وجود دارد که به اعتقاد برخی زادگاه باباطاهر است.


چرا باباطاهر را «عریان» می‌نامیدند؟

برخی گفته اند که لقب " عریان " بخاطر آن بوده که او از همه تعلقات دنیا بریده بود. برخی دیگر معتقدند چون او گیاهخوار بوده به عریان لقب یافته است.

... شهرهای قدیم ما هر یک دارای جغرافیا و هویت فرهنگی خاصی بودند؛ ساختمان‌ها و بخش‌های مختلف شهرمانند، کهن دز، بازار، محله‌های مسکونی و ساختمان‌هایی چون مسجد، آب انبار، امامزاده، قبرستان و...، اینها همه اجزای جغرافیایی یک شهر را تعیین می‌کردند، از طرف دیگر امامزاده یا مزار بزرگان یا شخصیت‌های تاریخی، هویت فرهنگی شهر را شکل می‌دادند و هر شهری به اولیاء الله، ابدال و یا شخصیت‌های دینی مهمش شناخته و شهر از مقبره یا مزار این بزرگان متبرک می‌شد، از لحاظ معنوی هویت کسب می‌کرد؛ حضور تاریخی این بزرگان و مزار آنها شهر را از لحاظ معنوی زنده نگه می‌داشت مانند، مزار حضرت رضا (علیه السلام) در مشهد، شاهچراغ در شیراز، بایزید بسطامی در بسطام، شاه نعمت الله ولی در ماهان و باباطاهر در همدان، این‌ها به منزله روح فرهنگی و دینی هر یک از این شهرها بودند؛ تا پیش از صفویه هم این شخصیت‌ها معمولاً اولیا الله و مشایخ بزرگ تصوف و عرفان بودند و یا جزء حکما و یا شعرای عارف؛ نکته اینجاست که در مورد این شخصیت‌ها، پس از مدتی آن شهر یک چهره ای می‌ساخت و یک کیشی در اطراف آن شخصیت به وجود می‌آمد مثلاً ابوسعید ابوالخیر در نیشابور، خواجه عبدالله انصاری در هرات، شاه نعمت الله ولی در کرمان، شیخ احمد جام در تربت جام، حیدر زاوه در تربت حیدریه و یا بابا طاهر در همدان.

این کیش معمولاً بعد از چند قرن پس از آن شخصیت شکل می‌گرفت، مثلاً در مورد خواجه عبدالله انصاری، کیشی به وجود می‌آید که در اوایل دوره تیموری در هرات شکل می‌گیرد یا ابوسعید ابوالخیر، یک قرن و اندی بعد با نوشتن کتاب اسرار التوحید.  معمولاً این کیش‌ها به این صورت بود که آثاری به این بزرگان نسبت می‌دادند و بعضاً آثاری هم از خود این‌ها بوده است، برایشان یک ولی نامه می‌نوشتند، ولی نامه ژانر خاصی است که با ترکیب بخصوصی نوشته می‌شود، مثل سیره ابن خفیف یا برای عده ای از اولیا نوشته می‌شد مانند تذکره الاولیا و مناقب العارفین، ولی به طور خاص برای هر کدام از این شخصیت‌ها که می‌خواستند برایش کیشی بسازند، یک ولی‌نامه نوشته می‌شد، مانند اسرارتوحید که برای ابوسعید ابوخیر نوشته شد؛ گاهی آثار را حتی جعل می‌کردند و به این اولیا نسبت می‌دادند.

کاری که با خواجه عبداالله انصاری کردند، ایشان چند اثر دارند که متعلُق به خودش است، ولی تمام این رسائلی که در دو جلد چاپ شده، همگی ساختگی و مربوط به دوره تیموری است و همچنین آثار دیگری که باز به اسم خواجه عبدالله انصاری ساختند؛ مقبره اینها را تعمیر، بازسازی، تجلیل و تزئین می‌کردند و بعضی مواقع خانه‌های مجللی اطراف این مقبره‌ها می‌ساختند؛ به این ترتیب این شهر هویت معنویش، شخصیتی می‌شد که از شیخ بزرگشان می‌ساختند؛ هر کدام از این شهرها هم سعی می‌کردند به طریقی از این بزرگان داشته باشند، امامزاده‌ها کاری است که از دوره صفویه به بعد شروع می‌شود، یعنی قبل از این، اولیا و ابدال و مشایخ بزرگ صوفیه بودند که هر کدام هویت فرهنگی و دینی شهر را شکل می‌دادند و بعد از صفویه سعی کردند این‌ها را پاک کند و در عوض به نحوی با نسبت دادن افرادشان به ائمه امامزاده‌هایی داشته باشند، یک صورت جالب آن در بسطام است، که آنجا بایزید بسطامی را داریم، یک زمانی خانه‌های مجلل و زیارتگاه‌هایی برایش ساخته شده بود ولی الان یک قبر است در یک حیاطی که در کنارش امامزاده محمد قرار دارد؛ مقبره یکی از خصوصیات مهمی بود که در این کیش سازی‌ها به آن خیلی توجه می‌شد.

بابا طاهر در همدان چنین شخصیتی بود. همدان از نظر دینی و فرهنگی با باباطاهر شناخته می‌شد و در واقع همدانی‌ها از وجود چنین شخصیتی کسب فیض و برکت معنوی می‌کردند این شخص باید مقبره‌ای داشته باشد که داشت و از قدیم حمدالله مستوفی و یا عین القضات حدود یک قرن بعد از او به زیارت قبر شیخ می‌رفتند، عین القضات در آنجا نامه می‌نوشت و حتی سعی می‌کرد ارتباط برقرار کند، می‌گوید من شفیع کردم طاهر را که بین تو و فلان کس هیچ کدورتی نباشد، یعنی از لحاظ معنوی سعی می‌کرد خودش را با شخصیت طاهر مرتبط کند.

یک اثری منسوب به باباطاهر هست که در مورد آن شک و تردید وجود دارد، که آیا این اثر اصیل است یا نه؟! به نظر من اصیل است، دلایلم را مفصلاً در کتاب ذکر کردم و اصالتش را از اینجا تعیین کردم که مفاهیم و عباراتی که در این کتاب به کار رفته است همه با اینکه اوایل قرن پنجم نوشته شود سازگار است، آقای دکتر سوری هم اشاره کردند که در آن کتاب عباراتی پیدا کردند که عیناً در اثر باباطاهر هست، همچنین بر این کتاب شرح‌های زیادی نوشتند که یکی از این شرح‌ها را هم به عین القضات همدانی نسبت دادند؛ کار مهم دیگر مسئله اشعار است، این شخصیت‌ها اگر به نحوی حتی یک شعر گفته باشند و طبع شاعری از خودشان نشان داده باشند، خیلی مهم بود و شعر‌هایی به این‌ها نسبت می‌دادند که شاید سروده خودشان نباشد، مثل ابوسعید ابوالخیر که او شعری نگفته است و شاعر نبود ولی می‌بینید که چقدر شعر در حال حاضر هست که به او نسبت داده‌اند، این‌ها برای وقتی است که می‌خواستند کیشی در حول آن شخصیت به وجود آوردند، بعضی از این‌ها به واقع شاعر هم بودند، مثل احمد جامی که می‌گویند شاعر بود و دیوانی هم به او نسبت داده‌اند و یا شاه نعمت الله ولی که شاعر بود و دیوان شعر هم دارد.

در مورد طاهر چون تاریخش به گذشته‌های دور می‌رسد، خیلی مطمئن نبودیم که این اشعار چه مقدار درست و اصل است و چه مقدار ساختگی؛ الان با پیدا کردن تاریخ فوتش که سال ۴۱۸ است بیشتر برایمان مشخص شده است که کدام یک از این اشعار احتمال تعلقش به طاهر بیشتر است. به طور کلی اشعاری که راجع به عشق و عاشقی و... گفته شده است، چون این مفاهیم بعداً در تصوف پدید می‌آید از قرن ششم یا از نیمه دوم قرن پنجم شکل گرفته‌اند و نمی‌تواند متعلق به اوایل قرن پنجم یا اواخر قرن چهارم باشد، ولی اشعاری که جنبه حکمی و تصوف دارند، احتمال تعلقشان به طاهر وجود دارد، از آن طرف در آن زمان به نظر می‌رسد لهجه‌ای که در شهر همدان متداول بوده است.

هنوز فهلویاتی بوده است که طاهر به آن لهجه و زبان شعر می‌گفته است، در واقع طاهر اولین شاعر حکیم و صوفی ماست در زبان فارسی البته به لهجه فهلوی. دو بیتی‌هایش یک قرن قبل از عمر خیام گفته شده‌اند، بعضی‌ها این دو شخصیت یعنی باباطاهر و خیام را با هم مقایسه کرده‌اند، همانطور که در مورد خیام اشعاری هست که ما واقعا نمی‌دانیم این اشعار متعلق به عمر خیام هست یا نه؟! در مورد طاهر هم همینطور است؛ با علم به اینکه بعضی از این اشعار هستند که ما خیالمان در مورد تعلق این‌ها به طاهر راحت‌تر است، این‌ها چیزهایی است که در مورد آثار قلمی، شعر و مقبره طاهر گفته شد؛ طاهر یکی از شخصیت‌های جالب است که در اطراف این شخص به تدریج کیشی پدید آمد و بعد ما با کشفی که از نظر تاریخی داشتیم، شناختیم و دیدیم که چقدر این‌ها با اسناد تاریخی مطابقت دارد، مثلاً یکی از چیزهایی که در مورد طاهر می‌گفتند  این است که او مقداری حالت دیوانگی و جنون داشت و در ردیف عقلاء مجانین بود، ولی دقیقاً نگفتند که از عقلاء مجانین بوده؛ عین القضات تعبیر متفاوتی برای او دارد به عنوان مجانین الحق که در نامه‌هایش به کار می‌برد.

این پژوهشگر حوزه عرفان و ادبیات کلاسیک با بیان اینکه طاهر واقعاً اینگونه بود، چنان که عین القضات از او نقل می‌کند من را افسوس می‌کنند یعنی من را مسخره می‌کنند و او به گونه ای بود که مسخره شود، در حالی که این‌ها خودشان را مسخره می‌کردند و به ریش خودشان می‌خندیدند، گفت:  طاهر سادگی‌هایی هم داشت، حتی از این اظهار نظرهایی هم که می‌کند سادگی اش پیداست. به خاطر زهدی که داشت اصلًا به غذا، لباس و هیچ کدام از این‌ها اعتنایی نمی‌کرد. مسئله عریانی که به او نسبت می‌دهند یکی از چیزهایی است که من نفهمیدم، از کی شروع کردند و به او گفتند عریان؟! وچرا ؟! چون من در زمان حیاتش چیزی پیدا نکردم که نشان دهد در آن زمان هم به او عریان می‌گفتند. می‌گویند یک خرقه‌ای داشت که پر از شپش بود، شبیه به خرقه حلاج که خرقه حلاج را می‌گفتند ۲۰ سال آن را نشسته بود؛ یکی از مریدان که خیاط بود به بابا طاهر پیشنهاد می‌دهد که خرقه‌اش را به او بدهد تا برایش بشوید و تمیز کند، بابا طاهر قبول می‌کند ولی برایش شرط می‌گذارد که شپش‌ها را نکشد و مواظب باشد که هیچ کدام اینها آزار نبینند، مرید هم قبول می‌کند و فرقه را می‌شوید و باباطاهر می‌پوشد، از بابا طاهر می‌پرسد حالا بهتر نشد؟! او هم می‌گوید برای من فرقی نکرده است و این به درجه بی اعتنایی این شخص اشاره می‌کند.


بابا طاهر گیاه خوار بود، ما تعداد محدودی از مشایخ صوفیه را می‌شناسیم که گیاه خوار بودند، چون معمولاً می‌گفتند سنت است که یک مقدار گوشت بخورند و می‌خوردند، ولی طاهر رسماً جز گیاه خوارها بود؛ حالا مسئله این است که آیا ما می‌توانیم از این گیاه خواری نتیجه بگیریم که او مانوی بود؟! من در این تردید دارم، چون در قرن چهارم زندقه فقط به مانویان و مزدکیان نمی‌گفتند، به خیلی از مسلمان‌ها که که  می‌خواستند از آنها انتقاد بکنند هم چنین زندیق میگفتند، این اتهام به بابا طاهر کاملاً جدی بوده است زیرا که این را سمعانی نقل کرده است که بابا طاهر به زندیقی متهم بوده است؛ ولی این شخص، کسی که با دو واسطه شیخِ عین القضات همدانی بوده است. عقاید عرفانی عین القضات کاملا مبتنی بر مفاهیم قرآن است و آثار عین القضات حجم عظیمیش تفسیر قرآن است و نمی‌توان گفت طاهر چون گیاهخوار بوده است و یا چون گچ کاری درخشانی می‌کرده و... مانوی بود، بهرحال مانوییت تأثیر خودش را گذاشته بود و زهدی که به آن اشاره کردم یکی از خصوصیات مانویت بود. به هرحال شخصیتی که حول و حوش طاهر بود و حالت افسانه‌ای داشت، بعد از پیدا شدن شواهد تاریخی مشخص شد که این‌ها زیاد هم با چیزی که به واقع بوده فاصله نداشته است و من حتی این را در مورد اشعارش هم می‌گویم؛ به مقداری از این اشعار که به صورت فهلویات به دست ما رسیده است؛ این‌ها به نظر من همه می‌توانند اصیل و متعلق به طاهر باشند و ما دیگر با یک شخصیت افسانه ای روبه رو نیستیم و حالا یک شخصیت تاریخی را می‌شناسیم، از این به بعد هم شاید اطلاعات جدیدی پیدا کنیم.


بخشهایی از سخنرانی دکتر نصر الله پور جوادی در مراسم رونمایی از کتاب دیوان بابا طاهر
به نقل از مهر نیوز


امیر تهرانی

ح،ف

رازهای کتابخانه من (۸۰): دانش های مخفی و علوم پنهانی: آرشیو (۲ -۱)شانتی دوی دختری که دوبار زندگی کرد.


ادامه از نوشتار پیشین

شانتی دوی دختری که دوبار زندگی کرد!

(با کلیک کردن بر روی آدرس زیر مستند های تهیه شده از شانتی دیو را می توانید مشاهده کنید)

https://m.youtube.com/watch?v=J7IK6OoU6SI

https://m.youtube.com/watch?v=chRezqyTAb8

در دین اسلام تناسخ روح و باز گشت دوباره آن که مجددا در بد ن انسان دیگری ظهار شود مورد قبول نمی باشد. بنابر گفته صریح قران، روح امری الهی است و با زگشت آن به خدا صورت نمی گیرد.
ولی جامعه بودائیان ، بخصوص« هندی ها » اعتقاد عمیق و متعصبانه ای به نظریه تناسخ دارند . یعنی در حالی که گزارش تاسخ و زندگی مجدد یک روح در بدن تاز در جوامع اسلامی یا وجود ندارد و یا بسیار بسیار ناد ر است ولی در کشور هند و یا تبت که تناسخ جزو اعتقادات است پرونده کسانی که ادعا کرده اند قبلا در این جهان بوده اند قطور است.

تنها گزارشی که من از یک کشور نیمه مسلمان و در این ارتباط دارم از کودکی بنام " عماد " است که استادم دکتر لیال واتسون بار ها آنرا نقل می کرد.
در گزارش پیشین از همین آ داستان دختری بنام دهمت از ترکیه را آوردم و این بار گزارش دختری بنام " شانتی " را می نویسم که طعم دو بار زندگی کردن را چشید .

این دختر که نام کاملش شانتی دوی (shanti devi ) است مدعی شده بود که قبلآ زندگی یکبا ر زندگی کرده است و این بار دوم است که به جهان امده است.
والدین شانتی دوی  که از طبقه متوسطی بودند در شهر دهلی زندگی ساده و آرامی را سپری می کردند. « شانتی » در سال ۱۹۲۶ به دنیا آمد و هیچ چیز غیر عادی در تولد او وجود نداشت، تااین که وضع او دگرگون شد.

زمانی که شانتی دوران کودکی خود را پشت سر میگذاشت ، مادرش متوجه سردرگمی او شد و در اعمال و رفتارش دقت بیشتری کرد و به نظرش آمد که « شانتی » در موقع صحبت با یک فرد خیالی گریه می کند . و بعد از آن بود که والدینش در مورد سلامتی او نگران شدند. در همان سال « شانتی » کوچولو به مادرش گفت که قبلآ در شهری بنام « موترا »( Muttra ) زندگی میکرده و خانه ای را که مدعی بود در آن زندگی می کرده ، برای مادرش توصیف کرد. مادر این موضوع را با پدر شانتی در میان گذاشت و او نیز به نوبه خود دخترش را نزد پزشکی برد. بعد از اینکه دخترک داستان عجیبش را برای دکتر تعریف کرد، او تنها سرش را تکان داد. اگر شانتی دچار مشکل عقلی بود، مورد بسیار نادر به شما می رفت و در غیر اینصورت دکتر جرآت بیان حقیقت را نداشت. دکتر به پدر توصیه کرد که گاه بگاه سوالاتی را از شانتی بپرسد و پاسخ های او را یادداشت کند و اگر بچه بازهم سر حرفش ایستادگی کرد ، مجددآ به وی مراجعه کنند.

« شانتی دیوی » هرگز داستانش را تغییر نداد. تا سن ۹ سالگی والدین پریشان او، از حرفهای دخترشان متعجب نمی شدند ، زیرا با بی میلی پذیرفته بودند که دخترشان دیوانه شده است. در سال ۱۹۳۵ دختر به والدینش گفت که او در « موترا » ازدواج کرده و سه فرزند به دنیا آورده بوده است. او مشخصات پسرانش را توصیف کرد و اسامی آنها را به زبان آورد، و ادعا کرد که نامش در زندگی قبلی اش « لوجی » (ludgi ) بوده است . اما در برابر این اظهارات، والدین شانتی تنها خندیدند و اندوهشان را پنهان ساختند.

یک شب در حالی که شانتی و مادرش سرگرم آشپزی بودند، در به صدا در آمد و شانتی دوید که در را باز کند، هنگامه که بازگشت او بیش از حد معمول طول کشید، مادر به دنبال دخترش به دم در رفت و او را در حالیکه به غریبه ای که روی پله ها ایستاده بود خیره نگاه می کرد، پیدا کرد.

دختر بچه گفت: « مادر ! این مرد پسرعموی شوهرم است. او هم در شهر « موترا » و در نزدیکی خانه ما زندگی می کرد. ». آن مرد حقیقتآ در موترا زندگی میکرد و آمده بود تا در مورد موضوع شانتی با پدر او گفتگو کند. او « شاتی » را نشناخت اما به والدین او گفت پسر عمویی دارد که همسرش بنام « لوجی » را ده سال پیش هنگام زایمان از دست داده است. والدین نگران شانتی داستان دخترشان را برای غریبه تعریف کردند و او موافقت کرد که پسر عمویش را به دهلی بیاورد تا ببیند که « شانتی » او را می شناسد یا خیر. دختر از این نقشه اطلاعی نداشت، اما وقتی شخص مورد نظر وارد شد، دختر خودش را در آغوش او انداخت و با بغض و گریه گفت، این مرد همسرش است که به نزد او برگشته است . والدین شانتی به همراه آن مرد متحیر و سردرگم ، نزد اولیای امور رفتند و داستان باور نکردنی شان را برای آنان بازگو کردند. دولت هند یک کمیته ویژه از دانشمندان را برای بررسی و تحقیق در این باره که توجه عموم مردم را به خود جلب کرده بود، تشکیل داد. آیا « شانتی » تجدید تجسم « لوجی » بود؟

دانشمندان « شانتی » را به شهر « موترا » بردند. دختر به محض پیاده شدن از قطار، مادر و برادر شوهرش را شناخت و اسامی آنها را گفت و با وجود اینکه پدر و مادرش تنها زبان هندی را به وی آموخته بودند، با آنها به لهجه محلی « موترا » صحبت کرد . دانشمندان با حیرت فراوان به آزمایشات خود ادامه دادند، آنها چشمان دختر را بستند و او را سوار کالسکه کردند و خود نیز به همراهش رفتند. شانتی بدون تآمل راننده را در مسیر های مختلف شهر هدایت کرد و مشخصات برجسته هر محلی را که از آن عبور می کردند، توصیف می کرد.

بالاخره « شانتی » به راننده فرمان داد که در انتهای یک کوچه باریک بایستد. او گفت: « اینجا همان جایی است که من زندگی میکردم » . وقتی نوار پارچه ای را از چشمانش باز کردند، پیرمردی را دید که جلوی در نشسته و سیگار می کشید. شانتی به آنها گفت که آن مرد پدر شوهرش، ودر واقع پدر شوهر « لوجی » بوده است. شانتی بطور باور نکردنی دو فرزند بزرگش که بسیار مسن تر از خودش بودند را شناخت ، اما کوچکترین آنها را که تولدش به قیمت زندگی لوجی تمام شده بود بخاطر نیاورد. دانشمندان در ابراز نظراتشان محتاط بودند و همگی معتقد بودند که، کودکی که در دهلی به دنیا آمده به طریقی، زندگی ای را با جزئیات شگفت آور در « موترا » بیاد می آورد. آنها گزارش دادند که هیچ نشانه ای از فریبکاری وجود ندارد و برای آنچه که دیده اند ، نیز هیچ توضیح علمی ندارند.

داستان کاملآ مستند « شانتی دیوی » در پرونده های پزشکی و دولتی ثبت شده است. در سال ۱۹۵۸ وی در پاسخ به سوال متخصصین گفت که : یاد گرفته تا خودش را با زندگی دوم تطبیق بدهد و اظهار داشت که اشتیاق دیرینه اش نسبت به گذشته عجیبش زیاد هم آسایش او را مختل نکرده است.


امیر تهرانی

ح.ف


ادامه دارد...