دااش آکل
داستانی است از صادق هدایت است که در کتابی تحت عنوان سه قطره خون همراه با ده داستان دیگر او به چاپ رسیدند. بنظر من این اثر هدایت ایرانی ترین و حقیقی ترین اثر اوست.
اما پیش از آن که به گزارش داستان داش آکل بپردازم یک گزارش واقعی از آقای کیمیایی کارگدان مشهور می آورم که فیلم داش اکل را ساخته است.
استاد کیمیایی از پیرمردی برنج فروش نقل می کنند:
"من از یک برنج فروش نود و دو ساله، در یکی از کوچه های باریک محله ی سردزک شیراز شنیدم. پیرمردِ برنج فروش خود از یاران کاکارستم بود، اما به گفته ی خودش حواسش پیش داش آکل بود.
داش آکل با پسری که هیچ و یا کمتر کسی او را دیده در خانه اش زندگی می کند. حاجی بزرگ قرار بر این دارد که به مکه برود و بازگردد و این سفر دو سال تا هفت سال طول... می کشیده. وقتی حاجی، داشی را وصی خود می کند، مرجان مهم ترین و شکننده ترین ارثی است که می گذارد.
پسری از طایفه های حاجی عاشق مرجان است. داشی برای امانت داری و ترس از اینکه اگر در خانه نباشد، پسر در خفا به خانه بیاید، مرجان را به خانه ی خودش می برد. پسری که در خانه ی آکل زندگی می کند با مرجان به عاشقانه ها می روند و داش آکل درمی یابد که خود، عاشق مرجان است.
مرجان حامله می شود. مردم رو از آکل برمی گردانند، به امانت چنین خیانتی شده و اگر آکل بگوید کارِ پسر است که پسر را به دار خواهند آویخت، اما پسر که خودش نیمه ی عشق آکل است.
شبی در خفا پسر را روانه ی تهران می کند. هم تنهاتر می شود و هم باید مرجانِ حامله را به خانه ی پدرش برگرداند. هر دو عشق می روند. از آن زمان، تنهاترین می شود و به شب های شراب و تنهایی می رود و وقتی می شنود پسر در تهران به خانه ی عین الدوله محرم شده، همه چیز را ازدست رفته می بیند.
شبی در شراب خانه، کتک بسیاری می خورد. گفته است در امانت حاجی خیانت کرده و بچه مال اوست. اما ذهن پریشان هدایت، کاملاً همان ذهن پریشان داش آکل است.باید رفت، باید به سیاقِ خودش برود. با کاکا قرارِ قصه می گذارد، در تکیه. می داند کاکا مرد است.
داش آکل از کاکا می خواهد که وقتی پشت به او کرد کار را تمام کند.کاکا می گوید: هیچ کسی گریستن کاکای سیاه علاف را ندیده بود. پس من بعد از تو چه کنم... حوصله ام نیست به این دنیا... همیشه مثل شَبَم. کی مرا ببرد؟
در غروبِ جدال در تکیه، داش آکل می تواند کاکا را بکشد. از روی سینه اش بلند می شود و پشت به او می کند. کاکا می داند دیشب قسم خورده که کارِ داشی را از این همه درد و رنج کم کند و قمه را از پشت به داش آکل می زند.داش آکل در آخرین لحظات عمر برمی گردد و به سوی کاکا می آید. کاکا خودش را به داش آکل تعارف می کند. داش آکل، کاکا را در حالی که قمه ی کاکا را به تن دارد، خفه می کند. این مهمانی همان مرگِ آیینی اسطوره ای است.
پیرمرد برنج فروش می گفت:بعد از دفنِ هر دو، هوا خیلی سرد بود. فقط مرجان آمده بود و من. من آنجا دیدم که مرجان چقدر عاشقِ داشی بود و داشی نمی دانست. برای اولین بار نام پسر را گفت: عاشق امان بودم. اما بیشتر داشی. داستان آکل و کاکا که در هم گره خورده بود، با دو قبرشان کنارِ هم تمام می شود.
مرجان هم هیچ گاه نگفت بچه از آکل است. سنگِ آسیاب خانگی را دو روز بر دل گذاشت تا آن حرامزاده را از خود بیرون کند.
مرجان خیلی جوان مُرد.
این واقعه را آرزو دارم روزی فیلم بسازم"
داش آکل هدایت که بود؟
همان گونه که گفته شد «داش آکُل»نام یکی از یازده داستان کوتاه مجموعه سه قطره خون ، نوشته صادق هدایت است که نخستین بار در سال ۱۳۱۱ منتشر شد. خلاصه داستان این است که داش اکل یک لوطی مشهور شیرازی است که در محله سردزک زندگی می کند . همه از او حساب می برند . تمام لوطیها و قمه کشها از او وحشت دارند. او پشت بسیا ی از آنان را به خاک مالیده و گوشمالیشان داده است. ولی در عو ض با مردم عادی مهر بان است، به آنان کمک می کند.دستشان را می گیرد. در تاریکیهای شب انان را به خانه هایشان می رساند.
چهره داش اکل زیبا نیست ولی روح وقلبی زیبا دارد. اصولا طرفدار و پشتیبان مردم عادی است. داش آکل لوطی است که خصلت های جوانمردانه اش او را محبوب مردم ضعیف و بی پناه شهر کرده است.
در مقابل داش اکل یک قلدر ناجوانمرد و حسود هم هست که بارها ضرب شست داش آکل را چشیده ، به شدت از او نفرت دارد و در پی فرصتی است تا زهرش را به داش آکل بریزد و از او انتقام بگیرد.
یک شب که داش آکل در قهوه خانه دومیل است به او خبر می دهند که حاج صمد فوت کرده است. داش آکل می گوید: این به من چه ربطی دارد؟ بروید مرده خور ها را خبر کنید!
وقتی به او می گویند که حاج صمد او را وصی خود قرار داده و امام جمعه را هم شاهد گرفته داش آکل تکان روحی شدید ی می خورد.
داش آکل آزادی خود را از همه چیز بیشتر دوست دارد ، ولی به ناچار این وظیفه دشوار را به گردن می گیرد. به خانه حاجی می رود ، منشی و ناطر می گیرد ، انوال حاجی را ثبت می کند، هرچه را باید بفروش می فروشد و هرچه را باید ضبط و ربط کند نگهمیدارد، در آند املاک و مستعلات حاجی را افزایش می دهد و از جان ودل خانواده او را زیر چتر حمایت خود می کرد.
البته اتفاقی روحی نیز رخ می دهد و داش آکل عاشق دختر حاجی می شود. دختر چهارده سال داش اکل چهل سال دارد.
این راز را در دل نگه می دارد. در عوض ، طوطی ای می خرد ، و درد دلش را به او می گوید.
از آن پس ، دیگر کسی داش آکل را سر گذر نمی بیند ، او دیگر محله را قرق نمی کند ، با سایر لوطی ها و اوباش در گیر نمی شود و اوقات خود را صرف رسیدگی به اموال حاجی و خانواده او می کند.
بر این منوال ، هفت سال می گذرد تا این که برای مرجان ، خواستگاری پیدا می شود. داش آکل به عنوان آخرین وظیفه خود ، وسایل ازدواج مرجان را فراهم می کند و او را به خانه بخت می فرستد.
سپس امام جمعه را می خواهد و در مقابل او صورت اموال را تحویل می دهد و می گوید که اخرین وظیفه اش را انجام داده است.
انگاه بقیه روزگار را با طوطی خود می گدراند و به مشروب پناه می برد،
هدایت گزارش می کند که همان شب که داش آکل از خانه حاجی صمد بیرون می اید ، مست به میدن می رود، که کاکارستم سر می رسد. با داش آکل یکی به دو می کند و در نهایت با او گلاویز می شود؛ و سرانجام ، با قمه ، زخمی اش می کند.
فردای آن روز ، وقتی پسر بزرگ حاجی صمد بر بالین داش آکل می آید ، او طوطی اش را به وی می سپارد و کمی بعد ، می میرد.
عصر همان روز ، مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته است و به آن نگاه می کند ، که ناگهان طوطی با لحن داشی "خراشیده ای" می گوید : «مرجان... تو مرا کشتی... به کی بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.»
از متن کتاب
داش آکل مردی سی و پنج ساله ، تنومند ولی بدسیما بود. هر کس دفعه اوّل او را می دید قیافه اش توی ذوق می زد ، اما اگر یک مجلس پای صحبت او می نشستند یا حکایت هایی که از دوره زندگی او وِرد زبان ها بود می شنیدند ، آدم را شیفته او می ک
... داش آکل را همه اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محله سردزک را قرق میکرد ، کاری به کار زن ها و بچه ها نداشت ، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار می کرد.
... نصف شب ، آن وقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم؛ باغ های دل گشا و شراب های ارغوانیش به خواب می رفت؛ آن وقتی که ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون به هم چشمک می زدند؛ آن وقتی که مرجان با گونه های گل گونش در رختخواب آهسته نفس می کشید و گزارش روزانه از جلوی چشمش می گذشت ، همان وقت بود که داش آکل حقیقی ، داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوی و هوس ، بدون رودربایستی از تو قشری که آداب و رسوم جامعه به دور او بسته بود ، از توی افکاری که از بچه گی به او تلقین شده بود ، بیرون می آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید ، تپش آهسته قلب ، لب های آتشی و تن نرمش را حس می کرد و از روی گونه هایش بوسه می زد ، ولی هنگامی که از خواب می پرید ، به خودش دشنام می داد ، به زندگی نفرین می فرستاد و مانند دیوانه ها در اتاق به دور خودش می گشت ، زیر لب با خودش حرف می زد و باقی روز را هم برای این که فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی به کارهای حاجی می گذرانید.....
مختصات جغرافیایی
سردزک، از قدیمی ترین محله های شیراز است؛ فعلا بخش مهمی از بافت تاریخیش بر جای نمانده است. حتی دیوارهای کاه گلی خانه های کنار چهارسوق، که بلا صاحب بوده اند بازسازی شده اند کهنسال ترین پیر مردهای شیراز هم هم، یادی از داش آکلِ و کا کا رستم ندارند. محله سر دزک، نام یکی از محلههای شیراز قدیم میباشد که در جنوب شهر قرار داشتهاست. وقتی که کریم خان زندحصار شیراز را کوچکتر کرد و محلات را در هم ادغام نمود، محلۀ سردزک و محله دشتک به صورت یک محله درآمد که هر دو سردزک نامیده شدند.
(قهوه خانه دو میل پاتوق داش آکل کجاست؟
در متن کتاب هدایت می خوانیم:
«یکروز داش آکل روی سکوی قهوه خانه دو میل چندک زده بود، همان جا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شله سرخ کشیده بود، پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسه آبی می گردانید. ناگاه کاکارستم از در درآمد...قهوه خانه دو میل، پاتوغ قدیمی داش اکل ....گویا تاچند سا پیش وجود دشته و حالا انرا پاساژ کرده اند. پاساژ داش اکل،
بخاطر همین بود ه که آقای کیمیایی راهی شیراز شده بود و دنبال قهوه خانه دومیل می گشته که به پیر مرد بر نج فروش برخورد می کند.
قهوه پاچنار پاتوق کاکا رستم
.چون قهوه خانه دومیل قرق داش ا کل بود کاکارستم رجزهایش را به قهوه خانه پاچنار آورده بود:
: «در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میر فتند و گفته می شود: داش آکل را میگویی؟ دهنش می چاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد، در خانه حاجی موس موس می کند، گویا چیزی می ماسد، دیگر دم محله سر دزک که میرسد دمش را تو پاش میگیر د و رد میشود».
تاریخ پهلوان ها و لوطی ها
.کلوها، لوطی ها ، داش مشتی ها...
در فرهنگ قدیم شیراز و برخی از شهر های ایران پهلوانان در بین مردم جایگاه والایی داشتتند و به دسته هایی چون کلوها، لوتی ها، داش ها، فتیان و مشتی ها تقسیم میشدند که کلوها از دیرباز به یزرگان و کلانترها اطلاق می شده است .
بر خلاف آنچه که در بین مردم مصطلح است لوتی به معنی افراد اوباش شناخته نمی شدند بلکه این صفت به افراد با مرام اطلاق می شد و لقب "مشتی" هم بر خلاف آنچه امروز مرسوم است به فردی که موفق به زیارت مشهد شده گفته نمی شد بلکه این لقب به افراد پایبند به اصول اخلاقی و مردمدارداده می شد .
داش آکل
داش آکل یکی از همین کلوها بود که کلانتری محله سر دزک را به عهده داشت، او با وجود اینکه از دل زورخانه بیرون نیامد اما از تمام خصایل پهلوانی برخوردا بود به گونه ای که در دوران خودش کسی را یارای مبارزه با او نداشت، از زندگی داش آکل شیرازی تنها قصه ای که صادق هدایت در کتاب سه قطه خون آورده مانده است و بیشتر به داستان سرایی می ماند، اما مسعود کیمیایی کارگردان و فیلمساز مطرح کشور که داستان زندگی داشاکل را به تصویر درآورد می گوید: که داستان زندگی داش آکل واقعی را از پیرمرد برنج فروش 92 ساله ای از اهالی محله سردزک که همان محله داشآکل بوده شنیده است .
کاکارستم در داستان داش آکل هدایت، به عنوان فردی اوباش و بی معرفت معرفی می شود که پایبند مرام و خصلت های پهلوانی نیست، اما در روایت پیرمرد برنج فروش شیرازی، داش آکل با تمام این اوصاف او را مرد می داند و برای پایان دادن به زندگی مرارت بارش کسی را محرم تر از او نمی بیند، به نزد وی می رود و رازهای نگفته اش را برای او می گوید و از کاکا می خواهد تا در آخرین مبارزه به زندگی اش پایان دهد، اما آنچه که موجب حیرت می شود شرطی است که کاکارستم برای مبارزه می گذارد، کاکا که در تمام دوران عمر خود دنیال موقعیتی برای ضربه زدن به داش آکل بود این شرط را می گذارد که در نهایت او هم در مبارزه کشته شود .
دوران پهلوانی بعد از داش آکل
پس از داش آکل که اکنون هیچ اثری از محل دفن و یا محل زندگی او باقی نمانده است، پهلوانان بسیاری پای به عرصه وجود گذاشتند، برای اطلاع ازنام و نشان آنان نیاز بود به فردی مراجعه کنم که در این خصوص صاحب نظر باشد و بتواند اطلاعات مستتندی در اختیار بگذارد.
"حسین غرقی" رییس هیئت ورزش های زورخانه ای استان فارس که خود از پهلوانان خوشنام شیراز بهشمار میرود در گفت و گو با ایسنا منطقهی فارس، فرهنگ زورخانه را نزدیک به آئین میترائیسم یا آئین مهر می داند، و می گوید اکنون در شیراز زورخانه ای با قدمت 170 سال وجود دارد اما قدمت زورخانه و ورزش زورخانه ای بی تردید به صدها سال پیش بر می گردد .
غرقی با بیان اینکه بعد از دوران قاجاریه ورزش زورخانه ای به دست افراد ناباب اراذل و اوباش افتاد، افزود: این امر موجب شد ذهنیت مردم خراب شود و اعتمادشان نسبت به اهالی زورخانه از بین برود که با همت پهلوانان خوش نام رفته رفته اعتماد مردم به اهل زورخانه بازگشت .
او از افراد خوشنام و پهلوانان با نفوذ شیرازی در گذشته نام برد و گفت: در شیراز و از گذشته های دور پهلوانان به نامی چون حاج سید ابوالحسن عطاران، حاج محمد کاظم دلاوری، حاج ملا علی سیف ( سیف الاسلام)، داش محمد کوه بر، مشت علی بادقت، حسین نایب کریم، حاج میرزا اسد پوست فروش، حاج ابولقاسم طباطبایی، حبیب طیاری، حسین طلوع (گنگوگر)، سید رزاق شاهوران، حاج حسین ولدان، عبدالحسین رمیده و حسین اردوبادی ( حسین آقای میرزا علی محمد) و ... وجود داشتند .
غرقی برخی از این افراد را انسان های دیندار و وپهلوانانی معرفی کرد که علاوه بر خصلت های پهلوانی به دینداری و عالمی هم معروف بوده اند ودر مقابل پهلوانان صاحب نامی نیز بودند که به دلیل برخی خصایل اخلاقی، در بین گروهی از مردم شیراز چندان به خوبی از آنان یاد نمی شود .
حاج ملا علی سیف "سیف الاسلام"
حاج ملا علی سیف یکی از پهلوانانی بود که علاوه بر ورش درعرصه دینداری و علوم دینی هم شهره بود، او در شعبان 1300 در شیراز دیده به جهان گشود، در 15 سالگی به فراگیری علوم قدیمه در مسجد نصیر الملک مشغول شد و به دلیل خدماتی که به اسلام و مذهب شیعه داشت طی مراسمی لقب سیف الاسلام به وی داده شد، او مردی تنومند بود و در بین ورزشکاران و اهالی زورخانه از احترام و جایگاه خاصی برخوردار بود، وی نمایندگی چند دوره انجمن شهر را به عهده داشت، گره گشایی از مشکلات مردم و تفکر خیراندیش و خدا پسندانه اش، مجاهدت های او را در مکتب مولایش حسین ابن علی (ع) رنگ و بویی دیگر بخشیده بود .
برخی روایت کرده اند که او از چند مرجع عالیقدر اجازه دریافت وجوهات داشته است که این نشان از بزرگی و اعتمادی است که نسبت به وی در نزد عام و حتی خواص وجود داشته است .
حسین اردوبادی "حسین آقای میرزا علی محمد "
اجداد این پهلوان شیرازی از روسیه به ایران هجرت کرده بودند و وی فرزند یکی از تجار به نام شیراز بوده است، در واقع لقب "میرزا علی محمد" نام برادرش بوده که به او نسبت داده اند .
اینکه آنچه در مورد حسین آقا گفته می شود درست است و یا به جفا گفته شده است بر کسی آشکار نیست اما برخی از نزدیکان او سخنان و شایعاتی که در خصوص حسین آقای میرزا علی محمد گفته شده را رد کرده و می گویند او دشمنان زیادی داشت که اقدام به تخریب شخصیت وی می کردند .
آنچه که همگان در خصوص حسین اردوبادی اتفاق نظر دارند شجاعت و دلاوری است، فارغ از سخنانی که در مورد او گفته می شود این واقعیت را نمی توان از نظر دور داشت که اکنون هم پس از گذشت 30 سال از مرگ این پهلوان شیرازی نام او لقب لوتیها و پهلوان های شهر است، نه نامردان و اراذل واوباش .
حسین آقای میرزا علی محمد سرانجام سال 1366 دار فانی را وداع گفت و در قطعه 40 مومنان دارالرحمه شیراز به خاک سپرده شد.
ایسنا
امیر تهرانی
ح.ف
تکرار
سفرنامه راولینسون(گذر از زهاب به خوزستان)
وقتی بر ای نخستین بار کتاب سفر نامه راولینسون را خواندم متوجه نکته جالبی شدم و آن این که گویا برخی از مردم انگلیس خودشان بر ای خودشان برنامه ای در آغاز زندگی تدوین می کنند که تا بتوانند اطلاعات از سرزمین های دیگر بر ای کشورشان و دستگاه حاکمه کشورشان به ار مغان ببرند .اگر کارهایی را که این افسر نظامی انگلیس بر ای کشور ش انجام داده میان ده نفر آدم فعال تقسیم کنند شاید آنان نتوانند کارهایی را که او انجام داد به سر انجام برسانند.
نام او هنری راولینسون بود و بعنوان افسر نظامی در یک هنگ بریتانیایی در اطراف مرز ایران خدمت می کرد. بعدا سیاستمدار، دولتمرد و مستشرق شد و به شهرت رسید. ا متولد ۱۸۱۰ میلادی میباشد. راولینسون فعالت خود را ابتدا در کمپانی هند شرقی آغاز کرد و از آن طریق به موضواعت مربوط بخ ایران وارد شد. هنری راولینسون در جوانی به ایران آمد و با دولت محمد شاه قاجار همکاریهایی داشت.
اگر به سایت اسناد ملی انگلیس سری بزنید متوجه میشوید نقشه هایی را که راولینسون از منطقه خوزستان و لرستان تهیه کرده اند هنوز که هنوز است جزو مدارکی است که هر کسی به آن دسترسی ندارد.
هنری راولینسون نخستین کسی بود که خط میخی را با بررسی کتیبههای بیستون خواند. او در سال ۱۸۳۶ میلادی از ذهاب تا منگشت و سراسر خاک لرستان و بختیاری را گشت زد و در کسوت نظامیگری و باستانی شناسی یادداشتهایی را به جا گذاشت که سه سال زمان برد.
راولینسون در سالهای 1835 و 1836 قسمت فارسی باستانی کتیبه سه زبانه را نسخه برداری کرد. این نوشته در محل مرتفعی در دل یک کوه در بیستون در غرب ایران کنده شده بود. در سال 1844 بار دیگر به همان ارتفاع صعود کرد تا بخش بابلی آن را نسخهبرداری کند.
او با کمک یک پسر بچه محلی چابک و با استفاده از طناب و نردبان، عمود بر محل کتیبه بالا کشیده شد و در حالیکه در ارتفاع 100 متری زمین معلق بود، کتیبهها را تمیز و سپس از آنها نسخهبرداری کرد و در نهایت یکی از مهمترین و مشهورترین سندهای تاریخ جهان را رمزگشایی کرد.
نام «راولینسون» در محافل علمی و آکادمیک به چند دلیل جاودان و تثبیت شد. علت اصلی این موفقیت کپیبرداری از کتیبه داریوش بزرگ در بیستون و رمزگشایی خطوط میخی و ترجمه آن است که با این کار جایگاهی بزرگ نصیب خود کرد، همچنین او یکی از برجستهترین محققان تمدن آشور به شمار می آید.
آشنایی کامل با زبان پارسی
راولینسون که آشنایی کامل با زبان فارسی داشته و به راحتی این زبان را صحبت میکرد. یک فرد بسیار زیرک، کنجکاو و پرتلاش که نسبت به تاریخ و تمدن ایران آشنا بود. مشهود است راولینسون قبل از سفر به ایران مطالعات و بررسیهایی در خصوص تاریخ و تمدن ایران و از جمله لرستان داشته و کاملاً آثار پیشینیان خود را در این خصوص به دقت مطالعه و بررسی نموده و به نظرات مورخان بزرگ همچون هرودوت، استرابون، پلینی، دیودور، ماژور رنل و بنیامین تودله، پلی بیوس و دیگران آشنا بود
به بخشهایی از سفر نامه او توجه کنید:
صالح آباد
"دهکده صالحآباد که در دو فرسنگی دزفول قرار دارد دارای صد خانوار است و دور آن را دیواری از گل کشیدهاند. آب مشروب اهالی از قنات تأمین میشود.
در نزدیکی صالح آباد چند تپه کوچک و خرابههایی چند دیده میشود که احتمالاً بازمانده شهرلور و یا بلاد اللور میباشند. بر اساس نوشتههای جغرافیادانان شرقی، این شره در دو فرسنگی اندامیش قرار داشته ولی به علت عدم آگاهی از خطوط ارتباطی محل آن را در کنار رود دزفول تعیین کردهاند و حتی بعضی از جغرافیدانان امروزی اظهار داشتهاند که پایتخت باستانی لرستان را باید در همین محل جستجو کرد."
دزفول
شهر دزفول به وسیله نویسندگان زیادی توصیف شده و هم اکنون عمدهترین شهر خوزستان و در حدود 20 هزار (بیست هزار) جمعیت دارد. کیننر محل رود دز را به طور دقیق بر روی نقشه تعیین کرده است: این رود از نواحی بروجرد سرچشمه میگیرد و از دوشاخه تشکیل شده که در بحرین بهم پیوسته و سپس از وسط اشترانکوه گذشته و به سمت راست جریان مییابد، هنگامی که به کوه میانه میرسد به سمت چپ میپیچد و از آنجا به طرف دزفول سرازیر میگردد.
به عقیده من دزفول در زمان ساسانیان همزمان با پلی که در کنار آن بر روی دز به منظور برقراری ارتباط بین پایتخت جدید یعنی چندی شاپور و شوشتر ساخته شده، بنا گردیده است. دزفول در اصل اندامیش نام داشته و تا اوایل قرن سیزدهم نیز به همین نام بوده است.
یکی از محلههای قدیمی شهر اندامیش روناش است که در سمت راست رود دز واقع بوده و هنوز خرابههایی به همین نام باقی است."
خرم آباد
"خرمآباد که در پای قلعه و در سمت شمال غربی آن قرار دارد شهر جدید و کوچکی است که جمعیت آن تقریباً 1000 خانوار میباشد رودخانه کم عمق و عریضی در جنوب شرقی شهر و قلعه که پایتخت اتابکان لر کوچک بوده در جریان است. همچنین مناره آجری بلندی به سبک دوره سلجوقی در آنجا نمایان است. در نزدیکی این مناره یک سنگ که دور تا دور آن به خط کوفی نوشته شده قرار دارد و من متاسفم که به علت کمی وقت مجال رونویسی آن را پیدا نکردم ولی در یک بررسی مختصر بنام شجاعالدین خورشیدی سر سلسله اتابکان این منطقه برخوردم و شکی ندارم که بررسی این سنگ نبشته میتواند به روشن شدن منشاء سلسله پرقدرت خورشیدی کمک کند.
تصور نمیکنم نام خرمآباد در نوشتههای نویسندگان پیش از قرن چهاردهم آمده باشد. پیش از قرن چهاردهم میلادی خرمآباد را سمها یا دزسیاه میگفتهاند زیرا قلعه بر سنگهایی به رنگ سیاه ساخته شده است. ظاهراً جغرافیدانان قدیم این شهر را «شاپور خواست» مینامیدند و من فکر میکنم شهر شاپور خواست در همین جا بوده است. اما از طرفی شاپور خواست باید مربوط به دوره ساسانی باشد و حال آنکه در خرمآباد هیچ کتیبهای و اساساً هیچ تاریخی وجود ندارد که بتوانم قدمت آن را پیش از قرن یازدهم و یا دوازدهم میلادی فرض کنم.
قلعه خرمآباد یقیناً همیشه به خاطر موقعیت مخصوصش از اهمیت ویژهای برخوردار بوده و در زمانهای بسیار قدیم محل سکونت حکمرانان این منطقه بوده است. به نظر من عنوان دزسیاه دست کمی از کوه سیاه «سیاه کوه» ندارد و اصطلاح کوسین [کاسیها] که یونانیان زمان اسکندر به مردم این منطقه نسبت دادهاند از همین نام مشتق شده است. سرزمین بین ماد و سوسیان که از طرف شرق به رود دزفول و از طرف غرب به آب کرخه محدود است ممکن است همان منطقهای باشد که استرایون آن را کربین نامیده که معادل با «کوه چربن» پلینی و برابر با «کربرینه» پلی بیوس باشد اما من هیچ نشانهای که دال بر این عنوان باشد در این منطقه سراغ ندارم."
پیش از قرن چهاردهم میلادی خرمآباد را "سمها" یا "دزسیاه" میگفتهاند، زیرا قلعه بر سنگهایی به رنگ سیاه ساخته شده است. ظاهراً جغرافیدانان قدیم این شهر را «شاپور خواست» مینامیدند و من فکر میکنم شهر "شاپور خواست" در همین جا بوده است. اما از طرفی شاپور خواست باید مربوط به دوره ساسانی باشد و حال آنکه در خرمآباد هیچ کتیبهای و اساساً هیچ تاریخی وجود ندارد که بتوانم قدمت آن را پیش از قرن یازدهم و یا دوازدهم میلادی فرض کنم
شوش
"راولینسون که اشتیاق خود را از دیدن شوش به صراحت اعلام میدارد میگوید: من بیاندازه مشتاق بودم هر چه زودتر از شوش دیدن کنم به ویژه آنکه میخواستم رونوشتی از یک سنگ نبشته سیاه که به دو زبان نوشته شده تهیه کنم. میگویند این سنگ نبشته در مقبره دانیال نگهداری میشود. من همیشه بر این پندار بودهام که این سنگ نبشته با اهمیتترین اثری است که میتواند در تایید کشفیات اخیر درباره خطوط میخی مورد استفاده قرار گیرد. اما با تاسف فراوان دریافتم که از این گنجینه گرانبها اثری باقی نمانده ۸است."
جندی شاپور
«پس از پیمودن دو فرسنگ به روستای شاه آباد رسیدیم و من در سمت راست خود توانستم بدون کوچکترین تردید خرابهای جندی شاپور را تشخیص دهم.
بدون تردید در تشخیص محل جندی شاپور اشکالاتی وجود دارد که همگی ناشی از اشتباه بعضی از نویسندگان ایرانی در رابطه با تعیین محل دقیق این شهر است ولی من با بررسی تمام مدارک موجود کوچترین شکی در تعیین محل جندی شاپور ندارم...
«پس از پیمودن دو فرسنگ به روستای شاه آباد رسیدیم و من در سمت راست خود توانستم بدون کوچکترین تردید خرابهای جندی شاپور را تشخیص دهم.
او در سال ۱۸۳۶ میلادی به لرستان سفر کرد و شرح مشاهدات خود را در سفرنامهاش نوشت. او با حمایت و پشتیبانی دولت ایران توانست با یک حکم حکومتی به این مناطق عازم شود و از یک حاشیه امنیتی بالایی برخوردار باشد. او با یک ذهنیت از پیش مشخص شده به این سفر پرداخته و سفرنامهاش برخلاف دیگر سفرنامهنویسان تنها گزارش یک سفر بدون هدف و صرفاً سیاحتی نبوده بلکه سفر او در چهارچوب یک پروژه تحقیقاتی از قبل تعیین شده تعریف شده است.
سفر راولینسون به لرستان از جنوب و جنوب غربی کشور صورت گرفت و در سفر خود از مناطق ذهاب و شیروان و صمیره و پل ذال و صالح آب (اندیمشک) و سپس به دزفول، شوش و شوشتر و بعد از ۵ روز راهپیمایی از مسیر دزفول به خرمآباد میرسد. او مدت زیادی در خرمآباد نمانده است.
.
مشتاق بودم از شوش دیدن کنم
راولینسون آورده است: من بیاندازه مشتاق بودم تا هرچه زودتر از شوش دیدن کنم، به ویژه آنکه میخواستم رونوشتی از یک سنگ نبشته سیاه که به دو زبان نوشته شده تهیه کنم. میگویند این سنگ نبشته در مقبره دانیال نگهداری میشود.
راولینسون در سال 1836 میلادی به لرستان سفر کرده و شرح مشاهدات خود را در سفرنامه خود ذکر کرده از ویژگیهای این سفر و سفرنامه عبارتند از:حمایت و پشتیبانی دولت از سفر او که در واقع راولینسون توانست با پشتوانه یک حکم حکومتی به این مناطق عازم شده و تبعاً از یک حاشیه امنیتی بالایی برخوردار بوده و دیگر اینکه او با یک ذهنیت از پیش مشخص شده به این سفر پرداخته و سفرنامه او برخلاف دیگر سفرنامه نویسان تنها گزارش یک سفر بدون هدف و صرفاً سیاحتی نبوده و لذا میتوان گفت سفر او در چهارچوب یک پروژه تحقیقاتی از قبل تعیین شده تعریف میگردد و این از ویژگیهای بارز سفرنامه او میباشد.
سفر راولینسون به لرستان از جنوب و جنوب غربی کشور صورت گرفته ودر طی سفر خود از مناطق ذهاب و شیروان و صمیره و پل ذال و صالح آب (اندیمشک) و سپس به دزفول، شوش و شوشتر و بعد از 5 روز راهپیمایی از مسیر دزفول به خرمآباد میرسد.
راولینسون مدت زیادی را در خرم آباد نمانده و لذا عمده سفرنامه او در این کتاب عمدتاً به مناطق و منازل اولیه سفر او مربوط میگردد.
پل شیرزاد از جمله عجایب
راولینسون بعد از ورود به جلگه وسیع مال امیر درباره بقایای یک شهر باستانی گزارش داده است: در دامنه کوههای منگشت خرابههای پلی به نام جیرزاد (شیرزاد) قرار دارد که در زمان اردشیر بابکان ساخته شده و شرقیها آن را یکی از عجایب قلمداد کردهاند. او معتقد است، منطقه مال امیر محل سکونت اتابکان بوده است. این محل ارزش بررسی را دارد، زیرا پل جیرزاد بنابر نوشتههای موجود یکی از باشکوهترین آثار ساسانی است و همچنین بزرگ راه ساسانی در این محل از میان کوهها گذشته و به طرف اصفهان ادامه مییافته است. امروزه این جاده را جاده اتابک مینامند که راه ارتباطی بین شوشتر و اصفهان بوده است.
این شرقشناس بریتانیایی در سراسر سفرش از کشف شهر باستانی به نام سوسن در کنار شوش خبر داده و آن را جالبترین نقطه در این منطقه دانسته و گفته جالبترین نقطه در این منطقه و یا شاید در تمام ایران آثار شهر باستانی سوسن است که در ساحل رود کارون و در فرسنگی شمال- غربی فال امیر قرار دارد در اینجا نیز این ویرانهها حکایت از شهری بزرگ دارند و بنابر شواهدی که به دست آوردهاند این شهر را بایستی در ردیف پایتختهایی چون تخت جمشید و حکمتان همدان به حساب آورد.
نام شوش در کتاب انجیل و تورات هم آمده است
راولینسون معتقدبود قدیم در ایالت باستانی سوزیان (شوش) دو شهر به نام سوسن و شوش (سوسه) وجود داشته است. شهر کهنتر که در کتب مقدس (انجیل و تورات) از آن به عنوان "شوشن" یاد شده و در ساحل رود کارون یا "ایولئوس" قرار داشته و شهر دوم که یونانیان آن را "سوسه" یعنی شوش نامیدهاند در محل کنونی شهر شوش و در نزدیکی رود کرخه یا "خوئسپس" واقع بوده است. همچنین او بر این باور بود که رود دزفول همان کوپراتیس و رودخانه آب زرد و دنباله آن یعنی رود جراحی، همان "هدیفون" یا "هدیپنوس" است و مجموع دو رود کارون و دزفول با «پاسی تیگریس» مطابقت دارد.
آنچه او در باره خرم آباد فهمید.
او در مسیر بازگشت از دزفول تا خرمآباد به این موضوع پی میبرد که محل خرم آباد بر تمام نقشههایی که به چاپ رسیده، اشتباه است و نوشته است: مسیر ما از دزفول تا خرمآباد به طرف شمال بود با 3 یا 4 درجه انحراف به شرق، در حالیکه من قبلاً آن را از روی نقشه 22 درجه از شمال به طرف غرب محاسبه کرده بودم. متأسفم که در توقف کوتاه خود نتوانستم موقعیت دقیق آن را از روی ستارهها معلوم کنم.
این رمزگشای خطی همچنین درباره خرمآباد بیان کرده است که آنجا محل بینظیری است. یک رشته کوه در سراسر جلگه و در جهت شمال غرب به جنوب شرق کشیده شده و در یک نقطه دارای بریدگی است که رودخانه از وسط آن جریان مییابد. در فاصله 1200 متر از این نقطه صخره بزرگ و منفردی با محیط تقریبی 900 متر قرار دارد. این صخره دارای شیب تندی است و در نزدیکی قله آن چشمه آبی جریان دارد. این قلعه خرمآباد است که در قسمت پایین دور تا دور آن دیوار دولایهای کشیده شده و قصری که بر بالای آن ساخته شده از استحکامات نیرومندی برخوردار است.
پیش از قرن چهاردهم میلادی خرمآباد را "سمها" یا "دزسیاه" میگفتهاند، زیرا قلعه بر سنگهایی به رنگ سیاه ساخته شده است. ظاهراً جغرافیدانان قدیم این شهر را «شاپور خواست» مینامیدند و من فکر میکنم شهر "شاپور خواست" در همین جا بوده است. اما از طرفی شاپور خواست باید مربوط به دوره ساسانی باشد و حال آنکه در خرمآباد هیچ کتیبهای و اساساً هیچ تاریخی وجود ندارد که بتوانم قدمت آن را پیش از قرن یازدهم و یا دوازدهم میلادی فرض کنم.
بزرگترین و بهترین اثر تاریخی در ناحیهای کوچک
قلعه خرمآباد یقیناً همیشه به خاطر موقعیت مخصوصاش از اهمیت ویژهای برخوردار بوده و در زمانهای بسیار قدیم محل سکونت حکمرانان این منطقه بوده است. به نظر من عنوان دزسیاه دست کمی از «سیاه کوه» ندارد و اصطلاح کوسین کاسیها که یونانیان زمان اسکندر به مردم این منطقه نسبت دادهاند از همین نام مشتق شده است. سرزمین بین ماد و سوسیان که از طرف شرق به رود دزفول و از طرف غرب به آب کرخه محدود است، ممکن است همان منطقهای باشد که استرایون آن را "کربین" نامیده که معادل با «کوه چربن» پلینی و برابر با «کربرینه» پلی بیوس باشد، اما من هیچ نشانهای که دال بر این عنوان باشد در این منطقه سراغ ندارم.
راولینسون در ادامه مسیر خود به پل تاریخی کشکان اشاره میکند و آن را متعلق به زمان ساسانی دانسته و اظهار کرده است: این پل هم اکنون خراب شده است؛ جاده از پل کشکان به طرف هیلان میرود و از پل کرخه عبور کرده است.
او آورده است: بنا به گفتهها این پل بزرگترین و بهترین اثر تاریخی در ناحیهای کوچک است و کتیبهای دارد که احتمالاً به خط کوفی و یا شاید هم به خط پهلوی باشد و به نظر او این اثر کاملاً ارزش بررسی دارد. به نظر او این پل را شاهان ساسانی برای برقراری ارتباط بین همدان و شوش ساختهاند.
راولینسون در پایان اقامتش در خرمآباد درباره منطقه "خاوه" و "الیشتر" نوشته است: به نظر من اراضی غنی و چمنزارهای خاوه و الیشتر همان منطقه "نیسین" است که اسکندر از "بغستان" یا "بیستون" هنگام مسافرت از شوش به همدان از آنجا دیدن کرد. تصور نمیکنم نویسندگان جهان کهن هیچ موضوع دیگری را به اندازه نیسین و دشتهای نیسین به ابهام آمیخته باشند. شکی نیست که اسبهای نیسین از نژاد استثنائی بوده و از نظر هیکل، قدرت و زیبایی بینظیر بودهاند و پادشاهان و نجبای ایران توجه خاصی به این موضوع و مواظبت از اسبها داشتهاند.
نام راولینسون در محافل علمی و آکادمیک به چند دلیل جاودان و تثبیت گردیده. علل این موفقیت خاص کپی برداری از کتیبه داریوش بزرگ در بیستون و رمزگشایی خطوط میخی و ترجمه آن میباشد که با این کار جایگاهی بزرگ نصیب خود نمود. از دیگر ویژگیهای راولینسون استشهار او به آشور شناسی میباشد. او یکی از برجستهترین محققان تمدن آشور میباشد.
سفر راولینسون به لرستان از جنوب و جنوب غربی کشور صورت گرفته ودر طی سفر خود از مناطق ذهاب و شیروان و صمیره و پل ذال و صالح آب (اندیمشک) و سپس به دزفول، شوش و شوشتر و بعد از 5 روز راهپیمایی از مسیر دزفول به خرمآباد میرسد.
راولینسون مدت زیادی را در خرم آباد نمانده و لذا عمده سفرنامه او در این کتاب عمدتاً به مناطق و منازل اولیه سفر او مربوط میگردد.
راولینسون در مدت اقامت خود در منطقه شوش و دزفول بررسیای فراوانی را جهت شناسایی شهر تاریخی و علمی جندی شاپور انجام میدهد. او در مسیر برگشت از شوش به شهر دزفول چنین میگوید:
«پس از پیمودن دو فرسنگ به روستای شاه آباد رسیدیم و من در سمت راست خود توانستم بدون کوچکترین تردید خرابهای جندی شاپور را تشخیص دهم.
بدون تردید در تشخیص محل جندی شاپور اشکالاتی وجود دارد که همگی ناشی از اشتباه بعضی از نویسندگان ایرانی در رابطه با تعیین محل دقیق این شهر است ولی من با بررسی تمام مدارک موجود کوچترین شکی در تعیین محل جندی شاپور ندارم.
راولینسون در مسیر شوشتر به باغ ملک وارد جلگه وسیع مال امیر میشود. در مال امیر بقایای یک شهر باستانی را گزارش میکند که به کمانش همان شهر ایذج است که جغرافیادانان از آن نام بردهاند. او مینویسد در دامنه کوههای منگشت خرابههای پلی به نام جیرزاد (شیرزاد) قرار دارد که در زمان اردشیر بابکان ساخته شده و شرقیها آن را یکی از عجایب قلمداد کردهاند.
راولینسون گزارش میکند که منطقه مال امیر محل سکونت اتابکان پر قدرت فضلویه بوده است.
او اظهار میدارد این محل ارزش بررسی را دارد زیرا پل جیرزاد بنا بر نوشتههای موجود یکی از باشکوهترین آثار ساسانی است و همچنین بزرگ راه ساسانی در این محل از میان کوهها گذشته و به طرف اصفهان ادامه مییافته است. امروزه این جاده را جاده اتابک مینامند که راه ارتباطی بین شوشتر و اصفهان بوده است.
راولینسون در سراسر این سفرنامه میکوشد که ایده خود را پیگیری و به واقع کشف بزرگی را ارائه نمایدکه در واقع آن چیزی نیست بجز شهر باستانی سوسن که اگر این نظریه تحقق یابد یک کشف بزرگ تاریخی و افتخاری بزرگتر برای راولینسون خواهد بود، او معتقد است که در کنار شهر باستانی شوش یک شهر تاریخی دیگر در همان منطقه یا نزدیکی آن به نام شهر سوسن وجود داشته. او میگوید: «اما جالبترین نقطه در این منطقه و یا شاید در تمام ایران آثار شهر باستانی سوسن است که در ساحل رود کارون و در 4 فرسنگی شمال- غربی فال امیر قرار دارد در اینجا نیز این ویرانهها حکایت از شهری بزرگ دارند و بنا بر شواهدی که به دست آوردهاند این شهر را بایستی در ردیف پایتختهایی چون تخت جمشید و حکمتان [همدان] به حساب آورد.»
.
.پل کشگان
راولینسون در ادامه مسیر خود به پل تاریخی کشکان اشاره مینماید و آن را متعلق به زمان ساسانی دانسته و اظهار میدارد که هم اکنون خراب شده است. او میگوید جاده از پل کشکان به طرف هیلان میرود و از آنجا از پل کرخه عبور کرده و در این محل به راهی که از جایدر میآید میپیوندد.
او میگوید بنا به گفتهها این پل بزرگترین و بهترین اثر تاریخی در ناحیهای کوچک است و کتیبهای دارد که احتمالاً به خط کوفی و یا شاید هم به خط پهلوی باشد و به نظر او این اثر کاملاً ارزش بررسی دارد. به نظر او این پل را شاهان ساسانی برای برقراری ارتباط بین همدان و شوش ساختهاند.
او در پایان اقامتش در خرمآباد از مسیر رباط جاده خاوه و جلگه الیشتر از منطقه لر کوچک خارج میشود و نسبت به منطقه خاوه و الیشتر چنین اظهار نظر میکند: به نظر من اراضی غنی و چمنزارهای خاوه و الیشتر همان منطقه نیسین است که اسکندر از بغستان یا بیستون هنگام مسافرت از شوش به همدان از آنجا دیدن کرد. تصور نمیکنم نویسندگان جهان کهن هیچ موضوع دیگری را به اندازه نیسین و دشتهای نیسین به ابهام آمیخته باشند. شکی نیست که اسبهای نیسین از نژاد استثنائی بوده و از نظر هیکل، قدرت و زیبایی بینظیر بودهاند و پادشاهان و نجبای ایران توجه خاصی به این موضوع و مواظبت از اسبها داشتهاند.
راولینسون پیش از آنکه لرستان را ترک کند در خصوص آداب و رسوم آمار و تقسیمات ایلات مذهب مردم منطقه و پراکندگی مالیات مناطق مختلف لر کوچک توضیحاتی میدهد و در پایان سفرنامه خود را با جمله زیر ختم میکند، «در اینجا من با لرها و لرستان بدرود میگویم، امکانات اجازه نمیدهد که مطالب بیشتری در مورد این مردم جالب و ناشناخته عرضه کند.
منابع
مقاله مردی که کتیبه بیستون را ترجمه کرد
امیر تهرانی
ح.ف
تکرار
پیشگویی بلایای طبیعی
ادامه از نوشتار پیشین
آقای حسین احمدی از لامرد فارس در باره کتاب تاریخ زلزله های ایر ان مقاله ای نوشته اند که من بخشی از آن را بدون دخالت در آن بخش می آورم:
..اما آیا میتوان زمینلرزهها را پیشبینی یا پیشگویی کرد؟ آیا این امر در تاریخ زمینلرزههای ایران به وقوع پیوسته است؟ از لحاظ نظری واضح است که اگر پارامترهای دخیل در تنشهای پوسته زمین را بدانیم، باید بتوانیم زلزلهها را پیشبینی کنیم. عقیده عمومی در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰م. این بود که با بررسی دقیق سابقه حرکت گسلها، الگوهایی قابل پیشبینی بهدست خواهند آمد. به علاوه تصور میشد که الگوهای غیرعادی کوتاهمدت رفتار حرکت گسلها پیش از زمینلرزه قابل پیشبینی هستند لذا میتوان روز و حتی ساعت قبل از وقوع زمینلرزه را متوجه شد. اما امروزه کاملا روشن است که پیشبینی زلزله بسیار پیچیدهتر از آن است که در ابتدا تصور میشد. یکی از موانع عمده برای چنین کاری، این است که گسلها جدا از هم عمل نمیکنند و هنگامی که در یک گسل شکستگی ایجاد میشود، تنش حاصل میتواند به گسل دیگر منتقل شود.
با این همه پیشگویی زمینلرزه یکی از مشغلههای جدی فالبینان و اخترشناسان و رمالان بوده و نمونههای بسیاری در تاریخ ایران ثبت شده است که زلزلههایی را از قبل پیشبینی کرده بودند. کهنترین پیشگوییهایی که از آن آگاهی داریم، در نامهنگاریهای سلسله سارگون در حدود سده هشتم پیش از میلاد منعکس شده است. همچنین این نکته در پیشگوییهای هاتفان نیز قابل ردیابی است. در دورههای اسلامی نیز زلزلههایی از قبل پیشگویی شده است. برای نمونه زمینلرزه سال ۴۳۴ هـ .ق/ ۱۰۴۲م در تبریز توسط یک منجم به نام ابوطاهر شیرازی پیشگویی شد و خود نیز کوشش بیحاصلی را برای راضی کردن مردم برای ترک شهر انجام داد. زلزله سال ۹۵۶هـ.ق/ ۱۵۴۹م در قهستان نیز توسط قاضی منطقه پیشگویی شد و او نیز تلاش کرد تا مردم را مجاب کند تا شب را در فضای باز سپری کنند. زمینلرزه سال ۱۰۰۱ هـ .ق/ ۱۵۹۳م در شهر لار در فارس نیز توسط منجمان پیشگویی شد و تنها در اینجا بود که توانستند ساکنان شهر را مجاب کنند تا شهر را ترک کنند.
در تاریخ زمینلرزههای ایران نیز به مواردی برمیخوریم که رفتار غیرعادی حیوانات سبب آگاهی مردم منطقه از بروز زلزله قریبالوقوع شده است. جالبترین مورد در این زمینه مربوط به زمینلرزه سال ۱۲۹۲هـ.ق/ ۱۸۷۵م در جور کرمان است. گفته شده که پیش از زمینلرزه شمار زیادی از جانوران شکاری از کوهستان سرازیر شده و به روستا آمدند. روستاییان نیز با تفنگ و چوب و چماق به تعقیب آنها پرداخته و زنان و کودکان نیز به تماشای آنها رفتند. درست در همین ساعت زلزلهای بهوقوع پیوست و خسارات مالی فراوانی به بار آورد اما به دلیل بیرون بودن مردم تلفات جانی نداشت. مورد زمینلرزه ۱۲۸۵هـ.ق/ ۱۸۶۸م در حصار گلی در دریاچه نمک از این نظر جالب است که قدیمیترین کوشش شناخته شده برای پیوند دادن رفتار غیرعادی حیوانات قبل از یک زلزله با خود پدیده زمینلرزه و نیز اثرات آن روی مخابرات تلگرافی است. بخش چهارم کتاب نیز اطلاعات دستگاههای زلزلهنگار را از تاریخ ۱۸۵۶م/ ۱۲۳۵هـ.ش. به بعد ارائه و دستهبندی میکند که کاربردی تخصصی در رشته زلزلهشناسی دارد. بخش پایانی کتاب، تاریخچه زلزلههای ایران را از بعد کمی و کیفی مورد ارزیابی و سنجش قرار میدهد.
بخشی از مقاله اقای حسین احمدی
با عنوان
زمین لرزه های ایران
بر اساس کتاب تاریخ زمین لرزه های ایران
امیر تهرانی
ح.ف
زلزله تبریز و پیشگوی آسمان شناس
بیاد دارم که سخنران مذهبی پیش از انقلاب دانشمند پاکدامن و آگاه شادروان حسینعلی راشد در یکی از سخنرانیهای رادیویی خود که در شب های جمعه پخش می شد آرزو کرد که ای کاش محققان ایر انی گزارشی از زلزله های مشهور ایران تهیه می کردند و آنرا بصورت مکتوب عرضه می کردند. این آرزوی مرحوم راشد را دو محقق اروپایی بر اورده ساختند.
دو محقق انگلیسی بنامهای نیکلاس امبرسیز (Nicholas Ambraseys) و چارلز ملویل (Charles Melvile) کتاب بسیار جالبی با عنوان «تاریخ زمین لرزه های ایران» یا «A History Of Persian Earthquakes» نوشته اند.
این کتاب با ترجمه آقای ابولحسن زاده و توسط انتشارات آگاه بچاپ رسیده است. امبرسیز را پدر مهندسی زلزلزله شناسی اروپا می شناختند و بر روی تاریخ زلزله های ایر ان کار کرده بود. او شاگردان ایر انی خود را کاتالگ کردن وفهر ست کردن و تاریخنگاری زلزله های ایران تشویق می کرد.
این کتاب تاریخ کاملی از زلزله های فلات ایر ان و سرزمین های مجاور بدست می دهد.
کتاب تاریخ زمین لرزههای ایران شامل پنج فصل به شرح زیر میباشد:
فصل اول: دادههای مهلرزهای گردآوری شده از منابع تاریخی
فصل دوم: دادههای مهلرزهای به دست آمده از بررسیهای صحرایی
فصل سوم: پروندهی زمینلرزهها
فصل چهارم: دادههای دستگاهی
فصل پنجم: تاریخچهی زمینلرزهای ایران
بنظر من در ارتباط با مصیبت شومی بنام زلزله نه تنها از اطلاعات تاریخی و علمی و امکانات فنی و بهداشتی بلکه از هر روشی که بتواند حتی به میزان اندک از آمار تلفات و صدمات زلزله بکاهد باید استفاده نمود. همه احتمالات را باید در نظر گرفت. ولی این که یک سره کار را به خوابها و رویاها و پیشگوییها واگذار کنیم این خود از خطر زلزله وسیل کمتر نیست. کشور و مردم ژاپن توانسته اند تا حدود زیادی زلزله را شکست بدهند. همانگونه که توانستند سرطان سینه خانمها را شکست داده و از بیشترین میزان به کمترین نی،ان در جهان برسند. من سالها با کمک ژاپنیها و نماینده آنان سعی کردم این سیستم پیشگیری سرطان سینه بانوان ژاپن در ایران متداول شود ولی تا انجا که من می دانم کار بجایی نرسید.
https://www.aparat.com/v/2Aid
امیر تهرانی
ح،ف
طناب جادوی هندی
طناب هندی از کجا امد؟


سیری در کار جادوگران زمان موسی پیامبر
آیات ۵۷ الی۵۹ قرآن
فرعون گفت: ای موسی، تو آمده ای به طمع آنکه ما را از کشورمان به سحر و شعبده خود بیرون کنی؟ (57)
ما هم در مقابل سحر تو سحری البته خواهیم آورد پس میان ما و خودت موعدی معین کن که بیآنکه هیچ یک از ما خلف وعده کنیم در سرزمین مسطحی (که خلایق ببینند، برای سحر و ساحری) مهیا شویم. (58)
موسی گفت: وعدهی ما و شما روز زینت (یعنی روز عید قبطیان) باشد و مردم پیش از ظهر (به موعد برای مشاهده) همه گرد آورده شوند." (59)
شرح
ایرادات و تهمت های فرعونی
فرعون پس از آن که سخنان موسی راشنید از موسی پرسید : پس تکلیف آنان که قبل از من بودند چه می شود.
موسی به او پاسخ داد که شرح کار و کردار همه بندگان در دفتر الهی ثبت می شود.
فرعون در اینجا دو تهمت به موسی و برادرش زد و گفت تو آمده ای ما را از سرزمین خودمان بیرون کنی دوم این که می خواهی ان کار را را با سحر و جادو وشعبده انجام دهی. پس آماده مبارزه با ساحران و جادوگران ما باش!
آیات ۶۰ الی ۷۶
"آن گاه فرعون (از موسی) رو گردانید و به تدبیر جمعآوری سحر و ساحران پرداخت، سپس آمد. (60)
موسی ساحران را گفت: وای بر شما! زنهار بر خدا (به سحر) دروغ مبندید که به عذابی بنیاد شما را بر باد هلاک دهد، و هر کس به خدا افترا بست سخت زیانکار شد. (61)
پس آنها در کارشان به گفت و شنید پرداختند و راز خود را پنهان داشتند." (62)
شرح
موسی با سخنرانی کوتاه نظر ساحران را متوجه حداوند یکتا کرده و به آنان هشدار داد و همین زمینه تغییر و تحول را درون آنان بوجود آورد.
"فرعونیان گفتند: این دو تن (موسی و هارون) دو ساحرند که میخواهند به سحرانگیزی خود، شما مردم را از سرزمینتان بیرون کنند و طریقهی نیکوی شما را (که اطاعت فرعون است) از میان ببرند. (63)
پس (ای ساحران) باید شما با هر مکر و تدبیری توانید مهیا شده و (مقابل این دو ساحر) صفآرایی کنید، که امروز آن کس که غلبه و برتری یابد محققاً او فیروزی یافته است. "(64)
روز ساحران آیات ۶۵ الی
"ساحران گفتند: ای موسی تو نخست به کار خواهی پرداخت یا ما اول بساط خود بیفکنیم؟ (65)
موسی گفت: شما اول بساط خود درافکنید، (آنها بساط خویش افکندند) که ناگاه در اثر سحر آنان رسنها و چوبهاشان پنداشتی در نظر به جنبش و رفتار آمد. (66)
در آن حال موسی در دل خویش سخت بترسید . (67)
ما گفتیم: مترس که تو البته همیشه غلبه و برتری خواهی داشت. (68)
و اینک عصایی که در دست داری بیفکن تا بساط سحر و ساحری اینان را فرو بلعد، که کار اینان حیله ساحری بیش نیست و ساحر هر جا رود هرگز فلاح و فیروزی نخواهد یافت. (69)
پس همه ساحران به سجده افتاده و گفتند: ما به خدای موسی و هارون ایمان آوردیم." (70)
شرح
ساحران دست به جادوی سیاه زدند و چوبها و رسن های آنان به حرکت در آمدند. این نوع جادوی سیاه اوج قدرت جادوگران است که برای جلب توجه و قدرت نمایی طناب و یا چوب را به حرکت در می اورند. هنوز که هنوز است جادوی طناب هندی که در هوا معلق میماند و پسر بچه ای از آن بالا می رفتند و طناب خم نمی شود هم چون موضوعی اسرار آمیز و رازی سر به مهر باقی مانده و جادوگران هندی شگرد این کار را به کسی نمی آموزند.
به هرحال نوبت موسی که شد او عصای خود را به زمین انداخت و آن به چیزی تبدیل شد که همه چوبها و رسن های ساحران را بلعید و سیستم جادوی آنان را باطل ساخت.
جادوگران که این قدرت موسوی را دیدند سجده کرده و گفتند که به خدای موسی و هارون ایمان آوروه اند.
"فرعون گفت: شما چرا پیش از آنکه من اجازه دهم به موسی ایمان آوردید؟ معلوم است که او در سحر معلم شما بوده، باری من شما را دست و پا بر خلاف یکدیگر میبرم و بر تنه نخلهای خرما به دار میآویزم و خواهید دانست که عذاب (من و موسی) کدام سختتر و پایندهتر است. (71)
ساحران به فرعون پاسخ دادند که ما تو را هرگز بر این معجزات آشکار که به ما آمده و بر خدایی که ما را آفریده مقدم نخواهیم داشت، پس در حق ما هر چه توانی بکن که هر ظلمی کنی همین حیات دو روزه دنیاست. (72)
ما به راستی به خدای خود ایمان آوردیم تا از خطاهای ما درگذرد و گناه سحری که تو ما را به اجبار بر آن داشتی ببخشد، و (لطف و مغفرت) خدا بهتر و پایندهتر (از حیات فانی دنیا) است. (73)
که همانا هر کس به خدای خود طاغی و گنهکار وارد شود جزای او جهنّم است که در آن جا نه بمیرد (تا از عذاب برهد) و نه زنده شود (که از لذت زندگی برخوردار باشد). (74)
و هر کس به خدای خود مؤمن باشد و با اعمال صالح بر او وارد شود اجر آنها هم عالیترین درجات بهشتی است. (75)
آن بهشتهای عدنی که دائم زیر درختانش نهرها جاری است و تا ابد در آن جا (از نعمت و حیات برخوردار) هستند و آن بهشت پاداش کسی است که خود را (از کفر و عصیان و شرک و طغیان) پاک و پاکیزه گرداند. (76).
امیر تهرانی
ح.ف
تکرار