شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۳۱ت): سرزمین اسرار آمیز علوم غیبی و پنهانی: تسخیر جادویی هوا(۲ت)


ادامه از نوشتار پیشین
سنگ یده و یا سنگ باران ساز
در مقاله نخست و در ارتباط با علوم پنهانی و اسرار دانشهای مخفی از چیزی بنام سنگ یده یعنی سنگ دستی باران ساز سخ به میان آوردم. سنگی که قدیمی ها معتقدبودند با انجام کارهای مختصری مانند دعا خواندن و نیایش در کنار آن و یا دو نوع از این سنگ را بر هم مالیدن می توان باران تولید کرد.
در جستجوی مطالب در ارتباط با این سنگ به گزارشاتی رسیدم که می گفتند چنین سنگی در شهر اردبیل و در میدان تا دوران صفویه وجود داشته است.و گزارشات دیگر گفته اند که این سنگ در بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی نگهداری می شود. ولی من چند سال پیش از شهر دوست داشتنی ار دبیل و آثار باستانی فوق العاده ارزشمند آن بخصوص بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی بازدید کردم و از این سنگ خبری نبود .

پیش از بر رسی گزارش مربوط به سنگ باران ساز اردبیل گوشه هایی از  مقاله جالب یک استاد دانشگاه توکیو ژاپن را همراه با توضیحاتی می آورم که ما را در بررسی تاریخچه این اثر اسرار آمیز یاری می کند.


گویا این موضوع بیشتر نظر غربیان را بخود جلب کرده ایت . چنانکه فریزر J.G.Fraser در کتاب مشهور خود بنام «شاخ زرّین Golden Bough» از این مطلب  تحت عنوان «تنظیم کردن جادویی هوا» سخن گفته است.

شالوده این تنظیم بر اساس جادوی تقلیدی است و در اصل به موضوع« در اختیار درآوردن جادویی باران» مربوط می شود.
دکتر اکیرا هانه استاد دانشگاه توکیو در ابن ارتباط مقاله  تحقیقاتی  خود نوشته و در آن توضیح داده است:
« کسانی بر این باور بودند که سنگ هنگامی که در آب گذاشته شد یا آب بر آن پاشیده شد، یا در اثر تأثیرات دیگری ، خاصیّت باران زایی دارد.»
دکتر هانه معتقد است که در باره موضوع به اختیار در آوردن باران روشهایی مختلف در جهان معمول بوده  است که در باره آنها بحث شده ایت.
اما در مورد سنگ "جده و یا یده"   مطالعه و نوشته کمتری وجود دارد. با آن که این روش در میان ایر انیان، اعراب، ترکها و شمنها کاربرد داشتهاست.

   شادروان مجتبی مینوی در افزوده های خود بر کتاب سیرت جلال الدین منکبرنی نوشته است:

« این عمل جادوگری باران و برف آوردن بوسیله سنگ مخصوص را به ترکی یای و به زبان مغولی جَدَه می گفتند، و سنگی که به کار می بردند سنگ پادزهر بوده است...و آن را یِده و جده تاش می خواندند، و کسی را که واقف بر این علم بوده است و این عمل را انجام می داده، یای چی، یَدَه چی، جَده چی می نامیدند»بنظر از برخی از باورمندان به این روشها سنگ جده و یا یده از بهترین روشها ب ای تحت اختیار در آوردن باران است.
.
واژه جَدَه/ یَدَه
گفته می شود که جده از زبان مغولی و در اصل از ترکی آمده است. اصولا شمنیسم و استفاده از مکتب شمن ها که با ورد خو انی ، سحر ، جادو ، تسخی قوای طبیعت در ارتباط کامل است د ر ایجاد امپراطوری چنگیز نقش اساسی داشته اند.
مغولان مردمی درمانده و فلاکت زده بودند که از دانش و علم کوچکترین بهرهای نداشتند. بناچار در این چنین جامعه سیاهی راه بر ای شبه علم و خرافات باز است.

البته این فقط مغولها نبودند که به استفاده از سنگ جده/یده اعتقاد داشتند بلکه این شیوه در میان چینیان، ایرانیان، اعراب و حتی اروپائیان معمول بوده است.
دکتر هانه در مقاله خود آورده است که مغول ها برای پیروزی یافتن در جنگ های کشور گشایانه خود بارها به افسونگری جَده دست می زدند. او در این ارتباط به کتابهای تألیف شده در شرق و غرب در آن روزگار به آن اشاره دارد که به این نوضوع پرداخته اند. بنابر این می توان حمله مغول به ایران وجهان را نوعی تقدیس شیطان به شمار آورد.

اسطوره پنهان اردبیل

اخیرا گزارش جالبی در ارتباط با سنگ باران ساز اردبیل منتشر شده که من اصل گزارش را با ذکر منبع در اینجا می آورم:

"منابع و کتب تاریخی از زبان سیاحان، مورخان و پژهشگران به سنگی با ویژگی های منحصر به فرد اشاره دارد که به نام "سنگ باران" شهرت یافته و تا مدتها در مسجد جمعه فعلی شهر باستانی اردبیل نگهداری می شده و اکنون به اسطوره پنهان تبدیل شده است.
از اوایل قرن ششم تا اواسط قرن یازدهم هجری قمری در کتب تاریخی اشاره به سنگی شده است که اهالی اردبیل به مدد آن باران را هدیه آسمان شهر خود می کردند.
این سنگ که به عقیده شهروندان موجب بارش باران می شد، از تقدس و جایگاه ویژه ای برخوردار بود و طی مراسمات ویژه ای برای طلب باران مورد استفاده قرار می گرفت.
تقدس ویژه سنگ باران در طول تاریخ موجب شده است این سنگ در ادیان مختلف جایگاه ویژه ای یافته و حتی خواص درمانی برای آن قائل شوند.
با وجود اینکه مکان فعلی این سنگ بر عموم مردم پوشیده است و به نظر می رسد گذر زمان موجب تخریب و یا خروج ناخواسته آن از اردبیل شده است، اما قدمت این سنگ به زمان رواج دین زرتشت در اردبیل بر می گردد به‌طوریکه مطابق با اظهارات مورخان این سنگ در ابتدا در آتشکده زرتشت نگهداری می شد، بنابراین سنگ باران بیش از دو هزار سال با تاریخ و اسطوره های سرزمین مقدس اردبیل عجین بوده است.

سنگی به وزن 200 "من" که با گاری حمل می شود
در کتب جغرافیای تاریخی که از اوایل قرون اسلامی تا اوایل قرن ششم هجری راجع به شهر اردبیل نوشته شده به این سنگ اشاره ای نمی شود، چراکه به نظر می رسد دلیل خواص ویژه ای که برای باران زایی این سنگ تاکید شده پس از ظهور اسلام در این منطقه کمرنگ تر می شود.
با این وجود اولین بار در کتاب "تاریخ مغرب"نوشته شده در 522 هجری قمری به این سنگ اشاره شده و پس از آن تا سال هزار و 50 هجری قمری مورد توجه نویسندگان و مورخان مختلف قرار گرفته است.
اولیا چلبی سیاح مشهور دولت عثمانی در هزار و 50 هجری قمری وارد آذربایجان و اردبیل شده و در سیاحت نامه خود به این سنگ اشاره کرده است.
ابوحامد اندلسی در باره این سنگ نوشته است: "در بیرون اردبیل در میدان آن سنگی است بزرگ زیاده از صد رطل، هر وقت اهل شهر محتاج باران می شوند با ارابه آن را به شهر می آورند؛ مادامی سنگ در شهر است باران می بارد و همین که سنگ را بیرون بردند قطع می شود".
محمد ابن منصور در سده نهم هجری در کتاب گوهر نامه می نویسد: "از ثقات مرویست که در مسجد آدینه اردبیل جسمی قلیل الحجم و کثیر الوزن افتاده که به جهت وزن 500 من باشد و نصفی از آن سنگ از بسیاری که دست بر آن مالیده اند رنگی پیدا کرده میان رنگ نقره و آهن و نصف دیگر که دست بر آن نمالیده اند سیاه فام است".
علاوه بر این در کتاب عجایب البلدان ذکر شده است که "در بیرون اردبیل سنگی است به وزن 200 من تخمینا و در متانت به مثابه که آهن در آن تاثیر نمی کند. هرگاه که اهل اردبیل به باران محتاج می شوند آن سنگ را به گاوی بار کرده به شهر می برند و مادم که آن حجر در بلده باشد، قطرات مطر در فیضان بوده و چون آن را بیرون نقل کنند باران تسکین یابد".
هچنین از نویسندگان معاصر پورداوود در کتاب "یسنا" در بخش مربوط به کوه سبلان از سنگ باران یاد کرده است.

ابراز صفات اعجاز به سنگ باران برای تقدس آفرینی
اعجاز سنگ باران زمانی تشدید می شود که در روایات مختلف نسبت به جابه جایی خود به خودی سنگ اشاره شده است. با وجود اینکه مورخان اظهارات ضد و نقیضی نسبت به این موضوع دارند، اما به نظر می رسد انگیزه تقدس آفرینی شهروندان اردبیلی موجب شده چنین صفتی برای سنگ باران قائل شوند.
با وجود اینکه حمد الله مستوفی در طی سفر خود در قرن هفتم هجری به اعتقاد جابه جایی خود به خودی این سنگ از سوی مردم اشاره می کند، تاکید دارد:" اما من آن را همیشه بر یک قرار یافتم و بر یک مقام دیدم".
باید تاکید کرد که عقیده به جابه جایی اشیا بی جان نه تنها در اردبیل بلکه در نقاط دیگر کشور نیز نمونه هایی داشته است بطوریکه اعتقاد به جابه جایی اشیا توسط اشخاص پاک نیت بدون تماس فیزیکی همچنان وجود دارد.

حک نقوش انسانی با دو دست رو به آسمان
از دیگر ویژگی های این سنگ نقوش حک شده بر روی آن است که همچنان در کتب مختلف روایات متفاوتی را به خود اختصاص داده است.
به‌طوریکه به روایتی اعجاز  و تقدس این سنگ موجب شد تا "غازان خان" سردار مغول پس از ورود به اردبیل دستور حک نام خود بر روی سنگ را بدهد.
علاوه بر این طبق اظهارات حمدالله مستوفی خطوط و تصاویری روی آن نقش شده و اولیا چلبی از نقش انسانی با دستهای رو به آسمان حکایت می کند. به نظر می رسد تا دوران صفویه این نقوش بر روی سنگ بوده و پس از آن به مرور از بین رفته است.

از ستایش ناهید تا طلب باران
اما موضوع قابل توجه در این سنگ علت طلب باران از یک شی بی جان است که به عقیده کارشناسان این مهم برآمده از اعتقادات باستانی و اسطوره های مقدس این منطقه است.
به طوریکه عناصر چهارگانه آب، خاک، آتش و هوا از گذشته دارای جایگاه ویژه و مورد احترام دین زرتشت بوده است و نگهبان آب و عامل باران و تگرگ با عنوان ناهید مورد تقدیس مردمان ایران زمین بوده است.
چنانچه در روایت اوستا کتاب مقدس زرتشتیان آمده است "ناهید از فراز آسمان باران و تگرگ و برف و ژاله فرو بارد و از اثر استغاثیه پارسایان و پرهیزگاران از ملک ستارگان و از بلند ترین قله کوه به سوی نشیب شتابد".

مراسم طلب باران از ناهید تا قرن یازدهم و تا اواخر حکومت صفویه در اردبیل اجرا می شد و تا قبل ورود اسلام و ویرانی آتشکده ها سنگ باران در محل معبد ناهید در روستای آتشگاه فعلی واقع در دامنه کوه سبلان نگهداری می شد و مردم در هنگام طلب باران برای زیارت این سنگ به معبد می رفتند.
بعد از حمله اعراب و ویرانی آتشکده ها این سنگ به عنوان یادبود به محل مسجد آدینه یا مسجد جمعه فعلی انتقال یافت.
با این وجود بابا صفری در کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ با نقل نوشته های مورخان در خصوص این سنگ تاکید دارد که این سنگ در حال حاضر در اردبیل موجود نیست و به نظر می رسد پس از شیخ صفی نه در کتب به آن اشاره می شود و نه وجود خارجی دارد.
در سالهای اخیر سنگی به عنوان سنگ باران  تحت عنوان "عنو" یا "انو"  با وزن تقریبی یک تن در مجموعه بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی نگهداری می شد که در حال حاضر موجود نیست."

منبع : خبر گزاری تسنیم

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

تکرار

رازهای کتابخانه من(۳۰ت): جهان پر راز و رمز رمان و داستان(۳ت): (جنایت و مکافات داستایوفسکی(۳)


جنایت و مکافات (۳)

در دو نوشتار قبلی داستان جنایت و مکافات نوشته داستایوفسکی را تا آنجا شرح مختصر دادم که کاراکتر اصلی داستان یعنی جوان آس و پاسی بنام راسکلنیکف که حالت روان پریشی هم پیدا کرده پیرزنی رباخوار و خواهر او را با تبر به قتل می رساند.نام اصلی داستایوفسکی فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی است. این نویسنده را مشهورترین نویسنده رمان نویس جهان در ارتباط با روانشناسی افراد روانپریش می دانند. برادران کارمازوف، یادداشتهای یک نویسنده، قمار بازو همین جنایت و مکافات از داستانهای مشهور او هستند.

خود او از صرع رنج می برد. قمار باز حرفه ای بودو شاید رمان قمار باز او بی ارتباط با خوددا ونباشد. وی فارغ التحصیل از دانشکده افسریبا درجه ستوان مهندس بود. زمانی او را در سیبری زندانی کردند و یک روز هم او را در مراسم اعدام قلابی حاضر ساختند.
اگر کتاب جنایت و مکافات و شخصیت روانی قهرمانان آن بدقت بررسی شود، ودر حین مطالعه به آنان دقت شود خواننده در می یابد که چگونه مشکلات روح افراد ضعیف و یا افرادی که از درد روحی رنج می برند را برای انجام جرم و جنایت اماده می سازد.

ادامه داستان جنایت و مکافات

به هر حال راسکلنیکف وقتی پیرزن ربا خوار و خواهرش را که چهره راسکلنیکف را دیده بود به قتل رساند در حال فرار ازخانه پیرزن بود که دو نفر به در خانه پیرزن رسیدند و راسکلنیکف در را از داخل چفت کرد.
آنها در را می کوبیدند و جوابی نمی آید. به همین دلیل از خود می پرسیدند که اگر در از داخل جفت است یعنی پیر زن در خانه است ، و اگر در خانه است چرا در را باز نمی کند؟ به همین دلیل سراغ سرایدار رفتند ، که راسکلنیکف از فرصت استفاده کرده و گریخت.

دوران پس از جمنایت

پس از انجام جنایت ، قاتل جوان به همه چیز مشکوک شده بود و هر آن فکر می کرد دستگیر می شود چند بار  تصمیم       می گیرد خود را تسلیم کند، ولی باز عقب می نشیند.

بیمار می شود، نیمه بیهوش بر تخت می افتد ، مدتها مریض می ماند، در این مدت آن دونفر که به سراغ پیرزن ربا خوار رفته بودند و یک نقاش به جرم قتل زن رباخوار و خواهرش دستگیر می شوند. نقاش محکوم و متهم اصلی شناخته            می شود، راسکلنیکف کیف پول و آثار جرم را در زیر تخته سنگ بزرگی پنهان می کند. 


دوست او رازومیخین در این مدت به او کمک می کند و ناستازیا دختر کلفتی که در آن ساختمان کار می کند برای او غذا و چای می برد، سوپ به حلق او می ریزد ، پزشک بالای سر او می آورند.
پس از قتل سایه جرم و جنایت هم چون مکافاتی سخت همواره همراه راسکلنیکف است. وقتی آثار جرم راپنهان می کند، احساس ارامش می کند. .
یکبار که از کنار ساختمانی که قتل را در انجا انجام داده می گذرد از نگاه کردن به ساختمان وحشت می کند. از لحظه انجام قتل به بعد او یک همراه همیشگی دارد و آن ترس و وحشت و یک همزاد درونی ناپیدا که فقط،خودش آنر حس می کند و آن مالیخولیای مکافات است.
او دراین مدت دوبار دچار خوشحالی کاذب می شود یکی از آنها موقعی است که وقتی به کلانتری احضار می شود که از ترس در حالت قالب تهی کردن بود، ولی وقتی می فهمد بخاطر سفته ای بوده که سر موقع پرداخت نکرده چنان انرژی می گیرد که به افسر درون کلانتری بشدت می توپد.
خوشحالی کاذب بعدی زمانی است که اثار جرم را در زیر ان سنگ بزرگ و درجایی دور از محل اقامت خود پنهان می سازد.

ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف

تکرار


رازهای کتابخانه من(۶۷): جهان اسرار آمیز دانشهای پنهانی و علوم غیبی: همه آنچه شاه نعمت الله ولی گفته بود(پیشگوئیها)


همه آنچه شاه نعمت الله ولی گفته بود

چهل و پنج سال پیش با پیش گویی های شاه نعمت الله ولی آشنا شدم.  ولی از همان آغاز می دانستم که باید مشکلی در کار باشد.۰چون نام بردن همه آن کسانی که بعد از او در ایران به حکومت می رسند و سلسله های پی در پی و فقط ذکر برخی نامها مثل شاه سلطان حسین صفوی، نادر، محمدشاه ، ناصر الدین شاه ، مظفر الدین شاه و اشاره نا واضح به پهلویهاو بوجود آمدن طهران...همه اینها نقاط ضعف بودند که بگونه ای این حدس را در خواننده تقویت می کرد که احتمالا این نامها در شعر اصلی و جود نداشته است.

خوشبختانه حدس من درست بود و دو نسخه خطی از دیوان شاه نعمت الله که در کتابخانه مجلس وجود دارد و به شماره های ۱۰۸۷/۱۲۵۶/۱۴۳۰۸  و ۱۰۲۲/۲۸۶۳۸   ثبت شده اند که این دومین یکی از قدیمی ترین نسخه های خطی است که از دیوان شاه نعمت الله  وجود دارد و احتمالا به دوران قبل از صفویه باز می گردد، هیچ کدام از نامهای بر شمرده فوق را در بر ندارند.

همه آنچه که شاه نعمت الله بزبان شعر پیشگویی کرده و مهم ترین مطالب پیشگویی او هستند در زیر آمده است:



قــدرت کردگــار می بـینــم                                          حالــت روزگــار می بـینــم

ازنجوم این سخن نمی گویم                                         بلکـه از کردگــار می بینــم

غ ز ذ چون گذشت از سال                                             بو العجب روزگار می بینم

در خراسان و مصر و شام و عراق                                     فتنه  و کار زار می بینم

بس فرومایگان بی حاصل                                              حامل کار و بار می بینم

مذهب و دین ضعیف می یابم                                          مُبتدع افتخارمی بینم

جنگ و آشوب و فتنه بیداد                                             در میان و کنار می بینم

ظلم پنهان، خیانت و تزویر                                          بر اعاظم شعار می بینم

ظلمت ظلم ظالمان دیار                                          بی حد و بی شمار می بینم

غارت و قتل و لشگر بسیار                                      از یمین و یسار می بینم

ماه را رو سیاه می یابم                                          مهر را دل فکار می بینم

ترک وتاجیک را به هم دیگر                                     خصمی و گیر و دار می بینم

حال هندو خراب می بینم                                        جور ترک و تتار می بینم

قصه ای بس غریب می شنوم                                 غصه ای در دیار می بینم

اندک امن اگر بود انروز                                            در سر کوهسار می بینم

غم مخور زآن که من در این تشویش                         خرمی وصل یار می بینم

بعد این سال و چند سال دگر                                     عالمی چون نگار می بینم

چون زمستان پنجمین بگذشت                                  ششمین چون بهار می بینم

نایب مهدی آشکار شود                                             بلکه من آشکار می بینم

پادشاهی تمام دانایی                                                سروری با وقار می بینم

دور او چون تمام شود بکام                                        پسرش یاد گار می بینم

بندگان جناب حضرت او                                             سر بسر تاجدار می بینم


پادشاه و امام هفت اقلیم                                                شاه عالی تبار می بینم

تا چهل سال ای برادر من                                                دوره‌ی  آن شهریار می بینم        

صورت و سیرتش چو پیغمبر                                          علم و حلمش شعار می بینم

قائم شرع آل پیغمبر                                                         به جهان آشکار می بینم

میم و حا، میم و دال می خوانند                                          نام آن نامدار می بینم

از کمربند آن سپهر وقار                                                 تیغ چون ذوالفقار می بینم

جنگ سختی شود تمام جهان                                          کوه و صحرا فکار می 

مهدی وقت و عیسی دوران                                          هر دو را شهسوار می بینم

دین و دنیا از او شود معمور                                          علم و حلمش شعار می بینم

.........‌‌‌‌‌‌....................

حروف غ ز ذ در نسخه دیگر ع ب ض آمده است. که اشاره به حروف ابجد است و ا لی ۱۷۰۷ و دومین  ۸۷۲ را نی رساند.

رازهای کتابخانه من(۶۶): عرصه ادب پارسی: تاریخ بیهقی: اعدام حسنک وزیر. کس ندانست سر او کجاست و تن او کجاست


اعدام حسنک وزیر(آخرین بخش): کس ندانست سر او کجا و تن او کجاست


در نوشتار پیشین خواندیم که به سلطان مسعود گزارش داده شد که گناه حسنک وزیر دریافت صله از پادشاه شیعی مصر و نرفتن به نزد خلیفه عباسی بوده و خلیفه او را قرمطی خوانده و سلطان محمود این سخن خلیفه را نپذیرفته بود.


"..هر چند آن سخن پادشاهانه نبود، بدیوان آمدم و چنان نبشتم، نبشته‌ای که بندگان بخداوندان نویسند و آخر پس از آمد و شد بر آن قرار گرفت که آن خلعت، که حسنک استده بود و آن طرایف، که نزدیک امیر محمود فرستاده بودند، آن مصریان، با رسول ببغداد فرستد، تا بسوزند و چون رسول باز آمد، امیر پرسید که: آن خلعت و طرایف بکدام موضع سوختند؟ که امیر را نیک درد آمده بود که حسنک را قرمطی خوانده بود، خلیفه، و با آن وحشت وتعصب خلیفه زیادت میگشت، اندر نهان نه آشکارا، تا امیر محمود فرمان یافت. بنده آنچه رفته است بتمامی باز نمود"

(گویا بیهقی نیز نامه ای به سلطان مسعود نوشته و گزارش داده بود که آن خلعت مصریان را بنزد خلیفه فرستاده و خلیفه احمق و یارانش آنرا به اتش کشیده بودند.)

ولی بیهقی اعلام می کند که علیرعم همه اینها بوسهل زوزنی در پی این بود که حسنک را از ندگی محروم سازد:
" گفت: «بدانستم».

 پس ازین مجلس نیز بوسهل البته فرو نایستاد از کار، روز سه شنبه بیست و هفتم صفر، چون بار بگسست، امیر ۰سلطان مسعود) خواجه را گفت: «به طارم باید نشست، که حسنک را آنجا خواهند آورد، با قضاه و مزکیان، تا آنچه خریده آمده است، جمله بنام ما قباله نوشته شود و گواه گیرد، بر خویشتن».

 خواجه گفت: «چنین کنم» 


و به طاارم رفت و جمله خواجه شماران و اعیان و صاحب دیوان رسالت و خواجه ابوالقاسم کثیر، هر چند معزول بود، اما جاهی و جلالی عظیم داشت و بوسهل زوزنی و بوسهل حمدوی، همه آنجای آمدند ."


(سرانجام فتنه بوسهل کار کرد و سلطان دستور محاکمه حسنک را صادر کرد و ا زپیش دستور داد که اموال حسنک را بنام او کنند.)

وحسنک را آوردند
و امیر  ، دانشمند بنیه و حاکم لشکر راو نصر چلف را آنجای فرستاد و قضاه بلخ و اشراف و علما و فقها و معدلان و مزکیان و کسانی که نامدار و فراروی بودند، همه آنجای حاضر بودند و نوشتند و چون این کوکبه راست شد من، که بوالفضلم و قومی بیرون طارم، بدکانها بودیم، نشسته در انتظار حسنک. 

یک ساعت بود که حسنک پیدا آمد بی‌بند جبه‌ای داشت، حبری، رنگ با سیاه میزد، خلق‌گونه و دراعه و ردائی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری مالیده و موزه میکائیلی نو در پای و موی سر مالیده، زیر دستار پوشیده کرده، اندک مایه پیدا میبود و والی حرس با وی و علی رایض و بسیار پیاده،

 از هر دستی و وی را بطارم بردند و تا نزدیک نماز پیشین بماندند. پس بیرون آوردند و بحرس باز بردند و بر اثر وی قضاه و فقها بیرون آمدند.

این مقدار شنودم که دو تن با یک دیگر میگفتند که: «خواجه بوسهل را، برین که آورد که آب خویش ببرد» و بر اثر خواجه احمد، بیرون آمد، با اعیان و بخانه خویش باز شد و نصر خلف دوست من بود، از وی پرسیدم که : «چه رفت؟». 

چون حسنک آمد همه در مقابل پای او ایستادند
گفت که: «چون حسنک بیامد، خواجه بر پای خاستند و بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست، نه تمام و بر خویشتن میژ کید. خواجه احمد او را گفت که: «در همه کارها ناتمامی».

 وی نیک از جای بشد و خواجه امیر حسنک را هر چند خواست که پیش وی بنشیند نگذاشت و بر دست راست من و دست راست خواجه ابوالقاسم کثیر و بونصر مشکان بنشاند، هر چند ابوالقاسم کثیر معزول بود، اما حرمتش سخت بزرگ بود و بوسهل بر دست چپ خواجه!


حسنک گفت جای شکر است.
از این نیز سخت‌تر بتابید خواجه بزرگ روی بحسنک کرد و گفت: «خواجه چون میباشد و روزگار چگونه میگذراند؟»

حسنک  گفت: «جای شکرست».

 خواجه گفت: «دل شکسته نباید داشت، که چنین حالها مردان را پیش آید، فرمان‌برداری باید نمود، بهر چه خداوند فرماید، که تا جان در تنست امید صد هزار راحتست و فرحست».


بوسهل را طاقت (به انتها۹ برسید، گفت که: «خداوند را کرا کند که با چنین سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد بفرمان امیرالمؤمنین، چنین گفتن؟» خواجه بخشم در بوسهل نگریست. 

حسنک گفت : من از حسین بن علی بزرگتر نیستم.
حسنک گفت: «سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آنچه مرا بوده است، از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها را ندم و عاقبت کار آدمی مرگست. اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت، که بر دار کشند یا جز دار که بزرگ‌تر از حسینبن  علی نیم. 

این خواجه(بوسهل زوزنی) که مرا این میگوید، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است، اما حدیث قرمطی، به ازین باید، که او را باز داشتند بدین تهمت، نه مرا و این معروفست. من چنین چیزها ندانم».

بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد، خواجه بانگ برو زد و گفت: «این مجلس سلطان را، که اینجا نشسته‌ایم، هیچ حرمت نیست؟ ما کاری را اینجا گرد شده‌ایم. چون ازین فارغ شویم، این مرد پنج شش ماهست تا در دست شماست، هر چه خواهی بکن».

بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت و دو قباله نبشته بودند، همه اسباب و ضیاع حسنک را، بجمله ازجهت سلطان و یک یک ضیاع را نام بروی خواندند و وی اقرار کرد، بفروختن آن بطوع و رغبت و آن سیم که معین کرده بودند بستد و آن کسان گواهی نبشتند و حاکم سجل کرد، در مجلس ودیگر قضاه نیز،‌ علی‌الرسم فی امثالها. 

چون ازین فارغ شدند حسنک را گفتند: «باز باید گشت» و وی روی بخواجه کرد و گفت: «زندگانی خواجه بزرگ دراز باد! بروزگار سلطان محمود، بفرمان وی،‌ در باب خواجه ژاژ میخوائیدم، که همه خطا بود، از فرمانبرداری چه چاره داشتم؟ وزارت مرا دادند و نه جای من بود و بباب خواجه هیچ قصدی نکردم و کسان خواجه را نواخته داشتم». 

پس گفت: «من خطا کرده‌ام و مستوجب هر عقوبت هستم، که خداوند فرماید ولیکن خداوند کریم است،‌ مرا فرو نگذارد و دل از جان برداشته‌ام، از عیال و فرزندان اندیشه باید داشت و خواجه مرا بحل کند».


 و بگریست و حاضران را بر وی رحمت آمد و خواجه آب در چشم آورد و گفت: «از من بحلی و چنین نومید نباید بود، که بهبود ممکن باشد و من اندیشیدم و پذیرفتم و از خدای عز و جل، اگر قضائیست بر سر وی، قوم او را تیمار دارم».


پس حسنک برخاست و خواجه و قوم برخاستند و چون همه بازگشتند و برفتند خواجه بوسهل را بسیار ملامت کرد و وی خواجه را بسیار عذر خواست و گفت: «بر صفرای خویش برنیامدم» و این مجلس را حاکم لشکر و فقیه بنیه بامیر رسانیدند و امیر بوسهل را بخواند و نیک بمالید که: «گرفتم که بر خون این مرد تشنه‌ای. مجلس وزیر ما را حرمت و حشمت بایستی داشت». 
بوسهل گفت: «از آن ناخویشتن‌شناسی، که وی با خداوند در هرات کرد، در روزگار امیر محمود، یاد کردم، خویشتن را نگاه نتوانستم داشت و بیش چنین سهوی نیفتد».
و از خواجه عمید عبدالرزاق شنودم که: «این شب، که دیگر روز حسنک را بردار کردند بوسهل نزدیک پدرم آمد، نماز خفتن. پدرم گفت: «چرا آمده‌ای؟». گفت: «نخواهم رفت، تا آنگاه که خداوند نخسپد، که نباید رقعه‌ای نویسد، در باب حسنک، بشفاعت» پدرم گفت: «بنوشتمی، اما شما تباه کرده‌اید و سخت ناخوبست ـ و بجایگاه رفت»
(بو سهل نابکار در پی این بوده که مبادا خواجه وزیر نامه به سلطان بنویسد و شفاعت امیر  حسنک کند.)


و آن روز و آن شب تدبیر بر دار کردن حسنک پیش گرفتند و دو مرد پیک راست کردند، با جامه پیکان، که از بغداد آمده‌اند و نامه خلیفه آورده، که حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و بسنگ بباید کشت، تا بار دیگر بر رغم خلفا هیچ کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد و چون کارها بساخته آمد دیگر روز چهارشنبه دو روز مانده از صفر، امیر مسعود بر نشست و قصد شکار کرد و نشاط سه روزه، با ندیمان و خاصگان و مطربان و...


حسنک را بپای دار آوردند. 

نعوذ بالله من قضاء السوء

 و دو پیک را ایستادانیده بودند، که از بغداد آمده‌اند و قرآن خوانان قرآن میخواندند. 

حسنک را فرمودند که: «جامه بیرون کش». وی دست اندر زیر کرد و از اربند استوار کرد و پای چه ای از ار ببست و جبه و پیراهن بکشید و دوربیرون انداخت، با دستار و برهنه با ازار بایستاد و دستها در هم زده؛ 

تنی چون سیم سپید و روئی چون صد هزار نگار و همه خلق به درد میگریستند.

 

خودی روی پوش آهنی بیآوردند، عمداً تنگ، چنانکه روی و سرش را نپوشیدی و آواز دادند که: «سر و رویش را بپوشند، تا از سنگ تباه نشود، که سرش را ببغداد خواهیم فرستاد، نزدیک خلیفه»

 و حسنک را هم چنان میداشتند و او لب میجنبانید و چیزی میخواند، تا خودی فراخ‌تر آورند و درین میان احمد جامه‌دار بیامد، سوار و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که: «خداوند سلطان میگوید: این آرزوی تست، که خواسته بودی، که چون پادشاه شوی ما را بر دار کنی،‌ ما بر تو رحمت میخواستیم کرد، اما امیرالمؤمنین نبشته است که تو قرمطی شدهوای و بفرمان او بردار میکنند.»


 حسنک البته هیچ پاسخ نداد. پس از آن خود فراخ‌تر که آورده بودند سر و روی او را بدان بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که: «بدو».

 دم نزد و از ایشان نیندیشید و هرکس گفتند که: «شرم ندارید، مردی را که می‌کشید و بدار چنین میبرید؟» 

و خواست که شوری بزرگ بپای شود. سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رسانیدند. بر مرکبی که هرگزننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد ،


و آواز دادند که: «سنگ زنید». هیچ کس دست بسنگ نمی‌کرد و همه زار میگریستند، خاصه نشاپوریان. 

پس مشتی رند را زر دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن بگلو افکنده بود و خبه کرده. این است حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمه الله علیه، 

این بود که خود بزندگی گاه گفتی که: «مرا دعای نشاپوریان بسازد» و نساخت.


 و اگر زمین و آب مسلمانان بغصب بستدند،‌ نه زمین ماند بدو و نه آب و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت، هیچ سودش نداشت. او رفت و آن قوم که این مکر ساخته بودند، نیز برفتند. رحمه الله علیهم 


و این افسانه‌ایست با بسیار عبرت و این همه اسباب منازعت و مکاوحت از بهر حطام دنیا بیک سوی نهادند. احمق مردی که دل درین جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند...


 چون ازین فارغ شدند بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود، از شکم مادر و پس از آچن شنیدم، از ابوالحسن خربلی که دوست من بود و از مختصان بوسهل که: «یک روز شراب می‌خورد و با وی بودم؛ مجلسی نیکو آراسته و غلامان و ماهرویان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش آواز، در آن میان فرموده بود تا سر حسنک، پنهان از ما، آورده بودند و بداشته، در طبقی، بامکبه، پس گفت: «نوباوه‌ای آورده‌اند، از آن بخوریم».


 همگان گفتند: «بخوریم». گفت: «بیارید». آن طبق بیآوردند و از دور مکبه برداشتند؛ چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیر شدیم و من از حال بشدم و بوسهل زوزنی بخندید و باتفاق شراب در دست داشت، ببوستان ریخت و سر باز بردند و من در خلوت دیگر روز او را بسیار ملامت کردم.


 گفت: «ای ابوالحسن، تو مردی مرغ دلی، سر دشمنان چنین باید» 


و این حدیث فاش شد و همگان او را بسیار ملامت کردند، بدین حیث و لعنت کردند و آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم بونصر روزه بنگشاد و سخت غمناک و اندیشمند بود، چنانکه بهیچ وقت او را چنان ندیده بودم و می‌گفت: «چه امید ماند؟» 

و خواجه احمد حسن هم برین حال بود و بدیوان ننشست و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنانکه پایهایش همه فرو تراشیده و خشک شد، چنانکه اثری نماند تا بدستوری فرود گرفتند و دفن کردند، 


چنانکه کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست و مادرحسنک زنی بود سخت جگرآور. 

چنان شنیدم که دو سه ماه ازو این حدیث پنهان داشتند و چون بشنید جزعی نکرد، چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست بدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت: «بزرگا، مردا، که این پسرم بود، که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان»


 و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند، که این بشنید، بپسندید و جای آن بود و یکی از شعرای خراسان نشاپوری این مرثیه بگفت اندر ماتم وی، و بدین جای یاد کرده شد: رباعی:

 ببرید سرش را که سران را سر بود         آرایــش ملک و دهر را افسر بود گر قــــــرمطی و جهود یا کافر بود                     از تخت بـــدار بر شدن منکر بود

رازهای کتابخانه من(۲۹ت): کدام فرهنگهای لغات مناسب هستند؟(ت)


خاطره

ابتدا بر ای تغییر ذائقه هم که باشد به یکی از تجربیات و خاطرات  شیرین خودم  می پردازم  که سودمندیهای یادگیری زبان های دیگر ملل  را نشان می دهد.

سالها پیش و برای مدتی بنا به معرفی یکی از دوستان در شرکتی معظم کار کردم که بعدها وزارتخانه شد. با توجه به آن که این شرکت قبلا بتوسط گروه ایر انی- انگلیسی اداره می شد تمام دفاتر فنی ، علمی ، وحتی اداری به انگلیسی بودند. من در آن سازمان مسئولیت سنگینی داشتم و بخش من حدود بیست کارمند داشت که بعض از آنها افرادی بودند که نوزده بیست سال در آن سازمان کار کرده بودند.

یکی از بخشهایی که جزو ما بودند بخش کامپیوتری بود که اطلاعات را از روی برگه ها ی چاپی به درون کامپیوتر می فرستادند. البته کامپیوترهای سی سال پیش!

 روزی دفعتا متوجه شدم که جعبه هایی انباشته از این برگه های چاپی حاوی اطلاعات در راهرو طویل مقابل اتاق من انبار شده است. حدود یک هفته این جعبه ها دست نخورده بر جای خود باقی ماندند.وقتی از مسئول مربوطه علت عدم انجام کار بر روی برگه ها را پرسیدم پاسخ داد که: "اطلاعات برگه ها کلا به زبان انگلیسی است و دوم آنکه ما نمی دانیم چگونه این اطلاعات را بدرون کامپیوتر وارد کنیم. قرار است همه اینها به انگلستان فرستاده شود . تا آنجا یک به یک بررسی کافی بعمل امده و اطلاعات مربوطه استخراج و برای ثبت د ر کامپیوتر به نگارش در ایند‌."

یکی از برگه ها را برداشته و پشت میز کارم مطالعه کردم. چون انگلیسی می دانستم متوجه شدم که چه نوع اطلاعاتی بر روی برگه ها ثبت شده است و از همه مهمتر این که  بایک فرمول ریاضییاتی می توان َاطلاعات و آمار و ارقام را محاسبه نمود و بصورت قابل استفاده درآورد.
همه آنچه را که در یافته بودم به مسئول بخش کامپیوتری توضیح دادم و گفتم سعی کند با این فرمول ریاضی اطلاعات را به کامپیوتر بدهد.

یک هفته بعد اثری از جعبه های حاوی برگهای اطلاعات و آمار و ارقام نبود. وقتی پرسیدم چه بر سر آنها امد گفتند : "خوشبختانه کامپیوتر با روش و فرمول ارایه شده تطابق نشان داده و اطلاعات در کامپیوترها ذخیره شدند. "
با آنکه من شش ماه پیش به آن شرکت رفته بودم بخاطر این موفقیت پایه ۱۲ کاری به من دادند که البته من به دلایل شخصی بیش از یک سال در آنجا نماندم.

فرهنگهای لغت که مور داستفاده من بوده است:
این فرهنگها تا آنجا که به زبانهای خارجی مربوط می شود رکن و بنیان اصلی کتابخانه من بوده و هستند. من مانند بسیاری از زبان آموزان لغات و اصطلاحات زبانها یی را که آموخته ام از همین فرهنگهای لغات و اصطلاحات بوده است.
زبان آموزی که روش صحیح استفاده از فرهنگهای لغات و اصطلاحات را بداند نیمی از راه زبان آموزی را پیموده است. در ضمن چون سالها به شغل جنبی ترجمه نیز اشتغال داشتم این فرهنگهای لغات همیشه مرا یار و یاور بوده و صحت ترجمه های نرا تا حدود زیادی تسهیل کرده اند.

نخستین فرهنگ ها

۶۳-فرهنگ لغات دو زبانه حییم انگلیسی به فارسی
۶۴-فرهنگ لغات فارسی به انگلیسی حییم

اطلاعاتی که در ویکپدیا در مورد سلیمان حییم وجود دارد می گوید:

" سلیمان حییم اولین فرهنگ دوزبانه خود را، به نام فرهنگ جامع انگلیسی ـ فارسی، ارائه کرد. جلد اول در ۱۳۰۸ش و جلد دوم در ۱۳۱۱ش در تهران به چاپ رسید. این فرهنگ مفصّل و روشمند، به دلیل همکاری با آمریکاییان در کالج البرز و گروه میلسپو و دستیارانش، گرایش به انگلیسیِ آمریکایی دارد.

حدود ده سال بعد (تهران ۱۳۲۰ش و ۱۳۲۲ش، ج ۲)، همین فرهنگ با ویرایش و توسعه واژگان و با نام فرهنگ بزرگ انگلیسی ـ فارسی چاپ شد. در آن زمان حییم در شرکت نفت ایران و انگلیس کار می‌کرد و با اصطلاحات بریتانیایی بیشتر سر و کار داشت. در این فرهنگ، گرایش انگلیسیِ بریتانیایی غالب است.[۱]

حییم که قواعد کار را به‌درستی شناخته بود، چندی بعد (تهران ۱۳۱۲ش و ۱۳۱۴ش)، با استفاده از برگه‌های مدخل‌های فرهنگ جامع انگلیسی ـ فارسی، فرهنگ جامع فارسی ـ انگلیسی را در دو جلد به چاپ رساند[۲] و از آن پس، فرهنگ نویسی را تا آخر عمر ادامه داد.

شروع به کار فرهنگ نویسی ویرایش
فرهنگ بزرگ انگلیسی به فارسی حییم مفصّلترین اثر اوست که حدوداً شامل ۵۵ هزار مدخل و ۲۵ هزار زیرمدخل است که از میان مجموعه‌ای از لغتنامه‌ها دستچین شده‌است. چون وی عقیده داشت آموختن علم اولین شرط پیشرفت اجتماعی است، سهمی که در این فرهنگ برای لغات علمی قائل شده بیش از حد معمول فرهنگهای عمومی است.

حییم سال‌ها اصطلاحات رایج در حرفه‌های گوناگون را به دقت ضبط کرده بود و می‌کوشید به جای ساختن لغت، واژه‌هایی را که بین اهل فن مرسوم است به کار بَرَد. گفته‌اند که گاه در جستجوی ریشه بعضی لغات، کار خود را رها می‌کرده و به گفتگو با صنعتگری که مشغول کار بود، می‌پرداخت.

سلیمان حییم با زبان و ادبیات فارسی و آثار بزرگان ادب و واژگان کهن آشنا بود و در دادن معادلها ترجیح می‌داد از کلمات فارسی (هر چند غیر مصطلح و مهجور) و سپس از کلمات عربی استفاده کند و کلمات اروپایی رایج در فارسی را عمداً به کار نمی‌برد.

البته در این اواخر انتقاداتی بر فرهنگهای حییم بخاطر عدم تطابق با قوانین بین المللی فرهنگ لغت نویسی شده بود."


سایمان حییم فرهنگهای دیگری را نوشت که عبارتند از:

فرهنگ جامع انگلیسی ـ فارسی در دو جلد (۱۳۰۸ش و ۱۳۱۱ش)؛
فرهنگ جامع فارسی ـ انگلیسی در دو جلد (۱۳۱۲ش و ۱۳۱۴ش)؛
فرهنگ فرانسه ـ فارسی (۱۳۱۶ش)؛
فرهنگ بزرگ انگلیسی ـ فارسی، دو جلدی (۱۳۲۰ش و ۱۳۲۲ش)؛
فرهنگ انگلیسی ـ فارسی (۱۳۳۱ش)؛
فرهنگ فارسی ـ انگلیسی (۱۳۳۳ش)؛
امثال فارسی ـ انگلیسی (۱۳۳۴ش)؛
فرهنگ کوچک انگلیسی ـ فارسی (۱۳۳۵ش)؛
فرهنگ عبری ـ فارسی (۱۳۴۰ش)؛
فرهنگ کوچک فرانسه ـ فارسی (۱۳۴۵ش


۶۵-کتاب امثال فارسی - انگلیسی او از جمله کتابهایی است که هر کس که تمایل به تبحر د ر کار ترجمه و یا آموزش فارسی و انگلیسی دارد و می خواهد به زبان خارجی مانند یک خارجی سخن گوید بسیار مفید است.

البته یک ۶۶- فرهنگ اصطلاحات انگلیسی فارسی نیز در ایران به طبع رسید که توسط شاپور ریپورتر جاسوس و عامل اینتلیجنت سرویس در ایران به رشته نگارش در آمده بود. اگرچه این فرهنگ کمیاب است که شاید بخاطر شهرت بد ریپورتر و پدرش باشد ولی حکایت از تسلط او در تبدیل اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی و انگلیسی به یکدیگر دارد.

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف 

تکرار


فرهنگ های لغات و اصطلاحات
تا آنجا که به زبان انگلیسی مربوط می شود ضرورت دارد که یک فرهنگ لغت که مورد استفاده همگان است از ویژگیهای زیر بر خوردار باشد:
-حد اقل مابین ۳۵ الی ۴۰ هزار واژه و اصطلاح رایج انگلیسی و برابر های فارسی آنها را در بر داشته باشد.
-تلفظ آوانگار بین المللی IPA در آن موجود باشد.
تلفظ های بریتانیایی و آمریکایی به تفکیک صورت گرفته باشد.
مثال های مناسب برای نشان دادن کاربرد واژه ها در جمله وجود داشته باشد.
واژه های تخصصی در حوزه های مختلف علمی به همراه معادل های فارسی آنها ذکر شده باشد.
حوزه های معنایی از هم تفکیک شده باشد.

در ضمن ترتیب مدخل های انگلیسی،تلفظ ها، حالت های دستوری ،نشانه گذاری¤ , نشانه ویرگول برای جدا کردن واژه های فارسی , شماره گذاری معادل ها , نشانه پرانتز( ) که در کاربردهای مختلف بکار گرفته شده است.نشانه قلاب در کاربرد های مختلف , نشانه های مساوی برای ارجاع به مدخل ها , شماره گذاری مدخل ها نیز در فرهنگ وجود داشته باشد. برای مثال فرهنگ جدید حییم که تحت عنوان فرهنگ معاصر حییم چاپ شده همه این موارد ملحوظ شده اند.این ویژگیها در خود صفحه معرفی فرهنگ درج شده اند.

فرهنگ کوچک معاصر حییم بیشتر مناسب دانش آموزان و دانشجویان و یا کسانی است که آموزش زبان انگلیسی را بطور جدی شروع کرده اند.

فرهنگ لغت فارسی به انگلیسی
من از سن پانزده سالگی که یادگیری زبان انگلیسی را شروع کردم از دو فرهنگ فارسی انگلیسی زیر بسیار استفاده نمودم:
۶۳-فرهنگ فارسی به انگلیسی حییم
۶۴-فرهنگ فارسی به انگلیسی کاووسی برومند.
.
اولین فرهنگ فارسی انگلیسی حدود چهل هزار و دومی یعنی فرهنگ فارسی انگلیسی کاووسی حدود ۵۵۰۰۰لغت دارد و این فرهنگها با فرهنگ انگلیسی فارسی حییم نیاز دانش اموزان و کسانی را که اموزش زبان را شروع کرده بودند. بکار می آمد. البته امروزه فرهنگهای معاصر. فرهنگهای آریانپور و...نیز وجود دارند که بیشتر بکار مترجمان و سطوح بالاتر می خورد که در نوشتار بعدی به آنان می پردازم.

لازم به ذکر است که من از سن بیست سالگی مداوما از فرهنگ اانگلیسی به انگلیسی وبستر در قطع کوچک و دوسال بعد بطور مداوم و بر ای چهل سال از فرهنگ انگلیسی به انگلیسی وبستر استفاده کرده ام.

امیر تهرانی

ح.ف

تکرار

ادامه دارد...