شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۱۱۷): کتابهای ممنوعه(۳): کتاب فارنهایت ۴۵۱


کتاب فارنهایت ۴۵۱(۴۵۱ درجهٔ فارنهایت، دمایی است که کاغذ در آن شروع به سوختن می‌کند. )(برابر با ۲۳۲٬۷۸ سانتی‌گراد)

کتاب فارنهایت ۴۵۱ را ری داگالس بردبری نویسنده، مقاله نویس، نمایشنامه نویس و شاعر ِ امریکایی نوشته است . او را استاد مسلم سبکهای فانتزی، وحشت و علمی- تخیلی بسمار آورده اند. کتاب او که در حقیقت اشاره به آینده امریکا بوده جشن کتاسوزان را به تصویر می کشد که در آن اتش نشانها که مسئول فرو نشاندن آتش هستند آتش افروخته و کتاب می سوزانند.

برخی معتقدند در این داستان کتابها قهرمان نبوده اند بلکه این ارزشها ی بشری به درون آتش پرتاب می شوند.

پیش از بر رسی این کتاب خاطره از پرفسور هشترودی را می آورم که یک فارنهایت ۴۵۱ اشاره می کند که سالها پیش در ایران رخ داده بود:

خاطره ای از دکتر هشترودی از کتاب سوزان کسروی

ضیاءالدین صدر الاشرافی  در یک مقاله که سه خاطره را در بر دارد این گونه نوشته است:

"دکتر محسن هشترودی که به یقین بزرگترین مغز متفکر علمی قرن بیستم ایران بود در صحبتی که در دهة چهل با ایشان داشتم سخن از کسروی پیش آمد و من نظر استاد را در بارة کسروی پرسیدم . دکتر هشترودی ضمن اشاره به اینکه الزاماً کسروی و نسل او بطور کلی از منطق علمی و توپولوژی بی خبربودند و در نتیجه تنها با ابزار منطق ارسطو می توانستند به تحلیل مسائل بپردازند، صحبترا به شخصیت و شخص کسروی کشانده و گفتند :
”یکبار در مراسم اول دی کـه جشن ” کتاب سوزان“ کسروی و پیروانش بود از روی کنجکاوی به محل ” باهماد آزادگان“ رفتم. دیدم کتابهایی مانند مفاتیح الجنان، امیر ارسلان نامدار، دیوان بعضی از شعرا، کتابهای دعا و فلسفه، با مقداری رمان خارجی در وسط حیاط، به صورت تلی کوچک جمع کرده اند.
کسروی و پیروانش از جنبة سمبلیک با سوزاندن آن کتابها، می خواستند هم حرمت ساختگی و تقدس دروغین آنها را از میان ببرند و هم به اصطلاح به ” ضاله بودن“ آن کتابها از نظر خودشان برای جامعة ایران اشاره کنند . ضمن تماشای کتابها نظرم به یک ”رمان تاریخی“ به زبان فرانسه جلب شد که خود آن را خریده و تماماً خوانده بودم . همان کتاب را برداشته پیش آقای کسـروی رفـم که با اصحابش در صندلی ها نشسته و منتظر فرا رسیدن ساعت موعود بودند. پس از سلام و معرفی خود، از ایشان پرسیدم :” چرا این رمان فرانسه را می سوزانید ؟“

آقای کسروی در جواب من گفت : ” این با خرد ناسازگار است ! آیا شما کتاب « در پیرامون زمان » مرا خوانده اید ؟ جواب دادم بلی خوانده ام و مطمئن هسـتم که شما این کتاب رمان تاریخی را نخوانده اید. متأسفانه نظر شما در آن کتابتان ناظربه حکایت های افسانه ای شرقی خودمان، امثال امیرارسلان نامدار و حسین کرد شبستری و ... است اما، رمان آن نیست که مورد حمله و انتقاد شما قرار گرفته است . اجازه بدهید با مثالی موضوع را روشن کنم“

استاد هشترودی افزود : مرحوم کسروی در صندلی خود کمی جابجا شد و گفت بفرمایید گفتم شما مورخ هستید به عنوان یک مورخ وقتی مثلاً از قهرمانان و ضد قهرمانان مشروطیت صحبت می کنید نمی توانید تمام گفتگوهای آنها را در تاریخ خود بیاورید و عیناً آنها را بیان نمایید. اگردر کنار کتاب تاریخ مشـروطیت شما، یک رمان تاریخی هم راجع به مشروطیت (مانند غرش طوفان الکساندر دوما در بارة انقلاب کبیر فرانسه ) نوشته شود می توان آن رمان تاریخی تمام گفتگوهای آن قهرمانان و ضد قهرمانان را آورد و حتی آنر اروی ” سن تئاتر“ برد یا از آن ” فیلمی“ تهیه نمود. این رمان تاریخی فرانسه نیز مربوط به حادثه ای در جنگ جهانی اول است و بیان تاریخ به صورت رمان است نه به شکل تاریخ . البته در رمان تاریخی تخیل
نویسنده در حد مجاز دخالت می کند همچنانکه قضاوت مورخ در سنجش نیک و بد حوادث تاریخی مؤثر میافتد . وقتی سخنان من تمام شد آقای کسروی با هوشمندی خاص خود، تمام مسأله را دریافت و بلافاصله همچون یک انسان شریف، حقیقت پرست و پاکدل، بلند شد و در میان تمام حاضران که اغلب از مریدان و پیروان او بودند با صدای رسائی گفت :
” ما این ندانسته بودیم !“
گفتم ” پس بدانید !“
فوراً دستور داد تمام رمان های خارجی را از تل کتاب بیرون بیاورن د یعنی بلافاصله خطایش را که ناشی از عدم آگاهی بود جبران کرد ."

این نکته های آخرین جالب توجه اند: "ما ندانسته بودیم." این سخن ما ندانسته بودیم در خود نیز دارد که خیلی چیزهای دیگر را نمی دانیم.‌.. اصلا رمان نخواتده بودیم...اصلا مفاتیح نخوانده بودیم و... فقط چون نمی توانستیم فکر بشری را ازبین ببریم اثر فکری را آتش می زنیم. و در ضمن اصلا بدنبال دانستن نیستیم فقط می خواهیم مطرح شویم سایه شومی بر بشریت داشته البته با نتایج و آثار وحشتناک.

پس از ارائه این گزارش کوتاه به سراغ کتاب فارنهایت ۴۵۱ می رویم:
کتاب با این چند پاراگراف آغاز می شود:




لذت سوزاندن
چه لذتی است دیدن آتشی که همه چیز را می خورد، سیاه می کند و به نابودی
می کشاند. مرد لوله پیچ خورده بلندی در دستانش دارد که مثل یک افعی
بزرگ دور دستانش پیچیده است و نفت زهر گونه اش را به تمام علم پرتاب
می کند. خون در سرش جمع می شود و دستانش تبدیل به دستان مسحور
کننده رهبر ارکستری می شوند که تما سمفونی های اندوهناک و سوزان برجسته
تاریخ را می نوازند.
کلاه خودش که عدد 451 را بر تن سرد و یبروح خود می بیند را بر سر دارد.
چشمانش آتشی سرخ در خود دارند و آکنده از اندیشه آینده هستند. مرد
تلنگری بر آتش زنه میزند و خانه آتش افکن پر میشود تا اسمان عصرگاهی
را سرخ و زرد و سیاه بسوزاند. انگار که همراه دستهای کرم شب تاب شده است.
....کتابهای از هم باز شده و سوزان را بر ایوان این خانه به چنگال مرگ می سپارد.
باد کتابهای سوزان و درخشان را در آسمان به رقص در می آورد و با خود به دور
دستها ی دور می برد...


ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۱۴): کتابهای تاریخ ایران: تاریخ روابط سیاسی ای ان و انکلیس: اگر ایران دخالت نمی کرد اروپا نابود شده بود.


ادامه از نوشتار پیشین

چرا اروپا تسخیر نشد؟

از کتاب تاریخ روابط،سیاسی ایران و انگلیس نوشته محمود محمود

شاهان و سیاسیون  اروما با خواهش و تمنی خواهان دوستی و اتحاد با شاهنشاه ایران بودند.

...شهرت این ایام سلاطین ایران در این بود که توانسته بودند در مقابل قشونهای عثمانی مقاومت کنند و آنها را از تعقیب فتوحات خودشان در اروپا باز دارند چه پس از تصرف استانبول ترکها با عجله و شتاب تمام سعی مینمودند اروپای مرکزی را تحت استیلای خود در آورند.
هر گاه فشار قشون ایران نبود بدون تردید قشون عثمانی، وین پایتخت اتریش و ایالات ایتالی را تصرف نموده بود.

در این هنگام است که دو نفر از نجبای انگلستان با عدهٔ ای از انگلیسها در حدود ۷۰ نفر پس از اخذ تعلیمات لازمه از پاپ اعظم در واتیکان از راه آسیای صغیر بدربار شاه عباس کبیر آمدند. اینها دو برادر بودند بنام سر آنتوان شرلی و سر رابرت شرلی که هر دو برادر بخدمت شاه عباس بمقامات عالی نایل شدند. خود سر آنتوان شرلی از طرف پادشاه ایران مأموریت پیدا نمود که بدربارهای دول اروپا برسالت برود (شرح این داستان در کتابی جداگانه است که در عهد ناصرالدین شاه قاجار بفارسی ترجمه گردید و در سال ۱۳۳۰ هجری بهمت عالی مرحوم سردار اسعد بطبع رسید).

در این ایام است که بواسطه حمایت‌های جدی شاه عباس پای ملل اروپا بایران باز شده از هر ملتی یک عده برای تجارت یا کارهای صنعتی و غیره بایران مسافرت میکنند.
در این تاریخ فرمان‌های زیادی برای امنیت و آسایش و آزادی ملل اروپا و مسیحی از طرف پادشاه صادر شده و در آنها تصریح شده است که تمام ملل مسیحی
 در این تاریخ یکی از سیاسیون اروپا گوید:
«فقط ایرانیها ما بین ما و مرگ حایل شدند. اگر ایرانیها نبودند ترکها ما را محو و نابود کرده بودند» (تاریخ ادبیات ایران جلد چهارم صفحه ۱۱ و ۹۳ تألیف پروفسور برون).
شاه عباس : در ایران از هر حیث مصون میباشد.

در این هنگام است که شاه عباس کبیر برای اخراج پرتقالیها از خلیج فارس و جزایر آن با انگلیس‌ها متحد میشود.و پس از اخراج آنها نه تنها به انگلیس‌ها بلکه به تمام ملل اروپا اجازه میدهد که در خلیج فارس تجارت کنند.

در سال ۱۳۰۷ هجری مطابق ۱۶۲۸ میلادی نماینده مخصوص انگلستان موسوم به سر دادمور کوتون  مأمور دربار شاهنشاهی ایران میشود و پس از ورود بایران در اشرف مازندران بحضور شاه میرسد، شاه از او پذیرائی شایانی نموده و وعده میدهد که مجدداً او را در قزوین ملاقات نماید.
پس از آنکه بقزوین میرسند سر دادمور کوتون مریض بستری شده و پس از چند روزی وفات میکند سال بعد از آن نیز شاه عباس در گذشت.
با مرگ شاه عباس شوکت و عظمت و اقتدار سلسله صفویه نیز بپایان رسید و آن یکصد سالی هم که حکمرانی اخلاف سلاطین صفوی پس از مرگ شاه عباس دوام کرد حکم مریض محتضری را داشت که جان کندن آن یکصد سال طول بکشد.
این سلسله در اواخر عمر خود چنان ضعیف و ناتوان شده بود که یک عده از افغانیها بر آن چیره شده بباقی مانده حیات سیاسی آن خاتمه دادند.
 مواد و شرایط این قرارداد در جلد دهم کتابهای (ائچی سون Aitchison) درج شده است - (کتابخانه مجلس)
 این داستان در کتاب یادداشتهای روزانه (Robert Stodart) که منشی مخصوص سفیر فوق‌العاده بود بتفصیل آمده است «چاپ لندن ۱۹۳۵».
 مورخین ایرانی باید در اینموضوع تحقیق کنند که آیا حمله افغانها بایران بدون محرک خارجی بوده؟ در این تاریخ دربار شاه سلطانحسین میکوشید با دولت فرانسه و لوئی ۱۴ روابط تجاری و سیاسی ایجاد کند و محمدرضا بیک هم برای همین مقصود بدربار لوئی ۱۴ مأمور شد. در هر حال در این باب تحقیق بیشتری لازم است.

(
من به تفصیل در این باره در نوشتار های اینده صحبت خواهم کرد.)
امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۱۳): خاطرات و سفرنامه ها(): کتاب خاطرات و خطرات مهدیقلی هدایت (۲):زبان آموزی با برگ درخت و زغال


ادامه از نوشتار پیشین


کتاب خاطرات وخطرات نوشته مهدیقلی هدایت

از مردان سیاسی و مقامات معروف زمان قاجار و نخست وزیر رضا شاه

محله هدایت در دروس بنام او و اغلب متعلق به او بود


زبان آموزی با استفاده از زغال و برگ درخت
"...قبل از حرکت بفرنگ چند کلمه فرانسه آموخته بودم گاهی بکار میخورد با اینکه بمدرسه و دارالفنون بستگی کامل داریم عمو رئیس مدرسه است معلم فرانسه من میرزا آقائی بود قمی که در نوکری فرانسوی‌یی در قم چند عبارتی فرانسه می‌دانست.
بقول خودش کلمات آن فرانسوی را روی دیوار یا برگ درخت با ذغال یادداشت کرده بود و بخط خودمان در کتابچه‌ای با ترجمه بفارسی نوشته بود همان عبارات را می‌گفت و من حفظ می‌کردم.
آن مرد با این زحمت و عسرتی که دیوار و برگ درخت را بجای کاغذ بکار می‌برده و زغال را بجای مرکب، کم و بیش فرانسه میدانست و بسیار خان‌زاده‌ها را دیدم که با فراهم بودن کل اسباب چیزی نشدند و شاید خودم یکی از آنها باشم.  

(اغلب نکبت زاده ها که اسم خود را خانزاده و آقازاده گذارده اند همینطورند.)"


مقارن ورود ما تعطیل مدارس شروع شده بود. خانوادهٔ دیتریشی عادتا شش هفته اوقات تعطیل را به سمتی مسافرت می‌کنند امسال عازم سویس هستند ، چهارم ژوئیه حرکت کردند.
غلامحسین خان‌دائی را بخانهٔ آشنائی سپردند اخوی و من همسفر شدیم مقصد لوترن کنار دریاچهٔ چهار محلی است (کاتر کانتین) در دل آلپ کوهستان مرکزی اروپا. دریاچه پیچ و خم‌ها دارد و چهار ناحیه از نواحی سویس کنار این دریاچه است و مردم ، این چهار کانتن باتفاق سویس را از یوغ اتریش آزاد کرده‌اند.(دوران قاجار است)

ویلهلم تل رستم آن داستان است...
((ویلیام تل، گیوم تل  قهرمان اسطوره‌ای سوییس در قرن چهاردهم است. در دورانی که دودمان هابسبورگ ان منطقه را زیر تسلط خود درآورد، او جانب ستمدیدگان را گرفت و با رفتار خویش مردم را به مقاومت در برابر متجاوزین ترغیب نمود. شخصیت ویلهلم تل در سوییس همانند رابین‌هود در انگلستان است.ویلهم تل در برابر نمادی که اشغالگران کشورش گذاشته بودند خم نشد و آن را به هیچ گرفت و تاوان آن را هم پس داد. مجبور شد روی سر پسر کوچکش یک سیب بگذارد و به آن شلیک کند که می‌توانست در صورت کوچکترین خطا، فرزندش را به قتل برساند.))

...ویلهم تل قهرمان ملی حماسه‌های سوییس برای دفاع از روستائیان در مقابل نظام فئودالی زمانه خویش می‌ایستد، به گونه ای که می‌توان او را رابین هود سوئیسی در قرون وسطی خواند.
در طول قرن نوزدهم، و حتی در دوره جنگ جهانی دوم، در سوییس و در کل اروپا وی سمبل شورش علیه استبداد محسوب

و قصه را شیلر شاعر بطرزی که به نمایشی دربیاید شکل داده است و از قطعات ادبی آلمانی بشمار می رود. و از شاهکارهای او.
شهر لوثرن کنار دریاچه ساخته شده‌است و تا اطراف رود ریس که برود راین  میریزد کشیده است. روی رود خانه پلی چوبی است و مسقف طرفین رود را بهم متصل می‌کند جلو هتلها و عمارات عمده کنار دریاچه فضائی است که هم معبر است هم گردشگاه .
طرف مشرق در دامنه کلیسایی است و رای آن هتل شوتیسرهف که ما در آن منزل گرفتیم بواسطهٔ ارتفاع محل مشرف بدریاچه است.
سه اطاق داریم بانضمام شام ناهار صبحانه نفری روزی هفت فرانک و نیم میدهیم تحمیلات شهرهای بزرگی همه مایهٔ درد سر و تکلف هنوز بسویس سرایت نکرده است بعضی قیودات متداول نشده است در زندگی آزادی است اشکالات سرحدی زحمت نمیدهد روزی سه نوبت لباس عوض نباید


نامه پدر هدایت به آنها نوشته و این که چه در سهایی بخوانند.
...ثانیاً در باب تحصیل شما است؛ گفته‌ام و نوشته‌ام اینطور که خدا برای شما اسباب فراهم کرد برای کمتر کس اتفاق می‌افتد، الحمدلله مخارج نقد در دست خودتان است، می‌دانید حیف است عمر به بطالت و بیمصرف بگذرد در تمام عمر نه پول پیدا می‌شود نه در فرنگستان زندگی می‌توان کرد.
علی الحساب که مجال در دست دارید عمر خود را صرف تحصیل کمال بنمائید که در مراجعت مردم بوجود شما محتاج باشند نه شما بدست مردم.
چیزی که حالا در ولایت ما محل اعتناء و اعتبار است علوم اعلی است، مثل هندسه و مثلثات و فیزیک و شیمی و معادن و امثال آن. مشاق توپ و تفنگ زیاد است و عظمی ندارد.
مختصات تمدن محل توجه است که بعون الله بهرهٔ کامل عاید شما بشود. این قدر که بمن می‌نویسید آنهم دو کلمه است. نه سر دارد نه ته، من از کار شما و خیال شما و علوم شما چه می‌توانم بفهمم، یا دل خود را خوش کنم.
البته ماهی یکدفعه از کلی و جزئی امور خود بمن اطلاع بدهید از من اینست که بنویسم همه سلامت هستند .
اخبار قابل نوشتن که در ولایت ما نیست نه علماً و نه عملاً شما لایق این شأن شده‌اید که لازم است بمن بنویسید و اطلاع بدهید از دور و نزدیک هم از ایرانیها که در صفحات اروپا هستند از حالات و رفتار آنها بنویسید هم از واقعات هم از امور تازه هم از حالات خود ۱۷ صفر ۶۴ مهدیقلیخان را ببوسید و غلامحسین خان را متوجه باشید که کار کند.

(خیلی عجیب است که پدر تحصیلات جدید نداشته ولی می دانسته نیاز کشور به فیزیک، شیمی ، هندسه و....می باشد)



آمدن ناصرالدینشاه و ترور امپراطور در مسیر ملاقات با شاه ایران
... بهار 1878 مسیحی ناصرالدین شاه برای تماشای نمایشگاه به پاریس میرود. از برلن می‌گذرد. مهمان گیوم اول امپراتور آلمان است و در قصر سلطنتی منزل دارد.
شب وارد شد، صبح دیگر امپراتور با لباس رسمی برای دیدن شاه حرکت کرد، در خیابان لیندن از دریچهٔ عمارتی تیری ساچمه‌ای بطرف او انداختند. مرتکب که دکتری بود گلوله‌ای هم در سر خودش زده بود و به آن زخم درگدشت و استنطاق میسر نشد. این اشخاص را می‌شود گفت که خبط دماغی دارند و نمی‌دانند چه می‌خواهند.
اخوی صبح بقصر رفته بود، ناصرالدین شاه بتصور انقلاب فوق‌العاده متوحش بوده‌است، هر دقیقه اخوی را می‌فرستاد ببیند در شهر چه خبر است و از برای شب بطرف پاریس حرکت کرد و در برلن آب از آب نجنبید.

یک ساچمه بمحل نبض نشسته بود، روغن در زخم ریختند و دست را وارونه گذاردند خودش بیرون آمد. اطباع شش ماه امپراتور را از مداخله منع کردند و به ولیعهد اختیار داد و بیکی از حمام‌ها رفت. در ویس‌باد یا بادن بادن چند ماه قبلی نکره‌ای تیری بطرف امپراتور انداخته بود که نگرفت ولیعهد در زمان زمامداری حکم اعدام او را امضاء کرد و مورد ملالت پدر گشت. ویلهلم (گیوم) اول حکم اعدام امضاء نمی‌کرد.

دکتری زن و بچهٔ خود را کشته خودش را هم زخم زده، در باغچهٔ جلو عمارت افتاده بود. منظورش گرفتن زن دیگر بوده مطلب کشف شد و دکتر محکوم به اعدام. این حکم را امپراتور بدون درنگ امضاء کرد

گیوم اول مردی بود درویش مسلک، در قصر سلطنتی سکنی نکرد. خانهٔ پدریش عمارتی ساده بود. اخوی در سفر اول بدیدن آن عمارت رفته بود، تختخواب آن تختخواب آهنی دو تومانی بوده‌است. لباسش وصله می‌خورده است، سالی چهار کرور عایدی شخصی داشت و همینقدر لیست سویل (حقوق). ابیات اسکافی بخاطرم آمد...."

ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۱۲): خاطرات و سفرنامه ها(): کتاب خاطرات و خطرات مهدیقلی هدایت (۱): کارخانه زیمنس چگونه بوجود آمد؟

کتاب خاطرات وخطرات مهدیقلی خان هدایت
مهدیقلی خان خان از رجال دوره قاجار و پهلوی

 هدایت، معروف به مخبرالسلطنه (زادهٔ ۱۲۴۳ خورشیدی، تهران – درگذشتهٔ ۱۳۳۴ خورشیدی، تهران) از رجال عصر قاجار و پهلوی بود وی سالها ،در منصب ها و مشاغل دولتی مشغول بکار بود که از جمله می توان  به حکومت آذربایجان و فارس، نمایندگی مجلس در صدر مشروطه، وزارت علوم، وزارت فواید عامه، وزارت عدلیه، ریاست دیوان تمیز (دیوان عالی کشور) و بالاخره نخست‌وزیر ایران در دوره رضاشاه اشاره نمود.

هدایت را فردی ادیب و سخندان، با تسلطی ممتاز به زبان و ادبیات فارسی، عربی، آلمانی توصیف کرده اند  و گویا به زبانهای انگلیسی و فرانسه نیز اشنا بود.

 . همچنین در فن گراوورسازی و کلیشه‌سازی سررشته داشت، به علم موسیقی علاقه بسیار می‌ورزید و کتابی نیز در زمینهٔ نت‌نویسی دستگاه‌های موسیقی ایرانی بر جای گذارد که نخستین نمونه در نوع خود است. در ریاضیات، هیئت، فلسفه و اصول تعلیم و تربیت نیز نوشته‌های متعددی دارد.


مهدی‌قلی هدایت در زمرهٔ رجال ناصری است که حوادث زندگی خود و اتفاقات کشور را به صورتی منظم یادداشت کرده، و این نوشتارها امروزه در قالب کتاب‌های متعدد یکی از منابع تاریخ معاصر است. مهم‌ترین اثر او در این زمینه کتاب خاطرات و خطرات است.
هدایت قریب پنجاه سال و در عصر پنج پادشاه، گاه در مقام استانداری و وکالت، گاه در مقام وزارت و صدارت، در صحنه سیاسی ایران بازیگری داشت و از مهره‌های اساسی تاریخ معاصر به‌شمار می‌رود.

وقتی هدایت برای تحصیل به المان رفته بود با وارنر سیمنس(زیمنس) بنیانگذار کمپانی معروف زیمنس آلمان آشنایی داشت و در باره او نوشته است:

"....معلوم شد وارنر سیمنس خیال داشته است اخوی را به یکی از اقوام خود پیرمرد مجرد که برای سیم‌کشی بطهران آمده بوده‌است بسپارد .
معزی‌الیه در برلن نبوده موقتا او را به فامیل  دیتریشی می‌سپارد بمناسبت عربی دانستن دیتریشی یا همسایگی فامیل دیترپس این رسم را داشته‌اند که غالب محصلی را در خانه نگاهداری میکرده‌اند.
سیمنس از مردمان تحصیل‌کرده نبوده‌است با هشتاد تالر (۲۴۰ مارک)[۱] به برلن می‌آید کتاب فیزیکی بدست می‌آورد در مبحت برق مطالعه می‌کند در دستگاه تلگراف چیزی بنظرش می‌آید با هالسکه‌نامی که چلنگر بوده‌است شرکت می‌کند دستگاه جدیدی برای گرفتن تلگراف می‌سازند، قسمتی از سیم کشی تلگراف را در روسیه مقاطعه می‌کنند و فایده بسیار می‌برند و باز اختراع ساعت بخش آب از سیمنس است و گنج بادآور کار سیمنس در اختراعات الکتریکی بجائی می‌رسد که او به تشویق امپراتور دکتری افتخاری می‌دهند.

 (مارک در آن وقت سی ودومان ارزش داشته روزی که سیمینس فوت کرد ۲۴ کرور تومان باقی گذارد هالسکه بلاعقب بوده‌است و دست باختراع نداشته سیصدهزار مارک سهم می‌گیرد قانع می‌شود و به آسایش زندگی می‌کند سیمنس دنبال کشفیات را میگیرد و در آن وقت لیره ۳ نومان ارزش داشت.)

ادامه دارد

امیر تهرانی
ح.ف

رازهای کتابخانه من(۱۱۱): کتابهای ممنوعه: غرب زدگی آل احمد(۲)


کتاب غرب زدگی آل احمد

ادامه از نوشتار پیشین
طرح یک بیماری

غرب‌زدگی می‌گویم هم‌چون وبازدگی. و اگر به مذاق خوش آیند نیست بگوییم هم‌چون گرمازدگی یا سرمازدگی؛ امّا نه. دست‌کم چیزی است در حدود سن‌زدگی. دیده‌اید که گندم را چه‌طور می‌پوساند؟ از درون. پوسته‌ی سالم برجاست؛ امّا فقط پوست است، عین همان پوستی که از پروانه‌ای بر درختی مانده.
به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه‌ای از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. مشخّصات این درد را بجوییم و علّت یا علّت‌هایش را. و اگر دست داد، راه علاجش را.
این غرب‌زدگی دو سر دارد. یکی غرب و دیگر ما که غرب‌زده‌ایم. ما یعنی گوشه‌ای از شرق. به جای این دو سر، بگذاریم دو قطب. یا دو نهایت. چون سخن، دست کم از دو انتهای یک مُدرّج است، اگر نه از دو سر عالم. به جای غرب، بگذاریم در حدودی تمام اروپا و روسیه‌ی شوروی و تمام آمریکای شمالی؛ یا بگذاریم ممالک مترقّی، یا ممالک رشد کرده، یا ممالک صنعتی، یا همه‌ی ممالکی که قادرند به کمک ماشین، موّاد خام را به صورت پیچیده‌تری در آورند و هم‌چون کالایی به بازار عرضه کنند و این موّاد خام، فقط سنگ آهن نیست، یا نفت، یا روده، یا پنبه و کتیرا. اساطیر هم هست، اصول عقاید هم هست، موسیقی هم هست، عوالم عُلوی هم هست.

و به جای ما که جزوی از قطب دیگریم، بگذاریم آسیا و افریقا، یا بگذاریم ممالک عقب مانده، یا ممالک در حال رشد، یا ممالک غیر صنعتی، یا مجموعه‌ی ممالکی که مصرف کننده‌ی آن مصنوعات غرب ساخته‌اند. مصنوعاتی که موادّ خام‌شان – همان‌ها که برشمردم – از همین سوی عالم رفته. یعنی از ممالک در حال رشد! نفت از سواحل خلیج، کنف و ادویه از هند، جاز از افریقا، ابریشم و تریاک از چین، مردم‌شناسی از جزایر اقیانوسیه جامعه‌شناسی از افریقا. و این دوتای آخر از امریکای جنوبی هم؛ از قبایل (آزتک) و (انکا) که یک‌سره قربانی ورود مسیحیّت شدند. به هر صورت هر چیزی از جایی و ما در این میانه‌ایم. با این دسته‌ی اخیر، بیش‌تر نقاط اشتراک داریم تا حدود امتیاز و تفریق.

در حدّ این اوراق نیست که برای این دو قطب یا این دو نهایت تعریفی از نظر اقتصادی یا سیاست یا جامعه‌شناسی یا روان‌شناسی یا تمدّن بدهد. کاری است دقیق و در حدّ اهل نظر؛ امّا خواهید دید که از زور پیسی گاه به گاه از کلّیّاتی در همه‌ی این زمینه‌ها مدد خواهم گرفت. تنها نکته‌ای که می‌توان همین‌جا آورد؛ این که به این طریق، شرق و غرب در نظر من دیگر دو مفهوم جغرافیایی نیست. برای یک اروپایی یا امریکایی، غرب یعنی اروپا و امریکا و شرق یعنی روسیه‌ی شوروی و چین و ممالک شرق اروپا؛ امّا برای من، غرب و شرق، نه معنای سیاسی دارد و نه معنای جغرافیایی؛ بلکه دو مفهوم اقتصادی است. غرب، یعنی ممالک سیر؛ و شرق، یعنی ممالک گرسنه. برای من دولت افریقای جنوبی هم تکّه‌ای از غرب است؛ گرچه در منتهی الیه جنوبی افریقاست و اغلب ممالک امریکای لاتین، جزو شرقند. گرچه آن طرفِ کره‌ی ارضند.

به هر صورت درست است که مشخصّات دقیق یک زلزله را باید از زلزله‌سنج دانشگاه پرسید، امّا پیش از این که زلزله‌سنج، چیزی ضبط کند اسب دهقان، اگرچه نانجیب هم باشد، گریخته است و سر به بیابان امن گذاشته و صاحب این قلم می‌خواهد دست‌کم با شامّه‌ای تیزتر از سگ چوپان و دیدی دوربین‌تر از کلاغی، چیزی را ببیند که دیگران به غمض عین از آن درگذشته‌اند. یا در عرضه کردنش، سودی برای معاش و معاد خود ندیده‌اند.

پس ممالک دسته‌ی اوّل را با این مشخصٌات کلّی و در هم، تعریف کنم: مُزد گران، مرگ و میر اندک، زِند و زای کم، خدمات اجتماعی مرتّب، کفاف موادّ غذایی(دست کم سه هزار کالری در روز)، درآمد سرانه‌ی بیش از سه هزار تومن در سال، آب و رنگی از دموکراسی، با میراثی از انقلاب فرانسه.

و ممالک دسته‌ی دوم را با این مشخصّات: (به تألیف و نشر مرتّب) مزد ارزان، مرگ و میر فراوان، زند و زای فراوان‌تر، خدمات اجتماعی هیچ، یا به صورت ادایی، فقر غذایی(دست بالا هزار کالری در روز)، درآمدی کم‌تر از پانصد تومن در سال، بی‌خبر از دموکراسی با میراثی از صدر اوّل استعمار.
واضح است که ما از این دسته‌ی دومیم. از دسته‌ی ممالک گرسنه و دسته‌ی اوّل، همه‌ی ممالک سیراند. به تعبیر «خوزه دوکاسترو» و «جغرافیای گرسنگی»اش. می‌بینید که میان این دو نهایت، نه تنها فاصله‌ای است عظیم بلکه به قول «تیبورمنده» گودالی است پر نشدنی که روز به روز هم عمیق‌تر و گشادتر می‌گردد. به طریقی که ثروت و فقر، قدرت و ناتوانی، علم و جهل، آبادانی و ویرانی، تمدّن و توحّش در دنیا، دو قطبی شده است. یک قطب در اختیار سیران و ثروتمندان و مقتدران و سازندگان و صادرکنندگان مصنوعات و قطب دیگر از آن گرسنگان، فقرا و ناتوانان و مصرف‌کنندگان و واردکنندگان. ضربان تکامل در آن سوی عالم تصاعدی و نبض رکود در این سر عالم رو به فرو مردن. اختلافی نیست تنها ناشی از بُعد زمان و مکان، یا از نظر کمّیّت سنجیدنی، یک اختلاف کیفی است. دو قطب متباعد. دوری گزین از هم. در آن سو عالمی که دیگر از تحرّک خود به وحشت افتاده است و در این سو، عالم ما که هنوز مجرایی برای رهبری تحرّک‌های پراکنده‌ی خود نیافته، که به هرزآب می‌روند و هر یک از این دو عالم، در جهتی پوینده.[۱]
به این طریق، دیگر آن زمان گذشته است که دنیا را به دو «بلوک» تقسیم می‌کردیم. به دو بلوک شرق و غرب. یا کمونیست و غیرکمونیست. و گرچه هنوز مادّه‌ی اوّل قانون اساسی اغلب حکومت‌های جهان، همین خر رنگ کن بزرگ قرن بیستم است؛ امّا لاسی که امریکا و روسیه‌ی شوروی(دو سردمدار بی معارض انگاشته شده‌ی آن دو بلوک) در قضیّه‌ی کانال سوئز و کوبا، با هم زدند، نشان داد که اربابان دو ده مجاور، به راحتی با هم سر یک میز می‌نشینند و در دنبالش قراردادِ منع آزمایش‌های اتمی و دیگر قضایا.
به این صورت دیگر زمان ما علاوه بر آن که زمانه‌ی مقابله‌ی طبقات فقیر و غنی در داخل مرزها نیست، یا زمانه‌ی انقلاب‌های ملّی، زمانه‌ی مقابله‌ی «ایسم»‌ها و ایدئولوژی‌ها هم نیست. زیر جُل هر بلوایی، یا کودتایی یا شورشی در زنگبار، یا سوریه، یا اُروگوئه، باید دید توطئه‌ی کدام کمپانی استعمارطلب و دولت پشتیبان او نهفته است. دیگر جنگ‌های محلّی زمانه‌ی ما را هم نمی‌شود جنگ عقاید مختلف جا زد. حتّی به ظاهر. این روزها هر بچّه مکتبی نه تنها زیر جُل جنگ دوم بین‌المللی، توسعه‌طلبی صنایع مکانیزه‌ی طرفین دعوا را می‌بیند؛ بلکه حتّی در ماجرای کوبا و کنگو و کانال سوئز یا الجزایر نیز به ترتیب دعوای شکر و الماس و نفت را می‌نگرد. یا در خون‌ریزی‌های قبرس و زنگبار و عدن و ویتنام به دست آوردن سر پلی را برای حفاظت راههای تجارت که تعیین کننده‌ی دست اوّل سیاست دولت‌هاست.
زمانه‌ی ما، دیگر آن زمانه نیست که در «غرب» مردم را از «کمونیسم» می‌ترساندند و در «شرق» از بورژوازی و لیبرالیسم. حالا دیگر حتّی شاهان ممالک در ظاهر می‌توانند انقلابی باشند و حرف‌های بودار بزنند و «خروشچف» می‌تواند از امریکا گندم بخرد. اکنون همه‌ی آن ایسم‌ها و ایده‌ئولوژی‌ها، راه‌هایی به عرض اعلای «مکانیزم» و ماشینی شدنند. جالب‌ترین واقعه در این زمینه، انحرافی است که قطب‌نمای سیاسی چپ روها و چپ نماهای سراسر عالم، به سوی شرق، دور پیدا کرده و درست نود درجه از سمت «مسکو» به سمت «پکن» پیچیده. چرا که دیگر روسیه‌ی شوروی «رهبر انقلاب جهانی» نیست؛ بلکه بر سرِ میز صاحبان موشک اتمی، از حریفان دست اوّل است و میان کاخ «کرملین» مسکو و کاخ «سفید» واشنگتن رابطه‌ی تلگرافی مستقیم دایر است. به علامت این‌که دیگر حتّی به وساطت انگلیس در این میان احتیاجی نیست. این را که خطر روسیه‌ی شوروی کم شده است، حتّی زمامداران مملکت ما نیز فهمیده‌اند. مرتعی که روسیه‌ی شوروی در آن می‌چرید، الباقیِ سفره‌ی نکبتیِ جنگ اوّل بین‌الملل بود. حالا دوره‌ی استالین زدایی است و رادیو مسکو، تأیید کننده‌ی رفراندوم ششم بهمن از آب در آمده است.

به هر صورت اکنون چین کمونیست، جای روسیه‌ی شوروی را گرفته و چرا؟ چون درست هم‌چون روسیه‌ی سال ۱۹۳۰ همه‌ی گرسنگان جهان را به امید دسترسی به بهشت فردا به اتّحاد می‌خواند و اگر روسیه در آن سال‌ها صد و اندی میلیون جمعیّت داشت، چین اکنون هفت‌صد و پنجاه میلیون جمعیّت دارد.


ادامه دارد

نظرات خود را در انتها اعلام خواهم کرد

امیر تهرانی

ح.ف