چگونه می توان نابغه و یا شخصیتی استثنائی شد؟
نوشته والاچ دی واتلس
ترجمه و اقتباس امیر تهرانی
بخش یکم
نخستین کار این است که بدانید:
-این شما هستید که مغز و ذهن خود را می سازید.یعنی این ذهن و مغز نیست که شما را می سازد. پس با پرورش ذهن و مغز شما قادر خواهید بود درست فکر کنید و این آغاز راه است.
-برای آنکه از ذهن و مغزی بارور بر خوردار باشید باید به دانش و آگاهی دست یابید. بدون دانش و آگاهی و آنهم در حد صفر شما نمی توانید یک نابغه شوید، یا یک شخصیت بزرگی باشید ،و یا فرد کاملا موفقی باشید. آگاهی و دانش و اطلاعات ستونهای اصلی ترقی است.اگر هم در رشته ای پیش بروید همیشه نیازمند به دانیایان و اگاهان هستید و در حقیقت آنها برای شما تصمیمی می گیر ند.
-درضمن بدانید نابغه شدن ، شخصیت استثنایی بودن ، کاملا موفق بودن، مکتشف و مخترع بودن به نژاد و یا خانواده شما بستگی ندارد، بلکه این شما هستید که معمار زندگی خود هستید.
شخص خردمند کیست؟
-خردمند کسی است که حقیقت ها را زود و به درستی تشخیص می دهد.
-خردمند کسی است که بهترین تصمیم را در بهترین زمان ممکن می گیرد.
-خردمند کسی است که درست ترین کار را در زمان خود انجام می دهد .
خردمند کسی است که عاقبت اندیش است و به همین دلیل با تفکر ، مطالعه و مشورت پیش می رود.
خردمند کسی است که هر تصمیمی را از روی دانش و اگاهی و بصیرت انجام می دهد.
خردمند کسی است که کا ر و زندگی خود را به دست سرنوشت رها نمی کند.
خردمند کسی است که بردبار است، پایدار است و از شکستها و اشتباهات درس می آموزد.
خردمند کسی است که بر اساس احساسات و تعصب و کینه تصمیم نمی گیرد چون هر سه اینها طوفانهای بنیان کنی هستند که زندگی را بر باد می دهند
خرد و بصیرت چیستند.
دانایی و آگاهی و دانستن و اطلاع از امور نخستین شرط دست یابی به خرد و بصیرت است.
آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد و الدهر بماند
هدف
برای آن که شخص ممتازی باشید در ابتدا باید هدف خود را خوب بشناسید و در باره آن اطلاعات نظری و عملی کافی داشته باشید .وقتی که همه مشخصات هدف و ابعاد آن در ذهن شما نقش بست و از لحاظ بر آن مسلط شدید و از مشکلات اگاه گردید در آن زمان است که می توانید برای دستیابی به هدف برنانه ریزی کنید.
کاری که داستان نویسهای موفق انجام می دهند:
هم اکنون در کتابخانه های مختلف جهان دست نوشته های خطی از نویسندگان معروف نگاهداری می شود که نشان می دهد ابتدا بنیان های اصلی داستانها و رمانهای خود را به صورت یادداشت های کوتاه و مختصر و حتی شکل و تصویر بر روی کاغذ آورده و سپس طی زمان آنرا پرورش داده و بصورت یک کتاب داستان در اورده اند.
آیا شما بر ای هدف خود طرحی ریخته و آنرا در یک دفتر و یا حتی چند ورق یادداشت بصورت قطعات منفرد در آورده اید که بعدا آنها را به پیوند دهید ؟
آیا اصلا طرحی دارید یا خیر.؟اگر ندارید درنگ کنید!
چون آنان که موفق شده اند بدون طرح و نقشه به راه نیافتاده اند. چنانکه هیچ جهانگردی بدون نقشه راه برای دیدن سرزمینها سفر را آغاز نمی کند.
آیا دوست دارید نابغه باشید؟
نخستین قدم این است که علاقه و استعداد خود را پیداکنید!
به چه موضوعی علاقمندید؟
در چه موضوعاتی استعداد دارید؟
نکته:
علاقمندیها را می تو ان در خود ایجاد کرد.
استعداد ها را می توان در خود پرورش داد
(تا ۷۰ در صد موارد این دو اصل صحت دارد.) سازید.یعنی این ذهن و مغز نیست که شما را می سازد. پس با پرورش ذهن و مغز شما قادر خواهید بود درست فکر کنید و این آغاز راه است.
ادامه دارد
ترجمه و اقتباس امیر تهرانی
ح.ف
خاطرات زنان دوره وبایی نوشته گابریل گارسیا مارکز بخش دوم
مقاله برای سالروز نود سالگی
از ماه ها قبل پیش بینی می کردم که مقاله سالروز تولدم نه درسوگواری برای سال های از دست رفته بلکه کاملاً برعکس درستایش پیری خواهد بود. شروع کردم به سؤال کردن از خودکه از چه وقت نسبت به پیری خود آگاه شدم و فکر می کنم فقط کمی قبل از آن روز. وقتی چهل و دو سال داشتم به خاطر پشت دردی که وقت تنفس اذیتم می کرد به سراغ دکتر رفتم. اهمیت زیادی نداد و گفت: در سن و سال شما این دردها طبیعیه: به اوگفتم: در این صورت اون چه طبیعی نیست سن و سال منه.
دکتر از سر دلسوزی لبخندی زد وگفت: معلومه که فیلسوف هم هستین. این اولین بار بود که به سن و سال از نظر پیریفکر کردم ولی طولی نکشید که فراموشم شد. عادت کرده ام به این که هر روز صبح با دردی تازه که در گذر سال ها جای شان وشکل شان عوض شده است بیدار شوم. بعضی وقت ها به نظرممی رسد که چنگالهای مرگ باشند ولی روز بعد اثری از آن هانیست.
در همین زمان ها شنیدم که از اولین علائم پیری ایناست که آدم شبیه پدرش می شود. اگر این طور باشد من باید به جوانی ابدی محکوم شده باشم چون نیم رخ کله اسبی من اصلاًبه نیم رخ پدرم که از اهالی اصیل کارائیب بود و یا مادرم که از نسل امپراطوری روم بودشباهتی ندارد.
در واقعیت این است کهاولین تغییرات در پیری آن چنان به آرامی اتفاق می افتد که بهسختی به چشم می آیند. آدمی باز خودش را از درون نگاه میکند همان طور که همیشه نگاه می کرده است اما این دیگرانندکه از بیرون به او پیریش را یادآوری می کنند.
پیری چیست؟ ماجرای آشنای عینک و آلزایمر
در پنجمین دهه شروع کرده بودم به فکر کردن در این باره کهپیری چیست؟ و آنوقت بود که متوجه اولین سوراخ ها در حافظهخودم شدم. خانه را به دنبال عینکم زیر و رو می کردم تا بالاخرهمتوجه می شدم آن را به چشم زده ام و یا این که با آن زیر دوشمی رفتم و یا آن ها را که برای مطالعه بود به چشم می گذاشتم
بدون آن که عینک های دوربین را از چشم برداشته باشم. یکروز دو بار صبحانه خوردم چون بار اول را فراموش کرده بودمو ایما و اشاره های دوستانم را وقتی جرأت نمی کردند مستقیماًبگویند که مشغول تکرار همان داستانی هستم که هفته قبلبرای شان تعریف کرده بودم می شناختم.
در این زمان ها درحافظه خودم فهرستی از چهره های آشنا و فهرستی از نام هایهر کدام را داشتم، اما در لحظه سلام و احوال پرسی نمی توانستماسمی را که با آن چهره هم خوانی داشت پیدا کنم.(با این که نویسنده در هفتادو دو سالگی در اثر سرطان پروستا ت در گذشت ولی بخوبی توانسته همه مشکلات دوران پیر ی را توجیه کند.
HOW TO BE A GENIUS
Or
THE SCIENCE OF BEING GREAT
by
WALLACE D. WATTLES
چگونه می توان یک نابغه و یا شخصیتی ممتاز شد: والاچ دی واتلس(بخش یکم)
HOW TO BE A GENIUS
Or
THE SCIENCE OF BEING GREAT
by
WALLACE D. WATTLES
چگونه می توان نابغه و یا شخصیتی استثنائی شد؟
نوشته والاچ دی واتلس
بخش یکم
نخستین کار این است که بدانید:
-این شما هستید که مغز و ذهن خود را می سازید.یعنی این ذهن و مغز نیست که شما را می سازد. پس با پرورش ذهن و مغز شما قادر خواهید بود درست فکر کنید و این آغاز راه است.
-برای آنکه از ذهن و مغزی بارور بر خوردار باشید باید به دانش و آگاهی دست یابید. بدون دانش و آگاهی و آنهم در حد صفر شما نمی توانید یک نابغه شوید، یا یک شخصیت بزرگی باشید ،و یا فرد کاملا موفقی باشید. آگاهی و دانش و اطلاعات ستونهای اصلی ترقی است.اگر هم در رشته ای پیش بروید همیشه نیازمند به دانیایان و اگاهان هستید و در حقیقت آنها برای شما تصمیمی می گیر ند.
-درضمن بدانید نابغه شدن ، شخصیت استثنایی بودن ، کاملا موفق بودن، مکتشف و مخترع بودن به نژاد و یا خانواده شما بستگی ندارد، بلکه این شما هستید که معمار زندگی خود هستید.
شخص خردمند کیست؟
-خردمند کسی است که حقیقت ها را زود و به درستی تشخیص می دهد.
-خردمند کسی است که بهترین تصمیم را در بهترین زمان ممکن می گیرد.
-خردمند کسی است که درست ترین کار را در زمان خود انجام می دهد .
خردمند کسی است که عاقبت اندیش است و به همین دلیل با تفکر ، مطالعه و مشورت پیش می رود.
خردمند کسی است که هر تصمیمی را از روی دانش و اگاهی و بصیرت انجام می دهد.
خردمند کسی است که کا ر و زندگی خود را به دست سرنوشت رها نمی کند.
خردمند کسی است که بردبار است، پایدار است و از شکستها و اشتباهات درس می آموزد.
خردمند کسی است که بر اساس احساسات و تعصب و کینه تصمیم نمی گیرد چون هر سه اینها طوفانهای بنیان کنی هستند که زندگی را بر باد می دهند
خرد و بصیرت چیستند.
دانایی و آگاهی و دانستن و اطلاع از امور نخستین شرط دست یابی به خرد و بصیرت است.
آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد و الدهر بماند
هدف
برای آن که شخص ممتازی باشید در ابتدا باید هدف خود را خوب بشناسید و در باره آن اطلاعات نظری و عملی کافی داشته باشید .وقتی که همه مشخصات هدف و ابعاد آن در ذهن شما نقش بست و از لحاظ بر آن مسلط شدید و از مشکلات اگاه گردید در آن زمان است که می توانید برای دستیابی به هدف برنانه ریزی کنید.
کاری که داستان نویسهای موفق انجام می دهند:
هم اکنون در کتابخانه های مختلف جهان دست نوشته های خطی از نویسندگان معروف نگاهداری می شود که نشان می دهد ابتدا بنیان های اصلی داستانها و رمانهای خود را به صورت یادداشت های کوتاه و مختصر و حتی شکل و تصویر بر روی کاغذ آورده و سپس طی زمان آنرا پرورش داده و بصورت یک کتاب داستان در اورده اند.
آیا شما بر ای هدف خود طرحی ریخته و آنرا در یک دفتر و یا حتی چند ورق یادداشت بصورت قطعات منفرد در آورده اید که بعدا آنها را به پیوند دهید ؟
آیا اصلا طرحی دارید یا خیر.؟اگر ندارید درنگ کنید!
چون آنان که موفق شده اند بدون طرح و نقشه به راه نیافتاده اند. چنانکه هیچ جهانگردی بدون نقشه راه برای دیدن سرزمینها سفر را آغاز نمی کند.
آیا دوست دارید نابغه باشید؟
نخستین قدم این است که علاقه و استعداد خود را پیداکنید!
به چه موضوعی علاقمندید؟
در چه موضوعاتی استعداد دارید؟
نکته:
علاقمندیها را می تو ان در خود ایجاد کرد.
استعداد ها را می توان در خود پرورش داد
(تا ۷۰ در صد موارد این دو اصل صحت دارد.) سازید.یعنی این ذهن و مغز نیست که شما را می سازد. پس با پرورش ذهن و مغز شما قادر خواهید بود درست فکر کنید و این آغاز راه است.
ادامه دارد
ترجمه و اقتباس امیر تهرانی
ح.ف
رساله پروتاگوراس نوشته افلاطون بخش چهارم
مناظره سقراط با یک سوفیست
پروتاگوراس : من علم و دانش در س نمی دهم ، خانه داری و زندگی اجتماعی را می اموزم
...پروتاگوراس سخن مرا تا پایان شنید و آن گاه گفت: سقراط، نیک می پرسی و من به کسانی که راه پرسیدن را نیک می دانند با رغبت و اشتیاق پاسخ می دهم. هیپوکراتس اگر شاگرد من شود از رنجهائی که شاگردان سوفیستهای دیگر می برند در امان خواهد ماند. سوفیستها شاگردان خود را می آزارند و جوانانی را که تازه از رنج دبستان رهائی یافته اند مجبور می سازند چیزهائی تازه بیاموزند و دانشهائی مانند حساب و هندسه و ستاره شناسی و موسیقی فراگیرند (و هنگامی که این جمله را می گفت نگاهی پرمعنی به سوی هیپیاس کرد) ولی شاگردان من مجبور نیستند چیزی بیاموزند جز آنکه برای آموختن آن به نزد من آمده اند. هنری که هیپوکراتس از من خواهد آموخت این است که در زندگی خصوصی خانه ی خود را چگونه سامان دهد و در زندگی اجتماعی چگونه از راه گفتار و کردار در اداره ی امور کشور سهیم شود.
گفتم: اگر سخن تو را درست دریافته باشم مراد تو آئین کشور داری است و پیشه ی تو این است که برای اداره ی امور کشور مردان قابل تربیت کنی.
گفت: آری، هنر من همین است.
سقراط این دو هنر که می گویی اموختنی نیست
گفتم: اگر آن هنر را براستی دارا باشی، باید گفت هنری زیبا داری. ولی پروتاگوراس، من تاکنون بر این گمان بودم که آن هنر آموختنی نیست. ولی چون تو می گوئی آموختنی است نمی دانم سخن تو را چگونه بپذیرم. اکنون گوش فرادار تا بگویم چرا من در این گمانم که آن هنر نه آموختنی است و نه کسی می تواند دیگری را از آن بهره مند سازد: من نیز مانند همه ی یونانیان، آتنیان را مردمانی خردمند می دانم. ولی می بینم در انجمن شهر هنگامی که درباره ی ساختمانها بحثی پیش می آید آتنیان بی درنگ معماران را به انجمن می خوانند و به نظر آنان را جویا می شوند و همین روش را درباره ی همه ی کارهای دیگر که به عقیده ی آنان یاد دادنی و یاد گرفتنی است بکار می بندند و اگر کسی که در کاری صاحب نظر نیست بخواهد نظری اظهار کند، هر چند بسیار توانگر یا زیبا نامدار باشد، سخنش را نمی پذیرند بلکه به او می خندند و چندان همهمه و هیاهو می کنند تا یا خود او از انجمن بیرون شود و یا به دستور فرمانروای شهر کارگزاران دادگاه بیرونش کنند. ولی اگر موضوع بحث اداره ی امور کشور باشد هر کس اعم از آهنگر و کفشدوز و دروگر و بقال و توانگر و تهیدست حق دارد برخیزد و عقیده ی خود را بگوید و هیچ کس او را سرزنش نمی کند که چرا بی آنکه زمانی در صحبت آموزگار بسر برده و در این باره چیزی آموخته باشد در چنین موضوعی اظهار نظر می کند. از مشاهده ی این رفتار چنین نتیجه می گیرم که به عقیده ی آتنیان هنر کشور داری و قابلیت سیاسی یاد دادنی و یاد گرفتنی نیست.
کشور داری را باید خودمان بیاموزیم
ولی تنها توده ی مرم چنین نمی اندیشند بلکه بزرگان قوم ما نیز آموختن قابلیت سیاسی به دیگران ناتوانند. مثلا پریکلس پدر این دو جوان، آموزگارانی گرفت تا هر چه آموختنی است به فرزندان او بیاموزند ولی قابلیت سیاسی را که خود به حد کمال دارا بود نه خود به آنان یاد داد و نه برای یاد دادن این هنر آموزگارانی بر آنان گماشت بلکه آنان را به حال خود گذاشت تا چون دامهای بی چوپان در هر چراگاهی خواستند بچرند به امید آنکه خود بتوانند این قابلیت را پیدا کنند. اگر بخواهی مثالهای دیگر می توانم بیاورم. همان پریکلس سرپرست کلینیاس برادر کهتر این آلکیبیادس است و از بیم آنکه کلینیاس در مصاحبت آلکیبیادس فاسد شود او را از آلکیبیادس جدا کرد و به خانه ی اریفون فرستاد تا در آنجا تربیت شود. ولی شش ماه نگذشته بود که او را به نزد آلکیبیادس بازگرداند زیرا نمی دانست با او چه کند. از این گونه مثالها فراوان می توانم شاهد آورم براینکه از میان آن همه مردان بزرگ تاکنون یکی پیدا نشده است که بتواند کسی را، اعم از خویش و بیگانه، از حیث قابلیت سیاسی بهتر سازد.
از این رو پروتاگوراس گرامی، گمان نمی کنم قابلیت سیاسی آموختنی باشد. با این همه اکنون که سخن تو را می شنوم در درستی گمان خود به تردید می افتم چه تو را مردی دانشمند و جهان دیده می دانم که بسی چیزها آموخته و تجربه ها اندوخته و بسی هنرها را نیز خود ابداع نموده است. پس اگر می توانی بر ما روشن کنی که قابلیت آموختنی است دریغ مکن.
گفت: البته دریغ نخواهم کرد. ولی این نکته را از چه راه می خواهید روشن کنم: به یاری استدلال یا از راه داستانهائی که سالخوردگان به جوانان می گویند؟
حاضران مجلس تقاضا کردند از هر راه که خود بهتر می داند مطلب را توضیح دهد
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
گتاب بیگانه نوشته آلبر کامو فصل ۲ بخش ۲
...صدای بسیار بلند به من گفــت : « چطـوری ؟» جـواب دادم « همچنیـن » او گفـت : « خـوب هسـتی ، آنچـه کـه
میخواهی داری ؟ جواب دادم . « آره ،همه چیز .»
خاموش شدیم و ماری همانطور می خندید . زن چاق و چله به طرف همسایه من فریاد می کشید کــه بـی شـک
شوهرش بود و مرد چهارشانه ای بود و موهایش بور و نگاهش پاک و بی آلایــش بـود . صحبتشـان دنبالـه مکالمـه ای
بود که مدتی قبل شروع کرده بودند . زن با تمام قوا فریاد می کشید : « ژان نخواست او را نگــهدارد » مـرد مـی گفـت « خـوب ، خـوب » - « بهش گفتم وقتی که بیرون آمدی او را پس خواهی گرفت ، اما او نخواست نگهش دارد . »
ماری از پهلوی آن زن فریاد کشید که ریمون به من سلام می رساند و من گفتم :« متشکرم .» امــا صـدای مـندر صدای همسایه ام که پرسید « آیا حالش خوبست » گم شد . زنش خندید و گفت : « هیچ وقت به این خوبــی نبـودهاست . » همسایه دست چپم ، مرد ریزه جوانی بود که دستهای ظریفی داشت و چیزی نمی گفت . متوجــه شـدم کـه او روبروی پیر زن نحیف قرار گرفته است ؛ و با اصرار به یکدیگر نگاه می کنند . نتوانستم بیشتر به آنها دقیق شــوم . زیـرا
ماری به طرف من فریاد کشید که باید امیدوار بود .
گفتم : « آره » و در عین حال به او نگاه مــی کـردم و مـایل بـودم شـانه اش را از روی پـیراهن درهـم بفشـارم . هوای این پارچه ظریف را کرده بودم و به خوبی نمی دانستم که بغیر از آن ، به چه چیز امیدوار باشم . بـی شـک همیـنمطلب بود که ماری می خواست بگوید زیراهمینطور مــی خندیـد .
بیرون می آیی عروسی می کنیم
مـن جـز درخشـندگـی دندانـهایش را ، و چینـهایکوچک اطراف چشمش را نمی دیدم . دوباره فریاد کشید : « بــیرون مـی آئـی و عروسـی مـی کنیـم !» جـواب دادم : همچنین خیال می کنی ؟ » این جمله را بیشتر برای این گفتم که چــیزی گفتـه باشـم . آنگـاه اوهمچنـان بـا صـدایبسیار بلند و تند گفت : بله . و گفت که من تبرئه خواهم شد و ما دوباره به شنا خواهیم رفــت .
کنـار مـاری ، آن زن دادمی زد که سبدی در دفتر گذاشته است و محتویات سبد را یک بـه یـک مـی شـمرد کـه بـاید تحویـل گرفـت ، چـونبالاخره خیلی گران تمام شده بود . همسایه دیگر من و مادرش همــانطور بـه هـم نگـاه مـی کردنـد . زمزمـه عربـها درپائین پای ما ،همانطور ادامه داشت . در بیرون به نظر می آمد که روشنائی ، پشــت پنجـره بـادکرده اسـت . نـور مثـلعصاره تازه میوه روی صورت ها روان بود . حس می کردم که حال ندارم و می خواستم بروم . سر و صدا اذیتــم مـی کـرد . امـا از طـرف دیگـر مـی خواسـتمبازهم از حضور ماری استفاده ببرم .
ملتفت نشدم باز چقدر وقت گذشت . ماری از شغلش صحبت می کـرد و دائمـاً مـیخندید . زمزمه ، فریادها و مکالمات ، بهم برخورد می کردند . تنها جزیره سکوت پهلوی من بــود ؛ در جـائی کـه ایـنجوانک ریزه و آن پیرزن ، بههم می نگریستند . کم کم عربها را بردند . همیــن کـه نفـر اول خـارج شـد ، تقریبـاًهمـه سکوت اختیار کردند . پیرزنک خود را به میله ها نزدیک کرده بود ، و درهمین لحظه ، نگهبان اشاره بـه پسـرش کـرد .
او گفت : « به امیددیدار مادر . » و دست خود را از میــان دو نـرده ، بـرای نشـان دادن علامتـی آهسـته و طولانـی بـه
طرف مادرش دراز کرد .
پیرزن خارج شد ، و درهمان وقت ، مردی کلاه به دست داخل گردید و جایش را گرفت . یــک زندانـی آوردنـد . با حرارت حرف می زدند ، ولی آهسته ، زیرا دوباره تالار را سکوت فرا گرفته بود . بــه سـراغ رفیـق طـرف راسـت مـنآمدند و زنش بی اینکه آهنگ صدای خود را پائین بیاورد ، مثل اینکههنوز ملتفت نشده بــود کـه دیگـر فریـاد کشـیدنلزومی ندارد ، به او گفت : « مواظب خودت باش و دقت کن » . بعد نوبت من رسید . ماری علامتی فرسـتاد کـه یعنـیمرا می بوسد . پیش از اینکه از نظرش نا پدید شوم ، دوباره برگشتم . بی حرکت بود . صــورت خـود را بـاهمـان خنـدهممتد و درهم فشرده به نرده چسبانیده بود
......
وقایعی رخ داد که نمی خواستم در باره اشان صحبت کنم
اندکی بعد بود که به من نامه نوشت . از این لحظه به بعدهمان وقایعی روی داد که هرگز مــایل نبـوده ام راجـع
به آنها حرف بزنم به هر حال ، درهیچ چیز مبالغه نباید کرد . و برای من رعایت این نکتــه بسـیار آسـان تـر از دیگـران
بوده است .
افکار آزاد ممکن نبود
با وجود این در ابتدای زندانی شدنم . چیزی که بر من بسیار ناگوار می آمــد ، ایـن بـود کـه افکـاری مـانند افکار یک انسان آزاد داشتم . مثلاً ، آرزو می کردم کنار ساحل باشم و به طرف دریا پیش بروم . صــدای اولیـن امـواج رازیر کف پایم ، داخل شدن بدنم را در آب ، آسودگی و استراحتی را کهدر آن می یافتم ، پیش خود مجسم مــی کـردم .
و ناگهان حس می کردم کهچقدر دیوارهای زندانم بههم نزدیک است اما این حالت چند ماه دوام یـافت . پـس از آن ،جز افکار یک زندانی را نداشتم : منتظر گردش روزانه ای می ماندم که در حیاط انجام می دادم . یـا بـه انتظـار ملاقـاتوکیلم می نشستم . ترتیب بقیه اوقات راهم بخوبی داده بودم .
اگر قرار بود در تنه درختی زندگی کنم
آنگاه غالباً فکر می کردم کــه اگـر مجبـورم مـی کردنـد در تنه درخت خشکی زندگانی کنم ، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جــز نگـاه کـردن بـه کـل آسـمان ، بـالای سـرم ، نداشته باشم ، آنوقت هم کم کم عادت می کردم . آنجاهم به انتظاگذشتن پرندگان ، و یا بــه انتظـار ملاقـات ابرهـا ، وقت خود را می گذراندم . همچنان که در این جا ، منتظر دیدن کراواتهای عجیــب وکیلـم هسـتم ، وهمـانطور کـه درآن دنیای دیگر ، روزشماری می کردم که شنبه فرا برسد ، تا اندام ماری را در آغوش بکشم . بــاری ، درسـت کـه فکـرکردم ، در تنه یک درخت خشک نبودم . بدبخت تر از من هم پیدا می شد . وانگهی این یکی از عقاید مــادرم بـود و آنرا غالباً تکرار می کرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت می کند .
رنجهای زندان
به هر جهت در تصوراتم بیشتر از حد معمول فرا نمی رفتم ، ماههای اول سخت بود . ولی کوششــی کـه بـرای تحملشان به کار می بردم ، به گذشتن آنها کمک می کرد . مثلاً میل به زن مــرا آزار مـی داد . ایـن طبیعـی بـود . مـنجوان بودم . هرگز به ماری ، بخصوص نمی اندیشیدم . اما چنان به یک زن ، بــه زنـها ، بـه تمـام زنـهائی کـه شـناختهبودمشان ، و به تمام مواقعی که آنها را دوست داشته بودم فکر می کردم ، که سلولم ازهمه قیافههای آنـها پرمـی شـدو از خواهشهای من انباشته می گردید . به یک معنی ، این کار تعادل فکری مرا از بین می بــرد . امـا از طـرف دیگـر ،وقت را می کشت . دست آخر این تخیلات ، وقتی علاقه مندی سر نگهبان را که در ساعات غذا با شاگرد آشـپزهمـراهمی آمد ، به دست آوردم ، پایان یافت . این او بود که ابتدا راجع به زنها با من صحبت کرده بود ، به من گفتــه بـود کـه این مطلب بزرگترین مسئله ایست که دیگران را عذاب می دهد . به او گفتم من هم مثــل آنـهاهسـتم و ایـن رفتـار را نادرست می بینم . او گفت : « ولی ، درست برای همین موضوع است . که شما را به زندان می اندازند .
ــ چطور ، برای این موضوع ؟ ــ بله آزادی همین است . شما را از آزادی محروم می کنند .» هرگـز بـه ایـن مطلـبنیندیشیده بودم . گفته اش را تأیید کردم . به او گفتم : « درســت اسـت ، در صـورت وجـود زن تنبیـهی وجـود نخواهـدداشت ــ بله ، شما مطالب را می فهمید ، شما ، نه دیگران . اما دیگران هــم بـه ایـن نتیجـه مـی رسـند کـه خودشـان وسیله تسکین خود را فراهم کنند .» سپس نگهبان رفت.
سیگار
مطلب دیگر ، مسئله سیگار بود . هنگامی که وارد زندان شدم ، کمر بنـد ، بندکفشـها ، کراواتـم و آنچـه را کـه در
جیبهایم بود مخصوصاً سیگارهایم را گرفتند . در سلول ، یکبار تقاضا کردم سیگارها را بـه مـن بـرگرداننـد . امـا گفتنـد
قدغن است . روزهای اول بسیار سخت بود شایدهمین موضوع بود که مرا بیــش ازهمـه چـیز درمـانده کـرد . قطعـات
چوبی را که از تخته تختخوابم می کندم می جویدم . تمام روز تهوعی دائمی در دل داشــتم . نمی فـهمیدم چـرا مـرا از
چیزی که به هیچکس ضرری نمی رساند محروم کرده اند . کمی بعد فهمیدم که ایـن محرومیـت نـیز قسـمتی از تنبیـه
است . و از این لحظه به بعد خودم را عادت دادم که دیگر سیگار نکشم .
وقت کشی ویا ورزیده شدن در یاد آوری خاطرات
و دیگر این تنبیه هم برای من تنبیهی نبود . این ناراحتی ها را که کنار بگذاریم ، دیگر چندان بدبخت نبودم . مهمترین مسـئله ، بـازهم یکبـار دیگـر ، کشـتنوقت بود . اما از آن لحظه که یاد گرفتم خاطرات گذشته را دوباره زنده کنم دیگرهیچ چیز مرا کسل نمی کــرد . گـاهیبه این می پرداختم که به اتاقم فکر کنم و در خیال ، از یک گوشه به گوشه دیگر اتاق می رفتم و یک یک اشــیاء سـرراهم را می شمردم . ابتدا ، این کار زود انجام گرفت . اماهر دفعه که دوباره شروع می کردم ، کمی بیشتر طول می کشید . زیرا یک یک اثاثیه را ، و در موردهر یک از اثاث خانه هر چیزی را کـه روی آنـها پیـدا مـی شـد و درهـرمورد شیئی تمام جزئیاتش و حتی خود جزئیات راهم ، از یک خاتمکاری گرفته تا یک شکاف یا کنــارهُ تـراش خـورده
دیگری را ، و رنگ و لکه های روی اشیاء را به خاطر می آوردم . در عین حـال ، مـی کوشـیدم رشـته تخلیـم گسـیخته
نشود ، تا شمارش کاملی از آنها بکنم . دراین کار بقدری ورزیده شدم که پس از چندهفته می توانسـتم چندیـن سـاعت
به همین حال بمانم بی اینکه جز به شمردن تمام آنچه که در اتاقی بود به چیز دیگری فکر کنم .
اگر یک روز درست زندگی کرده باشیم!
بدین طــرز ،هـر چـهبیشتر می اندیشیدم چیزهای مجهول و فراموش شده بیشتری را از تاریکی ذهنـم بـیرون مـی آوردم .آن وقـت فـهمیدممردی که فقط یک روز زندگی کرده باشد می تواند بی هیچ رنجی ، صـد سـال در زنـدان بمـاند . چـون آنقـدر خـاطرهخواهدداشت که کسل نشود . به یک معنی ، این هم خودش بردی بود . وانگهی خواب هم بود . ابتدا ، شب را درست نمی خوابیدم و در روز ابداً خوابم نمی برد . کــم کـم ، شـب هایم بـهتر شد وهمچنین توانستم روزهم بخوابم . می توانم بگویــم کـه در ماهـهای آخـر ، شـبانه روزی 16 تـا 18 سـاعت مـیخوابیدم . و فقط شش ساعت باقی می ماند که آن را با خوردن غـذا ، رفـع حوائـج ضـروری ، مـرور خـاطراتم و واقعـه چکسلواکی می کشتم .
یاد آوری روزهای چکسلواکی و داستان آن مادر و خواهر بدبخت
میان چوب تختخواب و تشک کاهی اش ، یک تکه روزنامه کهنه که تقریباً چسبیده به پـارچـه بـود یـافتم کـه
زرد رنگ و شفاف شده بود . واقعه نامعینی را بیان میکرد که اولش افتاده بود . ولــی مـی بایسـت در چکسـلواکی اتفـاق
افتاده باشد . مردی برای ثروتمند شدن از یک دهکده چک راه افتاده بود . بعد از بیست و پنج ســال ، متمـول ، بـا یـک
زن و یک بچه ، مراجعت کرده بود .مادر و خواهرش در دهکــده زادگـاه او ، مهمانخانـه ای را اداره مـی کردنـد . بـرای
غافلگیر ساختن آنها ، زن و بچه اش را در مهمانخانه دیگری گذاشته بود، و به مهمانخانه مــادرش کـه او راهنگـام ورود
نمی شناسند ، رفته بود . و برای خوشمزگی به فکرش رسیده بود که اتاقی در آنجــا اجـاره کنـد . پولـش را بـه رخ آنـها
کشیده بود . و مادر و خواهرش شبانه به وسیله چکشی ، برای بدست آوردن پولش ، او را کشته بودنـد و جسـدش را بـه
رودخانه انداخته بودند . صبح ، زنش آمده بود و بی اینکه از قضایا خبر داشته باشـدهویـت مسـافر را فـاش کـرده بـود .
مادر خودش را بدارزده بود و خواهر خود را بچاه انداخته بود .
این حکایت را ،هزارهـا بـار ، مـی بـاید مـی خوانـدم . ازیک جهت باور نکردنی بود . اما از جهت دیگر . عادی و طبیعی می نمود . بــاری مـن دریـافتم کـه مـرد مسـافر کمـیاستحقاق این سرنوشت را داشته است . و دریافته بودم که هرگز نباید شوخی کرد . بدین ترتیب باساعات خواب ، تخیلات خواندن این واقعه عجیب و آمـد و رفـت متنـاوب روشـنائی و تـاریکی ،زمان می گذشت .خوانده بودم که بالاخره در زندان ، انسان مفهوم زمان را از دست می دهــد . ولـی ایـن مطلـب برایـممعنی زیادی نداشت . نفهمیده بودم که روزها تا چه حد می توانندهم کوتاه باشند وهـم بلنـد باشـند . بلنـد از ایـن نظـرکه چقدر زیاد طول می کشیدند و چنان کشیده و گسترده بودند که بالاخره سر می رفتند و درهم می آمیختند .
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف