شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند : کتاب شاهنامه فردوسی شاهی کاووس : بخش یکم جنگ مازندران



ادامه از نوشتار پیشین


کتاب شاهنامه فردوسی  

شاهی کاووس  : بخش یکم

جنگ مازندران


پادشاهی کاووس فرزند کیقباد پس از فرمانروایی خردمندانه کیقباد فرزندش کاووس به سلطنت رسید. در زمان او د و بخاطر بی خردی و بی فکری او ایران دچار مشکلات فراوان می شود. و رستم جهان پهلوان ایرانی همواره از جان و دل مایه می گذارد و کاووس و حکومت او وایران نجات می دهد. فردوسی در شاهنامه و در بخش مربوط به کاووس شاه کار شاهی او را با حمله به مازندران آغاز می کند. اصولا این مطلب با اسناد تاریخی مطابقت ندارد. چرا که گزارش فردوسی به گونه ای است که نشان می دهد در آن زمان مازندران توسط کسانی اداره می شده که به حکومت کاووس سر اطاعت نداشتند. در حالی که طلق شاهنانه ، نخستین شاهان ایران از خطه مازندران طلوع کردند. چنانکه فریدون از کوه البرز آشکار شد و برخی مدارک او را متولد لاریجان می دانند که جزو استان مازندران امروزی است. هم‌چنین حرکت سپاه ایران و باز بر حسب گزارش شاهنامه از آمل و تمیشه صورت گرفته بوده و این نشان می دهد که مازندران هم‌چون نگینی در انگشتری ایران بوده است.

اما در بخش مربوط به شاهی کاووس می خوانیم که کاووس را می فریبند تا به مازندران حمله کند و از گنجهای طبیعی و ثروت های آن بهره ببرد .این کار به فتنه گری یک نفر نوازنده صورت می گیرد که هنگام نوازندگی به آواز بلند از مازندران چنین یاد می کرده است:

که مازندران شهر ما یاد باد                        همیشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه   گلست             به کوه اندرون لاله و سنبلست

هوا خشگوار  و زمین پر نگار                       نه گرم و نه سرد و همیشه بهار و کاووس که چنین سخنهایی می شنود در ذهنش طرح حمله به مازندران را می ریزد. در حالیکه مازندران از طلوع تاریخ جزو ایران بوده است:


 دل رزمجویش به بست اندر آن         که لشگر کشد سوی مازندران

وقتی این خبر به بزرگان سپاه و حکومت ایران می رسد پریشان شده و متفق می گویند که این طرحی است که ایران را به هلاکت می افکند. حتی جمشید که انگشتری جهان بین داشت و دیو و دد و مرغ پری  به فرملن او بودند چنین سخنی به میان نیاورد:

چو کاووس بگرفت گاه پدر

مرا او را جهان بنده شد سر به سر

همان تخت و هم طوق و هم گوشوار

همان تاج زرین زبرجد نگار

همان تازی اسپان آگنده یال

به گیتی ندانست کس را همال

چنان بد که در گلشن زرنگار

همی خورد روزی می خوشگوار

یکی تخت زرین بلورینش پای

نشسته بروبر جهان کدخدای

ابا پهلوانان ایران به هم

همی رای زد شاه بر بیش و کم

چو رامشگری دیو زی پرده‌دار

بیامد که خواهد بر شاه بار

چنین گفت کز شهر مازندران

یکی خوشنوازم ز رامشگران

اگر در خورم بندگی شاه را

گشاید بر تخت او راه را

برفت از بر پرده سالار بار

خرامان بیامد بر شهریار

بگفتا که رامشگری بر درست

ابا بربط و نغز رامشگرست

بفرمود تا پیش او خواندند

بر رود سازانش بنشاندند

به بربط چو بایست بر ساخت رود

برآورد مازندرانی سرود

که مازندران شهر ما یاد باد

همیشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گلست

به کوه اندرون لاله و سنبلست

هوا خوشگوار و زمین پرنگار

نه گرم و نه سرد و همیشه بهار

نوازنده بلبل به باغ اندرون

گرازنده آهو به راغ اندرون

همیشه بیاساید از خفت و خوی

همه ساله هرجای رنگست و بوی

گلابست گویی به جویش روان

همی شاد گردد ز بویش روان

دی و بهمن و آذر و فرودین

همیشه پر از لاله بینی زمین

همه ساله خندان لب جویبار

به هر جای باز شکاری به کار

سراسر همه کشور آراسته

ز دیبا و دینار وز خواسته

بتان پرستنده با تاج زر

همه نامداران به زرین کمر

چو کاووس بشنید از او این سخن

یکی تازه اندیشه افگند بن

دل رزمجویش ببست اندران

که لشکر کشد سوی مازندران

چنین گفت با سرفرازان رزم

که ما سر نهادیم یکسر به بزم

اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر

نگردد ز آسایش و کام سیر

من از جم و ضحاک و از کیقباد

فزونم به بخت و به فر و به داد

فزون بایدم زان ایشان هنر

جهانجوی باید سر تاجوسخن



۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: زندگینامه یگ یوگی نوشته پارامهانسا یوگاناندا: بخش یکم



زندگینامه یگ یوگی نوشته پارامهانسا یوگاناندا: بخش یکم

شاگردی یک روحانی مسیح وار
یوگاناندا روح گرای مشهور هندی بشدت تحت تاثیر مسیح بود و  از تعالیم او نیز  سخن می گفت. او حتی معتقد بود که رفتن او به غرب و زندگی او  د ر آمریکا  به راهنمایی عیسی مسیح صو رت گرفته بود.
البته دیگر مربیان روحی هندی مثلا کریشنا مورتی نیز همین احترام را برای مسیح قایل بودند . بعنوان نمونه کریشنا مورتی دریکی از کتابهای خود می گوید : هرمسیحی که معراج پیامبر اسلام را انکار کند ، ملکوت مسیح را انوار کرده است. یوگاناندا در ضمن خود را بشدت وامدار گورو ها و استادان معنوی خود نیز می داند و معتقد است که او به نحو بارز و جامعی توانسته بود با گروی خود ا تباط روحی و معنوی برقرار نموده و از او کسب فیض کند:


مربیان روحی هند توانسته اند هند را از دچار شدن به سرنوشت بابل و مصر حفظ کنند.

دو شاخص نهادی فرهنگ هندی همواره کاوش برای حقیقت و نسبت نزدیک شاگرد و گورو* بوده اند. مسیر خود من مرا به یک روحانی مسیح واری رساند که زندگی زیبایش همیشه سرمشقی جاودانه خواهد بود. او یکی از استادان بزرگیست که ثروت راستین هند بشمار میایند. وجود آنها در هر نسل سدی بوده که سرزمینشان را از سرنوشت بابل و مصر بدور نگاه داشته است.

دورترین خاطره های خودم را در یک زندگی گذشته میابم. خاطره های زلالی از یک زندگی بسیار دور به ذهنم میایند: یک یوگی* درمیان برفهای هیمالیا. این نگاه به گذشته با زبانی پنهانی به من از آینده ام خبر میداد.

حس حقارت روزگار نوزادیم هنوز از خاطرم پاک نشده. بیادم میاید که خیلی خوب به اینکه توانایی راه رفتن یا خودم را به دیگران توجیه کردن نداشتم آگاه بودم و از آن رنج میبردم. وقتی که به ناتوانی بدنی خودم آگاه شدم، حسی نیازمند و نیایش گونه در وجودم خروشان شد. زندگی پر از احساسم بشکل کلمه های خاموش زبانهای بسیاری درمیامد. دراین گیر و دار پریشان زبانها، گوشهایم کم کم به هجاهای زبان بنگالی مردم اطرافم خو گرفتند. چه فریبنده است وسعت ذهن یک نوزاد! یک انسان کامل، زندانی چند اسباب بازی یا انگشت شست!

......
خاطره داشتن از زمان نوزادیم پدیده ای ناشنیده نیست. گفته شده که بسیاری از یوگی ها با وجود گذر پر جنجال از پیش و از پی "زندگی" و "مرگ" خودآگاهیشان را همچنان بدون کم و کاستی نگاه داشته اند. چنانچه بشر همین بدنش باشد، از دست دادن آن همانا نابودی هویت اوست.


اگر به پیامبران اعتماد کنیم

ولی اگر به راستگویی پیامبران برخاسته از هزاره ها ایمان داشته باشیم، نهاد واقعی انسان غیر جسم است. نهاد همیشگی هویت بشر تنها بگونه ای گذرا با ادراک حسی تطبیق دارد.

بیاد آوردن زمان نوزادی عجیب است ولی آنقدرها کمیاب نیست. در سفرهایی که داشته ام از لبان بسیاری از مردان و زنان راستگو دورترین خاطره هایشان را شنیده ام.

در دهه پایانی سده نوزده زاده شدم و هشت سال نخست زندگیم را در گراگپور سپری کردم. این زادگاه شهر من بخشی از استانهای متحد شمال شرق هند است. ما هشت فرزند بودیم: چهار پسر و چهار دختر. من، موکوندا لال گوش*، پسر دوم بودم و فرزند چهارم.


پدر و مادری با خلق و خوی آسمانی

پدر و مادر اهل بنگال بودند و از رسته کشاتریا*. هر دو خوی قدسی و زیبایی داشتند. عشق دو جانبه شان آرام و متین بود و هرگز رویی سبک سر به خود نمیگرفت. این هماهنگی بی ایراد پدر و مادر یک مرکز آرامش بود به گرد جنجال وجود هشت فرزند جوان.

پدرم، باگاباتی چاران گوش، مهربان بود و سنگین و گهگاه سخت گیر. ما با اینکه پدر را خیلی دوست داشتیم همیشه یک فاصله از روی احترام به او را نگاه میداشتیم. او یک ریاضی و منطق دان درجه یک بود و همواره پیرو عقل بود. اما مادر فرشته مهر بود و تنها از راه عشق ورزی به ما درس میاموخت. پس از مرگ مادرم پدر بیشتر مهر درونیش را به ما نشان داد. من بارها دیدم که چگونه چشم دوختنش خود به خود به چشم دوختن مادر تغییر شکل میداد.


متون مقدس را از مادر آموختیم

در کنار مادرم بود که ما به آشنایی تلخ و شیرین متون مقدسه هندو در آمدیم. داستانهای ماهاباراتا و رامایانا* با چیره دستی تمام برای ضرورت تادیب ما بچه ها فراخوانده میشدند. درس و تنبیه همیشه دست به دست هم به ما هدیه میشدند.

به نشانه احترام پدر، مادر هر روز بعدازظهر با ملاحظه فراوان لباس تمیز تنمان میکرد تا به پدر هنگام بازگشت از دفترش خوش آمد بگوییم. سمت او مانند نایب ریاست بود در راه آهن بنگال-ناگپور، یکی از شرکت های بزرگ هند. کارش با سفر همراه بود و از این بابت من سالهای کودکیم را در چندین شهر گذراندم.

دست کمک مادر به نیازمندان باز بود. پدر هم مهربان بود، اما احترامش به قانون و توازن بروی امور بودجه هم چیره داشت. شبی مادرم بیشتر از مزد یک ماه پدر برای کمک گرسنگان خرج کرد.

"تنها چیزی که از تو میخواهم اینست که کمکهایت به اندازه معقول باشد." حتی یک زخم زبان کوچک هم از شوهرش برای مادرم دردناک بود. بدون اینکه از ماجرای دعوایشان به ما چیزی بروز بدهد یک درشکه کرایه کرد.

"خدا نگهدار. من میروم به خانه مادرم." اولتیماتم کهن!

دیدن این صحنه برایمان دردناک بود. دایی مان خود را به موقع رساند و در گوش پدرم چند پند و اندرزی زمزمه کرد، که بی شک از خرد دیرینه برگزیده شده بودند. بعد از چند سخن صلح جویانه پدرم، مادر با کمال میل درشکه را مرخص کرد. این چنین بود که تنها دلرنجی که من میان آنها در تمام زندگی دیده ام پایان یافت. با این حال یکی از مکالمه هایشان را خوب به یاد دارم.

"خواهش میکنم ده روپی به من بده تا به زن نیازمندی که به در خانه آمده بدهم." مادرم لبخندی متقاعد کننده به لب داشت.


وقتی برای نخستین بار مزه بی چیزی را چشیدم

"چرا ده روپی؟ یکی کافیست." پدر برای این حرفش دلیلی آورد: "وقتی که پدرم و پدربزرگ و مادربزرگم به ناگاه مردند، من بی چیزی را برای بار نخست چشیدم. ناشتای من پیش از راه پیمودن کیلومترها به مدرسه تنها یک موز کوچک بود. پس از آن در دانشگاه آنچنان نیازمند بودم که مجبور شدم از یک قاضی پولدار درخواست یک روپی در ماه کنم. او رد کرد و به من گفت که حتی یک روپی هم مهم است."

"چقدر هنوز تلخی رد درخواست یک روپی در دلت بجای مانده!" دل مادر منطق صریحی داشت. "دلت میخواهد این زن هم همچون تو دردناکانه رد درخواست این ده روپی که بسیار به آن نیازمند است را بیاد بیاورد؟"

"تو بردی!" پدر با روی آشنای شکست خورده یک شوهر کیف پولش را باز کرد. "این هم یک اسکناس ده روپی. با نیت نیک من به دست او بده."

....
پدر برای ما بچه ها در دوران کودکی پیرو انضباط سخت بود، اما برای خودش سخت ساده جو بود. مثلا او هرگز به سینما نرفت و بجای آن وقت های آزادش را با معنویات و خواندن باگاوادگیتا* سپری میکرد. او به تجملات نگری نداشت و با یک جفت کفش آنقدر بسر میکرد تا جایی که آنها دیگر قابل استفاده نبودند. پس از اینکه داشتن اتوموبیل رایج شد پسرانش اتوموبیل خریدند، اما پدر همیشه به درشکه ای که او را به دفترش برساند خوش بود. گردآوری پول برای برتری و زورمندی با خوی او جوری نداشت. یکبار پس از سازمان دادن به بانک شهری کلکته او سهامی که به او اهدا میشد را رد کرد. از دید پدر او فقط با وقت آزادش خدمتی کرده بود.

چندین سال پس از بازنشسته شدنش، یک حسابدار انگلیسی به آنجا امده بود تا حساب شرکت راه آهن بنگال-ناگپور را بازرسی کند. فرد بازرس با تعجب دیده بود که پدر هرگز حقوق پاداش گذشته اش را درخواست نکرده است.

حسابدار به شرکت گزارش داده بود: "او به جای سه نفر کار کرده است! ۱۲۵،۰۰۰ (حدود ۴۱،۲۵۰ دلار) به خاطر مزد نگرفته طلب دارد." از اداره چکی به این رقم به او داده شد. آنقدر این مطلب برایش ناچیز بود که چیزی از آن به خانواده نگفته بود. بعدها برادر کوچکم، بیشنو، که این مبلغ بزرگ را روی برگه حساب بانکی دیده بود، از پدرم دراین باره بازخواست کرد.

"چرا باید بخاطر سود مادی بوجد بیاییم؟" این جواب پدر بود. "آنکه هدفش میانه روی است نه با سود شادمان میشود نه با باخت برافروخته. چون او میداند که بشر دست خالی به این جهان میاید و بدون یک سکه هم آن را ترک میکند."


اوج تسلط بر نفس

اوایل زندگی مشترکشان پدر و مادرم پیروی یک استاد بزرگ لاهری مهاشایا از بنارس شدند. این رویداد گرایش به ساده زیستی پدرم را پررنگ تر کرد. مادر به خواهر بزرگم چیز شگفت انگیزی را فاش کرد: "من و پدرت تنها یک بار در سال به عنوان همسر باهم همبستر میشویم، برای فرزند دار شدن."

پدر بار نخست با لاهری مهاشایا از طریق آبیناش بابو*، یکی از کارمندان دفتر گراکپور از شرکت راه آهن بنگال ناگپور، آشنا شد. آبیناش بود که در گوش کودکی من داستانهای جالب بسیاری از قدیسان هند را زمزمه کرد. او همیشه داستانهایش را با ستایش از مرد بزرگی که گوروی خودش بود پایان میداد.

"هیج گاه داستان شگفت انگیز اینکه چگونه پدرت شاگرد لاهری مهاشایا شد را شنیده ای؟"

یک روز تابستانی، در حالیکه که من و آبینش در حیاط خانه مان نشسته بودیم، او این سوال هیجان برانگیز را از من پرسید. من با هیجان به نشانه پاسخ نه سر را با لبخند تکان دادم.


دیدن روح استاد در قید حیات

"سالها پیش، هنگامی که تو هنوز به دنیا نیامده بودی، من از کارفرمایم، پدرت، درخواست یک هفته مرخصی از کار گراکپور کردم تا به دیدار گورویم در بنارس بروم. پدرت با ریشخند پاسخم داد.

"او از من پرسید 'آیا میخواهی یک مذهبی متعصب بشوی؟ اگر میخواهی پیشرفت کنی روی کارت تمرکز کن.'

"در حالی که پر از اندوه از راه سرسبزی به سوی خانه میرفتم پدرت را روی یک پالکی دیدم. او خدمتگزارانش را مرخص کرد و به دنبال من پیاده به راهش ادامه داد. برای آرام کردن من او از خوبیهای تلاش در راه موفقیت های مادی گفت. اما من بی انگیزه به او گوش میدادم. دلم فقط تکرار میکرد: 'لاهری مهاشایا! من بی دیدن تو توانایی زیستن ندارم!'

"جاده ما را به کناره یک دشت آرام رساند. پرتو های آفتاب غروب در خوشه های گندم وحشی برق می انداختند. هر دو به تماشای این چشم انداز دل انگیز ایستادیم. همان جا میان خوشه ها، در چند متری ما، نمای گوروی بزرگم به ناگاه نمایان شد!*"

"'باگاباتی، تو به کارمندت خیلی سختگیری میکنی!' آوایش به گوش های شگفت زده ما طنین رسایی داشت. او به همان سادگی که به چشممان پدیدا شده بود بهر ناگاه ناپدید شد. من به زانوانم افتاده سر میدادم 'لاهری مهاشایا! لاهری مهاشایا!' پدرت از فرط تعجب از جایش تکان نخورد.

"'آبیناش، نه تنها به تو، بلکه به خودم هم اجازه مرخصی میدهم، تا فردا به قصد بنارس به راه بیفتیم. من باید با این لاهری مهاشایای بزرگ که میتواند برای پادرمیانی برای تو خود را به یک دم پدیدا کند آشنا شوم! من همسرم را بهمراه میاورم و از این استاد میخواهم که ما را به طریقت معنویش وارد کند. آیا ما را به او میرسانی؟'

"'البته!' با این پاسخ معجزه آسای دعایم و این تغییر کامل شرایط شادی عمیقی به وجودم چیره شد.

"روز بعد من و پدر و مادرت به قصد بنارس سوار قطار شدیم. روز دیگر با درشکه ادامه دادیم و پس از آن پیاده راه های باریکی را پیمودیم تا به خانه دورافتاده گورویم رسیدیم. هنگام ورودمان به اتاقش ما به پیش پای او، که در حالت چهار زانوی همیشگیش نشسته بود، خم شدیم. پلکی زد و چشمانش را به سمت پدرت خیره کرد.

"'باگاباتی، تو به کارمندت خیلی سختگیری میکنی!' او همان کلمه هایی را که دو روز پیش در دشت گراکپور به زبان آورده بود تکرار کرد. سپس او ادامه داد، 'خشنودم که به آبیناش اجازه دادی که مرا ببیند و از این بابت که خود و همسرت هم به همراهش آمدیده اید خوشحالم.'

....
نخستین گورو معنوی لاهری مهاشای و تاثیر عکس او
لاهری مهاشای کمی پس از آمدن من به این جهان آنرا ترک کرد. قاب عکس مزینش همواره زینت عبادت گاه کوچک خانوادگی ما در شهر هایی که پدر به خاطر کارش منتقل میشد بود. چه بامدادها و شبهایی که من و مادرم به مدیتیشن* به پیش عبادتگاه کوچک دست ساخته مان مینشستیم و گل های آغشته به عطر صندل سفید به این زیارتگاه میریختیم. با کندر هندی و صمغ و همچنین با جانسپاری یکدل مان ما الوهیت را که در لاهری مهاشایا تجلی تمام یافته بود میپرستیدیم.

عکس او تاثیر شگفت انگیزی بروی زندگیم داشت. گذران سالها اندیشه او را در دل من می افزودند. در مدیتیشن هایم بسیار میدیدم که شمایل او در قاب زنده میشود و به کنارم می نشیند. وقتی که میخواستم پاهای نورانی او را لمس کنم، او باز به شکل در قاب عکس باز میگشت. با گذشت سالهای کودکی و رسیدن نوجوانی، لاهری مهاشایا برای من هر چه بیشتر از یک تصویر کوچک در قاب به یک هستی تعالی بخش تبدیل میشد.

چه بسیار اوقات سختی و سردرگمی که به او نیایش میکردم و در وجود خود هدایت آرامش بخش او را حس میکردم. در آغاز، فکر اینکه او جهان فیزیکی را ترک کرده است برایم دردآور بود. آما کم  کم به

هستی همه گیر الهی او پی بردم و غم از من رخت بر بست. او به شاگردانش که برای دیدار او دل تنگ بودند مینوشت: "برای چه به دیدن پوست و استخوان بیایید، در حالی که من جلوی چشم (معنوی*) شما هستم؟"

وبا گرفتم و عکس او مرا شفا داد
من در هشت سالگی با عکس لاهری مهاشایا شفا یافتم. این رویداد آتش عشق من را بیشتر بر افروخت. هنگامی که در خانه مان در ایشاپور بنگال بودیم من به وبای آسیایی مبتلا شدم. به زنده ماندنم امیدی نبود. کاری از دست پزشکان برنمیامد. در بسترگاهم مادر در حال گریه و زاری به من اشاره کرد که به عکس لاهری مهاشایا که بالای سرم بود بنگرم.

"در ذهنت به پای او خم شو!" او میدانست که من توان تکان دادن دست خودم را هم به نشان نیایش نداشتم. "اگر به راستی جانسپاری خود را نشان بدهی و در ذهنت به پیش او زانو بزنی، جانت حفظ خواهد شد!"

به عکس خیره شدم و در آن نور کورکننده ای دیدم که گرد بدنم و همه اتاق را فراگرفت. حالت تهوع و علائم بیدرمان دیگرم از بین رفتند. خوب شده بودم. در یک دم آنقدر توانایی در خودم دیدم تا پیش مادرم خم بشوم و پای او را به نشان قدردانی از ایمان بی پایان به گورویش لمس کنم. مادرم پی در پی سرش را به قاب عکس میفشرد.

"ای هستی فراگیر الهی، استاد، از تو برای شفا بخشیدن پسرم سپاسگزارم! "

دریافتم که او هم آن نور فروزانی را که در یک آن مرا از یک بیماری مهلک نجات داده بود به چشمش دیده بود.


باز هم عکس استاد: از روح نمی توان عکس گرفت

آن عکس یکی از پربهاترین چیزهایی است که از آن خود دارم. عکس بدست خود لاهری مهاشایا به پدرم داده شده و ارتعاشی مقدس دارد. خود این عکس داستان معجزه آسایی دارد. من این داستان را از برادر ایمانی پدر، کالی کومار روی، شنیدم.

بنظر میرسد که استاد به عکس انداختن تمایلی نداشته. به خلاف خواسته اش، باری یک عکس گروهی از او و یک دسته از شاگردانش، از جمله کالی کومار روی، گرفته میشود. عکس بردار هنگامی که عکس را ظاهر کرده بود شگفت زده دیده بود که با این حال که تصویر همه شاگردان به خوبی دیده میشود، در مرکز جایی که میبایست نمای لاهری مهاشایا باشد چیزی نمایان نیست. خبر این رویداد به همه جا رسیده بود.

یکی از شاگردان و عکاسان ماهر، گانگا دار بابو، لاف میزند که هیچ نمایی فراری از دست او نمی تواند بگریزد. بامداد بعد، در حالیکه گورو به شیوه همیشگی چهارزانویش (لوتوس) جلوی یک پرده بروی یک نیمکت چوبی نشسته بود، گانگا دار بابو با لوازمش از راه میرسد. برای محکم کاری او روی دوازده نگاتیو عکس استاد را می اندازد. عجب که روی هر یک از آنها نیمکت و پرده به خوبی پیدا، اما نشانی از نمای استاد دیده نمیشد.

با آبروی ریخته و اشک فراوان او به پای گورویش میفتد. پس از ساعتها سرانجام لاهری مهاشایا با یک پاسخ طعنه آمیز به سکوتش پایان میدهد:

"من روحم. ایا دوربین تو توانایی بازتابی تصویر آن چیز پنهان فراگیر را دارد؟"

"میبینم که نه! اما، ای مرد مقدس، من با همه هستیم میخواهم که عکسی از این معبد جسم شما که، به چشم کوته بین من، این روح در آن جای دارد، داشته باشم."

"صبح فردا به اینجا بیا. من برای دوربینت حاضر خواهم بود."

بار دیگر مرد عکاس دوربین خود را آماده کرد. این بار نمای قدسی استاد بدون هیج کاستی و خیلی واضح نمایان شد. استاد هیج گاه دیگر جلوی دوربین نرفت. یا دست کم من از وجود عکس دیگری باخبر نیستم.

این عکس در این کتاب چاپ شده است. نمای روشن او، از تبار یک رسته جهانی، نشانی از نژاد مادرزادیش ندارد. شادی افزونی که از همراه خدا بودن دارد در لبخند مبهمش به سختی فاش میشود. چشمان او، نیمه باز به نشانه اندک اندیشه ای به جهان بیرونی، نیمه بسته هم هستند. با اینکه به هوس های این دنیا به طور کامل بی اعتنا بود، او شبانه روز برای یاری جویندگان راه خدا که به چشمه دانش او میشتافتند بیدار بود.


یک خواب سرنوشت ساز: خدا سروری همیشگی و نو است

چندی پس از اینکه من به دست عکس گورو شفا گرفتم، یک خواب سرنوشت ساز به من الهام شد. روزی در حالی که روی تختم نشسته بودم ناگاه به یک خیال ژرف فرورفتم.

"در پس تاریکی چشمان بسته چیست؟" این سوال کاوش جویانه با نیروی بسیاری به ذهنم رخنه کرد. به ناگه برق فروزانی جلوی نگاه درونم پدیدار شد. همچون شکل های مینیاتوری سینما روی پرده بزرگ و نورانی پیشانیم، نمای قدسیان را میدیدم که در غارهای کوهستان در حال مدیتیشن نشسته بودند.

"شما کیستید؟" من این را با صدایی بلند از آنها پرسیدم.

"ما یوگی های هیمالیا هستیم." شرح طنین پاسخشان بسیار دشوار است. دلم لبریز هیجان بود.

"آه، چقدر آرزو دارم تا به هیمالیا بروم و همچون شما بشوم!" تصویر این خیال ناپدید شد، اما پرتو هایی نورانی را میدیدم که دایره وار به سمت بی نهایت میگستردند.

"این پرتو شگفت انگیز چیست؟"

"من ایشوارایم.* من نورم." گویی این آوا از ابرها زمزمه میشد.

"میخواهم با تو یکی باشم!"

با اینکه آن تجربه آسمانی کم کم از من رخت بست، اما یک الهام جاودانه برای رسیدن به خدا برای من به ارمغان آورد. "او سروری همیشگی و همیشه نو است!" این رویای الهی برای مدت زیادی در ذهنم ماندگار بود


امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند :گزیده کتاب هفت پیچ بخش اول : نوشته شادروان دکتر ابراهیم باستانی پاریزی استاد تاریخ

 

از پاریز تا باستانی پاریزی و از او تا تاریخ ایران

تاریخ کشور ما از عجایب و غرایب انباشته است. از حوادثی که شنیدن و خواندن  اش  مو بر تن راست می کند و از وقایعی که شیندن و خواندن آنها فروزش های افتخار و سر  بلندی را بر وجود هر ایرانی وطن پرست نازل می کند.
من خودم به شاروان استاد دکتر باستانی پاریزی  خیلی  مدیونم چون شاید پنجاه در صد اطلاعات تاریخی من در  باره ایران به کتابهای ارزنده این تاریخنگار دانشمند و موشکاف تعلق دارد. به بیان دیگر من باخواندن کتابهای دکتر باستانی پاریزی در فضاهای تاریخی مختلف ایران از پیش از اسلام و بویژه بعد از اسلام سیرهای بسیار  کرده ام. من مطالعه کتابهای ایشان را یکی از بختهای بلند کتاب خوانی خود می دانم.  کتابهای او مرا به شکار لحظات ناب و پرشکوه  تاریخی و  یا ایام رنج و بلا موفق ساخته و با زوایای مختلف مردم  و کشور و حکومتها آشنا کرده است.  من تصمیم دارم از  آخرین کتابی که ازاو خواندم شروع کنم ؛ یعنی کتاب "هفت پیچ ".
از این کتاب بخشهایی کوتاه را بر گزیده ام که خود گویای مطالب بسیاری است.


گزیده کتاب هفت پیچ بخش اول :  نوشته شادروان دکتر ابراهیم باستانی پاریزی  استاد تاریخ


شما پالان ندیده اید!

در زمانی که ملکشاه سلجوقی که ترک تبار بود  و بر ایران حکومت می راند فرماندهان او از ترس تنبیه ملکشاه کمتر جرئت می کردند خطا بکنند. بنابر روایت استاد پاریزی و به نقل از افضل کرمانی نویسنده کتاب عقد العلی زمانی شاه سلطان حاکم کرمان در بعلیآباد بساط عیش و عشرت پهن کرده و به باده گساری و عیش مشغول بودکه ناگهان   به او خبر دادند ملکشاه سلجوقی از اصفهان به  سمت کرمان حرکت کرده است.  با شنیدن این خبر وحشت همه وجود حاکم یعنی سلطان شاه را گرفته و به دوستانش و ندیمانش گفت برای رفتن و مراجعت به شهر فو را اماده شوند . ولی آنان به سلطان شاه گفتند که ملکشاه تازه  از اصفهان حرکت کرده و تا مسافت بیش از صدو جهل فرسنگ تا کرمان را به پیماید به زمانی طولانی نیاز خواهد بود. سلطان شاه گفت : شما پالان ندیده اید ، اگر دیده بودید  در رفتن به شهر درنگ نمی کردید. دوستان و هم‌نشینان از اوپرسیدند : جناب سلطان شاه ،پالان دیگر چیست؟
سلطان شاه گفت : در حادثه قاورد که با زه کمان پدر مرا بدستور ملکشاه خفه کردند من نیز حضور داشتم ، مر ا نیز گرفتند، چشمانم را میل کشیده و تقریبا کور کردند و بعد پالان یک حیوان سواری را آورده روی سر من کشید ند بعد یک نفر هم روی من نشست تا من حرکت نکنم. بله شما هنوز پالان ملکشاهی را ندیده اید!
این اصطلاح پالان ندیده اید از آن به بعد بر سر زبانها افتاد که حکایت از بلاهایی می کرد که د  ر اثر تخلف در حکومت ملکشاه شخص متخلف باید تحمل می کرد.


آب الو یادت نرود

آقا خان نوری صدر اعظم دوره ناصر الدین شاه که در شهادت میرزا تقی خان امیر کبیر نقش فعال داشت مبتلا به یبوست مزاج بود. هر روز که مرض خشکی مزاج صدر اعظم شدت داشت اوقاتش تلخ بود هیچ چیز را امضا نمی کرد . ولی اگر آب آلویی وچیزی  مانندآن   سر موقع و در صبح اول وقت و  ناشتا میل کرده بود و مزاجش به کار افتاده  بود سر حال و بود و بشاش ، و هرچه جلویش می گذاشتند امضا می کرد. مقامات هم فهمیده بودند که صدرات آقاخانی به آب آلو ی به موقع بستگی دارد، به همین دلیل عصرها به سراغ مستخدم آقاخان نوری می رفتند به او پول می دادند تا صبحگاه به صدر اعظم به اندازه کافی آب آلو بدهد  و مزاج صدر اعظم کار کند . وقتی مزاج صدر اعظم کار می کرد او روحیه بدست می آورد و هر چه جلویش می گذاشتند امضاء می کرد. به همین دلیل هر کس کاری با صدر اعظم داشت  بعد از ظهر پول به مستخدمش !!

می داد و ا و را سفارش می کرد: آب آلو یادت نرود!


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو 


جرات بله گفتن!

..ماریا به خواب نرفت. او فکر می کرد که همه ی این هـا فقـط یـک رویـا مـیباشد. وقتی از خواب برخواست، دید که آن رویـا نبـوده: لبـاس روی صـندلی دراتاق معمولی او، کفش های زیبا و وعده گاهش در ساحل را دید که حقیقی بودند

همه به من می گویند که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم، اما اشـتباه کـردنبخشی از زندگی است. جهان از من چه می خواهد؟ آیـا مـی خواهـد کـه هـیچریسکی نکنم، و به جایی برگـردم کـه از آن آمـاده ام چـون جـرٱت آن کـه بـهزندگی "بله" بگویم را نداشتم؟ 

من اولین اشتباهم را در یازده سالگی کردم، وقتی آن پـسر از مـن پرسـید کـهآیا می توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمـان، تـشخیص دادم کـه بعـضیاوقات تو هیچ شانس دومی بـه دسـت نمـی آوری و بهتـرین ایـن اسـت کـههدایایی که دنیا به تو می دهد را قبول کنی.البته ریسکی در این کار است، اماآیا این ریسک بزرگتر از چهل و هشت ساعت دراتوبـوس نشـستن تـا اینجـا ووقوع این حادثه است؟ 


در وهله اول باید به خودمان وفادار باشیم.

اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشـم، اولاز همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعـی مـیگردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خـودم کـشف کـنم، تجربـه یکمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست،همه چیز یک فریـب اسـت، و ایـن مـورد هماننـد چیزهـای غیرمـادی در مـوردمادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست داده انـد همیـشهفکر می کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است(که بارها برای خـود مـن هـم اتفاق افتاده)و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد. و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را بـرای جـستجویچیزهایی که برای من نیستند، تلف کنم. بهتـرین آن اسـت کـه جـوری زنـدگیکنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است


سوئیسیها رقص سامبا بلد نیستند

روز بعد، به همراه ملسون-مترجم و مـسئول امنیـت هتـل کـه حـالا در ذهـنماریا به نماینده او تبدیل شده بود-ماریا پیشنهاد مرد سوییسی را بـه شـرطیکه پرونده ای در کنسولگری سوییس تشکیل دهند قبول کرد. مرد کـه بـه نظـرمی رسید به چنین خواسته هایی عادت دارد، گفت از آنجایی که ماریا هـم بـهمدرکی نیاز دارد که ثابت کند فرد دیگری در آنجا نمی تواند کاری که او برایشدر نظر گرفته شده انجام دهد، او هم با درخواست ماریا موافـق اسـت(اثبـاتاین که زنان سوییسی استعداد خاصی برای رقص سـامبا ندارنـد سـخت نبـود).

 (سوئیسیها به رقص سامبا نیاز ندارند چون نیمی از ثروت نقد و غیر نقد جهان در آنجا انبارشده، یکی از کوچکترین کشورهای جهان است ولی بزرگترین شرکتهای دارویی درآنجا ست، ساعت های سوئیسی از گرانترین و پر طرفدار ترین ساعتهای جهان است، بزرگتریت شتابدهنده ذرات بنیادی در این کشور وجو د دارد و شکلات سوئیسی از گرانترین شکلاتهای جهان است. ا.ت)

آنها با هم به مرکز شهر رفتند و مرد مترجم، مسئول امنیت هتل و نماینـده،تقاضای سهمی از معامله کرد، سی در صد از پانصد دلاری که ماریا دریافت کرد این مبلغ فقط حقوق هفتگی می باشد. یک هفته، متوجه می شوی؟ از این بهبعد هر هفته پانصد دلار "دریافت خواهی کرد، بدون هیچ کسری، چون من فقطاز اولین حقوق تو سهم گرفتم. تا آن لحظه، سفر و اندیشه ی رفتن به سرزمین های دور فقط یک رویـا بـود، ورویاها تا لحظه ای لذت بخش هستند که به مرحله ی عمل نرسند. در رویـا مـاهمه ی ریسک ها، نا امیدی ها و سختی ها را نادیده مـی گیـریم، و وقتـی کـهپیر می شویم دیگران را - ترجیحا پدر و مادر، همسر یـا فرزنـدانمان – بـه خـاطرکوتاهی خودمان برای تشخیص دادن رویاهایمان سرزنش می  کنیم...


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی: آخرین دوران پادشاهی کیقباد و سفارش او به همگان



کتاب شاهنامه فردوسی

پادشاهی کیقباد


پس  از پذیرش صلح تورانیان کیقباد مر کز شاهی خود را به استخر در سرزمین پارس که همان استان فارس امروزی است منتقل می کند. و جهان همه به سوی او روی می اورند زیرا برای جهان صلح و دوستی و عدل و داد به ار مغان آورده بود. شعار کیقباد عدالت و رضایت خداوند بود:


وزانجا سوی پارس اندر کشید

که در پارس بد گنجها را کلید

نشستنگه آن گه به اسطخر بود

کیان را بدان جایگه فخر بود

جهانی سوی او نهادند روی

که او بود سالار دیهیم جوی

به تخت کیان اندر آورد پای

به داد و به آیین فرخنده‌رای

چنین گفت با نامور مهتران

که گیتی مرا از کران تا کران

اگر پیل با پشه کین آورد

همه رخنه در داد و دین آورد

نخواهم به گیتی جز از راستی

که خشم خدا آورد کاستی

تن آسانی از درد و رنج منست

کجا خاک و آبست گنج منست

سپاهی و شهری همه یکسرند

همه پادشاهی مرا لشکرند

همه در پناه جهاندار بید

خردمند بید و بی‌آزار بید

هر آنکس که دارد خورید و دهید

سپاسی ز خوردن به من برنهید

هرآنکس کجا بازماند ز خورد

ندارد همی توشهٔ کارکرد

چراگاهشان بارگاه منست

هرآنکس که اندر سپاه منست

وزان رفته نام‌آوران یاد کرد

به داد و دهش گیتی آباد کرد

برین گونه صدسال شادان بزیست

نگر تا چنین در جهان شاه کیست

پسر بد مر او را خردمند چار

که بودند زو در جهان یادگار

نخستین چو کاووس باآفرین

کی آرش دوم و دگر کی پشین

چهارم کجا آرشش بود نام

سپردند گیتی به آرام و کام

چو صد سال بگذشت با تاج و تخت

سرانجام تاب اندر آمد به بخت

چو دانست کامد به نزدیک مرگ

بپژمرد خواهد همی سبز برگ

سر ماه کاووس کی را بخواند

ز داد و دهش چند با او براند

بدو گفت ما بر نهادیم رخت

تو بسپار تابوت و بردار تخت

چنانم که گویی ز البرز کوه

کنون آمدم شادمان با گروه

چو بختی که بی‌آگهی بگذرد

پرستندهٔ او ندارد خرد

تو گر دادگر باشی و پاک دین

ز هر کس نیابی به جز آفرین

و گر آز گیرد سرت را به دام

برآری یکی تیغ تیز از نیام

بگفت این و شد زین جهان فراخ

گزین کرد صندوق بر جای کاخ

بسر شد کنون قصهٔ کیقباد

ز کاووس باید سخن کرد یاد

کیقباد صدسال در جهان زندگی می کند و در پایان می گوید اکنون مانند همان روزی هستم که از بلندای کوه البرز به زمین رسیدم تا تاج شاهی بر سر نهم.و سفارش او به همگان این بود که اگر پاک دین و دادگر و اهل عدالت باشند جهان بر آنان آفرین خواهد کرد.

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف