ادامه از نوشتار پیشین
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائیلو کوییلو
مرد گفت: "ستاره ی سامبا". "ستاره دوست داشتنی رقص سامبا! مـسافرتهفته ی آینده. همه ی این حرف ها خوب بودند اما " مسافرت هفته ی آینده" خارج از حـرفهای آنها بود. ماریا گفت بدون مـشورت خـانواده اش نمـی توانـد تـصمیمیبگیرد. مرد سوییسی اخم کرد و به او کپی از قراردادشـان را نـشان داد. و ماریـا
برای اولین بار ترسید"دقیقا، پس چرا نگرانی؟"
از طرف دیگر، مرد سوییسی که پانـصد دلار و خـرج یـک جفـت کفـش و لبـاس،شام و مخارج تدارکات در کنسولگری را پرداخته بود، کم کم نگران می شد و ازآنجایی که ماریا برای صـحبت کـردن بـا خـانواده اش پـا فـشاری مـی کـرد، اوتصمیم گرفت که دو بلیط هواپیما به محل زندگی ماریا بگیرد و با او به آنجـابرود- البته به شرطی که همه چیز در چهل و هشت ساعت تمـام شـود و آنهـابتوانند هفته ی دیگر به اروپا بروند- که ماریا بـا ایـن شـرط موافقـت کـرد. درحالی که با یکدیگر تبادل لبخند می کردند، ماریا فهمید که تمام این شـروط درقرار داد آمده است و وقتی که مسئله مربوط به احساسات و قرارداد می شود
باید آنها را جدی گرفت.
××××
برای آن شهر کوچک باعث حیرت و افتخار بود که ماریای زیبـا بـه همـراه یـکخارجی برگشته بود که قرار بود او را بـه سـتاره ای در اروپـا تبـدیل کنـد. تمـامهمسایه ها می دانستند و دوست قدیمی مدرسه اش از او پرسید : " چه طور این اتفاق افتاد؟"
" من فقط خوش شانس بودم"
آنها می خواستند بدانند آیا این اتفاقات همیشه در ریو دو ژنیـرو اتفـاق مـیافتد، چون داستانهای مشابهی را در تلوزیون دیده بودند. ماریـا نمـی خواسـتتوضیح دقیقی بدهد، و دلش می خواسـت کـه ارزش زیـادی بـرای تجربـه هـایشخصی خودش بگذارد، بنابراین دوستانش را متقاعد کرد که او فرد خاصی بوده
است. او به همراه مرد به خانه اش رفـت و مـرد نـشریه ای کـه در آن برزیـل بـا "ز"نوشته شده بود را به آنها نشان داد، در حالی که ماریا توضیح می داد کـه او درحال حاضر دارای یک نماینده می باشد و قصد دارد که کارش را به عنوان بازیگر ادامه دهد...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب زندگی یگ یوگی: نوشته یوگاناندا
او آتش خداجویی مرا فروزان تر ساخت
پدر قاطعانه گفت: "این استاد به تو سانسکریت درس خواهد داد."
پدرم امید داشت که تشنگی به معنویاتم را با آموختن از یک فیلسوف فرهیخته ارضا کنم. اما برنامه خلاف پیش بینی های او رقم زدند: معلم جدید من، نه تنها مرا به خواندن درسهای علمی وادار نکرد، بلکه او آتش خداجویی مرا فروزان تر ساخت. پدرم خبر نداشت که سوامی کیبل آناندا یکی از مریدان برجسته لاهری مهاشایا بوده است. آن گوروی بی همتا بخاطر جذبه الهیش هزاران مرید به گرد خود کشانده بوده است. من بعدها شنیدم که لاهری مهاشایا بارها از کیبل آناندا به نام "ریشی" یا روحانی مقدس خداشناخته یاد کرده است.
خم های زیبایی چهره آموزگارم را میاراستند. چشمان سیاهش بی تزویر بودند و زلالی چشمان کودکان را داشتند. هر حرکت بدن او آرام و حساب شده بود. همواره نرم و مهربان، او در آگاهی بیکران الهی خانه داشت. ساعات بسیاری را با هم غرق در کریا یوگا بسر کردیم.
کیبل آناندا در "شسترا" ها یا کتابهای مقدس کهن استادی شناخته شده بود. بخاطر دانش والایش در این زمینه او را اغلب به نام "شستری مهاشایا" میخواندند. اما پیشرفت من در زمینه دانش سانسکریت تعریفی نداشت. من مرتب به دنبال بهانه ای بودم تا درس خشک گرامر را کنار بگذاریم و از یوگا و لاهری مهاشایا سخن بگوییم. یک روز آموزگارم با من از تجربه خودش با استاد گفت.
چشمان استادم می درخشیدند و با شادی الهی به رقص در می آمدند
"با بختی خوش و نادر، من توانستم ده سال کنار لاهری مهاشایا بمانم. خانه بنارس او زیارتگاه شب های من بود. گورو همیشه در اتاق نشیمن جلویی طبقه همکف بود. او به حالت لوتوس (چهارزانوی یوگی)* روی یک سکوی چوبی بدون تکیه مینشست و شاگردانش گرد او یک به شکل نیم دایره، مثل گلبندی دور یک چیز پرارزش، مینشستند. چشمانش می درخشیدند و با شادی الهی به رقص می آمدند. آنان همیشه نیمه بسته بودند، تیز و خیره بسوی سرزمین درونی سرور* الهی جاوید. او به ندرت سخنرانی طولانی میکرد. گاهی به یکی از شاگردانی که کمک نیاز داشت نگاه می دوخت. آنوقت مثل بهمن نور سخنان شفا بخش او به سوی آن شاگرد جاری میشدند.
"با یک نگاه استاد آرامشی وصف ناپذیر درونم شکوفا میشد. غرق عطر او میشدم، انگار که از نیلوفر آبی ابدیت آمده باشد. با او بودن، حتی اگر بدون گفتن کلمه ای طی روزها بود، همه وجودم را دگرگون میکرد. چنانچه سد ناپیدایی جلوی تمرکز مرا میگرفت، به پای گورو به مدیتیشن می نشستم. آنجا به سادگی به لطیف ترین حال ها میرسیدم. با استادان کمتر از او به چنین حس و آگاهی نمی توانستم برسم. استاد معبدی زنده از خداوند بود که درهای مخفی آن به روی هر مرید جانسپاری باز بودند.
او به کتابخانه الهی دسترسی داشت
"لاهری مهاشای مفسر کتابی و لغت به لغت کتاب های مقدس نبود. بدون هیچ زحمتی، او به 'کتابخانه الهی' دسترسی داشت. لغت و اندیشه از فواره دانش مطلق او به همه سو جاری بود. او دارای آن شاه کلیدی بود که میتوانست قفل آن دانش فلسفی کهنی را که در "ویدا"* ها نهفته بود بگشاید. اگر از او میخواستند که آن مراحل مختلف آگاهی را که از آنها در نوشته های کهن سخن گفته شده توضیح بدهد، او با لبخندی میپذیرفت."'به هر یک از آن حالات خواهم رفت تا برای شما بگویم که چه میبینم و حس میکنم.
' این چنین او نقطه مقابل آموزگارانی بود که نوشته کتابهای مقدس را از بر میکنند و تنها نظریه های درک نشده را برای شاگردان بازگو میکنند.
هدایت نامرئی فکرها
"'تفسیر هر یک از بند ها را آنطور که در ذهنت میبینی بگو.' گوروی کم حرف اغلب این درخواست را از یکی از شاگردان کنار دستش میکرد. 'من فکرت را هدایت خواهم کرد تا مفهوم درست آن به زبانت بیاید.' این چنین بود که بسیاری از تفاسیر لاهری مهاشایا، به همراه توضیح های طولانی چند تن از شاگردانش، نگاشته شدند.
"استاد همیشه باور کورکورانه را رد میکرد. او میگفت 'لغت ها چیزی بیش از پوسته بیرونی نیستند. بودن خدا را با تماس شادی بخش با او در مدیتیشن باور کنید.'
"مشکل شاگرد هر چه بود، گورو 'کریا یوگا' را برای آن پیشنهاد میکرد.
"'این کلید یوگی بازده خود را با نبود تن من با شما در این دنیا از دست نخواهد داد. بر خلاف اندیشه های فلسفی، این تکنیک را نه میشود جایی نوشت و نه از یاد برد. همواره در راه هدفتان برای آزادسازی خود به روش کریا یوگا قدم بردارید، چرا که نیروی آن از تمرین کردنش بدست میاید.'
"من خودم کریا را راهکارترین وسیله برای رسیدن به رهایی و حقانیت الهی از راه تلاش فردی میدانم." کیبل آناندا سخنانش را با این حرف پایان داد. "با انجام آن، خداوند قادر که در همه آدم ها پنهان است در تن لاهری مهاشایا و چندی از شاگردانش به آشکار هویدا بود."
کیبل آناندا یک معجزه مسیح وار لاهری مهاشایا را به چشم دیده بود. آموزگار والایم داستان را روزی برایم بازگفت. کتاب سانسکریت جلویمان باز بود اما چشمان او به نقطه ای دور خیره بودند...
ادامه دارد
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب زنان خیابانی سودا زده من نوشته گابریل گارسیا مارگز
ساعت یازدهشب، با بسته شدن دفتر روزنامه زندگی واقعی من شروع میشد. هفته ای دو یا سه شب را در محله چینی ها می خوابیدمبا همدمانی آنچنان متنوع که دو بار به عنوان مشتری سالانتخاب شدم. پس از خوردن شام در کافه «رم» در هماننزدیکی ها، یک خانه فساد بود و آن را به طور تصادفی انتخاب می کردمو یواشکی از در پشتی حیاط وارد می شدم.
این کار را ابتدا بهخاطر حالش می کردم ولی بعداً تبدیل به روال کارم شد و آنهم به خاطر دهن لقی های دم کلفت های سیاسی بود که اسراردولتی را با معشوقه های یک شبه شان در میان می گذاشتند؛بدون این که متوجه باشند که افکار عمومی صدای آن ها را ازپشت تیغه های مقوایی می شنود. طبیعتاً از همین راه بود که
شنیدم عزب بودن درمان نشدنی من را ارتباط من با کودکان یتیم خیابان «جنایت» نسبت می دهند.
نیویورک محل عذاب ارواح
هیچ وقت دوست خیلی نزدیک نداشتم و آن تعداد کمی هم کهنزدیک شدند به نیویورک رفتند. به عبارت دیگر مردند؛ چونتصور می کنم آن جا جایی است که ارواح معذب برای فراموشکردن حقایق زندگی گذشته شان به آنجا پناه می برند.
از زمانبازنشستگی کار چندانی ندارم جز بردن کاغذهایم در عصرهایجمعه به دفتر روزنامه و یا بعضی کارهای دیگر مثل شرکت درکنسرت های هنرهای زیبا، بازدید از نمایشگاه های نقاشی درمرکز هنر، که عضو مؤسس آن هم هستم، هراز چندی شرکتدر سخنرانی های جمعیت بهبود عمومی، و یا یک رویداد بزرگمثل فصل هنرهای نمایشی در تئاتر آپولو. در جوانی به سالنسینماهای روباز می رفتم که یک ماه گرفتگی یا سرماخوردگیشدید ناشی از باران های بی مهار می توانست غافلگیرمان کند.
اما بیشتر از فیلم به پرنده های شب علاقه مند بودم که به بهایبلیط ورودی یا مجانی و یا نسیه همخوابگی می کردند. به هرحال سینما حال من نبود.تنها سفرهای من چهار بار رفتن به جشن های آذین بندی گلدرکارتاهنا- د- ایندیاس قبل از سی سالگی ام و سپری کردنیک شب بد در لنچ موتوری در سفری بود که برای افتتاح یک عشرتکده متعلق به آقای ساکرامنتومونتیل از طرف اوبه سانتامارتا دعوت شدم. از نظر زندگی داخلی کم خور و سادهخورم. وقتی دامیانا پیر شد و دیگر در خانه غذا نمی پخت تنهاغذای مرتب من کوکوی سیب زمینی در کافه رم بعد از بستهشدن روزنامه کار همیشگی من شده بود.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو
فقط میتوانم بگویم که این تابستان خیلی زود جانشین تابستان قبل شد . می دانستم کـه بـا بـالارفتن اولیـن گرمـا ،
اتفاق تازه ای برایم خواهد افتاد . پرونده من به آخرین دوره اجلاس دادگاه احاله شد . و ایــن دوره بـا مـاه ژوئـن پایـانزندان با بوی سایه
ساعت هفت و نیم صبح ، به سراغم آمدند . و کالسکه زندان مرا به کاخ دادگستری بــرد . دو ژانـدارم مـرا داخـلاز دیدگاه متهم :در کمین تازه رسیده بودند
کمی بعد زنگ کوچکی در اطاق به صدا درآمــد آنـها دسـتبند را از دسـتم برداشـتند . در را بـاز کردنـد و مـرا بـه
جایگاه متهمین داخل کردند . تالار جای سوزن انداز نداشت .با وجود پردهه ا آفتاب از گوشــه و کنـار نفـوذ مـی کـرد وهم چنین ، بعلت ازدحام زیاد ، در این تالار مسدود ، کمی گیج شدم . باز به جای اعضــای دادگـاه نظـر انداختـم و
هیچ یک از صورتها را تشخیص ندادم . گمان می کنم ابتدا ملتفت نشده بودم که همـه ایـن جمعیـت بـرای دیـدن مـناحساس کردم زیادی هستم
مـن حـالتعجیبی را نیز که از حس کردن زیادی بودن خودم به من دست داد ، درک کردم مثل این کهدر این جمــع نخـود تـویآش هستم. با وجود این ، روزنامه نویس ، خندان ، روبه من کرد و گفت امیدوار است کارها بر وفق مـراد انجـام گـیرد .
از او تشکر کردم و او افزود : « می دانید ، ما در موضوع شــما کمـی زیـاد قلـم فرسـائی کـرده ایـم . تابسـتان فصـل
کسادی بازار روزنامه هاست و جز واقعه شما و آن جانی پدر کش چیز دیگری قابل بحث نبــود . » و بعـد از میـان عـده
أی که الان از پیششان می آمد ، مردک لاغری را که شبیه به سنجاب چاقی بود و عینکی دوره سیاه بــر چشـم داشـت
، نشان داد . به من گفت این مرد نماینده مخصوص یکی از روزنامه های پاریس است : « وانگهی ، او فقــط بـرای کـار
شما نیامده است . چون مأمور است که در محاکمه آن جانی پدر کش شرکت جویــد ، در عیـن حـال از او تقاضـا شـده
است که راجع به شماهم گزارش بدهد . در اینجاهم چـیزی نمـانده بـود کـه از او تشـکر کنـم . امـا فکـر کـردم ایـن
سپاسگزاری خنده آور خواهد بود . با دست به من اظهار صمیمیت کرد و از ما جدا شــد ، بـازهم چنـد دقیقـه ای منتظـر
ماندیم .
وکیلم با لباس رسمی و در میان همکارانش وارد شد . به طرف روزنامه نگاران رفت . دســت آنـها را فشـرد . بـاهم
شوخی کردند ، خندیدند و کاملاً راحت بنظر می رسیدند . تاهنگامی که صدای زنگ ، از طــرف کرسـی هیئـت رئیسـهاز طرف چپم ، صدای یک صندلی را که جابجا می شد ، شنیدم و مرد لاغر و درازی را بالباس قرمــز و عینـک زده
دیدم که لباس خود را با دقت جمع آوری می کرد و می نشست .او دادستان بود . یک دربان ، رســمیت جلسـه را اعـلامبالاخره نوبت شهود رسید.
بعد رئیس گفت . اکنون نوبت بازپرسی از شهود است . دربان نامهائی را خواند که دقت مــرا جلـب کـرد . دیـدم از
میان جمعیتی که تا لحظه ای پیش گنگ و نا مشخص بود ، مدیــر و دربـان نوانخانـه ، تومـاس پـرز پـیر ، ریمـون ،ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب زندگینامه یک یوگی: نوشته پارا مهانسا یوگاناندا(بخش دوم)
راهبی با دو بدن
راهب ناگهان بی حرکت شد
گفتگوی ما به ناگاه با بی حرکت شدن راهب، همچون مجسمه ابوالهول، قطع شد. در آغاز چشمانش میدرخشیدند، انگار که چیزی آنها را به خود خیره کرده بود. اما پس از آن آنها کم سو شدند. با به سکوت فرو رفتنش من احساس خجالت کردم. هنوز به من نگفته بود که چگونه دوست پدر را پیدا کنم. حس کوچکی و حقیری داشتم و پریشان دور و بر اتاق را نگاه کردم. غیر از ما دو نفر چیزی نبود. نگاه سردرگمم به صندل های چوبیش افتاد که پایین سکوی نشست او قرار داشتند.امیر تهرانی
ح.ف