شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائیلو کوییلو : سرنوشت دختر برزیلی که به غرب گریخت


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائیلو کوییلو

مرد گفت: "ستاره ی سامبا". "ستاره دوست داشتنی رقص سامبا! مـسافرتهفته ی آینده. همه ی این حرف ها خوب بودند اما " مسافرت هفته ی آینده" خارج از حـرفهای آنها بود. ماریا گفت بدون مـشورت خـانواده اش نمـی توانـد تـصمیمیبگیرد. مرد سوییسی اخم کرد و به او کپی از قراردادشـان را نـشان داد. و ماریـا

برای اولین بار ترسید
"مرد گفت: "قرارداد.
با اینکه ماریا مصمم بود کـه بـه خانـه رود، امـا تـصمیم گرفـت بـا ملـسونمشورت کند؛ به او پرداخت شده بود که به ماریا کمک کند ملسون بیشتر نگران اغوا کردن توریست آلمانی که تازه رسیده بـود، بـود کـه
بدون هیچ بالاپوشی کنار ساحل آفتاب گرفته بود ،و فکـر مـی کـرد کـه برزیـلآزادترین کشور دنیا است( او دقت نکرده بود که در ساحل او تنها زنی که سینههایش را نپوشانده بود و همه به سختی به او نگاه مـی کردنـد). خیلـی سـختبود که ماریا بتواند توجه ملسون را جذب کند.
"اما اگر من نظرم را عوض کنم چه می شود؟" " من نمی دانم در قرارداد چه نوشته شده است، اما فکر می کنم او می تواندتو را بازداشت کند"
" او قادر نخواهد بود من را پیدا کند

"دقیقا، پس چرا نگرانی؟"
از طرف دیگر، مرد سوییسی که پانـصد دلار و خـرج یـک جفـت کفـش و لبـاس،شام و مخارج تدارکات در کنسولگری را پرداخته بود، کم کم نگران می شد و ازآنجایی که ماریا برای صـحبت کـردن بـا خـانواده اش پـا فـشاری مـی کـرد، اوتصمیم گرفت که دو بلیط هواپیما به محل زندگی ماریا بگیرد و با او به آنجـابرود- البته به شرطی که همه چیز در چهل و هشت ساعت تمـام شـود و آنهـابتوانند هفته ی دیگر به اروپا بروند- که ماریا بـا ایـن شـرط موافقـت کـرد. درحالی که با یکدیگر تبادل لبخند می کردند، ماریا فهمید که تمام این شـروط درقرار داد آمده است و وقتی که مسئله مربوط به احساسات و قرارداد می شود
باید آنها را جدی گرفت.
××××
برای آن شهر کوچک باعث حیرت و افتخار بود که ماریای زیبـا بـه همـراه یـکخارجی برگشته بود که قرار بود او را بـه سـتاره ای در اروپـا تبـدیل کنـد. تمـامهمسایه ها می دانستند و دوست قدیمی مدرسه اش از او پرسید : " چه طور این اتفاق افتاد؟"
" من فقط خوش شانس بودم"
آنها می خواستند بدانند آیا این اتفاقات همیشه در ریو دو ژنیـرو اتفـاق مـیافتد، چون داستانهای مشابهی را در تلوزیون دیده بودند. ماریـا نمـی خواسـتتوضیح دقیقی بدهد، و دلش می خواسـت کـه ارزش زیـادی بـرای تجربـه هـایشخصی خودش بگذارد، بنابراین دوستانش را متقاعد کرد که او فرد خاصی بوده
است. او به همراه مرد به خانه اش رفـت و مـرد نـشریه ای کـه در آن برزیـل بـا "ز"نوشته شده بود را به آنها نشان داد، در حالی که ماریا توضیح می داد کـه او درحال حاضر دارای یک نماینده می باشد و قصد دارد که کارش را به عنوان بازیگر ادامه دهد...

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: زندگی نامه یک یوگی نوشته یو گاناندا: آتش خداجویی و هدایت نامریی فکرها به حقیقت


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب زندگی یگ یوگی: نوشته یوگاناندا 


او آتش خداجویی مرا فروزان تر ساخت

پدر قاطعانه گفت: "این استاد به تو سانسکریت درس خواهد داد."

پدرم امید داشت که تشنگی به معنویاتم را با آموختن از یک فیلسوف فرهیخته ارضا کنم. اما برنامه خلاف پیش بینی های او رقم زدند:‌ معلم جدید من، نه تنها مرا به خواندن درسهای علمی وادار نکرد، بلکه او آتش خداجویی مرا فروزان تر ساخت. پدرم خبر نداشت که سوامی کیبل آناندا یکی از مریدان برجسته لاهری مهاشایا بوده است. آن گوروی بی همتا بخاطر جذبه الهیش هزاران مرید به گرد خود کشانده بوده است. من بعدها شنیدم که لاهری مهاشایا بارها از کیبل آناندا به نام "ریشی" یا روحانی مقدس خداشناخته یاد کرده است.

خم های زیبایی چهره آموزگارم را میاراستند. چشمان سیاهش بی تزویر بودند و زلالی چشمان کودکان را داشتند. هر حرکت بدن او آرام و حساب شده بود. همواره نرم و مهربان، او در آگاهی بیکران الهی خانه داشت. ساعات بسیاری را با هم غرق در کریا یوگا بسر کردیم.

کیبل آناندا در "شسترا" ها یا کتابهای مقدس کهن استادی شناخته شده بود. بخاطر دانش والایش در این زمینه او را اغلب به نام "شستری مهاشایا" میخواندند. اما پیشرفت من در زمینه دانش سانسکریت تعریفی نداشت. من مرتب به دنبال بهانه ای بودم تا درس خشک گرامر را کنار بگذاریم و از یوگا و لاهری مهاشایا سخن بگوییم. یک روز آموزگارم با من از تجربه خودش با استاد گفت.


چشمان استادم می درخشیدند و با شادی الهی به رقص در می آمدند

"با بختی خوش و نادر، من توانستم ده سال کنار لاهری مهاشایا بمانم. خانه بنارس او زیارتگاه شب های من بود. گورو همیشه در اتاق نشیمن جلویی طبقه همکف بود. او به حالت لوتوس (چهارزانوی یوگی)* روی یک سکوی چوبی بدون تکیه مینشست و شاگردانش گرد او یک به شکل نیم دایره، مثل گلبندی دور یک چیز پرارزش، مینشستند. چشمانش می درخشیدند و با شادی الهی به رقص می آمدند. آنان همیشه نیمه بسته بودند، تیز و خیره بسوی سرزمین درونی سرور* الهی جاوید. او به ندرت سخنرانی طولانی میکرد. گاهی به یکی از شاگردانی که کمک نیاز داشت نگاه می دوخت. آنوقت مثل بهمن نور سخنان شفا بخش او به سوی آن شاگرد جاری میشدند.


"با یک نگاه استاد آرامشی وصف ناپذیر درونم شکوفا میشد. غرق عطر او میشدم، انگار که از نیلوفر آبی ابدیت آمده باشد. با او بودن، حتی اگر بدون گفتن کلمه ای طی روزها بود، همه وجودم را دگرگون میکرد. چنانچه سد ناپیدایی جلوی تمرکز مرا میگرفت، به پای گورو به مدیتیشن می نشستم. آنجا به سادگی به لطیف ترین حال ها میرسیدم. با استادان کمتر از او به چنین حس و آگاهی نمی توانستم برسم. استاد معبدی زنده از خداوند بود که درهای مخفی آن به روی هر مرید جانسپاری باز بودند.


او به کتابخانه الهی دسترسی داشت

"لاهری مهاشای مفسر کتابی و لغت به لغت کتاب های مقدس نبود. بدون هیچ زحمتی، او به 'کتابخانه الهی' دسترسی داشت. لغت و اندیشه از فواره دانش مطلق او به همه سو جاری بود. او دارای آن شاه کلیدی بود که میتوانست قفل آن دانش فلسفی کهنی را که در "ویدا"* ها نهفته بود بگشاید. اگر از او میخواستند که آن مراحل مختلف آگاهی را که از آنها در نوشته های کهن سخن گفته شده توضیح بدهد، او با لبخندی میپذیرفت."'به هر یک از آن حالات خواهم رفت تا برای شما بگویم که چه میبینم و حس میکنم.

' این چنین او نقطه مقابل آموزگارانی بود که نوشته کتابهای مقدس را از بر میکنند و تنها نظریه های درک نشده را برای شاگردان بازگو میکنند.


هدایت نامرئی فکرها

"'تفسیر هر یک از بند ها را آنطور که در ذهنت میبینی بگو.' گوروی کم حرف اغلب این درخواست را از یکی از شاگردان کنار دستش میکرد. 'من فکرت را هدایت خواهم کرد تا مفهوم درست آن به زبانت بیاید.' این چنین بود که بسیاری از تفاسیر لاهری مهاشایا، به همراه توضیح های طولانی چند تن از شاگردانش، نگاشته شدند.

"استاد همیشه باور کورکورانه را رد میکرد. او میگفت 'لغت ها چیزی بیش از پوسته بیرونی نیستند. بودن خدا را با تماس شادی بخش با او در مدیتیشن باور کنید.'

"مشکل شاگرد هر چه بود، گورو 'کریا یوگا' را برای آن پیشنهاد میکرد.

"'این کلید یوگی بازده خود را با نبود تن من با شما در این دنیا از دست نخواهد داد. بر خلاف اندیشه های فلسفی، این تکنیک را نه میشود جایی نوشت و نه از یاد برد. همواره در راه هدفتان برای آزادسازی خود به روش کریا یوگا قدم بردارید، چرا که نیروی آن از تمرین کردنش بدست میاید.'

"من خودم کریا را راهکارترین وسیله برای رسیدن به رهایی و حقانیت الهی از راه تلاش فردی میدانم." کیبل آناندا سخنانش را با این حرف پایان داد. "با انجام آن، خداوند قادر که در همه آدم ها پنهان است در تن لاهری مهاشایا و چندی از شاگردانش به آشکار هویدا بود."

کیبل آناندا یک معجزه مسیح وار لاهری مهاشایا را به چشم دیده بود. آموزگار والایم داستان را روزی برایم بازگفت. کتاب سانسکریت جلویمان باز بود اما چشمان او به نقطه ای دور خیره بودند...


ادامه دارد

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب زنان خیابانی سودا زده من نوشته گابریل گارسیا مارگز


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب زنان خیابانی سودا زده من نوشته گابریل گارسیا مارگز


...این همه چیزی است که زندگی به من داد و هیچ کاری هم برایبیشتر در آوردن از آن نکردم. در ساعت بین کلاس ها نهار رادر تنهایی می خوردم و ساعت شش بعد از ظهر به دفتر روزنامهمی رفتم تا خبرها را از فضاهای نجومی شکار کنم. 

ساعت یازدهشب، با بسته شدن دفتر روزنامه زندگی واقعی من شروع میشد. هفته ای دو یا سه شب را در محله چینی ها می خوابیدمبا همدمانی آنچنان متنوع که دو بار به عنوان مشتری سالانتخاب شدم. پس از خوردن شام در کافه «رم»‌ در هماننزدیکی ها، یک خانه فساد بود و آن را به طور تصادفی انتخاب می کردمو یواشکی از در پشتی حیاط وارد می شدم.

این کار را ابتدا بهخاطر حالش می کردم ولی بعداً تبدیل به روال کارم شد و آنهم به خاطر دهن لقی های دم کلفت های سیاسی بود که اسراردولتی را با معشوقه های یک شبه شان در میان می گذاشتند؛بدون این که متوجه باشند که افکار عمومی صدای آن ها را ازپشت تیغه های مقوایی می شنود. طبیعتاً از همین راه بود که

شنیدم عزب بودن درمان نشدنی من را ارتباط من با کودکان  یتیم خیابان «جنایت»  نسبت می دهند.


خوشبختانه این را فراموش کردم و یکی از دلایلش هم این بود که چیزهای خوبی را هم که در مورد من گفته می شد می شنیدمکه برایم ارزش داشتند.


نیویورک  محل عذاب ارواح

هیچ وقت دوست خیلی نزدیک نداشتم و آن تعداد کمی هم کهنزدیک شدند به نیویورک رفتند. به عبارت دیگر مردند؛ چونتصور می کنم آن جا جایی است که ارواح معذب برای فراموشکردن حقایق زندگی گذشته شان به آنجا پناه می برند.

از زمانبازنشستگی کار چندانی ندارم جز بردن کاغذهایم در عصرهایجمعه به دفتر روزنامه و یا بعضی کارهای دیگر مثل شرکت درکنسرت های هنرهای زیبا، بازدید از نمایشگاه های نقاشی درمرکز هنر، که عضو مؤسس آن هم هستم، هراز چندی شرکتدر سخنرانی های جمعیت بهبود عمومی، و یا یک رویداد بزرگمثل فصل هنرهای نمایشی در تئاتر آپولو. در جوانی به سالنسینماهای روباز می رفتم که یک ماه گرفتگی یا سرماخوردگیشدید ناشی از باران های بی مهار می توانست غافلگیرمان کند.

اما بیشتر از فیلم به پرنده های شب علاقه مند بودم که به بهایبلیط ورودی یا مجانی و یا نسیه همخوابگی می کردند. به هرحال سینما حال من نبود.تنها سفرهای من چهار بار رفتن به جشن های آذین بندی گلدرکارتاهنا- د- ایندیاس قبل از سی سالگی ام و سپری کردنیک شب بد در لنچ موتوری در سفری بود که برای افتتاح یک عشرتکده  متعلق به آقای ساکرامنتومونتیل  از طرف اوبه سانتامارتا دعوت شدم. از نظر زندگی داخلی کم خور و سادهخورم. وقتی دامیانا پیر شد و دیگر در خانه غذا نمی پخت تنهاغذای مرتب من کوکوی سیب زمینی در کافه رم بعد از بستهشدن روزنامه کار همیشگی من شده بود.


ادامه دارد...

امیر تهرانی

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب بیگانه نوشته آلبرت کامو : گزارش روز محاکمه


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو

فقط میتوانم بگویم که این تابستان خیلی زود جانشین تابستان قبل شد . می دانستم کـه بـا بـالارفتن اولیـن گرمـا ،

اتفاق تازه ای برایم خواهد افتاد . پرونده من به آخرین دوره اجلاس دادگاه احاله شد . و ایــن دوره بـا مـاه ژوئـن پایـان
می پذیرفت . جلسات دادگاه علنی بود . و در بیرون ،همه چیز غرقه در آفتاب بود وکیلم به مــن اطمینـان داده بـود کـه
این جلسات دو یا سه روز بیشتر طول نخواهــد کشـید . افـزوده بـود : « وانگـهی ، دادگـاه عجلـه دارد . زیـرا کـار شـما
مهمترین کار این دوره اجلاسیه نیست . بعد بلافاصله پرونده جانی پدر کشی مطرح خواهد شد . » 


زندان با بوی سایه

ساعت هفت و نیم صبح ، به سراغم آمدند . و کالسکه زندان مرا به کاخ دادگستری بــرد . دو ژانـدارم مـرا داخـل
اتاقی کردند که بوی سایه می داد . پشت در اتاقی به انتظار نشستیم که از آن داد و فریاد و صدای صندلی هــا و رفـت
و آمد شنیده می شد و مرا به یاد جشنهای محله مان می انداخت که پس از ختم کنسرت ، صندلی ها را بــرای ایـن کـه
بتوان رقصید جابجا می کنند . ژاندارمها به من گفتند باید منتظر اعضای دادگاه بــود . و یکـی از آنـها سـیگاری بـه مـن
تعارف کرد که نپذیرفتم کمی بعد پرسید : « یعنی می ترسـم؟» جـواب دادم نـه ، و حتـی از یـک طـرف ، دیـدن یـک
محاکمه برایم جالب بود . در زندگی هرگز چنین فرصتی برایم پیــش نیـامده بـود . ژانـدارم دومـی گفـت : « بلـه ، امـا
بالاخره آدم را خسته میکند .» 


از دیدگاه متهم :در کمین تازه رسیده بودند

کمی بعد زنگ کوچکی در اطاق به صدا درآمــد آنـها دسـتبند را از دسـتم برداشـتند . در را بـاز کردنـد و مـرا بـه

جایگاه متهمین داخل کردند . تالار جای سوزن انداز نداشت .با وجود پردهه ا آفتاب از گوشــه و کنـار نفـوذ مـی کـرد و
هوا خفه کننده بود . پنجرهه ا راهمان طور بسته گذاشته بودند . مــن نشسـتم و ژاندارمـها اطرافـم را احاطـه کردنـد . در
این لحظه بود که یک ردیف صورت ، برابر خود مشاهده کردم . همه به من نگاه می کردند : فهمیدم که اینــها اعضـای
دادگاهند . اما نمی توانم که بگویم که چه چیز آنها را از یکدیگر متمایز می ساخت . در من فقــط یـک احسـاس تولیـد
شد : من در مقابل یک نیمکت تراموای هستم وهمه این مسافرهای ناشناس در کمیــن تـازه رسـیده ای هسـتند تـا در
ادا و اطوار خنده آورش به دقت بنگرند. به خوبی میدانم که این فکر احمقانه بــود . زیـرا اینـها ، در اینجـا ، در تفحـص
جنایت بودند ، نه در جستجوی اطوار خنده آور . با وجود این ، اختلاف چندان فاحش نبود . و درهر صورت این فکــری
بود که در من ایجاد شد .

هم چنین ، بعلت ازدحام زیاد ، در این تالار مسدود ، کمی گیج شدم . باز به جای اعضــای دادگـاه نظـر انداختـم و

هیچ یک از صورتها را تشخیص ندادم . گمان می کنم ابتدا ملتفت نشده بودم که همـه ایـن جمعیـت بـرای دیـدن مـن
شتاب زده بنظر می آیند ، در زندگیم ، معمولاً مردم به شخص من توجهی نداشتند . می بایست کوششی بکار می بــردم تـا درک کنـم کـه مـن ، علـت ایـن شـور وهیجان هستم . به ژاندارم گفتم « عجب جمعیتی ! » او جواب داد علت این ازدحام روزنامه هـاهسـتند ، و بـه مـن عـدهای را که پشت میزی ، زیر دست جای هیئت دادگاه نشسته بودند نشان داد و به من گفت :«آنــهاهسـتند .» پرسـیدم : « کی ها ؟ » و او تکرار کرد : « روزنامه ها .» یکی از روزنامه نگاران را می شناخت که در این هنگــام مـا را دیـد و بـهطرفمان آمد . مردی بود مسن ، و گرچه اخمی به صورت داشت اما جذاب بود . خیلی گــرم دسـت ژانـدارم را فشـرد در
این لحظه ، ملاحظه کردم که همه مردم به یکدیگر که بر می خوردند پچ پچ می کنند و حرف می زننــد ، درسـت مثـلوقتی که انسان در یک باشگاه از این که خود را میان آدمهائی هم شإن خود می یابد ، خوشحال می شــود . 


احساس کردم زیادی هستم

مـن حـالتعجیبی را نیز که از حس کردن زیادی بودن خودم به من دست داد ، درک کردم مثل این کهدر این جمــع نخـود تـویآش هستم. با وجود این ، روزنامه نویس ، خندان ، روبه من کرد و گفت امیدوار است کارها بر وفق مـراد انجـام گـیرد . 

از او تشکر کردم و او افزود : « می دانید ، ما در موضوع شــما کمـی زیـاد قلـم فرسـائی کـرده ایـم . تابسـتان فصـل
کسادی بازار روزنامه هاست و جز واقعه شما و آن جانی پدر کش چیز دیگری قابل بحث نبــود . » و بعـد از میـان عـده
أی که الان از پیششان می آمد ، مردک لاغری را که شبیه به سنجاب چاقی بود و عینکی دوره سیاه بــر چشـم داشـت
، نشان داد . به من گفت این مرد نماینده مخصوص یکی از روزنامه های پاریس است : « وانگهی ، او فقــط بـرای کـار
شما نیامده است . چون مأمور است که در محاکمه آن جانی پدر کش شرکت جویــد ، در عیـن حـال از او تقاضـا شـده
است که راجع به شماهم گزارش بدهد . در اینجاهم چـیزی نمـانده بـود کـه از او تشـکر کنـم . امـا فکـر کـردم ایـن
سپاسگزاری خنده آور خواهد بود . با دست به من اظهار صمیمیت کرد و از ما جدا شــد ، بـازهم چنـد دقیقـه ای منتظـر
ماندیم .

وکیلم با لباس رسمی و در میان همکارانش وارد شد . به طرف روزنامه نگاران رفت . دســت آنـها را فشـرد . بـاهم

شوخی کردند ، خندیدند و کاملاً راحت بنظر می رسیدند . تاهنگامی که صدای زنگ ، از طــرف کرسـی هیئـت رئیسـه
به صدا در آمد . همه در جاهای خود قرار گرفتند . وکیلم به طرف من آمد . دستم را فشـار داد و مـرا نصیحـت کـرد کـه
به سؤالاتی که از من می شود مجمل و مختصر جواب بگویم ؛ در حرف زدن پیش دســتی نکنـم و در بقیـه امـور بـه او
اعتماد کنم .

از طرف چپم ، صدای یک صندلی را که جابجا می شد ، شنیدم و مرد لاغر و درازی را بالباس قرمــز و عینـک زده

دیدم که لباس خود را با دقت جمع آوری می کرد و می نشست .او دادستان بود . یک دربان ، رســمیت جلسـه را اعـلام
کرد . درهمین لحظه دو بادبزن بزرگ شروع به غرش کردند ؛ و سه نفر قاضی ، دوتا شان با لبـاس سـیاه ، و سـومی بـا
لباس قرمز ، با پروندهها وارد شدند ؛ و بسیار تند به طرف تریبونی که مشرف بـه تـالار بـود رفتنـد . مـرد قرمـز پـوش
روی صندلی وسط نشست . کلاه رسمی اش را جلو خود گذاشت . کله کوچک طاس خویش را با دسـتمالی پـاک کـرد
و اعلام داشت که جلسه افتتاح می شود .
روزنامه نگاران . خودنویسها را به دست گرفتندهمه شان قیافه ای بی قید و اندکی مسخره آمیز داشــتند . بـا وجـود
این ، یک نفر از میان آنها بسیار جوان ، ملبس به جامه فلانل خاکستری ، با کراوات آبی قلــم خودنویسـش را در برابـر
خود گذاشته بود و مرا نگاه می کرد . در صورت او که دو طرفش باهم نمی خواند . مــن دو چشـم بسـیار درخشـانش را
می دیدم که به دقت مرا برانداز می کرد بی اینکه بتوان چیز قابل توصیفی از آنها درک کرد . این احســاس عجیـب بـه
من دست داد که خودم دارم به خودم نگاه می کنم . شاید به این علت و شایدهم به جهت ایــن کـه راه و رسـم آن جـا
و مقام را نمی دانستم ؛آنچه را که در اطرافم از آن پس گذشت نفهمیدم . یعنــی قرعـه کشـی دادیـاران را ، پرسشـهای
ریاست دادگاه را از وکیلم و از دادستان و ازهیئت قضاۀ ( هر بار ، سرهای همه قضــاۀ در عیـن حـال بـه طـرف هیئـت
رئیسه بر می گشت ) . خواندن سریع ادعا نامه را که در آن اسامی مکانها و اشخاص را شـناختم ، و سـؤالات تـازه ای را
که از وکیلم شد ،هیچکدام را درست نفهمیدم .

بالاخره نوبت شهود رسید.

بعد رئیس گفت . اکنون نوبت بازپرسی از شهود است . دربان نامهائی را خواند که دقت مــرا جلـب کـرد . دیـدم از

میان جمعیتی که تا لحظه ای پیش گنگ و نا مشخص بود ، مدیــر و دربـان نوانخانـه ، تومـاس پـرز پـیر ، ریمـون ،
ماسون ، سالامانو و ماری یک یک برخاستند . تا از در کناری خارج شوند .


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱کتاب که باید خواند: کتاب زندگینامه یک یوگی: نوشته پارا مهانسا یوگاناندا(بخش دوم)


ادامه از نوشتار پیشین


کتاب زندگینامه یک یوگی: نوشته پارا مهانسا یوگاناندا(بخش دوم)


راهبی با دو بدن


"پدر، اگر قول بدهم که بدون دوز و کلک به خانه بازخواهم گشت، آیا میتوانم برای بازدید به بنارس بروم؟"

علاقه زیاد من به سفر به ندرت بدست پدر سرکوب میشد. حتی در کودکی او به من اجازه میداد تا به بسیاری از شهر ها و زیارتگاه ها سفر کنم. در بسیاری از این سفر ها یک یا چندی از دوستانم را به همراه میبردم. ما به آسودگی و با بلیط درجه یک که پدر برایمان فراهم میکرد سفر میکردیم. کار او به عنوان کارگزار اداره راه آهن برای کولی های خانه بسیار خوشایند بود.

پدر به من وعده داد که به درخواست من می اندیشد. فردای آن روز او مرا صدا زد و بلیطی دو طرفه بریلی به بنارس و چند اسکناس و دو پاکت نامه به دستم داد.

"من یک پیشنهاد کاری برای یکی از دوستانم در بنارس، کدار نات بابو، دارم. متاسفانه نشانی خانه اش را گم کرده ام. اما میدانم که تو این نامه را بدست او خواهی رساند، به کمک یکی از دوستان هر دوی ما، سوامی پراناباناندا. سوامی، برادر روحانیم، به درجه بلند عرفانی دست یافته. از دیدن او بهره خواهی برد. این نامه دوم برای آشنایی تو به اوست."

چشمان پدر برقی زدند در حالیکه او افزود: "خوب، دیگر از فرار از خانه خبری نباشد!"

با شور و حال فراوان دوازده سالگی راهی سفر شدم (کمانکه گذشت زمان هیچ وقت از میل من برای دیدن جاهای تازه و چهره های نو نکاسته). پس از رسیدن به بنارس بلافاصله خود را به خانه سوامی رساندم. در ورودی باز بود. به یک راه روی بلند طبقه دوم قدم گذاشتم. مردی تنومند، تنها لنگی به تن، چهارزانو روی یک سکوی از زمین کمی بالاتر نشسته بود. سر و روی بدون چین و چروکش تمیز و تراشیده بودند. لبخندی متین به لبانش نشسته بود. او برای اینکه من حس مزاحم شدن او را نکنم، مثل یک دوست قدیمی به من خوشامد گفت.

"بابا آناند (شادی به عزیز)." خوشامدش از ته دل بود و با آوایی بچه گانه. خم شدم و پای او را دست گذاشتم.

"شما سوامی پراناباناندایید؟"

او با سر پاسخ آری داد. "تو پسر باگاباتی هستی؟" این سخن پیش از اینکه بتوانم نامه پدر را از جیبم بیرون بکشم به زبانش آورده شد. با تعجب نامه آشناییم را که حالا بی فایده به نظر میامد به او دادم.

"البته که برایت کدار نات بابو را پیدا میکنم." بار دیگر راهب مرا با غیبگوییش غافلگیر کرد. او نگاهی به نامه انداخت و چند کلمه ای در ستایش پدرم گفت.

"میدانی، من از دو حقوق بازنشستگی بهره میگیرم. یکی از بابت پدرت، که زمانی برایش در راه آهن کار میکردم. دیگری به دست پدر آسمانی، که برای او آگاهانه همه دین زمینی خود را در این جهان ادا کرده ام. "

حرفش برایم مبهم بود. "چه جور مزدی از پدر آسمانی دریافت میکنید؟ آیا او از بالا برایتان پول به پایتان میاندازد؟"
او خندید. "از مزد آرامش بی انتها سخن میگویم، پاداش سال های بسیار مدیتیشن عمیق. من اکنون هرگز نگران پول نیستم. اندک نیاز مادی من به راحتی بر آورده است. بعد ها اهمیت مزد بازنشستگی دوم را درک خواهی کرد."

راهب ناگهان بی حرکت شد  

گفتگوی ما به ناگاه با بی حرکت شدن راهب، همچون مجسمه ابوالهول، قطع شد. در آغاز چشمانش میدرخشیدند، انگار که چیزی آنها را به خود خیره کرده بود. اما پس از آن آنها کم سو شدند. با به سکوت فرو رفتنش من احساس خجالت کردم. هنوز به من نگفته بود که چگونه دوست پدر را پیدا کنم. حس کوچکی و حقیری داشتم و پریشان دور و بر اتاق را نگاه کردم. غیر از ما دو نفر چیزی نبود. نگاه سردرگمم به صندل های چوبیش افتاد که پایین سکوی نشست او قرار داشتند.

"آقای کوچک،* نگران نباش. کسی که میخواهی ببینی نیمساعت دیگر با تو خواهد بود." این یوگی داشت فکرهایم را میخواند، که انجامش هم اکنون خیلی ساده بنظر میامد!

بار دیگر او غرق خاموشی شکست ناپذیری شد. نگاهی به ساعتم انداختم. نیم ساعت گذشته بود.

سوامی از جایش بلند شد. "به گمانم کدار نات بابو دم در است."

صدای کسی را در حال بالا آمدن از پله ها شنیدم. یک لحظه در جایم مات ماندم. گیج با خودم گفتم: "چگونه دوست پدر بدون کمک کسی به اینجا فراخوانده شده؟ از وقتی که اینجا رسیده ام سوامی به جز من با هیچ کسی حرف نزده!"

پریشان از اتاق بیرون آمدم و به سوی پایین پله ها قدم گذاشتم. نیمه راه پله با مردی لاغر با قد متوسط و پوست روشن برخورد کردم. او دست پاچه بود.

"شما کدار نات بابو هستید؟" تعجب در صدایم پیدا بود.

"بله. آیا تو همان پسر باگاباتی نیستی که اینجا منتظر دیدن من بوده؟" او لبخند دوستانه ای زد.

"آقا، چطور شما به اینجا آمده اید؟" احساس پریشان و ناباورانه ام از بابت بودن او در اینجا آزارم میداد.

"امروز همه چیز مرموز است! یک ساعتی پیش، از حمام در رود گنجیز در می آمدم که سوامی پراباناندا بسویم آمد. نمی دانم که چطور میدانست که آنجا هستم.

"او به من گفت 'پسر باگاباتی چشم براه تو در آپاراتمان من نشسته، همراه من میایی؟' من با کمال میل پذیرفتم. با اینکه دست به دست هم براه افتادیم، سوامی با صندلهای چوبیش شگفت آورانه از من پیش افتاد، با اینکه من کفش های ورزشی به پا داشتم.

"پرابانانداجی بیدرنگ ایستاد تا بپرسد: 'چقدر طول میکشد تا به خانه من برسی؟'

"'نزدیک نیم ساعت.'

"'من باید به کاری برسم.' او نگاه مبهوتی به من انداخت. 'باید که جلوی تو براه بیافتم. در خانه ام تو را ملاقات خواهم کرد. من و پسر باگاباتی منتظرت خواهیم بود.'
"پیش از آنکه بتوانم چیزی بگویم او مانند برق جست و میان انبوه آدمها ناپدید شد. من با همه سرعتم به اینجا آمدم."

این شرح او مرا گیج تر از پیش کرد. از او پرسیدم که چند وقت است که با سوامی آشنایی دارد.

"سال گذشته چند بار یکدیگر را دیدیم اما به تازگی نه. از دیدنش امروز کنار پله های کنار رود گنجیز خیلی خوشحال شدم."

"نمی توانم گوشهایم را باور کنم! دارم دیوانه میشوم؟ آیا او را در خواب دیدید یا در واقعیت؟ دستهایش را لمس کردید؟ صدای قدمهایش را شنیدید؟"

"نمیدانم منظور تو چیست." او برآشفته بود. "به تو دروغ نمیگویم. نمی فهمی که من تنها از سوی سوامی میتوانستم بدانم که تو اینجا در خانه اش منتظرم بوده ای؟"

"آخر آن مرد، سوامی پراباناندا، از جلوی چشمانم در این یکساعت که اینجا بوده ام تکان نخورده!" همه ماجرا را به او گفتم.


امیر تهرانی

ح.ف