شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب بخواهید به شما داده خواهد شد نوشته جری هیکس : سعادت پشت در خانه شماست


ادامه از نوشتار پیشین


کتاب بخواهید به شما داده خواهد شد  نوشته جری هیکس بقیه فصل ۳ و آغاز فصل ۴

شما موجودی هستید جاودانی در قالبی مادی

شما موجودی هستید جاودانه که به دلیلی شگفت انگیز برگزیده شده اید تا در تجربیات زندگی مادی شرکت کنید. زندگی بر روی این سیاره همانند سکویی است که می باید برای شما فرصت خلاقیتهای  بخصوصی را فراهم کند. 

گاهی اوقات اجازه می دهید که ذات حقیقی شما در شما جریان یابد و گاهی اوقات اجازه نمی دهید. این کتاب برای آن نوشته شده که همیشه اجازه دهید ذات حقیقی شما در شما جاری شود و با خود واقعیتان که از خدا سرچشمه می گیرد ارتباط برقرار کنید.

 با انتخاب آگاهانه ی مسیر افکارتان، می توانید در ارتباط دایم با انرژی خالق، یعنی خدا باشید و در نتیجه همه چیز را خوب و شاد ببینید.


سعادت کامل اساس جهان شماست.

سعادت پایه و اساس این جهان است. سعادت به سوی شما و در شما جاری است. فقط می باید به آن اجازه ی جریان بدهید. درست مثل هوایی که تنفس می کنید، می باید آرام بگیرید و وجودتان را به روی آن باز کنید و بگذارید در وجود شما جاری شود.
این کتاب درباره ی آن است که آگاهانه اجازه اتصال به جریان سعادت را بدهید. درباره ی آن است که به یادتان بیاید که براستی که هستید تا به قصد و نیت اصلی از خلقت خود برسید.

آیا می دانید چه جریانی از سعادت به سوی شما جاری است؟ آیا می دانید چههماهنگی از وقایع و حوادث به سود شما در جریان است؟ آیا می دانید خلقت این عالم و این سیاره با تکامل تجربیات شما پیوند دارد؟

می دانید چقدر مبارک و کاملید و چطور همه ی اجزای وجودتان در هماهنگی هستند؟ می خواهیم بدانید. می خواهیم از برکت وجود خود آگاه شوید و به دنبال دلیل آن بگردید. اگر به ما فرصت بدهید آن را در هر لحظه از زندگیتان به شما نشان خواهیم داد. آن را در عواطف شما، در موقعیتها، و چیزهای زیبای اطرافتان آشکار می کنیم، آن را در هماهنگی وقایع، اتفاقات و همکاری انسانهایی که به طرزی شگفت انگیز سر راهتان سبز می شوند تا وقایع به نفع شما به گردش در آید، آشکار می کنیم. 

حرکت رو به جلو شما ناگزیر است. باید چنین باشد. کاری نمی توانید بکنید مگر آنکه رو به جلو بروید. اما به این جهان نیامده اید تا درخواست کنید که به جلو بروید. این جایید تا شادی بیکرانی را تجربه کنید.


فصل چهارم

چگونه می توانم از این جا به آن جا بروم
شاید بیشتر از هر سؤالی دوستان ما در جهان مادی این سواالت را می پرسند: چرا این همه طول می کشد تا به آنچه می خواهم برسم.به این علت نیست که خواسته تان را با تمام وجود نمی خواهید. به این علت نیست
که شایستگی آن را ندارید. به این علت نیست که سرنوشت بر علیه شماست. به این علت نیست که کسان دیگری به خواسته ی شما رسیده اند.

علت این که تا به حال به خواسته های خود نرسیده اید این است که روح خود را در حالت ارتعاشی قرار می دهید که با ارتعاشات خواسته تان هماهنگ نیست. به عبارت دیگر از ته دل خواهان خواسته ی خود نیستید یا دایماً بر سر راه وصول به آن ناخودآگاه مانع می تراشید

مساله ی مهمی که می باید درک کنید آن است که اگر توقف کنید و به این موضوع فکر کنید یا مهم تر از آن اگر توقف کنید و احساسکنید متوجه این گسستگی خواهید شد.

بنابراین اکنون تنها کاری که می باید بتدریج و مرحله به مرحله انجام دهید آن است که افکار مقاوم خود را کنار بگذارید که تنها عامل بازدارنده است. احساس رهایی از خشم، سرخوردگی و تنش نشانه ی آن است که دارید مقاومتها را کنار می گذارید.


سعادت پشت در خانه تان منتظر ایستاده است

می خواهیم نکته اصلی را که درک آن ضروری است بفهمید تا این حرفها برایتان معنی پیدا کند. سعادت جاری است. به سوی شما می آید. پشت در خانه تان منتظر است. هر آنچه آرزو دارید، چه بر زبان آورده باشید یا نه، به سوی شما فرستاده شده است. 

خالق آنها را شنیده و درک کرده و به آنها پاسخ گفته است. اکنون باید راه جذب آن را به سوی خود احساس کنید.شما گستره ی مادی منبع انرژی عالم هستیدهمه چیز در عالم مادی از عالمی غیر مادی نشأت گرفته که ما آن را مبدأ عالم می نامیم و درست همان طور که مبدأ جهان وجود ، شما را از فکر خود آفرید، شما نیز می توانید دنیای خود را از فکرتان بیافرینید.شما با آنچه مبدأ می نامید یکی هستی!

ادامه دارد...


امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب زنان خیابانی سودازده من نوشته گابریل گارسیا مارکز بخش پنجم


ادامه از نوشتار پیشین 

کتاب زنان خیابانی سودازده من نوشته گابریل گارسیا مارکز

علاقه به جنس مخالف در من  از بیست سالگی شروع شد و برای خودم دفتر مشخصات داشتم ولی اعتراف می کنم که حق کشی نکرده ام یعنی حق و حقوق جنس مخالف را پرداخته ام ..... وقتی جسمم دیگر یاری نمی کرد فهرست را قطعکردم و می توانستم بدون کاغذ و قلم حساب ها را به خاطرداشته باشم.


خصوصیات اخلاقی خودم را داشتم. هیچ وقت درخوشگذرانی های گروهی و دوره های جمعی شرکت نکرده ام.نه رازی را با کسی در میان گذاشته ام و نه از حادثه های جسمو روح حکایتی را روایت کرده ام چون از همان جوانی فهمیدهبودم که هیچ کس در امان نیست.


تنها رابطه غریب من که تا سال ها آن را داشتم با دامیانایباوفا بود.  و لی همواره شرمگین از نحوه اولین برخوردم با او بودم ...بعضی وقت ها فکر می کردم که آن حکایت های  عیش و عشرت می توانستند دستمایه خوبی برای نقل مصیبت های زندگی بهبی راهه رفتۀ من باشند و عنوان آن از آسمان نازل شد: خاطرات

زنان خیابانی   سودازدۀ من.


زندگی اجتماعی من برعکس فاقد هر نوع جذابیتی بود: بیپدر و بی مادر، مجردی بی آینده، روزنامه نگاری متوسطالحال، نامزد مرحله نهایی چهار دوره از جشن های گل آذینکارتاهنا- د- ایندیاس و مورد علاقه کاریکاتوریست ها به خاطرزشتی مثال زدنیم. به عبارت دیگر: یک زندگی از دست رفته که ازیک بعد از ظهر در نوزده سالگی ام بد شروع شد.
روزی که مادرمدستم را گرفت تا ببیند آیا موفق می شود یک گاه شمار ایام مدرسهرا که من در کلاس اسپانیایی و فن بیان نوشته بودم در روزنامهلاپاز به چاپ برساند یا نه. روز یکشنبه همراه با مقدمه ای
تشویق کننده از طرف سردبیر روزنامه به چاپ رسید. سال هابعد وقتی فهمیدم مادرم برای چاپ آن و هفت تای بعدی پولپرداخت کرده است دیگر برای خجالت کشیدن خیلی دیر بود،
چون ستون هفتگی من از مدت ها پیش روی پاهای خودشا ن 
راه می رفتند و به علاوه خبر پرداز روزنامه و منتقد موسیقی همبودم.

از وقتی دیپلمم را با کارنامه ای عالی گرفتم هم زمان در سهمدرسه دولتی شروع به تدریس کلاس های اسپانیایی و لاتینکردم. معلم بدی بودم، دوره ندیده، بی علاقه و بی رحم نسبتبه کودکان بیچاره ای که به عنوان آسان ترین راه برای فرار اززورگویی های والدین شان به مدرسه می آمدند. تنها کاری که
توانستم برایشان بکنم این بود که زیر وحشت از خطکش چوبیم،
حداقل اشعار مورد علاقه ام را از من یاد بگیرند.
این همه چیزی است که زندگی به من داد و هیچ کاری هم برایبیشتر در آوردن از آن نکردم. در ساعت بین کلاس ها نهار رادر تنهایی می خوردم و ساعت شش بعد از ظهر به دفتر روزنامهمی رفتم تا خبرها را از فضاهای نجومی شکار کنم. ساعت یازدهشب، با بسته شدن دفتر روزنامه زندگی واقعی من شروع می
شد. هفته ای دو یا سه شب را در محله چینی ها می خوابیدم...


امیر تهرانی

اقتباس و تنظیم

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائیلو کوییلو : دختر برزیلی که به اروپا برده شد


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو  

داستان دختری که بر ای کار به اروپا برده شد.

...ریسک کردنش می ارزید، به شرطی که رویاهاش برای چهل و هشت سـاعت دراتوبوس بدون کولر نشستن دوام بیاورند و البته مرد سوییسی پشیمان نشود او در حال خوبی بود که مرد سوییسی باز او را برای شام دعوت کرد، او خواستکه اغوا کننده باشد و دسـت هـای مـرد را دسـتانش گرفـت، امـا او بـی رنـگدستهایش را عقب کشید. ماریا - در میان تـرس و راحتـی- تـشخیص داد کـهمرد در مورد آنچه گفته جدی است."مرد گفت: "ستاره ی سامبا". "ستاره دوست داشتنی رقص سامبا! مـسافرتهفته ی آینده. 


وحشت از مسافرت

همه ی این حرف ها خوب بودند اما " مسافرت هفته ی آینده" خارج از حـرفهای آنها بود. ماریا گفت بدون مـشورت خـانواده اش نمـی توانـد تـصمیمیبگیرد.

 مرد سوییسی اخم کرد و به او کپی از قراردادشـان را نـشان داد. و ماریـابرای اولین بار ترسید "مرد گفت: "قرارداد. 

با اینکه ماریا مصمم بود کـه بـه خانـه رود، امـا تـصمیم گرفـت بـا ملـسونمشورت کند؛ به او پرداخت شده بود که به ماریا کمک کند ملسون بیشتر نگران اغوا کردن توریست آلمانی که تازه رسیده بـود، بـود کـهبدون هیچ بالاپوشی کنار ساحل آفتاب گرفته بود ،و فکـر مـی کـرد کـه برزیـلآزادترین کشور دنیا است( او دقت نکرده بود که در ساحل او تنها زنی که سینههایش را نپوشانده بود و همه به سختی به او نگاه مـی کردنـد). خیلـی سـختبود که ماریا بتواند توجه ملسون را جذب کند. 

"اما اگر من نظرم را عوض کنم چه می شود؟"
" من نمی دانم در قرارداد چه نوشته شده است، اما فکر می کنم او می تواندتو را بازداشت کند"
" او قادر نخواهد بود من را پیدا کند."

"دقیقا، پس چرا نگرانی؟" 

از طرف دیگر، مرد سوییسی که پانـصد دلار و خـرج یـک جفـت کفـش و لبـاس،شام و مخارج تدارکات در کنسولگری را پرداخته بود، کم کم نگران می شد و ازآنجایی که ماریا برای صـحبت کـردن بـا خـانواده اش پـا فـشاری مـی کـرد، اوتصمیم گرفت که دو بلیط هواپیما به محل زندگی ماریا بگیرد و با او به آنجـابرود- البته به شرطی که همه چیز در چهل و هشت ساعت تمـام شـود و آنهـابتوانند هفته ی دیگر به اروپا بروند- که ماریا بـا ایـن شـرط موافقـت کـرد. درحالی که با یکدیگر تبادل لبخند می کردند، ماریا فهمید که تمام این شـروط درقرار داد آمده است و وقتی که مسئله مربوط به احساسات و قرارداد می شودباید آنها را جدی گرفت.
××××
برای آن شهر کوچک باعث حیرت و افتخار بود که ماریای زیبـا بـه همـراه یـکخارجی برگشته بود که قرار بود او را بـه سـتاره ای در اروپـا تبـدیل کنـد. تمـامهمسایه ها می دانستند و دوست قدیمی مدرسه اش از او پرسید :
" چه طور این اتفاق افتاد؟"
" من فقط خوش شانس بودم"
آنها می خواستند بدانند آیا این اتفاقات همیشه در ریو دو ژنیـرو اتفـاق مـیافتد، چون داستانهای مشابهی را در تلوزیون دیده بودند. ماریـا نمـی خواسـتتوضیح دقیقی بدهد، و دلش می خواسـت کـه ارزش زیـادی بـرای تجربـه هـایشخصی خودش بگذارد، بنابراین دوستانش را متقاعد کرد که او فرد خاصی بودهاست.

او به همراه مرد به خانه اش رفـت و مـرد نـشریه ای کـه در آن برزیـل بـا "ز"نوشته شده بود را به آنها نشان داد، در حالی که ماریا توضیح می داد کـه او درحال حاضر دارای یک نماینده می باشد و قصد دارد که کارش را به عنوان بازیگرادامه دهد. مادر ماریا عکس هایی که مرد خارجی به او داده بـود و در آن دختـرها بیکینی کوچکی پوشیده بودند را بی درنگ پس داد و تـرجیح داد کـه سـوالینپرسد. همه این ها برای آن بود که دختر او باید شاد و ثروتمند باشد، یا ناشاداما حداقل ثروتمند باشد. 

"اسم او چیست؟"
"راجر"
"روجریو! من یک عموزاده داشتم که نامش روجریو بود"
مرد خندید و دست زد، و آنها فهمیدند که مرد حتی یـک کلمـه هـم نفهمیـدهاست. 

پدر ماریا گفت :" او حدودا هم سن من است" 

مادر ماریا به پدرش گفت که در شـادی دختـرش دخالـت نکنـد. از آنجـایی کـهتمام دوزنده ها با مشتریانشان در موارد زیادی بحث می کنند و دانـش زیـادیدر مورد عشق و ازدواج بدست می آورند، به ماریا این نصایح را کرد. "عزیز من، بهتر است کنار یک مرد ثروتمند غمگین باشی تا اینکه در کنار یـکمرد فقیر شاد باشی، آنجا تو شانس بیشتری خواهی یافت که یک زن ثروتمنـدغمگین شوی. در کنار اینها، اگر همه چیز خوب "پیش نرفت مـی تـوانی سـواریک اتوبوس شوی و به اینجا باز گردی.
با اینکه ماریا از یک روستا بود اما باهوش تر از مـادرش و همـسر آینـده اشبود و برای اینکه آنها را متوجه قضیه کند گفت. " مامان، از اروپا به برزیل اتوبوسی وجود ندارد. در کنار اینها مـن دنبـال ازدواجنیستم، من به دنبال "شغل می گردم.
مادرش نگاهی با ناامیدی به او کرد.
"اگر می توانی به آنجا بروی، همیشه هـم راهـی بـرای بازگـشت داری. بـازیگربودن برای یک زن جوان مناسب است. اما آن تا زمانی طول می کشد که...


امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رساله پروتاگوراس(بخش پنجم): نوشته افلاطون: پروتاگوراس سخنرانی می کند


ادامه از نوشتار پیشین

-رساله پروتاگوراس نوشته افلاطون: مناظره سقراط با یک سوفیست

 سقراط در حال مناظره با یک سوفیست است که به جوانان می گفت : علم‌و دانش را کنار بگذارید و فقط راه زندگی کردن و سیاست را بیاموزید.


پروتاگوراس گفت: البته دریغ نخواهم کرد. ولی این نکته را از چه راه می خواهید روشن کنم: به یاری استدلال یا از راه داستانهائی که سالخوردگان به جوانان می گویند؟

حاضران مجلس تقاضا کردند از هر راه که خود بهتر می داند مطلب را توضیح دهد.

گفت: گمان می کنم بهتر است داستانی بگویم: در روزگاران گذشته، زمانی بود که در جهان تنها خدایان بودند و هیچ آفریده ای نبود. چون روز آفرینش جانداران فرا رسید خدایان آنان را در شکم زمین از خاک و آتش و دیگر عناصر ساختند. چون خواستند آنان را به جهان روشنائی برآورند پرومته اوس واپی مته اوس را بر آن گماشتند که نیروهای گوناگون را میان آنان تقسیم کنند. اپی مته اورس به پرومته اوس گفت: «بگذار کار تقسیم نیروها را من به تنهائی انجام دهم. آن گاه بیا و بازرسی کن». پرومته اوس پذیرفت و اپی مته اوس نیروهای گوناگون را میان جانداران تقسیم کرد. به برخی نیروی تن فراوان داد ولی سرعت نداد. به برخی دیگر که ناتوان تر بودند سرعت بخشید. گروهی را با سلاحها و وسایل دفاع مجهز ساخت و برای آنان که بی دفاع مانده بوند چاره ای دیگر اندیشید. به جانورانی که جثه ای کوچک داشتند پر و بال عطا کرد یا توانائی زیستن در زیر زمین داد و برای آنان که جثه ای بزرگتر داشتند همان بزرگی جثه را وسیله دفاع ساخت.


 بدین سان در تقسیم سلاحها و نیروها موازنه ای برقرار کرد تا هیچ یک از انواع جانوران به سبب ناتوانی  و بی دفاعی از میان نرود و نسلش برنیفتد. پس از آنکه همه را به وسایل دفاع مجهز نمود تن آنان را با پشمی انبوه یا پوستی ضخیم پوشاند تا هم آنان را از آسیب سرما و گرما مصون نگاه دارد و هم به هنگام خواب چون بستری نرم باشد. پاهای بعضی را با سم یا چنگال مجهز ساخت و بعضی دیگر را با پوستی سخت و ضخیم و بی خون. سپس انواع خوراکها را میان آنان تقسیم کرد: یکی را به خوردن گیاهانی که از زمین می رویند فرمان داد و خوراک ها دیگری را از میوه هائی که از درختان حاصل می شود معین کرد. طعمه ی گروهی را هم از دیگر جانوران قرار داد و مقرر نمود که آنان زاد و ولد کمتر کنند. در مقابل، به جانورانی که طعمه ی دیگران می شوند کثرت نسل بخشید تا نوعشان نابود نگردد.

چون اپی مته اوس چندان فرزانه نبود همه ی وسایل و نیروها را به جانوران داد بی آنکه برای نوع بشر چیزی باقی بگذارد. از این رو درماند و ندانست غفلت خود را چگونه جبران کند. در این اثنا پرومته اوس آمد تا کار او را بازرسی کند و دید که همه ی جانوران مجهز گردیده اند ولی آدمی برهنه و بی سلاح مانده است. قضا را روز مقدر فرا رسیده بود تا آدمی جان گیرد و از شکم زمین به جهان روشنائی درآید. پرومته اوس چون چاره ای دیگر ندید هنرهای هفایستوس و آتنه، یعنی دانش و فنون راجع به ساختن وسایل را، دزدید و به نوع بشر بخشید و چون بی آتش از آن فنها نتیجه ای بدست نمی آمد آتش را نیز به آنها افزود. بدین سان آدمی دانشی را که برای فراهم ساختن وسایل زندگی لازم بود دارا گردید ولی از هنر سیاست همچنان بی بهره ماند زیرا این هنر در گنجینه ی زئوس بود و پرومته اوس به جایگاه زئوس که دژی استوار است و دربانانی هشیار از آن پاسبانی می کنند راه نداشت در حالی که آسان توانسته بود به کارگاه مشترک آتنه و هفایستوس دست یابد و هنرهای آنان را بر باید و چنانکه می گویند پرومته اوس چندی بعد به کیفر این گناه رسید.

آدمی چون بدین سان از نیروئی خدائی بهره مند شد با خدایان پیوند خویشی یافت. از این رو یگانه جانداری بود که به خدایان ایمان آورد و پرستشگاههائی برای آنان بر پا کرد. سپس سخن گفتن را اختراع نمود و برای خود خانه و جامه و کفش و رختخواب ساخت و به کشت و زرع پرداخت.


ولی زمانی دراز آدمیان پراکنده می زیستند چون هنوز شهری بوجود نیامده بود. از این رو همواره دستخوش حمله ی درندگان بودند و از آنان آسیب می دیدند زیرا اگر چه به یاری فنهای گوناگون وسایل زندگی خود را مانند خوراک و مسکن فراهم می ساختند ولی از پایداری در برابر جانوران درنده ناتوان بودند. از این رو کوشیدند تا گرد هم آیند و شهر و روستا بسازند و به پایمردی یکدیگر از آسیب درندگان رهائی یابند


ولی همینکه در جائی گرد آمدند به آزار یکدیگر پرداختند زیرا از هنر کشور داری و اصول زندگی اجتماعی بی بهره بودند. ناچار از یکدیگر جدائی گزیدند و پراکنده شدند و دوباره دستخوش آزار درندگان گردیدند.


شرم و عدالت را به زمین فرستادند

زئوس چون نوع بشر را در آستانه ی نابودی دید به وسیله ی هرمس شرم و عدالت را به به روی زمین فرستاد تا به واسطه ی آن آدمیان با یکدیگر پیوند یا بند و در جامعه ها نظم و قانون برقرار گردد. 

هرمس از زئوس پرسید: «شرم و عدالت را میان آدمیان چگونه تقسیم کنم؟ همان سان که هنرها و فنهای گوناگون تقسیم شده است؟ تقسیم فنون و هنرها بدین گونه است که مثلا هنر پزشکی چون به یک تن داده شد برای گروهی که از آن بی بهره اند کافی است. فنون دیگر نیز به همین قاعده تقسیم شده. آیا در تقسیم شرم و عدالت از این روش پیروی کنم یا همه را از آنها برخوردار سازم؟» زئوس گفت: «چنان تقسیم کن که همه از آنها بهره مند شوند چه اگر تنها تنی از شرم و عدالت برخوردار باشند جامعه پایدار نخواهد ماند. حتی قانونی نیز به آنان بده که به موجب آن هر کس را که استعداد پذیرفتن شرم و عدالت ندارد بکشند زیرا وجود او برای جامعه زیانی بزرگ است.»


ااز این رو، سقراط گرامی، همه ی مردم، از جمله آتنیان، معتقدند در جائی که هنر معماری یا فنی دیگر موضوع بحث باشد تنها چند تنی که در آن هنرها استادند حق دارند در بحث و شور شریک شوند. و اگر کسی که از آن هنرها بی بهره است بخواهد اظهار نظر کند، چنانکه گفتی او را از انجمن بیرون می کنند و حق همین است. ولی آنجا که مسأله ای سیاسی در میان باشد، یعنی موضوعی که شرط اظهار رأی در آن بهره مندی سخن بگوید زیرا همه ی مردمان از این قابلیتها برخوردارند و اگر جز این بود جامعه پایدار نمی ماند. پس، سقراط، بدین علت است که به همه ی مردمان اجازه داده می شود در مسائل سیاسی رأی خود را بیان کنند...


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: خاطرات زنان دوره وبایی : بخش سوم


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب خاطرات زنان دوره  وبایی بخش سوم

توانایی های من آن قدرها به خودم مربوط نمی شد که به زن ها و زن ها وقتی بخواهند، فوت و فن کار را خوب بلدند. امروزه ازاین جوان های هشتاد ساله که با دیدن بعضی تغییرات هراسانبه سراغ دکتر می روند خنده ام می گیرد و تازه نمی دانند که درنود سالگی وضع از این هم بدتر می شود ولی چه اهمیتی دارد:این ها ریسک های زنده ماندن است. 

هر چند حافظه پیرها برایچیزهایی که ضروری نیستند ضعیف می شود اما به ندرت درمورد چیزهایی که واقعاً مورد علاقه آن هاست تعلل می کند واین از نکته های خوب زندگی است.سیسرون به درستی گفته است که: هیچ پیری نیست که مخفیگاهگنج خودش را فراموش کند.

با این افکار و بعضی فکرهای دیگر اولین پیش نویس مقالههفتگی را تمام کرده بودم که خورشید ماه اوت در میان درختانبادام پارک منفجر شد و لنچ رودخانه ای پست، با یک هفته تأخیربه دلیل کمی آب، با نعره بوق خود وارد کانال بندری گردید. 

باخود فکر کردم: این نود سالگی من است که از راه می رسد. هیچوقت نخواهم دانست چرا، و سعی هم نمی کنم بدانم، اما به خاطرجادوی این تجسم خانمان برانداز بود که تصمیم گرفتم به رکابارکاس تلفن کنم تا با کمک او در یک شب کامل بی بند و بارینود سالگی خود را جشن بگیرم. 

سال ها بود که با جسم خود درآرامش کامل بودم و وقت خود را وقف بازخوانی آثار کلاسیکبه صورت نامرتب و شنیدن برنامه های موسیقی سنگین درتنهایی کرده بودم. اما این شوق و اشتیاق آنچنان شدید بود کهآن را سروشی از غیب پنداشتم. بعد از تلفن دیگر نمی توانستمبنویسم. ننوی خود را در زاویه ای از کتابخانه که صبح ها آفتابنمی گرفت آویزان کردم و با سینه ای سنگین از اضطراب انتظاردر آن افتادم.

پسر نازپرورده ای بودم با مادری دارای فضایل متعددکه دردر پنجاه سالگی از بیماری سل مرد و پدری رسمی که هیچگاه اشتباهی از او دیده نشدو روزی که قرارداد نیرلندیاامضا شد و بهجنگ های هزار روزه و آن همه جنگ های داخلی خاتمه داد،در رختخواب بیوه گی خود جان سپرد. صلح، شهر را به شکلیتغییر داد که نه فکرش را می شد کرد و نه دلخواه بود. جماعتی اززن های بی بند و بار ، میخانه های قدیمی خیابان آنچا  را که
بعدها به کامئیون آبئیوتبدیل شد و امروزه گذر کلن  استتا مرز جنون پر کردند. شهر عزیزی که به خاطر رفتار مردم و پاکی  نورش از طرف خودی و بیگانه تمجید می شد.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف