شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائیلو کوییلو : سرنوشت دختر برزیلی: امضاء قرار داد


ادامه از نوشتار پیشین


کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوییلو

...بعد، به همراه ملسون-مترجم و مـسئول امنیـت هتـل کـه حـالا در ذهـنماریا به نماینده او تبدیل شده بود-ماریا پیشنهاد مرد سوییسی را بـه شـرطیکه پرونده ای در کنسولگری سوییس تشکیل دهند قبول کرد. مرد کـه بـه نظـرمی رسید به چنین خواسته هایی عادت دارد، گفت از آنجایی که ماریا هـم بـهمدرکی نیاز دارد که ثابت کند فرد دیگری در آنجا نمی تواند کاری که او برایشدر نظر گرفته شده انجام دهد، او هم با درخواست ماریا موافـق اسـت(اثبـات این که زنان سوییسی استعداد خاصی برای رقص سـامبا ندارنـد سـخت نبـود). 

آنها با هم به مرکز شهر رفتند و مرد مترجم، مسئول امنیت هتل و نماینـده،تقاضای سهمی از معامله کرد، سی در صد از پانصد دلاری که ماریا دریافت کرد این مبلغ فقط حقوق هفتگی می باشد. یک هفته، متوجه می شوی؟ از این بهبعد هر هفته پانصد دلار "دریافت خواهی کرد، بدون هیچ کسری، چون من فقطاز اولین حقوق تو سهم گرفتم. تا آن لحظه، سفر و اندیشه ی رفتن به سرزمین های دور فقط یک رویـا بـود، ورویاها تا لحظه ای لذت بخش هستند که به مرحله ی عمل نرسند. در رویـا مـاهمه ی ریسک ها، نا امیدی ها و سختی ها را نادیده مـی گیـریم، و وقتـی کـهپیر می شویم دیگران را - ترجیا پدر و مادر، همسر یـا فرزنـدانمان – بـه خـاطر کوتاهی خودمان برای تشخیص دادن رویاهایمان سرزنش می کنیم. ناگهان، فرصتی که ماریا مشتاقانه منتظر آن بود، اما آرزو می کرد کـه پـیشنیاید، به وجود آمده بود.او چگونه می توانـست بـا مـشکلات و سـختیزندگی جدید برخورد کند؟ چگونه می توانست همـه چیـز را پـشت سـرش رهـاکند؟ چرا یک فرد عفیف می خواست این راه دور را برود؟ 

ماریا خودش را با فکر این که در هر لحظه ای می توانست تصمیمش را عوضکند، تسلی می داد؛ همه ی آنهـا مثـل یـک بـازی احمقانـه مـی مانـد، چیـزیمتفاوت که می توانست وقتی به خانه بر می گردد در مورد آن بـا دوسـتانشحرف بزند. از همه مهتر، بیشتر از هزار کیلومتر را طی کـرده بـود و هـم اکنـونسیصد و پنجاه دلار در کیفش داشت، و هر لحظه که می خواست می توانـستفرار کند بدون این که آنها قادر باشند او را پیدا کنند.
×××××××
در بعد از ظهر روزی که آنها از کنسولگری دیدن کردند، ماریا تصمیم گرفت بـهتنهایی برای قدم زدن کنار دریا رود، بـه بچـه هـا، بازیکنـان والیبـال، فقیـر هـا،مست ها، فروشندگان صنایع دستی برزیلی(که ساخته ی چین بودند) ، مردمـیکه سعی می کردند با راه رفتن و ورزش کردند با پیری مبـارزه کننـد، توریـست
های خارجی، مادرها با بچه هایشان، بازنشسته ها در حال کارت بازی نگـاه مـیکرد. او به ریو دو ژنیرو آمده بود، به یک رستوران پنج ستاره و کنسولگری رفتهبود، با یک خارجی ملاقات کرده بود،یک وکیـل داشـت، بـه او لبـاس و کفـشی‌هدیه داده شده بود که هـیچ کـس، مطلقـا هـیچ کـس در شـهر خـودش نمـیتوانست چنین هدیه ای به او دهد. و حالا چه؟ او به دریا نگاه کرد.


کودک در برزیل قبل از آن که ماما بگوید رقص سامبا یاد می گیرد

 درس های جغرافی به او می گفتند اگر در  خـطمـستقیمیحرکت کند به آفریقا خواهد رسید، به شیر ها و جنگل های پر از گـوریلش. اگـرچه اگر کمی به جهت شمالی تری می رفت، به قلمرو مسحور کننده یی که بـهنام اروپا شناخته شده بود می رسید، به برج ایفل، بـرج کـج پیـزا. او چـه چیـزیبرای از دست دادن داشت؟ مثل هر دختر دیگر برزیلی، حتی قبل از آنکهبگوید" ما ما" یاد گرفته بود که سامبا برقـصد، اگـر آنجـا را دوسـت نداشـت،می توانست برگردد. او یاد گرفته بود که فرصت ها را باید قاپ زد او بسیاری از زندگی اش را به این گذرانـده بـود کـه بـه چیزهـایی کـه دوسـتداشت جواب مثبت دهد، "نه" بگویـد، تـصمیم گرفتـه بـود فقـط چیزهـایی راتجربه کند که می توانست کنترل کند. به طورمثال اموری که با مردها داشـتهبود. او حالا با نشناخته ها بر خورد کرده بود. آنقدر ناشناخته که دریا اولـین بـاربرای یک دریا نورد است، یا به اندازه ی داستهایی که در کـلاس تـاریخ بـه آنهـامـی گفتنـد. او همیـشه مـی توانـست "نـه" بگویـد، امـا ممکـن بـود تمـامزندگیش را در فکر آن باشد، همان طور که هنوز به خاطره ی پسر بچه یـی فکـرمی کرد که از او مداد قرض خواسته بود و بعد ناپدید شده بود- اولـین عـشق‌ او؟ او همیشه می توانست "نـه" بگویـد، امـا چـرا ایـن بـار سـعی نکنـد کـهموافقت کند؟ برای یک دلیل ساده: او یک دختر از سـرزمین دور افتـاده ی برزیلـی بـود، بـدونتجربه ی زندگی(به جز یک مدرسه ی خـوب)، بـا دانـش فـراوان از برنامـه هـایتلویزیون و یک حقیقت که او زیبا بود. این برای رویارویی با جهان کافی نبود .


او دعایی خواند و از مریم‌مقدس راهنمایی خواست

ماریا گروهی از مردم را دید که می خندیدند و به دریا نگاه می کردند، امـا مـیترسیدند که به داخل آب بروند. دو روز قبل، او همین احساس را کرده بود، امادر حال حاضر دیگر نمی ترسید. هرگاه که دلش می خواست به داخـل آب مـیرفت، مثل آنکه آنجا بدنیا آمده بود. آیا اروپا هم همین طوری پیش نخواهد

رفت؟ او دعایی در دلش خواند و دوباره از مریم مقدس نـصیحت خواسـت، لحظـه ایبعد، او در مورد تصمیمی که گرفته بود احساس سـبک بـودن مـی کـرد، چـوناحساس کرد که محافظت مـی شـود. او همیـشه مـی توانـست برگـردد، امـاممکن بود هیچ وقت دوباره شانس چنـین سـفری بـه دسـت نیـاورد. ..

۱۰۰۱ کتاب که بلید خواند:سفرنامه ژان شاردن بخش سوم :گزارش تاج گذاری شاه سلیمان


سفرنامه ژان شاردن بخش سوم :گزارش تاج گذاری شاه سلیمان

سبب آوردن این بخش سفرنامه در آغاز آن و نه در میانش این بود کھ میدانستم خواندن حوادث تازه بسی بیش از مطالعۀ

وقایع کھن  مایۀ تحریک حس کنجکاوی و ھیجان و ترغیب خوانندگان میشود. بھ سخن دیگر آگاھی یافتن بر آنچهتازه روی نموده و مربوط و مقرون بزمان حال است افزونتر از حوادث قدیمی شوق انگیز و لذت آفرین میباشد، زیراطبعا شنیدن و خواندن شرح وقایعی کھ مقارن با زمان ما پدید آمده بسی گیراتر و جالبتر از مطالعۀ حوادثی است کھقرنھا پیش روی نموده است. (این نخستین جلد از سفرنامھ است کھ شاردن منتشر نمود و شامل خاطرات و شنیدهھایاوست کھ تصویری بسیار زنده از آخرین روزھای زندگی شاه عباس دوم و دوسالھ نخست پادشاھی شاه سلیمان است رسم میکند.)
دربارۀ نامگذاری این کتاب سخن نمیگویم، زیرا اسمی بامسمی است، و روا نیست آن را جز تاجگذاری شاه سلیمان بنامم
زیرا موضوع اصلی این کتاب ھمین است. اما برای اینکھ بتصریح  بیانگر مباحث اصلی کتاب باشد قید کرده امکھ مندرجاتش مشتمل بر وقایع دو سال نخستین پادشاھی این شھریار است.


دویست و سی و چهارمین  شاه ایر ان

شاه سلیمان، سومین پادشاه ایران با نام سلیمان، دویست و سی و چھارمین شھریار ایران (یکی از پادشاھان سلجوقی و یکی از پادشاھان ایلخانی سلیمان نام داشتھ اند. بنا بر فھرستی کھ امروز در دسترس استغیر از حکومتھای محلی، از کورش تا شاه سلیمان دویست و چھل و ھشت پادشاه بر تمام یا بخش عمدهای از ایرانحکومت کردهاند.)


یادی از شاه عباس

مرگ شاه  عّباس دوم کھه در زمان سلطنتش با ھوشمندی و فطانت و درایت تمام کشور پھناور ایران را اداره کرده بود برای

ملیونھا مردم ایران کھ در سایۀ رأفت و رحمتش بھ آسایش و فراوانی نعمت زندگی میکردند، به راستی بلای آسمانی و
وحشتناک و مصیبت باری بود.
تمام مردم ایران باتفاق از او بنام پادشاھی که  کاردانی و عزم و تدبیر درست او و فضایل پسندیدهاش سبب استقرار و دوام نظم و مایۀ شکوھمندی و بلندنامی کشور و پدیدآورندۀ رفاه و آسایش قاطبۀ مردم ایران شده، یاد میکنند، و اگر بخت یاری میکرد و عمر دراز مییافت بیگمان به یمن کاردانی و تدبیر و ھ ّمت خود ایران را بھ عظمت و آبادانی و توانمندی
دوران باستان میرساند.
بیش از دوازده سال نداشت که بر اثر شھامت و دلیری، استان و شھر قندھار را که در دورترین نقاط کشورش بود به

تدبیر و زور از چنگ پادشاه ھندوستان بیرون آورد و از آن پس نیز آن ایالت را ھمچنان در پناه حملات مکرر وی ومتفقانش نگھداری کرد،

 

و ھم بر اثر حسن تدبیر و کفایت و درایت او بود که دوک بزرگ مسکو، خاقان ترکستان، امپراتورعثمانی و پادشاه ھند ھمواره به نظر احترام به وی مینگریستند، از او بیمناک بودند، و از خشمگین ساختنش می ھراسیدند.این پادشاه خردمند و مدبر و مصاف آزموده تا آخرین دم زندگی با نھایت قدرت سلطنت کرد، و اگر بیشتر میزیست باتدارکات و تجھیزات فراوانی کھ برای گسترش دامنۀ مرزھای شمال و خاور کشورش فراھم آورده بود، بیگمان به  اجرایمقاصد بلند خود کامیاب میشد.


مسیحیان که در سایۀ مھربانی و گرمخویی و دادگری وی ھمواره بھ آسودگی و شادمانی فارغ از ھرگونھ نگرانی و ناآرامی زندگی میکردند اکنون بر مرگش در نھان به درد میگریند. زیرا نه تنھا وی را پادشاھی دانا و دادگر میشمردند

بلکه پشتیبان و پدری مشفق و مھربان میدانستند. از آنکه در زمان سلطنت وی ھیچ بدخواھی جرأت آن نداشت به آزار
مسیحیان برخیزد، و به معتقدات مذھبی آنان بیحرمتی روا دارد؛ و چون ھمۀ مردمان از حمایت استوار شاه آگاه بودند
ھیچ مسلمان متعصب یارای آن نداشت که آرامش زندگی مسیحیان را بر ھم زند و قصد جان و مالشان را بکند. ....


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب شاهنامه فردوسی نامه پشنگ فرمانروای تورانیان به کیقباد و درخواست صلح




ادامه از نوشتار پیشین

کتاب شاهنامه فردوسی

نامه پشنگ فرمانروای تورانیان  به کیقباد 


پس از شکست سخت سپاه توران از ارتش ایران که به سپهداری قارن کهنسال و رشادت رستم جوان و حمله کیقباد صورت گرفت و آنگاه  که افراسیاب ماجرای خفت بار از اسب به زیر کشیدن ا  توسط رستم جوان را شرح دهد و این که چگونه ارتش توران شکستی  کمر شکن خوردند ، پشنگ فرمانروای توران نامه ای مهربان و مودبانه به شاه کیقباد می نویسد و این نکته را گوشزد می کند که همه بزرگان  تورانیان و ایرانیان  از نسل

فریدون شاه باستانی ایران و توران هستند. اگر تور و سلم ،ایرج را کشتند ، منوچهر نیز انقام کشیده و جان  تو ر و سلم را گرفت. سپس با دکر این مقدمه پیشنهاد می کند که از لحاط مرزی و جغرافیایی به همان مرزهایی  بر گردند که در دوران ایرج و بدستور فریدون ایجاد شده بود. پس از رسیدن نامه رستم به کیقباد پیشنهاد می کند که صلح را در هنگام نبرد نپذیرد و می گوید که این ضربت گرز او بوده که توران را به این روز انداخته است.ولی کیقباد روش عدل و داد فریدون را یاد آور شده و صلح را پذی ا می شود. انگاه ضمن قدر دانی از رستم او را به فرمانروایی زاولستان اعزام می دارد:

سپهدار ترکان دو دیده پرآب

شگفتی فرو ماند ز افراسیاب

یکی مرد با هوش را برگزید

فرسته به ایران چنان چون سزید

یکی نامه بنوشت ارتنگ‌وار

برو کرده صد گونه رنگ و نگار

به نام خداوند خورشید و ماه

که او داد بر آفرین دستگاه

وزو بر روان فریدون درود

کزو دارد این تخم ما تار و پود

گر از تور بر ایرج نیک‌بخت

بد آمد پدید از پی تاج و تخت

بران بر همی راند باید سخن

بباید که پیوند ماند به بن

گر این کینه از ایرج آمد پدید

منوچهر سرتاسر آن کین کشید

بران هم که کرد آفریدون نخست

کجا راستی را به بخشش بجست

سزد گر برانیم دل هم بران

نگردیم از آیین و راه سران

ز جیحون و تا ماورالنهر بر

که جیحون میانچیست اندر گذر

بر و بوم ما بود هنگام شاه

نکردی بران مرز ایرج نگاه

همان بخش ایرج ز ایران زمین

بداد آفریدون و کرد آفرین

ازان گر بگردیم و جنگ آوریم

جهان بر دل خویش تنگ آوریم

بود زخم شمشیر و خشم خدای

بیابیم بهره به هر دو سرای

و گر همچنان چون فریدون گرد

به تور و به سلم و به ایرج سپرد

ببخشیم و زان پس نجوییم کین

که چندین بلا خود نیرزد زمین

سراینده از سال چون برف گشت

ز خون کیان خاک شنگرف گشت

سرانجام هم جز به بالای خویش

نیابد کسی بهره از جای خویش

بمانیم روز پسین زیر خاک

سراپای کرباس و جای مغاک

و گر آزمندیست و اندوه و رنج

شدن تنگ‌دل در سرای سپنج

مگر رام گردد برین کیقباد

سر مرد بخرد نگردد ز داد

کس از ما نبینند جیحون بخواب

وز ایران نیایند ازین روی آب

مگر با درود و سلام و پیام

دو کشور شود زین سخن شادکام

چو نامه به مهر اندر آورد شاه

فرستاد نزدیک ایران سپاه

ببردند نامه بر کیقباد

سخن نیز ازین گونه کردند یاد

چنین داد پاسخ که دانی درست

که از ما نبد پیشدستی نخست

ز تور اندر آمد نخستین ستم

که شاهی چو ایرج شد از تخت کم

بدین روزگار اندر افراسیاب

بیامد به تیزی و بگذاشت آب

شنیدی که با شاه نوذر چه کرد

دل دام و دد شد پر از داغ و درد

ز کینه به اغریرث پرخرد

نه آن کرد کز مردمی در خورد

ز کردار بد گر پشیمان شوید

بنوی ز سر باز پیمان شوید

مرا نیست از کینه و آز رنج

بسیچیده‌ام در سرای سپنج

شما را سپردم ازان روی آب

مگر یابد آرامش افراسیاب

بنوی یکی باز پیمان نوشت

به باغ بزرگی درختی بکشت

فرستاده آمد بسان پلنگ

رسانید نامه به نزد پشنگ

بنه برنهاد و سپه را براند

همی گرد بر آسمان برفشاند

ز جیحون گذر کرد مانند باد

وزان آگهی شد بر کیقباد

که دشمن شد از پیش بی‌کارزار

بدان گشت شادان دل شهریار

بدو گفت رستم که ای شهریار

مجو آشتی درگه کارزار

نبد پیشتر آشتی را نشان

بدین روز گرز من آوردشان

چنین گفت با نامور کیقباد

که چیزی ندیدم نکوتر ز داد

نبیره فریدون فرخ پشنگ

به سیری همی سر بپیچد ز جنگ

سزد گر هر آنکس که دارد خرد

بکژی و ناراستی ننگرد

ز زاولستان تا بدریای سند

نوشتیم عهدی ترا بر پرند

سر تخت با افسر نیمروز

بدار و همی باش گیتی فروز

وزین روی کابل به مهراب ده

سراسر سنانت به زهراب ده

کجا پادشاهیست بی‌جنگ نیست

وگر چند روی زمین تنگ نیست

سرش را بیاراست با تاج زر

همان گردگاهش به زرین کمر

ز یک روی گیتی مرو را سپرد

ببوسید روی زمین مرد گرد

ازان پس چنین گفت فرخ قباد

که بی‌زال تخت بزرگی مباد

به یک موی دستان نیرزد جهان

که او ماندمان یادگار از مهان

یکی جامهٔ شهریاری به زر

ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر

نهادند مهد از بر پنج پیل

ز پیروزه رخشان بکردار نیل

بگسترد زر بفت بر مهد بر

یکی گنج کش کس ندانست مر

فرستاد نزدیک دستان سام

که خلعت مرا زین فزون بود کام

اگر باشدم زندگانی دراز

ترا دارم اندر جهان بی‌نیاز

همان قارن نیو و کشواد را

چو برزین و خراد پولاد را

برافگند خلعت چنان چون سزید

کسی را که خلعت سزاوار دید

درم داد و دینار و تیغ و سپر

کرا در خور آمد کلاه و کمر


امیر تهرانی 

ح.ف


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب در جستجوی معنی نوشته ویکتور فرانکل : خاطرات روزانه بازداشتگاه های نازی


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب در جستجوی معنی نوشته ویکتور فرانکل : خاطرات روزانه بازداشتگاه های نازی


جیره غذایی روزانه : کم تر از ۳۰۰ گرم نان و نیم لیتر سوپ

سرکارگرانی هم بودند که با ما همدردی می کردند و تلاش می کردند دست کم در محیط کار تسهیلاتی

برای ما فراهم آورند.
با این حال آنان نیز هماره یادآوری می کردند که یک کارگر عادی در مدت کمتر، چندین برابر ما کار
انجام می دادند. اما آیا آنان می دانستند که سهمیه نان کارگران عادی دیگر روزی سیصد گرم نبود (که
غالبا ما کمتر از این مقدار را دریافت می داشتیم) و روزی نیم لیتر سوپ بسیار رقیق نمی خوردند، که
کارگران عادی زیر چنان فشاری روانی که ما بدان محکوم بودیم، نبودند که از خانواده هایمان خبری
دریافت نمی کردیم-خانواده هایی که یا به اردوگاههای دیگری فرستاده شده و یا بی درنگ به اتاق های
گاز روانه شده بودند، که کارگران عادی مرتبا هر روز و هر ساعت تهدید به مرگ نمی شدند. 


بی احساسی سر کار گرها

من حتییکبار به خود جرات دادم و به یک سرکارگر گفتم، « اگر شما هم در همان مدت زمان کوتاهی که من

راهسازی را یاد گرفتم، جراحی مغز را یاد گرفتید احترام فراوانی برایتان قایل می شدم. » سرکارگر باشنیدن این حرف پوزخندی زد.بی احساسی، که مهمترین نشانه مرضی مرحله دوم بود مکانیزم ضروری «دفاعاز خود» به شمار میرفت. رفته رفته واقعیت سست می شد، و همه تلاشها و همه عواطف و هیجانها، روی یک مساله دورمی زد، حفظ جان و حفظ سایر دوستان. شامگاهان وقتی زندانیان چونان گله از محل کار به اردوگاه بازگردانده می شدند، 

خوب یک روز هم گذشت

شنیده می شد که می گویند، «خوب یک روز دیگر هم گذشت.»به خوبی می توان پی برد، آنچنان فشاری که با نیاز دائم به تلاش برای زنده ماندن همراه بود موجبمی گردید، وضع روحی زندانیان به سطح پایینی افت کند. چند نفر از همکاران من در اردوگاه که آموزشو زمینه ای در روانکاوی داشتند، اغلب از «واپس روی» در میان زندانیان اردوگاه سخن می گفتند، «واپسروی» به معنای بازگشت به یک نوع زندگی ذهنی ابتدایی است. در چنین مرحله ای، زندانی آرزوها وخواسته هایش را در خواب می بیند.


زندانیان چه نوع خوابهایی می دیدند؟

زندانیان اغلب چه نوع خوابهایی می دیدند؟ نان، شیرینی، سیگار و حمام گرم، خوبی را به خواب میدیدند. چون این آرزوها در عالم بیداری برآورده نمی شد، از این رو به شکل رویا تظاهر می کرد. اینکه آیادیدن این خوابها مفید بود یا نه بحث دیگری است، زندانی باید پس از بیدار شدن با واقعیت زندگیاردوگاهی و تضاد وحشتناک آن با توهمات و هذیانهای رویا ، رویاروی می گردید.
هرگز فراموش نمی کنم که چگونه یک شب با قرقر یکی از زندانیان از خواب جستم. او به شدت دست
و پا می زد و گویا دچار کابوس وحشتناکی شده بود. از آنجا که هماره، به ویژه نسبت به کسانی کهخواب های ترسناک می دیدند یا هذیان می گفتند، حس ترحم داشتم، خواستم مرد بیچاره را از خواب
بیدار کنم، اما ناگهان دستم را که می رفت او را تکان دهد پس کشیدم، چون از عملی که می خواستم
انجام دهم، وحشت کردم. و در آن لحظه به این حقیقت رسیدم که هیچ خوابی هر چند هولناک نمی تواند
به تلخی و گزندگی واقعیت زندگی اردوگاهی پیرامون ما باشد و من ناآگاهانه می خواستم او را به آنزندگی بازگردانم.
طبیعی بود که به علت غذای ناکافی که از نظر کیفیت و کمیت صفر بود و زندانیان از آن رنج می
بردند، آرزوی یک غذای خوب، غریزه ابتدایی اصلی شده بود که ذهن زندانیان را هماره مشغول می
داشت. حال بیایید با هم به دیدار زندانیانی برویم که در حال کار کردن هستند، بهم نزدیکند و اتفاقا
کسی هم مراقب آنان نیست. بیدرنگ در زمینه مواد غذایی شروع به گپ زدن می کردند یک زندانی از
دیگری که داخل گودال کار می کرد، می پرسید غذای دلخواهش چیست. و پس از آن دستور غذاهایی را
که می توانستند بپزند با یکدیگر رد و بدل می کردند، صورت غذای روز آزادی خود را که بار دیگر گرد هم
می آمدند در ذهن آماده می کردند، روزی که در آینده ای دور از بند رها شوند و به کاشانه های خود باز گردند.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

رمان و داستان: نوشته صادق هدایت : تاریکخانه(۲)


ادامه از نوشتار پیشین

تاریک خانه نوشته صادق هدایت بخش دوم

...تنگ و گیلاس رﺍ جلو من گذﺍشت. گرچه میل ندﺍشتم ولی خوﺍ‌هی نخوﺍ‌هی یک گیلاس‬ شیر ریختم و خوردم. بعد خودش باقی شیر رﺍ در گیلاس میریخت، خیلی ﺁ‌هسته میمکید و زبان رﺍ روی لبهایش‬ میگردﺍنید – لبهای او برق میزد، پلکهای چشمش بطرز دردناکی پائین آمده، مثل ﺍینکه خاطرﺍتی رﺍ جستجو می‌کرد. صورت رنگ‌پریدهٔ جوﺍن، بینی کوتاه صاف، لبهای گوشتالود او جلو روشنائی سرخ، حالت شهوت‌انگیز بخود گرفته بود. پیشانی بلندی دﺍشت که یک رگ کبود برجسته رویش دیده میشد. موهای خرمائی ﺍو روی دوشش ریخته بود مثل ﺍینکه با خودش حرف بزند گفت:

 «– من هیچوقت در کیفهای دیگرون شریک نبوده‌ام، همیشه یه ﺍحساس سخت یا یه ﺍحساس بدبختی جلو منو گرفته. – درد زندگی، اشکال زندگی. اما ﺍز همیه ﺍین ﺍشکاﻻت مهمتر جوﺍل رفتن با ﺁدمهاست، شر جامعیه گندیده، شر خورﺍک‬ و پوشاک، همیه ﺍینا دائمن ﺍز بیدﺍر شدن وجود حقیقی ما جلوگیری میکنه. یه وقت بود دﺍخل ﺍونا شدم، خوﺍسم‬ تقلید سایرین رو دربیارم، دیدم خودمو مسخره کرده‌ام هر چی‌رو که لذت تصور میکنن همه‌رو ﺍمتحان کردم، دیدم کیفهای دیگرون بدرد من نمیخوره. – حس میکردم که همیشه و در هرجا خارجی هستم، هیچ رﺍبطه‌ئی با سایر مردم ندﺍشتم. من نمیتونسم خودمو بفرﺍخور زندگی سایرین در بیارم. همیشه با خودم میگفتم: روزی از جامعه فرﺍر خوﺍ‌هم کرد و در یه دهکده یا جای دور منزوی خوﺍ‌هم شد. اما نمیخوﺍسم ﺍنزوﺍرو وسیلیه شهرت و یا نوندونی خودم بکنم. من نمیخوﺍسم خودمو محکوم ﺍفکار کسی بکنم یا مقلد کسی بشم. باﻻخره تصمیم گرفتم که اطاقی مطابق میلم بسازم، محلی که توی خودم باشم، یه جائی که ﺍفکارم پرﺍکنده نشه.

«من ﺍصلا تنبل ﺁفریده شدم. – کار و کوشش مال مردم تو خالیس، باین وسیله میخوﺍن چاله‌یی که تو خودشونه پربکنن، مال ﺍشخاص گدا گشنس که ﺍز زیر بته بیرون آمدن. اما پدرﺍن من که تو خالی بودن، زیاد کار کردن و و زیاد زحمت کشیدن و، فکر کردن و دیدن دقایق تنبلی گذروندن. – این چاله تو ﺍونا پر شده بود و همیه ﺍرث تنبلیشونو بمن دﺍدن. – من ﺍفتخاری به اجدﺍدم نمیکنم، علاوه بر ﺍینکه توی ﺍین مملکت طبقات مثه جاهای دیگه وجود ندﺍره و هر کدوم ﺍز دوله‌ها و سلطنه‌ها رو درست بشکافی دو سه پشت پیش ﺍونا دزد، یا گردنه گیر، یا دلقک درباری و یا صرﺍف بوده، وﺍنگهی اگه زیاد پاپی ﺍجدﺍدم بشیم باﻻخره جد هر کسی به گریل و شمپانزه میرسه. اما چیزی که هس، من برﺍی کار آفریده نشده بودم. اشخاص تازه بدورون رسیدهٔ متجدد فقط میتونن بقول خودشون توی ﺍین محیط عرض اندﺍم بکنن، جامعه‌یی که مطابق سلیقه و حرص و شهوت خودشون درس کردن و در کوچکترین وظایف زندگی باید قوﺍنین جبری و تعبد ﺍونا رو مثه کپسول قورت داد! این ﺍسارتی که اسمشو کار گذﺍشتن و هر کسی حق زندگی خودشو باید ﺍز ﺍونا گدﺍئی بکنه! توی ﺍین محیط فقط یه دسته دزد، احمق بی‌شرم و ناخوش حق زندگی دﺍرند و ﺍگه کسی دزد و پست و متملق نباشه میگن: «قابل زندگی نیس!» دردهائی که من دﺍشتم، بار موروثی که زیرش خمیده شده بودم اونا نمیتونن بفهمن! خستگی پدرﺍنم در من باقی مونده بود و نستالژی ﺍین گذشته‌رو در خود حس میکردم.

«میخوﺍستم مثه جونورﺍی زمستونی تو سوﻻخی فرو برم، تو تاریکی خودم غوطه‌ور بشم‬ و در خودم قوﺍم بیام. چون همون طوریکه تو تاریکخونه عکس روی شیشه ظاهر میشه، اون چیزهائیکه در انسون لطیف و مخفیس در ﺍثر دوندگی زندگی و جار و جنجال و روشنائی خفه میشه و میمیره، فقط توی‬ تاریکی و سکوته که بانسون جلوه میکنه. – این تاریکی توی خودم بود بی‌جهت سعی دﺍشتم که ﺍونو مرتفع بکنم، افسوسی که دﺍرم ﺍینه که چرﺍ مدتی بیخود ﺍز دیگرون پیروی کردم. حاﻻ پی بردم که پر ﺍرزش‌ترین قسمت من‬ همین تاریکی، همین سکوت بوده. این تاریکی در نهاد هر جنبنده‌ای هست، فقط در ﺍنزوﺍ و برگشت بطرف‬ خودمون، وختیکه ﺍز دنیای ظاهری کناره‌گیری میکنیم بما ظاهر میشه. – اما همیشه مردم سعی دﺍرن ﺍز ﺍین‬ تاریکی و ﺍنزوﺍ فرﺍر بکنن، گوش خودشونو در مقابل صدﺍی مرگ بگیرن، شخصیت خودشونو مییون داد و جنجال و هیاهوی زندگی محو و نابود بکنن! 

دنبال نور نمی گشت در بدر دنبال تاریکی بود

نمیخوﺍم که بقول صوفیها: «نور حقیقت در من تجلی بکنه.» بر عکس‬ انتظار فرود ﺍ‌هریمن رو دﺍرم، میخوﺍم همونطوریکه هسم در خودم بیدﺍر بشم. من ﺍز جملات برﺍق و تو خالیه منورالکرها چندشم میشه و نمیخوﺍم برﺍی ﺍحتیاجات کثیف ﺍین زندگی که مطابق ﺁرزوی دزدها و قاچاقها و موجودﺍت زرپرست ﺍحمق درست شده و ﺍدﺍره شده شخصیت خودمو ﺍز دست بدم.

«فقط تو ﺍین ﺍطاقه که میتونم در خودم‬ زندگی بکنم و قوﺍیم به‌هدر نره، این تاریکی و روشنائی سرخ برﺍم ﻻزمه، نمیتونم تو ﺍطاقی بنشینم که پشت سرم پنجره دﺍشته باشه، مثه ﺍینه که ﺍفکارم پرﺍکنده میشه ﺍز روشنائی هم خوشم نمییاد. – جلو ﺁفتاب همه‌چیز لوس و معمولی میشه. ترس و تاریکی منشاﺀِ زیبائیس: یه گربه روز جلو نور معمولیس، اما شب تو تاریکی چشماش میدرخشه و موهاش برق می‌زنه و حرکاتش مرموز میشه. یه بته گل که روز رنجور و تار عنکبوت گرفتس، شب‬ مثل ﺍینه که ﺍسرﺍری در ﺍطرﺍفش موج میزنه و معنی بخصوص بخودش می‌گیره. روشنائی همیه جنبنده‌هارو بیدﺍر و موﺍظب میکنه – در تاریکی و شبه که هر زندگی، هر چیز معمولی یه حالت مرموز بخودش میگیره، تمام ترسهای گمشده بیدﺍر میشن – در تاریکی ﺁدم میخوﺍبه ﺍما میشنوه، خود شخص بیدﺍره و زندگی حقیقی ﺁنوقت شروع میشه. آدم ﺍز ﺍحتیاجات پست زندگی بی‌نیازه و عوﺍلم معنوی رو طی میکنه، چیزﺍئی رو که هرگز به ﺍونا پی نبرده بیاد مییاره..

بعد ﺍزین خطابهٔ سرشار، یکمرتبه خاموش شد. مثل ﺍینکه مقصود ﺍز همهٔ این حرف‌ها تبرئهٔ خودش بود. آیا ﺍین‬ شخص یکنفر بچه ﺍعیان خسته و زده شده ﺍز زندگی بود یا ناخوشی غریبی دﺍشت؟ در هر صورت مثل مردم‬ معمولی فکر نمیکرد. من نمیدﺍنستم چه جوﺍب بدهم صورتش حالت مخصوصی بخود گرفته بود: خطی که از کنار لبش میگذشت گودتر و سخت‌تر شده بود، یک رگ کبود روی پیشانی ورم کرده بود. وقتیکه حرف میزد پرکهای بینیش میلرزید پریدگی رنگ ﺍو جلو نور سرخ حالت خسته و غمناکی بصورتش میداد، شبیه سری بود که با موم درست کرده باشند و با حالتی که در ﺍتومبیل ﺍز ﺍو دیده بودم متناقص بنظر می‌آمد. سر خود رﺍ که پائین میگرفت لبخند گذرنده‌ای روی لبهایش نقش می‌بست بعد مثل ﺍینکه ناگهان ملتفت شد با نگاهی سخت و تمسخرآمیز که در ﺍو سرﺍغ ندﺍشتم گفت: «– شما مسافر و خسته هسین، من همش ﺍز خودم صحبت کردم!

حقیقت پنهان ما

«– هر کی هر چه میگه ﺍز خودشه. تنها حقیقتی که برﺍی هر کسی وجود دﺍره خود همون شخصه، همه‌مون بی‌ارﺍده ﺍز خودمون صحبت میکنیم حتا در موضوعهای خارجی ﺍحساسات و مشاهدﺍت خودمونو بزبون کسون دیگه میگیم. مشکلترین کارها ﺍینه که کسی بتونه حقیقتن همونطوریکه هس بگه.

از جوﺍب خودم پشیمان شدم. چون خیلی بیمعنی، بیجا و بی‌تناسب بود. معلوم نبود چه چیز رﺍ میخوﺍستم ثابت‬ بکنم. گویا مقصودم فقط تملق غیر مستقیم ﺍز میزبانم بود. اما ﺍو بی‌آنکه اعتنائی بحرف من بکند، نگاه دردناکش رﺍ چند ثانیه بمن ﺍندﺍخت، دوباره پلکهای چشمش پائین ﺁمد. زبان رﺍ روی لبهایش میمالید مثل ﺍینکه اصلا ملتفت من نیست و در دنیای دیگری سیر میکند. گفت: «– من همیشه ﺁرزو میکردم که جای رﺍحتی، مطابق سلیقه و تمایل خودم تهیه بکنم. باﻻخره ﺍطاق و جائیکه دیگرون درست کرده بودن بدرد من نمیخورد. من میخوﺍستم توی خودم و در خودم باشم، برﺍی ﺍین کار دﺍرﺍئی خودمو پول نقد کردم. آمدم درین محل و ﺍین ﺍطاقو مطابق میل خودم ساختم. تمام ﺍین پرده‌های مخملو با خودم ﺁوردم. بتمام جزئیات ﺍین ﺍطاق خودم رسیدگی کردم. – فقط ﺁباژور سرخ یادم رفته بود. باﻻخره بعد ﺍز ﺍونکه نقشه و ﺍندﺍزیه ﺍونو دستور دﺍدم در تهرون درست بکن، امروز بمن رسید. وگرنه هیچ میل ندﺍرم که ﺍز ﺍطاق خودم خارج بشم و یا با کسی معاشرت بکنم. حتا خورﺍک خودمو منحصر بشیر کردم برﺍی ﺍینکه در هر حالت، خوﺍبیده یا نشسته بتونم ﺍونو بخورم و محتاج به تهیه غذا نباشم. – ولی با خودم عهد کردم روزی که کیسه‌ام به ته کشید یا محتاج بکس دیگه بشم، بزندگی خودم خاتمه بدم. امشب ﺍولین شبیس که تو ﺍطاق خودم خوﺍ‌هم خوﺍبید. من یه نفر ﺁدم خوشبخت هسم که به ﺁرزوی خودم‬ رسیدم. – یه نفر خوشبخت، چقد تصورش مشکله، من هیچوقت نمیتونسم تصورشو بکنم، اما ﺍﻵن من یه‬ نفر خوشبختم!

دوباره سکوت شد، من برﺍی ﺍینکه سکوت مزﺍحم رﺍ رفع بکنم گفتم: «– حالتی که شما جستجو میکنین، حالت جنین در رحم مادره که بی‌دوندگی، کشمکش و تملق در مییون جدﺍر سرخ گرم و نرم رویهم‬ خمیده، آهسته خون مادرش رو میمکه و همیه خوﺍ‌هش‌ها و ﺍحتیاجاتش خودبخود بر ﺁورده میشه. – این همون‬ نستالژی بهشت گمشده‌ایس که در ته وجود هر بشری وجود دﺍره، آدم در خودش و تو خودش زندگی میکنه شاید یه جور مرگ ﺍختیاریس؟

او مثل ﺍینکه ﺍنتظار ندﺍشت کسی در حرفهائیکه با خودش میزد مدﺍخله بکند، نگاه تمسخرﺁمیزی بمن ﺍندﺍخت و گفت:

«– شما مسافر و خسته هسین، بفرمائین بخوﺍبین!»

چرﺍغ رﺍ بردﺍشت مرﺍ تا دم‬ دﺍﻻن رﺍ‌هنمائی کرد و ﺍطاقی رﺍ که ﺍول در ﺁنجا وﺍرد شده بودیم نشان داد. از نصف‌شب گذشته بود، من نفس تازه‌ای در هوﺍی ﺁزﺍد کشیدم مثل ﺍینکه ﺍز سردﺍبهٔ ناخوشی بیرون ﺁمده باشم. ستاره‌ها باﻻی ﺁسمان می‌درخشیدند. با خودم گفتم آیا با یکنفر مجنون وسوﺍسی یا با یکنفر ﺁدم فوق‌العاده سروکار پیدﺍ کرده‌ام؟»

* * * * * * * * * * * * * * *

میزبان مرده بود

فردﺍ دو ساعت بظهر بیدﺍر شدم. برﺍی خدﺍحافظی ﺍز میزبانم مثل ﺍینکه ﺁدم نامحرمی هستم و بآستانهٔ معبد مقدسی پا گذﺍشته‌ام ﺁ‌هسته دم دﺍﻻن رفتم و با احتیاط در زدم. دﺍﻻن تاریک و بی‌صدﺍ بود، پاورچین پاورچین وﺍرد ﺍطاق مخصوص شدم، چرﺍغ روی میز میسوخت، دیدم میزبانم با همان پیژﺍمای پشت گلی، دستها رﺍ جلو صورتش گرفته پاهایش رﺍ توی دلش جمع کرده، بشکل بچه در زهدﺍن مادرش درﺁمده و روی تخت ﺍفتاده ﺍست. رفتم نزدیک شانهٔ او رﺍ گرفتم تکانش دﺍدم، اما ﺍو بهمان حالت خشک شده بود. هرﺍسان ﺍز ﺍطاق بیرون ﺁمدم و بطرف گارﺍژ رفتم، چون نمی‌خوﺍستم ﺍتومبیل رﺍ ﺍز دست بدهم. آیا بقول خودش کیسهٔ او به ته کشیده بود؟ یا این تنهائی رﺍ که مدح می‌کرد ﺍز ﺁن ترسیده بود و می‌خوﺍست شب ﺁخر ﺍقلا یکنفر در نزدیکی ﺍو باشد؟ بعد ﺍز همهٔ مطالب، شاید هم ﺍین شخص یکنفر خوشبخت حقیقی بود و خوﺍسته بود ﺍین خوشبختی رﺍ همیشه برﺍی خودش نگاهدﺍرد و ﺍین ﺍطاق هم ﺍطاق ﺍیده‌آل ﺍو بوده ﺍست!


(اینگونه فکر کردن در حقیقت ورشکستگی کامل فکری است. زنده باد آنان که با مردم زیستند و دنیا راساختند. ا.ت)

امیر تهرانی

ح.ف