شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان پارسی : تاریک خانه نوشته صادق هدایت بخش یکم


تاریک خانه  نوشته صادق هدایت

مردی در راه خوانسار

مردی که شبانه سر رﺍه خونسار سوﺍر ﺍتومبیل ما شد خودش رﺍ با دقت در پالتو بارﺍنی سورمه‌ای پیچیده و کلاه لبه بلند خود رﺍ تا روی پیشانی پائین کشیده بود. مثل ﺍینکه می‌خوﺍست ﺍز جریان دنیای خارجی و تماس با اشخاص محفوظ و جدﺍ بماند. بسته‌ای زیر بغل دﺍشت که در ﺍتومبیل دستش رﺍ حایل ﺁن گرفته بود. نیمساعتی که در ﺍتومبیل با هم بودیم. او بهیچوجه در صحبت شوفر و سایر مسافرین شرکت نکرد. ازین‌رو تأثیر سخت و دشوﺍری ﺍز خود گذﺍشته بود.

 هر دفعه که چرﺍغ ﺍتومبیل و یا روشنائی خارج و دﺍخل ﺍتومبیل ما رﺍ روشن میکرد، من دزدکی نگاهی بصورتش می‌انداختم: صورت سفید رنگ پریده، بینی کوچک قلمی دﺍشت و پلکهای چشمش بحالت خسته پائین ﺁمده بود. شیار گودی دو طرف لب ﺍو دیده می‌شد که قوت ﺍرﺍده و تصمیم او را میرسانید، مثل ﺍینکه سر ﺍو ﺍز سنگ ترﺍشیده شده بود.

 فقط گاهی تک زبان رﺍ روی لبهایش میمالید و در فکر فرو میرفت.اتومبیل ما در خونسار جلو گاراژ «مدنی» نگهدﺍشت. اگرچه قرﺍر بود که تمام شب رﺍ حرکت بکنیم، ولی شوفر و همهٔ مسافرین پیاده شدند. من نگاهی بدر و دیوﺍر گارﺍژ و قهوه‌خانه ﺍندﺍختم که چندﺍن مهمان‌نوﺍز بنظرم نیامد، بعد نزدیک ﺍتومبیل رفتم و برﺍی ﺍتمام حجت بشوفر گفتم: «از قرار معلوم باید ﺍمشب رﺍ ﺍینجا ﺍطرﺍق بکنیم؟

«– بله، رﺍه بده. امشبو میمونیم، فردﺍ کلهٔ سحر حریکت میکنیم.»

یک‌مرتبه دیدم شخصی که پالتو بارﺍنی بخود پیچیده بود بطرفم ﺁمد و با صدﺍی ﺁرﺍم و خفه‌ای گفت: «– اینجا جای مناسب نداره، اگه آشنا یا محلی برﺍی خودتون در نطر نگرفتین، ممکنه بیایین منزل من.

«– خیلی متشکرم! اما نمیخوﺍم ﺍسباب زحمت بشم.


اطاق مرد پالتو پوش

«– من ﺍز تعارف بدم مییاد. من نه شمارو میشناسم و نه میخوﺍم بشناسم و نه میخوﺍم منتی سرتون بگذﺍرم. چون از وختی که ﺍطاقی بسلیقهٔ خودم ساخته‌ام، اطاق سابقم بیمصرف ﺍفتاده. فقط گمون میکنم ﺍز قهوه‌خونه رﺍحت‌تر باشه.»

لحن سادهٔ بی‌رودربایستی و تعارف و تکلیف ﺍو در من ﺍثر کرد و فهمیدم که با یکنفر ﺁدم معمولی سر و کار ندﺍرم. گفتم: «– خیلی خوب، حاضرم.» و بدون تردید دنبالش ﺍفتادم، او یک چرﺍغ برق دستی ﺍز جیبش درﺁورد و روشن کرد یک ستون روشنائی تند زننده جلوی پای ما ﺍفتاد، از چند کوچه پست و بلند، از میان دیوﺍرهای گلی رد شدیم.

همه‌جا ساکت و ﺁرﺍم بود. یکجور ﺁرﺍمش و کرختی در ﺁدم نفوذ میکرد... صدﺍی ﺁب میآمد و نسیم خنکی که ﺍز روی درختان میگذشت بصورت ما میخورد. چرﺍغ دو سه‌تا خانه ﺍز دور سوسو میزد. مدتی گذشت در سکوت حرکت میکردیم. من برﺍی ﺍینکه رفیق ناشناسم رﺍ بصحبت بیاورم گفتم: «– اینجا باید شهر قشنگی باشه!

او مثل ﺍینکه ﺍز صدﺍی من وحشت کرد. بعد ﺍز کمی تأمل خیلی ﺁ‌هسته گفت: «– مییون شهرﺍئی که من تو ﺍیرون دیدم، خونسارو پسندیدم. نه ﺍز ﺍینجهت که کشت‌زار، درخت‌های میوه و ﺁب زیاد داره، اما بیشتر برﺍی ﺍینکه هنوز حالت و ﺁتمسفر قدیمی خودشو نگهدﺍشته. برﺍی ﺍینکه هنوز حالت ﺍین کوچه پس کوچه‌ها، میون جرز ﺍین خونه‌های گلی و درخت‌های بلند ساکتش هوﺍی سابق مونده و میشه ﺍونو بو کرد و حالت مهمون‌نوﺍز خودمونی خودشو ﺍز دست نداده. اینجا بیشتر دور ﺍفتاده و پرته، همین وضعیتو بیشتر شاعرونه میکنه، روزنومه، اتومبیل، هوﺍپیما و رﺍه‌آهن ﺍز بلاهای ﺍین قرنه. – مخصوصاً ﺍتومبیل که با بوق و گرت و خا ک، روحیه شاگرد شوفر رو تا دورترین ده کوره‌ها میبره. – افکار تازه‌بدورون رسیده، سلیقه‌های کج و لوچ و تقلید ﺍحمقونه رو تو هر سوﻻخی میچپونه!

روشنائی چرﺍغ برق دستی رو به پنجرهٔ خانه‌ها می‌اندﺍخت و میگفت: «– به بینین، پنجره‌های منبت‌کاری، خونه‌های مجزﺍ دﺍره. آدم بوی زمینو حس میکنه، بوی یونجیه درو شده، بوی کثافت زندگی‌رو حس‬ میکنه، صدﺍی زنجره و پرنده‌های کوچیک، مردم قدیمی ساده و موذی همیه ﺍینا یه دنیای گمشدیه قدیم‌رو بیاد مییاره و ﺁدمو ﺍز قال و قیل دنیای تازه‌بدورون رسیده‌ها دور می‌کنه!

بعد مثل ﺍینکه یکمرتبه ملتفت شد مرا دعوت کرده پرسید: «– شام خوردین؟

«– بله، تو گلپایگون شام خوردیم.»

از کنار چند نهر ﺁب گذشتیم و باﻻخره نزدیک کوه، در باغی رﺍ باز کرد و هر دو دﺍخل شدیم. جلو عمارت تازه‬‌سازی رسیدیم. وﺍرد ﺍطاق کوچکی شدیم. که یک تختخوﺍب سفری، یک میز و دو صندلی رﺍحتی دﺍشت؟ چرﺍغ نفتی رﺍ روشن کرد و به ﺍطاق دیگر رفت بعد ﺍز چند دقیقه با پیژﺍمای پشت‌گلی، رنگ گوشت تن وﺍرد شد و چرﺍغ‬ دیگری ﺁورد روشن کرد. بعد بسته‌ای رﺍ که همرﺍه دﺍشت باز کرد. و یک ﺁباژور سرخ مخروطی در ﺁورد و روی‬ چرﺍغ گذﺍشت. پس ﺍز ﺍندکی تأمل، مثل ﺍینکه در کاری دو دل بود گفت: «– میفرمایین بریم ﺍطاق شخصی خودم؟»

چرﺍغ ﺁباژوردﺍر رﺍ بردﺍشت، از دﺍﻻن تنگ و تاریکی که طاق ضربی دﺍشت و بشکل ﺍستوﺍنه درست شده بود – طاق و دیوﺍرش برنگ ﺍخرﺍ و کف ﺁن ﺍز گلیم سرخ پوشیده شده بود، رد شدیم در دیگری رﺍ باز کرد، وارد محوطه‌ای شدیم که مانند ﺍطاق بیضی شکلی بود و ظاهرﺍً بخارج هیچگونه منفذ ندﺍشت، مگر بوسیلهٔ دری که بدﺍﻻن باز میشد. بدون زﺍویه و بدون خطوطی هندسی ساخته شده و تمام بدنه و سقف و کف ﺁن ﺍز مخمل عنابی بود. از عطر سنگینی که در هوﺍ پرﺍکنده بود نفسم پس رفت.

 او چرﺍغ سرخ رﺍ روی میز گذﺍشت و خودش روی‬ تختخوﺍبی که در میان ﺍطاق بود نشست و بمن ﺍشاره کرد، کنار میز روی صندلی نشستم. روی میز یک گیلاس و یک تنگ دوغ گذﺍشته بودند. من با تعجب به در و دیوﺍر نگاه میکردم و پیش خودم تصور کردم. بی‌شک بدﺍم‬ یکی ﺍز ﺍین ناخوش‌های دیوﺍنه ﺍفتاده‌ام که ﺍین ﺍطاق شکنجهٔ اوست و رنگ خون درست کرده برﺍی ﺍینکه جنایات او کشف نشود و هیچ منفذ هم بخارج ندﺍشت که بدﺍد ﺍنسان برسند! منتظر بودم ناگهان چماقی بسرم بخورد یا در بسته بشود و ﺍین شخص با کارد یا تیر بمن حمله بکند. ولی ﺍو با همان ﺁ‌هنگ ملایم پرسید: «– اطاق من بنظر شما چطور مییاد؟

«اطاق؟ ببخشید، من حس میکنم که توی یک کیسه لاستیکی نشسته‌ایم.

او بی‌آنکه بحرف من ﺍعتنائی بکند دوباره گفت: «– غذﺍی من شیره، شمام میخورین؟

«– متشکرم من شام خوردم.

«– یک گیلاس شیر بدنیس.»


ادامه دارود

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند :کتاب شاهنامه فردوسی جنگ کیقباد با توران: هنر نمایی رستم در نخستین جنگ خود



ادامه از نوشتار پیشین


کتاب شاهنامه فردوسی

جنگ کیقباد با توران

هنر نمایی رستم در نخستین جنگ خود


رستم افراسیاب را به زمین می زند و قصد دارد که کار او را بسازد که لشگریان زبده افراسیاب هجوم اورده او را نجات می دهند. وقتی مژده به کیفباد می برند او نیز با سپاه ای ان به لشگر توران حمله می کند و صدها دلاور تورانی کشته می شود و ای انیان غنایم بسیار می گیرند و سپاه توران به دامغان و سپس به سرزمین خود فرار می کنند:

بند کمرش اندر آورد چنگ

جدا کردش از پشت زین پلنگ

همی خواست بردنش پیش قباد

دهد روز جنگ نخستینش داد

ز هنگ سپهدار و چنگ سوار

نیامد دوال کمر پایدار

گسست و به خاک اندر آمد سرش

سواران گرفتند گرد اندرش

سپهبد چو از جنگ رستم بجست

بخائید رستم همی پشت دست

چرا گفت نگرفتمش زیرکش

همی بر کمر ساختم بند خوش

چو آوای زنگ آمد از پشت پیل

خروشیدن کوس بر چند میل

یکی مژده بردند نزدیک شاه

که رستم بدرید قلب سپاه

چنان تا بر شاه ترکان رسید

درفش سپهدار شد ناپدید

گرفتش کمربند و بفگند خوار

خروشی ز ترکان برآمد بزار

ز جای اندر آمد چو آتش قباد

بجنبید لشگر چو دریا ز باد

برآمد خروشیدن دار و کوب

درخشیدن خنجر و زخم چوب

بران ترگ زرین و زرین سپر

غمی شد سر از چاک چاک تبر

تو گفتی که ابری برآمد ز کنج

ز شنگرف نیرنگ زد بر ترنج

ز گرد سواران در آن پهن دشت

زمین شش شد و آسمان گشت هشت

هزار و صد و شصت گرد دلیر

به یک زخم شد کشته چون نره شیر

برفتند ترکان ز پیش مغان

کشیدند لشگر سوی دامغان

وزانجا به جیحون نهادند روی

خلیده دل و با غم و گفت‌وگوی

شکسته سلیح و گسسته کمر

نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند :کتاب شاهنامه فردوسی جنگ کیقباد با توران: هنر نمایی رستم در نخستین جنگ خود


ادامه از نوشتار پیشین


کتاب شاهنامه فردوسی

جنگ کیقباد با توران

هنر نمایی رستم در نخستین جنگ خود


رستم افراسیاب را به زمین می زند و قصد دارد که کار او را بسازد که لشگریان زبده افراسیاب هجوم اورده او را نجات می دهند. وقتی مژده به کیفباد می برند او نیز با سپاه ای ان به لشگر توران حمله می کند و صدها دلاور تورانی کشته می شود و ای انیان غنایم بسیار می گیرند و سپاه توران به دامغان و سپس به سرزمین خود فرار می کنند:

بند کمرش اندر آورد چنگ

جدا کردش از پشت زین پلنگ

همی خواست بردنش پیش قباد

دهد روز جنگ نخستینش داد

ز هنگ سپهدار و چنگ سوار

نیامد دوال کمر پایدار

گسست و به خاک اندر آمد سرش

سواران گرفتند گرد اندرش

سپهبد چو از جنگ رستم بجست

بخائید رستم همی پشت دست

چرا گفت نگرفتمش زیرکش

همی بر کمر ساختم بند خوش

چو آوای زنگ آمد از پشت پیل

خروشیدن کوس بر چند میل

یکی مژده بردند نزدیک شاه

که رستم بدرید قلب سپاه

چنان تا بر شاه ترکان رسید

درفش سپهدار شد ناپدید

گرفتش کمربند و بفگند خوار

خروشی ز ترکان برآمد بزار

ز جای اندر آمد چو آتش قباد

بجنبید لشگر چو دریا ز باد

برآمد خروشیدن دار و کوب

درخشیدن خنجر و زخم چوب

بران ترگ زرین و زرین سپر

غمی شد سر از چاک چاک تبر

تو گفتی که ابری برآمد ز کنج

ز شنگرف نیرنگ زد بر ترنج

ز گرد سواران در آن پهن دشت

زمین شش شد و آسمان گشت هشت

هزار و صد و شصت گرد دلیر

به یک زخم شد کشته چون نره شیر

برفتند ترکان ز پیش مغان

کشیدند لشگر سوی دامغان

وزانجا به جیحون نهادند روی

خلیده دل و با غم و گفت‌وگوی

شکسته سلیح و گسسته کمر

نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند : کتاب سینوهه مصری پزشک فرعون بخش سوم



ادامه از نوشتار پیشین

کتاب سینوهه  مصری پزشک فرعون  بخش سوم

..

عبادتگاه بدهد زیرا پدرم بضاعت نداشت ویک ظرف مس برایش یک شیء گرانبها بود.واضح است که وقتی ایـن وقـایع رویداد من اطلاع نداشتم و بعدها از پدر و مادر خود پرسیدم.تاهنگامی که کودک بودم آنها را پدرومادر خود می دانستم ولی بعدازاینکه دوره کودکی مـن سـپری گردیـد و وارد مرحلـه شباب شدم و گیسوهای مرا به مناسبت ورود به این              مرحله بریدند پدر و مادر حقیقت را به من گفتنـد.زیـرا ازخـدایان مـی ترسیدند ونمی خواستند که من با آن دروغ بزرگ زندگی نمایم .من هرگز ندانستم که پدر و مادر واقعی من کیست ولـی مـی توانم از روی حدس و یقین بگویم که والدین من جزوفقرا بودند یاازطبقه اغنیاء ومن اولین طفل نبودم که اورا به نیل سپردند 

وآخرین طفل هم محسوب نمی شدم.درآن موقع طبس واقع درمصر،یکی ازشهرهای درجه اول یا بزرگترین شهر جهان شـدهبود،و در آن شهر کاخهای بسیار ازثروتمندان به وجود آمد .

والدین من خارجی بودند

آوازه طبس سبب شـد کـه عـده کثیرازخارجیـان ازکـشورهای دیگرآمدند ودرطبس سکونت کردند واکثر فقیر بودند و می آمدند که درآن شهرتحصیل ثروت نمایند.درکنار کاخهای اغنیاءو معبدهای بزرگ،دردو طرف رود نیل، تا چشم کار می کرد کلبه فقرا به وجود آمده بود ودرآن کلبـه هـا یـا فقـرای مـصری زندگی میکردند یا فقرای بیگانه.بسیاراتفاق می افتاد که زنهای فقیروقتی طفل ی می زاییدند آن را درزنبیلی می نهادند و بـه دست رود نیل می سپردند.ولی چون یک مصری،کودک خود را بعد ازتولد ختنه می کند،ومن ختنه نشده بـودم،فکرمی کـنمکه والدین من خارجی بودند.


دوره کودکی

وقتی ازدوره کودکی گذشتم و وارد دوره شباب یعنی اولین دوره جوانی شدم گیسوی مرابریدند و مادرم موهای بریده واولینکفش کودکی مرا درجعبه ای چوبی نهاد زنبیلی را که من درآن ازروی رود نیل گذشته بودم به من نشان داد .مـن دیـدم کـه چوبهای زنبیل مزبور زرد شده و بعضی از آنها شکسته وبرخی ازچوبها رابه وسیله ریسمان به هم متصل کرده اند ومادرم گفتوقتی من زنبیل را یافتم دارای این ریسمانها بود.وضع زنبیل نشان میداد که والـدین مـن غنـی نبـوده انـدزیرا اگربـضاعت داشتندمرا درزنبیلی بهتر قرارمی دادند وبه امواج نیل می سپردند .امروزکه پیرشده ام،دوره کودکی من، بادرخشندگی،مقابلدیدگانم نمایان می شود و از این حیث بین یک غنی ویـک ف قیرفرقـی وجـود نـدارد و یـک پیرمـرد فقیـرهم مثـل یـک توانگرسالخورده دوره کودکی خود را درخشنده می بیند زیرا در نظر همه این طور مکشوف می شودکه دوره کـودکی بهتـرازامروز است. 


خانه ما

خانه ما واقع در کنار نیل نزدیک معبد ،دریک محله فقیرنشین بود،درجوار خانه ما،اسکله ای وجود داشت که کشتی های رودنیل آنجا بارگیری میکردند یا بارهای خود را تحویل می دادند . در کوچه های تنگ آن محله ده ها دکـه خمرفروشـی وجـود داشت که ملاحان شط نیل درآنجا خمرمی نوشیدند ونیزدرآن کوچه ها خانـه هـایی بـرای عیاشـی موجودبـود کـه گـاهی ثروتمندان مرکزشهربا تخت روان برای عیش و خوشگذرانی آنجا میرفتند.در آن محله فقیرنشین برجستگان محـل عبـارت بودند از مامورین وصول مالیات وافسران جزء و ناخدایان زورق و چند کاهن از کهنه درجه پنجم معبدهای شهر و پدر من هم یکی از آن برجستگان قوم به شمارمی آمد و خانه ما نسبت به خانه های فقرا که با گل سا خته می شد چون یک کاخ بـود .مـادرخانه یک باغچه داشتیم که پدرم یک درخت نارون در آن کاشته بود واین باغچه با یک ردیف از درخت های اقاقیا از کوچه جدا می شد و وسط باغچه ما حوضی بودکه جزفصل پاییز ،یعنی فصل طغیان نیل،نمی توانستیم آب به آن بیاندازیم.خانـه مـادارای چهار اتاق بود که مادرم در یکی ازآنها غذا می پخت و یک اتاق هم مطب پدرم به شمار می آمد.
هفته ای دو مرتبه یک خدمتکار می آمد و در کارهای خانه به مادرم کمک می کرد و هفته ای یک بار زنی می آمد و رختهـای
ما را می برد و کنار رودخانه می شست.

خاطرات دوران کودکی بر نگردد

من روزها زیر سایه درخت مزبور درازمی کشیدم و وقتی به کوچه می رفتم یک تمساح چـوبی را کـه بازیچـه مـن بـود بـه

ریسمانی می بستم و با خود می بردم و روی سنگهای کوچه می کشیدم و تمام اطفال ،با حسرت تمساح مزبور ار کـه دهـانی
سرخ رنگ داشت می نگریستند و آرزو می کردند که بازیچه ای مثل من داشته باشند و من میدانستم فقـط فرزنـدان نجبـا
دارای آن نوع بازیچه هستند موافقت میکردم که بچه ها با آن بازی کنند.وآن بازیچه را نجارسلطنتی به پدرم داده بـود زیـراپدرم دمل نجارمزبور را که مانع ازاین می شد که بنشیند معالجه کرد .صبحها مادرم مرا با خود به بـازار میبردوگرچـه اشـیاءزیادی خریداری نمیکرد ولی عادت داشت که برای خریدهر چیزبه اندازه مدت یک ساعت آبی چانه بزند .ازوضع حـرف زدنمادرم معلوم بود که تصور می نماید بضاعت دارد وازاین جهت چانه می زند که صرفه جویی را به من بیاموزد و مـی
گفت که غنی آن نیست که طلا و نقره دارد بلکه آن است که به کم بسازد.ولی با اینکه اینطور حرف می زد من از چشم او که به کالاهای بازار نظر می انداخت می فهمیدم که پارچه های پشمی رنگارنگ را دوست میدارد و از گردنبندهای عاج و پرهـایشترمرغ خوشش می آید. ومن تا وقتی که بزرگ نشدم نفهمیدم که مادرم دوست می داشت وهمه عمر درآر زوی آن بود ولیچون زن یک طبیب محلات فقیرشهر محسوب می گردید ناچار به کم می ساخت. 


قصه های شبانه مادر و مطالبی راجع به سینوهه

شبها مادرم برای من قصه میگفت، فراموش نمی کنم که درهوای گرم تابستان ،وقتی ما درایوان می خوابیدیم و مادرم قصه ای را شروع می کرد پدرم اعتراض می نمود که برای چه فکر این بچه را پرازچ یزهـای بیهـوده مـی کنی؟مـادرم ب راثراعتـراضپدرسکوت می نمودولی همین که صدای خرخر پدرم بلند میـشد،مادرم دنبالـه قـصه ناتمـام رامـی گرفـت .گـاهی راجـعبه(سینوهه) و زمانی در خصوص فرعونها ودیوها و جادوگران حکایت می کرد ومن اینـک مـی فهمـم کـه خـود اوازذکـرآن داستانها لذت می برد.من این قصه ها را ازاین جهت دوست میداشتم که وقتی می شنیدم فکر می کردم در مکانی غیر از آن کوچه های کثیف پر از مگس و زباله زندگی می کنم .


بوی عطر زنها  بوی نان تازه 

ولی گاهی باد بوی چوبهای سبزو زرین درخت را که ازکشتی خـالی مـی کردند به مشام من می رسانند وزمانی ازتخت روان یک زن که عبور می نم ود بوی عطر به مشام من میرسید . غـروب آفتـابوقتی کشتی زرین خدای ما آمون (مقصود خورشید است- مترجم)بعد ازعبورازروی نیل و گذشتن از جلگه های مغرب قـصد داشت، که در پایین تپه ها ناپدید شود از خانه های واقع در ساحل نیل بوی نان تازه و ماهی سرخ شده به مشام من میرسـید و من این رایحه را در کودکی دوست داشتم و امروز هم که پیر شده ام دوست می دارم.


نخستین مدرسه

اولین مدرسه ای که من در آن درس زندگی را فرا گرفتم ایوان خانه ما بود .شب،هنگام صـرف غـذا مـا در ایـوان خانـه روی

چهاپایه ها می نشستیم و مادرم غذا را تقسیم می کرد و مقابل ما می گذاشت و قبل از اینکه پدرم شروع به صرف غذا کنـد آب روی دست او می ریخت.
گاهی اتفاق می افتاد که یک دست ملاح مست که شراب یا آبجو نوشیده بودند از کوچه عبور مـی کردنـد و زیـر درختهـای
اقاقیای ما برای رفع احتیاجات طبیعی توقف می نمودند .پدرم که مردی با احتیاط بود درآن موقع چیـزی نمـی گفـت ولـی
وقتی آنها می رفتنداظهارمی کردفقط یک سیاهپوست یا یک سریانی در کوچه احتیاجات طبیعی خود را رفع می کند و یـک
مصری، پیوسته در خانه احتیاجات خود را رفع می نماید .ونیزمی گفت هرگاه یک کوزه شراب بنوشند در جوی آب می افتنـد
ووقتی به خودمی آیند می بینند که لباس آنها به سرقت برده اند. گاهی بوی یک عطرتند ازکوچه به ایوان میرسید وزنی کـه لباس رنگارنگ پوشیده وصورت ولب ومژگان را رنگ کرده وازچشمهای او یک حال غیرعادی احساس میشد از مقابل خانه ما می گذشت و من می فهمیدم که زنهایی که آنطورهستند و با زنهای عادی فرق دارند از خانه هایی که مخـصوص عیاشـی بـهوجود آمده،خارج می شوند.


از زن هایی که به تو می گویند پر قشنگی هستی دوری کن!

 و پدرم می گفت از زنهایی که به تو می گویند که یک پسر قشنگ هستی بر حذر بـاش و هرگـز دعوت آنها را نپذیر و به خانه های آنها نرو زیرا قلب آنها کمینگاه است و درسینه این زنها آتشی وجـود دارد کـه تـو را مـیسوزاند.و بر اثراین حرفها من ازکودکی از کوزه شراب،واز زنهای زیبایی که شبیه به زنهای عادی نبودند می ترسیدم.

ازکودکی پدرم مرا به اتاق مطب خود می برد تا اینکه من طرزمعالجات او را ببینم.و من بـه زودی باتمـام کاردهـا وگازانبرهـا
ومرهمهای پدرآشنا شدم و وقتی اودرصدد معالجه یک مریض برمی آمد من به او دوا و نوار و آب و شراب می دادم .مادرم مثلتمام زنها از زخم و دمل و جراحات می ترسید و هرگزبه مطب پدرم نمی آمد مگر وقتی که پدرم او را برای بعضی از کارها صدا می زد. 


پدرم سه نوع جواب به بیماران می داد

من متوجه بودم که پدرم به بیماران سه نوع جواب میدهد ،به بعضی ازآنها می گوید که بیماری شما معالجه میشود و به بعضی می گوید درمان بیماری شما محتاج قدری وقت است وبه برخـی دیگـرهم یـک قطعـه پـاپیروس (کاغـذ معـروف مـصری-مترجم)می دهد و می گوید این را به بیت الحیات ببرید تا درآنجا شما را معالجه کنند وبیت الحیات جایی بـود کـه بیمـاران سخت را درآنجا معالجه می کردند و هر دفعه که یکی ازآنها را روانه بیت الحیات می نمودند پدرم با قدری تأثر می گفـت (ایبیچاره). پدرم با اینکه طبیب فقرا بود گاهی بیماران با بضاعت نزد او می آمدند و بعضی از اوقات ازمنازل مخـصوص عـیش و طرب،کسانی به پدرم مراجعه می کردند که لباس گرانبهای کتان در برداشتند.


وقتی به سن هفت سالگی رسیدم مادرم لنگ (با ضم لام)طفولیت را به من پوشانید ومرا به معبد (آمون) بزرگترین وزیباترینمعبد خدایان مصری برد تا اینکه درآنجا یک قربانی را تماشاکنم....


ادامه دارد...


امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائیلو کوییلو : سرنوشت دختر برزیلی که به غرب گریخت


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائیلو کوئیلو : سرگذشت دختر بر زیلی که بر ای کار به سوییس گریخت

مترجم: به زبان نیازی نداری !

...در حالی که ماریا غافلگیرشده بود، مترجم گفت که آنها را همراهی نمی کند " در مورد زبان نگران نباش، آن چه که اهمیت دارد آن است که آیا او بـا تـوراحت است یا نه" "اما او چه طور می تواند راحت باشد وقتی که زبا ن من را نمی فهمد؟" احتیاجی نداری که صحبت کنی، مسئله مهم اثری که بر او می گذاری است .

اوصاحب یک کلوپ است و به دنبال زنان برزیلی که میخواهند خارج کار کنند است. من به او گفتم که تو از آن نـوع نیـستی، امـا اوپافشاری کرد، می گفت از وقتـی کـه تـو را دیـده کـه از آب خـارج مـی شـدی"عاشقت شده. او همچنین فکر می کند که بیکینی تو زیباست. او درنگ کرد. اما، صراحتا ، اگر می خواهی اینجا یک دوست پسر پیدا کنی، بایـد یـه بیکینـی دیگر بخری، هیچ کس "دیگر به جز ایـن مـرد سوییـسی از آن خوشـش نخواهـدآمد. آن مدل واقعا قدیمی استماریا تظاهر کرد کـه نـشنیده اسـت.

 ملـسون ادامـه داد: فکـر نکـنم او فقـطبخواهد جفتک پرانی کند. او گمان می کند تو صـاحب چیـزی هـستی کـه مـیتوانی کشش اصلی کلوپش شوی. البته او تو را در حال خواندن یا رقص ندیـدهاست، اما از آنجایی که که با زیبایی به دنیا آمده یی می توانی همه آن ها رایاد بگیری. همه ی این اروپایی ها مثل هم هستند، آنها به اینجا مـی آینـد وتصور می کنند همه ی زنها برزیلی خـوش گـذران هـستند و مـی داننـد چگونـهسامبا برقصند.(اگر او جدی بود، نصیحتت می کنم که قبل از ترک کشور بـااو قرارداد ببند و صحت امضا را در کنسولگری سوییس تایید کن.

 اگـر خواسـتیدر مورد چیزی با من صحبت کنی من فردا کنار ساحل خواهم بود، روبروی هتل مرد سوییسی بازوی ماریا را گرفت و اشاره کرد کـه تاکـسی منتظـر آنهـا مـیباشد. 

ماریا منظور او را نفهمید. جایی که ماریا از آن آمده بود مردم با هـم کلمـه،جمله، سوال و پاسخ رد و بدل می کردند. اما ملـسون- نـام متـرجم و مـامورامنیت هتل- به او اطمینان داد که در ریو دی ژنیرو و بقیه دنیا همه چیز فـرقدارد. 

آنها کمی از غذا صحبت کردند- و تبادل لبخند- ماریا کـم کـم داشـت منظـورملسون را از"اثرات" می فهمید.مرد به او آلبومی نشان داد که در آن به زبانهای مختلفی که او نمی دانست نوشـته شـده بـود، تـصویر زنـان در بیکینـی (بدون شک زیبا تر و گستاخانه تر از آنچه او پوشـیده بـود)،تکـه هـای روزنامـه،نشریه های زننده که تنها کلمه ای که ماریا تشخیص داد برزیل بود، که اشتباهنوشته شده بود. ماریا به مقدار زیـادی نوشـید، ترسـیده از آن کـه مـرد بـه اوپیشنهاد دهد که با هم بخوابند( با این که هرگز این کـار را قـبلا در زنـدگی اش

انجام نداده بود، اما هیچ کس نمی تواند در مقابل سیصد دلار خودش را کنترلکند و همه چیز وقتی مست هستی آسان تر به نظر می رسند، به خصوص اگـربین غریبه ها باشی).

مرد مثل یک جنتلمن رفتار می کرد

 اما مرد مثل یک جنتلمن واقعی رفتار کرد، حتـی هنگـامنشست و برخواست صندلی ماریا را جا به جا کرد. در آخر ماریا گفت که خـستهاست و قرار ملاقاتی کنار ساحل برای روز بعد با او گذاشت(با اشاره کـردن بـهساعتش، زمـان را بـه او نـشان دادن، بـا دسـتانش شـکل مـوج را در آوردن وگفتن:"آ-ما-نها"..." فردا"-(خیلی آهسته. او به نظر خوشنود می آمد و به ساعتش نگاه کرد(احتمالا سوییس)، ودر مـوردزمان موافقت کرد. 

××××

ماریا به خواب نرفت. او فکر می کرد که همه ی این هـا فقـط یـک رویـا مـیباشد. وقتی از خواب برخواست، دید که آن رویـا نبـوده: لبـاس روی صـندلی دراتاق معمولی او، کفش های زیبا و وعده گاهش در ساحل !

:از دفترچه ی یادداشت ماریا، روزی که مرد سوییسی را ملاقات کرد. 

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف