ادامه از نوشتار پیشین
سفرنامه شاردن بخش دوم
پیش از آن که به ایران بازگردم برای اینکه به حقیقت دریابم آیا نشر مشاھداتم در آن سرزمین مورد توجه صاحبنظرانقرار میگیرد، و بدانھا به نظر اعتنا و رضا مینگرند یا نه به انتشار این کتاب کھ جنبۀ نمونھ دارد پرداختم تا اگر موردپسند اھل نظر و ھنر نیفتاد با نشر گزارشھای دیگر نھ موجبات ملال خوانندگان را فراھم آورم، نھ رنج بیھوده برم، و نه برخی از عمرم را بر سر این کار نھم. اما اگر حاصل زحماتم در نظر اھل دانش و خرد پسندیده افتاد، و جامعھ در آن بهچشم احسان نگریست در ادامه دادن کار و خلق آثار دیگر در ھمین زمینھ مصممتر و قویحالتر میشوم، و میکوشم درشناختن و شناساندن ایران و خلقیات ایرانیان و آنچھ مربوط بھ آنان است مشتاقتر، تواناتر و کامرواتر باشم.اعتراف میکنم کھ در انتخاب نخستین بخش سفرنامھام کھ خیال انتشارش را داشتم بارھا دچار دودلی شدم. نخست نیتکردم قسمت جغرافیا یا ستاره شناسی و تقویم ایرانیان را کھه ترجمھاش به پایان رسیده بود منتشر کنم. پس از مدتی قصدکردم قسمتی از کتابی را که جنبۀ مذھبی دارد (عالم آرای عباسی و جنبه مذهبی ندارد و کتاب تاریخ زندگا نی و فتوحات شاه عباس است) به زبان فرانسوی برگردانم و طبع کنم.
آثار باستانی پرسپولیس
گاھی نیز اینسودا در سرم میافتاد که طبع جغرافیای تاریخی اصفھان را بر ھمه مقدم بدارم. زمانی نیز بر آن میشدم نخست به چاپ ونشر شرح و وصف آثار باستانی پرسپولیس که عا ّمۀ مردم به خطا آن را کاخ داریوش مینامند، اقدام کنم. و تصاویر وشرحھای لازم را بر آن بیفزایم.
گاھی ھم این خیال در ذھنم قّوت میگرفت کھ پیش از ھمه بهوطبع قسمت مربوط به نظامحکومت ایران مبادرت ورزم. ا ّما پس از اندیشۀ بسیار چون دریافتم بسا ممکن است ھیچیک از این مطالب تاریخی مورد
پسند ذوق بیشتر مردم قرار نگیرد واپسین بخش کتابی را که یکی از اعاظم رجال صاحب نظر ایران در ماده تواریخ ایران به تازگی تألیف فرموده، و من از زبان فارسی به زبان فرانسوی برگردانده ام برای طبع انتخاب کردم.این شخصیت داناپیش از آنکھ براثر حسدورزی و بدگویی دشمنانش ازنظر پادشاه بیفتد از جاهمندان بزرگ کشور بود و حرمت و اعتبارتمام داشت. پادشاه فقید پس از اینکه وی را از مقام بلندش عزل و ھمه داراییش را مصادره و ناچار بھه خانه نشینی کرد به وی فرمان داد در ازای چھل ھزار لیور حقوق سالیانه که دربارۀ وی مقرر کرد تاریخ کشور ایران را از دوران نخستینشھریار این سرزمین تا سال ١٠٣٨ ھجری برابر ١۶٢٩ میلادی بنویسد. آن بزرگ مرد پس از مرگ شاه فقید چونبرخی از کسانی که در آفریدن این ماجرای غم انگیز دست داشتند، ھمچنان زنده، و بعضی بر سر کار بودند، افزون بر اینپس از گذشتن آن پادشاه روز بھ روز اوضاع ایران شوریدهتر و نابسامانتر، و آبادانی و اعتبار و عظمتش کاستھ میشداز تألیف آخرین بخشھای کتاب بازایستاد.
ملاقات با میرزا شفیع نویسنده عالم آرای عباسی
ھنگامی که به اصفھان درآمدم کثرت شھرت این بزرگ مرد مرا به دیدارش مایل و شایق کرد. سرانجام به خدمتش شتافتم.چون از اشتیاق بسیار من به آگاھی از وقایع دوران اخیر وقوف یافت به گرمی و مھربانی سراسر حوادثی را که در آنروزگاران بر ایران گذشته بود بر من تقریر کرد و گفته ھای درست و دقیق وی کھ شرح وقایع ایران را تا آخرین روزھایماه اوت سال ١۶۶٩ در برداشت بیش از ھمۀ مدارک و مآخذ مرا در تنظیم این تاریخ سودمند افتاد.
بر این نیت بودم پس از ورود به پاریس آنچه را کھ آن مرد بزرگ بر من خوانده بود از سواد به بیاض آورم، و بھ شرحتمام بھ چاپ رسانم. اما چون تصمیم کردم دگر بار بھ ھند سفر کنم، و برای آراستن و پیراستن کلیۀ تقریرات میرزا شفیع چنان کھ مناسب برای انتشار باشد فرصت کافی نداشتم ناچار بھ آماده کردن بخشی از آن تاریخ در مدت نھ ماھی که دراروپا ماندم بسنده کردم. (میرزا شفیع اصفھانی تاریخ مفصل ایران را تا اواسط سلطنت سلسلۀ صفویھ بھ رشتۀ تحریر درآورد ولی متاسفانه نسخۀ آن از میان رفته و شاردن نیز ھرگز آن را چاپ نکرد.)
سبب آوردن بخش تاجگذاری سفرنامه در آغاز آن و نھ در میانش این بود کھ میدانستم خواندن حوادث تازه بسی بیش ازمطالعھ وقایع کھنھ مایھ تحریک ح ّس کنجکاوی و ھیجان و ترغیب خوانندگان میشود .بھ سخن دیگر آگاھی یافتن بر آنچھ تازهروی نموده و مربوط و مقرون بھ زمان حال است افزونتر از حوادث قدیمی شوقانگیز و لذت آفرین میباشد، زیرا طبیعۀشنیدن و خواندن شرح وقایعی کھ مقارن با زمان ما پدید آمده بسی گیراتر و جالبتر از مطالعھ حوادثی است کھ قرنھا پیشروی نموده است.
درباره نامگذاری این کتاب سخن نمیگویم، زیرا اسمی بامسمی است، و روا نیست آن را جز تاجگذاری شاه سلیمان بنامم ھنگامی کھ بھ اصفھان درآمدم کثرت شھرت این بزرگ مرد مرا بھ دیدارش مایل و شایق کرد. سرانجام بھ خدمتش شتافتم.
چون از اشتیاق بسیار من به آگاھی از وقایع دوران اخیر وقوف یافت به گرمی و مھربانی سراسر حوادثی را کھ در آنروزگاران بر ایران گذشته بود بر من تقریر کرد و گفتھھای درست و دقیق وی کھ شرح وقایع ایران را تا آخرین روزھایماه اوت سال ١۶۶٩ در برداشت بیش از ھمۀ مدارک و مآخذ مرا در تنظیم این تاریخ سودمند افتاد.
بر این نیت بودم پس از ورود بھ پاریس آنچھ را کھ آن مرد بزرگ بر من خوانده بود از سواد بھ بیاض آورم، و بھ شرحتمام ب چاپ رسانم. اما چون تصمیم کردم دگر بار بھ ھند سفر کنم، و برای آراستن و پیراستن کلیۀ تقریرات میرزا شفیعچنان که مناسب برای انتشار باشد فرصت کافی نداشتم ناچار بھ آماده کردن بخشی از آن تاریخ در مدت نھ ماھی کھ دراروپا ماندم بسنده کردم. (میرزا شفیع اصفھانی تاریخ مفصل ایران را تا اواسط سلطنت سلسلۀ صفویھ بھ رشتۀ تحریر درآورد ولی متاسفانه نسخۀ آن از میان رفتھ و شاردن نیز ھرگز آن را چاپ نکرد.)
سبب آوردن بخش تاجگذاری سفرنامھ در آغاز آن و نھ در میانش این بود کھ میدانستم خواندن حوادث تازه بسی بیش ازمطالعه وقایع کھنه مایه تحریک حس کنجکاوی و ھیجان و ترغیب خوانندگان میشود .بھ سخن دیگر آگاھی یافتن بر آنچھ تازهروی نموده و مربوط و مقرون بھ زمان حال است افزونتر از حوادث قدیمی شوقانگیز و لذت آفرین میباشد، زیرا طبیعۀشنیدن و خواندن شرح وقایعی کھ مقارن با زمان ما پدید آمده بسی گیراتر و جالبتر از مطالعھ حوادثی است کھ قرنھا پیشروی نموده است.
نامگذاری کتاب
درباره نامگذاری این کتاب سخن نمیگویم، زیرا اسمی بامسمی است، و روا نیست آن را جز تاجگذاری شاه سلیمان بنامم زیرا
موضوع اصلی این کتاب ھمین است. اما برای اینکھ بھ تصریح مع ّرف و بیانگر مباحث اصلی کتاب باشد قید کردھام کهمندرجاتش مشتمل بر وقایع دو سال نخستین پادشاھی این شھریار است.
دقت و جھد بسیار کرده ام اسامی خاص را از نظر رسم الخط زبان فارسی چنان بیاورم کھ خواندن اسامی بھ صورتدرست می ّسر گردد بھ سخن دیگر بر این نیت بودم اگر ممکن شود اسامی را در حاشیھ بھ صورت طبیعی و اصلی درج
کنم.
در سر لوحۀ این کتاب کھ بھ ھدیھ آوردهام بھ منظور ارائھ طرز تفکر یک شاعر ایرانی کھ ضمن یکی از اشعارش سرودهاست نقش شیرنشان شاھان بزرگ است، صورت شیر را نمودهام و ھمگان آگاھند کھ چھرۀ خورشید تابان بھ تمام شعارپادشاھان بزرگ ما فرانسویان میباشد. ھمچنین ھمۀ کسانی کھ بھ ایران سفر کردهاند، و بھ خصوصیات این کشور آگاھندنیک میدانند کھ نقش شیر در حالی کھ از آن سوی پشتش خورشید سرزده است علامت شاھانی است کھ در این کشور به سلطنت مینشینند.
بر این نیت بودم که اصل آن ابیات پارسی را در بالا یا کنار صفحه بیاورم، اما چون دانستم آن بیت چندان ریز نمایانخواھد شد کھه ھیچکس خواندنش را نمیتواند از آن خیال درگذشتم
موضوع اصلی این کتاب ھمین است. اما برای اینکھ به تصریح معر ف و بیانگر مباحث اصلی کتاب باشد قید کردھ ام کھمندرجاتش مشتمل بر وقایع دو سال نخستین پادشاھی این شھریار است.
قت و جھد بسیار کردهام اسامی خاص را از نظر رسم الخط زبان فارسی چنان بیاورم کھ خواندن اسامی بھ صورتدرست می ّسر گردد به سخن دیگر بر این نیت بودم اگر ممکن شود اسامی را در حاشیھ بھ صورت طبیعی و اصلی درجکنم.
شیر و خورشید در عهد صفوی
در سر لوحۀ این کتاب که به ھدیه آوردهام به منظور ارائه طرز تفکر یک شاعر ایرانی که ضمن یکی از اشعارش سرودهاست نقش شیرنشان شاھان بزرگ است، صورت شیر را نموده ام و ھمگان آگاھند که چھرۀ خورشید تابان تمام شعارپادشاھان بزرگ ما فرانسویان میباشد. ھمچنین ھمۀ کسانی که به ایران سفر کردهاند، و به خصوصیات این کشور آگاھندنیک میدانند که نقش شیر در حالی که از آن سوی پشتش خورشید سرزده است علامت شاھانی است که در این کشور به سلطنت مینشینند.بر این نیت بودم کھ اصل آن ابیات پارسی را در بالا یا کنار صفحھ بیاورم، اما چون دانستم آن بیت چندان ریز نمایانخواھد شد ه که ھیچکس خواندنش را نمیتواند از آن خیال درگذشتم.ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
رساله پروتاگوراس نوشته افلاطوان: مناظرات سقراط با سوفیست ها: شک افکن ها:
سوفیست چه کاره می شود؟ چه می داند؟
...چون به درون رفتیم پروتاگوراس را دیدیم که در ایوان خانه قدم می زد. در یک سوی او کالیاس پسر هیپونیکوس و برادر مادری او پارالوس پسر پریکلس، و خارمیدس پسر گلاکون حرکت می کردند و در سوی دیگر کسانتیپوس پسر دیگر پریکلس و فیلیپید پسر فیلوملوس و آنتومویروس نامدارترین شاگرد پروتاگوراس. به دنبال آنان نیز گروهی بیگانه در حرکت بودند که پروتاگوراس از شهرهای مختلف گرد آورده و مانند ارفئوس با الحان دلنشین خود مسحور ساخته بود و همه چشم به دهان او دوخته بودند. در آن میان چند تن آتنی نیز دیدیم. از تماشای این جمع لذت فراوان بردم خصوصاً چون دیدم که چگونه با خشوع و فروتنی راه می روند و مراقبند که مبادا گامی از پروتاگوراس پیشتر بیفتند. هر بارکه پروتاگوراس به پایان ایوان می رسید و می خواست بازگردد پیروانش با چابکی شگفت انگیز به دو دسته تقسیم می شدند و نیم دایره ای می ساختند و راه را برای پروتاگوراس می گشودند و خود با خضوع و احتمامی بیش از اندازه به دنبال او به راه می افتادند.
به قول هومر «نخستین مردی که پس از او دیدم» هیپیاس الیسی بود که در ایوان روبرو در میان هواداران خود اریکسیماخوس پسر آلومه نوس و فایدروس و آندرون پسر آندروتیون و چند تن بیگانه بر صندلی راحتی نشسته بود. گمان می کنم اینان درباره طبیعت و اجرام آسمانی پرسشهائی از او می کردند و او چون پادشاهی از مسند کبریائی خود به یکایک آنان پاسخ می داد.
«پس از او چشمم به تانتالوس افتاد»، یعنی پرودیکوس کئوسی را دیدم. او در جائی که پیشتر انبار آذوقه هیپونیکوس بود و اکنون کالیاس به سبب کثرت مهمانان خالی کرده و به صورت اتاقی درآورده است زیر پوستینی خزیده بود. در کنار او پوزانیاس اهل کرامه جای داشت. جوانی بسیار زیبا هم در آنجا بود و چنین می نمود که به سیرت نیز زیباست. او را آگاتون می خواندند و گمان می کنم معشوق پرودیکوس بود. علاوه بر آنان، پسر کفیس و پسر لوکولوفیدس و چند تن دیگر نیز در آنجا بودند. گرچه مشتاق بودم سخنان پرودیکوس را که به عقیده ی من خدای خرد و دانش است بشنوم ولی از دور نمی توانستم بفهمم چه می گوید زیرا صدای بم او در اتاق چنان می پیچید که سخنش نامفهوم می گردید.
چندی نگذشت که آلکیبیادس زیبا و پسر کاله شروس نیز آمدند. پس از آنکه از تماشای فارغ شدیم به سوی پروتاگوراس رفتیم و گفتم: پروتاگوراس، من و این هیپوکراتس تقاضائی از تو داریم.
گفت: میل دارید با من در خلوت سخن بگوئید یا در برابر این جمع؟
گفتم: برای ما فرقی ندارد. بگذارمقصود خود را بیان کنیم و آن گاه تو خود بگو که چه باید کرد.
گفت: بگوئید.
گفتم: این جوان که هیپوکراتس نام دارد اهل این شهر و پسر آپولودوروس است. از خانواده ای بزرگ برخاسته است و به عقیده ی من در استعداد کم از همسالان خود نیست. آرزو دارد مردی برجسته و نامدار شود و معتقد است که اگر در حلقه ی شاگردان تو درآید بهتر و زودتر به مقصود خواهد رسید. اکنون بیندیش و بگو که در این باره تنها می خواهی با ما سخن بگوئی یا در حضور دیگران؟
گفت: سقراط، احتیاطی که برای رعایت حال من می کنی بجاست. زیرا بیگانه ای که از شهری به شهری می رود و جوانان را بر آن می دارد که به خویشان و هموطنان خود پشت کنند و بر او گروند، و مدعی است که جوانان تنها در پرتو افت و خیز با او بهتر توانند شد، همواره باید بهوش باشد زیرا در هر شهر دشمنانی تازه می یابد و از رشک و کینه توزی بدخواهان ایمن نمی ماند. چ۹سوفیستی به عقیده ی من هنری تازه نیست و از دیرباز در همه جا بوده. ولی کسانی که آن را پیشه ی خود ساخته اند از بیم دشمنان و کینه جویان همواره کوشیده اند هنر خود را پنهان کنند و بدین منظور هر یک نامی دیگر برخود نهاده است. بعضی چون هومر و هزیود و سیمونیدس هنر خود را در پرده ی شعر نهان داشته اند و برخی دیگر مانند اورفئوس و موزایوس عنوان مفسر دستورهای مذهبی به خود نهاده اند. کسانی مانند ایکوس تارنتی و هرودیکوس سیلمریائی که اصلا از مگار است به بهانه ی تعلیم ورزش به اشاعه ی هنر خود پرداخته اند و همشهری تو آگاتوکلس که سوفیست بزرگی است و پیتوکله ایدس کئوسی و بسی مردان دیگر از این دست برای رسیدن به مقصود به موسیقی توسل جسته اند. ولی من با آنان همداستان نیستم زیرا آنان همه ی آن وسائل را برای آن بکار می برند که ساستمدران و مردان با نفوذ را بفریبند و هنر خود را از دیده ی آنان پوشیده دارند زیرا توده ی مردم از این مسائل چیزی درنمی یابد و به هر سازی که سیاستمدارن بنوازند می رقصد. ولی به عقیده ی من همه رنج بیهوده برده و از مقصود دور مانده اند. از این گذشته اگر کسی بخواهد از دست مردان با نفوذ بگریزد ولی در حین گریز به چنگ افتد بر او بدگمان تر می شوند و تهمت نیرنگ بازی و توطئه گری می نهند. از این رو من راهی خلاف راه آنان در پیش گرفته ام و همه جا فاش می گویم که سوفیست هستم و پیشه ام آموزگاری است زیرا معتقدم بهترین دوراندیشی این است که آدمی خود را چنانکه هست بنماید نه آنکه عنوانی نادرست برخود بنهد. پنهان نماند که هیچ گاه از احتیاط نیز فروگذاری نکرده ام. در نتیجه با اینکه دیرگاهی است به هنر سوفیستی می پردازم و در این پیشه عمری به سر آورده و به جائی رسیده ام که به منزله ی پدر همه ی شما هستم، خدا را شکر که تا امروز از این رهگذر گزندی ندیده ام. پس بهتر آن است که هر چه در دل دارید در حضور این جمع بیان کنید.
چون دریافتم که پروتاگوراس قصد خود نمائی دارد و می خواهد پرودیکوس و هیپیاس و دیگران ببینند که ما نیز از ستایشگران او هستیم، گفتم: پس بگذار به پرودیکوس و هیپیاس و شاگردان آنان نیز بگوئیم تا بیایند و گفت و گوی ما را بشنوند.
گفت: پیشنهاد خوبی است.
کالیاس چون این بشنید گفت: بهتر نیست حلقه وار بنشینیم و مجلسی بسازیم تا نشسته بحث کنید؟ همه موافقت کردند و در آنجا که هیپیاس نشسته بود و نیمکت و صندلی به اندازه ی کافی بود جا برای نشستن همه فراهم کردیم. کالیاس و آلکیبیادس پرودیکوس را نیز از رختخواب بلند کردند و با دوستان و شاگردانش آوردند. چون گردهم نشستیم و مجلس آماده شد پروتاگوراس گفت: سقراط، اکنون که همه جمع شده ایم سخنی را که می خواستی درباره ی این جوان بگوئی آغاز کن.
گفتم: پروتاگوراس، علت آمدن ما به اینجا همان است که اندکی پیش شنیدی. هیپوکراتس دوست من است و اشتیاق به صحبت تو دارد. ولی نخست می خواهد از تو بشنود که اگر در حلقه ی شاگردان تو درآید از افت و خیز با تو چه سود خواهد برد. سؤال ما همین است.
پروتاگوراس گفت: جوان، نتیجه ای که از مصاحبت من خواهی برد این است که در پایان نخستین روز چون به خانه برگردی بهتر از هنگامی خواهی بود که از خانه بیرون آمده ای، روز دوم بهتر از روز نخستین خواهی بود و روز سوم بهتر از روز دوم، و به همین سان هر روز بهتر از روز پشین خواهی شد.
چون سخن پروتاگوراس بپایان رسید، گفتم: پروتاگوراس، آنچه گفتی نه تنها شگفت انگیز نیست بلکه کاملا طبیعی است. تو خود نیز با این سالخوردگی و دانشمندی اگر از کسی چیزی بیاموزی، بهتر از هنگامی خواهی شد که آن را نمی دانستی. ولی فرض کن هیپوکراتس یکباره قصد خود را تغییر دهد و به نزد زوکسیپوس به او بگوید: «هر روز که در مصاحبت من بسر ببری پیشرفت خواهی کرد و بهتر از روز پیشین خواهی گردید»، و هیپوکراتس بپرسد: «در کدام هنر پیشرفت خواهم کرد و بهتر خواهم گردید»، بی گمان زوکسیپوس پاسخ خواهد داد: «در هنر نگارگری». همچنین اگر به نزد اورتاگوس برود و همان سخن را از او بشنود و سپس از او بپرسد که در مصاحبت او در کدام هنر پیشرفت خواهم کرد و بهتر خواهد شد، بی گمان اورتاگوس پاسخ خواهد داد: «در هنر نواختن نی». پس تو نیز به این جوان، و به من که به جای او می پرسم، پاسخ بده
که هیپوکراتس در پرتو مصاحبت تو در کدام هنر پیشرفت خواهد کرد؟
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
رادامه دا
ام۶رانی
ادامه از نوشتار پیشین
-کتاب داستان شرط بندی نوشته آنتوان چخوف (بخش آخر)
در نوشتار پیشین خواندیم که بانکدار بر ای قتل وکیل که شرط را برده بود در اخرین روز وارد اتاق زندانی شد تا او را بکشد و دو میلیون روبل را پرداخت نکند. ولی در داخل اتاق و پشت میز بجای جولن چهل ساله پانزده سال پیش ، پیرمردی ضعیف و استخوانی را دید که بی حرکت پشت میز نشسته و پشت به در ورودی دارد. سپس بانکدار یادداشتی روی میز یافت که در آن وکیل نوشته بود که با ششصد جلد کتابی که خوانده همه لذتهای دنیا را چشیده و از همه معرفت بشری اگاه شده و همه جا را دیده و گشته است و اکنون ادامه یادداشت:
...من میدانم که از همه ی شما باهوش ترم. من از تمام نعمت های دنیوی و خرد شما نفرت دارم و از همه آنها بیزارم چون همه پوچ، بی پایه، انتزاعی وبه سانِ سراب فریبنده اند.هرچقدر که دانا و زیبا باشی باز هم مرگ تو را ازروی زمین همچون موش های زیرزمینی پاک می کند و نسل آینده شما، تاریخ شما و جاودانگیِ نوابغ ی شما مانند آشغالِ منجمد شده ای خواهد بود که به همراه این کرهخاکی می سوزدسوزد. شما دروغ را به جای راست پنداشته اید و شما را ه را اشتباه رفته اید.شما متحیر خواهید شد اگر بدانید که حقیقت و زشتی را با زیبایی اشتباه گرفته اید اگر ناگهان دریابید که درختان سیب و پرتغال به جای میوه مارمولک و قورباغه بدهند و همانطور اگر گل های سرخ شروع به تراوشِ بوی عرقِ اسب کنند. من از شما تعجب می کنم که بهشت را با زمین عوض کرده اید. .
من نمی توانم شما را درک کنم و به همین علت پنج دقیقه پیش از تمام شدن این قراداد اینجا را ترک می کنم. من از آن دو میلیونی که همیشه مانند بهشت در خواب می دیده ام نفرت دارم.من از حق خودم چشم می پوشم و توافقنامه را زیر پا می گذارم."
بانکدار وقتی یادداشت را خواند سر این مرد عجیب را بوسید و به گریه افتاد و از اتاق بیرون آمد.
فردا صبح نگاهبان دوان دوان به نزد بانکدار رفت و اطلاع داد که وکیل زندانی شده را دیده که از درون پنجره اتاق بیرون امده و از داخل باغ به سمت در ب رفته و آنجا را ترک کرده است.
وقتی بانکدار به آنجا رسید وکیل رفته بودو یادداشت و قرار داد روی میز بودند. وکیل با بی میلی آنها را در گاو صندوق نهاد.
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب سینوهه پزشک فرعون۲)
سینوهه که توسط میکا والتاری نویسندهٔ فنلاندی و در سال ۱۹۴۵ به نگاش در امد. این کتاب که مهمترین اثر نویسنده است، از وقایع دوران فرعون آخناتون و آغاز سلطنت فرعون هُورِم هُب نوشته گزارش می کند. هسته و قهرمان اصلی این داستان تاریخی
شخصیتی است که در زمان تولد او را در یک سبد دست باف گذاشته و به رود نیل سپردهاند . بر عکس موسی پیامبر که خانواده فرعون او را یافتند، سینوهه را خانوادهای فقیر یافته و او را بزرگ میکنند. پس از رسیدن به سن رشد و درس خواندن سینوهه به مقام کاهنی و پزشکی مخصوصِ فرعون میرسد و موفق می شود سفرهایی به بابل و سوریه و کناره دریای مدیترانه داشته باشد.مردی که من او را به نام پدرم می خواندم در شهر طبس یعنی بزرگترین و ز یباترین شهر دنیا،و ز یباترین شهر دنیا، طبیب
فقرا بود،و زنی کـه مـن وی را مادرمی دانستم زوجه وی به شمار می آمد .این مرد و زن، تا وقتی که سالخورده شدند فرزند نداشتند ولذا مرا به سمت فرزندی خودپذیرفتند.آنها چون ساده بودند گفتند مراخدایان برای آنها فرستاده ونمی دانستند که این هدیه خـد ایان بـرای آنها چقدرتولید بدبختی خواهد کرد. مادرم مرا(سینوهه) میخواند زیرا این زن،که قصه را دوست می داشت اسم (سینوهه) رادریکی از قصه ها شـنیده بـود .یکـی ازقصه های معروف مصر این است که (سینوهه) برحسب تصادف، روزی در خیمه فرعون،یک راز خطرنـاک را شـنید وچـون دریافت که فرعون متوجه گردید که وی از این راز مطلع شده ،ازبیم جان گریخت ومدتی در بیابانها گرفتارانواع مهلکه ها بود
تا به موفقیت رسید. مادرم نیزفکرمی کرد که من ازمهلکه ها گذشته تا به او رسیده ام و بعد ازاین هم ازهر مهلکه جان به در خواهم برد. کاهنین مصرمی گویند که اسم هرکس نماینده سرنوشت اوست واز روی نام میتوان فهمید که به اشخاص چه می گذرد .شـایدبه همین مناسبت من هم در زندگی گرفتار انواع مخاطرات شدم و در کشور های بیگانه سفر کردم و به اسرار فرعونها و زنهایآنها،(اسراری که سبب مرگ میشد) پی بردم.ولی من فکر میکنم که اگرمن اس می دیگرهم می داشتم باز گرفتار این مشکلات
و مخاطرات می شدم واسم در زندگی انسان اثری ندارد .ولی وقتی یک بدبختی،یا یک نیکبختی برای بعضی از اشخاص پـیش می آید با استفاده ازاین نوع معتقدات ،دربدبختی خود را تسکین می دهند،ودرنیکبختی خویش را مـستوجب سـعادتی کـه بدان رسیده اند می دانند. من درسالی متولد شدم که پسرفرعون متولد گردید و زن فرعون که مدت بیست و دو سال نتوانست یک پسربه شوهر خـود اهداء کند درآن سال یک پسرزایید.ولی پسرفرعون درفصل بهاریعنی دوره خشکی متولد گردید و من درفصل پاییزکـه دوره آب فراوان است قدم به دنیا گذاشتم 1.من نمیدانم که چگونه وکجا چشم به دنیا گشودم برای اینکه وقتی مـادرم مراکنـاررود نیل یافت،من دریک زنبیل از چوبهای جگن بودم وروزنه های آن زنبیل را با صمغ درخـت مـسدودکرده بودنـد کـه آب وارد نشود. خانه مادرم کناررودخانه بود ودرفصل پاییز که آب بالا می آید مادرم برای تحصیل آب مجبورنبود از خانه دور شود.یکروز که مقابل خانه ایستاده بود زنبیل حامل مرا روی آب دید و میگوید که چلچله ها ،بالای سرم پروازمیکردنـد وخواننـدگی مینمودند زیرا طغیان نیل،آنها را به خانه ما نزدیک کرده بود .مادرم مرا به خانه برد ونزدیک اجاق قرارداد که گرم ش وم ودهانخود را روی دهان من نهاد و با قوت دمید ،تا اینکه هوا وارد ریه ام شود ومن جان بگیرم .آنوقت مـن فریـاد زدم ولـی فریـاد ضعیفی داشتم. پدرم که به محلات فقرا رفته بود که طبابت کند با حق العلاج خود عبـارت از دو مرغـابی و یـک پیمانـه آرد مراجعت کرد و وقتی صدای مرا ش نید تصورکرد که مادر یک بچه گربه به خانه آورده ولی مادرم گفت ایـن یـک بچـه گربـه نیست بلکه یک پسراست و توباید خوشوقت باشی زیرا ما دارای یک پسرشده ایم .پدرم بدوا متغیرگردیـد ومـادرم را ازروی خشم به نام بوم خواند ولی بعد ازاینکه مرا دید تبسم کرد وموافقت کرد که مرا م انند فرزند خویش بداند و نگاه بدارد. روز بعدپدرومادرم به همسایه ها گفتند که خدایان به آنها یک پسر داده است ولی من تصور نمی کنم که آنها این حـرف را پذیرفتـه باشند زیرا هرگز بارداری مادرم را ندیده بودند.مادرم زنبیل مزبور را که حامل من بود بالای گاهواره ای که مرا در آن قرار دادهبودند آویخت و پدرم یک ظرف مس برای معبد هدیه برد تا اینکه در عبادتگاه اسم مرا به عنوان اینکه فرزند او و زنش هستم ثبت کنند.
آنگاه پدرم چون طبیب بود خود،مرا ختنه نمود زیرا میترسید که مرا به دست کاهن معبد برای ختنـه کـردن بـسپارد زیـرا میدانست که چاقوی آنها تولید زخمهای جراحت آورمی کند .ولی پدرم فقط برای احترازاز زخم چزکین،مراخود ختنه ننمـودبلکه ازاین جهت مرا برای مراسم ختان به معبد نبرد که میدانست...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو
بی دین ترین مجرم
گرما بیش از پیش سنگین می شد مثل همیشه که وقتی می خواستم خودم را از دســت کسـی کـه سـخنانشرا به زحمت گوش می دادم خلاص کنم ، حالتی تأیید کننده به خود گرفتم و تعجب کردم از اینکــه گمـان کـرد پـیروزشده است و گفت : « می بینی ، می بینی که به او اعتقاد داری ، و اکنون می خواهی به او ایمان بیــاوری » واضـح بـودکه یکبار دیگر گفتم نه . و او روی صندلی راحتی خود افتاد . بسیار خسته می نمود . لحظه ای خاموش ماند . و درین مدت ماشین تحریر ، که از دنبال کردن مکالمــه بـاز نمـیایستاد ، آخر جملات را زد . بعد ، با دقت واندکی غمگین مرا برانداز کـرد . و زیـر لـب گفـت : « مـن هـرگـز روحـیمتحجر تر از روح شما ندیده ام . جانی هائی که تاکنون با من روبرو شده اندهمهدر مقــابل ایـن تصویـر رنـج و انـدوه ،به گریه در افتاده اند .»
خواستم بگویم که گریه آنها به دلیل آنست که جنایت کارند . امـا اندیشـیدم کـه خـود مـن نـیزمثل آنهاهستم . و این فکر بود که نمی توانستم برخودم هموارش کنم . آنگــاه قـاضی بلنـد شـد . مثـل اینکـه بـا ایـنحرکت خود خواست بفهماند که بازپرسی تمام شده است .
قاضی : احساس پشیمانی نمی کنی
باهمان لحن خسته فقــط از مـن پرسـید آیـا از عمـل خـودپشیمانم . فکر کردم و گفتم در خودم بیشتر از پشیمانی واقعی ، احساس ملال و اندوهــی مـی کنـم . حـس کـردم کـهمقصود مرا درک نکرد . ولی آن روز مطالب دورتر از این نرفت .
از این به بعد اغلب ، قاضی بازپرس را ملاقات می کردم . فقط ،هر بار با وکیلــم همـراه بـودم . هـر بـار کـار بـه ایـنقاضی دیگر در باره خدا حرف نمی زد
دیگر راجع به خدا با من حرفی نزد . وهرگــز مـانند آن روز اول او را تحریـک شـده ندیـدم .خلاصه ، گفتگوی ما بسیار صمیمانه شده بود . چند سؤال ؛ کمی مکالمه با وکیلم ؛ و بازپرسی تمام مـی شـد . حتـی بـهگفته قاضی ، کار من جریان خودش را طی میکرد . گاهی هم که سخن در اطراف مطالب کلـی بـود ، مـرا هـم در آنشرکت می دادند . من نفس راحت می کشیدم . در این ســاعات ،هیچکـس بدخـواه مـن نبـود . همـه چـیز بـه قـدریطبیعی و مرتب و به اندازه انجام می گرفت که این فکر احمقانه در من ایجاد می شد کــه « از قمـاش آنـها شـده ام .»
قاضی مجرم را جناب دشمن مسیح خطاب می کرد
در انتهای یازده ماهی که بازپرسی ام ادامه داشت ، می توانم بگویم تقریباً از این تعجب می کردم که هرگــز بـه انـدازه
این لحظات نادر از چیزهای دیگر لذت نبرده بودم . از این لحظات نادری که قاضی مرا تا در اتاقش مشایعت مــی کـردچیزهائی هست که هرگز دوست نداشته ام درباره شان حرف بزنم . هنگامیکه وارد زندان شــدم ، پـس از چنـد روز ،
فهمیدم که میل ندارم از این قسمت زندگانیم کلمه ای به زبان برانم . بعدها فهمیدم که این بی میلی هاهم دیگر اهمیتی ندارد . در حقیقت روزهای اول ، واقعــاً در زنـدان نبـودم چـونبه طور مبهم ، منتظر حوادث تازه ای بودم . این امر پس از اولین ، و در عین حال آخرین ملاقات ماری برایــم دسـتداد . از روزی که کاغذش را دریافت کردم ( نوشته بود چون زن من نیست به او دیگـر اجـازه نمـی دهنـد مـرا ملاقـاتکند از آن روز به بعد حس کردم که این سلول زندان خانه من است و زندگــانیم در اینجـا متوقـف مـی شـود .
عربها ی هم زندانی از من پرسیدند چه کرده ام: گفتم یکنفر عرب را کشته ام
روزیکه بازداشتم کردند ، ابتدا مرا در اتاقی زندانی کردند که زندانیان زیادی بیشتر از عربها در آنجا بودند ، آنــهاهمیـن کـهمرا دیدند ، خندیدند بعد ، از من پرسیدند که چه عملــی مرتکـب شـده ام ، گفتـم عربـی را کشـته ام ؛ و آنـها خـاموش
ماندند یک لحظه بعد . شب فرا رسید آنها برایم توضیح دادند که چگونه باید بستر حصــیرم را بـرای خوابیـدن مرتـبادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف