شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی:رستم جوان بدنبال نقش آفرینی است


ادامه از نوشتار پیشین

شاهنامه فردوسی

رستم جوان  بدنبال نقش آفرینی است و لی...


رستم بدنبال نقش خود درتاریخ پهلوانی و جنگی ایران است. وزمانی که مشاهده می کند که چگونه قارن سپهدار باتجربه ایران شماساس تورانی را برزمین زده و او را مغلوب می سازد ، رستم نیز به نزد زال رفته و تقاضا می کند که او نیز نقشی مانند قارن ایفاء کند.  البته او از زال می خواهد که جای افراسیاب را در لشگر توران به او نشان دهد تا به او حمله بر ده  و کاری بزرگتر از قارن با تجربه انجام دهد. این طرز فکر رستم نشات گرفته از جوانی و تجربه اندک او در آنزمان بود. بعد ها که تجربه آموخت رستم دشمن فکن شد:


چو رستم بدید آنک قارن چه کرد

چه‌گونه بود ساز ننگ و نبرد

به پیش پدر شد بپرسید از وی

که با من جهان پهلوانا بگوی

که افراسیاب آن بد اندیش مرد

کجا جای گیرد به روز نبرد

چه پوشد کجا برافرازد درفش

که پیداست تابان درفش بنفش

من امروز بند کمرگاه اوی

بگیرم کشانش بیارم بروی

بدو گفت زال ای پسر گوش‌دار

یک امروز با خویشتن هوش‌دار

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست

در آهنگ و در کینه ابر بلاست

درفشش سیاهست و خفتان سیاه

ز آهنش ساعد ز آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

نشانی سیه بسته بر خود بر

ازو خویشتن را نگه‌دار سخت

که مردی دلیرست و پیروز بخت

بدو گفت رستم که ای پهلوان

تو از من مدار ایچ رنجه روان

جهان آفریننده یار منست

دل و تیغ و بازو حصار منست

برانگیخت آن رخش رویینه سم

برآمد خروشیدن گاو دم

چو افراسیابش به هامون بدید

شگفتید ازان کودک نارسید

ز ترکان بپرسید کین اژدها

بدین گونه از بند گشته رها

کدامست کین را ندانم به نام

یکی گفت کاین پور دستان سام

نبینی که با گرز سام آمدست

جوانست و جویای نام آمدست

به پیش سپاه آمد افراسیاب

چو کشتی که موجش برآرد ز آب

چو رستم ورا دید بفشارد ران

بگردن برآورد گرز گران

چو تنگ اندر آورد با او زمین

فرو کرد گرز گران را به زین

به بند کمرش اندر آورد چنگ

جدا کردش از پشت زین پلنگ

همی خواست بردنش پیش قباد

دهد روز جنگ نخستینش داد

ز هنگ سپهدار و چنگ سوار

نیامد دوال کمر پایدار

گسست و به خاک اندر آمد سرش

سواران گرفتند گرد اندرش

سپهبد چو از جنگ رستم بجست

بخائید رستم همی پشت دست

چرا گفت نگرفتمش زیرکش

همی بر کمر ساختم بند خوش

چو آوای زنگ آمد از پشت پیل

خروشیدن کوس بر چند میل

یکی مژده بردند نزدیک شاه

که رستم بدرید قلب سپاه

چنان تا بر شاه ترکان رسید

درفش سپهدار شد ناپدید

گرفتش کمربند و بفگند خوار

خروشی ز ترکان برآمد بزار

ز جای اندر آمد چو آتش قباد

بجنبید لشگر چو دریا ز باد



امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب بخواهید به شما داده می شود(۲)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب بخواهید به شما داده می شود.نوشته جری هیکس

قبل از تولد می دانستید که بخشی از » انرژی خلقت « هستید که در جسم مادیبخصوصی خانه خواهید کرد و هیچ گاه از منشأ خود جدا نخواهید شد. قول دادید :» دوست دارم که در این جسم مادی جا بگیرم و در زمان و مکان باشم و این زمان ومکان باعث می شود انرژی نیرومندی که همانا من باشم بر چیز بخصوصی تمرکز
یابد و حرکتی به جلو داشته باشم همراه با نشاط. «ما می دانیم شما که هستیدبنابراین در این قالب شگفت انگیز که جسمتان باشد پا به این دنیا گذاشتید درحالی که از عظمت بیکران خالق خود آگاه بودید. بنابراین اکنون قصد داریم شما رابه یاد ارتباط با خالق خود بیندازیم. اکنون قصد داریم کمکتان کنیم به یاد بیاورید
که چه طبیعت نیرومندی دارید و می خواهیم کمکتان کنیم تا به حالت موجودیپرنشاط، مطمئن، که دایم در جستجوی چیزی شگفت انگیز است برگردید وتوجهتان به آنچه هستید جلب شود. از آن جا که میدانیم شما که هستید، به آسانیکمکتان می کنیم تا به یاد بیاورید که هستید. از آن جا که ما در مکانی هستیم که
شما قبالً در آنجا بوده اید به آسانی به یادتان می آوریم که قبالً کجا بودید. از آن جاکه می دانیم چه چیز می خواهید کمکتان می کنیم تا به آن چه می خواهید برسید.چیزی نیست که نتوانید داشته باشید، بکنید، یا بشوید
می خواهیم به یادتان بیاوریم که چیزی در این دنیا نیست که نتوانید صاحب آنبشوید یا کاری نیست که نتوانید بکنید یا کسی نیست که نتوانید مثل او بشوید. اماموقعیت فعلی شما را هم دوست داریم. حتی اگر خودتان دوست نداشته باشید، میدانیم که این سفر ) از جایی که هستید به جایی که می خواهید بروید ( چقدر نشاط
از شما می خواهیم در طی این روزگاری که گذرانده اید هر اندیشه ای را که مانع ازشادی و قدرت شما بوده فراموش کنید و می خواهیم کمکتان کنیم آن دانشنیرومندی را که درون هر یک از شما خفته از نو بیدار کنیم. بنابراین آرام بگیرید واز این سفر آرامی که منجر به کشف دوباره ی وجودتان می شود لذت ببرید. خواستهی ما این است هنگامی که به پایان این کتاب می رسید، خودتان را همان طوریبشناسید که ما می شناسیم. خودتان را آن طوری دوست بدارید که ما دوست میداریم و از زندگی خود آن چنان لذت ببرید که از تماشای زندگی شما لذت میبریم.

فصل سوم
شما خالق زندگی خود هستید

مدت زیادی نمی گذرد از زمانی که دوستان ما جری و استِر با این عبارت : » شماخالق زندگی خود هستید « آشنا شده اند. این آشنایی هم برای آنها هیجان انگیزبوده و هم دردسرساز، زیرا آنها هم مانند بسیاری دیگر از دوستان ما در جهان مادی،مایل بودند که اختیار زندگی خود را در دست داشته باشند، اما سؤاالتی اساسی دایمفکر آنها را به خود مشغول می داشت: آیا ما واقعاً می توانیم وقایع زندگی خود رابیافرینیم؟ اگر واقعاً برای ما بهتر است که همه ی وقایع زندگی خود را خودبیافرینیم در این صورت چگونه این کار را انجام دهیم؟

آزادی مطلق اساس زندگی شما است
آگاهی بر این که خالق وقایع زندگی خود هستید از روز تولد در وجود شما نهفتهبوده است. در واقع این آگاهی چنان اساسی بوده که هرگاه کسی سعی در ممانعتشما از مسیر دلخواه داشت بالفاصله احساس مخالفت در شما بیدار می شد. 


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: داستان آنتوان چخوف؛ وکیل : بانکدار خود باشید! من با کتابها ی شما همه جهان را دیده ام

ادامه از نوشتار پیشین

داستان شر ط بندی نوشته آنتوان چخوف


یادداشت وکیل  :بانکدار خود باشید: من با کتابهای شما لذت جاودانگی و همه لذتهای جهان را چشیده ام

...وقتی کبریت خاموش شد پیرمرد در حالیکه از اضطراب میلرزید دزدکی به داخل پنجره کوچک سرک کشید .تنها . زندانی پشت میز نشسته بود. در اتاق زندانی، شمعی سوسو میزدو کتاب های باز روی میز و صندلی  بر روی کفپوش پراکنده شده بود .

.پنج دقیقه گذشت و زندانی حتی یک مرتبه هم تکان نخورد  پانزده سال حبس به او یاد داده بود که بدون حرکت بنشیند . بانکدار ضربه ای به در زد ولی زندانی   هیچ حرکتی در جوابش انجام   نداد. 

سپس بانکدار محتاطانه مهرو موم را شکست و کلید را در قفل چرخاندقفل زنگ زده غژغژ شدیدی کرد و در با صدای دلخراشی باز شد. او انتظار داشت بلافاصله فریادی حاکی از تعجببشنود  و صدای گام های او ر ا به داخل اتاق بشنود.
.سه دقیقه گذشتو 
او تصمیم گرفت وارد شود .

پشت میز مردی نشسته بود که هیچ شباهتی به یک انسان معمولی نداشت .او اسکلتی بود با پوستی چروکیده و موهای مجعد بلند و رنگ صورتش مانند خاک به زردی می زد  . موی زنانه و ریشی ژولیده
داشت  و پشتش بلند و لاغر بود وگونه هایش فرو افتاده بودند.
سر پر مویش  را   که به سپیدی می گرائید به دستش  تکیه داده بود آنقدر ضعیف و استخوانی
می نمود  که نگاه کردن به آن زجرآور بود . . .
هرکس به صورت سالخورده و بیحال او نگاهی می انداخت باورش نمی شد که او تنها چهل سال دارد . بانکدار با خود اندیشید  : " او خوابیده است و شاید  بدبخت بیچاره    در حال دیدن خواب میلیون ها کرور پول است
من فقط باید بدن نیمه جان او را   بر روی تخت خواب بیاندازم و و یا بالش او را  خفه کنم و جانش رادر یک لحظه بگیرم.  حتی  دقیقترین آزمایشات هم اثری از مرگ غیر طبیعی پیدا نخواهد کرد

بانکدار ناگهان چشمش به برگه ای کاغذ افتاد که روی میز  بود و مطلبی با خط ریز روی آن نوشته شده بود :

:بانکدار با خود اندیشید
 و بانکدار با خود گفت: اول بهتر است بخوانم که چه چیزی اینجا نوشته است ".
بانکدار برگه کاغذ را از روی میز برداشت و خواند :"فردا در ساعت دوازده نیمه شب من آزادی ام و حق پیوستنم به مردم را بدست می آورم اما قبل از ترک این اتاق و دیدن خورشید و در حالی که در صحت و سلامت هستم  لازم است چند کلمه ای با شما حرف بزنم در پیشگاه خداوند که ناظر من است اعلام میکنم که

آزادی،زندگی،سلامتی و تمام آن چیزهایی که  شما برکات جهان میدانید بیزارم .

من با کتابها ی شما جهانی شدم جاودانه!

" من پانزده سالزندگی مادی را مطالعه کرده ام‌ و در این مدت نه زمین را دیده ام و نه مردم را ، اما من در کتاب هایی که شما به من دادید در جنگل ها گوزن و گراز  دیده و آواز سر داده ام .  اما من در اکتابهای شما شراب ناب نوشیده ام ، آواز سر داده ام، در جنگل ها گراز و گوزن وحشی شکار کرده ام و به زنان عشق ورزیده ام ...زنانی زیبا  به مانندابرهای لطیف که ذوق جادویی شاعران شما آن ها را ساخته است ، شب ها مرا ملاقات  کرده   و افسانه جالب برای من زمزمه می کردند و مرا مدهوش می ساختند.

در کتاب های شما من از دامنه های البرز و مونت بلان بال رفتم و آنجا دیدم که چگونه خورشید در صبح ها طلوع می کند و غروب آسمان ، اقیانوس ها و منتهای کوه را با زرد ارغوانی می پوشاند. من دیده ام که چگونه برقِ صاعقه ها ابرها را از هم می  شکافت  از من جنگل های سبز، مزارع، رودخانه ها، دریاچه ها، شهرها را  دیدهام .
. من آوازِ پریان دریایی و فلوت زدن خدای جنگل را شنیده ام. من بال های شیاطینرا که پرواز کنان به سوی من آمدند و از خدا  با من می گفتند لمس کرده ام .

 من درون کتابهای شما خود را در دریایعمیقِ بی کران انداختم ،معجزه کردم ، شهرها را از پایه سوزاندم.


کتابهای شما به من خرد داد و آنچه را که انسان پرشور فکر می کرد طی قرون ساخته است بصورت تکه ای کوچک در جمجمه من فشرده شد.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوییلو : دختر قهرمان داستان آماده بر ای سفر به سوی سرزمین ناشناخته می شود


ادامه از نوشتار پیشین

۱۱ دقیقه نو شته پائلو کوییلو 

دختر برای رفتن و کار ناشناخته در سوئیس آماده می شود

تنها تجربه ی ماریا در صحنه، بازی کردن در نقش فروشـنده ی آب بـود کـه هـرسال در هفته ی مقدس بوسیله ی شورای محلی برای این نقـش انتخـاب مـیشد. او به سختی در اتوبوس خوابیده بود، اما از دیدن دریا هیجان زده شده بود،از خوردن ساندویج بیزار بود- دست نخورده یا هر چیز دیگر- و از این کـه کـسی

را نمی شناخت آشفته بود و دنبال دوستی می گشت. او قبلا هم در وضعیت مشابهی قرار گرفته بـود، کـه
یک مرد قول همه چیز می دهد اما در آخـر هـیچ چیـز نمـی داد، بنـابراین مـیدانست تمام حرف ها ی مـرد دربـاره ی نمـایش تنهـا راهـی بـود کـه ماریـا راعلاقمند کند.
متقاعد شده بود که پرهیزگاری هایش باعث این شـانس شـده بـود، و او مـی بایست از هر لحظه از این تعطیلات استفاده کند، دیدن یک رستوران خوب میتوانست موضوعی برای او باشد که وقتی به خانه برگشت در آن مورد صـحبت
کند، او تصمیم گرفت که دعوت را قبول کند، به این شرط که مترجم هم آنها

را همراهی کند، چون از رد و بدل لبخند و تظاهر به این که حرف های مرد را میفهمد خسته شده بود.
تنها مشکل بدترین آنها بود: او هیچ چیز مناسبی برای پوشیدن نداشـت. یـکزن هیچ وقت به چنین چیزی راضی نمی شود( او ترجیح می داد شوهرش بـه اوخیانت کند تا اینکه از وضعیت گنجه ی لباس های او اطلاع پیـدا کنـد)، امـا ازآنجا که او هیچ کدام از این مردم را نمی شناخت و ممکن بود دیگر هیچکدام
از آنها را دوباره نبیند، احساس کرد که چیزی برای از دست دادن ندارد 
" من تازه از شمال شرقی رسیده ام و لباس مناسب بـرای اینکـه در رسـتورانپوشم ندارم" 

از طریق مترجم، مرد به او گفت که نگـران نباشـد و آدرس هتـل او را پرسـید. هنگام عصر، او لباسی دریافت کرد که در تمام زندگی خود ندیده بود، به همراهیک جفت کفش که به نظر می رسید به انـدازه حقـوق تمـام سـال او قیمـتداشته باشد.


ماریا حس می کرد این آغاز جاده ای بـود کـه بـرای آن راه طـولانی ازسـرتاوو ،سرزمین دور افتـاده ی برزیلـی، پـشت سـر گذاشـته بـود: تحمـل تنـگ دسـتیهمیشگی، پسرهایی بدون آینده، شهر فقیر اما صادق، سکون، زندگی تکـراری: او حاضر بود که به پرنسس جهان تبدیل شود. مرد به او کار و دلار داده بود، یککفش بیش از حد گران و لباسی شبیه لباس های در افسانه ها داده بـود. تنهـاچیزی که کم داشت، آرایش بود. یکی ازکارکنان هتل دلش بـرای او سـوخت وبه او کمک کرد، در حالی که ابتدا به او اخطار داده بود که فـرض نکنـد کـه هـرخارجی فرد قابل اطمینانی است یا اینکه همه ی مردهای آنجا دزد هستند.
ماریا به اخطاراو بی توجهی کرد، هدیه های بهشتی اش را به تن کرد و سـاعتها در مقابل آیینه نشست، در حالی که تاسف می خـورد چـرا یـک دوربـین بـههمراه نیاورده تا این لحظـات را ثبـت کنـد، تـا وقتـی کـه تـشخیص داد بـرایملاقات دیر کرده است. او مثل سیندرلا بـه سـمت هتلـی کـه مـرد سوییـسیاقامت داشت شروع به دوویدن کرد. 

در حالی که ماریا غافلگیرشده بود، مترجم گفت که آنها را همراهی نمی کند " در مورد زبان نگران نباش، آن چه که اهمیت دارد آن است که آیا او بـا تـوراحت است یا نه" "اما او چه طور می تواند راحت باشد وقتی که زبا ن من را نمی فهمد؟" احتیاجی نداری که صحبت کنی، مسئله مهم اثری که بر او می گذاری است
ماریا منظور او را نفهمید. جایی که ماریا از آن آمده بود مردم با هـم کلمـه،جمله، سوال و پاسخ رد و بدل می کردند. اما ملـسون- نـام متـرجم و مـامورامنیت هتل- به او اطمینان داد که در ریو دی ژنیرو و بقیه دنیا همه چیز فـرقدارد.
" او احتیاجی ندارد که بفهمد، فقط کـاری کـن کـه احـساس راحتـی کنـد.زن اومرده و بچه ای ندارد؛ او صاحب یک کلوپ است و به دنبال زنان برزیلی که میخواهند خارج کار کنند است. من به او گفتم که تو از آن نـوع نیـستی، امـا اوپافشاری کرد، می گفت از وقتـی کـه تـو را دیـده کـه از آب خـارج مـی شـدی"عاشقت شده. او همچنین فکر می کند که بیکینی تو زیباست.
او درنگ کرد. اما، صراحتا ، اگر می خواهی اینجا یک دوست پسر پیدا کنی، بایـد یـه بیکینـیدیگر بخری، هیچ کس "دیگر به جز ایـن مـرد سوییـسی از آن خوشـش نخواهـدآمد. آن مدل واقعا قدیمی است...


ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف

 

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: داستان شرط بندی نوشته آنتوان چخوف: روزی که بانکدار بیچاره شد


ادامه از نوشتار پیشین

داستان شرط بندی نوشته آنتوان چخوف

(خواندن این داستان کوتاه که به اندازه یک کتابخانه معنی دارد به همه توصیه می شود)

وکیل یک کتابخانه ششصد جلدی را خواند

...بعدها، پس از دهمین سال ،وکیل بی حرکت پشت میزمی نشست وبرای بانکدار عجیب بود که مردی .   که در چهار سال، ششصد نسخه کتاب آموزنده را فرا گرفته بود باید  نزدیک به یک سال را به خواندن کتابی بپردازد که فهم آن آسان بود و  آن کتاب انجیل عهد جدید بود. سپس کتاب های  تاریخ ادیان و الهیات جایگزین گردید که به هیچ عنوان دشوار نبود ند .

در دو سال آخر حبس   زندانی در خواست   تعداد قابل توجهی کتاب ،با موضوعات   مختلف کرد و  خود را وقف خواندن علوم طبیعی نمود 

یادداشتهایی که از او می آمد دریک زمان درخواست فرستادن یک کتاب شیمی و یک متن پزشکی نموده بود. 
او   با موضوعات فلسفی و الهیات  کار  میکرد، یک رمان ، یک مقاله می خواند  و آنچنان میخواند که انگار دردریایی میان بقایای شکسته در حال شنا   است و به امید نجات زندگی اش مشتاقانه به هر قطعه بعد از دیگری چنگ می انداخت .

مصیبت های بانکدار

بانکدارتمام اینها را بخاطر آورد و فکرکرد " فردا ساعت دوازده  طبق توافقنامه او آزاد می شود و  من میبایست به او دو میلیون بپردازم.   و من برای همیشه نابود خواهم شد و کار من تمام میشود "...

اما وضع بانکدار با پانزده سال پیش فرق کرده بود پانزده سال قبل او پولش از پارو بالا می رفت. اما قمار و شرکت در سهام های مختلف او را طی پانزده سال به یک بانکدار معمولی تبدیل کرده بود.
او با نا امیدی راه میرفت و سرش را میخاراند و  زمزمه کرد با آن  " شرط بندی لعنتی راستی او چرا نمرد .؟ او آخرین سکه های من را خواد گرفت و من در چشم او  لذت . چرا نمرد؟ او فقط چهل 
دارد و من پیر مردی شده ام . و این یک راه دارد و آن مرگ بر ای وکیل است."


اقدام برای قتل 

همه در خانه خوابیده  بودند . بانکدار گوش میداد. ساعت سه ضربه نواختو تنها چیزی که شنیده میشد صدای زوزه درختان سرمازده  بود. سعی میکرد صدایی ایجاد نکند.   در حالی که آنسوی پنجره بود

از داخل گاو صندوق خود کلید دری که برای پانزده سال باز نشده بود را بیرون آوردهپالتواش را پوشید و از خانه خارج شد. 
باد مرطوب و نافذ در باغ زوزه می کشید . باران می بارید. باغ تاریک و سرد بود، به چشمانش فشار آورد . فهمید نگهبان به خواب رفته بود 

پیرمرد با خوداندیشید " اگر من جرات عملی کردن هدفم را داشتهباشم، سوء ظن در وهله اول متوجه نگهبان خواهد بود ".

در تاریکی کورمال کورمال به دنبال پله ها  گشت در تاریکی  وارد ورودی باغ  شد سپس راهش را بسوی راه باریکی به پیش گرفت.  و کبریتی   افروخت .‌هیچ کس آنجا نبود. مهر و مومِ روی در که به اتاق زندانی  می رفت  در گوشه اتاق نمایان بو د شکسته نشده بود .
وقتی کبریت خاموش شد پیرمرد در حالیکه از اضطراب میلرزید دزدکی به داخل پنجره کوچک سرک کشید  و 
هیچ کس بجز زندانی آنجا نبود تنها  زندانی پشت میز نشسته بود.  در اتاق زندانی، شمعی سوسو میزد
کتاب های باز روی میز 
صندلی و بر روی کفپوش پراکنده شده بود .   پشت سرش و دست هایش دیده می شد.

 ضربه ای به در زد . پنج دقیقه گذشت و زندانی حتی یک مرتبه هم تکان نخورد . پانزده سال حبس به او یاد داده بود که بدون حرکت بنشیند و بدون هیچ حرکتی  کارش را انجام دهد.‌
سپس بانکدار محتاطانه مهرو موم را شکست و کلید را در قفل چرخاند  و  قفل زنگ زده غژغژ شدیدی کرد و در با صدای دلخراشی باز . قرار داد  او انتظار داشت بلافاصله فریادی حاکی از تعجب   بشنود.‌و صدای گام . شد
. ولی صدایی شنیده نشد. سه دقیقه صبر کرد و سپس وارد شد...


ادامه دارد..

امیر تهرانی

ح.ف