شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب بخواهید به شما داده می شود!فصل دوم بخش یکم نوشته جری هیکس


کتاب بخواهید به شما داده می شود!فصل دوم بخش یکم

نوشته جری هیکس


قبل از تولد می دانستید که:

 بخشی از » انرژی خلقت « هستید که در جسم مادی بخصوصی خانه خواهید کرد و هیچ گاه از منشأ خود جدا نخواهید شد.

 قول دادید : » دوست دارم که در این جسم مادی جا بگیرم و در زمان و مکان باشم و این زمان و مکان باعث می شود انرژی نیرومندی که همانا من باشم بر چیز بخصوصی تمرکز یابد و حرکتی به جلو داشته باشم همراه با نشاط. «

ما می دانیم شما که هستید

بنابراین در این قالب شگفت انگیز که جسمتان باشد پا به این دنیا گذاشتید درحالی که از عظمت بیکران خالق خود آگاه بودید.

بنابراین اکنون قصد داریم شما را به یاد ارتباط با خالق خود بیندازیم. اکنون قصد داریم کمکتان کنیم به یاد بیاورید که چه طبیعت نیرومندی دارید و می خواهیم کمکتان کنیم تا به حالت موجودی پرنشاط، مطمئن، که دایم در جستجوی چیزی شگفت انگیز است برگردید و توجهتان به آنچه هستید جلب شود.

 از آن جا که میدانیم شما که هستید، به آسانی کمکتان می کنیم تا به یاد بیاورید که هستید. از آن جا که ما در مکانی هستیم که شما قبلا در آنجا بوده اید به آسانی به یادتان می آوریم که قبلا کجا بودید. از آن جا که می دانیم چه چیز می خواهید کمکتان می کنیم تا به آن چه می خواهید برسید.چیزی نیست که نتوانید داشته باشید، انجام بدهید،  یا بشویدمی خواهیم به یادتان بیاوریم که چیزی در این دنیا نیست که نتوانید صاحب آن بشوید یا کاری نیست که نتوانید بکنید یا کسی نیست که نتوانید مثل او بشوید.


 اما موقعیت فعلی شما را هم دوست داریم. حتی اگر خودتان دوست نداشته باشید، می دانیم که این سفر ) از جایی که هستید به جایی که می خواهید بروید .


چقدر نشاط آور است.می دانید چه می خواهید؟ می دانید که خالق وقایع زندگی خود هستید؟ آیا از بهثمر رسیدن خواسته های خود لذت می برید؟ آیا خواسته ای جدید در دل شما می تپد؟اگر از نادر موجوداتی هستید که پاسخ می دهید ، » بله، من از به ثمر رسیدن خواسته هایم لذت می برم، اما بسیاری از خواسته هایم به انجام نرسیده اند.« 

بنابراین می دانید که هستید و تجربه ی زندگی بر این جهان چه معنایی دارد.

 اما اگر مانند اغلب انسانها از برآورده نشدن آرزوهایتان ناخشنود هستید؛ 

اگر در آرزوی پول بیشتر هستید اما دایم به مضیقه ی مالی دچار هستید، 

اگر از کار خود راضی نیستید، اما چنان دست و پایتان بسته است که راهی برای اصالح وضع خود پیدا نمی کنید،

 اگر روابط شما راضی کننده نیست،

 اگر رؤیایتان برای روابطی دوست داشتنی هم چنان خارج از دسترس است، 

اگر بدنتان آن چنان که دوست داریدباشد نیست... 

بنابراین چیزهای قابل فهم و مهمی را به شما می آموزیم زیرا می خواهیم راه دستیابی به آرزوهایتان را پیدا کنید. اما این بخش کوچکی است از دلیل ما، زیرا می دانیم به محض آن که فهرست خواسته های شما به پایان نزدیک شود، فهرست دیگری آماده می شود که حتی از اولی طوالنی تر و بزرگ تر است. بنابراین می دانیم که آرزوها پایان ندارند.


این کتاب را می نویسیم تا ضربان قدرت و موفقیتی را که در دل هر آرزویی نهفته در وجود شما بیدار کنیم. می خواهیم شما را به خوش بینی نیرومندی نایل کنیم، در جایگاه توقعات مثبت بگذاریم، شادی را در شما فراوان کنیم وبه شما یادآوری کنیم که چیزی نیست که نتوانید انجام دهید


خواسته ای نیست که نتوانید به آن برسید وهر چه بخواهید بشوید، می شوید. این کتاب را می نویسیم زیرا قولی به شما دادیم و یادتان هست که شما نیز به ما قولی دادید.قول دادید : » به شادی زندگی می کنم! « قول دادید : » من پا به دنیای مادی می گذارم تا درمیان انسانها زندگی کنم و هویتی مشخص پیدا می کنم. یاد می گیرم فهم را از آن دیدگاه ببینم، و از آن که آن طور هستم خوشحالم. قول دادید : » هر آنچه در اطرافم روی می دهد مشاهده می کنم و این مشاهده باعث سلیقه و میل من خواهد شد که ارزشمند است. « و بعد قول دادید :  و این از همه مهم تر است  » ارزش و قدرت نهفته در خواسته هایم را می دانم . زیرا » انرژی غیرمادی « که جهان را آفریده در تصمیم هایی که می گیرم در نیت و قصد و اراده و اندیشه ام جاری است و منجر به خلق آن چه می شود که در اندیشه ام جای داشته است . 


ادامه دارد

امیر تهرانی ح.ف

مترجم: ایده آل

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: شاهنامه فردوسی: تورانیان شکست می خورند: رستم کیقباد را در البرز کوه می شناسد



شاهنامه فردوسی

:تورانیان شکست خورده بر می گردند

زترکان طلایه بسی بد براه      رسید اندر ایشان یل صف پناه

برآویخت با نامداران جنگ               یکی گرزهٔ گاو پیکر به چنگ
دلیران توران برآویختند                 سرانجام از رزم بگریختند
نهادند سر سوی افراسیاب          همه دل پر از خون و دیده پر آب
بگفتند وی را همه بیش و کم         سپهبد شد از کار ایشان دژم
بفرمود تا نزد او شد قلون             ز ترکان دلیری گوی پرفسون
بدو گفت بگزین ز لشکر سوار            وز ایدر برو تا در کوهسار
دلیر و خردمند و هشیار باش          به پاس اندرون نیز بیدار باش
که ایرانیان مردمی ریمنند                همی ناگهان بر طلایه زنند
برون آمد از نزد خسرو قلون          به پیش اندرون مردم رهنمون

سر راه بر نامداران ببست                به مردان جنگی و پیلان مست


رستم به البر ز کوه میرود و کیقباد را می یابد

وزان روی رستم دلیر و گزین            بپیمود زی شاه ایران زمین

یکی میل ره تا به البرز کوه              یکی جایگه دید برنا شکوه

درختان بسیار و آب روان                 نشستنگه مردم نوجوان

یکی تخت بنهاده نزدیک آ ب        برو ریخته مشک ناب و گلاب

جوانی به کردار تابنده ماه         نشسته بران تخت بر سایه‌گاه

رده برکشیده بسی پهلوان              به رسم بزرگان کمر بر میان

بیاراسته مجلسی شاهوار            بسان بهشتی به رنگ و نگار   
چو دیدند مر پهلوان را به راه          پذیره شدندش ازان سایه‌گاه      
که ما میزبانیم و مهمان ما                   فرود آی ایدر به فرمان ما   
بدان تا همه دست شادی بریم           به یاد رخ نامور می خوریم
تهمتن بدیشان چنین گفت باز           که ای نامداران گردن فراز
مرا رفت باید به البرز کوه                    به کاری که بسیار دارد شکوه
نباید به بالین سر و دست ناز              که پیشست بسیار رنج دراز
سر تخت ایران ابی شهریار              مرا باده خوردن نیاید به کار


 کیقباد  خود را به رستم معرفی می کند

نشانی دهیدم سوی کیقباد          کسی کز شما دارد او را به یاد

سر آن دلیران زبان برگشاد             که دارم نشانی من از کیقباد
گر آیی فرود و خوری نان ما            بیفروزی از روی خود جان ما
بگوییم یکسر نشان قباد             که او را چگونست رستم و نهاد
تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد           چو بشنید از وی نشان قباد

بیامد دمان تا لب رودبار                   نشستند در زیر آن سایه‌دار
جوان از بر تخت خود برنشست      گرفته یکی دست رستم به دست
  به دست دگر جام پر باده کرد                  وزو یاد مردان آزاده کرد
دگر جام بر دست رستم سپرد            بدو گفت کای نامبردار و گرد
بپرسیدی از من نشان قباد           تو این نام را از که داری به یاد
بدو گفت رستم که از پهلوان              پیام آوریدم به روشن روان
سر تخت ایران بیاراستند               بزرگان به شاهی ورا خواستند
پدرم آن گزین یلان سر به سر               که خوانند او را همی زال زر
مرا گفت رو تا به البرز کو                      قباد دلاور ببین با گروه
به شاهی برو آفرین کن یکی             نباید که سازی درنگ اندکی
بگویش که گردان ترا خواستند               به شادی جهانی بیاراستند
نشان ار توانی و دانی مرا                      ‌‌دهی و به شاهی رسانی ورا
ز گفتار رستم دلیر جوان               بخندید و گفتش که ای پهلوان
ز تخم فریدون منم کیقباد                پدر بر پدر نام دارم به یاد

چو بشنید رستم فرو برد سر         به خدمت فرود آمد از تخت زر
که ای خسرو خسروان جهان                  پناه بزرگان و پشت مهان
سر تخت ایران به کام تو باد              تن ژنده پیلان به دام تو باد
نشست تو بر تخت شاهنشهی          همت سرکشی باد و هم فرهی
درودی رسانم به شاه جهان                ز زال گزین آن یل پهلوان
  اگر شاه فرمان دهد بنده را             که بگشایم از بند گوینده را
قباد دلاور برآمد ز جای                       ز گفتار رستم دل و هوش و رای
تهمتن همانگه زبان برگشاد               پیام سپهدار ایران بداد

سخن چون به گوش سپهبد رسید     ز شادی دل اندر برش برطپید


ادامه دارد...

امییر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: سفرنامه: سفرنامه ژان شاردن سیاح فرانسوی: دوره صفوی(بخش یکم): ایران با شکوه و ایرانیان دانش دوست



سفر نامه شاردن (بخش یکم)

شکوه ایران و دانش دوستی و نوع پروری ایر انیان 

(شاردن در زمان صفویان شش بار  به ایران آمد  و زبان فارسی آموخت و مدتی طولانی در ایران زندگی کرد و اطلاعات نسبتا دقیقی از ایران جمع اوری نمود. شاردن این سفر نامه را در زبان شاه عباس دوم منتشر کرد ولی آنرا به نام  شاه عباس کبیر تقدیم نمود.)


به اعتقاد من میان ھمه سرزمینھای گسترده دامن خاورزمین، خواه از نظر دیدن بدایع و شگفتیھا و معرفت بمعارف، وخواه از جھت تحصیل سود مادی، کھ مورد توجھ ملل دور قرار گرفته  ایران از ھر جھت در مقام اول است.

 زیرا ھوای این کشور بسیار ملایم و معتدل و پاکیزه است؛ مردمانش روشن اندیش و باھوشند؛ از نظر روح و احساس و تفکر به مااروپاییان از اقوام دیگر نزدیکترند. در این سرزمین بسیار چیزھای خوب یافت میشود که  در دیگر کشورھای مشرقزمین نظیر آنھا نیست.


دربارۀ ھوای ایران اغراق نیست اگر بگویم در سراسر گیتی ھوای کمتر کشوری به صافی و روشنی و پاکیزگی و سلامت ھوای ایران وجود دارد.به  تحقیق میتوان باور کرد که‌ھوای ایران در بیشتر نقاط کشور کاملا خشک است، زیرا در این سرزمین دریاچھ ھای پھناور و رودخانه ھا و شطھای پرآب وجود ندارد تا گرمای خورشید آب آنھا را تبخیر و در فضاپراگنده کند.معمولا عرض جغرافیایی ھر محل، بیش از عوامل دیگر در سردی و گرمی آن اثر دارد، اما در ایران این عامل قطعیت ندارد، بلکه  فرورفتگیھا و برجستگیھا، به سخن دیگر پست و بلندیھای تند در تغییر ھوای این کشور تأثیر و دخالت زیاددارد.بھ طور کلی میتوان گفت جز در مناطق جنوبی و شمالی ھوای ایران سرد است. 

مردم  ایران تندرست و   خوشبین اند،رنگ چھرهشان سرخ و سپید و زیباست. زن و مرد رشید و نیرومندند، و بدنشان خوشتراش میباشد؛ و چون میان محیط زیست و نیروھای فکری، و خصایص روحی و جسمی مردمان ھر منطقھ روابط خاصی در میان است، میتوان باور کردکه مردمان ایران ظریف طبع، ھوشمند، نازک خیال، مصلحت نگر و عاقبت اندیشند. زود فھم، محتاط و دارای قوۀ تمیز تشخیص میباشند؛


 و بااینکه از یکسو با عثمانی و از دگر سو با ھند ھمسایه اند، نه مانند عثمانیھا خشن و درنده خو، و نه ھمانند ھندیان زود باور و کمفکر میباشند.

 ایرانیان فکر روشن، طبع ملایم، و قابلیت تمدن پذیری و شھرنشینی دارند. 

گفته است که اخلاق و رفتار و کردار ھر ملت متناسب با دین و آیین آنھاست، و چون دین اسلام با ادیان دیگر ّی این قاعدۀ کلمخالفت و مباینت تمام دارد، ازاینرو پیروان این کیش نسبت به  معتقدان دینھای دیگر دشمنی و کینۀ سخت میورزند.عناد و خصومت مسلمانان بھ پیروان مذاھب دیگر بی پایان است، و بر این اعتقادند که مال و جانشان برایشان حلال است؛و به دشواری فرصت و اجازۀ زندگی کردن به آنان میدھند. و چون کیش مسیحی با اصول اسلام موافقت ندارد، و تبلیغمسلمانان در مسیحیان درنمیگیرد، با آنان به دشمنی رفتار میکنند.


ترکان عثمانی بھه سبب ھمین تضاد مذھب پیوستھ با مسیحیان سر خصومت دارند و در اندیشھ جنگند، بھ سخن دیگر تباین دین بیش از طبع خشن و ناسازگارشان، آنان را به  جدال با ما برمیانگیزد؛ و ھرجا و ھر زمان فرصت یابند قصد جان ومال مسیحیان میکنند.


 اما ایرانیان   این گونه نیستند ، و طی قرنھای گذشته ھرگز به  جنگ با مسیحیان برنخاستھ اند. در سرزمین ایران مسیحیان بسیار زندگی نمیکنند. آنان که ھستند پیوستهو سر تسلیم و فرمانبرداری فرودمیآورند، و چون ایرانیان به طبع مردمانی آرام و سازگار و دارای عواطف و احساسات انسانی میباشند ھرگز تصادم میان آنان و مسیحیان روینمیدھد.


 چنانکه یاد کردم ایرانیان لطیف طبع و منطقی و صاحب فکر روشن میباشند، و ھمین خصایص بلند و عالی آنان را به  عالم ادبیات و ھنر و علوم مختلف رھنمون میشود، و دیگران را بھه مصاحبت ایشان برمیانگیزد، و من به  جّدبر این باورم که  در سراسر اروپا ھیچ کشوری نیست کھه مردمان آن به  قدر ایرانیان شیفتھه و دلباختھ علم و ھنر باشند و به تحصیل آن بکوشند.


به سخن دیگر در ھر شرایط و احوال به فراگرفتن معلومات تازه و کسب ھنرھای جدید اھتمام میورزند. حتی پیشه وران و کشتگران از مطالعۀ کتابھای خوب غفلت نمیکنند، و ھمه  بر عموم، چندان که  میسرشان باشد فرزندان خود را به تحصیل دانش و ھنر می گمارند. 


بچه ھای خود را از پنج سالگی به  مکتب میسپارند، و میکوشند که  آنان را وارد مدارس عمومی کنند. در آنجا نھه تنھا معلّمین حق التعلیم نمیگیرند، بلکه به  شاگردان کمک تحصیلی میدھند تا فقر و نداری مانع سوادآموزی ھیچکس نشود. بسیاری از آنان تنھا به شوق و عشق دست یافتن به مراتب عالی دانش و ادب، و نه برایتحصیل ثروت از مطالعه  تحقیق نمی آسایند و عمر خود را وقف و نذر آموختن میکنند، و نهو اندیشۀ زن گرفتن و افکاردیگر، و نھه ھیچ دلواپسی و نگرانی و دشواریھای دیگر تا فرارسیدن مرگ مانع پیشرفتشان نمیشود.

 این شیفتگان دانش وادب چنان به  نشر علوم پای بندند که به منظور اینکه  آنچه  به صرف عمر و رنج بسیار آموختھاند به دیگران بیاموزند ازصرف و بذل مال نیز دریغ نمیورزند، و به  شاگردان تنک مایۀ خود کمک تحصیل میدھند.دانایانی که طبع عالی دارند و مقامات ظاھری و دولتی را پست و حقیر میشمارند و تعلیم و تعلم را برترین و شریفترین ّکارھا میدانند، 


ھمچنین بزرگانی که به گناھی از دربار پادشاھان رانده شدهاند، غالبا به  تعلیم دوستداران دانش و ادب می پردازند و بدان میبالند، و چندان شوق میورزند که  اگر در مجلس درسشان به  جھتی شاگرد زیاد حضور  نیابد  پول می پراکنند و  از این کار لذ زیاد   می برندو  با پراگندن مال به جبران آن اھتمام میکنند، زیرا بر این باورند بھترین و بابرکتترین مال آنست که درراه پیشرفت تعلیم و تربیت افراد اھل و مستعدی مصرف شود کھ قابلیت و شوق دانش آموزی دارند، اما فقر چناندامنگیرشان شده که  نمیتوانند.


آثار و مصنفات دانشمندان یونان باستان در رشتھه ھای مختلف فلسفه اخترگری، ریاضی و طب در دسترشان است و از آنها بهره می گیرند  ،و طالب علمان ایرانی  به  آموختن انواع علوم علاقه  دارند و از آنھا بھره برمیگیرند. ھمچنین از تألیفات علمای عرب و بعضیاز دانشمندان نامی ایران که  آنان را ھمطراز دانشوران یونان میشناسند، سود میجویند. با وجود این مجاھدتھا باید سالیانبسیار بگذرد تا در میان جوامع علمی ایرانیان دانشورانی بلندنام ھمردیف علمای ما ظھور کند.


دانشمندان ایران در ستاره شناسی اطلاعات وسیع و عمیقی دارند، و به  تخصیص در الھیات چنان پیش رفتھ اند کھه نظرات روشن و قابل توجھشان برای ما اروپاییان نیز در خور امعان نظر میباشد. مخصوصا نوشتھ ھای مذھبی آنان دربارۀصفات ذات باریتعالی متض ّمن مطالب برجسته ایست که  ھمطراز با بھترین فصول کتابھای سن اگوستن و سنتوما میباشد.


ادامه دارد...


امیر تهرانی

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون:(۱): اعترافات سینوهه


کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون: نوشته میکا والتاری

ترجمه شادروان ذبیح الله منصوری


اعترافات سینوهه د ر آغاز کتاب

نام من،نویسنده این کتاب(سینوهه) است و من این کتاب را برای مدح خدایان نمی نویسم زیرا از خدایان خسته شده ام.مناین کتاب را برای مدح فراعنه نمی نویسم زیرا از فراعنه هم به تنگ آمده ام .من این کتاب را فقط برای خـودم مـی نویـسم بدون اینکه در انتظار پاداش باشم یا اینکه بخواهم نام خود را در جهان باقی بگذارم. 

آن قدر در زندگی از فرعون ها و مردم زجر کشیده ام که از همه چیز حتی امیدواری تحصیل نام جاوید،سیرم. 

من این کتاب را فقط برای این مینویسم که خود را راضی کنم و تصورمینمایم که یگانه نویسنده باشم که بدون هـیچ منظـور مادی و معنوی کتابی می نویسم.هرچه تا امروز نوشته شده، یا برای این بوده که به خدایان خوشا مد بگویند یا برای ایـن کـه انسان را راضی کنند. 

من فرعونها را جزو انسان می دانم زیرا آنها با ما فرقی ندارند ومن این موضوع را از روی ایمان می گویم.

من چون پزشک فرعونهای مصر بودم از نزدیک ،روز و شب،با فراعنه حشر و نشر داشتم و می دانم که آنها از حیـث ضـعف و 

ترس و زبونی و احساسات قلبی مثل ما هستند .حتی اگر یک فرعون را هزارمرتبه بزرگ کنند واو را درشمارخدایان درآورنـد بازانسان است ومثل ما می باشد.آنچه تا امروزنوشته شده،به دست کاتبینی تحریرگردیده که مطیـع امرسـلاطین بـوده انـد 

وبرای این مینوشتند که حقایق رادگرگون کنند.من تاامروزیک کتاب ندیده ام که درآن،حقیقت نوشته شده باشد. 

درکتابها یا به خدایان تملق گفته اند یا به مردم یعنی به فرعون .دراین دنیا تـا امـروزدرهیچ کتـاب و نوشـته،حقیقت وجـودنداشته است ولی تصورمی کنم که بعد ازاین هم درکتابها حقیقت وجود نخواهد داشت. 

ممکن است که لباس و زبان و رسوم وآداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقـت آنهـا عـوض نخواهـد شـد و درتمـاماعصارمی توان به وسیله گفته ها ونوشته های دروغ مردم را فریفت.زیرا 

همانطور که مگس،عسل را دوست دارد،مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند. 

آیا نمی بینید که مردم چگونه در میدان ،اطراف نقال ژنده پوش را که روی خاک نشسته ولـی دم از زر و گـوهرمی زنـد و بـه مردم وعده گنج می دهد می گیرند و به حرفهای او گوش می دهند. 

ولی من که نامم(سینوهه) می باشد از دروغ دراین آخر عمر،نفرت دارم و به همین جهت این کتاب را برای خو د می نویسم نهدیگران. 

من نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و تمجید کند .نمی خواهم اطفال در مدارس عبارات کتاب مرا روی الواح بنویـسند واز

روی آن مشق نمایند.من نمی خواهم که خردمندان در موقع صحبت از عبارات کتاب من شاهد بیاورند و بدین وسیله علـم و خرد خود را به ثبوت برسانند. 

هرکس که چیزی می نویسد امیدوار است که دیگران بعـد از وی ،کتـابش را بخوانندوتمجیـدش کننـد و نـامش را فرامـوش

ننمایند.به همین جهت ایمان خود را زیرپا می گذارد وهمرنگ جماعت می شود و مهمل ترین و سخیف ترین گفته هـا را کـه خود بدان معتقد نیست می نویسد تا اینکه دیگر ان او را تحسین و تمجید نمایند .ولی من چون نمی خواهم کسی کتـاب مـرا بخواند همرنگ جماعت نمی شوم و اوهام وخرافات او را تجلیل نمی کنم. 

من عقیده دارم که انسان تغییرنمی کند ولو یکصدهزارسال ازاو بگذرد .یک انسان رااگردررودخانه فرو کنید به محض اینکـه لباسهای او خشک شد،همان است که بود. یک انسان را اگر گرفتاراندوه نمایید از کرده های گذشته پشیمان مـی شـود ،ولیهمین که اندوه او از بین رفت،به وضع اول برمی گردد و همانطور خودخواه و بیرحم می شود. 

چون شکل و رنگ بعضی از اشیاء و کلمات بعضی از اقوام تغییر می کند و بعضی از اغذیه و البسه امروز متداول می شود کـه دیروز نبود،مردم تصورمی نمایند که امروزغیراز دیروزاست. ولی من می دانم چنین نیست ودرآینده هم مثـل امـروز وماننـددیروز کسی حقیقت را دوست نمی دارد.بنابراین نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و میل دارم که در آینده گمنام بمانم. 

من این کتاب را برای این می نویسم که میدانم. ودانایی من مانند تیزاب قلب انسان را میخورد و اگر انسان دانایی خود را به دیگری نگوید،قلب او از بین می رود.من نمی توانم دانایی ام را به کسی بگویم و لذا آن را برای خویش می نویـسم تـا بـدین وسیله خود را تسکین بدهم. 

من درمدت عمر خود چیزها دیدم.من مشاهده کردم که پسری مقابل چشم من پدر خود را کشت. 

دیدم که فقرا علیه اغنیاء،حتی طبقه خدایان قیام کردند.دیدم کسانی که در ظروف زرین شراب می آشامیدند ،کناررودخانه،باکف دست آب مینوشیدند.دیدم کسانی که زر خود با قپـان وزن مـی کردنـد ، زن خـود را بـرای یـک دسـ تبند مـسی بـهسیاهپوستان فروختند تا اینکه بتوانند برای اطفال همان زن، نان خریداری کنند.

درگذشته جای من در کاخ فرعون در طرف راست او بود و بزرگانی که صدها غلام داشتند به من تملق می گفتند و برای مـن هدایا می فرستادند و دارای گردنبند زر بودم.امروز دراینجا،که نقطه ای واقع درساحل دریای مشرق است،زندگی می کنم ولیثروت من از بین نرفته وهم چنان توانگر می باشم و غلامانم دو دست را روی زانو می گذارند و مقابلم سر فرود می آورند. 

علت اینکه مرا ازمصروشهرطبس تبعید کردند وبه اینجا فرستادند این است که من درزندگی ،همه چیزداشـتم،می خواسـتمچیزی به دست بیاورم،که لازمه به دست آوردن آن این است که انسان همه چیز را ازدست بدهد .من می خواستم که حقیقتحکمفرما باشد و ریا و دروغ و ظاهرسازی از بین برود و نمی دانستم که حکمفرمایی حقیقت در زنـدگی انـسان ،امری محـالاست و هرکس که راستگو باشد و با راستگویی زندگی کند باید همه چیز را از دست بدهد و من باید خیلی خوشوقت باشم که هنوز ثروت خویش را حفظ کرده ام.


ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب نماد گمشده نوشته دن براون (۲)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب نماد گمشده نوشته دن بر اون  نویسنده کتاب کد دواینچی (۲)


آسانسور اتیس

آسانسور اُتیس  که در حال بالا رفتن از ستون جنوبی برج ایفل بود لبریز از توریـست بود. داخل آسانسورِ تنگ، تاجر عبوسی با کت و شـلوار اتـو کـرده بـه پـسری کـه در کنارش بود خیره شد «. رنگت پریده، پسرم. باید روی زمین میموندی ».پسرک که سعی می کرد اضطرابش را کنترل کند، جواب داد «: چیزیم نیـست ... طبقـة 

بعدی میرم بیرون » . نمیتونم نفس بکشم .مرد به جلوتر خم شد و گفت «: فکر می کردم الان دیگه از عهدة این کار برمیای او » .با مهربانی دستی به گونة بچه کشید .پسرک از اینکـه پـدرش را ناامیـد کـرده بـود خجالـت مـی کـشید، ولـی بـه سـختی میتوانست با صدای زنگی که در گوشش بود بشنود . نمی تونم نفـس بکـشم . بایـد از این جعبه برم بیرون اپراتور آسانسور داشت حرف های دلگرم کننـده ای راجـع بـه پیـستون هـای مفـصلی و ساختار آهنی نفوذناپذیر آ . زد سانسور می در فاصلة زیادی زیر پـای آنهـا، خیابـان هـای پاریس در همة جهت ها امتداد مییافتند .

پسرک در حالیکه سرش را بلند کرده بود و به سکوی تخلیه نگـاه مـی کـرد، بـا خـود گفت: دیگه چیزی نمونده. فقط محکم بایست .هنگامیکه آسانسور به طور سراشیبی به سوی سکوی مـشاهدة فوقـانی متمایـل شـد، ستون شروع به باریک شدن کرد و پایه های بزرگش وارد یـک تونـل عمـودی تنـگ
شدند .
«بابا، فکر نکنم — »
ناگهان صدای ترق و تروق منقطعی در بالای سرشان منعکس شد . غلتک تکان خورد و به شکلی تهدیدآمیز به یک سو تاب خورد . کابلهای پاره شده در حالی که مثل مار ضربه می زدند، با حرکتی شلاقی شروع کردند به چرخیدن در اطراف غلتـک . پـسرک دستش را به طرف پدرش دراز کرد .
« » !بابانگاهشان برای یک لحظة وحشتناک با هم تلاقی کرد .
سپس کف آسانسور از زیر پایشان رها شد .
رابرت لنگدان یکدفعه در صندلی چرمـی نـرمش تکـانی خـورد و از حالـت خـو اب و بیداری بیـرون آمـد . او تـک و تنهـا در کـابین بـزرگ یـک جـت صـنفی  که راه خ ود را در میان آسمان متلاطم باز میکرد نشسته بـود . در زمینـه،  موتورهای دوتایی پرت و ویتنی ه طور یکنواختی صدا میدادند .
بلندگوی بالای سرش خش خش کـرد «. آقـای لنگـدان؟ مـا در مـسیر   نهـاییِ فـرود هستیم ».
لنگدان راست نشست و یادداشت های سخنرانی اش را دوباره داخل کیفش گذاشت او . تا نصفه، مبحث نمادشناسی فراماسونی را مرور کرده بود که ذهنش به سوی موضـوع
دیگری منحرف شده بود . لنگدان شک کرد که افکارش راجع به پدر مرحومش، با این دعوت غیرمنتظره از سوی ناصح قدیمی اش، پیتر سالومون

به وجود آمده باشد .
مردی که هیچوقت نمیخوام ناامیدش کنم .این بشردوست، تاریخ دان، و دانشمند پنجاه و هشت ساله، نزدیک به سی سـال پـیش لنگدان را زیر پر و بال خود گرفته بود و به طرق بسیاری جای خالی پدر مرحـومش را پر کرده بود . با وج ود خاندان بانفوذ و ثروت هنگفتِ این مرد، لنگدان تواضع و گرمـی را در چشمان خاکستری ملایم سالومون یافته بود .


ابلیسک ۵۵۵ فوتی واشنگتن دی سی یا مناره عقرب باستانی

بیرون پنجره، خورشید غروب کرده بود، امـا لنگـدان مـی توانـست سـایة کمرنگـی از  بزرگترین اُبلیسک جهان را تشخیص دهد، که مانند منارة عقربه ای باسـتانی در افـق برافراشته شده بود این ابلیسک 555 فوتی که رویه ای مرمری داشت قلب این کـشور را علامت گذاری کرده بود . در تمام اطراف مناره، هندسـة بـسیار دقیـق خیابـان هـا و مقبرهها به سمت بیرون منشعب میشد . حتی از هوا هم قدرت تقریبا اسرارآمیزی از واشنگتن دی.سی تراوش می کردلنگدان عاشق این شهر بود، و هنگامیکه جت فرود آمد، به خـاطر آنچـه در انتظـارش بود شور و هیجان خاصی به او دسـت داد . جـت بـه آرامـی در طـول بانـد ترمینـالی  خصوصی در قسمتی از فضای پهناور فرودگـاه بـین المللـی دولـس حرکـت کـرد و سرانجام توقف کرد .لنگدان وسایلش را جمع کرد، از خلباانها تشکر کرد، و از جت مجلل خارج شـد و بـر روی پلکان باز شده قدم گذاشت. 

هوای سرد ژانویه به آدم احساس آزادی می .داداو خوشحال از ورود به فضای باز، با خود گفت: نفس بکش، رابرت پوششی از مه سفید سرتاسر باند را فرا گرفته بود و هنگامیکه لنگـدان بـر روی جـادة سنگفرش مهآلود قدم گذاشت احساس کرد در میان باتلاق راه می رود

صدای انگلیسی موزونی از آن سوی جادة سنگفرش فریاد زد «: سلام! سلام! پروفسور لنگدان؟

لنگدان سرش را بلند کرد و زن میانسالی را دید که با یک نشان و تخته رسم با عجله به طرف ش می آمد و همچنانکه نزدیک می شد با خوشحالی دست تکان می . داد موهای بلوند مجعدش از زیر کلاه بافتنی شیکی بیرون زده بود .
«به واشنگتن خوش اومدید، آقا »!
لنگدان با لبخندی گفت «: متشکرم ».
«من پم ستم ، از خدمات مسافرتی » . زن با چنان روحیه ای صـحبت مـی کـرد کـه تقریبا آدم را مضطرب میکرد «. اگه با من بیاید، ماشنیتون آماده است، آقا » . لنگدان در طول باند فرودگاه پشت سر او به طرف ترمینال سیگناچر که جـت هـای خصوصی زرق و برق داری آن را فرا گرفته بودند، راه افتاد . یه ایستگاه تاکـسی بـرای
آدمهای معروف و ثروتمند. زن با لحنی خجالتی گفت «: دوست ندارم شما رو خجا لت بدم، ولی شما همون رابرت لنگدانی هستید که در مورد نماد و مذهب کتاب مینویسه، درسته؟ »
لنگدان درنگی کرد و سپس سری تکان داد .زن با حالتی بشاش گفت «: میدونستم! گروه کتاب من کتاب شما رو در مورد مادینـة مقدس و کلیسا خونده ! اون یکی عجب رسوایی لذیذی به بار آورد ! شما از اینکه روباه
رو بذارید توی لونه مرغ لذت میبرید »!
لنگدان با لبخندی گفت «: راستش قصد من رسوایی به بار آوردن نبود ».زن احساس کرد که لنگدان حوصلة صحبت دربارة کارش را ندارد «. معذرت می خوام. همینجوری به وراجی های من گوش بدید . میدونم که احتمالا از اینکه کسی شـما رو بشناسه خسته شدید ... ولی تقصیر خودتونه » . او با خنده به لباس لنگدان اشـاره کـرد . «یونیفورمتون شما رو لو داد ».
یونیفورمم؟ لنگدان نگاهی به لباس خود انداخت . او پیراهن یقه اسکی همیـشگی اش،  کت هریس تویید
، شلوار خاکی ، و کفش هـای دانـشگاهی قرطبـه ایاش را پوشـ یده بود... لباس معمولش برای کلاس درس، سخنرانی، عکس روی کتاب، و رویـدادهای اجتماعی .
ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف