ادامه از نوشتار پیشین
قلعه حیوانات نوشته جورج اورول بخش دوم
...«بنابراین رفقا! آیا مثل روز روشن نیست که تمام نکبت این زندگی ما از ظلم بشریسرچشمه گرفته؟ بشر را از میان بردارید و مالک دسترنج خود شوید.فقط از آن پسمیتوانیم آزاد و ثروتمند گردیم. چه باید بکنیم؟ بسیار ساده است باید شب و روز،جسما و روحا برای انقراض نسل بشر تلاش کنیم.
رفقا! پیامی که من برای شما آوردهام انقلاب است! من نمیدانم این انقلاب کی عملی خواهد شد، شاید ظرف یک هفته شاید بیش از
یکصد سال،اما به همان اطمینانی که این کاه را زیر پای خود میبینم قطع و یقیندارم که دیر یا زود عدالت اجرا خواهد شد.رفقا این مطلب را در بقیه عمر کوتاهتانمدنظر دارید! و از آن واجبتر اینکه این پیام را به کسانی که پس از شما پا به عرصه گیتی میگذارندبرسانید تا نسلهای آینده تا روز پیروزی به تلاش ادامه دهند.»
«رفقا به یاد داشته باشید که هرگز نباید در شما تردیدی پیدا شود،هیچ استدلالینباید شما را گمراه سازد. هیچگاه به کسانی که میگویند انسان و حیوانمشترکالمنافعند و یا ترقی یکی منوط به پیشرفت دیگری است اعتماد نکنید. اینحرفها دروغ محض است .بشربه منافع هیچ موجودی نمیاندیشد. در این مبارزه باید
بین ما حیوانات رفاقت و اتحاد کامل وجود داشته باشد. بشر جملگی دشمن و حیوانات!جملگی دوست
من پیشنهاد میکنم که موضوع آیا موشها در زمره دوستان هستند در جلسه مطرح مذاکره و اخذ رای شود.»
فورا رای گرفتند و با اکثریت چشمگیری تصویب شد که موشها از دوستانند.فقطچهار رای مخالف بود:سه سگ و یک گربه. بعد معلوم شد گربه علیه هر دو رایداده است.
میجر به سخن خود ادامه داد «مطلب زیادی برای گفتن ندارم. فقط تکرار میکنم که برای همیشه وظیفه خود را دردشمنی نسبت به بشر و راه وروش او به یاد داشته باشید.هر موجودی که روی دو پا راهمیرود دشمن است.
هر موجودی که روی چهار پا راه میرود یا بال دارد دوست است.همچنین به خاطر بسپارید که در مبارزه علیه بشر هرگز نباید به او تشبه کنیم حتیزمانی که بر او پیروز گردید از معایب او بپرهیزید.
هیچ حیوانی نباید در خانه سکنا جوید یا بر تخت بخوابد یا لباس بپوشد یا الکل بنوشدیا دخانیات استعمال
کند یا با پول تماس داشته باشد و یا در امر تجاری وارد شود.
تمامعادات بشری زشت است. مهمتر از همه اینکه هیچ حیوانی نباید نسبت به همنوع خودظالمانه
رفتکند ضعیف یا قوی، زیرک یا کودن همه با هم برادریم. هیچ حیوانینباید حیوان دیگری را بکشد،همه حیوانات برابرند.»
«و حالا رفقا میروم سر داستان خواب شب قبل.من نمیتوانم این خواب را برایشماتشریح کنم، رویایی بود از دنیا در روزگاری که نسل بشر از بین رفته. اما خوابچیزی را به خاطر من آورد که مدتها بود فراموش کرده بودم .سالها پیش هنگامی کهبچه خوکی بیش نبودم مادرم و سایر خوکهای ماده سرودی قدیمی میخواندند که جزآهنگ و سه کلمه اول آن را به یاد نداشتند. من آن آهنگ را در بچگی میدانستم،ولی مدتها بود که از خاطرم محو شده بود ولی شب گذشته آن آهنگ در عالم رویا بهیادم آمدو عجیبتر اینکه کلمات سرود هم به خاطرم آمدـ بله کلمات، یقین دارم،
کلماتی که بوسیله حیوانات در ازمنه خیلی پیش خوانده میشده و نسلهاست که بهدست فراموشی سپرده شده است. رفقا من هم اکنون این سرود را برای شمامیخوانم.من پیرم و صدایم خش و گرفته است اما شما وقتی آهنگ را یاد گرفتیدخواهید توانست آن را بهتر بخوانید. اسم این سرود،" حیوانات انگلیس " است. »
با بعبع، اسبان با شیهه و مرغابیها با صدای مخصوص خود آن را خواندند. این سرودچنان حیوانات را به وجد آورد که پنجبار پی هم تکرارش کردند و چه بسا اگر اتفاقیپیش نمیآمد سراسر شب به خواندن ادامه میدادند. بدبختانه سروصدا، آقای جونز را از خواب بیدار کرد.از تخت پایین جست و به تصور
اینکه روباهی وارد مزرعه شده است تفنگی را که همیشه در کنج اتاق خوابش بودبرداشت و تیری در تاریکی انداخت. ساچمه بر دیوار طویله نشست و جلسه به سرعتبرهم خورد و همه به محل خواب خودگریختند.پرندگان بر شاخهها و چرندگان رویکاه جای گرفتند و در لحظهای، تمام مزرعه را سکوت فرا گرفت.
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد
کتاب شرط بندی نوشته آنتوان چخوف بخش یکم
نوابغ زیادی در مهمانی حضور داشتند موصوعات گوناگون صحبت می شد و سر انجام بحث به مجازات اعدام کشید
در میانشان محقق و روزنامه نگار هم کم نبود، اکثرا مخالف مجازات اعدام بودند و آن را مجازات،ناشایست برای حکومتی مسیحی و ابزاری منسوخ برای دولت می دانستند. بعضی از آنها معتقد بودند که حبس ابد باید در تمام دنیا جایگزینِ اعدام شود .
:میزبان گفت "من با شما موافق نیستم. خود من نه اعدام را تجربه کرده ام نه حبس ابد را، اما گر کسی بخواهد ارجح تر را بیابد، بهنظر من مجازات اعدام اخلاقی تر و انسانی تر از حبس ابد است
کدام جلاد انسانی تر است؟ . اعدام بلافاصله میکشد،حبس ابد به تدریج.ا کسی که شما را ظرف چند ثانیه میکشد یا کسی که در چندین سال پیوسته شما را از پای درمی آورد؟ "
: یکی از میهمانان خاطرنشان کرد "هردوآنها به یک اندازه غیر اخلاقی هستند، زیراهدف آنها یکی است و آن گرفتن زندگی است چون دولت خدا نیست ،دولت حتی اگر بخواهد، حق گرفتن چیزی را که قادر به بازگرداندن آن نیست ندارد ".
. در میان جمع وکیلی که جوانی بیست و پنج ساله بود، حضور داشت از او پرسیدند، پاسخ دادوقتی نظرش را "مجازات اعدام و حبس ابد به یک اندازه غیر اخلاقی اند اما اگر از من بخواهند یکی از آنها را انتخاب کنم .
مطمئنا دومی را انتخاب خواهم کرد
چون زندگی کردن اگر بصورت حبس ابدهم که باشد بهتر از اصلا زندگی نکردن است ".
بانکدار که آن زمان جوان تر و پر شور تر بود و این گفتگو تبدیل به بحثی داغ شده بودناگهان کنترلش را ازدست داد، ومشت خود را بر روی میز کوبید ، به طرف وکیل برگشت و فریاد زد :" من با شما دو میلیون شرط می بندم که این دروغ است و حتی پنج سال هم در یک سلول دوام نمی آورید ".
: وکیل جواب داد " شرط می بندم که نه پنج سال بلکه پانزده سال دوام خواهم آوردبانکادار فریاد کشید " آقایان من دو میلیون شرط می ! قبول است
وکیل گفت " شما دو میلیون شرط می بندید، من آزادی ام .قبول است
را ".
بدیتن ترتیب شرط بندی مخاطره آمیز مضحک انجام و بانکدارکه در آن زمان میلیون ها کرور پول برای ولخرجی و هوسرانی داشت و از شادمانی خود را باخته بود در طول شام به وکیل گفت :
" دو میلیون برای من . مرد جوان ، قبل از اینکه دیر شود سر عقل بیا زندگیت را از دست خواهی داد و سه یا چهار سال بیشتر طاقت نخواهی آورد.در ضمن مرد بیچاره فراموش نکن که حبس داوطلبانه بسیار سخت تر از حبس تحمیلی است
فکر نکن که هر لحظه این حق را داری که خود را آزاد کنی تمام زندگی دلم برایت در سلول زهر آگین
بمیسوزد ".
واکنون بانکدار،از گوشه ای به گوشه دیگر گام بر میداشت و تمام اینها را بخاطر می آورد و از خود می پرسید:
ادامه دارد
نماد گمشده
آموزشهای سرّی تمام اعصار -واقعیت :
کتاب نماد گمشده نوشته دن براون خالق کتاب کد داوینچی (فصل ۱ بخش ۱)
ترجمه عباس آبادی
کتاب با این مطلب آغاز می شود که در سال 1991 ، یک سند در گاوصندوق رئیس سازمان CIA قرار می گیرد
همچنین تاکید شده که تمام مراسم و مناسک، دانشها ، آثار هنری، و بناهای یادبود در این رمان واقعی هستند خانة معبد
شب 8:33
راز در چگونه مردن است .
از آغاز پیدایش زمان، راز زندگی همواره در چگونه مردن بوده است .
شخص تازه واردکه سی و چهار ساله بود به جمجمة انسانی کـه در کـف دسـتانش بـود خیـره شـد . جمجمه، به شکل کاسه ای بود گود و پر از شرابی به رنگ خون .
او به خودش این حمله را میگفت: آنرا بخور. نباید از چیزی بترسی. بر اساس آداب و رسوم، تازه وارد با لباس تشریفاتی یک مرتد قرون وسطائی که به سوی چوبـة دار برده می شود چنین سفر را آ غاز کرده بود .جلوی پیراهن گـشادش بـاز مانـده بـود و همین باز بودن سینة رنگ پریده اش را نمایان میساخت، و پاچة چپ شلوارش تا زانو، و آستین دست راستش تا آرنج بالا رفته بود . یک حلقة طناب سـنگین —یـا بـه قـول بـرادران یـک «طناب کش »—دور گردنش آویزان بود .
بهرحال، امشب، مثل برادرانـی کـه شـا هد مراسم بودند او لباس استادها را پوشیده بود مجمع برادرانی که دور او جمع شده بودند همگی لبـاس هـای سـلطنتی پوسـت بـره، عمامه، و دستکش های سفیدشان را پوشیده بودند . جواهراتی تشریفاتی به دور گـردن آویخته بودند که مثل چشمانی روح مانند در میان نور کم سو می درخشیدند.
بـسیاریاز این مردان صاحب موقعیت های اجتماعی قدرتمندی بودند، و با این وجـود تـازه واردمیدانست که مرتبة دنیوی آنها درون این دیوارها هیچ ارزشی ندارد . در اینجا همه بـا هم برابر، و برادرهای قسم خورده ای بودند که در یک پیمان عرفـانی بـا هـم سـهیم بودند .همچنانکه تازه وارد اعضای مجمع را از نظر می گذراند، با خود فکر کرد کـه بیـرون از آنجا چه کسی باورش می شود چنین مجموعه ای از مردان در یک مکان جمع شـوند ... چه برسد به این مکان. اتاق شبیه به پناهگاه مقدسی از دنیای باستانی بود .
بهرحال، حقیقت، هنوز بیگانه بود .اتاق معبد
این اتاق یک مربع کامل بود . همینطور غارمانند بود . سقف آن به شکلی حیرت آور تـا ارتفاع صد فوتی بالا میرفت و توسط ستون هایی از گرانیت سبز محافظـت مـی شـد . ردیفی از صندلی های چوب گردوی تیرهی روسی با روکشی از پوست گـراز دور اتـاق چیده شده بودند . یک تخت پادشاهی بـه ارتفـاع سـی و سـه فـوت بـر دیـوار غربـی حکمرانی می کرد و یک ارگ لوله ای مخفی روبـروی آن قـرار داشـت . دیوارهـا شـهر فرنگی از نمادهای باستانی بودند ... مـصری، عبـری، نجـومی، کیمیـایی، و نمادهـایی دیگر که تا آن موقع ناشناخته مانده بودند .امشب، اتاق معبد با مجموعه ای از شمعهای با دقت چیده شده روشن شـده بـود . نـوراستاد ارجمند . این مرد که در اواخر دهة پنجـاه سـن خـود بـود،نمادی آمریکایی بود . مردی محبوب و تنومند بود و ثروتی غیرقابـل تخمـین داشـت . موهایش که زمانی تیره بودند داشتند به نقره ای می گراییدند و چهرة معروفش نشانگر یک عمر قدرت و هوشی سرشار بود .
استاد ارجمند با صدایی به آرامی بارش برف گفت «: پیمان رو ببنـد . سـفرت رو تمـام ».کن
سفر تازه وارد، مثل همة سفرهایی از این قبیل، از درجة اول شـ روع شـده بـود . در آن شب، در مراسمی شبیه به همین یکـی، اسـتاد ارجمنـد چـشمان او را بـا چـشمبندیمخملی بسته بود و خنجری را به سینة برهنه اش فشار داده و بـه او گفتـه بـود «: آیـا رسما به شرفت سوگند می خوری که بدون تأثیر پـذیری از حـرص و طمـع و یـا هـر انگیزة ناشایست دیگری آزاد انه و با میل باطنی، خودت رو بـه عنـوان یـک داوطلـب
برای رازها و مزایای این برادری اعلام کنی؟ »تازه وارد به دروغ گفته بود «: ».بلهاستاد به او هشدار داده بود «: پس بگـ ذار ایـن نیـشی بـه هوشـیاریت و همینطـور در صورت خیانت به رازهای ما مرگی آنی باش .د »
با خود گفت : امشب اتفاقی در داخل این دیوارها می افته که قبلا در طول تـاریخ ایـن اخوت هرگز رخ نداده. در طول قرنها یک بار هم رخ نداده. می دانست که این جرقه ای برای شروع کارش می شود... و قدرتی غیرقابل درک به او میدهد. هیجانزده نفس عمیقی کشید و کلماتی را که مردان بیـشماری قبـل از او در
کشورهای سرتاسر جهان بر زبان آورده بودند ادا کرد .
«این شراب که ا کنون می نوشم برایم به زهری مهلک تبـدیل شـود ... اگـر پیمـانم را عمدا یا از روی میل باطنی زیر پا بگذارم. »
کلماتش در فضای توخالی طنین انداز شدند .
سپس همه جا ساکت شد .
در حالیکه جمجمه را محکم در دستانش گرفته بود، آن را به طرف دهانش بالا بـرد و احساس کرد لبانش استخو اند ان خشک را لمس کرده چشمانش را بست و جمجمه را به طرف دهانش سرازیر کرد و شراب را با جرعه هایی طولانی و عمیق نوشـید . وقتـی آخرین قطرة آن را هم خورد، جمجمه را پایین آورد .
یک لحظه، احساس کرد شش هایش کیپ شده و قلبش به تندی بـه تـپش افتـاد .خدای من، اونا می دونند سپس، احساسش به همان سرعتی که آمده بود از بین رفت .
گرمای خوشایندی در بدنش جاری . شد تازه وارد نفسش را بیرون داد و در حالیکـه بـه مرد چشم خاکستریِ از همه جا بی خبری خیره شده بود که با حماقـت او را بـه میـان سرّیترین درجات این انجمن برادری پذیرفته بود در دل لبخند زد .به زودی عزیزترین چیزهات رو از دست خواهی داد ...ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب طاعون نوشته آلبر کامو
از حیرت به وحشت
.شب تب سرایدار به چهل در جه می رسد و حالش وخیم می شود. دکتر دمل مصنوعی روی بدنش ایجاد می کند تا چرکها تخیله شود.
کامو هوای شهر را در فردای آن روز با آسمانی آبی و نسیمی ولرم و مرطوب توصیف می کند(هوای مناسب برای انتشار طاعون طبق تحقیقات جدید میکروب شناسان) و البته اضافه می کند که بوی گلها از حومه های دور دست شهر نیز می آمدو بهار ی تازه سر رسیده بود ، سر وصدای در کوچه ها بیشتر شده و تر س مبهم مردم کم رنگ تر گردیده بود.
حال سرایدار در روز بهتر شده ولی شب تب به چهل درجه میرسد و استفراغهای مکرر و در د غده های گردن و سوزش آن باعث می شود که دکتر سرایدار را در آمبولانسی گذارده و راهی بیمارستان شود.در را ه دکتر ریو متوجه می شود که سرایدار جان باخته و ضربات بی امان طاعون پیکر او را بی روح ساخته است.
کامو از قول راوی داستان شرح می دهد که مرگ سرایدار پایان دوره حیرت و آغاز دوره وحشت بود.چون شهروندان آن شهر کوچک اصلا تصور این را نمی کردند که روزی شهرشان به جایی مبدل شود که در آن موشها زیر افتاب بمیرند و سرایدارها از بیماریهای عجیب تلف شوند.
نکته بد و آزار دهنده دیگر اینکه کسانی که سرایدار هم نبودند به سرنوشت سرایدار ها دچار شده بودند.سپس صحبت از شخصی بنام تارو به میان می آید که جزو شاهدان ماجرا بوده و در آن شهر زشت اقامت نموده تا در پلاژهایش تفریح کند و این که تجارت در آنجا بخوبی ج یان داشت .
ولی او در آن روز گفتگوی دونفر را می شنود که از شخصی بنام کان صحبت می کردند که در اثر تب شدید و آبسه زیر بغل فوت کرده بود.
دریاره این کان گفته می شد که اولا نباید وارد دسته شیپورزنان مذهبی می شد چون او شیپور زن این گروه بود و آدم مریض نباید شیپور بزند.دوم این که او در طبقه دوم ساختمانی زندگی می کرد که مقابل آن ساختمانی دیگری بود که در آن پیر مردی با فکر غیر انسانی می زیست. چون هر روز بعد از ظهر از بالکن طبقه خود کاغذهایی را ریز ریز کزده و به پایین می ریخت تا گربه ها فکر کنند برایشان مواد غذایی می ریزند. ووقتی که گربه ها جلو می آمدند پیر مرد آب دهان به زمین می انداخت و به اصطلاح خودش گربه ها را دست می انداخت.
از وقایع دیگر این که در یک تراموای در حالت حرکت موش مرده یافته بودند که به همین دلیل تراموار ا متوقف و موش را بیرون انداخته بود. نگاهبان هتل معتقد بود یک زلزلزله در راه است.
سپس کامو از قول تارو و از روی یادداشتهای او شرح می دهد که موضوع تب در شهر جدی شده چون تا آن روز ده نفر مرده بودند. البته پیرمرد که از ناپدید شدن گربه ها نارحت شده و با باز گشت مجدد آنها خوشحال شده تف هایش را باد قت بیشتری به سمت گربه ها پرتاب می کرد .تارو این مطالب را در یادداشتهایش نوشته بود. و این که دکتر ریو با ریشار مذاکره می کند و از او می پرسد که آیا از تب خیارکی چیزی می داند یا نه که او اظها ر بی اطلاعی می کند و فقط آمار مردگان را اعلام می نماید.
هوای طاعونی
راوی داستان هوای شهر را همراه با گرمای مرطوب بهاری توصیف می کند و این که یک مستی غمباری بر آسمان شهر حکمروایی می کرده است . در این میان فقط پیر مرد آسمی است که خوشحال است چون هوای مرطوب گرم باعث پختن خلطهای ریه او می شود. راوی داستان گزارش می کند که در آن حال و هوا انسانها در زیر آسمان شهر همچون زندانی در قفس بودند.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
۲۴
از رساله پروتاگوراس نوشته افلاطون(۱)
مناظرات سقراط در مورد سوفیستها (شکاکان و شک بر انگیزان )
دوست: سقراط، از کجا می آئی؟ چه می پرسم؟ بی گمان باز در پی آلکیبیادس زیبا بوده ای. من نیز چند روز پیش او را دیدم و الحق هنوز بسیار زیباست. ولی سقراط. پنهان نماند که از نوجوانی گذشته و مرد شده و ریشی انبوه چهره اش را فرا گرفته است.
سقراط: چه عیب دارد؟ مگر با هومر هم آواز نیستی که می گوید: «زیبائی جوانان آن گاه به کمال می رسد که رخسارشان به ریشی انبوه آراسته گردد.» آلکیبیادس اکنون در این مرحله است.
دوست: راست از نزد او می آئی و هنوز نظری با تو دارد؟
سقراط: البته، خصوصاً امروز که به یاری من رسید و از من مردانه دفاع کرد. با این همه نکته ای می گویم که تو را به شگفتی خواهد آورد: با آنکه آلکیبیادس حاضر بود اعتنائی به او نداشتم و حتی گاه حضور او را از یاد می بردم.
دوست: چه شده بود؟ گمان نمی برم اقلا در این شهر کسی زیباتر از او یافته باشی.
سقراط: آری، چه کسی یافته ام به مراتب زیباتر از او.
دوست: چه می گوئی؟ اهل این شهر است یا بیگانه؟
سقراط: بیگانه.
دوست: از کدام شهر؟
سقراط: از آبده را.
دوست: و چنان زیباست که او را بر پسر کلینیاس برتری می نهی؟
آن که داناتر است زیباتر است!
سقراط: چگونه برتری ننهم؟ مگر آنکه داناتر است زیباتر نیست؟
دوست: پس سقراط، چنین پیداست که در محضر مرد دانائی بوده ای.
سقراط: آری، داناترین مردمان. زیرا همه برآنند که امروز در جهان هیچ کس داناتر از پروتاگوراس نیست.
دوست: چه می گوئی؟ پروتاگوراس در اینجاست؟
سقراط: آری، سه روز است.
دوست: و تو از نزد او می آئی؟
سقراط: آری، و ساعتی با او گفت و گو کردم و به سخنش گوش دادم.
دوست: پس به این جوان بگو برخیزد و خود به جای او بنشین و اگر مانعی نمی بینی گفت و شنودهائی را که با هم کرده اید به ما بازگو کن.
سقراط: هیچ مانعی نیست. حتی خوشنود خواهم شد اگر گوش فرا دارید.
دوست: با کمال اشتیاق گوش خواهیم داد و بسیار سپاسگزار خواهیم بود.
سقراط: اکنون که اشتیاق از هر دو سر است پس گوش کنید:
دیشب بامداد تازه دمیده بود که هیپوکراتس پسر آپولودوروس و برادر فازون با عصائی در خانه ما را کوبید و همینکه باز کردند با شتاب درآمد و فریاد برآورد: «سقراط بیدار شده ای یا هنوز در خوابی؟» صدایش را شناختم و گفتم: «هیپوکراتس، چه خبر آورده ای؟»
گفت: خبر خوبی.
گفتم: خدا کند چنین باشد. چه شده است که چنین زود آمده ای؟
نزدیکتر آمد و گفت: پروتاگوراس آمده است.
گفتم: او از پریروز اینجاست. مگر تو امروز شندیده ای؟
گفت: آری، به خدا سوگند دیشب شنیدم. در تاریکی به یاری دستها رختخواب مرا پیدا کرد و در کنار من نشست و گفت: دیشب از اونیوس دیر بازگشتم. برده ی من ساتیروس گریخته است. دیروز می خواستم به تو بگویم که به جست و جوی او خواهم رفت ولی سخنی دیگر به میان آمد و فراموش کردم.
شب پس از آنکه بازگشتم و شام خوردیم هنگامی که می خواستیم بخوابیم برادرم گفت پروتاگوراس آمده است.
خواستم همان دم به نزد تو بیایم ولی دیدم دیر است و شب از نیمه گذشته. بامداد همینکه بیدار شدم برخاستم و آمدم.
چون شور و حرارت او را می شناختم گفتم: چه شده؟ مگر از پروتاگوراس بدی دیده ای؟
خندید و گفت: آری، سقراط، به خدا سوگند از او بدی دیده ام زیرا یگانه دانشمند جهان است و مرا چون خود نمی کند
گفتم: یقین بدان که اگر به او نقدینه ی کافی بدهی و منتش را بپذیری از آنچه می داند به تو نیز خواهد آموخت.
گفت: خدا کند چنین باشد. چه در آن صورت نه از مال خود دریغ خواهم ورزید و نه از دارائی دوستانم. به اینجا نیز برای آن آمده ام که از تو بخواهم مرا به نزد او ببری و درباره ی من با او سخن بگوئی.
من گذشته از اینکه هنوز جوانم، تا کنون نه پروتاگوراس را دیده ام و نه با او گفت و گوئی کرده ام. نخستین بار که به آتن آمد کودک بودم ولی در ستایش او سخنهای فراوان شنیده ام و همه برآنند که در سخنوری استادتر از او نیست. بیا بی درنگ به نزد او برویم و او را پیش از آنکه از خانه بیرون رود ببینم. شنیده ام در خانه کالیاس پسر هیپونیکوس ساکن است. بیا برویم!
گفتم: عزیزم، هنوز بسیار زود است. بهتر است برخیزیم و اندکی در حیاط گردش کنیم تا هوا روشن شود و آنگاه برویم. از این گذشته پروتاگوراس بیشتر اوقات در خانه است و یقین بدان که او را خواهیم یافت.
پس از این گفت و گو برخاستیم و به حیاط رفتیم. برای آنکه بدانم هیپوکراتس درباره ی تصمیم خود تا چه اندازه اندیشیده است گفتم: هیپوکراتس، اکنون که می خواهی به نزد پروتاگوراس بروی و دارائی خود را نثار او کنی، می دانی به نزد که می روی؟ اگر به نزد همنام خود هیپوکراتس کئوسی می رفتی تا با پرداخت مزد از او درس بگیری، و از تو می پرسیدند «هیپوکراتس کیست و هنرش چیست؟» چه پاسخ می دادی؟
گفت: می گفتم «پزشک است.»
گفتم: اگر باز می پرسیدند «از او درس می گیری که چه بشوی؟»
چه گفتی؟
گفت: می گفتم «از او درس می گیرم تا پزشک شوم.»
گفتم: و اگر می خواستی به نزد پلی کلیتوس ارگوسی یا فایدیاس پرسید: «آنان چه هنر دارند؟» چه پاسخ می دادی؟
گفت: می گفتم پیکرتراشند.
گفتم: پیکرتراش.
گفتم: خوب گفتی. اکنون که من و تو به نزد پروتاگوراس می رویم و آماده ایم دارائی خود و دوستانمان را به او بدهیم اگر از ما بپرسند: «سقراط و هیپوکراتس، پروتاگوراس کیست و هنرش چیست؟» چه خواهیم گفت؟ چنانکه می دانی، فایدیاس را پیکر ساز می نامند و هومر را شاعر. پروتاگوراس سوفیست است.
گفتم: پس به نزد سوفیستی می رویم تا مزد بدهیم و هنرش را بیاموزیم؟
گفت: البته.
گفتم: ولی اگر کسی بپرسد: «هنر او را می آموزی تا چه بشوی؟» چه پاسخ خواهی داد؟
در روشنائی بامداد دیدم هیپوکراتس سرخ شد. ولی پس از اندکی تأمل گفت: «ناچار خواهم گفت می خواهم سوفیست شوم».
گفتم: تو را به خدا سوگند می دهم شرم نداری که در نزد یونانیان به سوفیستی شهره شوی؟
گفت: سقراط، اگر راست خواهی به خدا سوگند شرم دارم.
گفتم: شاید مراد تو از درس خواندن در نزد پروتاگوراس آن نیست که سوفیست شوی، بلکه مقصودت همان است که هنگام آموختن زبان و ورزش و موسیقی داشتی. آن فنها را برای آن نیاموختی که پیشه ی خود سازی بلکه می خواستی از آنها بی بهره نمانی زیرا هر مرد آزاد برای آنکه در زندگی کامیاب شود ناچار است ادبیات و ورزش و موسیقی بیاموزد.
گفت: مرادم همان است که گفتی.
گفتم: پس آگاه هستی که در این دم به چه کار می خواهی دست بزنی یا نه؟
گفت: مقصودت را نفهمیدم.
گفتم: امروز بر آن شده ای که روح خود را به سوفیستی بسپاری تا آن را بپرورد. می دانی سوفیست کیست؟ اگر پاسخ این سؤال را ندانی. معلوم خواهد شد نمی دانی روح خود را به چگونه کسی می سپاری، و آیا از افت و خیز با او سود خواهی بد یا زیان؟
گفت: گمان می کنم می دانم.
گفتم: پس بگو سوفیست کیست؟
گفت: سوفیست همچنانکه از نامش پیداست، کسی است که با دانش سر و کار دارد.
گفتم: این تعریف درباره ی نقاش و معمار نیز صادق است زیرا اینان نیز دارای دانش اند. مثلا اگر از ما بپرسند: «دانش نقاش راجع به چیست؟» خواهیم گفت: «تصویرسازی». همچنین است در دیگر موارد. ولی اگر بپرسند: «سوفیست از کدام دانش بهره مند است و دانش او راجع به چیست؟» چه خواهیم گفت و کدام هنر را نام خواهیم برد که سوفیست در آن استاد است؟
گفت: سوفیست می تواند شاگردان خود را در سخنوری توانا سازد.
گفتم: شاید این پاسخ درست باشد ولی کافی نیست. زیرا روشن نشد که سوفیست ما را به سخنوری درباره ی کدام موضوع توانا می سازد؟ مثلا استاد موسیقی شاگرد خود را توانا می سازد تا درباره ی هنری که به او آموخته است سخن براند، یعنی درباره ی موسیقی. چنین نیست؟
گفت: درست است.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف