شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱کتاب که باید خواند: زنان خیابانی سودا زده من(۱): نوشته گابریل گارسیا مارکز


خاطرات زنان خیابانی  سودا زده من: نوشته گابریل گارسیا مارکز(۱)


مادر من

در یک خانه قدیمی در پیاده رو آفتابگیر پارک سن نیکلاس زندگی می کنم. جایی که تمام روزهای زندگیم بی زن و بی مالسپری شد، جایی که پدر و مادرم زیستند و مردند، جایی کهتصمیم دارم در همان تختخوابی که به دنیا آمدم و در روزی کهدلم می خواهد دور و بی درد باشد، تنها بمیرم. پدرم این خانه رادر یک حراج عمومی در اواخر قرن نوزدهم خرید. طبقه اول رابه جماعتی ایتالیایی برای مغازه لوکس فروشی اجاره داد و اینطبقه دوم را برای خوشبخت شدن با دختر یکی ازآنها برایخودش نگه داشت. فلوریناددیوس کارگامانتس  ، نوازنده بااستعداد موتسارت ، مسلط به چند زبان و یک ایتالیایی اصیل؛زیباترین و با استعدادترین زنی که شهر مابه خود دیده است: مادرمن.


خانه

فضای خانه بزرگ و روشن است با سقف هایی گچ بری شده وکفی مفروش با موزاییک شطرنجی گلدار و چهار در شیشه ای،رو به بالکنی که شب های ماه مارس مادرم با دختر عموهایایتالیاییش می نشستند و اشعار عاشقانه می خواندند. ازآن جاپارک سن نیکلاس با کلیسا و مجسمه کریستف کلمب و کمیدورتر انبارهای اسکله و افق پهناور رودخانه مگدالنا  دربیست فرسنگی مصب اش دیده می شود. تنها چیز ناخوش آیند

خانه این است که در طول روز خورشید روی پنجره های مختلفمی چرخد و برای این که بتوان درسایه روشن های داغ چرتی زدباید تمام آن ها را دور زد.


حراج همه چیز

 در سن سی و دو سالگی، وقتی تنها شدمبه اتاقی که متعلق به والدینم بود نقل مکان کردم، دری مستقیم

رو به کتابخانه گشودم و شروع به حراج چیزهایی کردم که برایهمه چیز به جز کتاب ها و جعبهزندگی زیادی بودند، یعنی تقریباًموسیقی پیانولا.

مدت چهل سال خبر پرداز روزنامه «لاپاز» بودم که شاملبازسازی، تکمیل و عامه فهم کردن خبرهای جهان بودکه ازموج های کوتاه و یا کدهای مورسی که در فضای نجومی پروازمی کردند به دام می انداختیم.امروزه از حق بازنشستگی این حرفه منقرض شده اموراتم بیشتربه بدی می گذرد، کمی هم بابت حقوق بازنشستگی استادیدستور زبان اسپانیایی و لاتین، گیرم می آید. 

اما بابت مقالاتهفتگی که بی وقفه و بیش از نیم قرن نوشته ام تقریباً هیچ چیز وبابت جزوه های موسیقی و تئاتر که وقتی نوازندگان سرشناسمی آمدند می نوشتم واز سر لطف برایم چاپ می کردند مطلقاً هیچچیز عایدم نمی شود. هیچ وقت کاری به جز نوشتن نکرده ام اماعلاقه و استعداد داستان نویسی نداشته ام و کلاً از قوانین نوشتههای دراماتیک بی اطلاعم و اگر خودم را در این مؤسسه جا کردهام به اعتبار آن همه مطالبی است که در زندگی خوانده ام. 

بهزبان ساده سرجوخه بی مدال و بی افتخاری هستم که چیزی ندارم تا برای بازماندگان خود به میراث بگذارم، مگر همینوقایعی که در این خاطره از عشق بزرگم سعی می کنم تا آن جا کهبشود به آنها اشاره کنم.


یادداشت روز نود سالگی

روز نود سالگیم، ساعت پنج صبح باز مثل همیشه به یاد آوردم.روز جمعه بود و تنها کارم نوشتن مقاله ای بود که روزهاییکشنبه در روزنامه لاپاز چاپ می شد. علایم صبح گاهی برایخوشحال نبودن تکمیل بود. از اول صبح استخوان هایم دردداشتند، مقعدم می سوخت و پس از سه ماه خشکی، صدایرعد و برق طوفان به گوش می رسید. 

تا قهوه درست می شدحمام کردم، فنجان قهوه ای را که با عسل طبیعی شیرین شدهبود با دو کیک خوردم و لباس کتانی مخصوص خانه را پوشیدم.عنوان یادداشت آن روز طبیعتاً نود سالگی من بود

هیچ وقت بهسن و سال مثل قطراتی که از سقف می چکند و به آدم یادآوریمی کنند که چه قدر از عمر باقی است فکر نکرده ام. از بچگیشنیده بودم که وقتی کسی می میرد شپش هایی که در سرش تخمگذاشته اند برای خجالت دادن خانواده روی بالش بالا و پایینمی پرند. این موضوع مرا آن چنان تربیت کرد که از همان بچگیبرای رفتن به مدرسه می گذاشتم موهای سرم را از ته بتراشند وحتا هنوز هم که فقط چند شویدی برایم باقی مانده است آن هارا با گل سرشور می شویم. به عبارت دیگر می خواهم بگویم ازهمان بچگی احساس شرم و خجالت در مقابل دیگران بیشتر از مرگ در من شکل گرفته بود...

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف



۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو فصل سوم (۲)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو فصل سوم (۲)


دختر قهرمان داستان  به سفر  می رود

مسافرت ماریا با اتوبوس چهل و هشت ساعت طول کشید، در یک هتل ارزاندر کوپاکابانا اتاقی اجاره کرد( کوپاکابانا! آن ساحل، آن آسـمان...) و قبـل ازاینکه حتی کیف هاش را باز کرده باشه، بیکینی که خریده بود را برداشـت، وبا وجود هوای ابری مستقیم به ساحل رفت. با ترس بـه دریـا نگـاه کـرد، و بـاسختی خودش را به آب زد. 

هیچ کس توجه نمی کرد که این اولین تماس ماریا با اقیانوس بود، با جریـانآب ها، با موج های خروشان، و در آن طرف اقیانوس اطلس، با ساحل آفریقـاوشیرهایش. وقتی از آب بیرون آمد به زنـی نزدیـک شـد کـه سـعی مـی کـردساندویج دست نخورده ای را بفروشد، و مرد خوش تیپی که او پرسـید آیـا مـیخواهد آن شب را با او بیرون رود، و مرد دیگری که که یک کلمه پرتقالی حـرفنمی زد و با ادا و اشاره از ماریا پرسید که آیا آب نارگیل می خواهد
ماریا یک ساندویچ خرید، چون خجالتی تر از آن بود که نه بگوید، اما با دو مـردغریبه حرف نزد.ناگهان ازخودش ناامید شد؛ حالا که فرصـت آن را داشـت کـههر چه می خواهد انجام دهد، چرا آنقدر مسخره برخورد مـی کـرد؟ هـیچ توضـیحخوبی پیدا نکرد، آنجا نشست و منتظر آن شد که خورشید از پشت ابرها بیرونبیاید، هنوز از شجاعت خودش و سـردی آب( حتـی در وسـط گرمـای تابـستان) هیجان زده بود. 


مردی که پرتغالی نمی دانست

مردی که نمی توانست یک کلمه پرتغالی حرف بزند در حالی که نوشـیدنی بـه همراه داشت دوباره ظاهر شد و نوشیدنی را به او تعارف کرد. راحت از این کـهلازم نیست با او حرف بزند، نوشیدنی را قبول کرد و بـه او خندیـد، مـرد نیـز بـالبخند به او جواب داد. برای یک مدت آنهـا آن گفتگـوی راحـت و بـی معنـی( لبخند زدن) را ادامه دادند تا اینکه مرد یک دیکشنری کوچک از جیبش در آورد وبا لهجه ی عجیبی گفت: "بونیتا"..."زیبا"، ماریا دوباره لبخنـد زد، اگرچـه او مـیخواست حد اقل شاهزاده اش به زبان پرتغالی صـحبت کنـد و کمـی جـوان تـرباشد. 


مرد صفحه ای را ورق زد:
"شام... امشب؟"
:سپس گفت :
"سوییس!"
:و جمله اش را با کلماتی تمام کـرد کـه در هـر زبـانی شـبیه زنگولـه هـایی دربهشت بودند.
"کار! دلار!"
ماریا هیچ رستورانی را نمی شناخت که نام آن سویس باشد. آیـا واقعـا مـیشد انقدر همه ی رویاها زود بـرآورده بـشه؟ ماریـا خواسـت تـا احتیـاط کنـد:"ممنون برای دعوتتان، اما من در حال حاضر کـار دارم و "علاقـه ای بـه پـول درآوردن ندارم.

پیشنهاد شغلی مرد سوئیسی و آغاز اسارت

مرد که یک کلمه هم از حرف های او را نفهمیده بود، کم کم ناامید می شـد،بعد از رد و بدل کردن چند لبخند دیگر مرد او را برای چند دقیقه تنها گذاشـت وبا یک مترجم برگشت. از طریق متـرجم بـه ماریـا توضـیح داد کـه" از سـویس است( کشور، نه رستوران) و تمایل دارد که با ماریا شام بخورد تا در مورد یـکپیشنهاد شغلی با هم صحبت کننـد." متـرجم کـه خـود را بـه عنـوان مـسئولتوریست های خارجی و امنیت هتلی که مرد در آن اقامت داشت معرفی کردهبود، اضافه کرد:" اگر جای شما بودم قبول می کردم. او مدیر یـک تماشـاخانه

ی مهم است که برای افراد با استعداد برای کار در اروپا جستجو می کنـد. اگـرشما دوست دارید می توانم شما را به چند نفر دیگر که دعوت ایشان رو قبولکرده اند آشنا کنم که همگی ثروتمند شده انـد و ازدواج کـرده و صـاحب بچـههستند و نیازی ندارند که نگران این باشند که "فریب بخورند یا بی کار بمانند بعد در حالی که سعی کرد که ماریا را با دانش خود از فرهنگ های بـین الملـیتحت تاثیر قرار دهد "گفت:" در کنار اینها سویس شکلات و ساعت های عـالیمی سازد.

تنها تجربه ی ماریا در صحنه، بازی کردن در نقش فروشـنده ی آب بـود کـه هـرسال در هفته ی مقدس بوسیله ی شورای محلی برای این نقـش انتخـاب مـیشد. او به سختی در اتوبوس خوابیده بود، اما از دیدن دریا هیجان زده شده بود،از خوردن ساندویج بیزار بود- دست نخورده یا هر چیز دیگر- و از این کـه کـسی
را نمی شناخت آشفته بود و دنبال دوستی می گشت. او قبلا هم در وضعیت مشابهی قرار گرفته بـود، کـه
یک مرد قول همه چیز می دهد اما در آخـر هـیچ چیـز نمـی داد، بنـابراین مـیدانست تمام حرف ها ی مـرد دربـاره ی نمـایش تنهـا راهـی بـود کـه ماریـا راعلاقمند کند.


پرهیزگاری و شانس

متقاعد شده بود که پرهیزگاری هایش باعث این شـانس شـده بـود، و او مـیبایست از هر لحظه از این تعطیلات استفاده کند، دیدن یک رستوران خوب میتوانست موضوعی برای او باشد که وقتی به خانه برگشت در آن مورد صـحبتکند، او تصمیم گرفت که دعوت را قبول کند، به این شرط که مترجم هم آنهارا همراهی کند، چون از رد و بدل لبخند و تظاهر به این که حرف های مرد را میفهمد خسته شده بود. 

تنها مشکل بدترین آنها بود: او هیچ چیز مناسبی برای پوشیدن نداشـت. یـکزن هیچ وقت به چنین چیزی راضی نمی شود( او ترجیح می داد شوهرش بـه اوخیانت کند تا اینکه از وضعیت گنجه ی لباس های او اطلاع پیـدا کنـد)، امـا ازآنجا که او هیچ کدام از این مردم را نمی شناخت و ممکن بود دیگر هیچکداماز آنها را دوباره نبیند، احساس کرد که چیزی برای از دست دادن ندارد " من تازه از شمال شرقی رسیده ام و لباس مناسب بـرای اینکـه در رسـتورانبپوشم ندارم" از طریق مترجم، مرد به او گفت که نگـران نباشـد و آدرس هتـل او را پرسـید. هنگام عصر، او لباسی دریافت کرد که در تمام زندگی خود ندیده بود، به همراهیک جفت کفش که به نظر می رسید به انـدازه حقـوق تمـام سـال او قیمـتداشته باشد..،


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب قلعه حیوانات فصل ۱ بخش ۱


کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج اورول (فصل ۱ بخش ۱)

آقای جونز مالک مزرعه مانر به اندازهای مست بود که شب وقتی در مرغدانی را قفلکرد از یاد برد که منفذ بالای آن را هم ببندد. تلوتلو خوران با حلقه نور فانوسش کهرقص کنان تاب میخورد سراسر حیاط را پیمود،کفشش را پشت در از پا بیرون انداختو آخرین گیلاس آبجو را از بشکه آبدارخانه پرکرد و افتان وخیزان به سمت اتاق خوابکه خانم جونز در آنجا در حال خروپف بود و رفت. 


وقتی خوکها خواب می بینند

به محض خاموش شدن چراغ اتاق خواب، جنب وجوشی در مزرعه افتاد.در روز دهانبه دهان گشته بود که میجر پیر، خوک نر برنده جایزه نمایشگاه حیوانات، شب گذشته خواب عجیبی دیده است و میخواهد آن را برای سایر حیوانات نقل کند، مقررشده بود به محض اینکه خطر آقای جونز در میان نباشد همگی در انبار بزرگ تجمع کنند.

 میجر پیر (همیشه او را به این نام صدا میکردند،گر چه به اسم زیبای ویلینگدن در نمایشگاه شرکت کرده بود) آنقدر در مزرعه مورد احترام بود که همه حاضر بودندساعتی از خواب خود را وقف شنیدن حرفهای او کنند.

 در یک سمت طویله بزرگ در محل مرتفع سکو مانندی میجر در زیر فانوسی که بهتیر آویزان بود روی بستری از کاه لمیده بود.دوازده سال از عمرش میرفت و اخیراکمی تنومند شده بود معهذا خوک باعظمتی بود، و با اینکه دو دندان نیشش هیچگاهکنده نشده بود ظاهری مهربان و مجرب داشت . دیری نپایید که سایر حیوانات بهتدریج آمدند و هر دسته به شیوه خاص خود در محلی قرار گرفت .

............

جز موزز زاغ اهلی که برشاخه درختی پشت در خوابیده بود همه حیوانات حاضربودند. وقتی میجر متوجه شد که همه مستقر شدهاند و منتظرند، سینه را صاف چنین شروع کرد. «رفقا، همه راجع به خواب عجیبی که شب قبل دیده ام شنیده اید.راجع به خود خواببعد صحبت میکنم. مطلب دیگری است که باید قبلا بگویم. فکر نمیکنم، رفقا، کهمن بیش از چند ماهی بین شما باشم و حس میکنم موظفم تجاربی را که به دست

آوردهام پیش از مرگ با شما در میان بگذارم. من عمر درازی کرده ام و در طویله مجالبسیاری برای تفکر داشته ام ،و تصور میکنم میتوانم ادعا که به اندازه هر حیوانزندهای به ماهیت زندگی در این عرصه دنیا آشنایی دارم.

در د ودلهای حیوانات: هیچ حیوانی در انگلستان سعادتمند نیست، آزاد نیست.

در این زمینه است کهمیخواهم با شما صحبت کنم.» «رفقا، ماهیت زندگی از چه قرار است؟باید اقرار کرد که حیات ما کوتاه است ،پرمشقتاست و نکبت بار است. به دنیا میآییم، جز قوت لایموتی نداریم و از بین ما آنها که قادربه کاریم تا آخرین رمق به کار گمارده میشویم،و به مجردی که از حیز انتفاعبیفتیم بابیرحمی تمام قربانی میشویم. هیچ حیوانی در انگلستان مزه سعادت و فراغت را از یکسالگی به بالا نچشیده است.


هیچ حیوانی در انگلستان آزاد نیست. زندگی یک حیوان فقر و بردگی است: اینحقیقتی است غیر قابل انکار. » «آیا چنین وضعی در واقع لازمه نظام طبیعت است ؟ 

آیا این به این دلیل است که اینسرزمین آنقدرفقیراست که نمیتواند به ساکنینش زندگی مرفهی عطا کند؟ رفقا نه،هزار مرتبه نه! خاک انگلستان حاصلخیز و آب وهوایش مساعد است و استعداد تهیهموادغذایی فراوان برای تعدادی خیلی بیش از حیواناتی که اکنون در آن ساکنند دارد. 

همین مزرعه ما میتواند ازدوازده اسب، بیست گاو و صدها گوسفند نگاهداری وپذیرایی کند،طوری که همه آنان در رفاه بهسر برند، چنان رفاهی که تصور آن هم درحال حاضر از ما دور است .پس چطور است که مابا این نکبت زندگی میکنیم؟ 

علتش این است که تقریبا تمام دسترنج کار ما به دست بشر ربوده میشود. آریرفقاجواب تمام مسایل حیاتی ما در یک نکته نهفته است و این نکته به یک کلمه بشرخلاصه میشود. بشر یگانه دشمن واقعی ماست. بشر را از صحنه دور سازید، ریشهگرسنگی و بیگاری برای ابد خشک میشود. » 


«بشر یگانه مخلوقی است که مصرف میکند و تولید ندارد.نه شیر میدهد، نه تخممیکند.ضعیفتر از آن است که گاوآهن بکشد و سرعتش در دویدن به حدی نیست کهخرگوش بگیرد.معذلک ارباب مطلق حیوان است. اوست که آنها را به کار میگمارد و ازدسترنج حهصله فقط آنقدر به آنها میدهد که نمیرند و بقیه را تصاحب میکند.کارماست که زمین را کشت میکند و کود ماست که آن را حاصلخیز میسازد،با اینوصف ما حیوانات صاحب چیزی جز پوست خودمان نیستیم.

شما ای گاوانی که جلومن ایستاده اید، سال گذشته چندهزار گالن شیر دادهاید و بر سرآن شیر که باید صرفتقویت گوسالههای شما میشد چه آمد؟هر قطره آن از حلقوم دشمنان ما پایین رفت.

شما ای مرغان در همین سال گذشته چقدر تخم کردهاید؟و چندتای آن جوجه شد؟بقیه تمام به بازار رفت تا برای جونز و کسانش پول گردد و تو کلوور چهار کره ای کهبایستی سرپیری عصای دست و سبب نشاط خاطرتو باشند کجا هستند؟ 

همه دریکسالگی فروخته شدند و تو دیگر هرگز آنها را نخواهی دید. در ازا چهار کره و جانکندن دایم در مزرعه جز جیره غذا و گوشه طویله چه داشتهای؟»

«تازه نمیگذارند این زندگی نکبت بار به حد طبیعی خود برسد. از لحاظ خودمشکایتی ندارم، چه من از جمله خوشبختها بوده ام. دوازده سال عمر کردهام و متجاوزازچهارصد توله آورده ام.زندگی طبیعی هر خوکی چنین است . اما هیچ حیوانی نیستکه بالاخره از لبه تیغ رهایی پیدا کند. شما تولهخوکهای پرواری که جلوی مننشسته اید در خلال یک سال همه روی تخته سلاخی ضجه اتان به عرش خواهدرفت.


مصیبت حیوانات تمامی ندارد

این مصیبت بر سر همه ما، گاوان و خوکان ،مرغان و گوسفندان خواهد آمد.حتیاسبان و سگان هم سرنوشت بهتری ندارند. تو باکسر، روزی که عضلات نیرومندتقدرت خود را از دست بدهند جونز تو را به سلاخی میفروشد تا سرت را از تن جداسازد و برای سگهای شکاری بپزد. تازه سگهاهم وقتی پیر شدند جونز اجری بهگردنشان میبندد و در نزدیکترین برکه غرقشان می کنند...

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ۲۱ دستور کار برای قران بیست ویکم : یوال هراری: حس ملیت، یا حس جهانی و یا ادیان ؟

ادامه از نوشتار پیشین

۲۱ دستور کار بر ای قرن ۲۱


حس ملیت را به جهان اضافه کنیم؟

امیدواریم که مردم سایر نقاط دنیا بتوانند از نمونة اروپایی درس بگیرند. حتی دریک سیارة متحد هم فضای زیادی برای آن نوع از وطن پرستی که یگسانگی ملت من راپاس می دارد و تعهدات خاص من به آن را بیان می کند، وجود دارد. اما اگر بشریتبخواهد زنده بماند و شکوفا شود، انتخاب زیادی نخواهد داشت، به جز با به کمالرساندن چنین وفاداری های محلی از طریق تعهدات اساسی با جامعة جهانی. یک فردمی تواند و باید همزمان نسبت به خانوادة خود، همسایگان خود، حرفة خود و ملتخود وفادار باشد  اما چرا بشریت و سیارة زمین را به این لیست اضافه نکنیم؟ درستاست که اگر وفاداری های گوناگونی داشته باشیم، گاهی تخاصمات اجتناب ناپذیرمی نمایند. اما چه کسی گفته که زندگی آسان است؟ با آن درآمیز.

در قرون گذشته هویت های ملی درهم آمیختند، زیرا بشر با مشکلات وموقعیت هایی مواجه شد که بسیار فراتر از ابعاد قبایل محلی بودند و تنها همکاری درابعاد کشوری می توانست راه جو باشد. 

ملت ها در قرن بیست و یکم خود را در شرایطمشابهی با دوران قدیمی قبیله ای می یابند: آن ها دیگر قالب مناسبی برای رویارویی بامهم ترین چالش های دوران نیستند. ما به یک هویت جدید جهانی نیاز داریم، زیرا

مؤسسات ملی قابلیت ادارة مجموعی از مخمصه های جهانی بی سابقه را ندارند. مااکنون یک محیط زیست جهانی، یک اقتصاد جهانی و یک دانش جهانی داریم  اماهنوز فقط به سیاست های ملی چسبیده ایم.(آیا نوح  هراری این طرز فکر را برای سرزمینی که در آن بدنیا آمده نیز در نظر گرفته است؟ بعید به نظر می رسد.)


این ناهماهنگی مانع از آن می شود کهنظام سیاسی به گونه ای مؤثر با مشکلات  اصلی کنونی مقابله کند. برای داشتنسیاست مؤثر یا باید محیط زیست، اقتصاد و پیشروی علمی را تجزیه و منطقه ایکنیم( این یکی بسیار بهتر است مسلما)

  یا این که باید سیاست خود را جهانی کنیم . با توجه به این که تجزیه کردنمحیط زیست و منطقه ای کردن پیشروی علم غیرممکن است، و با توجه به این کهبهای تجزیة اقتصاد شاید بازدارنده باشد، تنها راه حل واقعی، جهانی کردن سیاستاست(ولی شکست این تجربه در اروپا و آسیا آشکار شده و کشورهایی مانند نروژ ، دانمارک و سوئد  و سوئیس که وارد این مشکل نشدند   وضع بسیار بهتری از یونان دارند که همه هستیش بر سر جهانی شدن از بین رفت.) .

 این به معنی تأسیس یک دولت جهانی نیست  که یک چشم انداز تردیدآمیز وغیر واقعی است. جهانی کردن سیاست به این معنی است که پویایی های سیاسی درکشور ها و حتی شهرها اهمیت بسیار بیشتری به مشکلات و مصالح جهانی خواهند داشت.


دینها می توانند نجات بخش باشند.

بعید است که احساسات ناسیونالیستی بتوانند کمک زیادی در این رابطه باشند.پس شاید بتوانیم بر سنت های دینی جهانی بشر تکیه کنیم تا دنیا را متحد کنیم.

صدها سال پیش ادیانی مثل مسیحیت و اسلام در ابعاد جهانی فکر می کردند، نهمحلی، و همواره علاقمند به سؤالات  بزرگ زندگی بوده اند، نه فقط تخاصمات سیاسیاین یا آن ملت. آیا ادیان سنتی هنوز با دنیای امروز سازگاری دارند؟ آیا آن ها قدرت رابرای شکل دادن به دنیا حفظ می کنند، یا یادگارهای بی جانی هستند از گذشته ها، کهتوسط نیروهای مقتدر دولت ها، اقتصادها و فن آوری های نوین به این سو و آن سوپرتاب می شوند؟(اگر در قبل موفق بوده اند هم اکنون نیز می توانند . منتها راه کار ها باید توسعه و ترمیم شوند)

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: شاهنا مه فردوسی :پادشاهی گرشاسب فرزند طهماسب: آغاز پهلوانی رستم و نقش آفرینی های او در ایران باستان

ادامه ا ز نوشتار پیشین

شاهنامه فردوسی(دوره پیشدادیان)

پادشاهی گرشاسب پسر زو طهماسب


آغاز پهلوانی رستم و نقش آفرینی های او در ایران باستان

پس از زو طهماسب گرشاسب فرزند او بر تخت می نشیند و افراسیاب تورانی مجددا لشگر به ایران می آورد و ایرانیان هز زال کمک می خواهند . زال پاسخ می دهد که دوران او بسر آمده و پیری بال قدرتش را در هم‌شکسته است. سپس پیشنهاد می کند که رستم را که یل و پهلوان جدیدی است آماده ساخته  و بر ای او  اسبی مناسب بیابند . وقتی رستم این پیشنهاد را می شنود با جان و دل آنرا پذیرفته و اعتراف می کند که اصلا مرد جنگ و رزم است و آرام و قرار ندارد.و آنگاه در خواست دریافت گرزی ویژه و مرد افکن و پیل افکن می کند که با آن سر دشمنان ایران را بکوبد:


پسر بود زو را یکی خویش کام              پدر کرده بودیش گرشاسپ نام

بیامد نشست از بر تخت و گاه

به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

چو بنشست بر تخت و گاه پدر

جهان را همی داشت با زیب و فر

چنین تا برآمد برین روزگار

درخت بلا کینه آورد بار

به ترکان خبر شد که زو درگذشت

بران سان که بد تخت بی‌کار گشت

بیامد به خوار ری افراسیاب

ببخشید گیتی و بگذاشت آب

نیاورد یک تن درود پشنگ

سرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگ

دلش خود ز تخت و کله گشته بود

به تیمار اغریرث آغشته بود

بدو روی ننمود هرگز پشنگ

شد آن تیغ روشن پر از تیره زنگ

فرستاده رفتی به نزدیک اوی

بدو سال و مه هیچ ننمود روی

همی گفت اگر تخت را سر بدی

چو اغریرثش یار درخور بدی

تو خون برادر بریزی همی

ز پرورده مرغی گریزی همی

مرا با تو تا جاودان کار نیست

به نزد منت راه دیدار نیست

پرآواز شد گوش ازین آگهی

که بی‌کار شد تخت شاهنشهی

پیامی بیامد به کردار سنگ

به افراسیاب از دلاور پشنگ

که بگذار جیحون و برکش سپاه

ممان تا کسی برنشیند به گاه

یکی لشکری ساخت افراسیاب

ز دشت سپنجاب تا رود آب

که گفتی زمین شد سپهر روان

همی بارد از تیغ هندی روان

یکایک به ایران رسید آگهی

که آمد خریدار تخت مهی

سوی زابلستان نهادند روی

جهان شد سراسر پر از گفت‌وگوی

بگفتند با زال چندی درشت

که گیتی بس آسان گرفتی به مشت

پس از سام تا تو شدی پهلوان

نبودیم یک روز روشن روان

سپاهی ز جیحون بدین سو کشید

که شد آفتاب از جهان ناپدید

اگر چاره دانی مراین را بساز

که آمد سپهبد به تنگی فراز

چنین گفت پس نامور زال زر

که تا من ببستم به مردی کمر

سواری چو من پای بر زین نگاشت

کسی تیغ و گرز مرا برنداشت

به جایی که من پای بفشاردم

عنان سواران شدی پاردم

شب و روز در جنگ یکسان بدم

ز پیری همه ساله ترسان بدم

کنون چنبری گشت یال یلی

نتابد همی خنجر کابلی

کنون گشت رستم چو سرو سهی

بزیبد برو بر کلاه مهی

یکی اسپ جنگیش باید همی

کزین تازی اسپان نشاید همی

بجویم یکی بارهٔ پیلتن

بخواهم ز هر سو که هست انجمن

بخوانم به رستم بر این داستان

که هستی برین کار همداستان

که بر کینهٔ تخمهٔ زادشم

ببندی میان و نباشی دژم

همه شهر ایران ز گفتار اوی

ببودند شادان دل و تازه روی

ز هر سو هیونی تکاور بتاخت

سلیح سواران جنگی بساخت

به رستم چنین گفت کای پیلتن

به بالا سرت برتر از انجمن

یکی کار پیشست و رنجی دراز

کزو بگسلد خواب و آرام و ناز

ترا نوز پورا گه رزم نیست

چه سازم که هنگامهٔ بزم نیست

هنوز از لبت شیر بوید همی

دلت ناز و شادی بجوید همی

چگونه فرستم به دشت نبرد

ترا پیش ترکان پر کین و درد

چه گویی چه سازی چه پاسخ دهی

که جفت تو بادا مهی و بهی

چنین گفت رستم به دستان سام

که من نیستم مرد آرام و جام

چنین یال و این چنگهای دراز

نه والا بود پروریدن به ناز

اگر دشت کین آید و رزم سخت

بود یار یزدان پیروزبخت

ببینی که در جنگ من چون شوم

چو اندر پی ریزش خون شوم

یکی ابر دارم به چنگ اندرون

که همرنگ آبست و بارانش خون

همی آتش افروزد از گوهرش

همی مغز پیلان بساید سرش

یکی باره باید چو کوه بلند

چنان چون من آرم به خم کمند

یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه

گرآیند پیشم ز توران گروه

سرانشان بکوبم بدان گرز بر

نیاید برم هیچ پرخاشخر

که روی زمین را کنم بی‌سپاه

که خون بارد ابر اندر آوردگاه