شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب طاعون نوشته آلبر کامو(بخش ۲)



ادامه از نوشتار پیشین

کتاب طاعون نوشته البر کامو(بخش ۲)


کامو در ادامه گزارش طاعون از زبان راوی داستان می نویسد که روزهای بعد اوضاع بدتر شد و موشها گروه گروه از درون انبار ها ، زیر خانه ها ، زیر زمین ها، سوراخها و شکاعچفهای پنهان درون زمین بیرون ریختند. آنها آمده بودند تا رقص دستجمعی مرگ را آغاز کنند و در کنار انسانه و در مقابل پای آنان بمیرند. آنها صف در صف می امدند دور خود می چرخیدند، میلرزیدند ، تلو تلو می خوردند، نوک بین اشان خونی بود و بر زمین افتاده و می مردند. گویی زمین زیر پای ما و محل زندگی ما در حال پاکسازی خود از چرک و عفونتهایی بود که درخود پنهان کرده بود.

بر خلاف اطلاعیه که رانسدوک مرکز جمع اوری اطلاعات داده بود که تعداد موشها کم شده و لی آمار به ۸۰۰۰ و بیشتر موش مرده می رسند. د  این میان یک نفر خوشحال بود وآن همان پیر مرد اسمی بود که دکتر ریو او را معالجه می کرد.او مدام فریاد می زد: دارند بیرون می آیند.
دکتر ریو آقای میشل سرایدار خان اشان را می بیند که همراه یک کشیش یسوعی مورد احترام شهر حرکت می کند و لی از ظاهرش پیداست که بیمار است. خود میشل میگوید که در اثر کار زیاد است. ولی دکنر ریو انگشت ب  غده ای می گذارد که در کنار گلوی میشل پیدا شده است و قابل لمس است. دکتر ریو به او می گوید که درجه بگذارد و استراحت کند تا بعد از ظهر او را معاینه کند.
سپس دکتر نظر کشیش یسوعی را می پرسد و او می گوید: بعید نیست که یک بیماری مسری شایع شده باشد.
دکتر تصمیم می گیرد که بعد از ظهر بدیدن آقای میشل  سرایدر برود که ناگهان تلفن زنگ زده و یکی از بیماران تهیدستاو  از منطقه فقیر نشین زنگ می زند و او رابرای معاینه یک بیمار دیگر به کمک می طلبد.

دکتر در بازدید متوجه می شود  که بیماری در کار نبوده و کسی قصد خود کشی داشته  که نجاتش  داده اند. 


وبعد از مامور شهرداری در مورد موشها می پرسد که او اظهار بی اطلاعی کرده و می گوید که آنقدر کار دارد که به این طور چیز ها نمی رسد. 

سپس به خانه می رود و در ساختمان از آقای میشل سرایدا  ر بازدید می کنید که او را در رختخواب می بیند که تب سی و نه و نیم در جه دارد و از سوزش غده گردن فریاد می زند. و مدام می گوید: این لا کردار می سوزد. دکتر متوجه می شود حال آقای میشل خوب نیست. به او می گوید تا می تواند آب بخورد و غدای ملین! و سپس به یکی از پزشکان مشهور شهر تلفن می کند و او را بی خبر می یابد . دکتر ریو از او می پرسد: آیا تاکنون بیمار تب دار با آماس روی بدن دیده است یا نه که پزشک مزبور تایید می کند که دو بیمار بااین مشخصات را دیده است...

امیر تهرانی

ح.ف

ادامه دارد

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب ۲۱ دستور کار بر ای قرن ۲۱ نوشته نوح هراری


ادامه از نوشتار پیشین

۲۱ دستور کار بر ای قرن ۲۱ نوشته نوح هراری


باید داستان جهان واحد را فراموش کرد.

اما اگر لیبرالیسم و کمونیسم اکنون بی اعتبار شده اند، آیا شاید بهتر نیست کهانسان ها خودِ اندیشة »یک داستان جهانی واحد« را رها کنند؟ 

، آیا  داستان های جهانی حتی کمونیسم محصول امپریالیسم غسربی نبوده اسست؟ چراویتنامی های روستایی باید به اندیشة یک آلمانی ساکن تری یر و یک سرمایه دار ساکنمنچستر ایمان بیاورند؟ 

شاید هر کشوری باید آرمان خاص متفاوتی را بپذیرد، و آن رابا سنت های کهن خودش بازتعریف کند؟ شاید الزم باشد تا غربی ها لحظه ای از تلاش خود برای هدایت دنیا دست بردارند و برای ایجاد تغییر در امور خودشان تمرکز کنند؟

با توجه به خلاء ناشی از سقوط لیبرالیسم و پر شدن آن با هوس های دلتنگی بسرایً گذشتة طالیی محلی، این قطعا همان چیزی است که در سراسر دنیا در حال وقوعاست. دونالد ترامپ فراخوان خود به آمریکایی انزواطلب را با وعدة »شکوه دوبارةآمریکا«، همچون دوره های ۱۹۸۰ یا ۱۹۵۰ ،مرتبط می کند، که در آن آمریکا جامعةمطلوبی بود، که باید در قرن بیست و یکم هم بازآفرینی شود. 

نماینسدگان برکسیتآرزوی تبدیل بریتانیا به یک قدرت مستقل را در سر دارند، گویی که هنوز در دوران

ملکه ویکتوریا زندگی می کنند و گویی که »انزوای شکوهمند« در عصر اینترنت وگرمایش زمین، یک سیاست ممکن است. حاکمان چینی میراث های امپراتوری وکنفوسیوسی بومی خود را بازیافته اند، که به عنوان مکمل یا حتی جایگزینی برای آنایدئولوژی مارکسیستی مشکوکی که از غرب وارد کرده اند، عمل می کند.


 در روسیه،چشم انداز رسمی پوتین نه برپایی یک الیگارشی فاسد، بلکه احیای امپراتوری قدیمی

تزار است. صد سال بعد از انقالب بلشویکی، اکنون پوتین عهد کرده تا شکوه قدیمتزاری را بازگرداند.

 

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: مجموعه اشعار پوشکین نویسنده و شاعر نابغه روسیه در باره قرآن و پیامبر اسلام (بخش یکم)


از مجمعه اشعار آلکساندر پوشکین

پیامبر بپاخیز(اشعار پوشکین نویسنده نابغه روسیه بر اساس سوره مزمل قرآن)-بخش یکم

در بیابان تیره  رنجور از این روح  عطشزده

 سرگران بودم که اسرافیل

 به شش بال گشوده اشبرمن ظهورآرد

و انگشتان سبکش راگویی که در خواب

 بر مردمکانم کشید

دیدگانم- پیامبرگونه - از هم گشوده گشت

 ترسان چنان که ماده عقابی .به گوشهایم

 دست کشید او و آنها را سرشار هیاهو ساخت

و آنگاه لرزه ای آسمان را شنفتم

 و طنین پروازفرشتگان را

جنبش‌جانوران را به زیر آب و خاک


و تکان هرشاخه و برگی  را  که به لبانم نزدیک گشت

و این زبان یاوه گوی رابیرون کشید

 این زبان هرزه درای شیطان را .

دهانم را از نیش مار زدود

و دستِ راستِ خونینش را

 بر لبانخشکم زد

و به شمشیری سینه ام را شکافت

و قلب لرزان رابیرون کشید

و چیزی  چنان که پنداری آتش

 براین شکاف داد  گویی که به بیابان افتاده بودم

چونان لاشه ایکه از پس جان داری

 به سالیانو آنگاهنوای یزدان

مرا به خویش خواند و فرمان راند

که:

به پاخیز پیامبر !دیدگان گشاده دار، مدام وگوشبسپار !

خواستِ مرا اجابتی کن و این خوابخدا را تعبیری

و در گذار از خشکی و دریاهابه کلا مت

قلب مردمان را فروزان کن و برآنها شعله فکن

به پاخیز پیامبرعِصیان آن!

 ١٨٢۶ 

 ترجمه: ٣ آگوست ۲۰۰۳

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی: پادشاهی زو طهماسب: پنج سال بدون جنگ



شاهنامه فردوسی
پادشاهی زو طهماسب

شبی زال بنشست هنگام خواب

سخن گفت بسیار ز افراسیاب

هم از رزم‌زن نامداران خویش

وزان پهلوانان و یاران خویش

همی گفت هرچند کز پهلوان

بود بخت بیدار و روشن روان

بباید یکی شاه خسرونژاد

که دارد گذشته سخنها بیاد

به کردار کشتیست کار سپاه

همش باد و هم بادبان تخت شاه

اگر داردی طوس و گستهم فر

سپاهست و گردان بسیار مر

نزیبد بریشان همی تاج و تخت

بباید یکی شاه بیداربخت

که باشد بدو فرهٔ ایزدی

بتابد ز دیهیم او بخردی

ز تخم فریدون بجستند چند

یکی شاه زیبای تخت بلند

ندیدند جز پور طهماسپ زو

که زور کیان داشت و فرهنگ‌گو

بشد قارن و موبد و مرزبان

سپاهی ز بامین و ز گرزبان

یکی مژده بردند نزدیک زو

که تاج فریدون به تو گشت نو

سپهدار دستان و یکسر سپاه

ترا خواستند ای سزاوار گاه

چو بشنید زو گفتهٔ موبدان

همان گفتهٔ قارن و بخردان

بیامد به نزدیک ایران سپاه

به سر بر نهاده کیانی کلاه

به شاهی برو آفرین خواند زال

نشست از بر تخت زو پنج سال

کهن بود بر سال هشتاد مرد

بداد و به خوبی جهان تازه کرد

سپه را ز کار بدی باز داشت

که با پاک یزدان یکی راز داشت

گرفتن نیارست و بستن کسی

وزان پس ندیدند کشتن بسی

همان بد که تنگی بد اندر جهان

شده خشک خاک و گیا را دهان

نیامد همی ز اسمان هیچ نم

همی برکشیدند نان با درم

دو لشکر بران گونه تا هشت ماه

به روی اندر آورده روی سپاه

نکردند یکروز جنگی گران

نه روز یلان بود و رزم سران

ز تنگی چنان شد که چاره نماند

سپه را همی پود و تاره نماند

سخن رفتشان یک به یک همزبان

که از ماست بر ما بد آسمان

ز هر دو سپه خاست فریاد و غو

فرستاده آمد به نزدیک زو

که گر بهر ما زین سرای سپنج

نیامد به جز درد و اندوه و رنج

بیا تا ببخشیم روی زمین

سراییم یک با دگر آفرین

سر نامداران تهی شد ز جنگ

ز تنگی نبد روزگار درنگ

بر آن برنهادند هر دو سخن

که در دل ندارند کین کهن

ببخشند گیتی به رسم و به داد

ز کار گذشته نیارند یاد

ز دریای پیکند تا مرز تور

ازان بخش گیتی ز نزدیک و دور

روارو چنین تا به چین و ختن

سپردند شاهی بران انجمن

ز مرزی کجا مرز خرگاه بود

ازو زال را دست کوتاه بود

وزین روی ترکان نجویند راه

چنین بخش کردند تخت و کلاه

سوی پارس لشکر برون راند زو

کهن بود لیکن جهان کرد نو

سوی زابلستان بشد زال زر

جهانی گرفتند هر یک به بر

پر از غلغل و رعد شد کوهسار

زمین شد پر از رنگ و بوی و نگار

جهان چون عروسی رسیده جوان

پر از چشمه و باغ و آب روان

چو مردم بدارد نهاد پلنگ

بگردد زمانه برو تار و تنگ

مهان را همه انجمن کرد زو

به دادار بر آفرین خواند نو

فراخی که آمد ز تنگی پدید

جهان آفرین داشت آن را کلید

به هر سو یکی جشنگه ساختند

دل از کین و نفرین بپرداختند

چنین تا برآمد برین سال پنج

نبودند آگه کس از درد و رنج

ببد بخت ایرانیان کندرو

شد آن دادگستر جهاندار زو



۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان خارجی: کتاب طاعون نوشته البر کامو : فصل یکم: برداشت یکم

طاعون
نوشته البر کامو فصل اول  : برداشت یکم
شهری بنام اوران در الجزایر؟

شهری بنام اران (Oran) که د ر آن وقت و تفکر کافی وجود ندارد ، از گل و لاله و سبزه خبری نیست و مردم فقط در پی سه کار هستند : پول در آورند، عشق بورزند و بمیرند. البته این عقل را به خرج داده اند که شنبه و یک شنبه کار نکنند و در آن به قمار خانه ها و مراکز تفریح و عیش و عشرت بروند. د ر این شهر از آمدن بهار وقتی خبر دار می شوند که از اطراف سبد های گل برای فروش بیاورند والا در شهر گلکاری نمی شود. تابستانش طوری است که با جهنم مسابقه می گذراد و آفتاب پوست آدم و در ختان را می سوزاند و خشک  می کند. زمستانش پر از گل ولای است.
در این شهر و در سال هزارو نهصد وچهل و ....ناگهان بیماری طاعون شایع می شود.(کامو این شهر را در الجزایر می بیند و لی بنظر شهر شبیه فرانسه زمان اشغال نازیها و یا بقول جلال ال احمد جامعه تسخیر شده توسط ماشینیسم است)

این شهر بی روح است، علیرغم آن که مرگ دم دروازه اش ایستاده همه مردم اش بدنبال پول در آوردن هستندو  گویی دشمنی نامرئی به دیوارهای آن فشار می دهد ، ولی مردم شهر در لایه ای از هوس  جمع آوری هرچه بیشتر   پول بر ای زندگی  گرفتارند، می خرند و می فروشند، نزول می دهند و نزول می گیرند. 
تا اینکه یک روز آقای دکتر ریو پزشک شهر موشی مرده را در راهرو محل اقامت خود می بیند با سرایدار مشورت می کند اما سرایدار معتقد است که موش را اینجا آورده و رها کرده اند. دکتریو شب هنگام موش بزرگی را نزدیک درب اتاق خود می بیند که تلو تلو می خورد و خون از پوزه اش روان است(از علامات شایع طاعون)،

دکتر برنار د ریو  دچار دلواپسی است. احتمالا چون همسرش بیمار است .  این واپسی اش وقتی بیشتر می شود که فردا وقتی او عازم محل کار است سرایدار جلوی او را گرفته و  نعش سه موش بزرگ را نشان می دهد که خون الود بودند. سرایدار چون بر  اساس  قواعد شهر فکر می کرد(بدون تفکر ، بدون وقت)  اعلام می دارد که اشرار این سه موش بزرگ را با تله های بزرگ گرفته و بداخل ساختمان انداخته اند. ولی دکتر ریو احساس بدی دارد. در ضمن همسر سی  دکتر ریو  باید همراه پرستار به یک منطقه کوهستانی اعزام شود.

دکتر  روز بعد عیادت روزانه را از محله فقیر نشین آغاز می کند ، جایی که از بهداشت خبری نیست . در هنگام ورود به محله دوازده موش مرده را می بیند که در میان  زباله ها انداخته شده اند. وقتی دکتر اولین بیمارش را عیادت می کند ، بیمار آسمی با صدای خس خسی از موشها سخن می گوید و زنش حضور موشها را تایید می کند. پیر مرد بیمار می گوید: از گرسنگی است بیرون آمده اند.

دکتر ریو هم‌هنوز فاجعه را درک نکرده است. چون هنگام بدرقه همسرش در راه آهن موش مرده می بیند و کار گری جعبه ای پر از موش مرده را به محل زباله ها حمل می کند. باز پرسی می گوید : باز هم‌موشهاو دکتر ریو که در همان شهر زندگی کرده می گوید: چیزی نیست.

دکتر با روزنامه نگاری در دفترش ملاقات کرده و از او می خواهد گزارشی در باره ظهور موشها در شهر بنویسد و خبرنگار که ریموند رامبرت نام دارد با خوشحالی می پذیرد.
سپس دکتر ریو مردی را می بیند که در داخل ساختمان به جان موشی در حال تشنج نگاه می کند. دکتر ریو می گوید: این دارد کم کم به مطلب مزاحمی تبدیل می شود!!

 دکتر ریو با" مرکز دفع موش " تماس می گیرد و با مرسیه مسئول این کار در آن مرکز در باره موشها مذاکره می کند که او هم تایید می کند که صدها موش مرده درشهر دیده شده اند. سپس مرسیه می پذیرد که اقداماتی بکند.

 کم کم مردم نگران می شوند و سر و صدای روزنامه ها در می آید  که شهرداری تصمیم دارد چه کاری انجام بدهد .ولی گویا شهرداری اوران تصمیمی ندارد....

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف