ادامه از نوشتار پیشین
نفرین زمین نوشته جلا ال احمد فصل ۲ بخش ۲
اقدام برای استخدام در ارتش
یک پنج تومنی بدادم رسید
یک ماه بعد از عید، یک شب رادیو گفت که وزارت جنگ برای آموزشگاه دژبانی نفرات میگیرد. بنده فوراً رفتم هشت عدد عکس انداختم و یک سر رفتم ادارهی آمار. شاطر عباس همه جای شهر را میشناخت و به بنده اجازه میداد که بعد از پخت و پز صبح بروم پی این کارها، اما برای ناهار بازار برگردم. میخواستم دو عدد هم رونوشت شناسنامه بگیرم. آن که پشت میز نشسته بود، درآمد به بنده گفت که «این معطلی دارد. باید برود ولایت و برگردد.» گفتم «حضرت آقا خیلی فوری است، همین الساعه میخواهم.» گفت «نمیشود.» خلاصه یک پنج تومنی دادم و رونوشتها را گرفتم و آمدم.
رادیو گفته بود که سوءسابقه هم میخواهند. به شاطر عباس گفتم. بنده را فردا صبحش فرستاد دادسرا. دیدم خیلی شلوغ است. ناامید شدم و برگشتم، و خیلی برزخ بودم. ظهر شاطر عباس که پرسید قضیه را برایش گفتم. گفت «غصه نخور، کلفت عباس علی خان که ظهر آمد نان بگیرد، کارت را راه میاندازم.» عباس علی خان همان نزدیکیها مینشست و اداری جماعت بود. بنده نمیدانستم چه کاره بود، اما کلفتش آب و رنگی داشت. یکی دو بار هم با بنده (خلاف ادب است)، لاسیده بود. و شاطر عباس هم دیده بود و به شوخی در آمده بود که «میخواهی دست بالا کنم؟» و بنده بهش گفته بودم که «دختر خالهام را برایم شیرینی خوردهاند.»
پارتی و کلفت خانه جناب پارتی بدادم رسیدند
پسفردا صبحش با عباس علی خان رفتم دادسرا و یک دقیقه طول نکشید که سوءسابقهی بنده را دادن و گفتند «حالا برو انگشت نگاری.» که باز بنده درماندم و باز کلفت عباس علی خان به دادم رسید و خود عباس علی خان بنده را برداشت برد انگشتنگاری. یک شاهی هم خرج بر نداشت.
همان روز خودم را رساندم به وزارت جنگ، اما دوازده شده بود و ناهار بازار هم میگذشت. با تاکسی خودم را رساندم به دکان و فردا صبح رفتم. آن قدر شلوغ بود که چه عرض کنم. دکتر هم نیامده بود که معاینه کند. تا ساعت یازده بنده معطل شدم تا یک سرهنگ آمد که دکتر هم بود، معاینه کرد. دستی هم به ریشم کشید که در نمیآید و همه جا باعث بدبختی بنده شده. و بعد هم خلاف ادب است، پایین تنهام را معاینه کرد. و گفت «پاهایت واریس دارد.» بنده گفتم «آقای دکتر به خدا بنده هیچ عیبی نداشتهام.» عصبانی شد و داد زد که «برو بیرون.» بنده برزخ شدم و برگشتم.
فرار از دست کلفت خان
و این بار دیگر خودم تنها رفتم سراغ عباس علی خان. گفتم «بنده را میبخشید که آن قدر مزاحم میشوم، اما میبینید که بیپارتی هیچ کاری نمیشود کرد.» دیگر این را نگفتم که دکتر ایرادی بیخودی گرفته. گفت «رئیس دژبان کیست؟» بنده گفتم «چه عرض کنم.» یکی دو تا تلفن کرد و وقتی فهمید کیست، به بنده فرمود «رئیس دژبان را نمیشناسم، اما اخویاش را میشناسم که بانک ملی کار میکند. فردا برو پهلوی او و این سفارش را هم ببر.» فردا رفتم، اما حضرت اخوی رفته بودند سفر. منشیاش یک دختر یکش خوش اخلاقی بود. گفت «ده روز دیگر بیا.» ده روز دیگر رفتم. هنوز نیامده بود. تا آخر دو ماه از وقت آموزشگاه دژبانی گذشت، و بنده مأیوس شدم، و خیلی برزخ بودم. اما هم شاطر عباس محبت داشت و هم کلفت عباس علی خان، که ولکن معامله نبود، و میترسیدم کار دستم بدهد. آخر هر وقت که میآمد پی نان، توی آن شلوغی سرش را میگذاشت در گوش بنده که یعنی حرف خودمانی دارد. اما سینهاش را باز کرده بود و عطر زده بود و آدم حالی به حالی میشد. دیگر آبروی بنده داشت میرفت. راه به هیچ جا هم نمیبردم.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب غرب زدگی نوشته جلا ل آل احمد فصل سوم
علل عقب پلندگی:غربیها آزمایشگاه و مدرسه ساختند ما گرو ه ها ی باطنی، نقطوی ، بهایی تشگیل دادیم
در این سه قرن اخیر، از طرفی دنیای غرب در دیگ انقلاب صنعتی قوام آمد و «فئودالیسم» جای خود را به شهرنشینی داد و از طرف دیگر، ما در این گوشهی شرق، به پیلهی حکومت «وحدت ملّی» خود بر مبنای تشیّع پناه بردیم و هر روز تار خود را بیشتر تنیدیم و حتّی اگر قیامی هم کردیم، به لباس «باطنیان» و «نقطویان» و «حروفیان» و «بهاییان» درآمدیم و به ازای هر چه مدرسه و آزمایشگاه که در غرب بنا نهاده شد، ما محافل سرّی ساختیم و به بطون هفتگانهی رموز و اسم اعظم پناه بردیم.
ریشه غرب زدگی
در این سه قرن است که غرب، عاقبت به کمک ماشین، به استحصال غول آسا دست یافت و نیازمند بازار آشفتهی دنیا شد. از طرفی برای بدست آوردن موادّ خام ارزان – و از طرف دیگر برای فروش مصنوعات خود – در همین دو سه قرن است که ما در پس سپرهایی که از ترس عثمانی به سر کشیده بودیم، خوابمان برد و غرب، نه تنها عثمانی را خورد و از هر استخوان پارهاش گرزی ساخت برای روز مبادای قیام مردم عراق و مصر و سوریه و لبنان؛ بلکه به زودی به سراغ ما هم آمد و من ریشهی غربزدگی را در همینجا میبینم.
وقتی شهادت را رها کردیم و فقط نام شهادت را گرامی داشتیم
از طرفی در درازدستی صنعت غرب؛ و از طرف دیگر در کوتاهدستی حکومت ملّی، بر مبنای سنّتی به ضرب سنّیکشی مسلّط شده. از آن زمان که روحانیّت ما فراموش کرد که در تن حکّام وقت، عملهی ظلم و جور فرو رفتهاند، از آن وقت که «میرداماد» و «مجلسی» دست کم به سکوت رضایتآمیز خود به عنوان دست مریزادی به تبلیغ تشیّع به خدمت دربار صفوی درآمدند که جعل حدیث کنند؛ از آن زمان است که ما سواران بر مَرْکَب کلّیّت اسلام بدل شدیم به حافظان قبور، به ریزهخواران خوان مظلومیّت شهدا. ما درست از آن روز که مکان شهادت را رها کردیم و تنها به بزرگداشت شهیدان قناعت ورزیدیم دربان گورستانها از آب درآمدیم. من این قضیّه را در «نون و القلم» نشان دادهام.
میبینید که باز قضیّه دو سر دارد و من با اینکه این مختصر هرگز دعوی جست و جو در فلسفهی تاریخ نیست، مجبورم که به این هر دو سر اشارهای گذرا بکنم.
امّا اینکه چه عللی به تحوّل صنعتی غرب انجامید، کار من نیست. غربیان خود از این مقوله حماسهها گفتهاند و داستانها و ما نیز که سخت غربزده بودهایم، در بوق و کرنای مدارس و رادیو و انتشاراتمان همان اباطیل غربیان را سالهاست تکرار میکنیم که: رنسانس و کشف قطبنما و فتح امریکا و گذر از دماغهی امید نیک و کشف نیروی بخار و پا گذاشتن به هند و اختراع برق و... الخ.
یک نکته مهم
حتّی در جغرافیای کلاس پنجم دبستان هم به این بدیهیّات میتوان دست یافت. ناچار من در این زمینه به یک نکته اشاره میکنم و میگذرم: و آن نکته اینکه غرب – یعنی عالم مسیحیّت قرون وسطا – وقتی به منتهای درجهی ممکن، محصور عالم اسلام شد؛
یعنی وقتی از دو سه سمت(شرق و جنوب و جنوب غربی) در مقابل قدرت ممالک اسلامی در خطر نیستی قرار گرفت و مجبور شد دست و پای خود را در همان چند ولایت شمالی دریای مدیترانه جمع کند، به سختی بیدار شد و در مقابل خطر اسلام از سر نومیدی به تعرّض پرداخت.
چه زمان غرب بیدار شد؟
همچون گربهای که در اتاقی حبس کردهای و این تاریخ کی بود؟ اواخر قرن ششم هجری(۱۲ میلادی)؛ یعنی وقتی که یک سر عالم اسلام، دانشگاه قرطبه(کوردوبا) بود در اندلس و سر دیگرش، مدارس بلخ و بخارا و همهی اراضی قُدس و همهی سواحل شرقی و جنوبی و غربی مدیترانه و حتّی جزیرهی سیسیل(صقلیه) پایگاه ایشان.
چگونه غرب نجات یافت
فوراً پس از همین تاریخ است که مسیحیان صلحجو و طعنهزن به جهاد اسلامی بدل به صلیبیان جهاد کننده میشوند و در جنگهای طویل صلیبی، اساس اقتباسی را از فنون و معارف اسلامی میگذارند که غرب مسیحی را پس از پنج شش قرن، بدل میکند به خداوندان سرمایه و فن و معرفت و پس از هشت قرن، به خداوندان صنعت و ماشین و تکنولوژی. به این طریق اگر غرب مسیحی در وحشت از نیستی و اضمحلال در مقابل خطر اسلام، یک مرتبه بیدار شد و سنگر گرفت و به تعرّض برخاست و ناچار نجات یافت؛
آیا اکنون نرسیده است نوبت آنکه ما نیز در مقابل قدرت غرب، احساس خطر و نیستی کنیم و برخیزیم و سنگر بگیریم و به تعرّضی بپردازیم؟
امّا در زمینهی کوتاهدستی ما و آن خواب بیگاه، یکی دو نکته هست که کمتر شنیده و خواندهاید. من به این نکات میپردازم. دیگر نکات را به تاریخهای تمدّن مراجعه کنید.
ما بزرگترین را بازرگانی جهان بودیم
نکتهی اوّل اینکه فلات ایران تا پیش از کشف راههای دریایی – اگر هم تنها راه نبود – دست کم معبر بزرگترین راهها بود از شرق دور به غرب دور، از چین و هند به سواحل مدیترانه، معبر ابریشم و ادویه و کاغذ و کالا برای دنیای غرب. در معبر همین کاروانهای حامل ثروت بود که شهرهای استخواندار ما باروها افراشتند و همچون اطراقگاههای امن، کاروانیان دو سر عالم را زیر رواقهای سایهافکن خود پناه دادند و از این راه، جنب و جوشی در شهر و در روستا نهادند.
راهی که قندهار و هرات و توس و نیشابور(صد دروازه) و ری و قزوین و تبریز و خوی و ارزنة الروم را یا به طرابوزان میپیوست، یا به دیار بکر و طرابلس. این راه شمالی ابریشم بود، یا راه دیگری که کنارهی سند را از دریا به هرمز و قشم میپیوست و بعد به کرمان و یزد و اصفهان و ورامین و ساوه و همدان و کرمانشاه و موصل. تا باز به بنادر شرقی مدیترانه بپیوندد.
دریا غرب را نجات داد
صرف نظر از کنارهی مازندران و دست خوزستان که هر کدام حال و مقالی دیگر دارند. قدیمیترین تمدّنهای فلات ایران، در همین شهرهاست که برشمردم. یا بر کنارهی آنها، در شکم تپّههای بزرگ مدفون است؛ امّا از وقتی راههای دریا باز شد و دریانوردان، دل این را یافتند که بی چشم داشتی به سواحل نزدیک و امن، دل اقیانوسها را بشکافند، از آن زمان به بعد علاوه بر آنکه غرب به قارهّی جدید امریکا دست یافت و این خود پلی بود که در آن سوی عالم گرفتند، در این سو از شهرهای ما و از شهرنشینی نیمبند ما و از تمدّن ما همچون از ماری که پوست بیندازد و برود، فقط پوستی بر جا ماند. فقط پوستهای. پوستهی کاروانسراها، پوستهی شهرها، پوستهی آداب و فرهنگ، پوستهی مذهب و معتقدات، پوستهی اصول اقتصادی،
و از آن پس بود که فقر، به معنی دقیقش آمد و ما شدیم فراموش شدگان دنیای زندهها. قبرستان یادبودها و یادگارهای خوش راههای باز و کاروانهای پرمتاع[۱]. از وقتی که ثروت، سایهی خود را از سر شهرهای ما برداشت و مستقیماً از .راه دریا، چین و هند را به غرب برد، ما فراموش شدیم.
دنیا از ما بر گشت ولی ماهم از دنیا بر گشتیم
رست از همان وقت بود که ما به پیلهی تصوّف سبک صفوی فرو رفتیم و ...دنیا که از ما برگشت، ما از دنیا برگشتیم و غرب را نجس دانستیم.
وقتی دو سر عالم بی هیچ نیازی به مهماننوازی کاروانسراهای ما به هم دست یافتند، ما دیگر شدیم منطقهی بی طرفی در حدود هند، منطقهای که باید آرام بماند و بی سرخر و تنها وظیفهاش اینکه، مبادا مزاحمتی برای هند فراهم کند و یا مبنای تهدیدی باشد برای کمپانی هند شرقی؛ و این وضع هست و هست و هست تا سر و کلّهی غول نفت از خوزستان پیدا میشود. که باز میشویم مرکز توجّه عالم وجود و مایهی نزاع شرق و غرب و امریکا و انگلیس که به جای خود بیاید
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف.
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب نفرین زمین نوشته جلال آل احمد فصل دوم
این شرح حال مسافرت و قهر نمودن بنده است با ابوی. قلماندازی است برای آقا معلم ده. اگر درس خوانده بودیم بهتر از اینها میشد. غرض نقشی است کز ما باز ماند، که هستی را نمیبینم بقایی. الغرض.
ده دوازده روز به عید مانده بود که بنده به ابوی گفتم «این کاسبی کساد است و یک کاری برای بنده پیدا کنید.» چه زمستانی هم بود. خلاف ادب است مثل خایهی حلاجها میلرزیدیم. اهالی برای آب دادن به گاو و گوسفند هم از خانه در نمیآمدند، چه رسد برای خرید از بقالی. به ابوی عرض کردم «این کاسبی به جز ضرر چیزی ندارد.» عرض کرد «چرا مثل بقیه نمیروی دنبال کار مزرعه؟» عرض کردم «توی این سرما کدام کار مزرعه؟» فرمود «مگر همه چه میکنند؟ دستت چول است یا پات چلاق؟» این شد که بنده قهر کردم و دیگر خانه نرفتم. دو سه بار هم به والده گفتم، باز هم جوابی نیامد. و بنده بسیار برزخ بودم و همان در دکان یک چیزی میخوردم و میخوابیدم، تا شب عید ابوی خبر داد که زود دکان را ببندد بیاید منزل. از روی دلتنگی گفتم «بسیار خوب»، اما نرفتم. تا این که والده آمد و فرمود «چرا نمیآیی؟» به او گفتم «شما بروید من هم میآیم.» و مشغول جمعآوری دکان شدم که در را ببندم و بروم در پستوی دکان بخوابم، که باز والده آمد و شامم را آورد و فرمود که «ابوی خیلی برزخ است.» گفتم «دیگر فایده ندارد، اگر میخواهی حق مادری را تمام کنی، هر چه پول داری تا صبح به بنده برسان که دیگر ماندنی نیستم.» رفتم در قهوهخانه و یک نفر که عملهی قنات را که آن جا میخوابید و اسمش صمد بود، صدا زدم گفتم «آمد شام خورد و رفت.» بنده هم یک خورده رادیو گرفتم و بعد در دکان را بستم و خوابیدم و صبح زود ابوی آمد به اوقات تلخی که «چرا شب نیامدی منزل؟» گفتم «دیر وقت بود، نتوانستم.» گفت «بعد از ظهر ببند و بیا منزل.» گفتم «امروز عید است و باید کاسبی کنم.» ابوی دیگر چیزی نگفت و تشریف برد، تا ظهر شد و والده آمد و ناهارم را آورد. همین که ناهار تمام شد، باز ابوی آمد با ولیبگ سربنه که «بیا برو حمام لباسهایت را عوض کن.» رفتم حمام و در آمدم تا شب شد و خانه نرفتم. این بار خود ابوی آمد شام آورد که «آخر آبروی مرا بردی. چرا این جوری میکنی؟»
گفتم «دلم از ده کنده شده است. سرکار هم که ابوی بنده هستی، اگر میخواهی حق پدری را تمام کنی تا فردا صبح دویست تومان پول برایم تهیه کن که بروم شهر.» فرمود «آخر میروی شهر چه کنی؟» گفتم «میروم سربازی.» ابوی یک قدری فحش داد و بعد رفت، و بنده هم خوابیدم.
فردا صبح والده آمد پول را آورد و گفت که «ابوی همان روز صبح رفته امیرآباد.» بنده خیالم راحت شد. و داشتم بساط دکان را جمع میکردم که ترهبارش را بفرستم خانه که یک نفر رسید در دکان. گفت که «من غریب هستم و خرجی ندارم و ناهار هم نخوردهام.» من هم بیاین که سؤالی کنم شاگردم را فرستادم قهوهخانه یک قوری چای آورد و با نان و پنیر گذاشتم جلوش. معلوم بود که خیلی گرسنش بود. ازش پرسیدم «اسمت چیه؟» گفت «عباس آقای فلانی.» «اهل کجا باشید؟» گفت:
- اهل اراک.
گفتم:
-پس توی این دهکوره چه میکنید؟
گفت:
- با پدر و مادرم دعوام شده و قهر کردهام و آمدهام بیرون که خودم را سر به نیست کنم.
از ده به تهران می گریزد و مشغول کار می شود
من راضیاش کردم که برود و با پدرش آشتی کند او هم قبول کرد و گفت «ولی پول برای کرایه ندارم.» من هم یک مقدار نون و پنیر و سی تومان هم پول بهش دادم و او را راهی کردم. نشانی اراک را هم ازش گرفتم و فردا صبحش بنده دکان را سپردم دست شاگردم و هر چه پول توی دخل بود برداشتم و با یک چمدان و یک رادیو راه افتادم رفتم تهران. یک راست رفتم سلسبیل. در دکان شاطر عباس که اهل ده بود و سه سال پیش بنهکن رفته بود تهران.
تعجب کرد که «چرا آمدهای تهران؟» نگفتم که با ابوی قهر کردهام. یک جور عذر و بهانه تراشیدم، اما حالیاش کردم که بیکارم. گفت «ترازوداری میتوانی بکنی؟» گفتم «چرا نمیتوانم؟» ترازودارش را مرخص کرد و بنده را گذاشت جای او. ازش نامطمئن بود.
فهمیدم که برای سربازی به هنگ سواره نظام نباید رفت
روزها در دکان بودم و شبها میرفتم خانهی شاطر عباس. تا خبردار شدم که یکی از همولایتیها مسلول است و در آسایشگاه شاهآباد خوابیده است. به شاطر عباس گفتم و قرار شد روز سیزده تعطیل کنیم و برویم شاهآباد. هم سیزده به در بود و هم عیادت مریض. وقتی رفتیم آنجا اجازهاش را گرفتیم و سه تایی رفتیم سر کوه. با هم ناهار خوردیم.
از او پرسیدم که «چطور کار شما به بیمارستان مسلولین کشیده؟» آهی کشید و گفت سرباز هنگ سوار بوده و روز دوم یا سوم که قرار بوده تمرین سواری بکنند، ایشون میخورند زمین و کمرش یک عیبی میکند. روی اسبهای بیرکاب و دهنه، هیچ کس نمیتواند سواری کند. میبرندش بیمارستان میخوابانند و گچ میبرند. و بعد از آن مأمور اسطبل میشود و یک سال توی پهن و کاه و یونجه سر میکند. میگفت «صد رحمت به تاپالهی گاو.» تا چهار ماه پیش میفهمند سل گرفته، میفرستندش این جا. دلمان برایش سوخت. خودش هم گریه کرد. بنده هم راستش داشت اشکم در میآمد، اما جلوی خودم را گرفتم و آقا مهدی را دلداری دادیم و شب بر گشتیم.
اما به گوش بنده ماند که هنگ سوار نروم. ده دوازده روز که گذشت یک کاغذی نوشتم به اراک به عباس آقا. نوشتم که «بنده هم با ابوی قهر کردهام و آمدهام تهران، و حالا به سلامتی رسیدهام.» اما ننوشتم که چه کاره شدهام. و مقداری درد دل کردم از پدر و مادرها و اوضاع روزگار و دلتنگی.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب ۲۱ دستور کار بر ای قرن ۲۱ نوشته نوح هراری
آیا کامپیوترها و سیستم های هوش مصنوعی می توانند ذهن و آرزوهای پنهان ما را بخوانند؟
ما معمولااز درک این حقیقت که احساسات محاسبات هسستند، عاجزیزیرافرآیند سریع میلیون ها محاسبه بسیار پایین تر از مرزهای هشیاری انجام می شوند. مامیلیون ها نورونی را که در مغز مشغول محاسبة احتمالات بقا و تولیدمثل هستند،احساس نمی کنیم. بنابر این به اشتباه گمان می کنیم ترس ما از مار، انتخاب جفتجنسی یا عقایدمان در بارة پیمان اروپا نتیجة نوعی »ارادة آزاد« مرموز است.
با این وجود، اگرچه لیبرالیسم (بی دینی مدرن)و در تفکر خود، که احساسات ما بازتاب ارادة آزادً است، در اشتباه است، اما تا به امروز تکیه کردن بر احساسات هنوز عملا حس خوبیبه ما می دهد.با وجود اینکه احساسات ما تابع هیچ چیز جادویی و یا ارادة آزادنبوده اند، اما برای ما بهترین روش ها در دنیا بودند تا تصمیم بگیریم در چه زمینه ایتحصیل کنیم، با چه کسی ازدواج کنیم و به کدام حزب رأی بدهیم. و هیچ کسی ازبیرون نمی تواند احساسات مرا بهتر از خودم درک کند. حتی اگر من مورد تقتیشعقاید اسپانیایی قرار می گرفتم یا مورد تعقیب هر روزة سازمان جاسوسی کی جی بیاتحاد شوروی(سابق) قرار می گرفتم، باز آن ها فاقد اطلاعات زیست شیمیایی و نیرویمحاسباتی لازم بودند تا آن فرآیندهای زیست شیمیایی که امیال و انتخاب های مراشکل می دهند، را هک کنند.
با توجه به تمام نتایج عملی، معقول بود تا باور داشتهً باشیم که همة ما دارای ارادة آزاد هستیم، زیرا ارادة ما عمدتا طی عمل متقابلنیروهای درونی ما شکل گرفته اند، که هیچ کس از بیرون قادر به دیدن آن ها نیست.من می توانم از این توهم خوشنود باشم که بر اسرار درونی خودم کنترل دارم، درحالی که دیگران بیرون از من هرگز نمی توانند به درستی درک کنند که چه چیزی دردرون من می گذرد و من چگونه تصمیماتم را می گیرم.
بر این اساس، لیبرالیسم در توصیه هایش به مردم که به جای تبعیت از دستوراتکشیشان یا اعضای حزب، از دل خود پیروی کنند برحق بود. اما ممکن اسستالگوریتم های کامپیوتری به زودی توصیه های بهتری از احساسات انسانی بکنند.
به موازات این که تفتیش عقاید اسپانیایی و کی جی بی جای خود را به گوگل و اینترنت می دهند باید ارادة آزاد به عنوان اسطوره احتمالا افشا شود و ممکن است لیبرالیسم امتیاز عملی خود را از دست بدهد.
ما اکنون در مرز تلاقی دو انقلاب عظیم هستیم. از طرفی زیست شناسان در حالرمزگشایی اسرار بدن و به ویژه مغز و احساسات انسان هستند، و از طرف دیگر همزمانمتخصصین کامپیوتر ما را از توان بی سابقة پردازش داده ها برخوردار می کنند.
وقتیانقلاب زیست فن آوری با انقلاب داده فن آوری می آمیزد، آنگاه الگوریتم های دادة کلا به وجود خواهند آمد، که می توانند بر احساسات من نظارت داشته باشند و مرا خیلیبهتر از خودم درک کنند و در آن زمان اقتدار احتمالا از انسان ها به کامپیوترها منتقلخواهد شد.
(یعنی کنترل انسانها از طریق دستگاه ها و سیستمهای نظارتی هوشمند و آغاز بردگی جهانی انسان!)
به موازات اینکه من به طور روزمره با مؤسسات، شرکت ها و مأمورین دولتیمواجه می شوم که هر آنچه را که تاکنون فضای غیر قابل دسترس من بود، درک ودگرگون می کنند پس توهم من هم نسبت به ارادة آزاد احتمالا از بین می رود.
(هراری مدام از واژه " احتمالا" استفاده می کنند چون هم او و هم زیست شناسان و هم متخصصین هوش مصنوعی می دانند که این پروژه هرگز و هرگز بطور کامل نمی تواند جلوه گر شود. چون متخصصین فنی و علمی عامل روح انسانی را در نظر نمی گیرند)
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
کتاب کوه حرکت نوشته کریستف شیلر(۱)
ماجرا جویی در فیز یک آشنایی با نسبیت :
ترجمه محمد باد سار
از نور شروع می کنیم ولی قبلا می گوییم:
-شایعه از همه چیز سریعتر حرکت می کند.
-عمر سریعتر از نور می گذرد
ویزگیهای نور
-نوردر خلاء می تواند حرکت کند.
-نور حامل انرژی است.سرعت نور در خلاء عبارت است از / 458 792 299
-پرتوهای نور هنگامی که از ماده دور باشند، در مسیر مستقیم حرکت میکنند.
-سایه ها محدودیت سرعت ندارند.
-اگر شدت نور کم شود جریانی از ذرات به راه می افتد
-نور معمولی و پرشدت یک موج است. نور با شدت بسیار کم، جریانی است از ذرات.
همه می دانیم:
همه میدانیم اگر بخواهیم سنگی را تا حد ممکن سریعتر و به مکان دورتر پرتاب کنیم باید در حین دویدن پرتاب کنیم. ذاتاً میدانیم که با دویدن نسبت به حالتی که نمیدویم سرعت سنگ نسبت به زمین باالتر خواهد بود. همچنین میدانیم که سریعتر زدن به توپ تنیس موجب سرعت بیشتر توپ میشود. به هر حال علی رغم تعجب همگان آزمایشها نشان میدهد که نور ساطع شده از لامپ متحرک با نور ساطع شده از لامپ ثابت، سرعت یکسانی دارد.نمونه های زیادی از جفت ستاره در آسمان موجود است: اینها ستارگانی هستند که در امتدادهای بیضوی حول یکدیگر میچرخند. تقریبا لبه مسیر بیضوی روبروی ماست به نحوی که به صورت نوسانی هر ستاره یا به سمت ما حرکت میکند و یا از ما دور میشود. اگر سرعت نور با تغییر سرعت منبع آن تغییر میکرد، تصاویر عجیبی را مشاهده میکردیم چون که نور ساطع شده از یکی از موقعیتها بر موقعیت دیگر سبقت میگرفت. مخصوصاً نمیتوانستیم مسیر بیضوی مدارها را مشاهده کنیم. بههر حال همچین تصاویر عجیبی مشاهده نمیشود و مسیر بیضوی به طور کامل قابل مشاهده است. ویلم دو سیتر این مباحثه زیبا را مطرح نمود و صحت این موضوع را با تعداد زیادی از نمونههای جفت ستاره اثبات کرد.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف