ادامه از نوشتار پیشین
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو بخش اول از فصل سوم
فصل سوم دفترچه ی خاطرات ماریا وقتی هفده ساله بود.
هدف من این است که عشق را بفهمم. وقتـی عاشـق بـودم، احـساس زنـده بودن می کردم و می دانم هر چیزی که الان دارم، هر چه قدر هم جالب به نظـر برسند اما من را هیجان زده نمی کنند. اما عشق چیز وحشتناکی است: دوست دخترهایم را می بیـنم کـه زجـر زیـادی می کشند و نمی خواهم در وضعیت مشابهی باشم. آنها بـه مـن و پـاکی ام می خندیدند، اما حالا از من می پرسند که مـن چگونـه مـی تـوانم مـرد هـا رامـن مـی خنـدم و چیـزی نمـی گـویم؛ چـون مـی دانـم کـه پیشگیری زجرآور تر از دردهای بعدش است: من به طور ساده اصلا عاشق نمـی شوم. هر روز که مـی گـذرد مـن بـیش تـر متوجـه مـی شـوم مردهـا چـقـدر موجـودات ضـعیفی هـستند، چـه قـدر بـی ثبـات، نـا امـن وغـافلگیر کننـده هستند....چند تا از پدرهای دوست دخترانم به مـن پیـشنهاد عـشق بـازی داده اند، اما من همیشه درخواست آنها را رد می کنم.
اوایـل از رفتارشـان شـوکه می شدم، اما حالا فکر می کنم همه ی مردها این طوری هستند. اگر چه هدف من این است که عشق را بفهمم، و اگر چه برای من فکـر کـردن در مورد آدم هایی که قلبم را به آنها داده ام زجرآور است، اما متوجه شده ام آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگیختن جسم من عاجز بوده اند، و آنهـاکه جسم مرا برانگیختند از لمس قلب من عاجز بودند
... او نوزده ساله شد، دبیرستان را تمام کرد و در یک پارچه فروشی کار پیـدا کـرد، جایی که رئیسش بی درنگ عاشق او شد. در آن زمان ماریا می دانست چگونهاز مردها استفاده کنـد، بـدون آنکـه از خـودش اسـتفاده شـده باشـد. اگـر چـه همیشه عشوه گر بود و از قدرت زیبایی خود خبر داشت اما هرگـز بـه او اجـازه نداد که ماریا را لمس کند.
قدرت زیبایی: برای زنان زشت جهان چگونه است؟ او دوسـت دخترانـی داشـت که هیچ کس در پـارتی هـا بـه آنهـا توجـه نمـی کردنـد و هـیچ وقـت از آنهـا درخواست نمی شد. اما به طور غیر قابل قبولی آنها برای کمترین عـشقی کـهدریافت می کردند ارزش قائل بودنـد. وقتـی از طـرف کـسی رد مـی شـدند، درخلوت خود زجر می کشیدند و سعی می کردند به چیز مهم تری بـه جـزاین کـههمه چیزشان را برای یک نفر فدا کنند ، فکر کنند. آنها مستقل تر بودند، و بـه خودشان توجه بیشتری می کردند، اما در تصور ماریا، دنیای آنها باید غیر قابـلتحمل باشد.
او می دانست که چه قدر جذاب است، با وجـودی کـه خیلـی کـم بـه مـادرش گوش می داد اما هیچ وقت این حرف او را فراموش نمـی کـرد: " عزیـز مـن،زیبایی زیاد پایدار نیست". در حالی که ایـن جملـه همیـشه در گوشـش بـود در حالی که از نزدیکی زیاد با رئیسش پرهیز می کرد، سعی می کرد که زیاد نیزاو را نا امید نکند. و این باعث شد که حقوق او به مقدار زیادی افـزایش پیـدا کنـد (ماریا نمی دانست تا کی رئیسش با اندکی امید کـه روزی بـا ماریـا همبـسترخواهد شد با او خواهد ساخت، اما لااقل در همـان موقـع ماریـا داشـت پـولخوبی به دست می آورد). همچنان او به ماریا برای کار اضـافی مـی پرداخـت ( رئیسش دوست داشت ماریا همیشه دور و برش باشد، شاید می ترسید اگـر اوشب ها بیرون رود ممکن است عشق بزرگی برای زندگیش پیدا کند). ماریـا دوسال تمام با نیرو کار کرد، ...
ادامه از نوشتار پیشین
۲۱ دستور برای قرن ۲۱ نوشته نوح هراری
هوش مصنوعی و کنترل انسان با خلق محافظان شخصی کامپیوتری در قرن ۲۱
یک راننده که قصد یک عابر پیاده را پیش بینی می کند، یک بانکدار که اعتبار یک وام گیرندة بالقوه راارزیابی می کند، و یک وکیل که موقعیت را در پشت میز مذاکرهبرآورد می کند، به جادوگری تکیه نمی کند. مغز همة این افراد، بدون آن که خودشانمطلع باشند از طریق تحلیل حالت های چهره، لحن صدا، حرکات دست ها و حستیبوی بدن س الگوهای زیست شیمیایی را بازشناسی می کند.
هوش مصنوعی با کمکگیرنده های حسی sensors قادر است تمام این فعالیت ها را بسیار دقیق تر و قابلاعتمادتر از انسان ها انجام دهد.
بنابر این، تهدید بیکاری تنها عارضة ظهور داده فن آوری نیست، بلکه حاصل تلاقی داده فن آوری با زیست فن آوری است.
از تصویربرداری »اف ام آر آی« تا بازار کار راه پرپیج و خمی وجود دارد، اما می تواند تا چند دهة آتی پیموده شود. اطلاعاتی که محققین مغز و مخچه در مورد " آمیگدال" مغز به دست می آورند، می تواند تا سال ۲۰۵۰ این امکان را برای کامپیوترها فراهم آورد تا محافظین شخصی و روان پزشکان انسانی بلکه احتمالا شبکه ای از کامپیوترها جایگزین افراد انسانی می شود.
نمی توان دکتر انسانی را با دکتر کامپیوتری مقایسه کرد
بنابر اینوقتی به اتوماسیون فکر می کنیم، اشتباه است اگر توانایی های یک رانندة انسانی را باتوانایی های یک دستگاه خودروی بدون راننده مقایسه کنیم، یا این که یک دکتر انسانی را با یک دکتر هوش مصنوعی مقایسه کنیم. بلکه باید توانایی های مجموعی ازافراد انسانی را با توانایی های یک شبکة یکپارچه مقایسه کنیم.
برای مثال، بسیاری از رانندگان در جریان تمام تغییرات مقررات راهنمایی ورانندگی نیستند و اغلب از آن ها تخطی می کنند. از جمله، از آنجا که هر وسیلة نقلیهیک واحد مستقل است، وقتی دو وسیلة نقلیه در زمان واحد به یک تقاطع مشترکمی رسند، ممکن است راننده ها در ارزیابی از مقاصد یکدیگر دچار اشتباه شوند و
تصادف کنند.
اما تمام خودروهای مستقل بدون راننده می توانند با هم در ارتباطباشند. وقتی دو خودروی مستقل به یک تقاطع مشترک می رسند، در واقع دو واحدجدا از هم نیستند، بلکه بخشی از یک الگوریتم واحد هستند. به این دلیل امکانمحاسبة اشتباه و تصادف بسیار کمتر خواهد بود.
و اگر وزیر ترابری تصمیم بگیردماده ای در مقررات را تغییر دهد، تمام وسایل نقلیة مستقل به سادگی در آنِ واحدتازه یابی می شوند و اختلالی که در برنامه به وجود آمده در آن ها برداشته می شود وً همة آن ها دقیقا از قاعدة جدید پیروی می کنند....
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
۱۰۰۱ کتاب که باید خواند:ادب پارسی: شاهنامه: پادشاهی نوذر و حمله تورانیان به ایر ان (بخش سوم)
شاهنامه
پادشاهی نوذر بخش سوم
تورانیان با شنیدن مرگ منوچهر آماده حمله به ایران می شوند و شاه توران پشنگ فرزندش افراسیاب را پیش خوانده و به او می گوید که اکنون بهترین زمان انتقام گرفتن از ایر انیان است. افر اسیاب از شنیدن این خبر شادمان شده و می گوید که فقط شمشیر اوست که می تواند با شیران ایران زمین بجنگد:
جهان پهلوان پورش افراسیاب
بخواندش درنگی و آمد شتاب
سخن راند از تور و از سلم گفت
که کین زیر دامن نشاید نهفت
کسی را کجا مغز جوشیده نیست
برو بر چنین کار پوشیده نیست
که با ما چه کردند ایرانیان
بدی را ببستند یک یک میان
کنون روز تندی و کین جستنست
رخ از خون دیده گه شستنست
ز گفت پدر مغز افراسیاب
برآمد ز آرام وز خورد و خواب
به پیش پدر شد گشاده زبان
دل آگنده از کین کمر برمیان
که شایستهٔ جنگ شیران منم
همآورد سالار ایران منم
اگر زادشم تیغ برداشتی
جهان را به گرشاسپ نگذاشتی
میان را ببستی به کین آوری
بایران نکردی مگر سروری
کنون هرچه مانیده بود از نیا
ز کین جستن و چاره و کیمیا
گشادنش بر تیغ تیز منست
گه شورش و رستخیز منست
به مغز پشنگ اندر آمد شتاب
چو دید آن سهی قد افراسیاب
بر و بازوی شیر و هم زور پیل
وزو سایه گسترده بر چند میل
زبانش به کردار برنده تیغ
چو دریا دل و کف چو بارنده میغ
بفرمود تا برکشد تیغ جنگ
به ایران شود با سپاه پشنگ
سپهبد چو شایسته بیند پسر
سزد گر برآرد به خورشید سر
پس از مرگ باشد سر او به جای
ازیرا پسر نام زد رهنمای
چو شد ساخته کار جنگ آزمای
به کاخ آمد اغریرث رهنمای
به پیش پدر شد پراندیشه دل
که اندیشه دارد همی پیشه دل
چنین گفت کای کار دیده پدر
ز ترکان به مردی برآورده سر
من
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوییلو فصل دوم (بخش سوم)
به فیلمی که در سینما دیده بـود نفـرین مـی کـرد، از آن یـاد گرفتـه بـود کـهچشمهایش را ببندد، دست هایش را بر سر مرد قرار دهد، و آهسته سرش را بهچپ و راست تکان دهد. اما او مساله ضروری را رعایت نکـرده بـود و مهمتـرن چیز را نشان نداده بود. او یک معذرت خواهی عالی ساخت(من نمـی خواسـتم
که یک باره خودم را عرضه کنم. چون مطمئن نبودم، اما حالا تشخیص داده امکه تو عشق زندگی من هستی) و منتظر فرصت بعدی شداو پسر را تـا سـه روزبعد ندید، در یک جشن در کلوپ محلی، در حالی که پسر دست یکـی از دوسـتهای ماریا را نگه داشته بود.دوستی که از ماریا در مورد رابطه اشان پرسـیدهبود.ماریا دوباره وانمود کرد که اهمیت نمی دهد. تا پایان گفتگویش با دیگـردوستان دخترش در مورد ستاره های فیلم ها و بقیه ی پسر های محـل تحمـلآورد. و سعی کرد به نگاه های دلسوزانه ی دوستانش توجه نکند.وقتی به خانه
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف