شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند:۲۱ دستور کار برای قرن ۲۱ نوشته نوح هراری


ادامه از نوشتار پیشین

۲۱ دستور کار بر ای قرن ۲۱  نوشته نوح هراری

..ضروری است که بدانیم که انقالب هوش مصنوعی فقط به سریع تر و هوشمندترکردن کامپیوترها مربوط نمی شود، بلکه ملهم از پیشرفت های علوم زیستی و علوماجتماعی نیز هم هست. هر چه درک بهتری از فرآیندهای زیست شیمیایی داشته  باشیم که بنیان احساسات، امیال و انتخاب های انسانی هستند کامپیوترها هم بهتر  می توانند رفتار انسانی را تحلیل کنند، تصمیمات آن ها را پیش بینی کنند و جای

راننده ها، کارمندان بانک و وکلا را بگیرند.


تحقیقات در زمینه های علوم اعصاب و علم اقتصاد رفتاری طی دهه های اخسر، به محققین امکان داد تا انسان ها را هک کنند و به ویژه درک بسیار بهتری از فرآینداز فرآیند  تصمیم گیری در مغز انسان به دست آورند. معلوم شد که هر انتخابی که انسان هامی کنند، از انتخاب غذا گرفته تا انتخاب جفت، نه ناشی از یک ارادة آزاد مرموز، بلکهحاصل محاسبة احتمالا ت در میلیاردها سلول عصبی در کسری از ثانیه اسست.


گزافه گویی در مورد »بصیرت درونی« در واقعیت همان »بازشناسی الگوها« است.رانندگان، کارمندان بانک و وکالی خوب افرادی نیستند که از بصیرت های جادویی درزمینة ترافیک، سرمایه گذاری یا مذاکره برخوردار باشند، بلکه دارای الگوهایتکرارشوندة بازشناسی هستند، که آن ها به کمک آن ها سعی می کنند عابرین پیادةغیر محتاط، وام گیرندگان نامناسب و کلاهبردارهای نابکار را متوقف کنند. حاصل اینتحقیقات همچنین نشان داد که الگوریتم های زیست شیمیایی مغز انسان،  ازُرا ه ها و تجربیاتی بسیار کهن، برگرفته ازدشتهای آفریقا، که اکنون منسوخ شده، تکیه می کنند، نه بر جنگل مدنی کنونی.پس تعجبی هم ندارد که رانندگان، کارمندان بانک و وکلای مجرب هم گاهی اشتباهات فاحشی می کنند.


هوش مصنوعی نمی تواند با روح انسانی برابری کند

این بدین معنی است که هوش مصنوعی می تواند انسان هایی بیافرینند که حتی برای وظایفی که نیازمند »بصیرت« است، مناسب باشند. اگر فکر می کنید که هوشمصنوعی می تواند در قالب مفاهیم بصیرت های عرفانی با روح انسانی رقابت کند، این کار نشدنی و ناممکن است. اما اگر هوش مصنوعی به واقع بخواهد با شبکه های عصبی در محاسبة احتمالات  و بازشناسی الگوها رقابت کند، عملی تر به نظر می رسد.

پس هوش مصنوعی چه کاری می تواند انجام دهد؟

هوش مصنوعی می تواند به طور خاص در وظایفی که نیازمند بصیرت دربارةدیگران باشد بهتر عمل کند. بسیاری از عرصه های شغلی، مثل رانندگی وسایل نقلیهدر خیابانی پر از عابرین پیاده، وام دادن به افراد ناشناس و مذاکره در یک معاملةتجاری، نیازمند توانایی ارزیابی احساسات و امیال دیگران است. آیا آن کودکمی خواهد به وسط خیابان بدود؟ آیا آن مردی که کت و شلوار شیک به تن دارد،می خواهد مرا تلکه کند و ناپدید شود؟ تا زمانی که مردم گمان می کردند کهاحساسات و امیال توسط روح معنوی به وجود می آیند، بدیهی می نمود که کامپیوترها هرگز نتوانند جای راننده ها، کارمندان بانک و وکلا را بگیرند. چطور یک کامپیوتر می تواند روح انسانی آفریده شده توسط خدا را درک کند؟


اما اگر...

اما اگرتصمیم گیری در مغز انسان و کنترل احساسات و امیال به واقع چیزی بیش از الگوریتم های زیست شیمیایی نیستند، پس دلیلی وجود ندارد تا فکر کنیم که کامپیوترها نتوانند این الگوریتم ها رارمزگشایی کنند و از هم اکنون این وظایف را بهتر از انسان خردمند انجام ندهند...


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: در جستجوی معنی نوشته ویکتور فرانکل: خاطرات یک روانپزشگ از زندانهای هیتلری


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب در جستجوی معنی  نوشته ویکتور فرانکل

لباس ژنده به ما می دادند 

...به بیشتر زندانیان لباسهای ژنده ای داده بودند که مترسک از آن خوش آیندتر بود. در فاصله کلبه ها در

اردوگاه جز کثافت چیزی به چشم نمی خورد و هر چه بیشتر تمیز می کردیم بیشتر بر سر راهمان ریخته
می شد.

 افسران و زندانیان مسئول ، خوش داشتند که تازه واردان را به کار گروهی تمیز کردن آبریزگاهها

و بیرون ریختن مدفوع بگمارند اگر همانطور که معمولا روی می داد، به هنگام حمل مدفوع بگمارند اگر
همانطوری که معمولا روی می داد، بهنگام حمل مدفوع بر روی تپه ها، مدفوع بسر و روی زندانیان می
ریخت و نشانی از تنفر در چهره اش دیده می شد یا سعی می کرد آنرا پاک کند، ضربات کاپو بود که بر
پیکرش فرود می آمد و از اینرو کشتن واکنش های به هنجار تسریع می شد.


ابتدا زندانی وقتی گروهی را می دید که در حین رفت و آمد مجازات می شوند روی بر می گرداند، زیرا

نمی توانست تحمل کند که رفقایش به هنگام رفت و آمد در باتلاق کتک بخورند. اما روزها و هفته های
بعد جریان دگرگون می شد. 

صبح زود، وقتی که هوا هنوز گرگ و میش بود زندانی با گروهش جلوی در می ایستاد و آماده کار بود. با شنیدن صدای فریادی، می دید که چگونه رفیقی را نقش زمین می کنند و دیگربار او را می ایستانند و باز هم اینکار تکرار می شود، چرا چنین می کردند؟ برای این که تب داشت و بیموقع به درمانگاه رفته بود و به خاطر همین که می خواست از وظایف روزانه اش رها شود تنبیه میشد.

اما زندانی که به مرحله دوم واکنش های روان شناسی رسیده بود دیگر با دیدن تنبیه رفیقش دیده از
صحنه برنمی گرفت. زیرا در این مرحله احساسآتش سست شده بود و این منظره را بدون اینکهکوچکترین احساسی به او دست دهد تماشا می کرد.

 نمونه دیگر را برایتان تعریف می کنم:

یکی از زندانیان در درمانگاه به انتظار ایستاده بود و با حالت لی لی قدم بر می داشت به امید اینکه به
علت زخم یا تاول پا یا تب دو روز کار سبک در داخل اردوگاه به او داده شود. پسر دوازده ساله ای را می
دید که به درمانگاه آوردند. این پسر را مجبور کرده بودند ساعتها در برف به حال خبردار بایستند ...


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب ۱۱ دقیقه پابلو کوییلو فصل دوم بخش سوم


ادامه از نوشتار پیشین 

کتاب ۱۱ دقیق نوشته پایلو کوئیلو فصل دوم  (بخش سوم)

وقتی روح گریه می کند

،مثل آن که هیچ اتفاقی نیافتاده استآن شب، با اسـتفاده از کلمـات سخت و نامتداول- چون مطمئن بود که کـسی دیگـر هـم آن دفترچـه را مـی خواند، و چون معتقد بود چیز مهمـی اتفـاق افتـاده-در دفترچـه ی خـاطراتشنوشت.

وقتی ما کسی را می بینیم و عاشق می شویم، احساس می کنیم که همه ی
دنیا با ما است. من امروز این اتفاق را حس کردم ، وقتی خورشید غروب مـی
کرد. ولی اگر چیز اشتباهی اتفاق بیافتد، هیچ چیزی باقی نمی ماند! هـیچ مـرغ
ماهی خواری! هیچ موسـیقی از راه دور، نـه حتـی مـزه ی لـب هـای او. چگونـه
ممکن است این همه زیبـایی در یـک آن ناپدیـد بـشوند؟زندگی خیلـی سـریع
حرکت می کند.با یک ماجرا در یک ثانیه ما را از بهشت به جهنم می رساند.

روز بعد او با دوست دخترهایش صحبت کرد. همـه ی آنهـا او را در حـالیکه با "نامزده" آینده اش بیرون می رفت دیده بودند.بعد از همه ی اینها، اینکافی نیست که یک عشق بزرگ در زندگی داشته باشی، تو باید مطمئن باشـیکه هر کسی می داند تو چه آدم مطلوب و خواستنی ای هـستی. آنهـا داشـتندمی مردند که بدانند چه اتفاقی افتاده و ماریا، با خودپسندی  ماجرای آنروز را تعریف کرد.یکـی از دختـر هـاخندید و گفت"تو دهنت را بستی؟""یک دفعه همه چیز واضح شـد. سـوالپسر، ناامیدی او""برای چه؟""که به او اجازه بدهی ""چـهفرقی می کند؟""این چیزی نیست که تو بتوانی توضیح دهی.  مردم این جـوریهمدیگر را می بوسند "آنها خندیدنـد و مـسخره اش کردنـد. حـس تـرحم وشادیِ انتقام دخترهایی که هرگز با پسری در عشق نبودند. ماریـا وانمـود کـردکه اهمیت نمی دهد و او هم خندید. اگرچه روح او در حال گریه بـود. 

ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند:رمان و داستان: کتاب ۱۱ دقیقه پائلو کوئیلو (۲)


ادامه از نوشتار پیشین
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو
سه سال گذشت. او جغرافی و ریاضـی یـاد گرفـت. در مدرسـه اولـین مجلـه ی پورنو اش را خواند.در همان زمان، شروع به نوشـتن یادداشـت هـای روزانـه درمورد زندگی کسالت بار خود و تمایلش برای تجربه کردن چیزهای جدید و دست اول که در مدرسه به او گفته بودند کرد؛ اقیانوس، برف،مردها با کلاه، زنـان
زیبا که پوشیده از جواهرات هستند. اما از آن جا که هیچ کـس نمـی توانـد در رویاهای غیر ممکن خود زندگی کند، به خصوص اگر مادرش یک خیـاط باشـد و پدرش به ندرت در خانـه پیـدا شـود، او بـه زودی تـشخیص داد کـه بایـد توجـه  بیشتری به ٱنچه در اطرافش می گذرد داشته باشد. او بـه تحـصیل پرداخـت تـا بتواند در زندگی موفق شود و در همان زمان به دنبـال کـسی مـی گـشت کـه  بتواند رویاهایش را با او شریک شود.وقتی او پانزده سـاله شـد، عاشـق پـسری  شد...ولی او اشتباه بچگی اش را تکرار نکرد:  آنها بـا هـم راه رفتنـد و دوسـت شـدند. و شـروع کردنـد بـه سـینما و جـشن رفتن.اما مثل دفعه اول، او متوجه شد که بـه پـسر در حـالی کـه غایـب بـود بیشتر از هنگامی که او حضور داشت عشق می ورزید. او برای دوسـت پـسرش
به شدت دلتنگ می شد، ساعت ها به خیـال پـردازی دربـاره آنچـه کـه آنهـا در دیدار بعدی در باره اش حرف خواهند زد می پرداخت و هر ثانیه از لحظـاتی کـه  با هم بودند را به خاطر می آورد.سعی می کرد تا کارهایی که اشتباه یا درسـت انجام داده است را تشخیص دهد. او دوست داشت به خودش مثل یک بـانوی جوان باتجربه نگاه کند، که اجازه داد بود یک علاقه ی شـدید فهـم او را از بـین ببرد و با دردی که این مسائله باعث می شد آشنا بود. او تصمیم گرفته بود با  تمام قدرت برای این مرد و ازدواج با او بجنگد. فکر مـی کـرد ...او تصمیم گرفت بـا مـادرش حـرف بزنـد کـه خیلـی"جدی به او گفت: "اما تو هنوز خیلی جوان هستی، عزیز من"تو وقتی با پـدرمازدواج کردی که شانزده ساله بودی"مادرش ترجیج داد کـه بـه او توضـیح ندهـدکه ازدواج آنها به خاطر بارداری ناخواسـته اش بـوده: "در آن زمـان همـه چیـزفرق می کرد" و سعی کرد که بحث را خاتمه دهد. 

روز بعد، ماریا و دوست پسرش بـرای قـدم زدن بـه حومـه شـهر رفتنـد. کمـی
صحبت کردند. ماریا از او پرسید آیا علاقه ای به سـفر کـردن دارد امـا بـه جـای
جواب او ماریا را در آغوش گرفت و او را بوسیداولین بوسه ی او! همانگونه که
آن لحظه را خیال می کرد! در منظره ای زیبا- پرنـده هـای مـاهی خـوار در حـال
پرواز، غروب آفتاب، منطقه ای نیمه خشک زیبا و وسـیع، صـدای موسـیقی از
دور دست ها. ماریا تظاهر کرد که خودش را عقب می کـشد، امـا بعـد او را در
آغوش کشید و چیزهایی که در درفیلم های سینما و تلویزیون و مجله ها دیده
بود تکرار کرد: پـسرناگهان بوسیدن او را متوقف کرد و پرسید: تو نمی خواهی؟
او چه جوابی بایـد مـی داد؟آیـا او هـم مـی خواسـت؟ مطمئـنن او هـم مـی
خواست.

 اما یک زن نباید خودش را این گونه آشکار کند، بـه خـصوص نـه بـههمسر آینده ی خود، و گرنه او بقیه عمر خود را به شک کردن خواهد گذراند کـه او ممکن است به هر چیزی به همین راحتی بله بگوید. .. و ماریا فهمید چیز اشتباهی اتفاق افتاده است.امـا اومی ترسید کـه بپرسـد آن چیـست. او دسـت پـسر را گرفـت و آنهـا بـه شـهر رفتند...

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: شاهنامه: پادشاهی نوذر و نصیحت های سام به ا و


شاهنامه

پادشاهی نوذر فرزند منوچهر

آمدن سامبه پایتخت و نصیحت به هوشنگ برای دادگری و عدالت


..اگر دختری از منوچهر شاه         بران تخت زرین شدی با کلاه

نبودی جز از خاک بالین            من بدو شاد بودی جهانبین من

دلش گر ز راه پدر گشت باز     برین برنیامد زمانی دراز

هنوز آهنی نیست زنگار خورد   که رخشنده دشوار شایدش کرد

من آن ایزدی فره باز آورم         جهان را به مهرش نیاز آورم

شما بر گذشته پشیمان شوید   به نوی ز سر باز پیمان شوید

گر آمرزش کردگار سپهر                  نیابید و از نوذر شاه مهر

بدین گیتی اندر بود خشم شاه     به برگشتن آتش بود جایگاه

بزرگان ز کرده پشیمان شدند      یکایک ز سر باز پیمان شدند

چو آمد به درگاه سام سوار         پذیره شدش نوذر شهریار

به فرخ پی نامور پهلوان جهان     سر به سر شد به نوی جوان

به پوزش مهان پیش نوذر شدند   به جان و به دل ویژه کهتر شدند

برافروخت نوذر ز تخت مهی            نشست اندر آرام با فرهی


نوذر با ادب تمام رسم عدالت و دادگری را به نوذر گوشزد می کند

جهان پهلوان پیش نوذر به پای       پرستنده او بود و هم رهنمای

به نوذر در پندها را گشاد            سخنهای نیکو بسی کرد یاد

ز گرد فریدون و هوشنگ شاه        همان از منوچهر زیبای گاه

که گیتی بداد و دهش داشتند      به بیداد بر چشم نگماشتند

دل او ز کژی به داد آورید          چنان کرد نوذر که او رای دید

دل مهتران را بدو نرم کرد         همه داد و بنیاد آزرم کرد

چو گفته شد از گفتنیها همه        به گردنکشان و به شاه رمه

برون رفت با خلعت نوذری       چه تخت و چه تاج و چه انگشتری

غلامان و اسپان زرین ستام       ۰پر از گوهر سرخ زرین دو جام

برین نیز بگذشت چندی سپهر     نه با نوذر آرام بودش نه مهر

 

امیر تهرانی

ح.ف