شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب ۲۱ دستور کار برای قرن ۲۱ نوشته نوح هراری


ادامه از نوشتار پیشین
نوشنه نوح هراری
کتاب۲۱ دستور کار بر ای قرن ۲۱ 

آیا از تاریخ منحرف شده ایم؟
...در هدف یابی آن ها را واداشته تا در قالب مفاهیم آخرالزمانی بیندند، گویی که انحراف تاریخ از مسیرخو دش وفرجام خود تنها به این معنی می تواند باشد که ما اکنون باشتاب به سمت »آرما گدون« )نبرد نهایی میان خیر و شر، قبل از قیامت درحرکتیم.
وقتی توان خود را در رویارویی با واقعیت از دست بدهیم، ذهن ما بر روی  سناریوهای فاجعه بار میخکوب می شود. همان گونه که شخصی بعد از تجربة یکسردرد بد دچار توهم ابتلا به یک غدة مغزی سرطانی می شسود، بسسیاری ازلیبرال ها هم از این می ترسند که برگزیت و ظهور دونالد ترامپ خبر از سقوط تمدن
انسانی می دهد.(دومی تاحدود زیادی صحت دارد اگر جلوگیری نشود)

از کشتن پشه تا کشتن افکار
حس آشفتگی و نگرانی از سرانجام شوم قریب الوقوع، با شتاب در سرعت »نوین سازیفنی« زمانی که فن آوری بسیار پیشرفته جای صنایع کنونی را می گیرد تشدیدمی شود. نظام سیاسی لیبرال در عصر صنعت شکل گرفته تا جهانی از موتورهای بخار،پالا یشگاه های نفتی و دستگاه تلویزیون را هدایت کند، اما برای درگیر شدن با انقلابات جاریِ  داده فن آوری و زیست فن آوری ساخته نشده است.

سیاست مداران از درک تکنولوژی عاجزند
سیاست مداران و رأی دهندگان از درک این دو فن آوری جدید عاجزند، حال درمورد هدایت قابلیت های انفجاری آن ها چیزی نمی گوییم. اینترنت شاید بیش از هرعامل دیگری  از دهة ۱۹۹۰ دنیا را تغییر داد، اما انقالب اینترنت بیش از آن که بهابتکار احزاب سیاسی رهبری شده باشد، توسط مهندسین هدایت شد. آیا شما تاکنوندر مورد اینترنت رأی داده اید؟ نظام دمکراتیک هنوز برای فهم ضربه ای که دریافتکرده، گیج است و آمادگی دریافت ضربه های بعدی، مثل ظهسور هوش مصنوعی و انقلاب  توده زنجیریرا ندارد.

شوک کامپیوتری به انسانها
امروزه کامپیوترها نظامی مالی ایجاد کرده اند، که به قدری پیچیده است کهانسان های معدودی می تواننسد آن را درک کنند. بسه موازات متحول شدن هوشمصنوعی AI ، ما به زودی به نقطه ای می رسیم که هیچ انسانی دیگر قادر نخواهد بود تا نظام مالی را درک کند. اما این روند چه تأثیری بر فرآیندهای سیاسی خواهد
گذاشت؟
 آیا می توانید تصورش را بکنید که حکومتی فروتنانه منتظر شود تا یکالگوریتم برایش بودجه یا اصالحات مالیاتی اش را تصویب کند؟ در عین حال شبکة  و ارز های رمزنگاری شده، مثل یلیت ‐ یلیت ‐ توده زنجیر »پی یر تو پی یر« - - peer to peer  بیت کوین، می توانند نظام پولی را کامال دگرگون کنند، به گونه ای که اصالحات مالیاتی افراطی اجتناب ناپذیر خواهد شد. به عنوان مثال، مالیات بستن به دلار  می تواند کار
غیرممکن یا نامربوطی شود، زیرا اکثر معامالت ارز ملی، یا هیچ ارز دیگری را به طورصریح تبدیل نمی کنند. از این رو شاید حکومت ها ملزم شوند مالیات های کامال ً جدیدی وضع کنند  مثال مالیات بر اطلاعات  که می تواند مهم ترین منبع اقتصادی وتنها قابل منبع تبدیل در خیل عظیم معامالت باشد(. آیا نظام سیاسی قبسل از این کهبه ورشکستگی مالی برد بحران خود را برطرف خواهد کرد؟

الگوهای کامپیتری ذهن ما را تغییر می دهند اما
حتی باز هم مهم تر این است که انقالب های دوگانة داده فن آوری و زیست فن آوری شاید بتوانند نه فقط اقتصادها و جوامع، بلکه خودِ اندام و ذهن ما را هم بازسازی کنند. ما انسان ها در گذشته آموخته ایم تا دنیای بیرونی را تحت کنترل خود درآوریم،‌ اما کنترل بسیار ناچیزی بر دنیای درونی خود داریم. ما می دانستیم چگونه سدیبسازیم تا از سیل رودی جلوگیری کنیم، اما نمی دانیم چگونه پیر شدن بدن را متوقف
کنیم. ما می دانستیم چطور یک نظام آبیاری را طراحی کنیم، اما هیچ چیز راجع بهطراحی مغز نمی دانیم.

 اگر پشه ها در گوش ما وزوز می کردند و مزاحم خواب ما می شدند، ما می دانستیم چطور پشه ها را بکشیم، اما اگر فکری در ذهن مان وزوزمی کرد و ما را تمام شب بیدار نگه می داشت، نمی دانستیم چطور آن فکر را بکشیم.
انقالابات زیست فن آوری و داده فن آوری امکان کنترل دنیای درونی را به مامی دهند و ما را قادر می سازند تا زندگی را مهندسی و تکثیر کنیم. ما می آموزیم مغزرا طراحی کنیم و زندگی را طولانی کنیم، و افکار را در درون خود بکشیم. اما کسی نمی داند چه پیامدهایی در انتظار است. انسان ها همواره ماهرانه ابزار ابداع کرده اند، امادر استفادة خردمندانه از آن چندان اقبالی نداشته اند. ...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو (۲)

ادامه از نوشتار پیشین

کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو


مداد و انتظار

...اینکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکـر او بـوده و مـداد تنهـا  بهانه ای بوده برای شروع صحبت. از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بـود جلو خودش در جیبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هایی را که باید به پسر می زد مـرور کـرد تـا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پیدا کرد که هیچ وقت تمـام نمـی شد.اما با اینکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسـه مـی رفتنـد دفعـهء بعـدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماریا در حالیکه توی دسـت راسـتش یـک مـداد‌ نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و سایر اوقـات هـم سـاکت، در حالیکـه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت. پسر حتی یککلمهء دیگر با او حرف نزد و ماریا مجبور بود تا آخر سال تحصیلی خـودش را بـا نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کنـد آنهم  در طـول تعطـیلات تمـام
نشدنی تابستان!


عادت ماهانه

یک روز صبح که ماریا از خواب بیدار شد متوجه خونی شد کـه روی پاهایش ریخته بود. فکر کرد دارد می میرد و تصمیم گرفـت کـه نامـه ای‌برای پسر بنویسد و به بگوید که او عشق بزرگ زندگی اش بوده، ایـن را بگویـد و به بیشه برود و در آنجا بی شـک گـرگ درنـده ای یـا یکـی از هیولاهـایی کـه همیشه اهالی روستا را به وحشت می انداختند و یا حتی معـشوقهء کشیـشی که پس از نفرین تبدیل به قاطری سـرگردان در شـب شـده او را مـی کـشتند و‌هیچ کس هم خبردار نمی شد که واقعا بر او چه گذشته. 

مادر و پدرش هـم بـا‌ناپدید شدنش بهتر مـی توانـستند کنـار بیآینـد تـا مـردنش. اینطـور همیـشه امیدی که مختص فقراست ته دلـشان بـاقی مـی مانـد کـه دخترشـان توسـط ثروتمندی نازا دزدیده شده و در آینده خوشبخت و پولدار به پیششان بازخواهـد‌گشت، و اینگونه عشق زندگیش هم هیچ گاه او را فرامـوش نخواهـد کـرد، در حالیکه هر روز خودش را لعنت خواهد فرستاد که چرا هرگـز دوبـاره سـعی نکـرد

سر صحبت را با او باز کند ماریا هیچ وقـت آن نامـه را ننوشـت.

 چـون همان موقع مادرش به اتاق آمد و با دیدن لکه های خون لبخندی زد و گفت :حالا تویک خانم جوانی ماریا از ارتباط بین آن لکه های خون و یک خانم جـوان شـدنحیرت زده بود، اما مادرش از پس دادن توضیح قانع کننـده تـری برنمـی آمـد،فقط گفت که خیلی عادی است.

  از این به بعد چهار یا پنج روز در ماه اینطوریمی شود و او باید اینجور وقت ها یک چیزی مثل بالش کوچولوی عروسک اشبین پاهایش بپوشد. ماریا از مادرش پرسید که آیـا مـرد هـا ازیـک نـوع لولـهاستفاده می کنند که خون تمام شلوارشان را نگیرد؟ 


شکایت به خدا

اما پاسخ شنید کـه فقـطخانم ها اینطوری می شوند ماریا به خدا شکایت کرد، بالاخره بـه قاعـده شـدنعادت کرد ولی به غیبت و نبودن پسر نه. مدام خودش را سرزنش می کـرد کـهچرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چیزی کـه بیـشتر از هـر چیـز دیگـریدوستش داشت... روز قبل از اینکه سال تحصیلی جدید شروع شـود او بـه تنهـاکلیسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قـسم خـورد کـه خـود پیـشقدمبشود وسر صحبت را بـا پـسر بـاز کنـد.


جای دور کجاست؟

 روز بعـد، ماریـا بهتـرین لباسـش را کـهمادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشید و به سمت مدرسـه راه افتـاد،خدا را شکر کرد که تعطیلات بالاخره تمام شـده بـود. امـا اثـری از پـسر نبـود،تمام روزهای آن هفته یکی یکی همراه با زجـر سـپری مـی شـدند امـا از پـسرخبری نبود تا اینکه بعضی از همکلاسیهایش بـه او گفتنـد کـه پـسرک از شـهررفته !یک نفر گفت : رفته یه جای دور آنوقت، ماریا فهمید که واقعـا بعـضیچیزها برای همیشه از دست می روند، او همچنین یاد گرفـت جـایی وجـود داردکه به آن می گویند: یه جای خیلی دور! فهمید که دنیـا خیلـی پهنـاور اسـت وشهر او خیلی کوچک؛ و اینکه آدم های دوست داشتنی و جـذاب همیـشه مـی روند... او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خیلی جوان بود. این جوری بود که او یک روز نگاهی به خیابـان هـای خـسته کننـدهء شـهرش کـرد وتصمیم گرفت روزی رد پـسرک را دنبـال کنـد... نهمـین جمعـه پـس از رفـتن...

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب لولیتا نوشته نابوکف: شخصیت نابوکف : لولیتا را قبلا یک آلمانی نوشته بود.

ادامه از نوشتار پیشین


در باره ولادیمیر نابوکوف و تقلب او در خلق کتاب لولیتا

لیشبرگ یک نویسنده المانی  نوولی  را در سال ۱۹۱۶ با همان نام «لولیتا» منتشر کرده بود و لولیتاى ولادیمیر نابوکوف در سال ۱۹۵۶، در نیویورک منتشر شد.

 با پیداشدن اتفاقى «لولیتا»ى لیشبرگ در میان دریایى از کتاب اکنون چنین بنظر مى رسد که منبع واقعى الهام نابوکوف نیز یافته شده باشد. نابوکوف از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۷ در برلن زندگى مى کرد، همانجا که لیشبرگ بعنوان گزارشگر رادیو فعالیت داشت.

لیشبرگ در سال ۱۹۱۶ کتابى بنام «ژوکوند لعنتى» منتشر کرد که یکى از داستانهاى آن را «لولیتا» نام داده بود. بویژه همنام بودن دو داستان میشاییل مار «Maar»، منتقد سرشناس ادبى را برآن داشت تا بررسى هاى بیشترى در متن دو کتاب انجام دهد.

وى خیلى زود به این نتیجه رسید که لولیتا، قهرمان داستان، دختر نوباوه اى که در رمان نابوکوف نام آور شد، زاییده ى اندیشه ى نویسنده فراموش شده ى آلمانى، هاینس لیشبرگ است.وى در بررسى هردو رمان همانندى هاى بسیارى یافته است که به هیچ وجه نمى توان آنها را اتفاقى دانست. صرفنظر از سرآغاز هر دو داستان که همانند و همسانند، شمارى از نامهایى که در لولیتاى لیشبرگ به چشم مى خورند در داستانها و نمایشنامه هاى نابوکوف نیز تکرار شده اند.

میشاییل مار، منتقد سرشناس ادبى آلمان این پرسش را مطرح مى کند، که اتفاق تا چنداندازه مى تواند همانندى هاى میان لیشبرگ و نابوکوف را پدیدآورده باشد. تنها مى توان این احتمال را داد که نابوکوف در زمانى که در برلن مى زیسته با نوول لیشبرگ آشنا شده است و پس از آن متن نوول و حتا نام نویسنده را فراموش کرده است. اما سالها پس از آن هنگام اقامت در پاریس ناگهان داستان دختر نوباوه از ضمیر ناخودآگاهش تراوش مى کند، بى آنکه به منشأ اصلى آن آگاهى داشته باشد. «لولیتا»ى دیگرى مى آفریند که در واقع همان «لولیتا»ى لیشبرگ است.
 به نقل از گزار

ش پرویز حمزوى


شخصیت ناباکف یا نابوکف

اصولا وی شخصیتی انباشته از عقده دارد. برای مثال او کتاب داستایفسکی را در مقابل دانشجویان پاره می کند و اثار برتولت برشت و آلبرکامو را چرند و مزخرف و گوگول نویسنده شهیر روسی را یک آشغال نویس معرفی می کند. د  حالی که یک کتاب  گوگول مانند" شنل" به صده ها اثر مانند لولیتا می ارزد. او بالزاک را که خالق اثری مانند " بابا گوریو " است مزخرف می داند. در حالی که این کتابهاجزو اثار جاودانه ادبیات اروپا و حتی جهان می باشد. 

او در سالروز تولد داستایفسکی ده ها فحش وبدگویی نثار این نویسنده کرده است. چرا؟ دلیلش مشخص است . حتی با نوشتن لولیتا کسی ناباکف یا نابوکف را نمی شناسد و خود او نیز اعتراف کرده که کسی مرا نمی شناسد و همه لولیتا را می شناسند. حالا هم که همه فهمیده اند او ایده لولیتا را کش رفته کارش سخت ترشده است.

ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو (۲)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو


مداد و انتظار

...اینکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکـر او بـوده و مـداد تنهـا  بهانه ای بوده برای شروع صحبت. از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بـود جلو خودش در جیبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هایی را که باید به پسر می زد مـرور کـرد تـا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پیدا کرد که هیچ وقت تمـام نمـی شد.اما با اینکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسـه مـی رفتنـد دفعـهء بعـدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماریا در حالیکه توی دسـت راسـتش یـک مـداد‌ نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و سایر اوقـات هـم سـاکت، در حالیکـه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت. پسر حتی یککلمهء دیگر با او حرف نزد و ماریا مجبور بود تا آخر سال تحصیلی خـودش را بـا نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کنـد آنهم  در طـول تعطـیلات تمـام
نشدنی تابستان!


عادت ماهانه

یک روز صبح که ماریا از خواب بیدار شد متوجه خونی شد کـه روی پاهایش ریخته بود. فکر کرد دارد می میرد و تصمیم گرفـت کـه نامـه ای‌برای پسر بنویسد و به بگوید که او عشق بزرگ زندگی اش بوده، ایـن را بگویـد و به بیشه برود و در آنجا بی شـک گـرگ درنـده ای یـا یکـی از هیولاهـایی کـه همیشه اهالی روستا را به وحشت می انداختند و یا حتی معـشوقهء کشیـشی که پس از نفرین تبدیل به قاطری سـرگردان در شـب شـده او را مـی کـشتند و‌هیچ کس هم خبردار نمی شد که واقعا بر او چه گذشته. 

مادر و پدرش هـم بـا‌ناپدید شدنش بهتر مـی توانـستند کنـار بیآینـد تـا مـردنش. اینطـور همیـشه امیدی که مختص فقراست ته دلـشان بـاقی مـی مانـد کـه دخترشـان توسـط ثروتمندی نازا دزدیده شده و در آینده خوشبخت و پولدار به پیششان بازخواهـد‌گشت، و اینگونه عشق زندگیش هم هیچ گاه او را فرامـوش نخواهـد کـرد، در حالیکه هر روز خودش را لعنت خواهد فرستاد که چرا هرگـز دوبـاره سـعی نکـرد

سر صحبت را با او باز کند ماریا هیچ وقـت آن نامـه را ننوشـت.

 چـون همان موقع مادرش به اتاق آمد و با دیدن لکه های خون لبخندی زد و گفت :حالا تویک خانم جوانی ماریا از ارتباط بین آن لکه های خون و یک خانم جـوان شـدنحیرت زده بود، اما مادرش از پس دادن توضیح قانع کننـده تـری برنمـی آمـد،فقط گفت که خیلی عادی است.

  از این به بعد چهار یا پنج روز در ماه اینطوریمی شود و او باید اینجور وقت ها یک چیزی مثل بالش کوچولوی عروسک اشبین پاهایش بپوشد. ماریا از مادرش پرسید که آیـا مـرد هـا ازیـک نـوع لولـهاستفاده می کنند که خون تمام شلوارشان را نگیرد؟ 


شکایت به خدا

اما پاسخ شنید کـه فقـطخانم ها اینطوری می شوند ماریا به خدا شکایت کرد، بالاخره بـه قاعـده شـدنعادت کرد ولی به غیبت و نبودن پسر نه. مدام خودش را سرزنش می کـرد کـهچرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چیزی کـه بیـشتر از هـر چیـز دیگـریدوستش داشت... روز قبل از اینکه سال تحصیلی جدید شروع شـود او بـه تنهـاکلیسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قـسم خـورد کـه خـود پیـشقدمبشود وسر صحبت را بـا پـسر بـاز کنـد.


جای دور کجاست؟

 روز بعـد، ماریـا بهتـرین لباسـش را کـهمادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشید و به سمت مدرسـه راه افتـاد،خدا را شکر کرد که تعطیلات بالاخره تمام شـده بـود. امـا اثـری از پـسر نبـود،تمام روزهای آن هفته یکی یکی همراه با زجـر سـپری مـی شـدند امـا از پـسرخبری نبود تا اینکه بعضی از همکلاسیهایش بـه او گفتنـد کـه پـسرک از شـهررفته !یک نفر گفت : رفته یه جای دور آنوقت، ماریا فهمید که واقعـا بعـضیچیزها برای همیشه از دست می روند، او همچنین یاد گرفـت جـایی وجـود داردکه به آن می گویند: یه جای خیلی دور! فهمید که دنیـا خیلـی پهنـاور اسـت وشهر او خیلی کوچک؛ و اینکه آدم های دوست داشتنی و جـذاب همیـشه مـی روند... او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خیلی جوان بود. این جوری بود که او یک روز نگاهی به خیابـان هـای خـسته کننـدهء شـهرش کـرد وتصمیم گرفت روزی رد پـسرک را دنبـال کنـد... نهمـین جمعـه پـس از رفـتن...

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی: پادشاهی نوذر فرزند منوچهر و بیداد گری او

شاهنامه فردوسی

پادشاهی نوذر پسر منوچهر  که به ظلم روی آورد:

چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت          ز کیوان کلاه کیی برفراشت

 به تخت منوچهر بر بار داد                بخواند انجمن را و دینار داد


نوذر بیدادگر می شود:

برین برنیامد بسی روزگار             که بیدادگر شد سر شهریار

ز گیتی برآمد به هر جای غو          جهان را کهن شد سر از شاه نو

چو او رسمهای پدر درنوشت        ابا موبدان و ردان تیز گشت


مردم نزد او خوار و پول وثروت محبوب او شد:

همی مردمی نزد او خوار شد         دلش بردهٔ گنج و دینار شد

کدیور یکایک سپاهی شدندک     دلیران سزاوار شاهی شدند

چو از روی کشور برآمد خروش    جهانی سراسر برآمد به جوش


ترس شاه بیداد گر را فر ا می گیرد":

بترسید بیدادگر شهریار                 فرستاد کس نزد سام سوار

به سگسار مازندران بود سام           فرستاد نوذر بر او پیام

خداوند کیوان و بهرام و هور          که هست آفرینندهٔ پیل و مور

نه دشواری از چیز برترمنش            نه آسانی از اندک اندر بوش

همه با توانایی او یکیست             اگر هست بسیار و گر اندکیست

کنون از خداوند خورشید و ماه          ثنا بر روان منوچهر شاه


نوذر به سام پهلوان ایرانی پدر زال و پدر بزرگ رستم متوسل می شود:

ابر سام یل باد چندان درود          که آید همی ز ابر باران فرود

مران پهلوان جهاندیده را                  سرافراز گرد پسندیده را

همیشه دل و هوشش آباد باد          روانش ز هر درد آزاد باد

شناسد مگر پهلوان جهان      سخنها هم از آشکار و نهان

که تا شاه مژگان به هم برنهاد    ز سام نریمان بسی کرد یاد

همیدون مرا پشت گرمی بدوست    که هم پهلوانست و هم شاه دوست

نگهبان کشور به هنگام شاه          ازویست رخشنده فرخ کلاه

کنون پادشاهی پرآشوب گشت       سخنها از اندازه اندر گذشت

اگر برنگیرد وی آن گرز کین             ازین تخت پردخته ماند زمین


سام متاثر شده و با لشگر خود حرکت می کند:

چو نامه بر سام نیرم رسید          یکی باد سرد از جگر برکشید

به شبگیر هنگام بانگ خروس        برآمد خروشیدن بوق و کوس

یکی لشکری راند از گرگسار          که دریای سبز اندرو گشت خوار


بزرگان ایران سام را استقبال و شرح بیداد گری نودر را می دهند:

چو نزدیک ایران رسید آن سپاه    پذیره شدندش بزرگان به راه

پیاده همه پیش سام دلیر               برفتند و گفتند هر گونه دیر

ز بیدادی نوذر تاجور                  ‌‌‌          که بر خیره گم کرد راه پدر

جهان گشت ویران ز کردار اویک    غنوده شد آن بخت بیدار اوی

بگردد همی از ره بخردی                 ازو دور شد فرهٔ ایزدی


بزرگان به سام‌پیشنهاد شاهی می کنند

چه باشد اگر سام یل پهلوان          نشیند برین تخت روشن روان

جهان گردد آباد با داد او                  برویست ایران و بنیاد او

که ما بنده باشیم و فرمان کنیم    روانها به مهرش گروگان کنیم


سام‌پیشنهاد را نمی پذیرد

بدیشان چنین گفت سام سوار      که این کی پسندد ز من کردگار

که چون نوذری از نژاد کیا ن             به تخت کیی بر کمر بر میان

به شاهی مرا تاج باید بسود            محالست و این کس نیارد شنود

خود این گفت یارد کس اندر جهان   چنین زهره دارد کس اندر نهان


اگر دختری از منوچهر شاه ...

اگر دختری از منوچهر شاه                 بران تخت زرین شدی با کلاه

نبودی جز از خاک بالین من          بدو شاد بودی جهانبین من


ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف