کتاب ۲۱ دستور کار برای قرن بیست ویکم
نوشته نوح هراری
...در حال حاضر، وقتی فلسطینی ها تماس تلفنی می گیرند، مطلبی در فیس بسوک
ً منتشر می کنند یا از شهری به شهر دیگر سفر می کنند، احتمالا سط میکروفون ها،سپس اطلاعا ت جمع آوری شده به کمک الگوریتم های داد موردتحلیل قرار می گیرد. این اقدامات به نیروهای امنیتی اسرائیل کمک می کند تاتهدیدات بالقوه را، بدون مقدار زیادی کابل مخابراتی در زیر زمین، شناسایی و خنثیکنند. فلسطینی ها شاید شهرک ها و روستاهایی را در ساحل غربی رود اردن ادارهمی کنند، اما اسرائیلی ها آسمان، امواج رادیویی و فضای سایبری را کنترل می کنند.
بنابر این تعداد بسیار معدودی سرباز اسرائیلی کافی خواهد بود تا حدود ۵،۲ میلیوندر یک حادثة مضحک و غم انگیز در اکتبر ۲۰۱۷ یسک کارگر فلسطینی درفیس بوک شخصی عکسی از خود در کنار یک بولدوزر، در محل کارش منتشرکرد و در کنار عکس نوشت »صبح بخیر!
یک الگوریتم خودکار هنگام ترجمة حرف به حرف این واژه عربی اشتباه کوچکی کرد و »صبح بخیر!« را به »آن ها را بکش!« ترجمه کرد. نیروهای امنیتی اسرائیل، که مشکوک شده بودند که شاید این مرد یکتروریست است و قصد دارد با استفاده از بولدوزر مردم را زیر بگیرد، دستگیر کردند.نمی توان بیش از حد محتاط بود.
آنچه که فلسطینی ها امروز در ساحل غربی رود اردن تجربه می کنند، می تواند تنها
پیش درآمدی از آنچیزی باشد که میلیاردها نفر در سراسر دنیا سرانجام با آن روبه روخواهند شد.امیر تهرانی
ح.ف
کتاب ۱۱ دقیقه نوشته پائلو کوئیلو فصل ا ول
یکی بود یکی نبود، روزگاری زن بد کاره ای بود به اسم ماریا که... صبر کنیـد! یکـی بود یکی نبود جملهء آغازین بهترین قصه های بچه ها است و زن بد کاره کلمه ای است برای آدم بزرگ ها!
به نظر شما من چطور می توانم کتابم را با چنـین تنـاقضآشکاری آغاز کنم؟ اما مگر نه اینکه ما آدم ها در تمام لحظات زنـدگی مـانیک پامان در عرش افسانه ها است و یک پامان در اعماق، بگذارید بـرای یـکبار هم که شده همان طور هم داستان را شروع کنیم؛
روزی روزگاری زن بد کاره ای زندگی می کرد به نام ماریا مثل همهء زنهای بد کاره دیگر ، او هم معصوم و بـی گنـاهبه دنیا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رویـایی زنـدگی اشرا ملاقات کند، مردی پولدار، خـوش تیـپ، بـاهوش کـه بـا او در لبـاس سـفید عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشـته باشـند، کـه وقتـی بـزرگ شـدند معـروفشوند، و در خانه ای زیبا زندگی کند که از پنجره هایش دریا دیده می شـود.
پـدرماریا یک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش یک خیاط؛ آنهـا در شـهری در مرکـزبرزیل زندگی می کردند که فقط یک سینما داشـت، یـک کابـاره و یـک بانـک؛
ماریا همیشه آرزو داشت بالاخره یک روز شاهزادهء جذاب و دلربـایش بـی خبـربیاید و بند از پای او بگشاید و آنها، دوتایی با هم از آنجا برونـد، آنوقـت مـیتوانستند با هم دنیا را فتح کنند روزهایی که ماریا منتظـر شـاهزادهء دلربـایشبود تنها کارش خیال پردازی بود و رویا بافی؛
او اولین بـار وقتـی یـازده سـالشبود عاشق شد. در مسیر خانه تا مدرسه، متوجه شـده بـود کـه تنهـا نیـست وهمسفری دارد. پسری که در همسایگی شـان بـود در همـان شـیفت درس مـیخواند و به مدرسه می رفت. آنها هیچوقت با هم حرف نمی زدنـد، حتـی یـککلمه؛
اما کم کم ماریا ملتفت شد بهترین اوقـات روزش لحظـاتی اسـت کـهدارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی کـه
خورشید داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماریا تمام سـعی
اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بـردارد ایـن مـاجرا ماههـا و ماههـا
پشت هم تکرار می شد،
ماریا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفـریح اشتلویزیون بود شروع کرد به آرزو کردن بـرای اینکـه آن روزهـا زودتـر بگذرنـد. اوبرخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسـه مـی مانـد،برای همین آخر هفته ها به نظرش کند و غمگین می گذشـتند. کنـد تـر از آنچیزی که باید برای یک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بـزرگ هـا. اوفهمید که بلندی روزها دلیل ساده ای دارد، اینکه او فقط 10 دقیقه با کسی کهدوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خیـال او. بعـد فکـر کـردچه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صـبح،در راه مدرسه، پسر نزدیک آمد و پرسید می شود یک مداد به من بدهی؟ ماریاجوابی نداد. راستش را بخواهید خیلی از این نزدیک شدن بی مقدمـه برآشـفتهشده بود به خاطر همین قدم هایش را تندتر کرد، خیلی ترسیده بود وقتی دیدهبود او دارد به طرفش می آید. وحشت کرده بود کـه نکنـد پـسر بفهمـد کـه اودوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در رویاهایش دستپسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هـم ادامـه داده انـد، تـاآخرش، تا جایی که مردم می گفتند یک شهر بزرگ است و ستاره هـای سـینماو تلویزیون، با کلی ماشین و سینما و کلی کارهای جالب و بـامزه بـرای انجـامدادن باقی روز اصلا حواسش به درسهایش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ایکه صبح ازش سر زده بود عذاب می کشید، اما در عین حال چیزی تسلایش می داد...
امیر تهرانی
ح.ف
منبع
امیر فیلم
ادامه از نوشتار پیشین
رساله منون نوشته افلاطون : ادامه بحث مربوط به قابلیت بین سقراط و منون
همنشین شاه ایران
سقراط: بسیار خوب. پس منون که پدرش با شاه ایران همنشین بوده است، سیم و زر را قابلیت می داند؟ نمی خواهی دست کم به آن تعریف بیفزائی «سیم و زری که به عدالت و درستی به دست آید»؟ یا معتقدی که آن چیزها را از هر راه به دست آوریم دارای قابلیت می گردیم؟
منون: البته زر و سیم باید بدرستی فراهم آید.
سقراط: پس می گوئی تحصیل سیم و زر باید با عدالت و خویشتن داری و دین داری یا دیگر اجزاء قابلیت همراه باشد و گرنه سیم و زر تنها، با اینکه خوب است، قابلیت نیست؟
منون: آری چنین می گویم.
سقراط: اگر کسی از به دست آوردن سیم و زر، آنجا که تحصیل آنها با ظلم و عنان گسیختگی همراه است، خودداری ورزد، این به دست نیاوردن نیز قابلیت است؟
منون: چنین می نماید.
سقراط: پس معلوم می شود به دست آوردن یا به دست نیاوردن چیزهائی که خوب می شماری، نه از قابلیت آدمی می کاهد و نه بر آن می افزاید، و فقط هر چه با عدالت همراه است موافق قابلیت است و آنچه با ظلم همراه است بدی و فساد.
منون: گمان می کنم راستی همین است.
سقراط: مگر ساعتی پیش نگفتی که عدالت و خویشتن داری فقط اجزای قابلیت اند نه خود قابلیت؟
منون: چنین گفتم.
سقراط: منون، با من مزاح می کنی؟
منون: مقصودت چیست؟
سقراط: گفتم بهوش باش تا قابلیت را نشکنی و مثالهائی هم آوردم تا بدانی که به سؤال چگونه باید پاسخ داد. اکنون باز می گوئی قابلیت این است که انسان بتواند به یاری عدالت خوبی را به دست آورد؟ مگر خود تصدیق نکردی که عدالت جزئی از قابلیت است؟
منون حق با توست.
سقراط: بنابراین از پاسخ تو این نتیجه برمی آید که عملی که با جزئی از قابلیت همراه باشد، قابلیت است، زیرا خود تصدیق کرده ای که عدالت جزئی از قابلیت است نه تمام قابلیت.
منون: در این سخن چه عیبی می بینی.
سقراط: منون، خواستم تمام قابلیت را تعریف کنی ولی تو به جای اینکه خود قابلیت را به من بنمائی، می گوئی عملی که با جزئی از قابلیت همراه باشد قابلیت است، و می پنداری که اگر قابلیت را بشکنی و جزئی از آن را به من بنمائی خواهم دانست که تمام قابلیت چیست. از این رو ناچارم پرسش خود را تکرار کنم و بگویم: منون، پس تمام قابلیت چیست؟ یا گمان می کنی کسی که تمام قابلیت را نمی شناسد می تواند جزئی از آن را بشناسد؟
ادامهدارد
امیر تهرانی
ح.ف
کتاب لولیتا نوشته نابوکف
لو لیتا، چراغ زندگی ، من گناه من، روم من. و، لو ، لی، تا: نوک زبان در ســـفری ســـه گامی از کام دهان به ســمت پایین میآید و در گام سومش به پشت دندان ضربه می زند...
آیا پیش از او کس دیگری هم بود که زمینه ســـاز باشـــد؟ بود، ا لبته که بود. را ستش اگر در آن تابستان عا شق آن دختر نمیشدم، هرگز لو لیتایی در میان نبود. در آن قلمروی شــاهزادگی کنار دریا.
آه... کی؟ ســالها پیش از ..
(قهرمان داستان که در حقیقت خود نویسنده و افکار اوست و بعدا به راز مهمی اشاره خواهم کرد که از تاثیر این کتاب از زمان انتشار بر گروهی روان پریش گذارد و چه مصیبتهایی که به بار آورد، زمینه ساز سیاهچاله لولیتا را شکست در عشق نخستین اعلام می کند.)
تولد
ســـال 1910 تو پاریس به دنیا آمدم. پدرم مردی نجیب و خونســـرد بود، و ملغمه ای از ژنهای نهادهای گوناگون: شهروند سوئیس، از نوادگان اران سوئیسیها و اتریشـــیها، با رگهایی از خون دانوب در رگهایش. تا دقینهای دیگرما نند عکس گیرا و براق با زمینهای آبیر نگ را دور میگردانم تا ببیند. اودو هتل لوک سی تو ریویرا دا شت. پدر و دو پدربزرگش بهترین فرو شندههای شراب، جواهر و ابریشـــم بودند.در ســـی ســـا لگی با زنی انگلیســـی، دختر جروم دانِ کوهنورد یا نوه ی دو کشیش کلیسای دورست، دو استاد در موضوعهای غریب، یکی دیرین کودک خاکشناس و دیگری استاد چنگ بادی، ازدوا ج کرد. وقتی سه سا له بودم، مادر بسیار خوش عکسم در حادثه ی هو لناکی صاعقه ی آسمانی درگذشـــت، به جز یک کف دســـت از گرمای وجودی چیز دیگری از اودر ســـورا خ ســـنبه هاههای تاریک ذهنم باقی نمانده، ودر پی آن، اگرهنوز هم بتوانید شــیوهی نوشــتن مرا بپذیرید چون دارم با احتیاط مینویســم...
تو ضیح : در سر تا سر کتاب از اصطلاحات و ترکیب کلماتی در هر صفحه و در جای خود استفاده شده که از لحاظ ادبی یک اعجاز است. وهمین جزو اهداف اصلی کتاب بوده است. تا خواننده مشتاق به خواندن شود و جنبه فوق اروتیک کتاب در پناه این اصطلاحات و نغمه پردازیهای ادبی بتواند منتشر شود. چون سالهای ۱۹۵۰ سالهایی بود که ریاضیدان بزرگ انگلیسی را بخاطر همجنس بازی بصورت شرعی و دولتی و بر حسب دستور دادگاه اخته کردند. این ریاضیدان همان کسی بود که ماشین کشف رمز او نیروهای متفقین را بار در جنگ با هیتلر نجات داد داده بود. ولی تا ان زمان همجنس بازی در انگلستان جزای نابودی داشت. پس نابوکوف کتاب را خود را در بارشی از اصطلاحات ادبی پوشاند.
اما این که چرا ناباکوف کتاب را نوشته هر گز او آنرا به حقیقت بر زبان نیاورده است . چون دریک مصاحبه گفته است : «اولین جرقه الهام برای لولیتا از یک داستان در روزنامه بود، دربارهٔ یک میمون باغ گیاهان که بعد از ماهها نوازش از سوی یک دانشمند، اولین تابلوی زغالی توسط حیوانات را تولید کرد: این طرح میلههای قفس حیوان بیچاره را نشان میداد.» حقیقت این است که هیچ ارتباطی بین میمون مزبور و داستان لولیتا یافت نمی شود
کتاب در ابتدا در پاریس موهن تشخیص داده شد و فروش آن ممنوع شد. کمی بعد در انگلیس، آرژانتین، نیوزیلند و آفریقای جنوبی نیز این کتاب اجازه فروش پیدا نکرد. در طول سالهای اخیر به دختران جوانی که از سنین پایین درگیر مسائل جنسی میشوند به اصطلاح لولیتا میگویند.
این مطالب را از ویکیپدیا اورده ام ولی راز اصلی را یا هیچ منتقدی درک نکرده و یا اگر درک کرده افشاء نکرده است.
که روی پرچینهای پرشـــکوه در پروازند، یا آن بخشـــی از روز که ناگهان با
ورود و گردی در پای تپه تغییر میکند...
خواهر بزرگ مادرم، سیرل که زن پسرعموی پدرم شد و او بعد و لش کرد،
نزدیکترین عمـــو ی خانواده ی من بود و بر این اســـاس دایه ی من و خدمتکاریکی بعدها به من گفت که عاشــق پدرم بود، اما پدرم از آنهایی بود که یک دقیقه عاشق بود و دقیقه دیگر فارغ. خا له سیرل را، برغم سختگیریهاید شدیدش ...، خیلی دو ست دا شتم. شاید میخواست به وقتش از من زن مرده ی بهتری از آنچه که پدرم بود بسازد.
خا له سیرل چهره ای رنگپریده داشـت ... گاهی شـعر میگفت ...او میگفت من میدانم درســـت پس از شانزده سا گی تو میمیرم و همینطور هم شد. شوهرن همیشه در سفر بود و بیشتر در آمریکا به سر میبرد و سرانجام هم در آنجا شرکتی راه انداخت و صاحب ملکی شد...
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
رساله منون نوشنه افلاطون : مذاکرات سقراط با منون
آیا کسی هست که بدی را بشناسد ولی آنرا بخواهد؟
آیا کسی هست که بدنبال تیره بختی د بیچارگی باشد؟
...منون: سقراط، آماده ام بمانم به شرط آنکه تو نیز همه ی موضوع بحث را بر من روشن سازی.سقراط: در آمادگی من تردید مکن. اگر بتوانم در این گونه مسائل با تو گفت و گو کنم هر دو سود خواهیم برد. اکنون تو نیز به وعده ی خود وفا کن و بگو که قابلیت چیست. ولی بهوش باش تا، چنانکه در مقام شوخی به کسی که ظرفی شکسته است می گویند، از یکی چند تا نسازی. بلکه قابلیت را سالم نگاه دار و مگذار کل از دست برود
منون: سقراط، به عقیده ی من قابلیت آن است که، چنانکه شاعر می گوید، «آدمی از زیبائی لذت ببرد و به فراهم ساختن آن نیز توانا باشد». به عبارت دیگر کسی دارای قابلیت است که شیفته ی زیبائی باشد و بتواند آن را به دست آورد.
سقراط: به عقیده ی تو شیفتگان زیبائی خوبی را می جویند؟
منون: آری.
سقراط: پس برخی از مردمان بدی را می جویند و پاره ای خوبی را؟ همه ی مردمان خوبی را نمی خواهند؟
منون: من چنین می پندارم.
سقراط: پس کسانی هم هستند که بدی را می خواهند؟
منون: آری.
سقراط: بدی را به گمان اینکه خوب است می خواهند یا می دانند که بد است و با این همه آرزو می کنند به آن برسند؟
منون: هر دو صورت ممکن است.
سقراط: پس می گوئی ممکن است کسی بداند که چیزی بد است و آن را بخواهد؟
منون: آری.
سقراط: مرادت از اینکه می گوئی آن را می خواهد چیست؟ می خواهد که بدی به او برسد؟
منون: آری.
سقراط: چون می پندارد که بدی برای او سودمند است؟ یا می داند که بدی زیان دارد و با این همه می خواهد؟
منون: بعضی کسان بدی را به گمان اینکه سودمند است می خواهند و برخی دیگر با اینکه می دانند زیان
سقراط: و گمان می بری کسانی که بد را سودمند می پندارند، بر بدی آن واقف اند؟
منون: نه، گمان نمی کنم.
سقراط: پس کسانی که بر بدی آن واقف نیستند بدی را نمی خواهند بلکه چیزی را می خواهند که گمان می کنند خوب است؟ به عبارت دیگر کسانی که بدی را نیک می پندارند و می خواهند، در حقیقت خواهان خوبی اند نه بدی. چنین نیست؟
منون: چنین می نماید.
سقراط: ولی آنان که بدی را می شناسند و می خواهند، نمی دانند که از بدی زیان خواهند دید؟
منون: البته باید بدانند.
سقراط: و نمی دانند که اگر زیان ببینند تیره روز خواهند شد؟
منون: بی شک می دانند.
سقراط: و نمی دانند که اگر زیان ببینند تیره روز خواهند شد؟
منون: می دانند.
سقراط: کسی هست که تیره روزی بخواهد و از نیکبختی بگریزد؟
منون: سقراط، گمان نمی کنم.
سقراط: پس منون گرامی، کسی که تیره روزی نخواهد و از نیکبختی نگریزد، بدی را نخواهد خواست زیرا تیره روزی جز این نیست که آدمی در پی برود و بد گردد.
منون: سقراط، حق به جانب توست. هیچ کس نمی تواند در آرزوی بدی باشد.
سقراط: به یاد داری که گفتی قابلیت این است که آدمی خوبی را بخواهد و توانائی رسیدن به آن را داشته باشد؟
منون: چنین گفتم.
سقراط: ولی بحث ما روشن ساخت که آن خواستن در همه هست و از این حیث هیچ کس بهتر از دیگران نیست.
منون: چنین می نماید.
سقراط: پس بگوئیم تنها از حیث توانائی رسیدن به آن یکی برتر از دیگری است؟
منون: آری باید چنین بگوئیم.
سقراط: پس قابلیت این است که انسان بتواند خوبی را به دست آورد؟
منون: آری سخن درست همین است.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف