شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب غرب زدگی نوشته جلال آل احمد(انتخاب از بخش آخر) می میرند و یا کرگدن می شوند


ادامه از نوشتار پیشین

غرب زدگی نوشته جلال آل احمد: طاعون : می گیرند و می میرند ، همه کرگدن می شوند، مگر قیامت نزدیک است؟

...در باب طاعون فکری و جسمی: می گیرند و می میر ند ولی...

اکنون دیگر نوبت قلم در کشیدن است. پس به ذکر خیری از بزرگان تمام کنم و به پیش‌گویی مانندی که پیش‌گویی نیست، بلکه نقطه‌ی ختام متحتم راهی است که ما را و بشریّت را در آن می‌برند.

«آلبرکامو» نویسنده‌ی فقید فرانسوی کتابی دارد به اسم «طاعون» شاید شاهکارش باشد. داستان شهری است در شمال افریقا که معلوم نیست چرا و از کجا طاعون در آن رخنه می‌کند. درست هم‌چو چیزی شبیه به تقدیر. شاید هم از خود آسمان. اوّل موش‌های بیمار وحشت‌زده از سوراخ‌های خود بیرون می‌ریزند و در کوچه‌ها و راهروها و خیابان‌ها آفتابی می‌شوند و یک روزه هر زباله‌دانی از اجساد کوچک آن‌ها، با لکّه‌ی سرخی بر کنار دهان هر کدام انباشته می‌شود و بعد مردم می‌گیرند و می‌گیرند و می‌گیرند و بعد می‌میرند و می‌میرند و می‌میرند؛ تا آن‌جا که زنگ ماشین‌های نعش‌کش، یک دم فرو نمی‌نشیند و نعش مردگان را برای آهک سود کردن، باید به زور سرنیزه از بازماندگان‌شان گرفت و به گورستان برد. 


ولی هرکس باز هم راه خود را می رود

ناچار شهربندان می‌کنند و در درون آن حصار طاعون‌زده، هر یک از اهالی شهر، برای خود تکاپویی دارد: یکی در جست و جوی چاره‌ی سرطان است؛ یکی در جست و جوی مفرّی است؛ یکی در جست و جوی مخدّرات است و یکی هم به دنبال بازار آشفته می‌گردد. 

در چنان شهری، گذشته از سلطه‌ی مرگ و کوشش نومیدانه‌ی بشری، برای فرار از آن و غمی که هم چو غباری در فضا است، آن‌چه بیش از همه به چشم می‌آید، این است که حضور طاعون – این عفریت بوار – فقط ضربان گام هر کس را در هر راهی که پیش از آن می‌رفته، سریع‌تر کرده است. اگر به حق بوده یا نا به حق و اگر اخلاقی بوده یا ضدّ اخلاق – حضور طاعون هیچ‌کس را از راهی که تاکنون می‌رفته، باز نداشته که هیچ – او را در همان راه به دور افکنده است... 


درست مثل خود ما

عین ما که به طاعون غرب‌زدگی دچاریم و فقط ضربان فسادمان تندتر شده است. کتاب طاعون که درآمد، کسانی از منقّدان (دست راستی‌هاشان) گفتند که کامو شهر طاعون‌زده را رمزی از اجتماع شوروی(ساق)گرفته است. دیگران (دست چپی‌هاشان) گفتند که در آن کتاب نطفه‌ی نهضت الجزایر را نشانده است و دیگران بسی حرف‌های دیگر زدند که نه به یادم مانده و نه این‌جا مناسبتی دارد... امّا خود من – نه به علّت این اشاره‌ها که برای کشف حرف اصلی نویسنده – دست به ترجمه‌اش زدم و کار ترجمه به یک سوم که رسید فهمیدم؛ یعنی دیدم حرف نویسنده را؛ و مطلب که روشن شد، ترجمه را رها کردم. دیدم که «طاعون» از نظر آلبرکامو «ماشینیسم» است. این کشنده‌ی زیبایی‌ها و شعر و بشریّت و آسمان.


و همه ما کرگدن خواهیم  شد

این قضایا بود و بود تا نمایش نامه‌ی «اوژن یونسکو» فرانسوی درآمد. به اسم «کرگدن» باز شهری است و مردمش و همه بی‌خیال همان زندگی عادی‌شان را می‌کنند؛ ولی یک مرتبه مرضی در شهر شایع می‌شود. متوجّه باشید که مثل طاعون (و مثل غرب‌زدگی = وبازدگی)، باز هم سخن از یک بیماری مسری است و چه باشد این مرض؟، کرگدن شدن

اوّل تب می‌آید، بعد صدا برمی‌گردد و کلفت و نخراشیده می‌شود، بعد شاخی روی پیشانی در می‌آید و بعد قدرت تکلّم بدل می‌شود، به قدرت نعره‌های حیوانی کشیدن و بعد پوست کلفت می‌شود و الخ... و همه می‌گیرند. خانم خانه دار، بقّال سرگذر، رییس بانک، معشوقه‌ی فلانی و همین‌جور و همه سر به خیابان می‌گذارند و شهر را و تمدّن را و زیبایی را لگدکوب می‌کنند.

 البتّه برای فهمیدن حرف این نویسنده، دیگر احتیاجی نبود به این‌که کتابش را ترجمه کنم؛ امّا همیشه در این خیال بوده‌ام که روزی این نمایش‌نامه را به فارسی درآورم و در حاشیه‌اش گُله به گُله، نشان بدهم که هم شهری‌های محترم ما نیز چه‌طوری روز به روز دارند به طرف کرگدن شدن می‌روند؛ که آخرین راه حلّ مقاومت در برابر ماشین است.


فیلم مهر هفتم :  داستان شوالیه سوئدی که در جستجوی خدا بود

و باز این قضایا بود و بود تا در این اواخر (سال ۱۳۴۰) فیلم «مهر هفتم» را در تهران دیدیم. اثر «اینگمار برگمن» سوئدی. فیلم‌سازی از منتهاالیه شمالی دنیای غرب. آدمی درست از جوار شب‌های قطبی. داستان فیلم، در قرون وسطا می‌گذرد. در سرزمینی باز هم طاعون‌زده. شوالیه‌ای خسته و شکست خورده و وازده از جنگ‌های صلیبی برگشته که در آن هرگز به جستن حقیقت دست نیافته است؛ چون در اراضی قدس، همان چیزهایی را دیده است که امروز بازماندگان فرنگی او، در دنیای استعمار زده‌ی شرق و افریقا می‌بینند؛ و این شوالیه برخلاف فرنگیان امروز، در سفر خود به شرق، به جست و جوی نفت و ادویه و ابریشم نیامده است، به جست و جوی حق آمده. آن هم حقّ الیقین. یعنی می‌خواسته در اراضی مقدّس فلسطین، خدا را ببیند و لمس کند. درست هم‌چو حواریون مسیح که چون گمان کردند خدا را دیده‌اند، کرنای بشارت مسیحی را در چهارگوشه‌ی عالم زدند.

 این شوالیه‌ی سوئدی هم که از جوار شب‌های دراز قطبی، تا متن روشنایی خیره کننده‌ی آفتاب شرق آمده است، خدا را می‌جوید، امّا به جای او، هر دم شیطان پیش پای اوست. گاهی در لباس حریف شطرنج، گاهی در لباس مردم کلیسایی و همیشه در سیمای عزراییل که تخم طاعون را در آن سرزمین پاشیده و اکنون دروکننده‌ی جان آدمیان است و در متن چنین روزگاری که شوالیه‌ی ما خسته از جست و جوی حق بازگشته، کلیسا آیه‌ی عذاب می‌خواند و وعید روز قیامت را می‌دهد و نزدیک شدن ساعت را. اشاره به این‌که زمانه‌ی ایمان که سرآمد، دوره‌ی عذاب است. زمانه‌ی اعتقاد که به سررسید، دوران تجربه است و تجربه هم به بمب اتم می‌کشد. این‌ها اشارات او است؛ یا دریافت من از اشارات او.

 اکنون منِ کم‌ترین – نه به عنوان یک شرقی – بلکه درست به عنوان یک مسلمانان صدر اوّل که به وحی آسمانی معتقد بود و گمان می‌کرد که پیش از مرگ خود در صحرای محشر، ناظر بر رستاخیز عالمیان خواهد بود، می‌بینم که «آلبرکامو» و «اوژن یونسکو» و «اینگماربرگمن» و بسی دیگر از هنرمندان و همه از خود عالم غرب، مبشّر همین رستاخیزند


مگر قیامت نزدیک است که این همه جنایت می شود؟

همه دل شسته از عاقبت کار بشریّت‌اند. «اروسترات» سارتر چشم بسته، رو به مردم کوچه، هفت‌تیر می‌کشد و قهرمان «نابوکوف» رو به مردم، ماشین می‌راند و «مورسو»ی بیگانه، فقط به علّت شدّت سوزش آفتاب، آدم می‌کشد؛ و این عاقبت‌های داستانی، همه برگردانی‌اند از عاقبت واقعی بشریّت، بشریّتی که اگر نخواهد زیر پای ماشین له بشود، باید حتماً در پوست کرگدن برود و من می‌بینم که همه‌ی این عاقبت‌های داستانی، وعید ساعت آخر را می‌دهند که به دست دیو ماشین (اگر مهارش نکنیم و جانش را در شیشه نکنیم) در پایان راه بشریّت، بمب ئیدروژن نهاده است!

به همین مناسبت، قلم خود را به این آیه، تطهیر می‌کنم که فرمود: «اقتربت الساعة و انشق القمر...»



۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب کوه حرکت : بررسی نسبیت و کیهانشناسی جدید (بخش دوم)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب کوه حرکت: بخش دوم

تئوری نسبیت

...بطور خالصه سرعت نور در خأل سرعت حدی نامتغیر است. بنابراین هیچ راهی برای شتاب دادن به پالس نور وجود ندارد. و در مقایسه با توپ تنیس هیچ راهی برای دیدن پالس نور قبل از رسیدنش وجود ندارد. بنابراین حداقل در خأل بازی تنیس با نور نه ممکن است و نه گرمکننده. اما در دیگر موقعیتها چطور؟ چالش 14 آلبرت انیشتینآلبرت انیشتین )متولد 1781 در اولم آلمان و متوفی 1155 در پرینستون آمریکا( برای همیشه یکی از بزرگترین فیزیکدانان است. او در 

سال 1115 سه مقاله مهم منتشر کرد: مقاله اول نشان داد که بطور قطعی مواد از مولکول و اتم ساخته شدهاند؛ مقاله دوم نامتغیر بودن سرعت نور را نشان داد؛ و مقاله سوم یکی از نقاط شروع نظریه کوانتوم است. هر یک از مقالات  شایسته یک جایزه نوبل است ولی وی فقط   مقاله اول را منتشر کرد  سپس در چند مورد دیگر بابت مقاله سوم جایزه نوبل گرفت. در سال 1116 اثبات فرمول معروف  انرژی برابر ست با جرم ضربدر مجذور سرعت نوراین موضوع را به تصویر کشید. اگرچه انیشتین یکی از پایهگذاران نظریه کوانتوم بود ولی بعدها به یکی از مخالفان آن تبدیل شد. به هر حال مباحثه های مشهور انیشتین با دوستش نیلز بور کمک کرد که غیر شهودیترین جنبه های کوانتوم واضح شود. 

بعدها وی اثر انیشتین-دهاس را توضیح داد که ثابت میکند مغناطیس به خاطر حرکات درون مواد است. پس از اکتشافات بسیار بعدی اینشتین  مهمترین دستاوردش را منتشر کرد: نظریه نسبیت عام بعنوان یکی از زیباترین و مهمترین کارهای انجام شده در علم ]

در باقی 41 سال عمرش تمام تحقیقاتش را صرف اتحاد نظریه های حرکت نمود ولی هیچ موفقیتی حاصل نکرد. 

انیشتین به خاطر اینکه هم معروف و هم یهودی بود، از سوی جنبش ملی سوسیالیسم بسیار مورد هجمه و تبعیض قرار میگرفت؛ به همین علت  از آلمان به ایالت متحده آمریکا مهاجرت نمود. از آن زمان به بعد ارتباطش را با آلمانیها قطع کرد به استثنای دوستان بسیار نزدیکش مثل ماکس پلانک. 

یکی دیگر از دشمنانش فیلسوف هنری برگسون بود. شخصیت موثری در زمان خودش که تلاش  کرد از اعطای جازه نوبل به انیشتین جلوگیری کند. انیشتین تا زمان مرگ، گذرنامه سوئیس خود را در اتاق خوابش نگاه داشت. 

انیشتین نه تنها یک فیزیکدان بزرگ بلکه متفکر بزرگی نیز بود. مجموعه تفکرات وی در حوزههای جدای از فیزیک کامال ارزش مطالعه را دارد ]21 .]با همه این احوال، زندگی خانوادگی وی مصیبت بار بود و تمام اعضای خانواده را عمیقا غمگین نموده بود.

(او به خانواده اهمیت نمی داد با زنان سر جنگ و ستیز داشت. استبدادی بود. تمام کوشش و همکاری همسرش را که او نیز فیزیکدان بود و در ایجاد فرضیه نسبیت او را یاری کرده بود را نادیده نگاشت و او را طلاق داد و اسمش را از پرونده نسبیت خط زد.بعدها در قبال اعتراضات او ناچار شد همه مول جایزه نوبل را به زن اولش بدهد .چرا؟)

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند:: کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو: بیگانه در زندان : علت آدمکشی : بی احساسی در روز فوت مادر

ادامه از نوشتار پیشین

بخش اصلی کتاب بیگاته نوشته آلبر کامو

بازداشت و زندان  و قاضی

...بلافاصله پس از بازداشتم ، چندین مرتبه مورد بازرسی قرار گرفتم ، اماهمه بازپرسی هائی دربــارههویـت مـن بـود

که زیاد دوام نمی یافت . ابتدا در کلانتری چنین به نظر می رسید که هیچکس توجهی نســبت بـه کـار مـن نـدارد . بـر

عکس ،هشت روز بعد ، قاضی بازپرس ، مرا با کنجکاوی نگریست . اما ابتدای کار ، فقط از مــن اسـمم را و نشـانی ام

را و شغلم و تاریخ و محل تولدم را پرسید . بعد خواست بداند وکیلی گرفته ام یا نه . اذعان کردم . کــه نگرفتـه ام ، ولـی

برای اینکه بدانم ، از او پرسیدم آیا محققاً لازم است که وکیلی انتخاب کنــم؟ گفـت : « چطـور» جـواب دادم کـه مـن

کارم را بسیار ساده می بینم . او خندید و گفت :؛اینهم عقیده ایست . با وجــود ایـن ، قـانون جلـوی ماسـت . اگـر شـما

وکیل انتخاب نکنید ، ما برای شما تعیین خواهیم کرد . » و من فکر کردم چه بهتر کـه دسـتگاه دادگسـتری حتـی ایـن

جزئیات را نیز به عهده گرفته . همین مطلب را به او گفتم . حرف مرا تأیید کرد و نتیجه گرفت که قــانون خـوب وضـع

شده است . 


من مردی را کشته بودم

 ابتدا ، این مرد را جدی نگرفتم . او مرا در اتاقی که پرده های زیادی در اطرافش را پوشانده بود ، پذیرفــت . روی

میزش فقط یک چراغ بود که صندلی راحتی مرا که روی آن نشانیده شده بودم ، روشن مـی کـرد . در حالیکـه خـودش

در تاریکی می ماند . مدتها پیش وصف چنین منظره ای را در کتابها خوانده بودم وهمــه چـیز بـه نظـرم بیـش از یـک

بازی نیامد . بر عکس ، پس از مکالمه مان ، او را نگاه کردم و وی را مردی بسیار ظریف ، با چشـمانی آبـی و درشـت و

گود افتاده ، با سبیلی خاکستری و دراز ، و موهائی فراوان و تقریباً سفید یافتم . به نظرم آدمی خیلــی منطقـی آمـد . و ،

ازهمه مهمتر ، با وجود حرکات غیر ارادی که دهانش را می کشید و دلالــت بـر عصبـانیت وی مـی کـرد ، قیافـه اش

جذاب بود . موقع خروج ، حتی خواستم به او دست بدهم . اما فوراً یادم آمد که من مردی را کشته ام . 


وکیل می آید

 فردا وکیلی در زندان به دیدنم آمد . مردی کوچک اندام و خپلــه و بسـیار جـوان بـود . کـه موهـایش را بـه دقـت

خوابانده بود . با وجود گرما ( من پیراهن آستین کوتاه تنم بود ) ، لباسی تــیره رنـگ و یخـهُ شکسـته بـه تـن داشـت و

کراوات عجیبی با خط های درشت سیاه و سفید زده بود . کیفی را که زیر بغل داشت روی تختخوابــم گذاشـت خـودش

را معرفی کرد و گفت پرونده ام را مطالعه کرده است و کار من دقیــق اسـت . و اگـر بـه او اعتمـاد داشـته باشـم ، او در

موفقیت شک نخواهدداشت .


من در روز فوت مادرم بی حسی و بی قیدی نشان داده بودم

 از او تشکر کردم و به من گفت : « حالا به اصل موضوع وارد شــویم .» روی تختخـوابنشست و توضیح داد که از زندگی شخصی من اطلاعاتی جمع آوری کرده اند . فــهمیده انـد کـه مـادرم بـه تـازگـی درنوانخانه مرده است . بعدهم در « مارانکو» تحقیقات کرده اند . بازپرسان دریافته اند که در روز به خــاک سـپردن مـادرم. من « بی حسی و بی قیدی نشان داده ام » . بعد به من گفت : « ملتفت هستید ، از اینکه ایـن مطلـب را از شـما مـیپرسم ناراحت می شوم . ولی مطلب خیلی مهم است . و اگر من نتوانم چیزی برای جواب گفتن به این مطلــب بیـابم ،دلیل بزرگی برای اتهام به شمار خواهد رفت » میخواست به او کمک کنم . از من پرسید آیـا آن روز اندوهگیـن بـودم ؟


این سئوال مرا بسیار متعجب ساخت و به نظرم رسید که اگرهمچو سئوالی را من مطرح کرده بودم بسـیار نـاراحت مـی

شدم . با وجود این به او جواب دادم که عادت از خود پرسیدن را مدتی است از دست داده ام و برایم دشـوار اسـت کـه از

این مطلب چیزی بگویم . 

بی شک مادرم را خیلی دوست میداشتم . ولی این مطلب چیزی را بیان نمی کــرد . آدمـهایسالم کم و بیش ، مرگ کسانی را که دوست می داشته اند آرزو می کرده انــد . اینجـا ، وکیـل ، کلامـم را قطـع کـرد وخیلی عصبانی به نظر آمد . از من قول گرفت که این جمله را نهدر محکمه . نه نزد رئیس دادگاه ، بر زبــان نیـاورم .

 

روز مرگ مادرم خوابم می آمد به همین دلیل بی احساس بودم

بـاوجود این ، برایش توضیح دادم که فطرت من طوریست که اغلب احتیاجات جسمانی ام احساساتم را مختل مــی سـازد

. روزی که مادرم را بخاک می سپردم ، خیلی خسته بودم و خوابم می آمد . به قسمی که از آنچــه مـی گذشـت چـیزی

به خاطرم نمانده . آنچه که یقیناً می توانستم بگویم ، این بود که ترجیح می دادم مادرم نمـرده باشـد . امـا وکیلـم قیافـه

رضایت آمیزی نداشت به من گفت : « این کافی نیست.


وکیل از من پرسید آیا در آن روز بر احساساتم مسلط بودم؟

به فکر فرورفت . پرسید آیا می توانم بگویم که در آن روز بر احساسات طبیعی ام مســلط بـوده ام ؟ جـواب دادم : 

« نه ، چون این طور نبود .» به طرز عجیبی به من نگاه کرد ؛ مثل اینکه تنفر او را اندکی بــر مـی انگیختـم . تقریبـاً بـا

موذی گری به من گفت که به هر صورت مدیر و کارمندان نوانخانه به عنوان شاهد به اظهارات من گــوش خواهنـدداد

و « این موضوع می تواند موقعیت بسیار بدی برای من ایجاد کند .» به او خاطر نشـان سـاختم کـه ایـن داسـتان هیـچ

ارتباطی با کار من ندارد ، اما او فقط جواب داد که پیداست من هرگز آشنائی با دستگاه دادگستری نداشته ام . 

 بعد با حالتی خشمگین رفت . می خواست نگاهش دارم ، و به او بفهمانم که من نــه از لحـاظ اینکـه بـهتر از مـن

دفاع کند ، بلکه طبیعتا ۀهمدردی او را نسبت به خودم می خواهم ! مخصوصــاً کـه مـی دیـدم او را نـاراحت کـرده ام . او

حرف مرا درک نمی کرد و از این رو کمی از من بدش می آمد . مایل بودم به او ثابت کنم که من هم مثـل همـه مـردم

، مطلقاً مثل همه مردم  هستم ، اماهمه این مطالب حقیقۀ فایده ای در بر نداشت و من از روی تنبلــی از گفتـن ایـن مطـالب

چشم پوشیدم .


ادامه دارد...

امیر تهراتی

ح.ف


وجود این ، برایش توضیح دادم که فطرت من طوریست که اغلب احتیاجات جسمانی ام احساساتم را مختل مــی سـازد

. روزی که مادرم را بخاک می سپردم ، خیلی خسته بودم و خوابم می آمد . به قسمی که از آنچــه مـی گذشـت چـیزی

به خاطرم نمانده . آنچه که یقیناً می توانستم بگویم ، این بود که ترجیح می دادم مادرم نمـرده باشـد . امـا وکیلـم قیافـه

رضایت آمیزی نداشت به من گفت : « این کافی نیست .» 

 به فکر فرورفت . پرسید آیا می توانم بگویم کهدر آن روز بر احساسات طبیعی ام مســلط بـوده ام ؟ جـواب دادم : 

« نه ، چون این طور نبود .» به طرز عجیبی به من نگاه کرد ؛ مثل اینکه تنفر او را اندکی بــر مـی انگیختـم . تقریبـاً بـا

موذی گری به من گفت که بههر صورت مدیر و کارمندان نوانخانه به عنوان شاهد به اظهارات من گــوش خواهنـدداد

و « این موضوع می تواند موقعیت بسیار بدی برای من ایجاد کند .» به او خاطر نشـان سـاختم کـه ایـن داسـتان هیـچ

ارتباطی با کار من ندارد ، اما او فقط جواب داد که پیداست من هرگز آشنائی با دستگاه دادگستری نداشته ام . 

 بعد با حالتی خشمگین رفت . می خواست نگاهش دارم ، و به او بفهمانم که من نــه از لحـاظ اینکـه بـهتر از مـن

دفاع کند ، بلکه طبیعۀهمدردی او را نسبت به خودم می خواهم ! مخصوصــاً کـه مـی دیـدم او را نـاراحت کـرده ام . او

حرف مرا درک نمی کرد و از این رو کمی از من بدش می آمد . مایل بودم به او ثابت کنم که من هم مثـل همـه مـردم

، مطلقاً مثل همه مردم ، اماهمه این مطالب حقیقۀ فایده ای در بر نداشت و من از روی تنبلــی از گفتـن ایـن مطـالب

چشم پوشیدم . 

 کمی بعد ، باز مرا نزد قاضی بازپرس راهنمائی کردند . دو ساعت بعد از ظهر بود . و ایــن دفعـه دفـترش غـرق در

نوری بود که پردههای نازک چیزی از شدت آن نمی کاستند . خیلی گرم بود . مرا نشاند و بــا تشـریفات زیـاد بـه مـن

اعلام داشت که وکیلم « به علت حادثه غیر مترقبی » نیامده است . و دراین صورت من حــق دارم کـه بـه سـؤالات او

جواب ندهم و منتظر بشوم که وکیلم حاضر شود ولی من گفتم ، به تنهائی هم می توانــم جـواب بدهـم . او بـا انگشـت

دکمه روی میزش را فشار داد . منشی جوانی وارد شد و تقریباً پشت سر من قرار گرفت . 

 دو نفری در صندلیهای خودمان کاملاً فرورفتیم . بازپرسی شروع شد . ابتدا به من گفت اینطور پیداســت کـه شـما

آدمی کم حرف و سر به توهستید . و در این باره نظر مرا خواست بداند . جواب دادم : « علتــش اینسـت کـههیچوقـت

چیز مهمی ندارم که بگویم . در این صورت خاموش می مانم .» مثل بــار اول خندیـد و اقـرار کـرد کـه بـهترین دلیـل

همین است . و افزود :« وانگهی این موضوع هیچ اهمیتی ندارد . » و خاموش شد ، به من نگاه کرد و ناگــهان بلنـد شـد

برای اینکه این مطلب را تند به من بگوید : « آنچه که برای من جالب اســت ، خـود شـماهسـتید .» منظـور وی را از

گفتن این مطلب درست نفهمیدم و جوابی ندادم . افزود که : « در کار شما چیزهائی وجود دارد که از نظــر مـن پوشـیده

است . من مطمئنم که شما در درک کردن آنها به من کمک خواهید کرد .» گفتم قضایا بسیار ساده اســت . وادارم کـرد

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند : کتاب : در جستجوی معنا ، نوشته ویکتور فرانکل: خاطرات بازداشتگاه های نازی


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب : در جستجوی معنا ، نوشته ویکتور فرانکل: خاطرات بازداشتگاه  های نازی

...مردی که جسد را حمل می کرد به پله ها نزدیک می شد. نفس، نفس زنان خودش را بالا می کشید، بعد هم جسد را، ابتدا پاهایش، بعد تنه اش و سرانجام سرش را بالا می کشید. سر جسد را با سر و صدایزیاد و برخورد با پله ها از آن رد می کرد.جای من در طرف مقابل کلبه و کنار تنها پنجره کوچکی بود که نزدیک زمین بنا شده بود.

هنگامی که با دستان سرد خود کاسه داغ سوپ را مزه مزه می کردم، چشمم به این منظره افتاد.جسدی کههم اکنون از آنجا دور شده بود با دیدگان زل زده به من می نگریست. همین دو ساعتپیش بود که با این مرد صحبت می کردم و حالا در حالی که سوپم را مزه مزه می کنم به جسدش مینگرم.اگر بی عاطفگی من از نقطه نظر حرفه ام مرا به شگفتی وا نمی داشت، حالا دیگر این واقعه را بهیاد نمی داشتم، زیرا کوچکترین احساسی در من برنمی انگیخت.بی تفاوتی و سست شدن عواطف و احساسی که انسان دیگر به چیزی اهمیت ندهد، نشانه هایی بودکه در مرحله دوم واکنشهای روان شناسی زندانیان پدید می آمد و سرانجام او را در برابر شکنجه هایلحظه ای و روزانه دیگران بی تفاوت می کرد و با همین سنگ شدن و بی تفاوت ماندن بود که زندانی بهزودی تاری به دور خود می تنید.


گاهی بی دلیل کتک می خوردیم

هر حرکتی موجب کتک خوردن می شد و گاهی حتی بی دلیل کتک می خوردیم. به طور مثال نان درمحل کارمان جیره بندی بود و ما می بایست برای دریافت نان به صف بایستیم. یکبار یکی از زندانیان پشت سر من کمی خارج از صف ایستاده بود و این برهم خوردن قرینه برای افسر اس.اس خوشایند نبود.نه می دانستم پشت سر من چه می گذشت و نه می دانستم در ذهن نگهبان اس.اس چه می گذرد،همین قدر دو ضربه محکم بر سرم فرود آمد. همان موقع نگهبان را که با چوب بر سرم می کوفتدیدم. در چنین لحظه ای، آنچه به انسان ضربه می زند درد جسمی نیست (و این همآنقدر که در موردتنبیه کودکان صادق است، در مورد بزرگسالان نیز درست است) بلکه این رنج روحی برخاسته از بی عدالتیو به طور کلی بی منطقی است که آزار دهنده است.


مثل حیوان با ما رفتار می کردند

آنچه موجب شگفتی است ، اینست که ضربه ای که نشانی از خود به جای نمی گذارد می تواند در

شرایط ویژه ای بیش از ضربه ای که جایش باقی می ماند، آزار دهد. یکبار در یک توفان برف روی خط راه

آهن را گرفته بود. با وجود هوای نامساعد، گروه ما می بایست کار می کرد. چون تنها راه گرم نگهداشتن

خودمان را در کار کردن می دیدیم، من به شدت ریل را جابجا می کردم. تنها یک لحظه برای اینکه نفسی

تازه کنم به بیلم تکیه دادم. از بخت برگشته من درست در همان لحظه نگهبان برگشت و مرا دید و فکر

کرد وقت می گذرانم. دردی که او در آن لحظه برایم آفرید نه ازدشنام بود و نه از ضربه ای که به من وارد

آورده بود. نگهبان حتی این زحمت را به خود نداد به مرد ژنده پوش گرسنه ای که در برابرش ایستاده بود

و شاید می توانست به طور مبهم یادآور وجود انسانی باشد، چیزی بگوید، حتی دشنام هم نداد. در عوض

با حالتی خوشحال سنگی از زمین برداشت و به سوی من پرتاب کرد. این کار او به نظر من درست مانند

جلب توجه یک حیوان بود. 


فراخواندن حیوانی اهلی به سر کارش، با موجودی که وجه مشترکمان آنقدر ناچیزست که او را حتی تنبیه نمی کنیم دردناک ترین بخش این کتک ها توهین هایی بود که به ما میکردند. چنانکه یکبار مجبورمان کردند تیرهای چوبی دراز و سنگین را بر روی مسیر یخ بسته حمل کنیم. اگریکی از افراد پایش می لغزید نه تنها وضع خود را به خطر انداخته بود بلکه برای بقیه کسانی هم کههمان تیر را حمل می کردند خطر ایجاد می کرد. لگن خاصره یکی از دوستان دیرین من نقص مادرزادیداشت اما او خوشحال بود که با وجود این نقص می توانست کار کند زیرا به هنگام گزینش افرادی کهنقص عضوی داشتند یقینا به اتاق گاز روانه می شدند. او که با عده ای تیر چوبی بسیار سنگینی حمل میکرد، بر روی مسیر یخ بندان لنگید و چیزی نمانده بود که بیفتد و بقیه را هم با خود بکشد. چون هنوزنوبت من نرسیده بود بدون درنگ به یاری اش شتافتم...


ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: داستان و رمان: کتاب نفرین زمین جلال آل احمد. فصل دوم نکته دوم



ادامه  ازنوشتار پیشین

کتاب غرب  زدگی نوشته جلال آل احمد

چرا از تمدن وا ماندیم؟ نکته دوم:

..به هر صورت در مطالعه‌ی علل عقب‌ماندگی خاور میانه‌ای‌ها در این سه قرن و پیش افتادن غربیان در همین مدّت، هنوز ندیده‌ام که کسی به این نکته اشاره‌ای کرده باشد و حال آن‌که در خور بسی بحث‌ها و جست و جوهاست.

نکته‌ی دوم این‌که «دوک»های جمهوری و نیز(پیش‌قراول مسیحیان بازرگان یا بازرگانان مسیحی) نخستین کسانی نبودند که به جست و جوی متّحدی برای دفع شرّ مسلمانان – یعنی حریفان جنگ‌های صلیبی – دست به دامان ایل‌نشینان بت‌پرست شمال شرقی ایران شدند. 

پیش از ایشان، این ساز را اوّل خلفای بغداد زدند که برای فرونشاندن قیام‌های خراسان و عراق هم‌چو آبی از زیر کاه، دامنه‌ی دسایس خود را تا صحرای قره قوروم کشاندند و کم‌کمک به دسته‌های مختلف ایلی و بیابانگردان غز و سلجوق و مغول، جواز عبور و چرا و سکونت دادند در سراسر عالم شرقی اسلام و کار به جایی کشید که همان از اواخر دوره‌ی سامانیان همه‌ی فرمانداران نظامی خراسان و بلخ و عراق ایل تاشان بودند و اتابکان و ارسلانان و سبکتکین‌ها. به هر صورت اگر نه عمدی در این کار بود، مسلّم است که این جست و جوی یار و یاور در روز مبادای مقابله با کلّیّت اسلام سال‌های پیش از بنای برج و باروی تجارتخانه‌های «ژنوا» و ونیز شروع شده بوده است.


مغولها نیمه مسیحی بودند.

 این است گفته‌ی یک فرنگی در این باره: «اهمّیّت تاریخی مسیحیّت ترک بسیار زیاد است. می‌دانیم که ولایت سغد که ترکان غربی از ۵۶۵ میلادی به بعد در آن ساکن شدند، یکی از بزرگ‌ترین مراکز کلیسای نسطوری بود. از این‌جا و نیز از ولایت بلخ بود که مبلّغان نسطوری به قصد مسیحی کردن آسیا پا در راه نهادند... چنین به نظر می‌رسد که در حدود سال هزار میلادی، مبلّغان نسطوری کار مسیحی کردن عقبه‌داران قبایل ترک را در آسیای مرکزی به انجام رسانده باشند. این قبایل عبارتند از: (اونگوت)های مغولستان داخلی، (قره‌ایت)های مغولستان مرکزی و (نایمن)های مغولستان غربی. صرف نظر از اویغورها که از مدّت‌ها پیش در صحرای گبی به آداب مسیحیّت مؤدّب شده بودند، به هر جهت سیمای نیمه مسیحی امپراتوری چنگیزخان را بی توجّه به ایمان نسطوری این همه ترکان غربی که در رکابش شمشیر می‌زدند، نمی‌توان مشخّص کرد».


(مسیحیت  واتیکانی در همه  لایه های ارکان حکومت چنگیز وحشی موج میزد. مثل  بارشی از ویروسهای خطرناک در فضای بسته!)

به این مناسبت تعجّبی نخواهم کرد و تصادف نخواهم دانست اگر ببینم که عالم اسلام در دو قرن هفت و هشت هجری(سیزده و چهارده میلادی) یک باره از دو سو به خطر می‌افتد. مغولان با «سیمای نیمه مسیحی» از شرق و صلیبیان کاملاً مسیحی از غرب و مارکوپولو با همپالگی‌هایش؛ به این ترتیب است که وارد گود می‌شوند. و «اروپاییان قرون چهارده و پانزده میلادی که با ترکان عثمانی می‌جنگیدند و سواحل غربی افریقا را کشف می‌کردند و دور دماغه‌ی امید می‌گشتند و در اقیانوس هند، با مسلمانان می‌جنگیدند و در این تصوّر اشتباهی به سر می‌بردند که در آن سوی اقیانوس هم‌دست قدیمی خود را بر ضدّ مسلمانان خواهند یافت – یعنی رییس مغولان را – همه‌ی نوادگان مجاهدان صلیبی صدر اوّل بودند » می‌بینید که قضیّه بسیار روشن است...

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف