شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: ادب پارسی: شاهنامه فردوسی: پادشاهی گرشاسب و آغاز پهلوانی و نقش آفرینی های رستم

ادامه ا ز نوشتار پیشین

شاهنامه فردوسی(دوره پیشدادیان)

پادشاهی گرشاسب پسر زو طهماسب




آغاز پهلوانی رستم و نقش آفرینی های در ایران باستان

پس از زو طهماسب گرشاسب فرزند او بر تخت می نشیند و افراسیاب تورانی مجددا لشگر به ایران می آورد و ایرانیان هز زال کمک می خواهند . زال پاسخ می دهد که دوران او بسر آمده و پیری بال قدرتش را در هم‌شکسته است. سپس پیشنهاد می کند که رستم را که یل و پهلوان جدیدی است آماده ساخته  و بر ای او  اسبی مناسب بیابند . وقتی رستم این پیشنهاد را می شنود با جان و دل آنرا پذیرفته و اعتراف می کند که اصلا مرد جنگ و رزم است و آرام و قرار ندارد.و آنگاه در خواست دریافت گرزی ویژه و مرد افکن و پیل افکن می کند که با آن سر دشمنان ایران را بکوبد:


پسر بود زو را یکی خویش کام              پدر کرده بودیش گرشاسپ نام

بیامد نشست از بر تخت و گاه

به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

چو بنشست بر تخت و گاه پدر

جهان را همی داشت با زیب و فر

چنین تا برآمد برین روزگار

درخت بلا کینه آورد بار

به ترکان خبر شد که زو درگذشت

بران سان که بد تخت بی‌کار گشت

بیامد به خوار ری افراسیاب

ببخشید گیتی و بگذاشت آب

نیاورد یک تن درود پشنگ

سرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگ

دلش خود ز تخت و کله گشته بود

به تیمار اغریرث آغشته بود

بدو روی ننمود هرگز پشنگ

شد آن تیغ روشن پر از تیره زنگ

فرستاده رفتی به نزدیک اوی

بدو سال و مه هیچ ننمود روی

همی گفت اگر تخت را سر بدی

چو اغریرثش یار درخور بدی

تو خون برادر بریزی همی

ز پرورده مرغی گریزی همی

مرا با تو تا جاودان کار نیست

به نزد منت راه دیدار نیست

پرآواز شد گوش ازین آگهی

که بی‌کار شد تخت شاهنشهی

پیامی بیامد به کردار سنگ

به افراسیاب از دلاور پشنگ

که بگذار جیحون و برکش سپاه

ممان تا کسی برنشیند به گاه

یکی لشکری ساخت افراسیاب

ز دشت سپنجاب تا رود آب

که گفتی زمین شد سپهر روان

همی بارد از تیغ هندی روان

یکایک به ایران رسید آگهی

که آمد خریدار تخت مهی

سوی زابلستان نهادند روی

جهان شد سراسر پر از گفت‌وگوی

بگفتند با زال چندی درشت

که گیتی بس آسان گرفتی به مشت

پس از سام تا تو شدی پهلوان

نبودیم یک روز روشن روان

سپاهی ز جیحون بدین سو کشید

که شد آفتاب از جهان ناپدید

اگر چاره دانی مراین را بساز

که آمد سپهبد به تنگی فراز

چنین گفت پس نامور زال زر

که تا من ببستم به مردی کمر

سواری چو من پای بر زین نگاشت

کسی تیغ و گرز مرا برنداشت

به جایی که من پای بفشاردم

عنان سواران شدی پاردم

شب و روز در جنگ یکسان بدم

ز پیری همه ساله ترسان بدم

کنون چنبری گشت یال یلی

نتابد همی خنجر کابلی

کنون گشت رستم چو سرو سهی

بزیبد برو بر کلاه مهی

یکی اسپ جنگیش باید همی

کزین تازی اسپان نشاید همی

بجویم یکی بارهٔ پیلتن

بخواهم ز هر سو که هست انجمن

بخوانم به رستم بر این داستان

که هستی برین کار همداستان

که بر کینهٔ تخمهٔ زادشم

ببندی میان و نباشی دژم

همه شهر ایران ز گفتار اوی

ببودند شادان دل و تازه روی

ز هر سو هیونی تکاور بتاخت

سلیح سواران جنگی بساخت

به رستم چنین گفت کای پیلتن

به بالا سرت برتر از انجمن

یکی کار پیشست و رنجی دراز

کزو بگسلد خواب و آرام و ناز

ترا نوز پورا گه رزم نیست

چه سازم که هنگامهٔ بزم نیست

هنوز از لبت شیر بوید همی

دلت ناز و شادی بجوید همی

چگونه فرستم به دشت نبرد

ترا پیش ترکان پر کین و درد

چه گویی چه سازی چه پاسخ دهی

که جفت تو بادا مهی و بهی

چنین گفت رستم به دستان سام

که من نیستم مرد آرام و جام

چنین یال و این چنگهای دراز

نه والا بود پروریدن به ناز

اگر دشت کین آید و رزم سخت

بود یار یزدان پیروزبخت

ببینی که در جنگ من چون شوم

چو اندر پی ریزش خون شوم

یکی ابر دارم به چنگ اندرون

که همرنگ آبست و بارانش خون

همی آتش افروزد از گوهرش

همی مغز پیلان بساید سرش

یکی باره باید چو کوه بلند

چنان چون من آرم به خم کمند

یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه

گرآیند پیشم ز توران گروه

سرانشان بکوبم بدان گرز بر

نیاید برم هیچ پرخاشخر

که روی زمین را کنم بی‌سپاه

که خون بارد ابر اندر آوردگاه


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب در جستجوی معنی : خاطرات پرفسور ویکتور فرانکل از بازداشتگاه های نازی


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب در جستجوی معنی : خاطرات پرفسور ویکتور فرانکل از بازداشتگاه های نازی

ضربه های بی نشانه 

آنچه موجب شگفتی است ، اینست که ضربه ای که نشانی از خود به جای نمی گذارد می تواند در

شرایط ویژه ای بیش از ضربه ای که جایش باقی می ماند، آزار دهد. یکبار در یک توفان برف روی خط راه
آهن را گرفته بود. با وجود هوای نامساعد، گروه ما می بایست کار می کرد. چون تنها راه گرم نگهداشتن
خودمان را در کار کردن می دیدیم، من به شدت ریل را جابجا می کردم. تنها یک لحظه برای اینکه نفسی
تازه کنم به بیلم تکیه دادم. از بخت برگشته من درست در همان لحظه نگهبان برگشت و مرا دید و فکر
کرد وقت می گذرانم. دردی که او در آن لحظه برایم آفرید نه ازدشنام بود و نه از ضربه ای که به من وارد
آورده بود.

ما را حیوان به حساب می آوردند

 نگهبان حتی این زحمت را به خود نداد به مرد ژنده پوش گرسنه ای که در برابرش ایستاده بودو شاید می توانست به طور مبهم یادآور وجود انسانی باشد، چیزی بگوید، حتی دشنام هم نداد. در عوضبا حالتی خوشحال سنگی از زمین برداشت و به سوی من پرتاب کرد. این کار او به نظر من درست مانندجلب توجه یک حیوان بود. فراخواندن حیوانی اهلی به سر کارش، با موجودی که وجه مشترکمان آنقدرناچیزست که او را حتی تنبیه نمی کنیم دردناک ترین بخش این کتک ها توهین هایی بود که به ما میکردند. چنانکه یکبار مجبورمان کردند تیرهای چوبی دراز و سنگین را بر روی مسیر یخ بسته حمل کنیم. اگریکی از افراد پایش می لغزید نه تنها وضع خود را به خطر انداخته بود بلکه برای بقیه کسانی هم کههمان تیر را حمل می کردند خطر ایجاد می کرد.


به ما می گفتند : خوک 

 لگن خاصره یکی از دوستان دیرین من نقص مادرزادیداشت اما او خوشحال بود که با وجود این نقص می توانست کار کند زیرا به هنگام گزینش افرادی کهنقص عضوی داشتند یقینا به اتاق گاز روانه می شدند. او که با عده ای تیر چوبی بسیار سنگینی حمل میکرد، بر روی مسیر یخ بندان لنگید و چیزی نمانده بود که بیفتد و بقیه را هم با خود بکشد. چون هنوزنوبت من نرسیده بود بدون درنگ به یاری اش شتافتم. بی درنگ ضربه ای بر پشتم فرود آمد و نگهبان درحالیکه توبیخم می کرد دستور داد به جای خود بازگردم. شگفت آور اینجاست که همین نگهبانی که مراکتک می زد چند دقیقه پیش با لحن توبیخ آمیزی به ما گفته بود که ما «خوکها» اصلا حس همکارینداریم.


نگهبان :دو روزه به تو یاد می دهم چگونه با داندان زمین را بکنی

یکبار هم، در جنگلی با حرارت دو درجه فارنهایت، به کندن زمین یخ زده پرداختیم تا لوله های آب را
جاگذاری کنیم. در آنروزها از نظر بدنی ضعیف شده بودم. سرکارگری آمد با گونه های گوشتالو و سرخ.
چهره او مرا به یاد کله خوک انداخت. نگاهم روی دستکش های گرم و نرم او در آن سرمای گزنده ایستاد.
مدتی ساکت مرا ورانداز کرد. احساس کردم همانند شکارچی در کمین من است زیرا مقدار خاکی را که
کنده بودم جلویم بود و این خود میزان کارم را نشان می داد.
ناگهان فریادش بلند شد «خوک کثیف، تمام مدت مواظبت بودم! کار کردن را به تو خواهم آموخت!
وادارت می کنم با دندانهایت زمین را بکنی و مثل یک حیوان بمیری! دو روزه حسابت را می رسم! هرگز
در زندگیت کار نکرده ای. خوک کثیف، چه کاره بودی؟ تاجر؟»
دیگر هیچ چیز برایم اهمیت نداشت، آب از سرم گذشته بود چه یک نی، چه صدنی. اما باید تهدید او را
برای کشتنم جدی می گرفتم. از اینرو راست ایستآدم و چشم در چشمش دوختم.
« من یک پزشک بودم-یک پزشک متخصص. »
« چی؟ پزشک بودی؟ شرط می بندم که جیب مردم را خالی کرده ای. »
« اتفاقا من در درمانگاه دولتی کار می کردم و پولی هم از مردم دریافت نمی کردم. » اما متوجه شدم
زیادی حرف زده ام. در همین ضمن نگهبان خودش را روی من انداخت و در حالی که مثل دیوانگان نعره
ای زد مرا به زمین کوبید. و دیگر به یاد ندارم ضمن فریادها چه گفت.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کوه حرکت (بخش سوم): نگاهی نو به فرضیه نسبیت


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب کوه حرکت(بخش سوم)


رازهای نور و فرضیه نسبیت

..آزمایشها و نظریه نشان میدهد که شاهدان نمیتوانند به سرعت نور برسند. به همین ترتیب، هیچ شیئی نمیتواند به سرعت نور برسد.

همچنین  سرعت نور  سریعترین سرعت موجود در طبیعت است. 
برای این کار فرمولی وجود دارد که می گوید : سرعت شی در طبیعت کوچکتر و یا مساوی با سرعت نور است.
این رابطه اساس نسبیت خاص است؛ در واقع، تمام نسبیت خاص در آن قرار دارد
.
وجود سرعت حدی   که تغییر نمی کند و همان سرعت نور باشد  آنقدر هم که فکر میکنیم عجیب نیست  وویجود یک حداکثر سرعت غیرمتغیر نتایج جالب بسیاری دارد: خواهیم دید که در نتیجه  همین اصل بازهه های طول و زمان برای یک شاهد تغییر میکند، ماده و انرژی ارتباط نزدیکی دارند، افقهای رویداد وجود دارند سیاهچاله ها و ضدماده وجود دارد.
پوآنکاره بنیانگذار مبنای نسبیت بود

پیشتر هآنری پوانکاره دانشمند مشهور فرانسوی بحث  نامتغیر بودن نور  و نظریه نسبیت را مطرح کرده بود و این اصطلاح  در آن سالها  رایج بود. بحث پوانکاره تحت عنوان فرضیه انواریان یا همان نامتغیر بودن مطرح شده بود و  انیشتین از اینگونه نامگذاری  نظریه رضایت نداشت. البته او دیگر نمی توانست عنوان نامتغیر بودن را رد کند و به همین دلایل  انیشتین توصیف حرکت بدون حضور گرانش را نسبیت خاص و توصیف حرکت در حضور گرانش را نسبیت عام نامید.


پرسش مهم

. آیا واقعا یک سرعت حدی غیرمتغیر میتواند در طبیعت وجود داشته باشد؟  برای پذیرش این ایده باید سه چیز را بررسی کنیم:
-باید نشان دهیم که اولا هیچ سرعتی بالاتر از نور مشاهده نشده است، 

-دوماً هیج سرعت انرژی بالاتر  از نور قابل مشاهده نیست،

 -و سوماً تمامعواقب نامتغیر بودن سرعت نور گرچه عجیب  است ولی در طبیعت صدق کند.

 در واقع این موضوع تعریف نسبیت خاص است و این فصل و فصل بعد تماماً به همین موضوع اختصاص دارد. 

عدم تغییر سرعت نور با مکانیک گالیله ای کاملا در تضاد است. مکانیک گالیله ای رفتار سنگها را توصیف میکند ولی در سرعتهای بالا این مکانیک اشتباه  از آب در می آید. 

در سرعتهای کم توصیف گالیله جوابگوست زیرا درصد خطا پایین است. ولی اگر بخواهیم توصیفی برای تمام سرعتها داشته باشیم باید مکانیک گالیله ای را کنار بگذاریم. بعنوان مثال وقتی تنیس بازی میکنیم با درست ضربه زدن به توپمیتوانیم سرعتش را زیاد یا کم کنیم. اما این کار را نمیتوان با نور انجام داد. حتی اگر آینهای را به یک هواپیما وصل کنیم و یک پرتو نور را توسط آن بازتاب دهیم، همچنان هم از هواپیما و هم از شاهد روی زمین نور با سرعتی یکسان دور خواهد شد. همه آزمایشها این رفتار عجیب نور را تأیید میکنند. 

اگر ما با حرکت شتابدار با یک اتوبوس برانیم، ماشینهای سمت مخالف جاده با سرعتهای بالا و بالاتر  از کنارمان عبور خواهند کرد.
آزمایشها این موضوع را برای نور تأیید نمیکنند: نور همیشه با سرعت یکسان از کنارمان عبور میکند. حتی با آزمایشات با دقت  های متفاوت  در سرعت نور هیچ تغییری قابل تشخیص نیست .نور همانند ماشینها یا هر جسم مادی دیگری    رفتار نمیکند.
البته  زمان برای شاهدانی که نسبت به یکدیگر حرکت میکنند متفاوت است.پس زمان یکتا نیست . این نتیجه شگفت انگیز که توسط بسیاری از آزمایشها تأیید شده برای اولین بار بوضوح توسط آلبرت انیشتین بیان گردید . 

یعنی هر شاهد زمان خودش را دارد. زمانهای دو شاهد فقط در صورتی که دو شاهد نسبت بههم حرکت ندارند، همسان است. گرچه بسیاری دیگر هم میدانستند که سرعت نور نامتغیر است اما تنها انیشتین جوان بود که این جرأت را داشت که بگوید زمان به شاهد وابسته است تا با عواقب این ادعا روبرو شود. بگذارید ما هم همین کار را بکنیم.

یک تبصره وجود دارد. سرعت نور c یک سرعت حدی است. معنی این جمله این است که سرعت نور در خلاءیک سرعت حدی است.
نکته مهم : در حقیقت، ذرات میتوانند سریعتر از نور در ماده حرکت کنند البته تا زمانی که کندتر از سرعت نور در خلاءحرکت کنند. این موقعیت مرتبا مشاهده میشود.
در ماده جامد یا مایع، سرعت نور معمولت دو یا سه برابر از سرعت نور در خأل کمتر است. برای برخی مواد خاص، سرعت نور از این هم میتواند کمتر باشد: در مرکز خورشید سرعت نور حدود / 1 / = 30 تخمین زده میشود حتی در آزمایشگاه برای برخی مواد، سرعت نور به اندکی / 3.0 اندازهگیری شده است .

 اقتباس و ساده سازی

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو: بیگانه در زندان :قاضی می خواست مرا به مسیح معتقد سازد

ادامه از نوشتار پیشین

کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو  -فصل دوم- بخش سوم


...کمی بعد ، باز مرا نزد قاضی بازپرس راهنمائی کردند . دو ساعت بعد از ظهر بود . و ایــن دفعـه دفـترش غـرق درنوری بود که پرده های نازک چیزی از شدت آن نمی کاستند . خیلی گرم بود . مرا نشاند و بــا تشـریفات زیـاد بـه مـناعلام داشت که وکیلم « به علت حادثه غیر مترقبی » نیامده است . و دراین صورت من حــق دارم کـه بـه سـؤالات اوجواب ندهم و منتظر بشوم که وکیلم حاضر شود ولی من گفتم ، به تنهائی هم می توانــم جـواب بدهـم . او بـا انگشـتدکمه روی میزش را فشار داد . منشی جوانی وارد شد و تقریباً پشت سر من قرار گرفت . 

 دو نفری در صندلیهای خودمان کاملاً فرورفتیم . بازپرسی شروع شد . ابتدا به من گفت اینطور پیداســت کـه شـماآدمی کم حرف و سر به توهستید . و در این باره نظر مرا خواست بداند . جواب دادم : « علتــش اینسـت کـه هیچوقـتچیز مهمی ندارم که بگویم . در این صورت خاموش می مانم .» 

مثل بــار اول خندیـد و اقـرار کـرد کـه بـهترین دلیـلهمین است . و افزود :« وانگهی این موضوع هیچ اهمیتی ندارد . » و خاموش شد ، به من نگاه کرد و ناگــهان بلنـد شـدبرای اینکه این مطلب را تند به من بگوید : « آنچه که برای من جالب اســت ، خـود شـماهسـتید .» منظـور وی را ازگفتن این مطلب درست نفهمیدم و جوابی ندادم .

 افزود که : « در کار شما چیزهائی وجود دارد که از نظــر مـن پوشـیدهاست . من مطمئنم که شما در درک کردن آنها به من کمک خواهید کرد .» گفتم قضایا بسیار ساده اســت . وادارم کـردکه دوباره وقایع آن روز را شرح دهم .

 من برای او آنچه را که پیش از آن هم گفته بودم بطــور خلاصـه دوبـاره حکـایتکردم : ریمون کناره دریا ، آب تنی ، زدو خورد ، بازکناره ، چشمه کوچک آفتاب و پنج گلوله هفت تیر . درهر جملــه اومی گفت ، بسیار خوب ، بسیار خوب . » وقتی که به جسد افتاده رسیدم حرفم را با گفتن کلمه « خــوب» تـأئید کـرد . 

من از اینگونه تکرار یک حکایت تنها ، خسته شده بودم و به نظرم می آمد که هرگز اینقدر حرف نزده بودم . 

 پس از اندکی سکوت ، بلند شد و گفت می خواهد به من کمک کند ، چون من جلب توجــه وی را کـرده ام و بـه

یاری خدا کاری برایم انجام خواهدداد . اما قبلاً ، بازهم می خواست سؤالاتی از من بکند . 

بــی مقدمـه ، از مـن پرسـیدکه مادرم را دوست می داشتم. گفتم ، « بله مثل همه مردم ، و منشی که تا این موقــع مرتبـاً ماشـین نویسـی میکـرد ،مثل اینکه اشتباه ماشین زد . چون که از کار بازایستاد و مجبور شد که به عقب برگردد .

 بازهم بی هیــچ دلیـل ظـاهری، قاضی از من پرسید آیا پنج گلوله هفت تیر را پشت سرهم خالی کرده ام : کمی فکر کـردم و توضیـح دادم کـه ابتـدااولی را رها کردم و ، پس از چند ثانیه ، چهار تای دیگر را

آنگاه او گفت ، « بــرای چـه میـان اولیـن و دومیـن ضربـهتأمل کردید ؟» من یک دفعه دیگر منظره کناره گداخته در نظرم مجسم شد و سوزش آفتـاب را روی پیشـانی ام حـسکردم . در مدت سکوتی که پس از آن برقرار شد قاضی قیافه مضطربی داشت نشست . انگشتان خود را میــان موهـایسرش فرو برد . آرنجهایش را روی میز قرار داد و با حالت عجیبی به طرف من خم شـد : « بـرای چـه ، بـرای چـه بـهجسدی که بر روی زمین افتاده بود تیر خالی کردید ؟ »

بازهم در اینجا ندانستم چه جوابی بدهــم . قـاضی دسـتهایش راروی پیشانیش کشید و سؤالش را با لحنی اندکی تغییر یافته تکرار کرد : « برای چه ؟ باید به من بگوئیــد بـرای چـه ؟» و من همینطور ساکت بودم .  ناگهان ، او بلند شد . با قدمهای بلند به انتهای دیگر اتــاق رفـت و کشـوی قفسـه ای را بـیرون کشـید . و یـکصلیب نقره ای از آن بیرون آورد و در حالیکه آن را تکان می داد به طرف من آمد و با صدای لرزانــی کـه کـاملاً تغیـیریافته بود فریاد کشید : « آیا این را میشناسید ، این را ؟»

 گفتم : « بله ، طبیعۀ .» آنگاه خیلی تند و بـا حـالتی پرهیجـانبه من گفت که به خدا ایمان دارد ؛ و معتقد است که هیچ انسانی به آن انـدازه گناهکـار نیسـت کـه خداونـد نتوانـد او رانبخشد . اما باید توبه و پشیمانی ، انسان را بصورت طفلی در آورد که لوح ضمــیرش صـاف و مسـتعدهـر گونـه نقشـیاست

تمام هیکل خود را روی میز خم کرده بود . صلیبش را تقریباً بالای سر من تکــان مـی داد . راسـتش را بگویـم ،

درست در طرز استدلالش دقت نمی کردم . نخست به علت اینکه گرمم بود و در اتاقش مگس های بزرگــی بودنـد کـهروی صورتم می نشستند . و نیز برای اینکه خود او کمی مرا به ترس انداختـه بـود . و در عیـن حـال تشـخیص میـدادمکه این ترس خنده آور است . زیرا ، ازهمه اینها گذشته ، جنایتکار خود من بــودم . او بـازهـم ادامـه داد . 

کـم و بیـشملتفت شدم که بنظر او جز یک نقطه تاریک در اقرارهای من وجود ندارد و آن علتی است که مرا واداشت میان خــالیکردن تیر اولی و تیرهای بعدی مکث کنم . بقیه جریان ، خیلی خوب بود اما او ،همین یک مطلب را نمی فهمید . 

اما می خواستم به او حالی کنم که در این باره بیهوده سماجت می کند . چون نکتــه اخـیرهمچـو اهمیتـی نداشـت . اما او حرفم را قطع کرد و برای مرتبه دوم در حالی که راست ایستاده بود و مرا به جواب دادن تشویق می کـرد ، از مـنپرسید آیا به خدا اعتقاد دارم ، جواب دادم نه . او با تنفر و تحقیر نشست . به من گفت که این محالست .گفت کــههمـهمردم به خدا ایمان دارند . حتی آن کسانی که از او روی برگردانیده اند . این ایمــان وی بـود . و اگـر روزی در آن شـک می کرد ، دیگر زندگیش معنی نداشت .

 توضیح داد :« آیا می خواهید کـه زنـدگـانی مـن معنـائی نداشـته باشـد ؟ » بـهنظرم ، این مطلب به من مربوط نبودهمین را به او گفتم . اما در این موقــع او از روی مـیز ، مجسـمه مسـیح را مقـابلچشمانم قرار داد و دیوانه وار فریاد کشید : « من مسیحی هستم . از گناه تـو پیـش او آمـرزش مـی طلبـم . چگونـه بـهکسیکه برای خاطر تو رنج برده است ایمان نداری ؟» در اینجا درست فهمیدم که مــرا تـو خطـاب میکنـد . ...ـ


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب نفرین زمین نوشته آل احمد


ادامه از نوشتار پیشین

نفرین زمین نوشته آل احمد بخشی از فصل چهارم

نفرین زمین

من زیادی ام...

حالا شد درست و حسابی. درویش خاک پای هرچه آدم فهمیده است. درویش نظری ندارد، اما هر کسی یک جوری با تنهایی خودش کنار می‌آید. درویش کارش گذشته. تو را فرستاده‌اند که این بچه‌ها را تربیت کنی. پای من، هر آبی هرز است.

- عیب کار این است که در این منظومه من زیادی‌ام. درست است که تو هم در این ده غریبه‌ای، اما زیادی منم. حتی این دود و دم تو با این دستگاه می‌خواند. باید تو را می‌گذاشتند سر کلاس. حتی سر مدرسه.

لعنت به آن کسی که فرهنگ جدید را با میز و نیمکت و قرتی‌بازی شروع کرد. من یک جسم خارجی‌ام که چشم ده را کور می‌کند، حتی مدیر هم زیادی است. همان میرزا عمو بس است.

پکی به چپق زد و گفت:

- داری فلسفه می‌بافی آقا معلم! این حرف‌ها از سر درویش زیادی است. درویش می‌داند که طفیلی است، اما تو که طفیلی نیستی. تو شغل داری آقا معلم. بچسب به شغلت.

- بدی‌اش این است که شغل آدم زودتر از هر چیزی دل آدم را می‌زند. وقتی بهش عادت کردی و به خصوص هم چو که کار هر روزه‌ات دیگر فکر کردن نخواست، آن وقت دلت را می‌زند. برای این که مشغول کارت هستی، اما فکرت هزار جای دیگر است.


همه ماجرای من از یک قو شد که از کاخ آمده بود

 توی شهر، جاهای بهتر، جاهای بدتر، از این دنیا تا آن ورش و هی مقایسه. با بدختی‌های خودت و مردم، با دنیا و آخرت. می‌شود عین نفس کشیدن که دیگر نمی‌فهمی‌اش. و می‌دانی از کجا شروع شد؟ از آن روزی که دهنم در رفت و گفتم: «وقتی قو از جایی پرید، اقبال از اون جا رفته.» آره. سه سال می‌شود. وقتی مثلاً مدیر مدرسه بودم...

و رفتم توی فکر.

- نفمیدم. قو دیگر چه باشد آقا معلم؟

- من هم تا آن روز ندیده بودم. اما عکسش را دیده بودم. چیزهایی هم ازش خوانده بودم. پرنده‌ای است در حدود لک لک. منهای آن پاهای عنکبوتی. سفید یک تیغ، مثل کشتی روی هوا. بومی این طرف‌های ما نیست. مال آن طرف‌ها است. به نظرم مال دور و بر دریاچه‌های مرکزی اروپا...

و باز ساکت شدم.

درویش پا به پا شد و گفت:

- تو هم که فوت و فن درویشت را یاد گرفته‌ای. نقل را سر بزنگاه می‌بری آقا معلم! و اصلاً نکند دلت برای چیز دیگری رفته؟ نکند قو برایت بهانه‌است؟ هان آقا معلم؟ اصلاً کی تا حالا لک لک اهی شده؟ اگر مردی قو را با لک لک مقایسه کن.

دیدم راست می‌گوید. و یاد آن هم‌کلاسی‌مان افتادم که شاگرد اول شد و رفت فرنگ و روزی که تا پای اتوبوس رفته بودیم بدرقه‌اش، چنان بغض گلوی مرا گرفته بود که حتی نتوانستم ببوسمش. و حالا؟ ... گفتم:

- راست می‌گویی درویش. یک عمر تو کله‌ی ما کرده‌اند که فرنگ بهشت روی زمین است. کتاب، معلم، رادیو همه می‌گویند، بهشت روی زمین است. 

پول و مقام پدر

تو هم یک محصل دانشسرا. و بهت می‌گویند اگر شاگرد اول شدی می‌روی فرنگ. تو هم کوشش می‌کنی، اما بابات فراش پست است. دستش هم به هیچ جایی بند نیست. ناچار آن یکی می‌برد که باباش رئیس بانک است یا رئیس پست است یا رئیس ژاندارمری. 

و تو می‌مانی با یک آرزو که شده یک بغض. کسی هم نمی‌آید بگوید بابا فرنگ هم چندان تخم دوزرده‌ای نیست. 

مسافر بر می‌گردد با چشم‌های گرد شده، محصل بر می‌گردد با جبه‌ی صدارت، تاجر برمی‌گردد با نمایندگی کمپانی، فیلم می‌آید پر از سبزپری و زردپری. و ماشین، از همه مهمتر.


اسکندر در جستجوی آب حیات به ظلمات رفت و امروز به فرنگ می روند

یک روزی بود که اسکندر به ظلمات می‌رفت دنبال سرچشمه‌ی آب حیات. اما حالا همه می‌روند دنبال سرچشمه‌ی ماشین. ظلمات تو هند بود، اما سرچشمه‌ی ماشین اروپاست و امریکا. ماشین برق می‌دهد، منبع نور است، اما آب حیات توی ظلمات بود. می‌فهمی‌درویش؟

دور برداشته بودم. بدی‌اش این بود که درویش یک شاگرد مدرسه نبود تا خستگی نشان بدهد، اما دیدم کافی است. و ساکت شدم.

درویش گفت:

- می‌گفتی آقا معلم از مدیر مدرسه شدنت می‌گفتی.

- آره. سه سال پیش بود. تو یکی از شهرهای مازندران. مدرسه نزدیک کاخ املاک بود. با باغ و دم و دستگاه. و شاگردها بیش تر بچه‌های خدمه‌ی کاخ. یک روز یک قو آمد، دو سه بار روی آسمان مدرسه گشت و رفت تو جنگل تنگ پشت مدرسه. آن قدر سفید بود و آن قدر پایین می‌پرید که مدرسه تعطیل شد. بچه‌ها ریختند بیرون. ما هم به دنبالشان. تو جنگل رفتند گرفتندش. یادم نمی‌رود که دم گرفته بودند «قووو...مال باقره...قوووو....مال باقره.» همین جوری. باقر یکی از سردسته‌های مدرسه بود و از اول سال میخ خودش را کوبیده بود.

 معلم‌ها، هر که یک چیزی می‌گفت، اما من شناختمش. فهمیدم از کجا آمده. مدیریتم گل کرد و رفتم سر منبر تا معلومات به رخ معلم‌های ولایتی بکشم. دست آخرم گفتم: «ببین چه عذابی کشیده که به مدرسه پناه آورده.» و بعدش هم همان جمله‌ای از دهم در رفت که برایت گفتم.و همین دو جمله کار را خراب کرد...و باز ساکت شدم.

- باز هم که سر بزنگاه نقل را می‌بری؟!

که دنبال کردم:

- معلم‌ها می‌خواستند آنا سرش را ببرند و برای ظهر بگذارند لای کته. و چه جانی کندم تا حالیشان کنم که مرغ آسمان با خودش بخت می‌آورد. و نباید کشتش. فراش مدرسه هم فهمیده بود. که قو از کجا آمده. محلی بود و کارکشته. و می‌زد که دربان کاخ بشود. درآمد که «قو را پنجاه تومن می‌خرم.» و فروختیم. قرار بود همان شب با پولش سور راه بیندازیم که عصرش آمدند و قو را بردند. به نظرم فراشمان خبر داده 

...بود. بعدش هم خودش شد دربان کاخ؟


چرا معلم دهات شدم

و بعدش هم حکم انفصال از مدیریت... معلوم است دیگر. و معلمی دهات دورافتاده از همان وقت شروع

 شد. و ساکت شدم. و فکر کردم «چرا این حرفا رو واسه‌ی این بابا گفتی؟ نکنه خودش مأمور باشه؟» ولی بعد شانه‌هایم را در دل انداختم بالا که «بالای سیاهی که رنگی نیست.» و درویش به حرف آمد که:

- خوب چرا این گوشه و کنایه‌ها را باید زد، آقا معلم؟ مگر نمی‌دانی چه دور زمانه‌ای...؟

- خوب دیگر. جوانی است و کله‌شقی. اگر بدانی سال‌های اول دانشسرا چه بروبرویی داشتیم! انجمن دانشجویی، میتینگ، اعتصاب، حزب...و آن پیرمرد... و آن امیدها... و آن غرور در دل همه. اصلاً می‌شد نفس بکشی. اما حالا؟! از مخاطبت مطمئن نیستی.

- مولا کریم است آقا معلم! دنیا از درویشت گذشته. از تو که نگذشته. دست بالا دو سه سال دیگر توی دهاتی، بعد بر می‌گردی و سری به سامان و تو هم برای خودت مشغله‌ای پیدا می‌کنی. حق با توست آقا معلم شغل سوای مشغله است. آدمی‌زاد مشغله می‌خواهد، تو هم مشغله پیدا می‌کنی...


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف