شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: شاهنامه فردوسی : پادشاهی کیقباد و آغاز جنگ برای دفع حمله افراسیاب تورانی به ایران در محاصره طبرستان


ادامه از نوشتار پیشین

شاهنامه فردوسی

پادشاهی کیقباد

پس از آن که رستم می تواند کیقباد جوان را در دامنه کوه البرز بیابد او را به داخل سرزمین آورده و به شاهی می رساند:


نخستین جنگ کیقباد با افراسیاب که در مرز ایران ارتش خود را آماده حمله ساخته بود:

به شاهی نشست از برش کیقباد

همان تاج گوهر به سر برنهاد

همه نامداران شدند انجمن

چو دستان و چون قارن رزم‌زن

چو کشواد و خراد و برزین گو

فشاندند گوهر بران تاج نو

قباد از بزرگان سخن بشنوید

پس افراسیاب و سپه را بدید

دگر روز برداشت لشکر ز جای

خروشیدن آمد ز پرده‌سرای

بپوشید رستم سلیح نبرد

چو پیل ژیان شد که برخاست گرد

رده بر کشیدند ایرانیان

ببستند خون ریختن را میان

به یک دست مهراب کابل خدای

دگر دست گژدهم جنگی به پای

به قلب اندرون قارن رزم‌زن

ابا گرد کشواد لشگر شکن

پس پشت‌شان زال با کیقباد

به یک دست آتش به یک دست باد

به پیش اندرون کاویانی درفش

جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

ز لشکر چو کشتی سراسر زمین

کجا موج خیزد ز دریای چین

سپر در سپر بافته دشت و راغ

درفشیدن تیغها چون چراغ

جهان سر به سر گشت دریای قار

برافروخته شمع ازو صدهزار

ز نالیدن بوق و بانگ سپاه

تو گفتی که خورشید گم کرد راه

سبک قارن رزم‌زن کان بدید

چو رعد از میان نعره‌ای برکشید

میان سپاه اندر آمد دلیر

سپهدار قارن به کردار شیر

گهی سوی چپ و گهی سوی راست

بران گونه از هر سویی کینه خواست

به گرز و به تیغ و سنان دراز

همی کشت از ایشان گو سرفراز

ز کشته زمین کرد مانند کوه

شدند آن دلیران ترکان ستوه

شماساس را دید گرد دلیر

که می‌بر خروشید چون نره شیر

بیامد دمان تا بر او رسید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بزد بر سرش تیغ زهر آبدار

بگفتا منم قارن نامدار

نگون اندر آمد شماساس گرد

چو دید او ز قارن چنان دست برد

چنین است کردار گردون پیر

گهی چون کمانست و گاهی چو تیر

جنگ ما بین ایران و توران  در می گیرد و رستم فرمانده اصلی میدان نبرد است. قارن پهلوان دلاور ایرانی  یکی از نام آوران ارتش توران بنام شماساس را با ضربتی بر سرش از اسب سر نگون می سازد و جنگ ادامه دارد. از سوی دیگر رستم در پی یک نقشه اصلی و بنیان کن است تا سخت ترین صدمه را به سپاه افراسیاب وارد سازد.


قارن: قارن ( معرب کارن) پسر کاوه آهنگر  و از پهلوانان ناندار  ایرانی  در شاهنامه است  که از زمان شاهی فریدون تا کیقباد در مقام‌ سپهداری ارتش ای ان خدمت کرده بود.خاندان قارن یا کارن یکی از هفت خاندان اصیل ایر انی است که در تاریخ ایران چه در باستلن و چه در دوره های ساسانی و بعد از اسلام نقش اساسی در تاریخ نظامی سیاسی ایران ایفاد کرده اند


شماساسشماساس که از او در شاهنامه امده از فرماندهان ارتش توران است و از سرداران افراسیاب که با فرمانده دیگر ی  به نام  خزروان  در عهد نوذر شاه به نیمروز پایتخت زابل  که در آن زمان زال پدر رستم  حکمران آنجا بود، یورش آوردند.شماساس در جنگ کیقباد و در شکست محاصره آمل توسط تورانیان بوسیله قارن پهلوان ایرانی کشته شد


امیر تهرانی

ح.ف

ادامه دارد

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رساله پروتاگوراس(بخش دوم): نوشته افلاطون: سقراط دست سوفیست ها را رو می کند


ادامه از نوشتار پیشین

سقراط دست سوفیست ها را رو می کند

رساله پروتاگوراس    نوشته افلاطون (بخش دوم): سوفیست( کسی که در همه چیز شک دارد)کیست؟

...گفت: سوفیست می تواند شاگردان خود را در سخنوری توانا سازد.

گفتم: شاید این پاسخ درست باشد ولی کافی نیست. زیرا روشن نشد که سوفیست ما را به سخنوری درباره ی کدام موضوع توانا می سازد؟ مثلا استاد موسیقی شاگرد خود را توانا می سازد تا درباره ی هنری که به او آموخته است سخن براند، یعنی درباره ی موسیقی. چنین نیست؟

گفت: درست است.

گفتم: سوفیست ما را به سخنوری درباره ی کدام موضوع توانا می سازد؟ آیا نه درباره ی هنری که به ما می آموزد؟

گفت: بدیهی است.

گفتم: سوفیست چه هنر دارد و به شاگردان خود چه می آموزد؟

گفت: سقراط، به خدا سوگند نمی دانم چه بگویم.

گفتم: عجب! هیچ می دانی روح خود را به چه مخاطره ای می افکنی؟ اگر می خواستی تن خود را به کسی بسپاری تا آن را بپرود و نمی دانستی که او تن تو را نیرومند خواهد ساخت یا ناتوان، بی گمان نخست در آن باره نیک می اندیشیدی و بارها با دوستان و خویشان خود شور می کردی. ولی درباره ی پرورش آن جزء وجودت که بسی ارجمند و والاتر از تن است و نیکی و بدی تو بسته به نیکی و بدی آن، نه با پدر و برادر خود شور کرده ای و نه با ما که دوستان تو هستیم، و هیچ نپرسیده ای آیا رواست که روح خود را به این بیگانه  تازه از راه رسیده بسپاری یا نه؟ بلکه چون دیشب از آمدن او آگاه شده ای امروز بدین قصد که با من به نزد او بروی و دارائی خود و دوستانت را در پای او بریزی چنانکه گوئی بر تو مسلم شده است که به هر حال باید به پروتاگوراس سربسپاری و حال آنکه نه او را می شناسی و نه چنانکه خود می گوئی تا کنون با او گفت و گوئی کرده ای بلکه همین قدر می دانی که او سوفیست است بی آنکه بدانی سوفیست کیست و چه هنر دارد؟

گفت: سقراط، حق به جانب توست.

گفتم: هیپوکراتس، سوفیست دکانداری است که غذای روح می فروشد؟

گفت: غذای روح چیست؟

گفتم: غذای روح دانش است. ولی باید بهوش باشیم تا سوفیسها مانند کسانی که غذای تن می فروشند با ستایش کالای خود ما را نفریبند.  چنانکه می دانی اینان هیچ نمی دانند کدام یک از کالاهائی که می فروشند برای تن سودمند است و کدام زیان آور. با این همه برای جلب خریداران همه ی کالاهای خود را می ستایند. خریداران نیز، اگر پزشک یا استاد ورزش نباشند، آنها را می خرند و بکار می برند بی آنکه از سود و زیان آنها آگاه باشند. فروشندگان دانش نیز چنین اند چه آنان نیز در شهرها می گردند و کالای خود را می ستایند و آن را به هر که پیش آید می فروشند، در حالی که نه خود از سود و زیان آن کالا آگاهند و نه خریداران، مگر آنکه در میان خریداران بر حسب اتفاق کسی یافت شود که روح آدمی را بشناسد و بداند که برای آن چه نیک است و چه بد. 

پس تو نیز اگر از آن شناسائی بهره داری، می توانی بی نگرانی دانشی را که برای روح خود سودمند می دانی از پروتاگوراس یا دیگری بخری و گرنه بهوش باش تا با مهره هائی که درست داری بازی خطرناکی نکنی، و بدان که خریدن دانشها به مراتب خطرناکتر از خریدن خوردنیها و آشامیدنیهاست

چه هر گاه خوردنی یا آشامیدنئی بخری، می توانی آن را در ظرفی بریزی و به خانه ببری و پیش از آنکه وارد تن خود کنی به پزشکی بنمائی و بپرسی که بکار بردن آن سود در بردارد یا زیان، و اگر زیان ندارد چه مقدار باید بکار برد. 

ولی دانش را نمی توان در ظرفی جدا ریخت بلکه همینکه بهای آن را پرداختی باید آن را بیاموزی و در روح خود جای دهی. از این رو بی درنگ سود و زیان آن عاید تو می گردد.

 پس بهتر آن است که در این باره با سالخوردگان شور کنیم زیرا ما خود هنوز جوانیم و روا نیست در مسأله ای چنین غامض بی راهنمائی دیگران تصمیم بگیریم. با اینهمه بیا اکنون به نزد پروتاگوراس برویم و سخنانش را بشویم و آن گاه عقیده ی دیگران را درباره ی آنها جویا شویم چه یقین می دانم که پروتاگوراس در آن تنها نیست بلکه هیپیاس الیسی و شاید پرودیکوس کئوسی و صاحبنظرانی دیگر در آنجا هستند.


باز هم‌سوفیست؟

با این تصمیم به راه افتادیم و چون به در خانه ی کالیاس رسیدیم اندکی ایستادیم تا گفت و گویی را که در راه آغاز کرده بودیم بپایان برسانیم.

 دربان خانه از گشودن و بستن در برای سوفیستهائی که به خانه ی کالیاس رفت و آمد می کردند خسته بود چه هنگامی که ما در زدیم و باز کرد و ما را دید گفت: «باز هم سوفیست؟ خواجه ام دیگر وقت ندارد» و در را بست. ناچار شدیم دوباره در بزنیم و او از پشت در پاسخ داد: «مگر نشنیدید که گفتم وقت ندارد؟» گفتم ما سوفیست نیستیم و با کالیاس کار نداریم بلکه به دیدن پروتاگوراس آمده ایم.


ادامه دارد

امیر تهرانی

برگرفته شده از گروه فر هنگی اخو

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب شرط بندی نوشته آنتوان چخوف : زندانی شش زبان خارجی را در شش سال آموخت


ادامه از نوشتار پیشین

شرط  بندی نوشته آنتوان چخوف بخش دوم: یاد گیری شش زبان ، فلسفه و تاریخ در شش سال

پس از انکه در یک شر ط بندی یک بانکدار پولدار قبول کرد که یک وکیل پانزده سال در زندان بطور انفرادی و زیر نطر او بماند و اگر دوام آورد او دومیلیون روبل به وکیل بپردازد   و همه اینها بخاطر بحث بر سر حکم اعدام و یا زندانی ابد بود که وکیل معتقد بود حبس ابد بهتر از اعدام است و وکیل بر این باور بود که با اعدام انسان خطاکار با اجرای حکم اعدام‌راحت می شود ولی با حبس ابد هر روز مردن را تجربه می کند ، هردو شرط ها را پذی فتند.

اما  وکیل  پشیمان شده بود و همواره با خود حرف می زد و درد دل می کرد که چرا من این شرط را بستم؟ فایده اش چیست؟ وکیل پانزده سال  از عمرش را ازدست میدهد و من دو میلیون را دور می ریزم.   آیا این کار درست است؟  آیا این مردم  را قانع خواهد کرد که مجازات اعدام بهتر یا بدتر از حبس ابد  است؟ در نظر من این کار هوی و  هوس از روی سیری بوده  است  .  و البته از نطر وکیل این کار طمعی برای بدست اوردن طلا بود.

به هر حال طبق توافق تصمیم بر  آن شد که وکیل تحت مراقبت شدید در گوشه ای از باغ  بانکدار زندانی شود. او در این مدت از معاشرت با مردم، شنیدن صدای مردم، محروم بود . حق هیچ گونه معاشرت با کسی  را نداشت ، او از دریافت نامه و روزنامه محروم بود. یک وسیله موسیقی در اختیارش قرا ر داده شده بود و   میتوانست  کتاب بخواند و مشروب بخورد و سیگار بکشد.

سال اول

او در همان روزهای او ل سیگار کشیدن و مشروب نوشیدن را رد کرد و گفت که سیگار هوای اتاق را زنده می   کند و مشروب امیال درون انسان را بیدار می ساز د و این هردو برای زندانی ضرر دارد.

اما او می توانست در خواست کتاب کند و به همین علت فهرست  کتابهای مختلف در زمینه رمان ، داستان ، داستانهای عشقی جنایی و ...را تهیه از پنجره ای که بر  ای   همین کارها تعبیه شده بود به بانکدار رساند و بانکدار همه انها را تهیه کرد.و وکیل به خواندن آن کتابها پرداخت.


سال دوم به بعد...

در سال دوم وکیل دیگر کتاب نخو اند و به نواختن پیانو پرداخت . شدیدا عصبانی بود. انزوا وجود او را در هم ریخته بود. سال سوم به مشروب خواری پرداخت. اغلب در حالت چرت و خمیازه بود. روی تخت می افتاد و مشروب می نوشید


 سال ششم‌ تا سال دهم: یاد گیری شش زبان خارجی ، تاریخ و فلسفه و رسیدن به مرزهای نبوغ

اما از ا واسط سال ششم  او در خواست کتابهای فلسفی ، زبان و تاریخی داشت. طی شش سال بعد ششصد جلد کتاب برای او فر ستاده شد . او با علاقه به خواندن این کتابها و یاد گیری زبانهای خارجی پرداخت . سپس در سال دهم نامه به شش زبان برای بانکدار نوشت و از او خواست انها را به متخصصین این شش زبان نشان دهد و اگر حتی یک اشتباه در آنها پیدا نکردند بانکدار گلوله ای در فضای باغ شلیک کند. پس از آن که بانکدار نامه ها را به زباندانان متخصص نشان داد آنان تایید کردند که صد در صد صحیح نوشته شده اند بانکدار دستور داد دو گلوله در فضای باغ شلیک شود


او قبلا و هنگام ارائه نامه های شش زبانه گفته بود:

با این صدا من می  فهمم که تلاش هایم بیهوده نبوده است و نوابغ در هر کشوری که باشند و به هر زبانی صحبت کنند  در وجود تمام آنها شعله ای فروزان است.آه ، اگر شما می توانستید شادی  و وجد مرا درک کنید!

سال یازدهم‌و دوازدهم فقط مطالعه انجیل 

وکیل سپس به خواندن اثار شکسپیر و بایرون و مانند آنها پرداخت و آنگاه به مطالعه انجیل روی آورد. مطالعه انجیل و تاریخ ادیان دوسال طول کشید. و بانکدار متعجب شده بود که چطور وکیل با هوش که شش زبان همراه با فلسفه و تاریخ را در شش سال آموخته به  دوسال برای مطابعه انجیل نیاز داشته است...


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف


۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: رمان و داستان: کتاب قلعه حیوانات فصل دوم‌بخش یکم : حیوانگری


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج ارول  فصل دوم


اثر نطق خوک پیر پس از مرگ او

سه شب بعد میجر پیر در آرامش کامل و در عالم خواب مرد و جنازهاش پایین باغمیوه به خاک سپرده شد. این واقعه در اوایل ماه مارس اتفاق افتاد. تا سه ماهفعالیتهای پنهانی زیادی در جریان بود. نطق میجر به حیوانات زیرکتر مزرعه دید تازهای نسبت به زندگی داده بود.آنهانمیدانستند انقلابی که میجر پیشبینی کرده بود کی جامه عمل به خود خواهد پوشیدو هیچ دلیلی نداشتند که تصور کنند این انقلاب در خلال زندگی خودشان صورتخواهد گرفت ،اما کاملا آگاه بودند که موظفند خود را برای آن آماده سازند.


حیوانات ناپلئون و سنوبال  را به معلمی انتخاب کردند

کار تعلیم ومدیریت به عهده خوکها، که هوشیارتر از سایر حیوانات شناخته شده بودند، افتاد. برجسته و سرآمد آنان دو خوک نر جوان بودند به اسامی سنوبال و ناپلئون که اقایجونز ان دو را به منظور فروش پرورش داده بود. ناپلئون هیکلی درشت داشت وقیافهاش تا حدی خشن و سبع بود، و در این مزرعه برکشایری بود، در سخنوریدستی نداشت ولی معروف بود که حرفش را به کرسی مینشاندسنوبال خوک پرهیجانتری بود، بلیغتر و مبتکرتر بود ولی استقامت رای او را نداشت. بقیه خوکهای مزرعه خوکهای پرواری بودند و معروفترین آنها خوکی بود کوچک وچاق به نام سکوئیلر که گونه هایی برآمده و چشمانی براق داشت . تند و چابک بود وصدای ذیلی داشت. ناطق زبردستی بود و وقتی درباره مسئله مشکلی بحث میکرد،طوری از سویی به سویی میجست و دمش را با سرعت تکان میداد که طرف رامجاب میکرد.


حیوانگری

دربارهاش گفته اند که قادر است سیاه را سفید جلوه دهد. این سه، تعلیمات میجر را به صورت یک دستگاه فکری بسط داده بودند و بر آن نام حیوانگری گذاشته بودند. چند شب در هفته پس از خوابیدن جونز، در طویله جلساتسری داشتند و اصول حیوانگری را برای سایر حیوانات شرح میدادند. در بادی امر بابلاهت و بیعلاقگی حیوانات مواجه بودند. بعضی دم از وظیفه وفاداری نسبت به جونزکه او را "ارباب" خطاب میکردند میزدند و یا مطالبی پیش پاافتاده ای را عنوانمیکردند، از قبیل « جونز به ما علوفه میدهد و اگر نباشد همه از گرسنگی تلفمیشویم.» و برخی دیگر سوالاتی طرح میکردند از قبیل «به ما چه که پس از مرگما چه واقع خواهد شد؟» و یا« اگر انقلاب به هر حال واقعشدنی است تلاش کردن یانکردن ما چه تاثیری در نفس امر خواهد داشت ؟» خوکها برای آنکه به آنها بفهمانند این گفته ها مخالف روح حیوانگری است مشکلاتفراوانی داشتند. احمقانه ترین سوالات را مالی مادیان سفید طرح میکرد. اولین سوالاو از سنوبال این بود:«آیا پس از انقلاب باز هم قند وجود دارد؟» 

رفیق؟

سنوبال خیلی محکم گفت:«نه. در این مزرعه وسیله ساختنش را نداریم. به علاوهحاجتی هم به داشتن آن نیست. جو و یونجه هر قدر بخواهید خواهد بود.» مالی پرسید: «آیا من در بستن روبان به یالم باز مجاز خواهم بود؟» سنوبال جواب داد رفیق این روبانی که تو تا این پایه به آن علاقمندی ، نشان بردگی است. قبول نداریکه ارزش آزادی بیش از روبان است ؟» مالی قبول کرد ولی پیدا بود که متقاعد نشده است. 

 

زاغها دروغ می گفتند و جاسوسی می کردند

وضع خوکها برای خنثی کردن اثر دروغهای موزز، زاغ اهلی، از این هم مشکلتر بود. موزز که دستپرورده مخصوص آقای جونز بود، هم جاسوس بود و هم خبرچین،درضمن حراف زبردستی هم بود. داعیه داشت که از وجود سرزمین عجیبی آگاه است بهنام شیر و عسل که همه حیوانات پس از مرگ به آنجا میروند. موزز میکفت اینسرزمین در آسمان کمی بالاتر از ابرهاست، در سرزمین شیر و عسل هر هفت روزهفته یکشنبه است، در آنجا تمام سال شبدر موجود است و بر درختها نبات میروید. حیوانات از موزز نفرت داشتند چون سخن چینی میکرد و کار نمیکرد، ولی بعضی ازآنها به به سرزمین شیر و عسل اعتقاد پیدا کرده بودند و برای اینکه خوکها آنها رامتقاعد کنند که چنین محلی وجود ندارد ناگزیر از بحث و استدلال بودند.


ادامه دارد...

امیر تهرانی

ح.ف

۱۰۰۱ کتاب که باید خواند: کتاب در جستجوی معنی : نوشته ویکتور فرانکل: خاطرات یک روانپزشک از بازداشتگاه های نازی


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب در جستجوی معنی : نوشته ویکتور فرانکل: خاطرات یک روانپزشک از بازداشتگاه های نازی


خشم و نفرت مداوم حتی مسخ شدگان را به عکس العمل وا می دارد

...مراد من از بیان این داستان جزیی اینست که نشان دهم لحظاتی پیش می آید که خشم و نفرت می

توانست حتی یک زندانی مسخ شده را نیز برانگیزاند- خشم و نفرت نه تنها از بی رحمی یا درد ناشی از

آن، بلکه از تحقیر نهفته در آن. در آن لحظه خون به سرم دوید، زیرا باید به سخنان مردی گوش دهم که

بر من و زندگی من داوری می کند. بی آنکه کوچکترین چیزی از آن بداند، مردی که (باید اعتراف کنم:

وقتی داستان را برای رفقای زندانی خود تعریف کردم، آرامش کودکانه ای به من دست داد آنقدر پست

و وحشی بود که پرستار درمانگاه سرپایی بیمارستان من، او را حتی به اتاق انتظار راه نمی داد.


کاپوی من

خوشبختانه کاپویی که در گروه ما بود، خود را مدیون من می دانست، او به علت اینکه به ماجراهای

عاشقانه و گرفتاریهای خانوادگیش گوش می دادم به من علاقه پیدا کرده بود. او ماجراهایش به هنگام

پیاده روی های دراز به سمت محل کار برایم تعریف می کرد.

من با شناخت او و با برداشتی که از شخصیت او داشتم و با پندهای روانکاوانه، در او نفوذ کردم. از آن

پس او از من سپاسگزار بود و این خود برای من ارزش داشت. او بارها در یکی از پنج ردیف نخست صف

جایی کنار خودش برای من نگه می داشت که معمولا شامل دویست و هشتاد نفر می شد و این نهایت

لطف او بود. 

 کاپو هاتنبیه می کردند

ما باید صبح زود زمانی که هنوز هوا گرگ و میش بود به صف می ایستادیم. همه از اینکهممکن بود دیر برسند و در ردیف های عقبی صف بایستند وحشت داشتند، زیرا اگر به افرادی برای انجامکارهای ناخوشایند نیاز داشتند، کاپوی ارشد می آمد و آنان را از آخر صف برمی گزید و این افراد باید بهسرپرستی نگهبانان نآشناس، به کار دیگری و به ویژه کارهای دشواری بپردازند. کاپوها، گاهی هم اینافراد مورد نیاز را از پنج ردیف نخست برمی گزیدند تا مچ کسانی را که سعی می کردند زرنگی و رندیکنند بگیرند، همه اعتراض ها و التماسها را نیز با چند لگد جانانه، آرام می کردند و مجرمین برگزیده شدهرا تا رسیدن به محل کار با فریاد و کتک می دوانیدند.


من، تا زمانی که کاپوی گروهم نیازی به دردل با من داشت از این برنامه ها آسوده بودم- جایتضمین شده افتخاری من در کنار او بود. اما این رفاقت امتیاز دیگری نیز داشت. منهم مانند همهزندانیان از آماس پا درد می کشیدم. پاهایم به حدی ورم کرده بود و پوست پایم آنچنان کشیده می شدکه به سختی می توانستم زانوهایم را حرکت دهم. برای اینکه بتوانم با پاهای آماس کرده کفش هایمرا بپوشم، ناچار بودم بند کفش هایم را نبندم. اگر جورابی می داشتم هم نمی توانستم بپوشم، چونکفش هایم به پایم نمی رفت. از اینرو پاهای من که نیمی از آن برهنه بود، همواره خیس و کفش هایمنیز پر از برف بود. که صد البته پاهایمان همواره سرمازده و متورم بود و به این ترتیب هرگامی که برمیداشتیم دردناک بود. 


با قنداق تفنگ به پیکرمان ضربه می زردند

در راه پیمایی های دراز کفش هایم پوشیده از برف می شد. در نتیجه زندانیان مرتبامی لغزیدند و افرادی که در پشت سر آنان در حرکت بودند، روی هم می افتادند. آنوقت این ستونگوشتی تنها برای یک لحظه و نه بیشتر ،از حرکت باز می ایستاد. در چنین مواردی نگهبان درنگ نمی کردو با قنداق تفنگ خود ضرباتی به پیکر زندانیان وارد می آورد و آنان را بر می خیزانید. طبیعی استکسانی که جایشان در جلوی صف بود، کمتر مجبور بودند از حرکت بازایستند و در نتیجه نیازی نبود برایرسیدن به صف، با پاهای دردناک بدوند. 


ولی من خوشبخت بودم ، چون پزشک کاپو شده بودم

باز هم من خوشوقت بودم به علت اینکه پزشک ویژه عالیجناب کاپو شده بودم، در ابتدای صف و با گام های آرام حرکت می کردم.ضمنا خیالم جمع بود که کاپوی من به خاطر خدمتی که در حقش به جا می آوردم، به هنگام تقسیم سوپ ناهار وقتی نوبت به من می رسید، چمچه را به ته دیگ می زد و مقداری نخود هم در کاسه ام میریخت. این کاپو که پیش تر افسر ارتش بود، حتی آنقدر شهامت به خرج می داد که در گوش سرکارگر کهمیانه ام با او شکراب بود زمزمه می کرد که من کارگر استثنایی خوبی هستم. درست است که اینتعریف ها دستم را نمی گرفت، اما به هر حال زندگی مرا نجات می داد (یکی از چند موردی بود که جانم

را نجات می داد). روز بعد از مشاجره من با سرکارگر، مرا پنهانی برای کار به گروه دیگری فرستاد.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف