ادامه از نوشتار پیشین
انجیل عهد عتیق باب ۹
یک تحقیق جدید:
در ارتباط با دکتر JoAnn Burkholder در کارولینای شمالی وضعیت مشابهی را در سال 1996 ذکر کرده است که ناشی از Pfiesteria piscidia ( سمی شدن ماهی کش) است. بنابراین شواهدی ثبت شده برای این نوع رویدادها وجود دارد. این بیماری آب در انسان سر درد ، زخمهای بدنی، گیج شدن و منگی و...ایجاد می کند.
یوزفوس فلاویوس ، مورخ باستان گزارش داد که آب قرمز خونی شده و قابل نوشیدن نبودند ، ماهیها مرد ه و هوا با بوی متعفن پر شده بود.
امروزه می دانیم که شکوفه جلبک می تواند برای حیات وحش مضر باشد ، زیرا جلبک ها دارای سمی هستند که می توانند در صدف های دریایی جمع شده و حیواناتی را که از آنها تغذیه می کنند مسموم کند.
بخارات حاصل از شکوفه های جلبکی متراکم نیز می توانند سموم موجود در هوا را پراکنده کرده و باعث مشکلات تنفسی در افراد شود.
مهمتر از همه ، شکوفایی این جلبک ها در آب باعث از بین رفتن ماهی ها و قورباغه ها می شود و در نتیجه دوزیستان اجازه می دهد تا تولید مثل کنند ، چون ماهی تخمهای خود را می خورند.
تکثیر ناگهانی قورباغه
مطالعات همچنین نشان داده است که بچه قورباغه ها وقتی به دلیل تغییر در محیط خود دچار استرس می شوند ، به سرعت به قورباغه تبدیل می شوند.
هم چنین آب سمی باعث شده بود که تعداد زیادی از دوزیستان از زمین خارج شوند و بر روی زمین جمع شوند. این دوزیستان باید از رودخانه کشنده دور می ماندند و درنتیجه بسیاری از آنها می میرند ، که منجر به آفت سوم می شود -
آفت سوم
شپش (این می تواند به معنی شپش ، کک یا مایع باشد ، بر اساس کلمه عبری kînnîm). اگر جلبک سمی منجر به اولین طاعون شود و قورباغه های مرده به دنبال آن بیایند ، تعجب آور نیست که دسته ای از حشرات نیز به دنبال آن می آیند.
(( سیر تحقیقات علمی این گون است که ابتدا جلبکهای سمی آب را مسموم نموده و اولین طاعون بوجود می آید و سپس قورباغه ها در اثر استرس آب الوده فراوان شده و برای دور ماندن از آب الوده به خشکی می گریزند آنگاه نبودن قورباغه ها باعث ازدیاد حشراتی مانند پشه و کک می شود که آنها ناقل بیماریهایی مانند حصبه ، مالاریا و طاعون می شوند.
متن عهد عتیق می گوید:
بلای وزغها
۱ و خداوند موسی را گفت: «نزد فرعون برو،و به وی بگو خداوند چنین میگوید: قوم مرا رها کن تا مرا عبادت نمایند.
۲ و اگر تو از رها کردن ایشان اِبا میکنی، همانا من تمامی حدود تو را به وَزَغها مبتلا سازم.
۳ و نهر، وزغها را به کثرت پیدا نماید، به حدی که برآمده، به خانهات و خوابگاهت و بسترت و خانههای بندگانت و بر قومت و به تنورهایت و تغارهای خمیرت در خواهند آمد،
۴ و بر تو و قوم تو و همه بندگان تو وزغها برخواهند آمد.»
۵ و خداوند به موسی گفت: «به هارون بگو: دست خود را با عصای خویش بر نهرها و جویها و دریاچهها دراز کن، و وزغها را بر زمین مصر برآور.»
۶ پس چون هارون دست خود را بر آبهای مصر دراز کرد، وزغها برآمده، زمین مصر را پوشانیدند.
۷ و جادوگران به افسونهای خود چنین کردند، و وزغها بر زمین مصر برآوردند.
۸ آنگاه فرعون موسی و هارون را خوانده، گفت: «نزد خداوند دعا کنید، تا وزغها را از من و قوم من دور کند، و قوم را رها خواهم کرد تا برای خداوند قربانی گذرانند.»
۹ موسی به فرعون گفت: «وقتی را برای من معین فرما که برای تو و بندگانت و قومت دعا کنم تا وزغها از تو و خانهات نابود شوند و فقط در نهر بمانند.»
۱۰ گفت: «فردا»، موسی گفت: «موافق سخن تو خواهد شد تا بدانی که مثل یهوه خدای ما دیگری نیست،
۱۱ و وزغها از تو و خانهات و بندگانت و قومت دور خواهند شد و فقط در نهر باقی خواهند ماند.»
۱۲ و موسی و هارون از نزد فرعون بیرون آمدند و موسی درباره وزغهایی که بر فرعون فرستاده بود، نزد خداوند استغاثه نمود.
۱۳ و خداوند موافق سخن موسی عمل نمود و وَزَغْها از خانهها و از دهات و از صحراها مردند،
۱۴ و آنها را توده توده جمع کردند و زمین متعفن شد.
۱۵ اما فرعون چون دید که آسایش پدید آمد، دل خود را سخت کرد و بدیشان گوش نگرفت، چنانکه خداوند گفته بود.
بلای پشهها
۱۶ و خداوند به موسی گفت: «به هارون بگو که عصای خود را دراز کن و غبار زمین را بزن تا در تمامی زمین مصر پشهها بشود.»
۱۷ پس چنین کردند و هارون دست خود را با عصای خویش دراز کرد و غبار زمین را زد و پشهها بر انسان و بهایم پدید آمد زیرا که تمامی غبار زمین در کلّ ارض مصر پشهها گردید،
۱۸ و جادوگران به افسونهای خود چنین کردند تا پشهها بیرون آورَند اما نتوانستند و پشهها بر انسان و بهایم پدید شد.
۱۹ و جادوگران به فرعون گفتند: «این انگشت خداست.» اما فرعون را دل سخت شد که بدیشان گوش نگرفت، چنانکه خداوند گفته بود.
بلای مگسها
۲۰ و خداوند به موسی گفت: «بامدادان برخاسته پیش روی فرعون بایست. اینک بسوی آب بیرون میآید. و او را بگو: خداوند چنین میگوید: قوم مرا رها کن تا مرا عبادت نمایند،
۲۱ زیرا اگر قوم مرا رها نکنی، همانا من بر تو و بندگانت و قومت و خانههایت انواع مگسها فرستم و خانههای مصریان و زمینی نیز که برآنند از انواع مگسها پر خواهد شد.
۲۲ و در آن روز زمین جوشن را که قوم من در آن مقیمند، جدا سازم که در آنجا مگسی نباشد تا بدانی که من در میان این زمین یهوه هستم.
۲۳ و فرقی در میان قوم خود و قوم تو گذارم. فردا این علامت خواهد شد.»
۲۴ و خداوند چنین کرد و انواع مگسهای بسیار به خانه فرعون و به خانههای بندگانش و به تمامی زمین مصر آمدند و زمین از مگسها ویران شد.
۲۵ و فرعون موسی و هارون را خوانده گفت: «بروید و برای خدای خود قربانی در این زمین بگذرانید.»
۲۶ موسی گفت: «چنین کردن نشاید زیرا آنچه مکروه مصریان است برای یهوه خدای خود ذبح میکنیم. اینک چون مکروه مصریان را پیش روی ایشان ذبح نماییم، آیا ما را سنگسار نمیکنند؟
۲۷ سفر سه روزه به صحرا برویم و برای یهوه خدای خود قربانی بگذرانیم چنانکه به ما امر خواهد فرمود.»
۲۸ فرعون گفت: «من شما را رهایی خواهم داد تا برای یهوه، خدای خود، در صحرا قربانی گذرانید لیکن بسیار دور مروید و برای من دعا کنید.»
۲۹ موسی گفت: «همانا من از حضورت بیرون میروم و نزد خداوند دعا میکنم و مگسها از فرعون و بندگانش و قومش فردا دور خواهند شد. اما زنهار فرعون بار دیگر حیله نکند که قوم را رهایی ندهد تا برای خداوند قربانی گذرانند.»
۳۰ پس موسی از حضور فرعون بیرون شده، نزد خداوند دعا کرد،
۳۱ و خداوند موافق سخن موسی عمل کرد و مگسها را از فرعون و بندگانش و قومش دور کرد که یکی باقی نماند.
۳۲ اما در این مرتبه نیز فرعون دل خود را سخت ساخته، قوم را رهایی نداد.
ادامه دارد...
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب : وقتی نیچه گریست
فصل ۱۰ و ۱۱
فصل 10
(( اگر روانشناسی مدرن قبول کند که غرور زیادی و بیجا بیماری است شاید بتوان برای جلوگیری از فجایع انسانی و تاریخی را هی یافت. غرور وقتی با تعقل و منطق و احتیاط لازم همراه باشد باعث سر افرازی و هرگاه با بی خردی و نفهمی همراه باشد منشاء مصیبتها و بدبختی هاست.))
برویر در مهمانی خانوادگی در خانهاش، با باجناقش ماکس که متخصص ارولوژی است (و قبل از این که باجناق شود هم با او دوست بوده است) به گفتگو در مورد نیچه میپردازد. بعد از یک سری گفتگو و نصیحت برای رها کردن این بیمار ماکس میگوید: «تو میگویی او یک نابغه است. اگر چنین است شاید به جای تلاش برای به کنترل درآوردنش بهتر باشد چیزی از او بیاموزی» (ص189).
برویر با ماکس در مورد رابطۀ سردش با ماتیلده هم صحبت میکند: «نمیدانم چرا. برای خودم هم عجیب است. به نظرم او هنوز هم زیباست. ولی با این حال نمیتوانم لمسش کنم. نمیخواهم به من نزدیک شود!» ماکس با طبیعی دانستن این حال میگوید: «بعضی روزها در خیابان کرستن، وقتی صف ۲۰ یا ۳۰ نفری از روسپیان را میبینم، با اینکه هیچ کدامشان به اندازۀ راشل (زنش) زیبا نیستند و اغلب هم بیماریهای مقاربتی دارند، ولی تحریک میشوم
(( اصولا فرهنگ مدرن چنین تفکری را در ذهن خیلی از مردان عهد جدید و از دوران جوانی تزریق کرده است. آرایشها ، حرکات جلف و تحریک کننده در یک خانم بعنوان همسر وجود ندارد. بنابراین برویر فاحشه را که می بیند و علیرغم آن که می داند همه آنها مریض هستند تحریک می شود. حال او چطور نمی تواند تشخیص بدهد که خودش نیز بیمار است موضوع قابل تعمقی است. اگر او زنان زیبایی را می دید که فاحشه نبوند و زنان معمولی و سالم بودند و زیبا بودند و در او حسی ایجاد میشد ، خوب این حس تقریبا در اغلب مردها هستند علیرغم آن که ممکن است ازدواج کرده و حتی همسرشان زیبا باشد.ولی روانکاوی که می داند یک زن تن فروش منبع آلودگی است ولی به او احساس علاقه می کند این همان چیزی است که برای ایجاد چنبن ضد ارزشی در غرب زحمت فراوان کشیده شده است. ))
. انگار در برابر هر زن زیبا، مرد بدبختی هم هست که دیگراز بودن با او خسته شده است!» ماکس به برویر پیشنهاد میکند که شاید بد نباشد از لحاظ اورولوژیکی معاینه شود. اما برویر میگوید که به هیچ وجه ناتوان جنسی نیست و در واقع افکار شهوانیاش، مثلاً در رابطه با آن دختر روسی (سالومه) آنقدر زیاد است که از لمس کردن ماتیلده احساس گناه میکند و این بخشی از مشکل اوست (ص193).
((...انگار در برابر هر زن زیبا ، مرد بدبختی وجود دارد... باید به این جمله اضافه کرد: که آن زن زیبا همسر خوبی است، دوست خوبی است، شریک زندگی مناسب و فداکاری است....مادر خوبی است.... به همین علت بوده که مردها بخصوص امثال برویر ، فروید، ژان پل سارتر ، و...حقا زحمت زیادی کشیدند تا بجای ازدواج ، زندگی بصورت شریکی (بدون ازدواج ) را جا انداختند. در این نوع زندگی مرد هیچ گونه مسئوولیتی ندارد. اگر بچه ای بوجود چشم زن کور باید آنرا بزرگ کند. چون مرد مورد دیگر ی پیدا کرده که می خواهد مدتی با او بسر ببرد و از گل وجود او استفاده کند. تایید مطلب فوق در گفتار برویر که در زیر آمده یافت می شود.))
برویر که از اعترافات ماکس و طبیعی نامیده شدن احساساتش توسط او به حرف آمده است در ادامه میگوید: «گاهی به ترک ماتیلده، بچهها و وین فکر میکنم. میدانم چقدر دیوانگی است. اما این فکر جنونآمیز همیشه با من است که اگر میتوانستم از شر ماتیلده خلاص شوم، همه مشکلاتم حل میشد!» (ص193)
(( بله رها می شود ! از همه قید و بندها ! از خرج فرزندان بوجود آمده را دادن ! از پرداخت نفقه ! از مسئولیت زندگی و در عوض هر چندسال و یا هر جند ماه از هر چمن گلی می چیند، می بوید و بدورش می اندازد، نکته جالب این است که زنان در زیر پرچم دموکراسی و آزادی سینه کوب این طرز فکر هستند.))
فصل 11
آن شب، ساعت چهار نیمه شب، صاحب مسافرخانهای که نیچه در آن ساکن است سراغ برویر میرود تا خبر بدحالی نیچه را به او بدهد و به او میگوید که از کارت ویزیتی که در جیب نیچه پیدا کرده، فهمیده او بیمار برویر است. سپس هر دو با هم سراغ نیچه می روند (ص196)برویر، نیچه را در حالی در اتاقش مییابد که شدیداً استفراغ کرده و حالا تقریباً بیهوش روی تختش افتاده است. پس از کنترل نبض او سعی میکند به او قرص بدهد ولی نمیتواند دهان نیچه را باز کند. پس تصمیم میگیرد از یک داروی استنشاقی استفاده کند. چهار قطره امیل نیترات روی دستمالی میچکاند و زیر بینی نیچه میگیرد. نیچه سرش را برمیگرداند.
نیچه : کمکم کن نگذار این جور بمونم
برویر میاندیشد: «این مرد حتی در بیهوشی هم تا لحظۀ آخر در حال مقاومت است!» (ص205) بعد از آن، برای تسکین حملۀ میگرنی سر و صورت او را ماساژ میدهد و کمکم نالهها و تقلاهای نیچه متوقف میشود. برویر متوجه میشود که نیچه در حالت ناهشیاری زیر لب چیزی میگوید: «کمکم کن! کمکم کن!» موجی از دلسوزی وجود برویر را دربرمیگیرد (ص206). بعد از اطمینان از پایداری وضع نیچه، در حالی که تقریباً صبح شده است، برویر به مطبش باز میگردد و به مسافرخانهچی میگوید که ظهر بازمیگردد.
بی توجهی والدین بیمار روانی تربیت می کند
وقتی ظهر برویر باز میگردد نیچه هنوز خواب است ولی وقتی او را صدا میزند بیدار میشود. برویر از نابسامانی وضع جسمانی نیچه ابراز نگرانی میکند. ولی نیچه در جواب میگوید: «چه زنده و چه در حال مرگ! چه کسی اهمیت میدهد؟ هیچ کس!» (ص208) (این حرف در دلبستگی ناایمن او ریشه دارد و معمولاً کسانی که در کودکی مورد غفلت والدین یا مراقبان واقع شده باشند چنین نظری در مورد خودشان دارند. بعداً خواهیم دید که نیچه هم چنین گذشتۀ غمناکی داشته است.)
برویر میپرسد: «منظورتان این است که جایی در این جهان نیست که فقدان شما در آن احساس شود؟ واقعاً کسی اهمیت نخواهد داد؟»
برویر در راه بازگشت به این فکر میکند که چرا به این مرد علاقهمند است: «شاید چیزی از خودم را در او میبینم، ولی چه چیزی؟ آیا به زندگیاش رشک میبرم؟ آخر چه چیزی در چنین زندگی سرد و تنهایی رشکبرانگیز است؟!» (ص215) برویر احساس میکند رویارویی با این مرد برایش نوعی رهایی به ارمغان خواهد آورد. اما در این فکر است که چگونه میتواند به این مرد نزدیک شود و راه حلی عالی به نظرش میرسد.
در آخرین لحظه، قبل از اینکه نیچه مطب را ترک کند برویر پیشنهاد جدیدی به او مطرح میکند: «پیشنهاد من این است که در ماه آینده من طبیب جسم شما باشم و در مقابل شما طبیب روح و روانم باشید». نیچه گیج میشود.
برویر در ادامه میگوید: «میخواهم ناامیدیام را درمان کنید... به نظر میرسد من زندگی راضیکنندهای دارم؛ ولی زیر این نقاب سطحی ناامیدی است که فرمان میراند... بگذارید اینگونه بگویم که ذهن من به خودم تعلق ندارد. من مورد حمله و هجوم افکار بیگانه و هرزهای واقع شدهام و در نتیجۀ آنها خودم را تحقیر میکنم و به تمامیت خود شک دارم. اگرچه نگران همسر و کودکان هم هستم، ولی به آنها عشق نمیورزم و در واقع، از زندانی شدن به وسیله آنها احساس انزجار میکنم. نه جرأت تغییر دادن این زندگی را دارم و نه ادامه دادنش را و در ناامیدی غرق هستم...». اگرچه برویر این جملات را از قبل آماده کرده بود ولی در بیان آنها احساس صداقت میکرد.
(( بله خوب این اعترافات قابل توجهند. فرهنگ جا افتاده و دموکراتیک فاحشه پرستی و شریک بودن( پارتنر بودن) که این دومی مجانی ترین شکل زندگی برای مردان است هیچ جای علاقه ای به همسر ، فرزندان و خانواده باقی نمی گذارد. دهها فاحشه کنار خیابان آدامس در دهان می جوند و بدنشان را می چرخانند و صدها زن و دختر آماده به خدمت و مجانی و مفت حاضرند بخ خدمت در آیند ، حتی روز کار کنند و شب بساط عیش نرد را بگسترانند. آقایان دیگر چه گله ای از زندگی دارند. دکتر برویر روانکاو نیز برای چنین روزان و شبانی له له می زند)).
برویر: من خدا را کشته ام
نیچه از پذیرفتن این درمان امتناع میکند چرا که آموزشی برای آن ندیده است. برویر میگوید: «ولی آموزشی در این زمینه وجود ندارد! چه کسی برای این کار آموزش دیده است؟ به چه کسی رو کنم؟ به یک رهبر مذهبی؟ دست به دامان داستانهای مذهبی شوم؟ ولی من هم مانند شما استعداد چنین کاری را از دست دادهام» (ص220).نیچه در پاسخ میگوید که درمانی برای ناامیدی وجود ندارد و ناامیدی در واقع بهایی است که فرد برای خودآگاهیاش میپردازد.
برویر میگوید: «این را میدانم! من از شما میخواهم به من بیاموزید که چگونه زندگی توأم با ناامیدی را تاب بیاورم؟
من هم خدا را کشتهام و در حال غرق شدن در پوچی هستم. حال چطور باید زندگی کنم؟» در نهایت نیچه این پیشنهاد را قبول میکند.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
خلاصه کتاب : وقتی نیچه گریست.
فصل ۸ و ۹
ماتیلده از غرق بودن همسرش در کار با بیمار جدیدش نیچه به برویر شکوه میکند و در مشاجرات لفظیشان در این باره باز پای برتا و دوشیزه اِوا برگر (پرستار و همکار سابق برویر در مطبش، که به درخواست ماتیلده مجبور به اخراج او هم شده بود) به میان میآید.
ماتیلده دغدغههای خود را اینگونه بیان میکند: «وقتی میبینم هر روز از من و بچهها فاصله میگیری چه میتوانم بکنم؟ اگر میبینی چیزهایی از تو درخواست میکنم، برای به ستوه آوردنت نیست بلکه این است که من و بچهها به حضور تو نیاز داریم. این را یک نوع دعوت تلقی کن، یوزف!» ولی از دید برویر این نه یک دعوت که بیشتر یک دستور است! (ص151)
((در فرهنگ فروید ، برویر ، یالوم ، نیچه و...هر چیز که به محکم سازی بنیان خانوادگی مربوط شود اضافی، دستوری، غیر دمکراتیک توصیف می شود.))
در مطب، نیچه و برویر به گفتگو در مورد علت دردهای میگرنی و نابسامانیهای گوارشی نیچه میپردازند. نیچه در مورد بیماریاش میگوید: «بیماریام مرا با حقیقت مرگ آشنا کرد. گاهی باور میکنم که به بیماری لاعلاجی مبتلا هستم که مرا از پای در خواهد آورد. چشمانداز مرگ قریبالوقوع موهبتی عظیم است ... چشیدن طعم مرگ به من وسعت دید و شجاعت بخشیده است: شجاعت خود بودن!» و با این مقدمه جمله قصار معروف خود را میگوید: «هر آنچه مرا نکشد قویترم میکند!»
آیا درد موهبت است؟
برویر از این حرفها گیج و سردرگم میشود. به بیان نیچه خوب میتواند بد باشد و برعکس: میگرنهای عذاب دهنده میتوانند موهبت باشند! پس از تأملی کوتاه میگوید: «پروفسور نیچه! گمان میکنم شما با این کارکردهای مثبتی که برای بیماریتان قائل هستید بیماری را برای خود انتخاب کردهاید. اما من گمان میکنم این کارکردها برای شما به اتمام رسیده باشد، اینطور نیست؟» (ص161) نیچه میگوید: «نمیدانم! شاید من و بدنم با هم برای ذهنم توطئههایی چیده باشیم!... ولی زندگی ما زیر سلطۀ غرایز است. شاید نمایشهای ذهنیِ آگاهانۀ ما تنها اندیشۀ بعد از عمل هستند: اندیشههایی که پس از عمل پدید میآیند و قدرت و تسلط را به ما القا میکنند.»
برویر در پاسخ میگوید که گاهی اما، فرد مستقیماً بیماریاش را انتخاب نمیکند، بلکه غیرمستقیم فشارهایی را بر خود وارد میکند و این فشارها بیماری را انتخاب میکنند و بنابراین به عنوان طبیب وظیفه دارد به کاهش این فشارها در بیمارش بپردازد. لذا به نیچه پیشنهاد میکند یک ماه در کلینیک لوزون (Louzon) در وین بستری شود تا بتوانند با هم روی کاهش این فشارها کار کنند.
دانش وبی اعتقادی
نیچه با اقدام به کاهش فشارهای زندگیاش موافق است و اتفاقاً استعفا از سمت استادی فیلولوژی دانشگاه بازل را در همین راستا میداند ولی میگوید که اولاً توان مالی بستری شدن را ندارد و ثانیاً زندگیاش در سادهترین وضع ممکن است و قابل سادهتر شدن به کمتر از این نیست! (ص163) به علاوه، نیچه علت فشارها را در چیز دیگری میداند: «پژوهش و دانش از بیاعتقادی آغاز میشود و بیاعتقادی به خودیِ خود فشار میآفریند! فشاری که تنها سرسختان و نیرومندان در برابرش تاب میآورند... میدانید پرسش واقعی یک متفکر چیست؟ این است که چه میزان حقیقت را تاب میآورد؟» این پاسخ نیچه، در واقع به این معنی است که زنده بودنش به عنوان یک متفکر نیازمند فشاری ناگزیر است (ص165)
فکری به نظر برویر میرسد. میگوید: «تجربۀ بالینی به من آموخته است که تنش و فشار میتواند از منابعی سرچشمه گیرد که حتی خود فرد از آنها آگاهی ندارد و لذا نیازمند یک راهنمای خارجی است که آن را روشن کند... گفتید که امتناع شما از همسر و فرزند و همکاران به دلیل تلاش برای حذف فشار از زندگیتان است ولی من از وجه دیگری به آن نگاه میکنم: انزوای مطلق حذف فشار نیست، بلکه خود نوعی فشار است. تنهایی کسالت میآورد.» (ص167) بنابراین باز به نیچه پیشنهاد میکند که در کلینیک لوزون و در یکی از دو تختی که خانواده همسرش وقف آنجا کردهاند به مدت یک ماه بطور رایگان بستری شود تا در هوای سرد وین که آغازگر حملات میگرنی است داروهای جدیدی را امتحان کنند.
فصل 9
نیچه باز از پذیرفتن این پیشنهاد امتناع میکند و این بار مصرانه خواستار انگیزۀ دکتر برویر از این پیشنهاد سخاوتمندانه میشود و این پاسخ که: «این کار، وظیفۀ یک پزشک متعهد است را از او نمیپذیرد». برویر میبیند با اینکه از این چانهزنیها خسته شده است، باز نمیتواند از درمان طاقتفرسای این مرد سرسخت دست بکشد ولی خودش هم نمیداند چرا؟
انکیزه پنهان روانکاو....
واقعاً انگیزۀ او چیست؟ برویر به زیبایی سالومه فکر میکند. آیا راضی کردن سالومه انگیزۀ اوست؟ آیا میخواهد از طریق نیچه به واگنر نزدیک شود؟ آیا نمیخواست پیش فروید ابله جلوه کند؟ آیا علت این بود که کتابهای نیچه رنگ و بویی از نبوغ داشت؟
نه! برویر میداند انگیزههایش هیچ کدام از اینها نیست. در نهایت به نیچه میگوید: «ببینید. من به پول نیاز ندارم. اما آیا باید طبابت را کنار بگذارم، چون به پول نیاز ندارم؟ ... نه! من در ارتباط با شما به تهییج هوشمندانهای میرسم که برایم لذت بخش است».
نیچه اگر چه این انگیزهها را لااقل دارای رنگ و بویی از صداقت میشمرد ولی برویر را متهم میکند به اینکه با این پیشنهاد در واقع قصد دارد بر او تسلط یابد. لذا میگوید: «خدمات شما از قدرت من میکاهد و شما را در برابر من قوی میکند. من آنقدر توانگر نیستم که از عهدۀ این کار برایم!» در نهایت نیچه با امتناع از درمان پیشنهادی برویر، بابت همۀ خدماتش از او تشکر میکند و از او خداحافظی میکند تا روز بعد وین را به مقصد بازل ترک کند.
امیر تهرانی
ح.ف
[پنجشنبه، ۳ مرداد ۱۳۲۵] 25 juillet 46
یا حق
کاغذها و کتاب Picasso که توسط دکتر رضوی فرستاده بودید رسید و همچنین کتابهایی که هویدا به توسط او فرستاده بود به صاحبانش رساندم ولیکن بارانی مرحمتی در گمرک مفقود شده بود. جرجانی هم ۱۴ جلد از کتابهایی که اخیراً فرستاده بودید به من داد. این دفعه کتابها خیلی برگزیده و قابل توجه بود. سه جلد Miller را خواندم. خیلی originalité دارد اما متأسفانه به یادداشتهای جندهبازی خود بیش از اندازه اهمیت میدهد. کتاب Mikhailov را هم به طبری دادم. البته بیشتر کتابهایی که فرستادهاید نه همهٔ آنها، چون مقداری از آنها تاکنون از دستم رفته است، به رسم امانت پیش من خواهد بود چون عدهٔ آنها از حد تحفه و تعارف بسیار تجاوز کردهاست. مجلهٔ Pensée و France-URSS را انجمن فرهنگی دریافت داشت و حاضر است مخارج آبونمان آنرا به هر نحوی که ممکن باشد بپردازد. اما کتاب Ulysse که مطمئنم قیمت کمرشکنی داشته و نوشته بودید که فرستاده شده. علت این فداکاری را ندانستم چون دکتر رضوی هم آنرا خریده است و قرار است با کتابهایش برسد در اینصورت خرج زیادی کردهاید. رضوی نفت به عنوان مرخصی دوماهه به لندن رفته است. گمان میکنم به طور یقین به پاریس هم سری بزند و البته با ایشان ملاقات خواهید کرد.
چون شنیدهام که کاری در بروکسل گرفتهاید تصور میکردم که آدرس پاریس تغییر خواهد کرد. عجالتاً من به همان عنوان Poste Restante کاغذهایم را میفرستم، لابد در صورت مسافرت ترتیبش را خودتان میدهید.
از قراری که هویدا نوشته بود با او هم منزل هستید اما او هم خیال دارد به آلمان برود. نمیدانم مدت مسافرتش کوتاه است و یا به درازا خواهد کشید.
تا دو سه هفته پیش، تابستان تهران خیلی خوب بود اما یکدفعه شروع به گرم شدن کرده است. در اتاق من که میان بیابان و دارای ۳۸ یا ۳۹ درجه حرارت است حتی خواندن کتاب دیگر مقدور نیست و بیشتر وقت خودم را در کافهٔ فردوس میگذرانم.
مقالاتی که نوشته بودید خواهید فرستاد ممکن است که از سطح روزنامه زیادتر باشد در اینصورت میخواستم کسب اجازه بکنم که آیا ممکن است در مجلهٔ سخن چاپ بشود یا نه؟ عجالتاً مجلهٔ سخن یکماه تابستان را تعطیل کرده و بعد هم معلوم نیست چه بشود.
راجع به چاپ افسانهٔ آفرینش مخالفتی ندارم اما با این گرانی گمان میکنم خرج هنگفتی بردارد و در اینصورت تعجیلی در چاپ آن نیست. به هر حال هر وقت وسیله فراهم شد یک نسخه از آنرا خواهم فرستاد.
چند روز است که لوئی سایان به تهران آمده و به اصفهان و چالوس و تبریز مسافرت کرده. لابد در روزنامهها شرح مفصل آنرا خواندهاید. چیزی که باعث امیدواری است معلوم میشود که به میهن وحشتناک ما هم دارند زورکی اهمیت میدهند. البته استفاده از آن بسیار بجاست تا حزب مسخرهٔ دموکرات تهران چه آشی برایمان پخته باشد. عجالتاً وضعیت بسیار درهم و برهم است و به طور صریح نمیشود گفت که از این میان چه بیرون خواهد آمد.
از قول من به خانمتان و آقای هویدا سلام برسانید.
زیاده قربانت
امضا
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
خلاصه کتاب : وقتی نیچه گریست(فصل ۶و۷)
فصل ۶
نیچه: آیا من نابینا خواهم شد؟
بل از اینکه برویر ختم جلسۀ معاینۀ درمانی را اعلام کند نیچه از برویر میخواهد به سه سوالش با صراحت کامل پاسخ دهد، چون معتقد است هیچ طبیبی حق ندارد بیمار را از حق دانستن وضعیت بیماریاش محروم کند:
«آیا من نابینا خواهم شد؟
آیا این حملات دردآور برای همیشه ادامه خواهند یافت؟
خ وآیا مبتلا به بیماری پیشروندای هستم که مانند پدرم در جوانی به مرگ من خواهد انجامید؟»
(ص117) برویر احتمال میدهد که هیچکدام از اینها اتفاق نخواهد افتاد.
«گاهی آموزگاران باید سختگیری کنند. پیام های دشوار را باید به مردم داد، چون زندگی دشوار است، مردن نیز!» (ص120).
در عوض برویر معتقد است که هدف «راحتتر کردن زندگی دیگران است ولو با کتمان واقعیت».
میگوید: «مثلاً امروز صبح وقتی بالین بیمار بدحالی را ترک میکردم گفت: خود را به دست خداوند میسپارم. کسی نمیتواند بگوید این اعتقاد شکلی از حقیقت نیست!».
و نیچه درحالی که آشفته است فریاد میزند: «کسی نمیتواند؟ من میتوانم! ... این آرزوی سپردن خود به دست خداوند حقیقت ندارد. این تنها یک آرزوی کودکانه است!» (ص121).
نیچه همچنین معتقد است که «حقیقت خود مقدس نیست. آنچه مقدس است جستجویی است که برای یافتن حقیقتِ خویش میکنیم». همچنین «امید» را آخرین مصیبت انسان میشمارد که تنها عذاب او را طولانی میکند! (ص123)
و به قول او: «پاداش مُرده این است که دیگر نخواهد مُرد!» (ص124)
(( کسی که امید را مرده می داند خودش در حقیقت مرده ای بیش نیست. همه خود کشی ها و حتی جنایات زمانی رخ می دهند که امید آنهم از نوع مثبتش مرده باشد. وقتی جامعه ای یک بیمار روانی که امید را مرده می داند بعنوان رهبر فکری انتخاب می کند، میزان خودکشی و افسردگی در آن جامعه روز افزون خواهد بود.یعنی آن جامعه نیز مرده است.))
آیا ماتیلده علت روان رنجوریاش است؟ (ص129). چند روز قبل دیده بود زوج مسنی در کالسکهای هستند ولی به اشتباه رانندۀ درشکه را ندیده بود و حس کرده بود درشکه توسط ارواح هدایت میشود و به شدت ترسیده بود.
((متاسفانه روانکاو خود روانپریش است. کوری ببین که عصا کش کور دگر بود.))
این هم نشانۀ دیگری از ترس وجودی برویراست: اضطراب مرگ! او به جملۀ نیچه فکر میکند: «بشو هر آن که هستی!» و با خود فکر میکند: «اما من میخواهم که بشوم؟» (ص131)
دستور العمل هایی برای نابودی بشریت!
او جسارت و قاطعیت در کلام نیچه را میستود:
«امید بزرگترین مصیبت است!
خدا مرده است!
حقیقت خطایی است که اما بدون آن نمیشود زیست!
دشمن حقیقت نه دروغ، که ایمان است!
پاداش مرده این است که دیگر نمیمیرد!
هیچ طبیبی نمیتواند حق مردن را از انسانی سلب کند!
دروغ، همیشه دروغهایی بیشتر به بار میآورد!
فکر سایهای از احساس ماست: ولی تیرهتر، تهیتر و سادهتر!
این روزها حقیقت دیگر مرگبار نیست، چون که پادزهرهای زیادی برایش تدارک دیدهاند!
از کتابی که ما را به ورای نوشتههای دیگر رهنمون سازد چه سود؟! ...»
برویر در اعماق قلبش میدانست نیچه راست میگوید و به آزادگی نیچه غبطه میخورد: نه خانهای، نه قیدی، نه فرزندانی، نه ساعات کاری و نه نقشی در جامعه!(( یک زندگی اصطبلی و طویله ای! نه آدمیتی، نه و ظیفه ای ، نه احساسی، نه مسئولیتی، نه ابداعی نه ایجادی، و... فقط کتاب فلسفه تاریکی را ورق زدن))
(( با مغز نیچه ای چنین امکانی صفر است))
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف