شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

رازهای کتابخانه من(۲۳۴): در جستجوی بزرگترین راز: اسم اعظم خداوند(۶)


ادامه از نوشتار پیشین

در جستجوی اسم اعظم

بررسی اشعار محمود دهدار معروف به عیانی

اسم اعظم مشهور است؟

گر چه این اسم بسى مشهور است
 لیک، از دیده چنین مستور  است 

عیانی طوری سخن می گوید که گویی اسم اعظم هر روز ورد زبان است ولی کسی آنرا نمی شناسد.

 سال عمرم چو به آخِر برسید
 فِکرَتم پرده از این رمز کشید

 از ذخایر که کنون الاسماست
 بنده این اسم بر آوردم راست

 بهر آسانى ارباب طلب
 کردم این کار بقانون ادب

 خواستم تا که درین علم بکام
 بنهم بر قدم مردان گام 

 لِلـَّهِ الحمد، که توفیق احد
 داد، از این هنرم، فیض مدد

 من در این علم بسى بردم رنج
 تا طلسمات گشوم زین گنج 

سپس می گوید که د ر آخر دوران  زندگی خود و با توفیقات خداوندی موفق به شناسایی اسم اعظم  شده ولی آنرا صریح بیان نمی کند. چون ممکن است نا اهلان از آن سوء استفاده کنند.
او سپس نشانه هایی می دهد و به نکاتی اشاره می کند ، از حروف و آیاتی و کلماتی حرف می زند که مانند یک معمای صد قطعه ای است که باید در کنار هم نهاده شوند،و البته قطعات مهمی از معمای صد قطعه ای را فاش نمی سازد.

او به آیاتی از قرآن اشاره می کنند که نمی توان بطور قطع جای آنان را تعیین نمود:

  
 سَر ِاین گنج گهر بگشودم
 گوهرش بین که عیان بنمودم

 گوهر از کان ِ عمل بنمودم
 پرده از چهره او بگشودم 

هست در مصحف ما بعد سه “میم”
 در میان هاى سُوَر در حامیم

شما در سوره های حا میم
سوره های حا میم قران عبارتند از:

عددش با سُوَر قرآنى  
 مُتساویست اگر میدانى 

منظور او از مصحف همان قرآن است. و حامیم
به ترتیب عبارت اند از: سوره غافر (مؤمن)، سوره فصلت، سوره شورى، سوره زخرف، سوره دخان، سوره جاثیه و سوره احقاف. این هفت سوره مکى اند و به همان ترتیب مصحف نازل شده اند و حتى نزول آنها نیز یکباره بوده است.

ترتیب سوره های حوامیم

در همه این سوره ها، بلافاصله پس از حروف مقطعه  از وحى و قرآن و نزول آن سخن به میان امده است
. به عقیده برخى مفسران، این ویژگى مشترک به علاوه همگونى این سوره ها از حیث بافت و نظم سخن و همسانى آنها از حیث حجم، موجب شباهت و پیوستگى آنها شده است و در نتیجه، این سورهها در پى هم قرار گرفته اند.

به گفته سیوطى دانشمند معروف   سوره زمر هم که پیش از حوامیم قرار گرفته و از نظر آغاز شدن با عبارتِ «تَنزیلُ الْکِتاب» به آنها شباهت دارد، در مصحف اُبىّ بن کَعْب «حم» داشته است.

از سوى دیگر سیوطى  معتقد است میان حوامیم و شش سورهاى که داراى حرف مقطّعه «راء» هستند یعنى سوره یونس، سوره هود، سوره یوسف، سوره رعد، سوره ابراهیم و سوره حجر شباهت وجود دارد؛ چنان که در آغاز دومین سوره از حوامیم (فصلت)، همانند ابتداى دومین سوره از سور داراى «الر» (هود)، اسلوب توصیف کتاب وحیانى تغییر مى کند و قرآن به عنوان کتابى که آیات آن تفصیل یافته است «فُصِّلَتْ آیَاتُهُ»، معرفى مى شود.

حال  عیانی کدامیک از سوره های حا میم را در نظر داشته که اشاره به سه میم  در یکی از آنها نموده است. یعنی باید سه میم در یکی از سوره های حامیم یافت و به اسمی رسی که عدد ش باتعداد  سور های قرآن برابر باشد. حسب اطلاع من چنین چیزی تاکنون یافت نشده است

هشت حرف اسرا ر آمیز
عیانی سپس از هشت حرف سخن به میان می آورد  که به ترتیب و نظام قرار گرفته اند وحروفات اسم اعظمند. بنابردر اینجا   ار تباط با سوره های حامیم قطع شده و بجای دیگر حواله داده می شویم که بر پیچیدگی موضوع می افزاید. 

 هشت حرفست بترتیب و نظام
 بسط حرفیـش چهل گشته تمام


 لفظ او نوزده از روى جُمَل
 هست چون مدخل باسط به عمل 


 اوّلش میم و چهارم لام است
 سِیّـُمش شهره در این ایام است 


 ها بود آخِر شش حرف در او
 نکته سنجی بکنی گر نیکو


 در سه جا مصدر اسمش دال است
 در سَر ِ آیه اى از اَنفال است


 اولش هفده و آخر سین است
 متصل در وسط یاسین است 


 قلب او باعث خوشحالی هاست
 فتح و نصبش همگی نور و ضیاست


 عدد بینه اش هفتاد است
 این هم از قاعده استاد است 


ما چون نمی دانیم آن هشت حرف چیست، و هر کس هم که سخنی گفته بصورت حدس و گمان بوده است ، بنابر این بسط حرفی آنرا نیز نمی توانیم انجام بدهیم تا چهل حرف بشود .

مشکل دیگر آن است که در شعر بعدی می گوید این اسم بصورت لفظی از نوزده حرف تشکیل شده است. پس تکلیف آن هشت حرف و  چهل حرف چه می شود؟

و بعد باز قفل محکمتری بر این در بسته می زند و می گوید که بر سر یکی از آیه های سوره انفال اسم مصدر دالی وجود دارد که در سه جا تکرار می شود و او هم از نشانه هاست. ولی هیچ مصدر اسمی دال بر سر هیچ یک از آیات سوره انفال نیست.

عدد بینه

اصولا در قاموس دانش حروف ابجد و علم حروف  بینه به قسمت دوم شکل ملفوظی هر حرف گفت می شود. مثلا حرف "ع"  شکل لفظی آن " عین- ع-ی-ن"   است
بخش اول یعنی " ع" را زبر و بخش دوم یعنی دو حرف ی و ن را بینه گویند.
حال باید دنبال کلمه ای و یا حرفی بگردیم که بینه آن هفتاد بر اساس شمارش ابجدی حروف باشد.


ادامه دارد

امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۲۳۲): کتاب وقتی نیچه گریست: (فصل ۳، ۴، ۵)


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب وقتی نیچه گریست

فصل ۳، ۴، ۵

فصل ۳


ملاقات با غول


...برویر در راه خانه به دوست و دانشجویش زیگموند فروید جوان (که ۱۶ سال از برویر کوچکتر است) بر می‌خورد و او را سوار درشکۀ خود می‌کند. فروید مورد علاقۀ ماتیلده همسر برویر است.(تخصص اصلی فروید!)

برویر و همسرش هر دو از رابطۀ سردی که بینشان در جریان است به فروید گلایه می‌کنند. بعلاوه برویر از این‌که به یهودی ها در دانشگاه کرسی استادی برای پژوهش نمی‌دهند بسیار سرخورده و مأیوس است و از کار روزانه طبابت هم راضی نیست: «مثل اسب بالداری که به گاوآهن بسته شده‌ است باید یک پزشک مزد بگیر باقی بمانم!» (ص71).
(( نویسنده کتاب یهودی است، سالومه یهودی است، برویر یهودی است ، فروید هم یهودی است. این موضوع از جنبه های مختلف قابل تعمق است. همین کتاب نیچه گریست حدو بیست وشش هفت بار در ایر ان منتشر شده است. اکنون نویسنده کتاب استاد ممتاز  دانشگاه  استا نفورد است.))


در گفتگوی برویر و فروید، برویر از خوابش برای فروید تعریف می‌کند و می‌گوید اخیراً چند بار خواب دیده است که ناگهان زمین زیر پایش سست می‌شود و   چهل پا پا سقوط می‌کند و بر تخته سنگی می‌افتد.

به نظر فروید عدد ۴۰ به چهل سالگی برویر اشاره دارد.(( خیلی عجیب است که فروید عدد چهل را به آلات تناسلی و روابط جنسی ارتباط ندا ده بود. شاید آن موقع خیلی جوان بوده است،)).


در ادامۀ گفتگوها، برویر کشف جدیدش در مورد برتا را برای فروید مطرح می‌کند: هرگاه برتا ریشه‌های اصلی منجر به بروز نشانه‌های هیستری را به یاد می‌آورد و در مورد آن‌ها صحبت می‌کند، نشانه‌ها ناپدید می‌شوند.


مثلاً: «اخیراً برتا برای چند هفته از خوردن آب از لیوان امتناع می‌کرد. وقتی در حالت خلسه یادش آمد که چندی قبل سگش را در حال آب خوردن از یک لیوان دیده است و خشم و انزجار خود را از این مشاهده ابراز کرد، حالت هیدروفوبیای او از بین رفت و در خواست یک لیوان آب کرد». (ص84)

موضوع ناراحتی بزرگ دیگر برویر این است که اخیراً وقتی برای ویزیت خانگی برتا به خانه‌شان رفته بوده، برتا ناگهان از درد زایمان کاذبی به خود می‌پیچد و در هذیان‌هایش به همه اعلام می‌کند که «این بچۀ دکتر برویر است که دارد به دنیا می‌آید!».

وقتی این خبر در میان زنان یهودی دهان به دهان می‌چرخد، ماتیلده آشفته می‌شود و از برویر می‌خواهد که فوراً برتا را به پزشک دیگری ارجاع دهد و دیگر او را نبیند. برویر متأسف است که به خاطر ماتیلده دیگر نمی‌تواند با برتا کار کند و کشف‌های عظیمش را ادامه دهد.

 برویر اعتراف می‌کند که احتمالاً به این جهت کیس پیچیده و مبهم (درمان ناامیدی نیچه) را پذیرفته است که از زمان پایان دادن به درمان برتا احساس رخوت و بی‌قراری می‌کرده است و احتمالاً احساساتی او را به سالومه جذب کرده است.

فصل 4

برویر گاهی به این فکر می‌کند که چون پدرش ۸۲ سال عمر کرده است، او نیز احتمالاً در همین سنین خواهد مرد، لذا ۴۲ سال دیگر باید شاهد گذشت سال‌ها باشد (ص92). 


((این فکر کردن به سن و سال خود و تخمین سال‌های باقی مانده، به نظر من اشاره به دغدغه‌های وجودی برویر خصوصاً اضطراب مرگ و اضطراب تنهایی به صورت توأم دارد.))


او عمیقاً احساس تنهایی می‌کند و دنبال یک نفر دیگر است که با او «ما» بشود و از تنهایی رها شود.

((این ما شدن ها مهم  است. در غرب همه (من) شده اند. به شرق هم سرایت کرده است. گروهی عاقل این ما شدن را در اجتماع روحی و فکری می دانند. و گروهی که اکثریت دارند آنرا فقط در گرو امور جنسی              می شمارند.))


اما با چه کسی؟ سالومه گزینه مناسبی نیست چون زیادی آزاد است و دیر یا زود فرار خواهد کرد! برتا هم که مجنون‌تر از آن است که آنچه او می‌خواهد به او بدهد!

ولی راستی از برتا چه می‌خواهد؟ برویر «از لحاظ عقلی و منطقی» می‌داند که ماتیلده، این زن زیبا، مهربان، شهیر و محترم، بهترین زنی است که او می‌تواند داشته باشد. ولی این فقط «فکر» برویر است و پشت آن احساسی در جریان نیست. (ص93)

بالاخره نیچه از راه می‌رسد. در همین اولین تماس نزدیک، برویر متوجه دستان سرد نیچه (که اغلب نشانۀ اضطراب است) و وسواس او برای یافتن تکیه‌گاهی مناسب برای تکیه دادن کیف چرمی‌اش می‌شود (ص95).

فصل 5
بیماریهای نیچه

برویر به معاینۀ دقیق و مفصل نیچه می‌پردازد و نیچه نیز «مانند هر بیمار دیگری از توجهی که با این دقت به او می‌شود در نهان لذت می‌برد».

برویر معتقد است: «لذت مورد مشاهده بودن چنان عمیق است که شاید رنج ما در کهنسالی از این باشد که دیگر مورد مشاهده دیگران نیستیم» (ص102).


در حین معاینه، نیچه به بیان نشانه‌های بیماری خود می‌پردازد (نشانه‌هایی که از دید ISTDP مرتبط با تخلیۀ اضطراب در عضلات صاف است). ظاهراً نیچه هر چند بیمار است ولی آن را دلیلی برای دست کشیدن از خودش نمی‌داند:


«بیماری من متعلق به قلمرویِ جسم من است ولی همۀ من نیست... من یک چرایی در این زندگی دارم و لذا با هر چگونه‌ای خواهم ساخت... ذهن من آبستن کتاب‌هایی است که در آن نضج یافته و باری است که تنها من قادر به حمل آن هستم. گاهی سردردهایم را دردِ زایشِ مغزی می‌انگارم» (ص106).


 نیچه از رابطة جنسی چه تجربه‌ای دارد؟

می‌گوید: «چند سال پیش برای مشاوره نزد پزشکی ایتالیایی رفتم و او توصیه کرد که راهی برای فرونشانی جنسی خود پیدا کنم. بنا به توصیه او با زن روستایی جوانی آشنا و وارد رابطه شدم ولی در هفتۀ سوم از سردرد نزدیک بود تلف شوم!»

نیچه رابطۀ جنسی را آکنده از بیزاری از خویشتن و سرشار از بوی نفرت‌انگیز جفت‌گیری می‌داند که هرگز نمی‌تواند راهی را برای دستیابی به تمامیت موجودی زنده باشد! به علاوه تاکنون سه بار سعی کرده پلی (ارتباطی دوستانه و صمیمانه و نه لزوماً جنسی) میان خود و دیگران بزند و هر سه بار به او خیانت شده است.


((قطعا خیانت نقش مهمی داشته است.))


امیر تهرانی

ح.ف

 

رازهای کتابخانه من(۲۳۱): علوم پنهانی و ناشناخته: فهرست جادوگران قدیمی باستانی و آنچه که جهان از مغان ایران آموخت.


ادامه از نوشته پیشین(۲)

آرشیوir 2/occ/11-  بخش (۲)

از تور تا ملکوس 

جادوگران معروف باستانی

مغان جادوگر

تعریف کلی تاریخ از مغان این است که آنان را طابفه ای از مادها می دانند که عهده دار وظایف آیینی بودند. این طایفه در دوره هخامنشی نیز بر امور آیینی نظارت می کردند اما نه با اختیارا ت و اقتدار دوره مادها.
طی حکومت سلوکیان و اشکانیان، دیگر کمتر نامی از مغان می بینیم و در دوره ساسانیان، با وجود قدرت یافتن طبقه روحانیون، مغان را در پایین ترین درجه می یابیم.


 از مغان تا مجوس و مجیک

این نادیده گرفتن شاید دلیل بر گفتار گروهی از علمای دینی صدر اسلام باشد که مغان را جدا از روحانیون زرتشتی و در واقع پیروان مهر یا میترا می دانستند. با ورود اسلام به ایران، مغان با واژه «مجوس» شناخته شدند؛ نامی که در انگلیسی به صورت »مگوس» (Magus) ریشه واژه جادو (Magic) شد.


دانش مغان در اخترگویی و آشنایی آنان با گیاهان دارویی و چگونگی مداوای بیماران، در کنار آشنایی آنان با اصول و تعالیم آیینی، این گروه و وابستگان آنها را آشنا به علوم خفیه و جادو معرفی می کرد؛ باوری که بعدها در میان غربیان فراگیر شد.


در تاریخ ادیان، مغان و مکاشفان و رمزهای نهانی معرفی می شدند؛ کسانی که قادر بودند با دانش و علم مختص به خودشان، شرایط مطلوب برای خویش و آنانی را که خواهانش باشند فراهم آورند.

در بسیاری از کتب حاشیه ای ادیانی همچون یهودیت و مسیحیت، مغان، «جادوگران سپیدی» هستند که با نیروهای فعال در عناصر طبیعت که برای دیگران ناشناخته است، آشنایند.


در روزگار باستان، مغان همواره نقش مشاوران شاه و بلاگردانان جامعه را ایفا می کردند. به باور عمومی، سخن و دانش های کهن آنان بود که سختی ها و مصائب را از مردمان دور می کرد. با شیوع دین محوری در غرب و ورود عناصر یهودی به مسیحیت، هر چند خود آنان مفهوم جادوگری را به کتاب مقدس (عهد عتیق) کشاندند و مطالبی را به عنوان اسرار کتاب مقدس در زمینه جادوگری مطرح کردند، اما مغان و جادوگران را در یک طبقه قرار دادند.


در قرون وسطی بسیاری از کسانی را که در علوم خفیه و دانش های نهانی تحقیق می کردند به نام «مغ» خواندند. این دست مذهبیان مسیحی هر چند آیین و باورهای مغان را محکوم کردند، اما آن دانش و معرفتی را که در واقع مغان را در نظر آنان تبدیل به جادوگران کرده بود، به نفع خود و به تدریج تصاحب کردند و راویان حکمت و عرفان و فلسفه در دوران رنسانس شدند


بر اساس روایات زرتشتی وقتی اهورامزدا یازدهمین سرزمین یعنی «هیلمند» (هیرمند) را در سیستان آفرید، اهریمن نیز جادوگرانی را پدید آورد که با جادو برف و تگرگ و ملخ و عنکبوت بر این سرزمین می ریزند.


(بنابر این دیدگاه برف، تگرگ ، ملخ و عنکبوت شومند و نا مبارک اند  ، چون توسط مرجعی جادویی بوجود آمده   ا ند.در حالی که امروزه می دانیم که برف و تگرگ از ابر و هوا بوجود می آیند . بنابر این این دو را باید از فهرست جادویی حذف کنیم.)


شاید بر اساس همین روایت است که این سرزمین در نظر زرتشتیان دارای بیشترین جادوگران بوده است.


بابل

بابل یا عراق امروزی طی تاریخ بعنوان سرزمین مادر جادو شناخته شده و سحر ها و جاودو های بابلی و کلدانی شهرت تاریخی دارند. باز بر اساس روایات ایر انی یک جادوگر بابل را بنا کرد. بر حسب این گزارش و بر اساس کتاب"شهرهای ایرانشهر" این کار در  در زمان «جمشید»  شاه ایرانی صورت گرفته است.


کتاب «شهرستان های ایرانشهر» که نوشته ای به زبان فارسی میانه و مربوط به پایان دوره ساسانی است د ر این ارتباط مطالبی به این مضمون  در آن آمده است که  شهر بابل را جادوگری به نام «بابل» بنیان نهاد.


او در دوران فرمانروایی جمشید شاه (پادشاه اسطوره ای ایران) طلسمی به کار برد؛ به این شکل که مانع از حرکت سیاره تیر (عطارد) شد و بعد با همان طلسم تمامی آسمان را که شامل هفت سیاره و برج های دوازده گانه و فلک الافلاک یا هشتمین طبقه آسمان بود، همزمان به مردم نشان داد. مردم ترسیدند و او را پذیرفتند و شهر بابل ساخته شد.»


تور

«تور» جادوگر، سازنده دژ «ارونداسپ» است که آن دژ را با جادو ساخت.


ویدِرَفش

«ویدِرَفش» یا همان «بیدرفش» که به نام «بیدرفشِ جادو» هم معروف است از پهلوانان سیاه «ارجاسب» است. او نماینده ارجاسب است تا به دربار «گشتاسب» حامی «زرتشت» برود و او را از پذیرفتن دین جدید منصرف کند.

رد این خواسته از سوی گشتاسب، مقدمه جنگ را فراهم می آورد. در این جنگ، «زریر» که برادر گشتاسب است به دست بیدرفش کشته می شود. در کتاب «یادگار زریران»، بیدرفش به دست «بستور» پسر زریر به قتل می رسد و در شاهنامه «اسفندیار» کشنده بیدرفش است. در یادگار زریران آمده است که بیدرفش دارای لقبی خانوادگی به نام «جادوگ» (Jadug) است.


مَلکوس

جادوگری اهریمنی که در پایان اولین هزاره از سه هزار سال پایانی عمر جهان پدیدار شد. او بارانی سهمگین به نام «ملکوسان» به همراه برف و تگرگ بر زمین می ریزد و باعث مرگ بسیاری از مردم می شود.


دورَسرَو

جادوگر معروف دیگر دنیای باستان، جادوگری است به نام «دورَسرَو» که به همراه برادر جادوگرش به نام «برادَروریش» در هنگام تولد زرتشت درصدد کشتن او بوده اند.

اُخت

قهرمان تاریک رساله ای به زبان پهلوی به نام «مادَیان یوشت فریان و اخت». داستان اخت بسیار جالب و خواندنی است.
اخت با 70 هزار سپاه وارد شهری می شود و می گوید اگر کودکی که هنوز 15 سالش تمام نشده است نتواند به معماهای او پاسخ بدهد شهر و تمام ساکنانش را نابود می کند.
پسری به نام «یوشت فریان» حاضر می شود تا این مسابقه را انجام دهد، به شرطی که اگر توانست به پرسش های اخت پاسخ دهد، اخت هم به سه پرسش او پاسخ دهد و اگر نتواند، کشته شود. اخت شرط پسر را می پذیرد و در نهایت کشته می شود. نام این جادوگر در اوستا هم آمده است.


قوانین قضایی باستانی درباره جادوگران

در دنیای باستان جادوگری آنقدر مهم بود که قوانین و احکامی هم درباره آن وجود داشته است. این قوانین و اجرای سختگیرانه آن نشان می دهد حتی در دوره ساسانیان، جادوگران یا کسانی که جادوگر واقعی نبوده اند اما تظاهر به جادو می کردند، یا اعمال و رفتارشان حاکی از جادو بوده، وجود داشته اند. تعداد این افراد حتما آن اندازه بوده که وضع قوانین حقوقی در موردشان اجتناب ناپذیر بوده است.

در میان احکام دین زرتشت آمده است اگر کسی ببیند که شخص دیگری جادوگری می کند بر او واجب است که دیگران را از اعمال آن شخص آگاه کند.

همچنین در حکمی دیگر آمده است که غذا ندادن به جادوگر گناه نیست زیرا آن جادوگر سزاوار مرگ بوده است.

در میان قوانین حقوقی دوره ساسانیان قانونی وجود داشت که به موجب آن اگر جادوگری کسی ثابت می شد، همه اموال او به حاکم منتقل می شد و اگر کسی از آن جادوگر آسیبی دیده بود، اموال به آن شخص می رسید.

 لینک کوتاه: asriran.com/002U15


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۲۳۰): جهان رمان و داستان : کتاب وقتی نیچه گریست(۲)


ادامه از نوشتار پیشین


خلاصه کتاب : وقتی نیچه گریست


فصل ۲

چهار هفته بعد، برویر در مطبش منتظر سالومه است. نامه‌ای که سه روز قبل دریافت کرده را دوباره می‌خواند: «پنج‌شنبه، ساعت ۴ عصر برای ملاقات شما به مطب می‌آیم». 

برویر از لحن آمرانۀ سالومه در نامه خشمگین می‌شود: «او تعیین می‌کند که چه ساعتی می‌آید! اوست که فرمان‌ رواست و افتخار می‌دهد!» (ص42)

 (در اینجا برویر دچار یک تضاد و دوگانگی است: از یک طرف از استقلال و خودمختاری سالومه خوشش می‌آید و همزمان از لحن آمرانۀ او خشمگین می‌شود. انگار دوست دارد که یک زن خودمختار و مستقل باشد ولی نه در برابر او؛ و در برابر او ناگهان به یک معشوقه، دلبر و حامی تبدیل شود! چیزی که به خاطر مرگ مادر برویر در سه سالگی کاملاً قابل فهم است: او همزمان به یک «حامیِ قوی در نقش مادری برای کودک» و یک «دلبر جوان در نقش معشوقه‌ای که دغدغۀ پیری و مرگ را از یاد او ببرد» نیاز دارد!).


((همین دغدغه را فروید داشت . اصلا این بیماری از فروید به تمام روانکاوان پیرو او سرایت کرد و بعد حتی در مغز دیگران تزریق شد. فروید عاشق مادرش بود اما نه فقط عشق مادری! بلکه متاسفانه آلودگی داشت. او همیشه  به دیگر فرزندان خانواده می گفت: مادر فقط مادر من است.  و این در یک خانواده موضوعی بس خطرناک است که بی توجه به آن مشکلات فراوان ببار می آورد.   فروید بر حسب شواهد و مدارک از پدرش به هیچوجه دل خوشی نداشت و او را موجودی می دانست که مادر فروید را از چنگش قامیده است.))


 فقط رویر از زنان جوان، زیبا و جسور خوشش می‌آید «و بی‌ثبات‌ترین وضعیت روانی را در ارتباط با این زنان دارد. ... گاهی افسون می‌شد و به تسخیر زنانی در می‌آمد که عظیم‌تر از حیات می‌نمودند.» (ص44)


((حال تصور کنید که این روانکاو قرار است روانی مانند نیچه را نجات بدهد. در حالی که روان خودش در زیر شکمش می چرخد و بس!)) 


سالومه به برویر توصیه می‌کند که در درمان نیچه از هیپنوتیزم استفاده نکند، چون نیچه حاضر نیست قدرتش را به دیگری واگذار کند. و اضافه می‌کند: «ولی در عین حال او هم نقاط ضعف خودش را دارد چون او هم یک انسان است و شاید انسانی، زیادی انسان». (ص47) 


سالومه برای آشنا کردن برویر با طرز فکر نیچه دو جلد از کتاب‌های نیچه را به او به میدهد: دانش طربناک (Die fröhliche Wissenschaft) و انسانِ زیادی انسان (Menschliches, Allzumenschliches).


آشنایی نیچه با سالومه از طریق پل رِه، دوستی فیلسوف که نزد نیچه شاگردی می‌کرد، انجام شد. پل، سالومه را به نیچه برای یک دوستی سه نفره معرفی می‌کند. پس از مدتی نیچه عاشق سالومه می‌شود و قصد ازدواج با او می‌کند و از پل ره می‌خواهد که پیام‌رسان او باشد. پل با اکراه پیام نیچه را به سالومه می‌رساند ولی سالومه اعتراف می‌کند که اگرچه شیفتۀ نیچه بوده است ولی این شیفتگی از جنس عاشقانه نبوده است.(ص 53) و در جایی به برویر می‌گوید: «...می‌خواستم از او یاد بگیرم نه اینکه تسلیمش شوم».


((این سالومه و همه سالومه ها برای نیچه ، برویر، فروید، پل ره ...حکم چاه تخلیه را دارند. خواهر زن فروید از فروید حامله شد و چنان گندی ببار آمد که یکبار در نیوزویک مقاله ای جاپ شد با عنوان : بیائید فروید را دفن کنیم!))


سالومه معتقد است که ترکیب عقاید در گروه سه نفره و شبه‌خانوادگی آن‌ها (سالومه، نیچه و پل ره) می‌توانست منجر به یک کار فلسفی جدید شود. اما مادر و خواهر نیچه در این روابط مداخله می‌کنند. 


((  یاد آن جوکی می افتم که مردی به خانمش گفته بود:  چهار حیوان معرفی کن که اسم آنان با حرف (خ) شروع شود. زن بلافاصله گفته بود: خواهر عفریته ات، خاله عجوزه ات ، خیر نبینه مادرت، خدا بیامرز پدرت.))


سالومه خواهر نیچه را یک انسان نفرت‌انگیز، ابله، متقلب و نژادپرست و دارای ذهنی حقیر و روحی فقیر می‌شمارد که روزی به نیچه صدمه خواهد زد (در واقع طبق شواهد تاریخی، الیزابت خواهر نیچه، زمانی که نیچه در اواخر عمرش در بستر بیماری بود، برای منافع خود نیچه را یکی از طرفداران سرسخت حزب نازی معرفی کرد و اجازه داد که سران نازی‌ها با او عکس بگیرند و در پروپاگاندای خود از آن بهره ببرند!) . 


در نهایت نیچه و سالومه از هم جدا می‌شوند، هرچند پل و سالومه با هم ارتباط نزدیکی دارند. از آن پس نیچه به خاطر طرد شدن از سوی سالومه به شدت آشفته و عصبانی است و رابطه‌اش با سالومه به ترکیبی از تمنا و تنفر تبدیل می‌شود.


(( اگر چه سر نیچه بی کلاه ماند ولی سالومه خانم دیگران را بی نصیب نمی گذاشت.)).


ادامه دارد.


امیر تهرانی


ح.ف

رازهای کتابخانه من(۲۲۹): کتاب رمان " وقتی نیچه گریست"(۱)



کتاب «وقتی نیچه گریست»  نوشته ایروین دیوید یالوم(۱)


نویسنده کتاب

ایروین  دیوید یالو متولد به سال ۱۹۳۱،  در واشینگتنیک روانشناس هستی گرا و نویسنده امریکایی است.

او در سال ۱۹۵۶ در بوستون در رشته پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در نیویورک دررشته روانپزشکی فارغ‌التحصیل گردید ودر سال ۱۹۶۳ استاد دانشگاه استانفورد شد.


او ضمن کار و تدریس در این  دانشگاه  الگوی روانشناسی هستی گرا یا اگزیستانسیال را پایه‌گذاری کرد.

یالوم هم آثار دانشگاهی متعددی تألیف کرده‌است و هم چند رمان موفق دارد. او جایزه انجمن روان‌پزشکی آمریکا را در سال ۲۰۰۲ دریافت کرد، اما بیشتر به عنوان نویسنده رمان‌های روانشناختی، به ویژه همین  رمان مشهور وقتی نیچه گریست شهرت دارد


گزارش کوتاه

وقتی نیچه گریست را می توان ملغمه ای  از واقعیت و خیال دانست ، و حتی آنرا  جلوه‌ای از عشق  به سبک بعد از فروید ،  و یا تفکرات تقدیر ی   و اراده  گرایی در  شهر وینِ  دانست که خود را شهر خردگرای سدهٔ نوزدهم نشان می داد.
وقتی  روانکاوی فرویدی در حال هجوم بود کسی  فردریش نیچه، فیلسوف آلمانیِ جوان  را بدرستی نمی شناخت

داستان  وقتی نیچه گریست ،  یوزف برویر  را یکی از   استادانی معرفی   معرفی می کند که جوانی به نام زیگموند فروید  قصد اجرای برنامه ای خطرناک برای روح بشر را داشت  . یعنی همه اینها  همه اجزایی هستند که در ساختار رمان در هم تنیده شده‌اند تا حماسهٔ فراموش‌نشدنی رابطهٔ خیالی میان بیماری خارق‌العاده و درمان‌گری استثنایی را بیافرینند. 

در این رمان، دو مرد برجسته و اسرارآمیز تاریخ، تا ژرفای وسواس‌های خویش پیش می‌روند و در این راه، به نیروی رهایی بخشِ دوستی دست میابند


شخصیت دیگر آندرئاس سالومه (زادهٔ ۱۲ فوریه ۱۸۶۱ در سن پترزبورگ – درگذشتهٔ ۵ فوریه ۱۹۳۷ در گوتینگن)  است که  در ۱۲ فوریه سال ۱۸۶۱ در سن پترزبورگ  از  یک ژنرال روس و همسرش به دنیا آمد.

سالومه در سال۱۸۸۷ با فردریش کارل آندرئاس شرق‌شناس ازدواج کرد.  از آنجا که سالومه علایق متعدد و گوناگون  داشت و از  طبع علمی/هنری هم بر خو ردار  بود باعث  شد که  با تعدادی از مشاهیر زمان خودش آشنا شود. 


  همین رفت و آمد ها به این منجر شد که  ارتباطی فعال و سرزنده با افراد مشهور مانندنیچه، ریلکه و فروید  داشته باشد که همان دونفر نیچه و فروید برای ویرانسازی روح انسانی کافی بودند.


گویند سالمه  بسیار زیبا و خوش رو بود و علاقه بسیار  و گویند که نیچه که از زنان نفرت داشت عاشق او شده بود.

وی در ۵ فوریه سال ۱۹۳۷ در گوتینگن در گذشت. لو سالومه را بیشتر به دلیل عشق نیچه به او و سپس خیانت او و پل ری به نیچه می شناسند. 


خط سیر داستان

داستان این گونه رخ می دهد که در  وین، پایان قرن نوزدهم هستیم و  لو سالومه آمده است تا یوزف برویر، پزشک مشهور و استادِ زیگموند فروید را بیابد. 


البته او نگرانِ دوستش، نیچه است.  چون   در یادداشتی برای برویر می‌نویسد که «آیندهٔ فلسفهٔ آلمان در خطر است» . سالومه فیلسوف نبود و لی به فلسفه علاقه داشت و به همین علت باید نگران وضع نیچه باشد و بنابر این از برویر  می‌خواهد که این خطر را خنثی سازد.


وظیفه برویر  این است که باید اندیشمندِ گمشده در افکار مالیخولیایی  و تنهایی را که از سردردهایِ شدید میگرنی رنج می‌برد، معالجه کند و او را از این بن بست سیاه  برهاند؛  و صد البته که قرار بر این می شود که خود  نیچه نباید از این جریان و دیدار برویر و سالومه خبر داشته باشد.


به همین دلیل روانکاو برویر تصمیم می‌گیرد با روشِ جدید «بیان‌درمانی» که به‌تازگی در مورد بیمار دیگرش آنا؛ تجربه کرده، او را درمان کند.


اما مشکل این است که نماد فلسفه آن زمان آلمان  با تکبر آلمانی  که  دارد حاضر نیست «روانِ» خود را به دست یک پزشک بسپارد و تنها از او می‌خواهد که «جسم» او را درمان کند.


کوشش‌ها و ترفندهای گوناگون برویر برای مطرح ساختن مشکلاتِ روحی نیچه راه به جایی نمی‌برد. سرانجام ترفند زیرکانه و البته خطرناک برویر برای ورود به دنیایِ درونی نیچه سرآغاز دیدارهای پیاپی او و نیچه می‌شود، دیدارهایی که در آن هر یک از آن‌ها می‌کوشند تا دیگری را درمان کنند.


 به‌این‌ترتیب میان برویر آرام و دلسوز، و نیچهٔ حساس و خوددار، دوئل گفتاری تندی به وجود می‌آید و هر چه این دو به هم نزدیکتر می‌شوند، برویر بیشتر متوجه می‌شود که فقط در صورتی می‌تواند نیچه را معالجه کند که وی اجازهٔ این کار را بدهد.

فصل ۱

 داستان، با پیامِ  لو سالومه (Lou Saloumeé که از این به بعد او را سالومه می‌نامم) به دکتر یوزف برویر (Josef Breuer) شروع می‌شود؛ پیامی که در آن سالومه از دکتر برویر برای صحبت در مورد بیماری و رنج‌های دوستش فردریش نیچه (Friedrich Nietzsche)، که از نظر او امید آیندۀ فلسفۀ آلمان و جهان است، یک وقت ملاقات اضطراری می‌خواهد.

یالوم در همین ابتدای رمان نشانه‌های وسواس فکری برویر را به تصویر می‌کشد؛ آنجا که ساعت ۹ صبح، در کافه سورنتو در ونیز با دلخوری منتظر سر رسیدن سالومه است و همزمان دارد به بیمارش برتا (به قول خودش برتایِ زیبا) و جملۀ او به خودش فکر می‌کند: «من صبر می‌کنم. شما تنها مرد زندگی من خواهید بود!» برویر سعی می‌کند با این وسواس فکری مبارزه کند: «برای خاطر خدا بس کن! دست از فکر به برتا بردار! چشمانت را باز کن و دنیا را به درون راه بده، ابله! اطرافت را نگاه کن!» برویر اصلاً برای فرار از فکر برتا به مسافرت آمده ولی در ونیز هم مدام به فکر برتا است و چیزی جز فکر او از سرش نمی‌گذرد. (ص25) در واقع، اگرچه دکتر برویر به درستکاری و صداقت خود مباهات می‌کرد ولی یک نقطه ضعف در دلش داشت و آن افکار شهوانی به بیمار سابقش برتا پاپنهایم (که برای حفظ اسرار بیمار نزد دیگران، او را آنا او. می‌نامید) بود. (ص28)

بالاخره سالومه از راه می‌رسد و برای معرفیِ نیچۀ گمنام ولی خوش‌آتیه به برویر به نامة ریچارد واگنر (که به نظریه‌پرداز موسیقی کلاسیک و وارث راه بتهوون معروف است) استناد می‌کند. سالومه، بیماری نیچه را سردردهای طولانی (در واقع نیچه حدود ۱۰ ماه از سال را با سردرد می گذارند!)، دوره های طولانی حالت تهوع، افت تدریجی بینایی و ناراحتی معده عنوان می‌کند که حتی دیگر مورفین هم برای تسکین او کارساز نیست. (ص29) (تشخیص شخصی: نشانه‌های عنوان شده در بیان سالومه، به زبان متد روان‌درمانی پویشی کوتاه‌مدت فشرده یا ISTDP نشانه‌های تنی شده، ناشی از تخلیۀ اضطراب در عضلات صاف در بدن بیمار است که باعث مشکلات سیستم گوارشی و سردردهای میگرنی می‌شود. به عبارت دیگر نیچه از چیزی یا چیزهایی به شدت مضطرب است و تخلیه این اضطراب در کانال عضلات صاف نشانه‌های فوق را برای او به وجود آورده است).

برویر در حین مکالمه با سالومه در آن کافه، متوجه این نکته می‌شود که پس از ماه‌ها این اولین باری است که به برتا فکر نمی‌کند، احتمالاً چون الان زنی زیباتر جلوی او نشسته است و به این فکر می‌کند که شاید به کمک این زن بتواند افکار وسواسی به برتا را از سرش بیرون کند (ص32). به گزارش سالومه، نیچه تاکنون به ۲۴ پزشک آلمانی، سوئیسی و ایتالیایی مراجعه کرده ولی از هیچ کدام جواب نگرفته است و سالومه امیدوار است برویر بتواند «ناامیدی» او را درمان کند. (ص33) (در واقع انگار سالومه به ریشه مشکلات جسمی نیچه در روان او باور دارد).

سالومه دکتر برویر را از طریق برادرش ینیا (Jenia) که دانشجوی برویر در وین است می‌شناسد و اخیراً از او شنیده که دکتر برویر درمان زن جوانی به نام «آنا او.» را بر عهده داشته است که او هم از ناامیدی رنج می‌برده است. همچنین از طریق برادرش فهمیده است که دکتر برویر از طرفداران ریچارد واگنر است و این هفته در حال گذراندن تعطیلات در ونیز است.

برویر برای سالومه توضیح می‌دهد که بیماری آنا ناامیدی نبوده است، بلکه او دچار هیستری بوده است و ناامیدی موضوعی گنگ و مبهم است و علامتی پزشکی نیست که بتوان آن را درمان کرد (ص36). اما در جواب، سالومه به این اشاره می‌کند که هیستری هم در آن زمان علامتِ طبی مشخصی نبوده است، ولی دکتر برویر آن را شناسایی و درمان کرده است، پس لابد می‌تواند به دوستش نیچه هم (برای درمان ناامیدی) کمک کند. سالومه در ادامه و در توصیف نیچه می‌گوید که او انسانی منزوی و مغرور است و هرگز به نیاز خود به کمک اعتراف نخواهد کرد. به این ترتیب مشکل برویر دو تا می‌شود: هم باید چیزی به نام ناامیدی را درمان کند که از قلمرو دانش پزشکی او بیرون است و هم باید مخفیانه و بدون اینکه نیچه بداند این کار را بکند، چون نیچه حاضر نمی‌شود از کسی برای درمان ناامیدی خود کمک بگیرد! (ص45)

بیرون از کافه، سالومه بازوی دکتر برویر را می‌گیرد و از او می‌خواهد تا قدم‌زنان، او را تا هتل محل اقامتش همراهی کند. برویر احساس می‌کند چقدر دوست دارد که این حرف‌های جسورانه را از زن‌های اطرافش هم بشنود و افسوس می‌خورد که باید این پیشنهاد را علیرغم میلی که به آن دارد رد کند تا «مبادا همسرش (ماتیلده) که در هتل منتظر است او را در این همراهی ببیند و در انجام وظیفۀ مراقبت از احساسات همسرش قصور کند». (ص39) سالومه با شنیدن این حرف چشم در چشم برویر می‌شود و می‌گوید: «این کلمۀ "وظیفه" برای من طاقت‌فرساست! من وظایفم را در یک چیز ابدی خلاصه کرده‌ام: آزادی! ازدواج روح را اسیر ضعف و بی‌مایگی دیگری می‌کند!» (در واقع سالومه ازدواج را به شکل اسارت در مالکیتِ دیگری می‌بیند و از آن گریزان است.


ادامه دارد...


امیر تهرانی

ح.ف