شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

راز های کتابخانه من(۲۲۳): امروز آدینه است: ارنست همینگوی. چرا مسیح از صلیب پایین نیامد.


ازکتاب مردان بی زن  نوشته ارنست همینگوی

همینگوی این کتاب را طی یکسال و در دوران سفر به  دور اروپا نوشته است. کتاب شامل ۱۵ داستان کوتاه است که موضوعات مختلف مانند گاوبازی ، مسابقه ، طلاق، عشق، جنگ و...را در بر می گیرد . داستان " امروز آدینه است" از این کتاب به نظر من بهترین است . چرا که موضوع لاهوت مسیح را چند نفر مست در میخانه ای مطرح کرده و پرسش هایی می کنند که قطعا به مذاق کلیسا خوش نمی آید. ولی به آدم مست که نمی توان ایرادی کلامی گرفت . او مست است و از سر مستی سخن گفته است:


بحث میخانه ه ای : چرا مسیح از صلیب پایین نیامد؟ نشده


امروز آدینه است

سه تن سرباز رومی، در ساعت یازده شب، در میخانه‌ای مشغول خوردن هستند. خمره‌های شراب در جلو دیوار قرار دارند. در پشت پیشخوان کثیفی یک نفر یهودی میفروش ایستاده است. سه سرباز رومی کمی لوچ میباشند.
سرباز اولی – آیا شما از شراب سرخ خورده‌اید؟
سرباز دومی –  نه، خیر من از آن نچشیده‌ام.
سرباز اولی – مزه آنرا شما بهتر میدانید.
سرباز دومی –  صحیح است، جرج، یکدوره از سرخ خواهیم خورد. (آنگاه یک کوزه از خمره پر کرد و روی پیشخوان گذاشت و گفت) شراب لطیفی است.
سرباز اولی – بفرمائید خودتان بنوشید. (آنگاه بسوی سرباز سوم رومی که به خمره تکیه داده است میچرخد و میپرسد) چرا اینطورید. چتانست؟
سرباز سومی – من نمیتوانم بخورم. ول کنید. دلم را بدرد می‌آورد.
سرباز اولی – شما خیلی در خارج بوده‌اید.
سرباز سومی – ول کنید، نمیدانم.
سرباز اولی – راستی، جرج، آیا چیزی ندارید که بهش بدهید تا دل‌دردش ساکت بشود؟
یهودی میفروش – اینست. آماده است، بفرمائید. (سرباز سومی کمی از گیلاسی که میفروش آماده کرده است می‌چشد و می‌گوید:)
هی ناقلا توی این چه چیز ریخته‌اید؟
یهودی میفروش – بفرمائید بخورید، سرکار ستوان، فوری دل درد شما را کاملاً ساکت و خوب خواهد کرد.
سرباز سومی – می‌ترسم بدتر شوم.
سرباز اولی – بخت خود را بیازمائید. یکروز جرج مرا با همین دوا درمان کرد.
میفروش – وضع شما خیلی بدتر بود. داروی دل درد دست من است.
(سرباز سومی بالاخره گیلاس را سر کشید.)
سرباز سومی –  عیسی مسیح!
سرباز دومی – دروغ بوده!
سرباز اولی - نمیدانم، اما آنروز شاد و خرم بود.
سرباز دومی – چرا از صلیب پائین نپرید؟
سرباز اولی – خودش نمیخواست.
سرباز دومی – مگر کسی پیدا میشود که بتواند ولی نخواهد که از صلیب مرگ رهائی یابد.
سرباز اولی – شما از مرحله خیلی پرت هستید، جرج شما بگوئید، آیا میخواست که از صلیب در برود؟
میفروش – نمیدانم والله. اصلاً من دخالتی در این کار نکرده‌ام.
سرباز دومی – چطور ممکن است کسی بتواند از مرگ نجات بیابد ولی آنرا نخواهد. شما در روی زمین چنین آدمی بمن نشان بدهید.
سرباز اولی – عقیده من آنست که آنروز او خوش و خرم بود.
سرباز سومی – صحیح است.
سرباز دوم رومی – شما درک نمیکنید که من چه میخواهم بگویم. من با بدی یا خوبی حالش کار ندارم. مقصودم آنست که اگر میتوانست خودش را از میخکوب نجات میداد.
سرباز اولی - جرج، شما هم او را تعقیب نکردید؟
میفروش - نه، خیر سرکار، من دخالتی در این موضوع نداشتم.
سرباز اولی – من در تعجب ماندم که او چگونه اینطور عمل کرد.
سرباز سومی – علی‌الظاهر بار اول میخکوبش نکردند.
سرباز دومی – خیلی جای تعجب است.
سرباز اولی – شما آنروز نبودید جایش خیلی خوب بود.
(سرباز دوم میزند زیر خنده و بسوی یهودی میفروش نگاه میکند)
سرباز دومی - الحق که شما مسیحی حسابی هستید.
سرباز اولی – بلی صحیح است. ولی باز هم میگویم آن روز کاملاً خوش و خرم بود.
سرباز دومی – آیا باز هم شراب بخوریم؟
(یهودی میفروش با علاقمندی بصورت سربازان نگاه میکند.)
سرباز دومی – پس برای دوتای ما بدهید.
(یهودی کوزه را پر کرد و جلو آنها گذاشت)
سرباز اولی – آیا دختره را دیدید؟
سرباز دومی –  من درست در کنارش بودم.
سرباز اولی -  منظره زیبایی دارد.
سرباز دومی – من قبلاً می‌شناختم (آنگاه چشمکی به یهودی میفروش زد.)
سرباز اولی -  من در شهر دیده‌ام.
سرباز دومی – اما خوشبخت نیست.
سرباز اولی – افسوس که بخت با وی یار نبود. ولی آن روز هوا نسبتاً خوب بود.
سرباز دومی – جمعیت چه کرد؟
سرباز اولی – جمعیتی در میان نبود فقط زنان در آنجا بودند.
سرباز رومی دومی – اهالی سست و بی‌اراده بودند چنانکه بمحض اینکه دیدند او در مخاطره است، ترکش کردند.
سرباز اولی – ولی زنها ایستاده بودند.
سرباز دومی – بلی. صحیح است.
یهودی میفروش – آقایان میخواهم دکان خود را تخته کنم.
سرباز اولی – یکی دیگر میخورم و میروم.
سرباز دومی – امشب حال من خوب نیست، بیائید برویم.
سرباز اولی – فقط یکی میخوریم.
سرباز دومی – بیائید برویم، شب بخیر جرج!
یهودی میفروش – شب بخیر آقایان! آیا پولی لطف نمیکنید؟
سرباز دومی – چهارشنبه روز پول است.
یهودی – خیلی خوب آقایان. شب بخیر.
سرباز دومی – این میفروش هم مثل سایر یهودیان آدم بی‌ربطی است.
سرباز اولی – نه‌خیر آدم خوبی است.
سرباز دومی – امشب همه چیز در نظر شما خوب و زیباست.
سرباز سومی – برویم من ناراحت هستم.
از کتاب مردان بی زن نوشته ارنست همینگوی

ترجمه محمد عباسی


امیر تهرانی 

ح.ف


رازهای کتابخانه من(۲۲۳): ادب پارسی : داستان: نفرین زمین نوشته جلال آل احمد (فصل دوم)



ادامه از نوشتار پیشین


نفرین زمین جلال آل احمد

فصل دوم


میهمانی مدیر


مدیر حسابی سور داده بود. خانه‌اش توی کوچه‌ی اصلی ده بود. اول دویدند سگ قلچماقشان را بستند که در تاریکی پارس می‌کرد. 


وصف یک خانه قدیمی

بعد، از بغل خورجین‌ها و انبان‌های پر گذشتم، و بعد پلکانی، و بعد یک پنجدری. دور تا دور رختخواب‌ها تکیه به دیوار داده. پیچیده در چادر شب‌های ابریشمی. و روی طاقچه‌ها دو تا سماور زرد و سفید و چینی‌ها و گلاب‌پاش‌ها و تنگ‌های گلو باری؛ و لیوان‌های سبز مارپیچ و شیرینی‌خوری‌های پایه‌بلند. 

به ورودم یک جماعت هفت، هشت نفره برخاستند و صحبتشان را درباره‌ی تراکتور که نمی‌دانم کدام آبادی، بریدند و دست به دست مرا بردند صدر مجلس؛ پهلوی پیرمردی که با دوش تکیه به عصایی داده بود. مباشر هنوز نیامده بود و مدیر یک یک حضار را معرفی کرد.

 پیرمرد پهلو دستی همکار دیگرمان بود. عموی مدیر. با ریش سفید و قبای دهاتی و نیمچه‌قوزی بر پشت، چشم به خیره‌کنندگی توری چراغ دوخته. و انگار نه انگار که تازه‌واردی به مجلس رسیده. 

کدخدا سی چهل ساله، مردی درشت استخوان، با لباس نیمه‌شهری و کاسکتی چلوی زانوها. دو تا برادر مدیر هم بودند. یکی جوانکی هجده نوزده ساله، با زلف پاشنه‌نخواب و چشم رنگین، که نور بدلی چراغ طوری نمی‌گذاشت بشناسمش. دختری بود در لباس مردانه. و برادر دیگر، جوانی بیست و چند ساله. با ریش سه چهار روزه و کت نپامی نیم‌دار.


تعارف‌ها که تمام شد همکار پیرمان درآمد که:
- خوب آقاجان! خوش آمدی. خوب کردی به زندگی ده رضایت دادی. آن زمانی که می‌گفتند «ده مرو ده مرد را احمق می‌کند» حالا دیگر گذشته. این، مال زمان جوانی ما بود.

 حالا دیگر آقا جان برای احمق شدن لازم نیست آدم از شهر در بیاید... و جماعت مردد که بخندد یا نه. و پیرمرد نگاهی آمیخته به لبخند به من کرد و در قیافه‌ام جوابی را جست که نیافت بعد افزود:


- خوب آقا جان! از شهر چه خبر؟
- ایه، شکر. همین جورهاست که گفتید.احمق هم توش کم نیست. مال دهات هم سرازیر شده توش.
- خوب آقاجان! بگو ببینم حالا نان یک من چند است ؟
- دیگر کسی نان را کشیدنی نمی‌خرد. خیلی وقت است که نان دانه‌ای شده.
که جماعت هرررری خندید و همکار پیرمان سرش را تکان داد و گفت:
- عجب! عجب! پس برکت رفته آقا جان. هیچ می‌دانی که من هنوز رنگ شهر را ندیده‌ام؟

مدیر گفت:
- خوش به سعادت شما. تو شهر پیرمردها را متقاعد می‌کنند میرزاعمو. نقل آن یارو است که...
میرزا عمو سر عصا را به شانه دیگرش تکیه داد و به تندی گفت:
- حالا دیگر کهنه شده دل آزار؟ پسره‌ی بی‌چشم و رو! چشمت که افتاد به همکار تازه، حالا برای من کرکری می‌خوانی؟ ما که مکتبخانه‌داری می‌کردیم این را هم بلد بودیم که بچه‌های مردم را روی همین زمین نگه داریم. اما تو بگو کدام یکی از این بچه‌های مدرسه‌ات تو ده بند می‌شود؟ خدا عاقبت‌شان را به خیر کند آقاجان! و تازه اگر مکتبخانه‌ی من نبود و این همه جانی که پای بچه‌ها می‌کنم، کدام پدرسوخته‌ای تو را می‌کرد مدیر مدرسه؟

مدیر گفت:
- میرزا عمو چرا بهت برخورد؟ اوقاتت تلخ است که معلم به این خوبی برامان فرستاده‌اند؟ من غرضی نداشتم. می‌خواستم بگویم تو شهر برای امثال شما احترام قایلند. دیگر ازتان کار نمی‌خواهند. شما، به این سن و سال، براتان سخت است که هر روز درس بدهید. نقل آن یارو است که...

کدخدا نقلش را برید که:
- آره خان‌عمو، غرضی نداشت.
- می‌دانستید که میرزاعمو هنوز ماشین سوار نشده؟
این را برادر وسطی مدیر گفت. و پیرمرد در جوابش براق شد که:
- آره آقاجان! به خصوص از وقتی این پسره‌ی بی‌نماز ماشین خریده. با این باری قراضه‌اش.
که جماعت خندید و من به صرافت افتادم که «پس با ماشین این بابا اومدی ده! لابد دستش به دهنشم می‌رسه، که شوفر نیگه می‌داره. اینم که عموش. پس مدیر واسه‌ی خودش دار و دسته‌ای داره.» و برادر مدیر داشت می‌گفت: «...اگر همین قراضه نبود تا حالا چغندر همه‌تان گندیده بود.»

و مدیر گفت:
- نمازش را می‌خواند میرزاعمو، من شاهدم.
پیرمرد گفت:
- شهادت تو به درد بابات هم نخورد. خدا باید شاهد باشد آقاجان.
و عصا را از این شانه به آن شانه کرد و بعد خیره نگاهی کرد به برادر مدیر؛ و به لهجه‌ی محلی جمله‌ی کوتاهی گفت که جمع به شدت خندید و من چیزی نفهمیدم. و هنوز دنباله‌ی خنده نخوابیده بود که چای آوردند. و میرزا برنداشت. در استکان‌ها شستی لب طلایی؛ و نعلبکی‌هایی با عکس زنی در میان. یکی دو دقیقه سکوت شد که در آن چای‌ها را سرکشیدند و بعد چپق سربنه‌ها آتش شد و سیگار کدخدا. و دود توتون که بالای چراغ تنوره بست؛ بلند و خطاب به هیچ کس گفتم:

- مثل این که صحبت از تراکتوری چیزی بود؟...
سربنه‌ای که چپق را آتش کرده بود به جمله داداش به دست بغل دستی گفت:


ادامه دارد...


امیر تهرانی

ح.ف



ادامه دارد...



رازهای کتابخانه من(۲۲۱): علوم مخفی و دانشهای پنهانی: پرونده راز بزرگ(۲): اسم اعظم خداوند



ادامه از نوشتار پیشین

اسم اعظم (۲) 


یک تصحیح
نخستین باری که به اشعار مربوط به اسم اعظم بر خورد کردم متوجه شدم که آنرا به شیخ بهایی نسبت داده بود. شیخ بهایی دانشمند همه فن حریف عهد صفوی و از عالمان ممتاز دینی بود که در زمینه های ستاره شناسی، کیهانشناسی، ریاضییات، ساخت آلات رصد و ستاره شناسی، شعر و ادب  تسلط داشت و آثار مکتوب از خود بر جای گذارده است.

ولی بعدها دریافتم که این اشعار از شیخ بهایی نیست بلکه به شخصی بنام محمود دهدار و یا " عیانی" متعلق می باشد. محمود دهدار از افرادی است که همه عمر در باره دانشهای پنهانی و علوم مخفی تحقیق کرده و کتاب های متعدد نوشته است. برخی از آثار او مانند "مفاتیح المغالیق" شهرت فراوان دارد.
دهدار در زمینه دانش حروف و جفر نیز کارهای فراوانی انجام داده و اثار متعدد از خود برجای گذارده است.

اشعار

.........................

چهارده نفع رسانـَد این اسم               اوّلین، آنکه گشائى تو طلسم 
 دشمنت نیست شود چون سیماب    بند گردد به دمیدن، سیلاب 
 گر بخوانى ز سَر ِ صدق و یقین             کشف گردد همه ی گنج زمین 
 جنّیان با تو مُصاحب گردند                   اولیا ، جمله به تو پیوندند

........................

بر گردیم به اشعاری که بخشهایی از آن را نقل کردم که در باره اسم اعظم خداوند سروده شده و به راز و رمز مطالبی را بیان کرده و بیش از چند صد سال است که اشخاص مختلف با این اشعار زندگی کرده و در آن تحقیق و فکر کرده اند که شاید بزرگترین راز ملکوت را در یابند. ولی همه می گویند :افسوس افسوس ...

کدام اسم خدا کوچک است؟

در آغاز این اشعا ر از چهارده ویژگی بزرگترین اسم خداوند سخن گفته شده است . همن جا لاز م است که لطیفه ای را از یکی از عرفای ایرانی نقل کنم که گویا روز ی از او پرسیده بودند: بزرگترین اسم خداوند کدامست؟ و این عارف با ذوق با هوش گفته بود: کدامیک از نامهای خداوند کوچک است که یکی از همه بزرگتر باشد ؟ تمامی نامهای خداوند بزرگ است. و این نکته بسیار مهمی است که قرآن نیز بر تاکید دارد:

"نامهاى نیکو به خدا اختصاص دارد پس او را با آنها بخوانید و کسانى را که در مورد نامهاى او به کژى مى‏ گرایند رها کنید زودا که به  سزای آنچه انجام مى‏ دادند کیفر خواهند یافت"
(۱۸۰) اعراف

"بگو الله را بخوانید یا رحمان را بخوانید هر کدام را بخوانید نامهای نیکو به او تعلق دارد و نمازت را به آواز بلند مخوان و بسیار آهسته‏ اش مکن و میان این  و آن  راهى  جوى

آیه" (۱۱۰)سوره اسراء


"اوست‏ خداى خالق نوساز صورتگر که نامهای نیکو به او تعلق دارد و از آن اوست هر آنچه در آسمانها و زمین است و همه تسبیح او مى‏ گویند و او عزیز حکیم است"
آیه (۲۴) سوره حشر

بنابر این خداوند همه نامهای خود را نیکو و بهترین می داند و از آنان به " اسما ء الحسنی" یاد می کند که کارسازند و با او می توان خدای را خواند و به در گاهش دعا کرد و با او سخن گفت.

طلسم
دومین نکته این است که نخستین فایده این اسم را گشودن طلسم عنوان کرده است. برخی بر این باورند که طلسم معکوس "مسلط "است یعنی اگر طلسم را از چپ براست بنویسید واژه " مسلط" بدست می آید . هر کار بسته و فرومانده ای برای کشایش خود به یک شخص کاربلد نیاز دارد تا از تعطیلی در آید و به جریان افتد. هرکس که از چنین توانایی بر خوردار باشد "مسلط" است و طلسم را می گشاید.

دشمن
در طی تاریخ لشگرکشیهای و دشمن کشیهای فراوانی صورت گرفته که همگی از نیروی بشری و فکر و جسم و وسائل او نشئت گرفته است. کشور ما بار ها مورد حمله دشمنان قرار گرفته و هر گاه که ما با هم متحد و متفق شده و از برنامه ریزی و امکانات لازم و فداکاری و جانفشانی استفاده کرده ایم دشمن را عقب رانده و حتی او را تنبیه کرده ایم، این همان وضعیت " مسلط " بودن است. وقتی آنان حمله کردند و ما آماده نبودیم ،ما در " طلسم آنان بودیم و وقتی ما بر آنان پیروز شدیم طلسم را شکستیم و بر آنان مسلط شدیم.

سیل و سیلاب
حدود شصت هفتاد سال پیش در جایی از سرزمین پر باران هلند چنان سیلی جاری شد که چند هزار نفر جان باختند و خانه و مدارس و ساختمانها ویران شد و خسارات جانی و مالی فراوان ببار آورد . مهندسان و دانشمندان هلندی بلافاصله دست بکار شدند و چنان سیل بندی در مقابل سیل ساختند که آن واقعه شوم دیگر تکرار نشد. یعنی دندانه های طلسم سیلاب را شکستند و بر آن مسلط شدند.

گنج ها
در شعر به این نکته اشاره می شود که اگر اسم اعظم از روی صدق و یقین خوانده شود گنجهای مخفی در زیر زمین آشکار می شوند. آیا گنجهایی که تا با امروز آشکار شده اند ، معادنی که کشف شده اند، اثار باستانی که در دل خاک نهفته بودند با اسم اعظم کشف شده و بدست آمده اند؟ و یا با کوشش شبانه روزی کاشفان؟

جن ها
قرآن به صراحت تایید می کند که هر گونه بر قراری ارتباط با مو جوداتی بنام جن بر گمراهی و مشکلات انسانها خواهد افزود. آن وقت چگونه ممکن است که اسم اعظم خدای قرآن بر ای بکار گرفتن جن بکار رود؟

اولیاء
شعر می گوید که اولیاء الهی و رجال پنهان و ناشناخته اسمانی به دارنده این اسم می گروند و گرد وجود او جمع می شوند. آیا هیچ شرطی وجود ندارد که این دارنده اسم اعظم چگونه انسانیباید باشد که ا لیاء الهی با او مانوس شوند؟ آیا ا ولیاء حق با هر کس دوست می شوند؟

ادامه دارد....

امیر تهرانی

ح.ف           

رازهای کتابخانه من(۲۲۰): علوم مخفی و دانشهای پنهانی: پرونده راز بزرگ(۱)


در جستجوی یک اسم  شگفت انگیز

اسم اعظم که نهان از نظر است عقلها جمله از آن بی خبری است
الف و یک اسم که دارد دادار                      هریکی فایده دارد و کار
لفظ این اسم چو تکرار کنی                       چون به آداب و عدد کار کنی
قفل هر کار، گشائی بمراد                         گردی از فیض مدامش دلشاد
 هیچ علمی بتو مشکل نشود                 یک زمان حق ز تو غافل نشود

تقریبا شانزده ساله بودم که در کتابی این اشعار را خواندم و با اسمی بنام " اسم اعظم خداوند" آشنا شدم. از همان زمان جستجویی بی امان را آغاز کردم که سالها طول کشید.

اشعار اسم اعظم ان قدر محرک روح و ذهن بودند که کنکاش ذهنی آرام و قرار نداشت. البته بدون آن که عقل در آن شرکت کند. چون اصلا اینجا پای عقل می لنگید یا واقعا خود را به لنگی می زند.
بارها شعر را از ابتدا تا انتها می خواندم ، از هرکسی می پرسیدم ولی هرچه که بیشتر فکر می کردم، هر چه که بیشتر جستجو می کردم ، اما بر جیرتم و ندانیم افزوده می شد.

بدنبال اسم معجزه ها بودم،
- اسمی که بخوانی و هیچ علمی به تو مشکل نشود و هر علمی را که می خواهی یاد بگیری به ساده ترین وجه بیاموزی !
-قفل بسته هر کاری را با خواندن این اسم بگشایی!
-با خواندن این اسم خدا هم همواره بیاد ماست

شعر را که ادامه می دادی آتش روح بیشتر مشتعل می شد آن هم جوان شانزده ساله که صدها آرزو دارو و تصور می کند کلید فتح آینده را بدست آورده است .چون شعر به صراحت می گفت:

خاصِیَتهاش ندارد پایان                           عارفانند به آن دانایان
  وضع آفاق ز نیک و بد حال                 زان توان یافت به سَنج اِجمال
 اسم خاصى استکه اسرار جهان         هست در کنز حروفش پنهان 
 کس چه داند که چه اسرارست این     خاصه ی زُمره ی ابرار است این 
 لفظ این اسم چو تکرار کنى                      چون به آداب و عدد کار کنى

خدایا این کدام اسم توست که چنین کارساز و با عظمت است و به اندازه همه نامهای دیگرت کارسازی می کند؟ نمی شود در خوابی ، در بیداری ، توسط یکی از بلند پایگان در گاهت آنرا به من بیاموزی؟
نشد که نشد که نشد...چرا ؟بعدا می گویم.

شعر را ادامه می دهیم :

 چهارده نفع رسانـَد این اسم                   اوّلین، آنکه گشائى تو طلسم
 دشمنت نیست شود چون سیماب          بند گردد به دمیدن، سیلاب 
 گر بخوانى ز سَر ِ صدق و یقین                   کشف گردد همه ی گنج زمین 
 جنّیان با تو مُصاحب گردند                         اولیا ، جمله به تو پیوندند
 جمله خلق سر افکنده تو                              قیصر روم شود بنده تو
 همه خلق مطیعت گردد                                 کیمیا نیز نصیبت گردد
 هیچ علمى بتو مشکل نشود                  یکزمان حق ز تو غافل نشود
 متصل با لب خندان دل شاد                  دین و دنیاى تو گردد آباد

این احتمال اکثری را می توان داد و حدس زد که وقتی یک نو جوان برای نخستین بار در جایی شعری و یا مطلبی و یا گزارشی می خواند که در آن تاکید شده فقط به کمک یک اسم می توان چهارده کار زیر را انجام داد چه غلغله ای در عرصه روح او برپا می شود:

- گشودن طلسم های بسته
-نابود کردن دشمنان بطوری که چون سیماب آب شوند
-با خواندن و دمیدن آن سیل را متوقف ساختن
-کشف همه گنجهای زمین
-جنیان با دارنده اسم دوست می شوند
-اولیاء الهی به دارنده این اسم می پیوندند و همنشین او می شوند
-تمامی انسانها در مقابل دارنده اسم سر افکنده خواهند بود
قیصر روم که البت دیگر نیست ولی اگر بود بنده انسان دارنده اسم می شد
- تمامی انسانها مطیع خواند شد
-کیمیا این دانش پنهان و مخفی که قراضه آهن را به شمش طلا تبدیل می کند نیز در اختیار دارنده اسم قرار می گیرد.
-همه علوم و یاد گیری آنها مانند خوردن یک لیوان آب خواهد بود.
-حق یعنی خداوند هرگز دارنده این اسم را فراموش نمی کند و از او غافل نمی شود.
-دارنده اسم همیشه شادمان است
-دین و دنیای او آباد می گردد.

در نوشتار بعد بحثی جامع و چالش بر انگیز خواهیم داشت. چون شعله های آرزوهای چهارده گانه فوق ما را در بر گرفته است.


ادامه دارد


امیر تهرانی

ح.ف

رازهای کتابخانه من(۲۱۹): ادب پارسی: نامه ها : نامه های صادق هدایت


ادامه از نوشتار پیشین

از مجموعه نامه های صادق هدایت

نامه‌های صادق هدایت به حسن شهیدنورائی از مهم‌ترین نوشته‌های او دانسته می‌شوند. امروزه دست‌کم ۸۲ نامه از صادق هدایت به حسن شهیدنورائی به‌جا مانده است. نامهٔ زیر در ۱۴ ژوئیهٔ ۱۹۴۶ میلادی از تهران به پاریس فرستاده شده است و هفتمین نامه از هشتاد و دو نامهٔ هدایت به شهیدنورائی می‌باشد.


‏تهران، ۱۴ ژوئیه ۴۶ [یکشنبه، ۲۳ تیر ۱۳۲۵]‏

یا حق
از قرار معلوم کاغذی که هفتهٔ پیش فرستادم با پست پس‌فردا حرکت خواهد کرد. راجع به موضوعی که اشاره کرده بودم تحقیقات کردم. رحمت‌الهی گفت که آقای حالتی (با مشخصات بلند و موی بور) که گویا نسبتی با سرکار دارد گفته بود که در دیوان کیفر (!)، نمی‌دانم عنوان درست است یا نه، به هر حال، مؤمن خیراندیشی به جرم نسبت «عنعناتی» مشغول دوسیه‌سازی برای سرکار بوده. جرجانی معتقد است که این موضوع به کلی احمقانه و غیرقابل قبول است گویا در اثر تحقیقات هم به همین نتیجه رسیدند. متأسفانه آقای حالتی به مسافرت رفته‌اند و تحقیقات بیشتری میسر نیست. احتمال دارد که چون صحبت کاری برایتان پیش آمده دشمنی خواسته انگشت توی شیر بزند وگرنه بسیاری ار عنعناتی‌های دو آتشه، امروزه مصدر امور هستند و این تهمت بسیار بچگانه به نظر می‌آید.

لابد اطلاع پیدا کردید که میسیونی به ریاست مظفر فیروز به آذربایجان رفت و دیشب رادیو مژده داد که قضایا به طور مسالمت‌آمیز خاتمه یافت.

توی کافه در ضمن صحبت، خانلری به جرجانی می‌گفت که سرداری نامی به او گفته‌است که برای شما در آن‌جا کار درست شده و جرجانی هم تصدیق کرد. دیگر از خبرهای محلی که در پروگرام فرانسهٔ رادیو تهران هم گفته شد ورود آقای رهنما به عنوان مرخصی است. من هیچ حوصلهٔ ملاقاتش را ندارم. گویا دکتر رضوی هم همین روزها خواهد آمد. ذبیح را در خیابان دیدم اظهار می‌کرد که روزنامه‌ها را مرتب فرستاده است.

مطلب دیگری که می‌خواستم بنویسم اینست که پرویزی (جوان لنگ دراز شیرازی که در کافه می‌آمد) خیال دارد از فرانسه کتاب وارد بکند و شاید با همین پست برایتان کاغذی بفرستد. آیا ممکن است او را معرفی و راهنمایی بکنید؟ یعنی با شرایط قابل توجه. اگر دکتر رضوی آمد نظر او را هم می‌پرسم.

عجالتاً گرما شروع شده و اتاق جدیدم که میان صحراست به مثابهٔ دالان جهنم است به طوری که مگس و پشه جرأت ورود در آن‌را ندارند و غش می‌کنند باید با کاهگل و گلاب آن‌ها را به هوش بیاورم.

رضوی نفت می‌خواست یکی دو ماه برود به انگلیس، اجازه‌اش ندادند بعد دست و پا کرد به فرانسه برود، آن‌جا هم سرش به سنگ خورد. تا حالا به توسط او چند بسته اغذیه فرستادم نمی‌دانم رسیده‌است یا نه؟ گویا مجلهٔ پیام نو را هم به آدرستان می‌فرستند. از قول من به خانمتان سلام بسیار برسانید.

زیاده قربانت


امیر تهرانی

ح.ف