ازکتاب مردان بی زن نوشته ارنست همینگوی
همینگوی این کتاب را طی یکسال و در دوران سفر به دور اروپا نوشته است. کتاب شامل ۱۵ داستان کوتاه است که موضوعات مختلف مانند گاوبازی ، مسابقه ، طلاق، عشق، جنگ و...را در بر می گیرد . داستان " امروز آدینه است" از این کتاب به نظر من بهترین است . چرا که موضوع لاهوت مسیح را چند نفر مست در میخانه ای مطرح کرده و پرسش هایی می کنند که قطعا به مذاق کلیسا خوش نمی آید. ولی به آدم مست که نمی توان ایرادی کلامی گرفت . او مست است و از سر مستی سخن گفته است:
بحث میخانه ه ای : چرا مسیح از صلیب پایین نیامد؟ نشده
امروز آدینه است
سه تن سرباز رومی، در ساعت یازده شب، در میخانهای مشغول خوردن هستند. خمرههای شراب در جلو دیوار قرار دارند. در پشت پیشخوان کثیفی یک نفر یهودی میفروش ایستاده است. سه سرباز رومی کمی لوچ میباشند.امیر تهرانی
ح.ف
ادامه از نوشتار پیشین
نفرین زمین جلال آل احمد
فصل دوم
میهمانی مدیر
وصف یک خانه قدیمی
بعد، از بغل خورجینها و انبانهای پر گذشتم، و بعد پلکانی، و بعد یک پنجدری. دور تا دور رختخوابها تکیه به دیوار داده. پیچیده در چادر شبهای ابریشمی. و روی طاقچهها دو تا سماور زرد و سفید و چینیها و گلابپاشها و تنگهای گلو باری؛ و لیوانهای سبز مارپیچ و شیرینیخوریهای پایهبلند.
به ورودم یک جماعت هفت، هشت نفره برخاستند و صحبتشان را دربارهی تراکتور که نمیدانم کدام آبادی، بریدند و دست به دست مرا بردند صدر مجلس؛ پهلوی پیرمردی که با دوش تکیه به عصایی داده بود. مباشر هنوز نیامده بود و مدیر یک یک حضار را معرفی کرد.
پیرمرد پهلو دستی همکار دیگرمان بود. عموی مدیر. با ریش سفید و قبای دهاتی و نیمچهقوزی بر پشت، چشم به خیرهکنندگی توری چراغ دوخته. و انگار نه انگار که تازهواردی به مجلس رسیده.
کدخدا سی چهل ساله، مردی درشت استخوان، با لباس نیمهشهری و کاسکتی چلوی زانوها. دو تا برادر مدیر هم بودند. یکی جوانکی هجده نوزده ساله، با زلف پاشنهنخواب و چشم رنگین، که نور بدلی چراغ طوری نمیگذاشت بشناسمش. دختری بود در لباس مردانه. و برادر دیگر، جوانی بیست و چند ساله. با ریش سه چهار روزه و کت نپامی نیمدار.
حالا دیگر آقا جان برای احمق شدن لازم نیست آدم از شهر در بیاید... و جماعت مردد که بخندد یا نه. و پیرمرد نگاهی آمیخته به لبخند به من کرد و در قیافهام جوابی را جست که نیافت بعد افزود:
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح.ف
ادامه دارد...
ادامه از نوشتار پیشین
اسم اعظم (۲)
.........................
چهارده نفع رسانـَد این اسم اوّلین، آنکه گشائى تو طلسم
دشمنت نیست شود چون سیماب بند گردد به دمیدن، سیلاب
گر بخوانى ز سَر ِ صدق و یقین کشف گردد همه ی گنج زمین
جنّیان با تو مُصاحب گردند اولیا ، جمله به تو پیوندند
........................
بر گردیم به اشعاری که بخشهایی از آن را نقل کردم که در باره اسم اعظم خداوند سروده شده و به راز و رمز مطالبی را بیان کرده و بیش از چند صد سال است که اشخاص مختلف با این اشعار زندگی کرده و در آن تحقیق و فکر کرده اند که شاید بزرگترین راز ملکوت را در یابند. ولی همه می گویند :افسوس افسوس ...کدام اسم خدا کوچک است؟
در آغاز این اشعا ر از چهارده ویژگی بزرگترین اسم خداوند سخن گفته شده است . همن جا لاز م است که لطیفه ای را از یکی از عرفای ایرانی نقل کنم که گویا روز ی از او پرسیده بودند: بزرگترین اسم خداوند کدامست؟ و این عارف با ذوق با هوش گفته بود: کدامیک از نامهای خداوند کوچک است که یکی از همه بزرگتر باشد ؟ تمامی نامهای خداوند بزرگ است. و این نکته بسیار مهمی است که قرآن نیز بر تاکید دارد:آیه" (۱۱۰)سوره اسراء
امیر تهرانی
ح.ف
در جستجوی یک اسم شگفت انگیز
اسم اعظم که نهان از نظر است عقلها جمله از آن بی خبری است
الف و یک اسم که دارد دادار هریکی فایده دارد و کار
لفظ این اسم چو تکرار کنی چون به آداب و عدد کار کنی
قفل هر کار، گشائی بمراد گردی از فیض مدامش دلشاد
هیچ علمی بتو مشکل نشود یک زمان حق ز تو غافل نشود
تقریبا شانزده ساله بودم که در کتابی این اشعار را خواندم و با اسمی بنام " اسم اعظم خداوند" آشنا شدم. از همان زمان جستجویی بی امان را آغاز کردم که سالها طول کشید.
اشعار اسم اعظم ان قدر محرک روح و ذهن بودند که کنکاش ذهنی آرام و قرار نداشت. البته بدون آن که عقل در آن شرکت کند. چون اصلا اینجا پای عقل می لنگید یا واقعا خود را به لنگی می زند.
بارها شعر را از ابتدا تا انتها می خواندم ، از هرکسی می پرسیدم ولی هرچه که بیشتر فکر می کردم، هر چه که بیشتر جستجو می کردم ، اما بر جیرتم و ندانیم افزوده می شد.
بدنبال اسم معجزه ها بودم،
- اسمی که بخوانی و هیچ علمی به تو مشکل نشود و هر علمی را که می خواهی یاد بگیری به ساده ترین وجه بیاموزی !
-قفل بسته هر کاری را با خواندن این اسم بگشایی!
-با خواندن این اسم خدا هم همواره بیاد ماست
شعر را که ادامه می دادی آتش روح بیشتر مشتعل می شد آن هم جوان شانزده ساله که صدها آرزو دارو و تصور می کند کلید فتح آینده را بدست آورده است .چون شعر به صراحت می گفت:
خاصِیَتهاش ندارد پایان عارفانند به آن دانایان
وضع آفاق ز نیک و بد حال زان توان یافت به سَنج اِجمال
اسم خاصى استکه اسرار جهان هست در کنز حروفش پنهان
کس چه داند که چه اسرارست این خاصه ی زُمره ی ابرار است این
لفظ این اسم چو تکرار کنى چون به آداب و عدد کار کنى
خدایا این کدام اسم توست که چنین کارساز و با عظمت است و به اندازه همه نامهای دیگرت کارسازی می کند؟ نمی شود در خوابی ، در بیداری ، توسط یکی از بلند پایگان در گاهت آنرا به من بیاموزی؟
نشد که نشد که نشد...چرا ؟بعدا می گویم.
شعر را ادامه می دهیم :
چهارده نفع رسانـَد این اسم اوّلین، آنکه گشائى تو طلسم
دشمنت نیست شود چون سیماب بند گردد به دمیدن، سیلاب
گر بخوانى ز سَر ِ صدق و یقین کشف گردد همه ی گنج زمین
جنّیان با تو مُصاحب گردند اولیا ، جمله به تو پیوندند
جمله خلق سر افکنده تو قیصر روم شود بنده تو
همه خلق مطیعت گردد کیمیا نیز نصیبت گردد
هیچ علمى بتو مشکل نشود یکزمان حق ز تو غافل نشود
متصل با لب خندان دل شاد دین و دنیاى تو گردد آباد
این احتمال اکثری را می توان داد و حدس زد که وقتی یک نو جوان برای نخستین بار در جایی شعری و یا مطلبی و یا گزارشی می خواند که در آن تاکید شده فقط به کمک یک اسم می توان چهارده کار زیر را انجام داد چه غلغله ای در عرصه روح او برپا می شود:
- گشودن طلسم های بسته
-نابود کردن دشمنان بطوری که چون سیماب آب شوند
-با خواندن و دمیدن آن سیل را متوقف ساختن
-کشف همه گنجهای زمین
-جنیان با دارنده اسم دوست می شوند
-اولیاء الهی به دارنده این اسم می پیوندند و همنشین او می شوند
-تمامی انسانها در مقابل دارنده اسم سر افکنده خواهند بود
قیصر روم که البت دیگر نیست ولی اگر بود بنده انسان دارنده اسم می شد
- تمامی انسانها مطیع خواند شد
-کیمیا این دانش پنهان و مخفی که قراضه آهن را به شمش طلا تبدیل می کند نیز در اختیار دارنده اسم قرار می گیرد.
-همه علوم و یاد گیری آنها مانند خوردن یک لیوان آب خواهد بود.
-حق یعنی خداوند هرگز دارنده این اسم را فراموش نمی کند و از او غافل نمی شود.
-دارنده اسم همیشه شادمان است
-دین و دنیای او آباد می گردد.
در نوشتار بعد بحثی جامع و چالش بر انگیز خواهیم داشت. چون شعله های آرزوهای چهارده گانه فوق ما را در بر گرفته است.
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح.ف
تهران، ۱۴ ژوئیه ۴۶ [یکشنبه، ۲۳ تیر ۱۳۲۵]
یا حق
از قرار معلوم کاغذی که هفتهٔ پیش فرستادم با پست پسفردا حرکت خواهد کرد. راجع به موضوعی که اشاره کرده بودم تحقیقات کردم. رحمتالهی گفت که آقای حالتی (با مشخصات بلند و موی بور) که گویا نسبتی با سرکار دارد گفته بود که در دیوان کیفر (!)، نمیدانم عنوان درست است یا نه، به هر حال، مؤمن خیراندیشی به جرم نسبت «عنعناتی» مشغول دوسیهسازی برای سرکار بوده. جرجانی معتقد است که این موضوع به کلی احمقانه و غیرقابل قبول است گویا در اثر تحقیقات هم به همین نتیجه رسیدند. متأسفانه آقای حالتی به مسافرت رفتهاند و تحقیقات بیشتری میسر نیست. احتمال دارد که چون صحبت کاری برایتان پیش آمده دشمنی خواسته انگشت توی شیر بزند وگرنه بسیاری ار عنعناتیهای دو آتشه، امروزه مصدر امور هستند و این تهمت بسیار بچگانه به نظر میآید.
لابد اطلاع پیدا کردید که میسیونی به ریاست مظفر فیروز به آذربایجان رفت و دیشب رادیو مژده داد که قضایا به طور مسالمتآمیز خاتمه یافت.
توی کافه در ضمن صحبت، خانلری به جرجانی میگفت که سرداری نامی به او گفتهاست که برای شما در آنجا کار درست شده و جرجانی هم تصدیق کرد. دیگر از خبرهای محلی که در پروگرام فرانسهٔ رادیو تهران هم گفته شد ورود آقای رهنما به عنوان مرخصی است. من هیچ حوصلهٔ ملاقاتش را ندارم. گویا دکتر رضوی هم همین روزها خواهد آمد. ذبیح را در خیابان دیدم اظهار میکرد که روزنامهها را مرتب فرستاده است.
مطلب دیگری که میخواستم بنویسم اینست که پرویزی (جوان لنگ دراز شیرازی که در کافه میآمد) خیال دارد از فرانسه کتاب وارد بکند و شاید با همین پست برایتان کاغذی بفرستد. آیا ممکن است او را معرفی و راهنمایی بکنید؟ یعنی با شرایط قابل توجه. اگر دکتر رضوی آمد نظر او را هم میپرسم.
عجالتاً گرما شروع شده و اتاق جدیدم که میان صحراست به مثابهٔ دالان جهنم است به طوری که مگس و پشه جرأت ورود در آنرا ندارند و غش میکنند باید با کاهگل و گلاب آنها را به هوش بیاورم.
رضوی نفت میخواست یکی دو ماه برود به انگلیس، اجازهاش ندادند بعد دست و پا کرد به فرانسه برود، آنجا هم سرش به سنگ خورد. تا حالا به توسط او چند بسته اغذیه فرستادم نمیدانم رسیدهاست یا نه؟ گویا مجلهٔ پیام نو را هم به آدرستان میفرستند. از قول من به خانمتان سلام بسیار برسانید.
زیاده قربانت
امیر تهرانی
ح.ف