شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

ادب پارسی: داستان: نفرین زمین : جلال آل احمد گزارش درویش

ادامه از نوشتار پیشین

نفرین زمین جلال آل احمد

فصل یکم

ادامه مذاکره با درویش

متن

... کجا اطاق کرده‌ای درویش؟ تو قلعه‌ی اربابی؟

- ای آقا جل و پلاس فقیبر فقط زیر سایه ی حق پهن می‌شود.

 همت مولا مسجدشان رو به راه است. سرد هم که بشود می‌روم قهوه‌خانه. و ساکت شد. چشمش را از من گرفت و به نهر دوخت و گفت:

- برای فقیر که خانه‌ی مدیر را آب و جارونمی‌کنند.

پیدا بود که کافی نیست. گفتم:

- کنایه می‌زنی درویش؟ من که دم از فقر نمی‌زنم. من جیره‌خور دولتم. خانه‌ی مدیر هم یک امشبه است. غافلگیرم کردند.

- پس کجا می‌مانی آقا معلم؟

- خیال دارم تو مدرسه بمانم.

- مدرسه‌شان قبرستان است. چرا نمی‌روی قلعه‌ی اربابی؟ می‌خواهی درویشت به مباشر بگوید؟

- مباشر خودش تعارف کرد. اما صلاحم نیست. تو سر سفره‌ی زنده‌هایی؛ بگذار من سر سفره‌ی مرده‌ها باشم. 

آخر فرهنگ یعنی تحویل مرده‌ها به زنده‌ها.

-آخر آقا معلم حرمت قبرستان...

حرفش را بریدم که:

- اگر برای قبرستان حرمت قایل بودند مدرسه‌اش نمی کردند.

و بعد این جور حرف را برگرداندم:

- بگو ببینم چه حسابی بین مباشر و مدیر هست؟ من سر در نیاوردم.

درویش نگاهی به اکبر انداخت و گفت:

- به خون هم تشنه‌اند آقا معلم. این مدیر به قدرتی حق چشم دیدن هیچ کس را ندارد.

خواستم چیزی نگویم، اما دیدم نمی‌شود. سوز سرد پاییزی افتاده بود و دنیا به قدری آرام بود و زمزمه‌ی نهر و نرمی صدای او، که اصلا نمی‌شد گمان کرد که زشتی هم هست یا بدی. این بود که گفتم:

- مدیر هم یکی مثل همه‌ی ما. لابد نان غصه‌های خودش را می‌خورد.

- نه...

و عتاب آمیز خطاب به اکبر افزود:

- پسر بلدی در دهنت را چفت کنی؟ من با این خاک برسرها به اندازه‌ی کافی حساب خرده دارم.

که اکبر سرش را انداخت پایین و دستش رفت به طرف نهر. و صدای شکافی در آب. و درویش دنبال کرد:

- مدیر فقط غصه‌ی نان بچه‌های بی‌بی را می‌خورد. درویش بخیل نیست. با مباشر هم از بچگی خرده‌حساب دارد...

مالک ده پیرزنی است... 

و بعد برایم گفت که مالک ده پیرزنی است شوهر مرده که دو پسر دارد. یکیشان از وکلای سرشناس شهر که پس از جنگ، یک بار هم نماینده‌ی مجلس شده. و دیگری محصلی است و در فرنگ است و گویا زن فرنگی گرفته. و مدیر مدرسه پادوهای آن‌هاست و شغلش را همان که وکیل است، برایش درست کرده و مرا هم که معلم تازه باشم، هم او برای مردسه‌ی ده دست و پا کرده... و بعد :

- لابد می‌دانی آقا معلم، که مباشر بی‌بی را صیغه کرده؟

- پس اسم مالک بی بی است. چه دل‌زنده هم هست.

- نگو آقا معلم، نگو. درویش حقش را می‌گوید. صیغه‌ی محرمیت خوانده‌اند.

- پیداست. مرد خوش قواره ای را انتخاب کرده، حتماً خوش سلیقه است درویش.

- پس می‌خواستی جزغاله‌ای مثل درویشت را انتخاب کند؟

- بدت که نمی‌آمد؟

و خندیدیم. دیگر تاریک تاریک شده بود، و برخاستیم. 

صدای نهر و زمزمه‌ی بیدها چنان رسا بود که انگار تاریکی بلندگویی است.

خروسی در ده می‌خواندو تک بانگ گاوی درست بیخ گوش ما، یک مرتبه تاریکی را انباشت.

 حتی رگبار سم الباقی گله را در پس کوچه‌های ده می‌شنیدی. همه چیز آرام بود، و هرگز نمی‌شد گمان ببری که زیر این آرامش روستایی اضطرابی نهفته است.

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح. ف

ادب پارسی: داستان: نفرین زمین : جلال آل احمد :گزارش درویش


ادامه از نوشتار پیشین

نفرین زمین جلال آل احمد

فصل یکم

ادامه مذاکره با درویش

متن

... کجا اطاق کرده‌ای درویش؟ تو قلعه‌ی اربابی؟

- ای آقا جل و پلاس فقیبر فقط زیر سایه ی حق پهن می‌شود.

 همت مولا مسجدشان رو به راه است. سرد هم که بشود می‌روم قهوه‌خانه. و ساکت شد. چشمش را از من گرفت و به نهر دوخت و گفت:

- برای فقیر که خانه‌ی مدیر را آب و جارونمی‌کنند.

پیدا بود که کافی نیست. گفتم:

- کنایه می‌زنی درویش؟ من که دم از فقر نمی‌زنم. من جیره‌خور دولتم. خانه‌ی مدیر هم یک امشبه است. غافلگیرم کردند.

- پس کجا می‌مانی آقا معلم؟

- خیال دارم تو مدرسه بمانم.

- مدرسه‌شان قبرستان است. چرا نمی‌روی قلعه‌ی اربابی؟ می‌خواهی درویشت به مباشر بگوید؟

- مباشر خودش تعارف کرد. اما صلاحم نیست. تو سر سفره‌ی زنده‌هایی؛ بگذار من سر سفره‌ی مرده‌ها باشم. 

آخر فرهنگ یعنی تحویل مرده‌ها به زنده‌ها.

-آخر آقا معلم حرمت قبرستان...

حرفش را بریدم که:

- اگر برای قبرستان حرمت قایل بودند مدرسه‌اش نمی کردند.

و بعد این جور حرف را برگرداندم:

- بگو ببینم چه حسابی بین مباشر و مدیر هست؟ من سر در نیاوردم.

درویش نگاهی به اکبر انداخت و گفت:

- به خون هم تشنه‌اند آقا معلم. این مدیر به قدرتی حق چشم دیدن هیچ کس را ندارد.

خواستم چیزی نگویم، اما دیدم نمی‌شود. سوز سرد پاییزی افتاده بود و دنیا به قدری آرام بود و زمزمه‌ی نهر و نرمی صدای او، که اصلا نمی‌شد گمان کرد که زشتی هم هست یا بدی. این بود که گفتم:

- مدیر هم یکی مثل همه‌ی ما. لابد نان غصه‌های خودش را می‌خورد.

- نه...

و عتاب آمیز خطاب به اکبر افزود:

- پسر بلدی در دهنت را چفت کنی؟ من با این خاک برسرها به اندازه‌ی کافی حساب خرده دارم.

که اکبر سرش را انداخت پایین و دستش رفت به طرف نهر. و صدای شکافی در آب. و درویش دنبال کرد:

- مدیر فقط غصه‌ی نان بچه‌های بی‌بی را می‌خورد. درویش بخیل نیست. با مباشر هم از بچگی خرده‌حساب دارد...

مالک ده پیرزنی است... 

و بعد برایم گفت که مالک ده پیرزنی است شوهر مرده که دو پسر دارد. یکیشان از وکلای سرشناس شهر که پس از جنگ، یک بار هم نماینده‌ی مجلس شده. و دیگری محصلی است و در فرنگ است و گویا زن فرنگی گرفته. و مدیر مدرسه پادوهای آن‌هاست و شغلش را همان که وکیل است، برایش درست کرده و مرا هم که معلم تازه باشم، هم او برای مردسه‌ی ده دست و پا کرده... و بعد :

- لابد می‌دانی آقا معلم، که مباشر بی‌بی را صیغه کرده؟

- پس اسم مالک بی بی است. چه دل‌زنده هم هست.

- نگو آقا معلم، نگو. درویش حقش را می‌گوید. صیغه‌ی محرمیت خوانده‌اند.

- پیداست. مرد خوش قواره ای را انتخاب کرده، حتماً خوش سلیقه است درویش.

- پس می‌خواستی جزغاله‌ای مثل درویشت را انتخاب کند؟

- بدت که نمی‌آمد؟

و خندیدیم. دیگر تاریک تاریک شده بود، و برخاستیم. 

صدای نهر و زمزمه‌ی بیدها چنان رسا بود که انگار تاریکی بلندگویی است.

خروسی در ده می‌خواندو تک بانگ گاوی درست بیخ گوش ما، یک مرتبه تاریکی را انباشت.

 حتی رگبار سم الباقی گله را در پس کوچه‌های ده می‌شنیدی. همه چیز آرام بود، و هرگز نمی‌شد گمان ببری که زیر این آرامش روستایی اضطرابی نهفته است.

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح. ف

کتابهای مقدس(قرآن) : پیامبر از کوچه ما گذشت ولی...


"مباد آن که کسی بگوید دریغا بر آنچه در حضور خدا کوتاهى ورزیدم بى‏ تردید من از ریشخندکنندگان بودم." 

آیه 56 سوره زمر

شرح

این آیه بدنبال آیاتی آمده که می گویند :

هر کس بر خود ستم کرده( گناه شخصی انجام داده که به خودش مربوط می شده و هرگونه ظلم و تجاوز و حق کشی و... از این قاعده بدور و مستثنی است.) می تواند از آن گناه شخصی باز گردد و توبه کند و از رحمت خداوند نا امید نگردد.

و الا در روز قیامت انسانهای خطا کار  بخود خواهند گفت:

ما در حضور خدا بودیم  و او را انکار کردیم و نادیده گرفتیم؟

چگونه پیامبر خدا با کتاب و نامه الهی در دست از کوچه ما گذشت و ما حضور او را نادیده گرفتیم.؟


ادب پارسی: داستان: نامه ها: نامه های نیمایوشیج

ادب پارسی : نامه ها: حرفهای همسایه نیمایوشیج


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب حرفهای همسایه یا نامه های نیما یوشیج

همسایه

عزیز من! باید بتوانی به جای سنگی نشسته، ادوار گذشته را که توفان زمین با تو گذرانیده، به تن حس

کنی. باید بتوانی یک جام شراب بشوی که وقتی افتاد و شکست، لرزش شکستن را به تن حس کنی. 

باید این کشش تو را به گذشتهی انسان ببرد و تو در آن بکاوی. به مزار مردگان فرو بروی، به خرابه هایخلوت و بیابانهای دور بروی و در آن فریاد برآوری و نیز ساعات دراز خاموش بنشینی. به تو بگویم تااینها نباشد، هیچ چیز نیست. 

دانستن سنگیی یک سنگ کافی نیست. مثل دانستن معنی یک شعر است. گاه باید در خود آن قرارگرفت و با چشم درونِ آن به بیرون نگاه کرد و با آنچه در بیرون دیده شده است، به آن نظر انداخت. 

باید بارها این مبادله انجام بگیرد تا به فراخور هوش و حس خود و آن شوق سوزان و آتشی که در توهست، چیزی فرا گرفته باشی. دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن زیادتر. دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان. دیدن برای اینکه

حتما در آن بمانی یا دیدن برای اینکه از آن بگذری. دیدن در حال غرور، دیدن به حال انصاف، دیدندر حال واقعه، دیدن در حال سیر، در حال سلامتی و غیر سلامتی، از روی علاقه یا غیر آن. 

دنباله ی حرف را دراز نمیکنم. تو باید عصاره ی بینایی باشی. بیناییای فوق دانش، بیناییای فوق بیناییها. 

اگر چنین بتوانی بود مانند جوانانی نخواهی بود که تاب دانستن ندارند و چون چیزی را دانستند جارمیزنند. شبیه بوته های خشک آتش گرفته اند یا مثل ظرف که گنجایش نداشته، ترکیدهاند. آنهاا صلاحشدنی نیستند و دانش برای آنها به منزلهی تیغ در کف زنگیی مست که میگویند، زیرا با ایندانش بیناییای جفت نیست. ت

و باید بتوانی بدانی چنان بیناییای هست و به زور خلوت، بتوانی روزی دارای آن بینایی باشی.

ادامه دارد 

امیر تهرانی

ح. ف

ادب پارسی : نامه ها: حرفهای همسایه نیمایوشیج


ادامه از نوشتار پیشین

کتاب حرفهای همسایه یا نامه های نیما یوشیج


همسایه

عزیز من! باید بتوانی به جای سنگی نشسته، ادوار گذشته را که توفان زمین با تو گذرانیده، به تن حس

کنی. باید بتوانی یک جام شراب بشوی که وقتی افتاد و شکست، لرزش شکستن را به تن حس کنی. 

باید این کشش تو را به گذشتهی انسان ببرد و تو در آن بکاوی. به مزار مردگان فرو بروی، به خرابههای

خلوت و بیابانهای دور بروی و در آن فریاد برآوری و نیز ساعات دراز خاموش بنشینی. به تو بگویم تا

اینها نباشد، هیچ چیز نیست. 

دانستن سنگیی یک سنگ کافی نیست. مثل دانستن معنی یک شعر است. گاه باید در خود آن قرار

گرفت و با چشم درونِ آن به بیرون نگاه کرد و با آنچه در بیرون دیده شده است، به آن نظر انداخت. 

باید بارها این مبادله انجام بگیرد تا به فراخور هوش و حس خود و آن شوق سوزان و آتشی که در تو

هست، چیزی فرا گرفته باشی. 

دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن زیادتر. دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان. دیدن برای اینکه

حتمن در آن بمانی یا دیدن برای اینکه از آن بگذری. دیدن در حال غرور، دیدن به حال انصاف، دیدن

در حال وقعه، دیدن در حال سیر، در حال سلامتی و غیر سلامتی، از روی علاقه یا غیر آن. 

دنبالهی حرف را دراز نمیکنم. تو باید عصارهی بینایی باشی. بیناییای فوق دانش، بیناییای فوق بیناییها. 

اگر چنین بتوانی بود مانند جوانانی نخواهی بود که تاب دانستن ندارند و چون چیزی را دانستند جار

میزنند. شبیه بوته های خشک آتش گرفتهاند یا مثل ظرف که گنجایش نداشته، ترکیدهاند. آنها

اصلاحشدنی نیستند و دانش برای آنها به منزلهی تیغ در کف زنگیی مست که میگویند، زیرا با این

دانش بیناییای جفت نیست. 

تو باید بتوانی بدانی چنان بیناییای هست و به زور خلوت، بتوانی روزی دارای آن بینایی باشی.


ادامه دارد

 امیر تهرانی

ح. ف