شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.
شرح کتاب خوانی ها و کتابها

شرح کتاب خوانی ها و کتابها

معرفی ۳۵۰۰ جلد کتابی که تاکنون به زبانهای مختلف خوانده ام و بحث در باره رازهای این کتابها و نکات مثبت یا منفی آنان و چه تاثیری در زندگی انسان می توانند داشته باشند.

کتاب عجایب و غرایب و حرفهای عجیب و غریب



نگارستان عجایب و غرایب
با توجه به آن که من کتابخوانی را بصورت حر فه ای انجام داده ام  به همین دلیل با کتابهای مختلف سر و کار د اشته ام. برخی از این کتابها شامل مطالبی است که مدرک تایید ضمیمه آن نیست و بیشتر به افسانه شبیه اند. ولی چون تاکنون تعدا د قابل توجه ای از این افسانه ها به واقعیت پیو سته اند من نیز از  کتاب عجایب و غراب که خوانده امد مطالبی را در این     وبلا اگ می آورم و اثبات و رد  آنرا بر عهده خوانندگان جوان می گذارم:

سنگ بالا و پایین رو

سنگیست در دریا که روز در ته آب جا می‌کند گویند آن گوهر نایابست هنگام شب می‌آید بر سر آب  هرکه آن را بر مرکب ببندد مرکبش از فریاد لب بربندد.(اسبش صدا نکند) 

سنگ پیروزی اسکندر مقدونی

ااز ارسطو در کتاب جواهر الاشیاء منقولست که هرگاه اسکندر بر لشکر دشمن ارادهٔ شبیخون داشت آن سنگ را بر گردن اسبان لشکریان می‌بست از طفیل آن آواز اسبان برنمی‌آمد.

سنگ دلها در قزوین

اایضاً در میان راه قزوین کوهیست پرشکوه بسیار خوش شکل و مطبوع و مترددین را بکندن سنگ آن سروکاراست.  

اگر آن سنگ را در آتش اندازند رنگهای خوش از آن ظاهر شود هر رنگ که دل ایشان خواهان باشد آشکار شود و باعث تعجب بینندگان گردد.

سنگ طلا جمع کن

ایضاً سنگ دیگریست نامور بخاصیت جاذب زر و از قوت جاذبه از دو ذرع نقره را در کمال جذب سوی خود کشد.

سنگ موش کش

ایضاً در حد مغرب نوعی از سنگ هست شکل و رنگ آن نامعلوم در خاصیت جاذب موش شومست در هرجا که آن باشد از هجوم موشان را پراکندگی حاصل می‌شود چرا که در آنمرز و بوم گربه نمی‌باشد و جناب اقدس الهی بآنسنگ قوت گربه داده و هرجا آنسنگ باشد گربه از آنجا بگریزد.

در اسرار آمیز

ایضاً دریست در دریا که آنرا شاه گوهران خوانند و غواصان آنرا مبارک دانند چون غواص آنرا با خود بتک دریا برد گوهران را بسان مقناطیس بخود درکشد.

در عجایب الدنیا مرقوم است

انگشتر خسرو پرویز

که خسرو پرویز در دست خاتمی داشت زیبا که بسان غواص دریا گوهر از دریا کشیدی و مانند ماهی بر روی آب دویدی.

دستگاه حساس به زهر

آورده‌اند که فضل برمکی برای دیدن سلطانی از راه رسیده وارد  محفل پادشاه شد قدری زهر با خود داشت چون قدم در ساحت بارگاه گذاشت پادشاه بمجرد دیدن بسرهنگ حکم کرد که او را از مجلس باهانت و خاری تمام براند وزیران و ندیمان انگشت حیرت بر لب نهاده خاموش گشتند و در حین حرمت‌ورزی بعرض رسانیدند که باعث بیحرمتی وزیری چنین فاضل چه بود ملک فرمود که با خود زهر همراه داشت گفتند که باین جریمه مصدر اینهمه عقوبت نمی‌تواند شد پادشاه کسان بطلب فضل فرستاد آن فاضل آجل بر وضع پیش بحضور رسید و پادشاه او را در پهلوی خود جا داده و مهره از بازو گشاده بر روی تخت نهاد آنمهره‌ها خودبخود بهم می‌چسبیدند.

فضل را گفت که زهر چرا با خود آورده‌ای جواب گفت از بهر آنکه اگر در تعظیم تفاوت ببینم او را برمکم. پادشاه از آنروز فضل را به برمکی خطاب می‌نمود چنانچه تا حال برمکیان مشهورند سلطان فضل را گفت مثل این مهره جای دیگر دیده‌ای برمک آداب مراتب مؤدا ساخت که قبل از این چندین سال نزد پادشاهی رفته بودم.

روزی ملک بر لب دریا نشسته بود و یاقوت زرد در دست داشت آن مهره در دریا افتاد مرا تأسف حاصل شد پادشاه بطرف من نگریسته فرمود که ای فضل ترا چه شد که بیکبار از دست رفتی گفتم بسبب افتادن این گوهر نایاب در آب ملک باشارت ابرو غلامی را خواند که فلان صندوق را بیاور فی الحال غلام صندوق را آورد ملک قفل را باز نموده ماهی سیمین اندام از صندوق برآورده در دریا انداخت آنماهی در دریا رفته یاقوت را بدهان گرفته بدر آورد باز آنرا در صندوق نهاده سر بربست از مشاهدهٔ اینحال متعجب شدم پادشاه که بر مهره‌های خود نازان بود از آن فراموش نموده بیاد ماهی بسان ماهی بی‌آب بیتابی می‌نمود.

در عجایب الدنیا مرقوم است

سنگ ا روتیک

که در حوالی ترمد سنگیست و در آن خاصیت غریبیست هرکه آنرا با خود دارد رو بسوی آب گذارد یعنی محتلم شود خواه جوان بدست گیرد خواه پیر اگر زن آنرا پیش خود نگاهدارد آبش بی‌اختیار رود.

سنگ فراری

ایضاً آمده که در ملک مصر سنگیست که چون آنرا در سرکه اندازند بدرجهد و در آن قرار نگیرد و نوع دیگر از احجار است که در سرکه بیقرار می‌شود.

سنگ استفراغ آور

ایضاً در مصر خوش‌رنگ سنگیست که هرکه در دستش نگاهدارد استفراغ بر او غالب شود تا آنسنگ از دست نگذارد قی رو بکمی نیاورد.

سنگ نان خراب کن

ایضاً در آنجا حجریست که چون در آتش افکنند اثر گرمی از آن برخیزد اگر در تنور نهند همهٔ نانها فرو ریزد.

معدن یاقوت سبلان

و بعضی در نواحی کوه سبلان از کان یاقوت نشان می‌دهند و نشان آن کوهیست در آنجا که کسی را بر آن دست نمی‌باشد هرگاه از آن کوه سیلاب آید آب یاقوت ریزه فراوان آورد و خلق بر رهگذر سیل ایستاده و یاقوت ریزه‌ها را بدست آورده بفروشند و بدون سیلاب گوهر پرتاب دوچار نشود.

خاکزمرد زا

ایضاً در حبش چاهیست و مقله نام مردم عوام از آنمقام خاک برده بشویند و زمرد از آن بجویند.


معدن زبر جد در مصر

ایضاً در حدود مصر موضعیست که افلیس می‌خوانند و در آنموضع غار همواریست پردخان و بوی عفونت بمشام روندگان می‌رسد و گویند آنجا کان زبرجد است و بدست آوردن آن بسیار متعذر.


تجربه اسکندر مقدونی در هند

ایضاً گویند در اقصای هند دره‌ایست سراسر زمین پر از مغاکست و هر مغاکی جای هزاران افعی از بیم ماران احدی قدم در آنمکان نگذارد ریزه‌هائی در آنجا افتاده چون اسکندر بمشرق شتافت از آنمقام مطلع شده در تدبیر حصول آن کمر بست و ساعتی سر بزانوی تفکر نشسته در آنجا جانوران پرنده بسیار دید گوشت پاره‌های چاق و لاغر را در آن پراکنده گردانید و مردم را از آنجا دور ساخت خود بتماشا بگوشه‌ای آرام گرفت.

چون مرغان گوشت پاره‌ها را دیدند بی‌اختیار بسوی طعمه دویدند بمنقار و چنگال گوشت پاره‌ها را برداشته بسر کوه بردند چون گوشتها لزج بود سنگ پاره بسیار بآنها چسبیده مرغان بقاعده مقرره گوشت پاره‌ها را افشانده می‌خوردند الماس ریزه بسیار از آنها افتاده پادشاه آنها را در دامن ریخته روانه شد.


سنگ اخبار و اطلاعات

ایضاً نهاوند که شهریست در حوالی همدان در جبال آن سنگیست گران که از دزد برده و غایب و بیمار خبر دهد چون کسی یکشب نزد آن سنگ بیدار نشیند خواب بر او هجوم آورد و در عالم رؤیا حال مطلوب بر او ظاهر شود.


سنگ باران زا

ایضاً طلیطلا نام شهریست از بلاد اندلس و کوه بلند طولانی در آنجا واقعست و بر آن کوه سنگیست و در آن حجر مضمر است طرفه نیرنگی هرگاه سکنهٔ آنجا محتاج باران شوند جمع شده آمده سنگ را بغلطانند بمجرد اینحال ابرها پیدا شود و باران بسیار ببارد چون زراعت آنجا سیراب شود سنگ را برپا سازند باز ابر پراکنده شده هوا صاف شود.

سنگ خنده

ایضاً در بلاد مصر سنگی است صاف و خوش‌رنگ مسافران از مشاهدهٔ آنحال بی‌اختیار بخنده درآیند و طرفه آنکه در مقیمان آنشهر اثر ننماید.

سنگ جهان نما

ایضاً در کوهستان مضافات فرغانه پارچه سنگیست صاف چون آینه ده ذرع و دو ذرع ارتفاع آنست و عکس هر چیز که در عالمست نمایان در آنست از این سبب بسنگ آینه مشهور شده مردم بتماشایش می‌روند.


کوه اروتیک

ایضاً در دانشنامه جهان مرقومست که کوهیست در زمین بدخشان همیشه آب از آنکوه بیرون می‌آید و می‌پاشد بر زمین و مردم آنولایت آنرا انگیز می‌خوانند و محرک قوت شهوت شمارند و شهوت را بی‌اختیار در حرکت آورد.

سنگ ضد صرع

ایضاً حجر البقر نام سنگیست خوشنما که از زهرهٔ گاو پیدا می‌شود و اگر مصروع آنرا با خود دارد دیگر صرع در کاخ دماغش پا نگذارد.

سنگ ضد اسهال

ایضاً حجر الحمار در حوصله خر می‌باشد با خود داشتن آن مانع احتلام و اسهال می‌شود.

سنگ ضد صرع

ایضاً حجریست بسنگ خطاف مشهور که آشیان پرستو از آن می‌باشد رنگ سرخ و سفید و مردم سفیدش را بجهة صرع بکار برند و سرخش ترسندگی خواب را برباید.

سنگ ضد سرفه

ایضاً حجریست در قابضه مرغ خانگی و خروس جا دارد و رنگش بکبودی مایل باشد حملش دفع سرفه و ترسیدن خواب نماید و حاملش را روشنی چشم و قوت باه افزاید.

سنگ آرزو

ایضاً ارمتون سنگیست سفید خالدار و در حدود روم می‌باشد بسیار در شکل مخمس افتاده و عالمی در دیدنش چشم امید گشاده چون او را بشکنند هر پاره‌اش مخمس باشد و بدون این شکل بصورت دیگر معلوم نشود.

سنگ خنده آور

ایضاً در عجایب المخلوقات نوشته کوهیست سنگ سفید سفیدی در نظر ارباب دیده چون نظر آدمی بر آن افتد در حال خندان گردد تا هنگامی در نظر باشد از خنده باز نایستد نحاس دیوان بفرمودهٔ حضرت سلیمان ستونی ساخته‌اند از همان سنگ در آنجا بکار برده‌اند هزاران هزار نیرنگ دارد و بر گرد آن قلعهٔ بلندی برافراشته‌اند تا دیدهٔ آدمیان بر آن نیفتد و از بسیاری خنده هلاک نشود.

سنگ جن ها

بعضی از ارباب تواریخ برآنند که در آن مدینه از سنگ کوهیست و بنای آن قلعه از سنگ آن کوهست و جنیان را از دیدن آن لذت عظیم دست می‌دهد و روز تا شب بر گرداگرد آن سنگ بسر می‌برند.


سنگ همه کاره

ایضاً حجر باه سنگیست سیاه در حدود مصر فراوان و حاملش از افراط باه در فغان اگر کسی که لکنت زبان دارد در زیر زبان نگاه دارد لکنت زبان او رو بکمی آرد چون آنرا بشکنند در میان آن کژدم پدید آید چنانچه آنرا در سرکه اندازند و بر او رام حاره مالند در حال قوت باه را نافع باشد.

سنگ سقط جنین

ایضاً سنگیست بنام حجر خمار و زنان بدکاره آنرا طلبکار می‌باشند که حملش دفع حمل می‌نماید و در راه ندادن نقطهٔ مشیمه باور آید چون سرکه بر آن پاشیده بر ورم گذارند تخفیف دهد و مسحوقش خمار را بطلا زایل کند.

سنگ زایمان

ایضاً سنگیست مشهور بحجر العقاب عالم در جستجوی آن بیتاب است گویند عقاب آنرا می‌شناسد و همیشه در آشیانش موجود می‌باشد چون هنگام زادن بر ماده در دزه شدت نماید نر آنرا در آنحالت زیاده نموده بآسانی بیضه نهد و از در دزه برهد.

اگر آنرا بر زن عسر الولاده بیاویزند در حال وضع حملش شود و از الم زه وارهد و اگر مرد در زیر زبان گرفته سخن سراید در مباحثه بر مدعی غالب آید.

سنگ شنبه یک شنبه

ایضاً حجریست مشهور بیهودیه و در جثهٔ خوردتر می‌باشد و بر سواحل دریای هند بدست آید و شبانروز شنبه حرکت نماید و روز یکشنبه از آن حرکت باز ماند از اینجهت آنرا یهودی خوانند اگر چند عدد از آن در ظرفی بگذارند و بعد از چهل روز بشمار آرند عددش زیاد شود.

سنگ آرزوها

ایضاً حجر دیگریست طیار نام در عوام بنام سنگ مراد می‌خوانند چون آفتاب فوق الارض باشد طیران نماید و در تحت الارض در زمین نشیند رنگش سبز و سیاه و حاملش مطیع شیطان باشد و هرچه خواهد باو آموزند و بهرجا گوید در دم رسانند.

سنگ نقره دوست

ایضاً سنگیست سفید نقره‌آسا و در خاصیت حیرت‌افزا اگر بقدر حبه‌ای از آن سنگ در برابر درم نقره بتفاوت پنج ذرع گذارند آنرا در دم بسوی خود کشد و از سنگ مقناطیس جاذبتر باشد.

در اکبرنامه آورده

سنگ ضد زهر

چون میرزا مظفر حسین در سنهٔ چهلم جلوس اعلی بسجود آستان معلی ناصیهٔ بختمندی برافراخت پیشکش مرغوب بنظر همایون درآورد و در میان آن مهره شگفت‌افزا بود چون کسی آنرا بجای گزیدگی مالیدی بجنبش درآمده زهر آنرا مکیدی سرمایهٔ تندرستی شدی و نظارگیان را شگفت آمدی.

سنگ حیرت زا

ایضاً در همان‌جا مسطور است که امیری سنگ‌پاره‌ای بنظر همایون درآورد که لخت آب در درونش نمایان و بینندگان را حیرت افزود.

سنگ وزغ

ایضاً برخی از ایرانیان در محفل همایون اکبری ذکر نمودند که در عراق سنگ از شکم وزغ بیرون آمد و باعث حیرت نظارگیان شد.

صاحب تحفة الغرائب آورده

سنگ نقاش

در نواحی کرمان کوهیست نمایان مشهور بجبل الثور و بغرایب و عجایب مذکور گویند هر سنگ که از آن برگیرند و بشکنند در هر پارچه از آن صورت آدمی ملاحظه نمایند خواه در قیام و خواه در قعود اگر آنسنگ را سائیده در آب ریزند هرچه از آن در آب فرو نشیند صورت آدمی از آن نمایان شود.

سنگ باران زا

ایضاً در اردبیل سنگیست مانند آهن و در وزن و مقدار قریب دو صدمن باشد هرگاه اهل شهر را بباران حاجت باشد آن سنگرا برداشته بشهر آورند و بجای معین گذارند مادام سنگ در شهر باشد ابر برآمده باران شود چون احتیاج برطرف شود سنگ را برداشته بمکان اصلی گذارند باران منقطع شود.

در عجایب المخلوقات آورده‌اند

سنگ عجایب

حجریست مشهور بجالب النوم و در مرز روم می‌باشد لون سرخ دارد و تماشایش در مزرعهٔ دلها تخم تعجب می‌پاشد و اگر روز در آن بینند دخان و بخار در آن مشاهده شود و در شب روشن و تابان بنظر درآید چنانچه هرچه نزدیک آن باشد از روشنی دیده شود اگر این حجر را بر کسی بندند خواب بر او مستولی شود.


سنگ شادی زا

ایضاً سنگیست آسمانگون و از چندین غرایب مشحون اگر کسی آنرا حل نمود-سوده سفید باشد همیشه با خود دارد فرحناک باشد و غم پیرامون خاطرش نشود و اگر سوده سیاه باشد کسی آنرا نزد خود نگاه دارد هیچکار او تمام نشود و مکحول اصفرش برای تمام شغلها صالح باشد و اگر سرخرنگ برآید حامل آن خیر بسیار بیند و دارندهٔ سوده سبز هر تخم بکارد زود بروید و نیکی و خوبی آرد.

همچنین است بقول حکیم ارسطو منقولست اگر سودهٔ این سنگ اصفر برآید و آنرا کسی با خود دارد هرچه گوید واقع شود و تخلف در آن نرود و اگر احمر برآید و آنرا حامل شود بهر کار که شروع نماید بانجام برساند و دارندهٔ غبرا هرچه گوید مردم برضا بشنوند و اگر از کسی مدد طلبد باجابت مقرون شود و هرکه سائیدهٔ آسمان گونی را با خود دارد همیشه خوشدل باشد.

اگر محل آن اخضر برآید و در بستان آویزد تمام اشجار آنجا مثمر گردد و از اندازه آن بیشتر ببالد اگر اسود درآید هرکه قدری از آن در آب انداخته بیاشامد از زهر ایمن باشد و در آن اثر نباشد.

سنگ کار ساز

ایضاً حجریست اصفر و در خاصیتها مشهور ارسطو حکیم گوید اگر سودهٔ آن سیاه برآید دارندهٔ آن از راه شوق باطن نام هرکه را برگیرد از آن جدا نشود و همیشه در ملازمت او باشد مادام که آن سنگ در نزدش باشد.

ایضاً منقولست از ارسطوی حکیم اگر حکاکهٔ او ابیض برآید و آنرا باسم کسی ساید و هرکه را مشتاق باشد بدست خود در چشم او کشد مکحول مکتحل را از جان دوست دارد.

و اگر سیاه باشد و با او اکتحال نمایند پیش مردم گرامی بود و اگر زن آنرا در چشم کشد در چشم شوهر عزیز مکرم باشد و هرچه از شوهر طلب نماید در حال باو بدهد و اگر حاملش را هرکه ببیند بر وی ثنا گوید و اگر احمر بود هرجا رود روزیش فراخ باشد

سنگ عشق 

جالینوس گوید حجر ممرغ الناقه جائی که ناقه مراغه نماید سنگی آنجا افتاده باشد اگر آن سنگ را برداشته بر عاشق بندند در حال تسکین یابد و از شورش و بیتابی باز آید و اگر آنرا بر خوانی نهد هرکه از آن طعام خورد هیچ طعم نیابد. در شاه جهان‌نامه آمده.. 


ای کاش سنگ ضد خرافات هم یافت می شد


امیر تهرانی

ح. ف 

فرازهایی از تاریخ مصیبت بار ایران در زمان قاجار

ادامه از نوشتار پیشین

انتخاب از کتاب روابط ایران و انگلیس نوشته محمود محمود

باقی ایام سلطنت فتحعلی‌شاه

بدبختیهای فتحعلی شاهی

گرفتاری دولت ایران در سی سالهٔ اول قرن نوزدهم غالباً با دولت روس بوده و این گرفتاری برای دولت ایران خیلی گران تمام شد. 

در آخر هم بواسطه معاهدهٔ ترکمان‌چای، نفوذ سیاسی و نظامی ایران ضعیف گردید و از نفوذ معنوی آن نیز بسیار کاسته شد. 

چه عجب که فهمیدند چه کنند؟ 

قضیه قتل گریبایدوف از رنگ دسایس سیاسی عاری نبوده و این نیز فتنه تازه‌ای بود که برای گرفتاری مجدد ایران تهیه شده بود، همینقدر باید ممنون بود که دولت ایران در این واقعه فهمید چه بکند و بدون دخالت ثالثی خود مستقیماً باولیای امور روسیه مراجعه نمود و غائله را بخوبی خاتمه داد.

امان از مفسدین

ولی تنها غائله گریبایدوف نبود. مفسدین فتنه‌های خفتهٔ داخلی را نیز بیدار نموده بودند و در خارج از قلمرو ایران نیز میکوشیدند که اگر از نفوذ و اقتدار ایران چیزی باقی مانده آن نیز محو گردد.

سیاستمداران آزموده و آلوده

در این تاریخ یک عده عمال سیاسی آزموده بممالک آسیای مرکزی اعزام داشتند که شکست قشون عباس میرزا نایب‌السلطنه را از روسها باطلاع آنها برسانند. 

در ضمن اتحاد و دوستی ایران و روسها را بآنها گوشزد کنند و آنها را از این اتحاد بخوف و وحشت انداخته وادار کنند که علیه دولت قیام نمایند.(یعنی علیه وطن خودشان) 

روسیه هرچه می خواست بدست اورده بود

دولت ایران از طرف روسها ایمن شده بود. روسها نیز آن سرحد طبیعی را که برای خود را تصور مینمودند بدست آوردند و در آن تاریخ دیگر کاری با ایران نداشتند. 

علاوه بر این چنانکه بعدها ملاحظه خواهد شد بواسطه تغییرات اوضاع سیاسی اروپا دولت روس مایل بود با ایران مساعد باشد و سعی مینمود ایران را بطرف خود جلب کند، چه در این تاریخ مقصود عمده روسها تصرف استانبول بود و دولت انگلیس نیز با این نظر مخالفت مینمود.

انگلیس دست بردار نبود

اما دولت انگلیس دست از گریبان ایران برنداشته بود، چونکه ایران را یکی از میدانهای مبارزه سیاسی خود با روسها حساب مینمود.

 این بود که میکوشید همان امتیازات و حقوقیکه دولت روس بوسیله معاهده ترکمان چای بدست آورده آندولت نیز همان امتیازات و حقوق را در ایران بدست آورد ولی دولت ایران در این تاریخ حالت آدم مار گزیده‌ای را پیدا کرده بود که از هر ریسمان سیاه و سفید در وحشت بود. 

چون همسایگان جنوب و شمال خود را خوب امتحان نموده و سنجیده بود، دیگر بعهد و میثاق آنها چندان اعتمادی نداشت و حاضر نبود بعد از این همه عهدشکنی بار دیگر خود را در دامهای سیاسی آنها گرفتار کند.

در هر حال معاهدهٔ ترکمان چای باختلاف دیرینهٔ روس و ایران خاتمه داد. اگرچه شرایط این معاهده برای ایران خیلی ناگوار و سنگین بود و اساس استقلال آن را متزلزل نمود ولی دولت متعدی روس در این عهد، بعد از انعقاد این معاهده مایل بود با دولت ایران با وفق و مدارا رفتار کند شاید بتواند با رفتار ملایم و آرام خود از اولیای ایران تحبیب نماید. 

چنانکه در قضیه قتل گریبایدوف عمل نمود. در این هنگام بطوریکه بعدها ملاحظه خواهد شد سیاست در میان دول اروپا نیز مخصوصاً بین روس و انگلیس تغییر نموده بود.

 تغییر سیاست دولتین فوق‌الذکر و رفتار ملایم دولت روس با ایران رفتار عمال سیاسی دولت انگلیس را نسبت بایران تغییر داد، یعنی سیاست آن دولت در ایران عوض شد زیرا که فتحعلی شاه کاملا در دست آنها بود و سیاست آنها نیز ظاهراً در این تاریخ چندان متعدی نبود.

بعد از رفتن هیئت نظامی و سیاسی فرانسه از ایران (۱۲۲۴ هجری-۱۸۵۹ میلادی)، سیاست دولت انگلیس در دربار فتحعلی شاه قوت گرفت و روز بروز بر نفوذ آن دولت در ایران افزود و همیشه عمال سیاسی آندولت طرف شور و مشورت فتحملی شاه و درباریان او بودند.

 این حال تا اوایل سال ۱۲۴۵ هجری (۱۸۳۰ میلادی) باقی بود ولی همینکه سیاست دولت روس نسبت بایران تغییر نمود یعنی از آن حال تعدی و فشار و تجاوز باراضی ایران برگشت و ملایم شد عمال سیاسی انگلیس نیز تغییر حالت داده همان سیاست خشن روسها را پیش گرفتند، منتهی فشار آنها تا مرگ فتحعلی‌شاه چندان محسوس نبود.

هر گاه کتب نویسنده‌های انگلیسی و مزدورهای آنها را کسی خوانده باشد میداند که انگلیسها در این تاریخ مایل نبودند دولت مقتدر و بانفوذی در حول و حوش هندوستان وجود داشته باشد. دولت ایران یکی از آن دولی بود که در ممالک آسیای مرکزی و مخصوصاً هندوستان دارای سوابق تاریخی و شهرت فوق‌العاده بود و خود عمال سیاسی دولت انگلیس این موضوع را بهتر از هر کسی مطلع بودند و میدانستند که دول بومی آن نواحی چشم امید و یاری از ایران داشتند[۱] و همیشه از او استمداد میکردند و حتی خود دولت انگلیس نیز کراراً یرای بسط نفوذ خود در آن ممالک از دولت ایران استمداد خواسته بود.

امیر تهرانی

ح. ف


نفرین زمین: نوشته آل احمد فصل 1 درویش کیست؟

ادب پارسی: داستان: نفرین زمین : جلال آل احمد درویش کیست؟

ملاقات با درویش

در پوشش پر پشتی از بیدهای کوتاه چرخی، مساوات کاه‌گلی ده را از وسط شکافته بود و افقی دور تپه می‌پیچید و به سوی غرب دو سه تیر پرتاب می‌رفت تا به مظهر قنات برسد. و از آن جا حلقه‌های قنات هم چون حلقه‌های زنجیر در همواری دشت چیده؛ تا پای کوه. یا پس کوه؟... که از اکبر پرسیدم:

- «عمو زنجیل باف» بلدی؟

این بازی را نمی شناخت. که دیدم آفتاب از سر بلندترین سپیدارها جست و از سر تیرک پرچم مدرسه نیز. از دودکش هر خانه‌ای دودی آبی رنگ و سبک، دم نسیم غروب تاب می‌خورد و می‌رفت بالا. باز پرسیدم:

-پس چه بازی‌هایی بلدی؟

-قایم باشک آقا و... و... و دوزبازی و... و... و درنابازی آقا و... همین.

- همین؟

- آخر آقا ما که دیگه بچه نیستیم. این بازی‌ها مال بچه‌هاست.

صدو پنجاه خانواده و مصیبت خانواده یتیم

و این جوری حرف مان گل کرد. آبادی صد و پنجاه خانواری جمعیت داشت. و او برادرزاده‌ی کدخدا بود و دوازده سالش تمام نشده بود. و پدرش شب عید همان سال مرده بود و مادرش نان‌بند خانه‌ی بزرگان بود و مادربزرگش زمین‌گیر بود و خودش خال دشات معلم بشود.... پرسیدم:

- کار هم می‌کنی؟

- از وقتی بابام مرده دیگر ما کاری نداریم آقا.

- چه طور؟

-زمینمان را عموم می‌کارد. بچه‌هایش بهش کمک می‌کنند آقا. نمی‌خواهند من هم بروم کمک که سهممان بیشتر بشود آقا. فقط هفته‌ای دو روز می‌روم علف‌چینی آقا. برای زمستان گاومان و شش تا بز و میشمان.

در شب زودرس سایه‌ی بیدهای آخر کوچه‌ی ده، قدم می‌زدیم که سوز تندی از جلو برخاست، با گرد و خاک. یخه‌ی کتم را کشیدم بالا و چشمم را مالیدم. و بازش که کردم دیدم کسی شش هفت بید آن طرف تر لب نهر نشسته. و پشت به ما چپق می‌کشد. اکبر گفت:

درویش علی... 

- درویش علی است آقا.

-درویش؟...خرمن که برداشته.

- امسال خیال دارد بماند آقا.

- صحیح. چه جور آدمی است؟

- خیلی از آقای مدیر بیشتر چیز می‌داند آقا. روزها سر خرمن نقل می‌گفت. آقای مدیر باهاش بد است آقا.

- چه قدری عایدی داشت؟

- نمی‌دانم. هر کسی یک چیزی بهش داد آقا. دو تا گونی شد که گذاشته پیش قهوه‌چی. سه سال است که سر خرمن پیدایش می‌شود آقا.

 نقل گرشاسب یل را آن قدر خوب تعریف می کند... اکبر زمزمه‌کنان حرف می‌زد که درویش به صدای پای ما برگشت. چپقش را به یک حرکت خالی کرد که جرقه‌هایش را باد بلعید؛ و برخواست. در سایه‌ی بیدها و تپه، که دیگر سایه نبود و چیزی از شب با خود داشت؛ اول ریش دراز سایه‌اش را دیدم و بعد کفنی راسته‌اش را و بعد صورت سیاه و استخوانی‌اش را. و گفت:

درویش چه جور آدمیه؟ 

خوش آمدی، درویش خاک پای هر چه آدم باکمال است، بفرما.

- سروری درویش.

و خودش را کنار کشید که نشستیم. چماقی پیش رویش بود و کلاهی شش ترک؛ که برش داشت و به سر گذاشت. فقط دسته‌های لام و الف کتیبه‌ی کلاهش خوانا بود که همچون شعاع‌های بی‌رمق از نوک کلاه می‌ریخت پایین. اما به دوره‌ی کلاه هم نمی‌رسید. موهای ژولیده‌اش را که زیر کلاه پوشاند، گفتم:

- لب جوق عمر نشسته‌ای درویش؟ نکند از دد و دیو ملولی؟

- ای آقا دهن ما بچاد، مردم از ما گریزانند، به حق مولا دیو و دد، ماییم.

- وقتی پای نقل آدم می‌نشینند که نباید از آدم گریزان باشند.

- کسی پای نقل فقیر ننشسته آقا معلم. این فقیر است که پای سفره‌ی مردم نشسته.

- اوضاعت که بد نیست درویش.

- ای آقا! هر کدام جان می‌کنند تا یک مشت گندم به کیسه‌ی فقیر بریزند.

- پس چرا دل نمی‌کنی؟

که اگر تاریک نبود نمی‌گفتم. مکثی کرد که در آن ، صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم و بعد گفت:

- مگر تو هم به گدایی آمده‌ای آقا معلم؟

یکه خوردم. ساکت در چشم هم نگریستیم. «چرا بهش تندی کردی؟ واقعاً مگر جای تو رو تنگ کرده؟» و او دنبال کرد:

- درویش طمع‌کار نیست. این بدبخت‌ها ملا که ندارند. بی‌بی گفته بمان. فقیر هم گفته به چشم.

- چرا ملا ندارند؟

باز مکثی کرد و گفت:

رادیو و هجوم به شهرها

- آق معلم، تو که بهتر می‌دانی. این روزها همه می‌نشینند پای نقل رادیو و ملاها نازک‌نارنجی شده‌اند. و تا بگویی بالای چشمتان ابروست، قهر می‌کنند.

- یعنی تو آبادی همه رادیو دارند؟

- نه آقا معلم. بدبخت‌ها نان ندارند. اما رادیو می‌گوید شهر شده عین شهر پریان. دستشان که برسد می‌خرند. بعد هم راه می‌افتند می‌روند شهر که پول پارو کنند. چنان صدای گرمی داشت که دیدم کافی است. «بی خودی که نقال از آب در نیومده.» ته صدایش خراشی داشت. صدا از حلقومش که می‌گذشت، درست به باد می‌مانست که از لای شاخ و برگ بید می‌گذرد. بم و روان و لرزان و نرم. چماقش را برداشتم که سری سنگین داشت و گره‌دار بود. پرسیدم:

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح. ف

ادب پارسی: داستان: نفرین زمین : جلال آل احمد درویش کیست؟

ملاقات با درویش

در پوشش پر پشتی از بیدهای کوتاه چرخی، مساوات کاه‌گلی ده را از وسط شکافته بود و افقی دور تپه می‌پیچید و به سوی غرب دو سه تیر پرتاب می‌رفت تا به مظهر قنات برسد. و از آن جا حلقه‌های قنات هم چون حلقه‌های زنجیر در همواری دشت چیده؛ تا پای کوه. یا پس کوه؟... که از اکبر پرسیدم:

- «عمو زنجیل باف» بلدی؟

این بازی را نمی شناخت. که دیدم آفتاب از سر بلندترین سپیدارها جست و از سر تیرک پرچم مدرسه نیز. از دودکش هر خانه‌ای دودی آبی رنگ و سبک، دم نسیم غروب تاب می‌خورد و می‌رفت بالا. باز پرسیدم:

-پس چه بازی‌هایی بلدی؟

-قایم باشک آقا و... و... و دوزبازی و... و... و درنابازی آقا و... همین.

- همین؟

- آخر آقا ما که دیگه بچه نیستیم. این بازی‌ها مال بچه‌هاست.

صدو پنجاه خانواده و مصیبت خانواده یتیم

و این جوری حرف مان گل کرد. آبادی صد و پنجاه خانواری جمعیت داشت. و او برادرزاده‌ی کدخدا بود و دوازده سالش تمام نشده بود. و پدرش شب عید همان سال مرده بود و مادرش نان‌بند خانه‌ی بزرگان بود و مادربزرگش زمین‌گیر بود و خودش خال دشات معلم بشود.... پرسیدم:

- کار هم می‌کنی؟

- از وقتی بابام مرده دیگر ما کاری نداریم آقا.

- چه طور؟

-زمینمان را عموم می‌کارد. بچه‌هایش بهش کمک می‌کنند آقا. نمی‌خواهند من هم بروم کمک که سهممان بیشتر بشود آقا. فقط هفته‌ای دو روز می‌روم علف‌چینی آقا. برای زمستان گاومان و شش تا بز و میشمان.

در شب زودرس سایه‌ی بیدهای آخر کوچه‌ی ده، قدم می‌زدیم که سوز تندی از جلو برخاست، با گرد و خاک. یخه‌ی کتم را کشیدم بالا و چشمم را مالیدم. و بازش که کردم دیدم کسی شش هفت بید آن طرف تر لب نهر نشسته. و پشت به ما چپق می‌کشد. اکبر گفت:

درویش علی... 

- درویش علی است آقا.

-درویش؟...خرمن که برداشته.

- امسال خیال دارد بماند آقا.

- صحیح. چه جور آدمی است؟

- خیلی از آقای مدیر بیشتر چیز می‌داند آقا. روزها سر خرمن نقل می‌گفت. آقای مدیر باهاش بد است آقا.

- چه قدری عایدی داشت؟

- نمی‌دانم. هر کسی یک چیزی بهش داد آقا. دو تا گونی شد که گذاشته پیش قهوه‌چی. سه سال است که سر خرمن پیدایش می‌شود آقا.

 نقل گرشاسب یل را آن قدر خوب تعریف می کند... اکبر زمزمه‌کنان حرف می‌زد که درویش به صدای پای ما برگشت. چپقش را به یک حرکت خالی کرد که جرقه‌هایش را باد بلعید؛ و برخواست. در سایه‌ی بیدها و تپه، که دیگر سایه نبود و چیزی از شب با خود داشت؛ اول ریش دراز سایه‌اش را دیدم و بعد کفنی راسته‌اش را و بعد صورت سیاه و استخوانی‌اش را. و گفت:

درویش چه جور آدمیه؟ 

خوش آمدی، درویش خاک پای هر چه آدم باکمال است، بفرما.

- سروری درویش.

و خودش را کنار کشید که نشستیم. چماقی پیش رویش بود و کلاهی شش ترک؛ که برش داشت و به سر گذاشت. فقط دسته‌های لام و الف کتیبه‌ی کلاهش خوانا بود که همچون شعاع‌های بی‌رمق از نوک کلاه می‌ریخت پایین. اما به دوره‌ی کلاه هم نمی‌رسید. موهای ژولیده‌اش را که زیر کلاه پوشاند، گفتم:

- لب جوق عمر نشسته‌ای درویش؟ نکند از دد و دیو ملولی؟

- ای آقا دهن ما بچاد، مردم از ما گریزانند، به حق مولا دیو و دد، ماییم.

- وقتی پای نقل آدم می‌نشینند که نباید از آدم گریزان باشند.

- کسی پای نقل فقیر ننشسته آقا معلم. این فقیر است که پای سفره‌ی مردم نشسته.

- اوضاعت که بد نیست درویش.

- ای آقا! هر کدام جان می‌کنند تا یک مشت گندم به کیسه‌ی فقیر بریزند.

- پس چرا دل نمی‌کنی؟

که اگر تاریک نبود نمی‌گفتم. مکثی کرد که در آن ، صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم و بعد گفت:

- مگر تو هم به گدایی آمده‌ای آقا معلم؟

یکه خوردم. ساکت در چشم هم نگریستیم. «چرا بهش تندی کردی؟ واقعاً مگر جای تو رو تنگ کرده؟» و او دنبال کرد:

- درویش طمع‌کار نیست. این بدبخت‌ها ملا که ندارند. بی‌بی گفته بمان. فقیر هم گفته به چشم.

- چرا ملا ندارند؟

باز مکثی کرد و گفت:

رادیو و هجوم به شهرها

- آق معلم، تو که بهتر می‌دانی. این روزها همه می‌نشینند پای نقل رادیو و ملاها نازک‌نارنجی شده‌اند. و تا بگویی بالای چشمتان ابروست، قهر می‌کنند.

- یعنی تو آبادی همه رادیو دارند؟

- نه آقا معلم. بدبخت‌ها نان ندارند. اما رادیو می‌گوید شهر شده عین شهر پریان. دستشان که برسد می‌خرند. بعد هم راه می‌افتند می‌روند شهر که پول پارو کنند. چنان صدای گرمی داشت که دیدم کافی است. «بی خودی که نقال از آب در نیومده.» ته صدایش خراشی داشت. صدا از حلقومش که می‌گذشت، درست به باد می‌مانست که از لای شاخ و برگ بید می‌گذرد. بم و روان و لرزان و نرم. چماقش را برداشتم که سری سنگین داشت و گره‌دار بود. پرسیدم:

ادامه دارد

امیر تهرانی

ح. ف

گزارشی از صد و پنجاه سال پیش


از کتاب خاطرات و خطرات هدایت



... از تفلیس به تهران و برلن تلگراف کردیم در این موقع که کتابچهٔ یادداشت را نگاه می‌کنم حوادث پنجاه سال از نظرم می‌گذرد، چه زشت و زیباها که در این مدت دیدیم، 

چه حوادث گوناگون که زیباش بخاطر نمی‌ماند و زشتش از خاطر نمی‌رود، 
محرم ۱۳۴۲ قمری.

بین تفلیس و ایروان باید از گردنهٔ دلیجان گذشت ورای گردنه دریاچهٔ گیک جای است. 

چاپارخانه مشرف بدریاچه، اینجا چند ماهی بدست آمد و با تنگی آذوقه در راه خالی از لذتی نبود اطراف دریاچه حوضه‌ایست میان کوه و بی‌صفا نیست. 

از ایروان و نخجوان چیزی، در یادداشت من نیست، بجلفا رسیدیم.

جلفا خرابه‌ای است بی‌صفا، عمارتش منحصر بتلگرافخانه و گمرک، نشاطی داریم که بخانهٔ خودمان رسیده‌ایم. طبیعتاً منزل در تلگرافخانه بود، تلگرافچی بقدر قوه پذیرائی نمود، در منزل رئیس پست مرغی خوش خط‌وخال دیده شد، کلهٔ بی تناسب کوچکی دارد، از حاجی‌ترخان آورده‌اند

 نعمتی که در ایران داریم مراقبت در طهارت است. آب پاشی درب منزلها بخصوص در من اثری دارد.

در دو فرسخی جلفا، گرگر محلی است، حکومت این حدود با حاجیه خانم گرگری است. مردم از او راضی هستند، چوب و فلکش معروفست، «تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر». (مرد م از نظر قاجاریه گاو و خر بودند) 

زنهای هنرمند بوده‌اند، اما از یک گل بهار نمی‌شود. دره دیز در راه دره ای است تنگ و دزدگاه دو نفر قرا سوران که همراهند. 

اینجا فلانی را کشتند آنجا دیگریرا..

هر گوشهٔ دره را نشان می‌دهند که اینجا فلان را کشتند، آنجا فلان را، خودشان هم به قطاع‌الطریق بی شباهت نبودند. 

بیرون رفتن از دره دیز را قوز عظیم شمردیم، 

مرند جای دلچسبی بنظر آمد، آب بسیار دارد، از خانه‌ها جاری است.

 رئیس تلگراف مرد خوش صحبتی است، نسبتاً لوازم پذیرائی اینجا فراهم‌تر است، وفور میوه سبب تعجب دیج شد، آنقدر خورد که معده از کار یا بکار افتاد.

 حرکت با اسب چاپارخانه پس از عادت براه‌آهن و کالسکه طاقت‌فرسا است؛ راست گفته‌اند:

 از سختی پالان چه دهم شرح که ماتحتمجروح چنان گشته که مافوق ندارد 

سکندری رفتن اسبهای چاپارخانه امری عادی است و فقط منزل اول موحش بود، بعد امری مسلم و تسلیم شدیم. 

این کلی که اسب راه هم می‌رود در اسبهای چاپارخانه مسلم نیست، بعضی راه نمی‌روند باید آنها را کشید. 

از جمله صحبت‌های رئیس تلگرافخانهٔ مرند مذمت چادر و روبند دورد، آنهم از این نظر که زنی را دنبال می‌کنی، پس از دوندگی کاشف باعمل می‌آید که دده سیاهی است.

 پوشاندن صورت معلوم نیست امری شرعی باشد اما از خرج و زحمت جلوگیری می‌کند، چه راحت بودم من اگر روز را ندیده بودم.

 چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماندنه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار 

و کف نفسی امری دشوار، الا ما رحم ربی


ورود به تبریز

ورود به تبریز ابداً بدان نمی‌ماند که شخصی به شهر بزرگی ورود کرده‌است، کوچه‌ها تنگ، پیچاپیچ، مدتی باید بین دو دیوار گلی عبور کرد تا شخصی بمرکز برسد.

 میرزاعباسخان برادر میرزاجوادخان رئیس تلگرافخانه است، خانهٔ خوبی دارد که متعلق به برادرش است.

 یک هفته در تبریز توقف شد، جز بازار و باغ شمال جای دیدنی ندارد. 

اخوی دو نوبت بدیدن ولیعهد رفت من تحاشی کردم و بیشتر بواسطهٔ عسرت تکلم بفارسی بود.

میرزاعباسخان بعدها بتهران آمد و رئیس تحویلخانهٔ مرکزی شد. عصرها پیش پدرم می‌آمد و چون تفلیس را دیده بود افاده بسیار میکرد روزی پدرم گفت؛ خان تو تا تفلیس رفته‌ای... 

ادامه دارد.. 

امیر تهرانی

ح. ف