ملاقات با درویش
در پوشش پر پشتی از بیدهای کوتاه چرخی، مساوات کاهگلی ده را از وسط شکافته بود و افقی دور تپه میپیچید و به سوی غرب دو سه تیر پرتاب میرفت تا به مظهر قنات برسد. و از آن جا حلقههای قنات هم چون حلقههای زنجیر در همواری دشت چیده؛ تا پای کوه. یا پس کوه؟... که از اکبر پرسیدم:
- «عمو زنجیل باف» بلدی؟
این بازی را نمی شناخت. که دیدم آفتاب از سر بلندترین سپیدارها جست و از سر تیرک پرچم مدرسه نیز. از دودکش هر خانهای دودی آبی رنگ و سبک، دم نسیم غروب تاب میخورد و میرفت بالا. باز پرسیدم:
-پس چه بازیهایی بلدی؟
-قایم باشک آقا و... و... و دوزبازی و... و... و درنابازی آقا و... همین.
- همین؟
- آخر آقا ما که دیگه بچه نیستیم. این بازیها مال بچههاست.
صدو پنجاه خانواده
و این جوری حرف مان گل کرد. آبادی صد و پنجاه خانواری جمعیت داشت. و او برادرزادهی کدخدا بود و دوازده سالش تمام نشده بود. و پدرش شب عید همان سال مرده بود و مادرش نانبند خانهی بزرگان بود و مادربزرگش زمینگیر بود و خودش خال دشات معلم بشود.... پرسیدم:
- کار هم میکنی؟
- از وقتی بابام مرده دیگر ما کاری نداریم آقا.
- چه طور؟
-زمینمان را عموم میکارد. بچههایش بهش کمک میکنند آقا. نمیخواهند من هم بروم کمک که سهممان بیشتر بشود آقا. فقط هفتهای دو روز میروم علفچینی آقا. برای زمستان گاومان و شش تا بز و میشمان.
در شب زودرس سایهی بیدهای آخر کوچهی ده، قدم میزدیم که سوز تندی از جلو برخاست، با گرد و خاک. یخهی کتم را کشیدم بالا و چشمم را مالیدم. و بازش که کردم دیدم کسی شش هفت بید آن طرف تر لب نهر نشسته. و پشت به ما چپق میکشد. اکبر گفت:
درویش علی...
- درویش علی است آقا.
-درویش؟...خرمن که برداشته.
- امسال خیال دارد بماند آقا.
- صحیح. چه جور آدمی است؟
- خیلی از آقای مدیر بیشتر چیز میداند آقا. روزها سر خرمن نقل میگفت. آقای مدیر باهاش بد است آقا.
- چه قدری عایدی داشت؟
- نمیدانم. هر کسی یک چیزی بهش داد آقا. دو تا گونی شد که گذاشته پیش قهوهچی. سه سال است که سر خرمن پیدایش میشود آقا.
نقل گرشاسب یل را آن قدر خوب تعریف می کند... اکبر زمزمهکنان حرف میزد که درویش به صدای پای ما برگشت. چپقش را به یک حرکت خالی کرد که جرقههایش را باد بلعید؛ و برخواست. در سایهی بیدها و تپه، که دیگر سایه نبود و چیزی از شب با خود داشت؛ اول ریش دراز سایهاش را دیدم و بعد کفنی راستهاش را و بعد صورت سیاه و استخوانیاش را. و گفت:
درویش خاک پاست
- یا حق آقا معلم! خوش آمدی، درویش خاک پای هر چه آدم باکمال است، بفرما.
- سروری درویش.
و خودش را کنار کشید که نشستیم. چماقی پیش رویش بود و کلاهی شش ترک؛ که برش داشت و به سر گذاشت. فقط دستههای لام و الف کتیبهی کلاهش خوانا بود که همچون شعاعهای بیرمق از نوک کلاه میریخت پایین. اما به دورهی کلاه هم نمیرسید. موهای ژولیدهاش را که زیر کلاه پوشاند، گفتم:
- لب جوق عمر نشستهای درویش؟ نکند از دد و دیو ملولی؟
- ای آقا دهن ما بچاد، مردم از ما گریزانند، به حق مولا دیو و دد، ماییم.
- وقتی پای نقل آدم مینشینند که نباید از آدم گریزان باشند.
- کسی پای نقل فقیر ننشسته آقا معلم. این فقیر است که پای سفرهی مردم نشسته.
- اوضاعت که بد نیست درویش.
- ای آقا! هر کدام جان میکنند تا یک مشت گندم به کیسهی فقیر بریزند.
- پس چرا دل نمیکنی؟
که اگر تاریک نبود نمیگفتم. مکثی کرد که در آن ، صدای قورت دادن آب دهانش را شنیدم و بعد گفت:
- مگر تو هم به گدایی آمدهای آقا معلم؟
یکه خوردم. ساکت در چشم هم نگریستیم. «چرا بهش تندی کردی؟ واقعاً مگر جای تو رو تنگ کرده؟» و او دنبال کرد:
- درویش طمعکار نیست. این بدبختها ملا که ندارند. بیبی گفته بمان. فقیر هم گفته به چشم.
- چرا ملا ندارند؟
باز مکثی کرد و گفت:
رادیو و قدرت تسخیر آن:
- آق معلم، تو که بهتر میدانی. این روزها همه مینشینند پای نقل رادیو و ملاها نازکنارنجی شدهاند. و تا بگویی بالای چشمتان ابروست، قهر میکنند.
- یعنی تو آبادی همه رادیو دارند؟
- نه آقا معلم. بدبختها نان ندارند. اما رادیو میگوید شهر شده عین شهر پریان. دستشان که برسد میخرند. بعد هم راه میافتند میروند شهر که پول پارو کنند. چنان صدای گرمی داشت که دیدم کافی است. «بی خودی که نقال از آب در نیومده.» ته صدایش خراشی داشت. صدا از حلقومش که میگذشت، درست به باد میمانست که از لای شاخ و برگ بید میگذرد. بم و روان و لرزان و نرم. چماقش را برداشتم که سری سنگین داشت و گرهدار بود. پرسیدم:
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح. ف
نفرین زمین
نوشته جلال آل احمد فصل اول
ادامه از نوشتار پیشین
... در راه هیچ حرفی با هم نزدیم. نمایشی بود که باید می دادیم. و صامت. اهل ده باید مطمئن می شدند که معلم تازه هم چیزی بیش از یک سر و دو گوش ندارد. اما پچپچ بچهها یک دم نخوابید.
مدرسه همان بیابان بود
مدرسه بیابانی بود. محصور به چهار دیواری. با یک ردیف اتاق و جلوی آنها ایوانی سرتاسری. و دیوارها سفیدنشده و بر پیشانی بنا سرتیرهای سقف نامرتب بیرون زده؛ و گره گولهدار. داد میزد که به عجله ساختهاند.
خاک حیاط چنان پوک بود که هنوز غبار گریز بچهها از مدرسه فرو ننشسته بود. با این که یک ساعتی از تعطیلی مدرسه می گذشت. جان میداد برای گلکاری. دو سه ته قلوهسنگ نامرتب، گوشه و کنار حیاط افتاده بود. آهاه! لابد این جام قبرستون بوده. و خودم را کشیدم کنار تا از بغل یکی از آنها بگذرم و نوک پایی و شاید جمجمهای و بعد شاید مختصر خودنمایی خارج از برنامه برای کلاسم.
که عقل هی زد: «چی کار میکنی مرد؟ یه دهاتی است و یه عالمه احترام به اموات.» که به دیگران پیوستم و رفتیم به سمت ایوان.
بچهها کنار دیوار مدرسه ردیف شده بودند و مدیر و مباشر هیچ حرفی با هم نداشتند. از مباشر پرسیدم:
- مدرسهتان چندساله است؟
- سه سال. میدانید... این طرفها زمین بایر نداشتیم. یعنی بیرون آبادی. قبرستان را هم میدانید... دستور دولت بود. نقشه را دولت داد. خرجش را از صدی ده حق اربابی. میدانید هر چه باشد این جا مدعی نداشت.
- راست است. باز جای شکرش باقی است که عالم اموات مهماننواز است.
مدیر لبخندی زد و از پلکان پهن وسط عمارت رفتیم بالا.
تنهی دو تا تبریزی را پوستنکنده فرو کرده بودند وسط حیاط و با طنابی سرشان را به هم بسته. یعنی که تور والیبال. و یک تیرک دراز و پوستکنده هم بود.
بغل در مدرسه و تکیه به دیوار داده. که پارچهای رنگ باخته بر سرش تاب میخورد. یک گوشهی ایوان را آب و جارو کرده بودند و دو سه تا صندلی و میزی. و سماور قلقل میکرد.
و از اسباب سفرم خبری نبود. نفهمیدم آن دو نفر کی از ما جدا شدند و کجا.
هنوز ننشسته بودیم که مدیر دوباره بلند شد و رفت سراغ بچهها. لابد که مرخصشان کند. یک جا بند نمیشد. من و مباشر ساکت بودیم. همان شاگردی که سر صف باهاش دست داده بودم چای میریخت. مباشر کمی پا به پا شد و بعد گفت:
- خوب. خیلی خوش آمدید. میدانید؛ راست است که زندگی ده چنگی به دل نمیزند، اما میدانید این بچهها هم حق دارند.
«می دانید» هایش خفهام میکرد. اما آفتاب سوختگیاش و موی قرمزش هر عیب دیگری را جبرانی بود. گفتم:
-این را به دیگران باید گفت. من که به پای خودم آمدهام. اصلاً سق مرا با دهات برداشتهاند.
و چای را یکهو سرکشیدم. جوری که سقم سوخت و دهانم. تا بیخ حلق و اشک جلوی دیدم را گرفت. سرم را گرداندم که یعنی دنبال بساط سفرم میگردم.
- بردند منزل آقای مدیر.
پسرک، استکان را که بر میداشت این را گفت.
- اسمت چیه بابا؟
- اکبر.
و مباشر گفت:
- با آقای مدیر این جور قرار گذاشتیم. میدانید، ما دهاتیها آداب بلد نیستیم.
که مدیر رسید. و یاالله نشست. و مباشر دنبال کرد، انگار میخواست خیال خودش را راحت کند:
- میدانید، آقای مدیر... شاید بهتر بود تو قلعهی اربابی برایشان جا تهیه میکردیم.
-چرا؟
- آخر میدانید... تو دهات مهمانخانه که نداریم. کدخدا هم، میدانید فقط برای میدانید ژاندارمها جا دارد.
گفتم:
- مهمانخانه را میخواهید چه کنید؟ اصلا مگر همین مدرسه چه عیبی دارد؟
نگاهی به هم کردند که قرار و مداری را میرساند. و اکبر داشت چای دوم را جلوی من میگذاشت که مدیر گفت:
- مدرسه نوبنیاد است. اما بیغوله است. شأن شما هم نیست. خلاف ادب است. نقل آن یارو است که برایش مهمان آمد خواباندش تو طویله.
- هر وجب از خاک خدا یک روزی قبرستان بوده.
- آخر این دفعهی اول است که برای ما از خارج معلم میآید. درمانده بودیم که چه کنیم. آن جا هم خانهی خودتان است.
مباشر گفت:
- میدانید، تا حالا هیچ کس این جا نخوابیده. گفتم:
- من اولیش. نترسید. دست مردهها خیلی از دنیا کوتاه است.
مدیر به خنده گفت:
ادامه دارد
امیر تهرانی
ح. ف
ادامه از نوشتار پیشین
کتاب دکتر فاستوس نوشته کریستو فر مارلو
قصر دوک ونهولت، دوک و دوشس و فاستوس. مفیس تافلیس و ملازمان
دوک - دکتر، باور کنید که این تفریحاتی که فراهم کردید فوقالعاده مایه مسرت بود.
فاستوس - جناب لرد. من هم از اینکه توانستهام خدمتی کرده باشم مسرورم. اما شما مادام (خطاب به دوشس) مثل اینست که از این تفریحات خوشتان نیامده، شنیدهام که زنان همیشه هوس تنقلات دارند. بفرمائید تا برایتان حاضر کنم؟
دوشس - متشکرم آقای دکتر، میبینم که بپاس ادب میخواهید وسیله خشنودی مرا فراهم کنید. من هم از شما چیزی را که بسیار آرزوی آن را دارم پنهان نمیکنم. اگر حالا تابستان بود و زمستان و یخبندان نبود هیچ چیزی را بیش از یک خوشهٔ انگور دوست نداشتم.
فاستوس - مادام این که حاجت مهمی نیست (در کناری به مفیس - تافلیس) زود برو. (مفیس تافلیس خارج میشود) اگر چیز مهمتری هم میخواستید برای انجام میل شما آن را فراهم میکردم.
(مفیس تافلیس با خوشه انگور وارد میشود، فاستوس انگور را بدون اینکه دیگران ببینند از او میگیرد)
فاستوس - انگور حاضر است مادام. خواهشمندم میل بفرمائید ببینید چطور است.
دوک - باور کنید که این هنر بیش از سایر کارهای شما مرا به تعجب انداخته است زیرا حالا زمستان است و ما در وسط یخ بندان هستیم. این انگورها را از کجا بدست آوردید؟
فاستوس - جناب اجل، سال بر روی دو نیمکرهٔ شمالی و جنوبی قسمت میشود و وقتی اینجا زمستان است در نقاطی که در نیمکرهٔ دیگر واقع هستند مثل هندوستان و کشورهای خاور دور تابستان است. من بوسیله روحی که در اختیار خود دارم این انگور را از آن کشورها بدست آوردم. بفرمائید ببینم مادام مزهٔ انگورها چطور بود؟
دوشس - من تاکنون انگوری باین شیرینی و شادابی نچشیده بودم.
فاستوس - متشکرم مادام. (پرده میافتد)
شرح
مارلو در این کتاب فاستوس را مهربان نسبت به شاهان و دوکها و ثروتمندان و خشن و دشمن نسبت به دستگاه پاپ معرفی می کند. شاید در این نوعی پیام معکوس نهفته باشد.
امیر تهرانی
ح. ف
تضاد ها از کجا می آیند؟
دیپلمه بیکار
... قلمرو فرهنگ مشهور است و همه میدانند که مدرسههای ما کارمند میسازند، یا دیپلمهی بیکاره تحویل میدهند.
در این حرفی نیست؛ امّا آنچه اساسیتر است و نگفته مانده، اینکه مدارس های ما «غربزده» میسازند.(بهت زده و پوچ شده امروز بهتر است
خالی شده و بی فکر و اندیشه هم می توان گفت. ا. ت)
آدمهای همچون نقش بر آب میسازند. زمینههای آماده برای قبول غربزدگی (پوچی) تحویل میدهند.
این است بزرگترین خطر مدارس ما و فرهنگ ما!
طرح کلّی این آدمی را که از کارخانههای غربزده (بهت زدگی، اینترنت زدگی، سکس زدگی) سازی ما در میآید، در فصلی جدا خواهم داد.
آنچه فعلاً باید تذکّر بدهم این است که برخلاف رأی مورّخان ریش و سبیل دار ما، نهضتهای شعوبی سیاسی و مذهبی، ما را هیچوقت به جایی نرسانده است –
غرضم نهضتهای غلو کننده در ملّیّت یا مذهب است و اگر هم رساندند، سنگ اوّل بنایی را گذاشتند که در دورهی صفوی کنگرهاش ساخته شد.
یعنی در آن زمان بود که حکومت ملّی و مذهب – یعنی سلطنت و روحانیّت – در یک خرقه رفتند و هر کدام از یک آستین دست در آوردند.
در اوایل دفتر اشاره کردم که نتایج تاریخی و کلّی این همپالگی شدن چهها بود؛ و سربسته یادتان باشد که ما در دورهی ساسانی نیز چنین وضعی را داشتهایم که به قیام مانی و مزدک و عاقبت به ظهور اسلام انجامید؛
امّا امروز که آن خرقهی واحد دریده است و آن دو رقیب، هر کدام تشکیلات و سلام و سنن و مقرّرات جداگانهای دارند، کارمان از آن دوره نیز خرابتر شده است.
به این صورت که امروز کار افتراق میان مذهب و رقیب اصلیش به آنجا کشیده که حکومتهایمان با تکیه به غربزدگی و با اصرار در تشبّه به بیگانگان، روز به روز بیشتر از پیش در راهی گام میزنند که پایانش جز بوار و انحطاط و افلاس نیست و از طرف دیگر مذهب، با تمام تأسیسات و آدابش تا میتواند به خرافات تکیه میکند و به عهود ماضی و رسوم پوسیدهی کهن پناه میبرد و به دربانی گورستان قناعت میکند و در قرن بیستم، به ملاکهای قرون وسطایی میاندیشد.
امیر تهرانی
ح. ف
نفرین زمین : جلال آل احمد
انتخاب از متن
یکم
رسیدیم به ده!
بسیار خوب. این هم ده. دیروز عصر رسیدم. مدیر، بچهها را به خط کرده بود و به پیشباز آورده. بیست سی تایی. وسط میدانگاهی ده. اسمش؟...حسنآباد یا حسینآباد یا علیآباد.
معلوم است دیگر. اسم که مهم نیست. دهی مثل همهی دهات. یک لانهی زنبور گلی و به قد آدم.
کنار آب باریکهای یا چشمهای یا استخری یا قناتی. یعنی که آبادی.
با این فرق که من در یکی معلم ورزش بودم در دیگری معلم حساب و حالا این جا باید معلم کلاس پنجم باشم که امسال باز شده و راه بردنش دیگر کار محلیها نیست.
اصلاً نمیدانم چرا نمیگذارند مدرسههای شهر بمانم. پنج سال است که از دانشسرا درآمدهام و همهاش ویلان این نیمچه آبادیها.
سه سال دانشسرا
شاید خودم اینجور خواستهام؟... نه. حتماً چیزی توی این پیشانی نوشته. «بی خودی که خرجت رو ندادن.» سه سال آزگار نان یک دانشسرای ولایتی را خوردن و جای دیگران را تنگ کردن و پسر یک مأمور پست بودن که دنبال خربندری آن قدر از رودک به هشتگرد سگ دو زد تا خره مرد و حالا براش دوچرخه خریدهاند.
چشمت کور! چرا بچه شهری نیستی
بله دیگر چشمت کور. تو هم میخواستی تخم و ترکهی یک آدم پدر و مادردار شهری باشی تا لای دست فاحشههای پاریس راه و رسم تمدن را بیاموزی، و گره کروات و دستمال سفید و خم رنگرزی غرب ... و آن وقت در فرودگاه که از لای زرورق بازت کردند، بدانی که سر غذا چنگال به دست چپ و... از این قزغبلات. رها کنم.
بدی کار این بود که معلم ورزش توی ده خیلی بیکار میماند.
جایی که داس زدن روزانهاش کمر پرمدعاترین میداندارهای زورخانهی باغ پستهبک را میشکند،
معلم ورزش یعنی...
معلم ورزش یعنی سرنگهدار. آن جا هم که معلم حساب بودم، برایم درآوردند که میان مالک و رعیت را به هم زده و بفهمی نفهمی... بله اخراج.
مدیریت هم که ازم نمیآمد. یعنی برام پاپوش دوختند. چه طور؟...خوب دیگر. روزگار است و پر از کلک. فعلاً هم ولم کنید. بعداً اگر حوصله داشتم راستش را برایتان میگویم.
بچهها نه به ترتیب قد، صف کشیده بودند. بیشتر کلاه نمدی به سر. و بزرگ ها، یعنی دهاتیها، دور تا دور میدانچهی آبادی پلاس.
با دو سه نفری دم در قهوهخانه که یک شقه گوشت عین چرم قرمز به دیوارش آویخته بودند. تا پایم از رکاب کامیون به زمین رسید، بچهها هورا کشیدند و کف زدند و دهاتیها برگشتند و نگاهی و سایهی ریشخندی روی صورت چند تاشان.
ولی دست زدن بچهها اصلاً صدا نداشت. انگار نمد به کف دستهاشان بسته بودند. بعد از مدیر با بزرگترینشان دست دادم.
دستش بدجوری پینه داشت. مثل پاشنهی پای بابام. لیفهی تمبانها بالا کشیده، خبرداری به افتخار ورود معلم تازه. یا پیشفنگ دهاتی؟...
بیشترشان پابرهنه بودند و چندتایی گیوه داشتند. با تختهایی به کلفتی الوار. خود گیوهها عین یک کشتی و مچ پاهای لاغر بچهها درست مثل دکل وسطشان فرورفته. حتماً تا دو سال دیگر اندازهی پاشان میشد.
مدیر محلی بود. همه چیزش داد میزد. تسبیحی به دست، میانه بالا، مچ دستها به باریکی ترکه، با سری بزرگ و بیکلاه و چه پنجاه ساله مردی با او بود.
مو قرمز و آفتابسوخته و درشت قامت. «آقای مباشر». مدیر این طور معرفی کرد.
حسابی خوش قد و قواره. از آنها که توی شهرها برای ریاست در به در دنبالشان میگردند. «شاپو»یی به سر و اتوی شلوارش مال زیر دشک و سه چهار تا دهاتی دورش میپلکیدند.
دو تاشان را صدا کرد که بدو آمدند جلو. یکیشان میشلید و بدجوری کج و کوله میشد. «کاسکت»هاشان را از سر برداشتند و روی سینه گرفتند و آمدند جلو. دومی کچل بود. تک و توک موهایش عین شوید آفت زده در یک مزرعه از خاک رس.
مباشر چیزی به لهجهی محلی به آنها گفت که ازش اسم مدیر را فهمیدم.
یکیشان چمدانم را از توی کامیون برداشت و دیگری رخت خواب پیچم را و راه افتادیم. مباشر این طرف و مدیر آن طرف و بچهها در دنبال. یک دستهی حسابی. و علم و کتل دسته، بساط زندگی معلم ده؛ به دوش دو نفری که از جلو میرفتند.
آن که میشلید چمدانم را برداشته بود. و هر دفعه که کج و راست میشد دل من هوررری میریخت تو. دلم برای رادیوم شور میزد؛ تپانده بودمش توی چمدان. و این ترانزیستورهای پرپری ژاپنی که به یک تلنگر سیمش پاره میشد...
که افتادیم توی کوچهی اصلی ده. از زیر ردیف بیدها میگذشتیم و سپیدارها. بیدها گرد گرفته و خفه؛ و سپیدارها دل باز و بلند. و چشمهای ریز و درشت بر تنههاشان مانده. نگران عبور دستهی ما. عین چشم مارهای تصاویر اهرام مصر، نگران رستاخیز مردان مومیایی شده.
و گردههای تپالهی گاو به دیوارها. رو در روی سپیدارها.
و زنها چمباتمه زده لب نهر ظرف میشستند. لبهی پاچینهاشان روی زمین افتاده و تختهی پشتشان رو به ما. و تک و توکشان با کولهبار گرم و نرم کودکی به خواب رفته برپشت. و به همان سمت که ما میرفتیم، آنها پشتشان را میگرداندند.
ادامه دارد...
امیر تهرانی
ح. ف